آخرین مطالب

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 29(فصل دوم ودیا)

با عرض سلام خدمت دوستان بابت تاخیر چند روزه در روند پارت گذاری رمان ها از شما کمال عذر خواهی رو داریم زین پس پارت ها با سرعت هر چه تمام بار گذاری خواهند شدامیدواریم ما رو حمایت کنید بخصوص قدیمی های شصت تیپ آدرس جدید ما shasttip.xyz

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

هیوا کنارم قرار گرفت.
-خدائی خیلی جای قشنگیه.
-اوهوم، منم وقتی برای اولین بار دیدم خیلی خوشم اومد.
وارد سالن شدیم. همه ی بچه ها اومده بودن. با همه سلام و احوالپرسی کردیم. هیوا رو معرفی کردم.
بن سان: تا شب نشده بریم آتیش روشن کنیم یه چائی آتیشی بخوریم.
همه موافقتمون رو اعلام کردیم. بچه ها لباس عوض کرده بودند. همراه هیوا وارد اتاق دخترها شدیم.
هودی قرمز رنگی همراه با شلوار مشکی پوشیدم و از ساختمون بیرون اومدیم. سر و صدای بچه ها از ته گندم زار به گوش می رسید.
غروب آفتاب از پشت خوشه های گندم تصویر قشنگی ایجاد کرده بود.
شاهرخ و بن سان آتیش روشن کردن و کتری گلی رو روی آتیش گذاشتند. مهران فیلمبردار گروه بود.
-نفری یه شعر بخونیم؟
همه موافقت کردن. اول بن سان تیکه شعری خوند. هوا داشت سرد می شد. شاهرخ و نگار با هم خوندند. نوبت به من رسید.
نگار: نوبتیم باشه نوبت پانیذه.
گیتار رو از بن سان گرفتم. شعله های آتیش با چوبی که بن سان گذاشت زیاد شد و جرقه های سوختن چوب ها سمفونی قشنگی ساخته بود.
همیشه عاشق آهنگ الهه ی ناز بودم. دستم روی سیم های گیتار نشست و شروع به خوندن کردم.

با ریموت همراهم در آهنی بزرگ رو باز کردم. اصلاً حوصله ی شلوغی رو نداشتم اما باید بخاطر بن سان می اومدم.

ماشین و کنار بقیه ی ماشین ها پارک کردم و پیاده شدم. خواستم به سمت ساختمون برم اما با شنیدن صدای ظریف دخترونه ای که به طرز عجیبی آهنگ الهه ی ناز رو می خوند ناخواسته به سمت صدا کشیده شدم.

دلم می خواست بدونم این صدای پر از آرامش که به این زیبایی داره این آهنگ رو میخونه مال کیه؟

نگاهم به جمع دوستانه ی بن سان افتاد که دور آتیش نشسته بودند. اولین چیزی که جلب توجه می کرد تضاد هودی قرمزش با رنگ موهای مشکیش بود.

انگشت های ظریف و کشیده اش روی سیم های گیتار ماهرانه بالا و پایین می شد. حتماً هم خوان جدید بن سانه!

با تموم شدن آهنگ و صدای دست زدن سر بلند کرد. نگاهم به خاله ریزه افتاد. باورم نمی شد انقدر خوب بتونه بنوازه و بخونه!

همه داشتن تحسینش می کردن. با صدای بن سان که با نام می خواندم، توجه بقیه بهم جلب شد. به ناچار به سمتشون رفتم.

احوالپرسی کردم و کنار بن سان نشستم. شاهرخ کتری گلی رو برداشت و برای همه چائی ریخت.

هوا کاملاً تاریک شده بود.

هیوا طوری که کسی نشنوه تو گوشم پچ پچ کرد.

-جل الخالق، اینا چقدر شبیهه هم هستن!

-ناسلامتی دوقلوئن!

-میدونم ولی خیلی زیادی شبیه هم هستن.

-هیسس، الان می فهمن. انقدر نگاش نکن، از اون پرروهای روزگاره.

-نکنه ترکشش بهت خورده؟

-عمراً.

-آره جون عمه ات؛ از این عمراً گفتنت معلومه.

علیرام سر بلند کرد و لحظه ای نگاهش به ما افتاد. آروم به پهلوی هیوا زدم تا ساکت باشه. نگار بلند شد.

-دخترا بریم برای شام یه چیزی درست کنیم.
همه بلند شدیم و به سمت ساختمون به راه افتادیم.

صدای جیرجیرک ها از گوشه و کنار گندم زار به گوش می رسید. دلم می خواست بعد از شام از سکوت گندم زار استفاده کنم.

وارد آشپزخونه شدیم. نگار پیشنهاد داد تا املت درست کنیم. هیوا رفت تا ظرف ها رو بگیره. همراه نگار گوجه ها رو ریز کردیم. ارغوان کلاً وارد آشپزخونه نشد.

هیوا سفره رو وسط سالن پهن کرد. ارغوان به خودش زحمت داد تا بره پسرها رو صدا کنه. با رفتنش نگار گفت:

-چه عجب خانوم بلند شد!

خنده ام گرفته بود.

-عزیزم بخند … چیه نگهش داشتی؟

نیشم شل شد. شاهرخ وارد آشپزخونه شد.

-به به خانومم چیکار کرده!

-تنها خانومت؟

شاهرخ با خنده گفت:

-با دستیاراش.

-من میرم، بقیه کارها رو خودت با خانومت بکن.

-بابا شوخی کردم. کجا میری؟

خندیدم و به سمتش برگشتم که محکم به کسی خوردم.

سر چرخوندم اما نگاهم فقط به لباسش افتاد. مجبور شدم سر بلند کنم که نگاهم به علیرام افتاد. قدمی به عقب برداشتم.

-ببخشید.

بی هیچ حرفی کامل وارد آشپزخونه شد. کنار هیوا سر سفره نشستم. شام با بگو بخند خورده شد. ظرف ها رو تو ماشین چیدیم.

هر کس به سمت ولو شد. هیوا چون عادت نداشت تا دیروقت بیدار بمونه، شب بخیری گفت و به سمت اتاق دخترها راه افتاد.

هر کسی یه گوشه مشغول کاری بود. لیوان چائیم رو برداشتم و از ساختمون بیرون اومدم. روی پله های ورودی ساختمون نشستم.

ماه پشت ابرها گیر کرده بود و هراز گاهی ابرها که کنار می رفتن ماه نمایان می شد.

بچه ها هنوز تو سالن نشسته بودند. شب بخیری گفتم و وارد اتاق شدم. روی تشک کنار هیوا دراز کشیدم. خیلی زود خوابم برد. با تکون های دستی چشم باز کردم.

-هوم؟

-هوم و درد! پاشو، انگار خونه ی خاله اش اومده! همه بیدار شدن.

-باشه، تو برو لباس عوض کنم میام.

-نخوابیا!

-باشه.

با رفتن هیوا به ناچار بلند شدم. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. هوا ابری بود و مثل اینکه طبق قرارمون و پیش پیش باران در راه بود.

پلیور سفیدی پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم. در سالن باز شد و علیرام با حوله ی کوچیکی دور گردنش وارد شد.

مشخص بود که از ورزش برگشته.

#پانیذ

بعد از خوردن صبحانه، بن سان نگاهی به هممون انداخت.

-فکر کنم هوا برای فیلمبرداری عالی باشه.

همه موافقتشون رو اعلام کردن. به اتاق برگشتم و کت مشکی کوتاهم رو به همراه شال مشکی سرم کردم. نگار دستی به صورتم کشید.

ابر تمام آسمون رو گرفته بود و باران نم نم شروع به باریدن کرد. هوا کمی سوز داشت. همه چیز برای فیلمبرداری آماده بود.

باید زیر باران توی گندم زار قدم می زدم. بن سان روی تراس ایستاده بود و هر دو دستش و دو طرف نرده های سفید تراس گذاشته بود.

نگاهشو بهم دوخت. دستم و روی خوشه های گندم کشیدم. از لای گندم زار بیرون اومدم و سمت چمدون کوچکم که روی سنگفرش خروجی گذاشته بودم رفتم.

رعد و برقی زد و باران شدید شد. سر بلند کردم و نگاه آخرم و به بن سان که هنوز روی تراس ایستاده بود دوختم.

دسته ی چمدون رو گرفتم. صدای چرخ های چمدون روی سنگ ریزه ها بلند شد.

همزمان بن سان از نرده ها فاصله گرفت. در باغ و باز کردم. با صدای دست زدن بچه ها بالاخره بعد از چندین بار تکرار و تمرین، کلیپ همون چیزی از آب دراومد که بن سان می خواست.

صدای هیوا بلند شد.

-پانیذ تو خیس شدی.

بی توجه به هیوا به سمت گندم زار که حالا باران کاملاً خیسشان کرده بود دویدم.

لای گندم زار خزیدم و با ذوق دستهامو باز کردم و چرخی لای گندمها زدم.

#پانیذ

احساس کردم چیزی سرد دور مچ پام پیچید. هوا کاملاً ابری بود و لای گندم زار اونقدری روشن نبود تا ببینم چیه.

به هوای اینکه احتمالاً خوشه ای گندمه، بی توجه قدمی برداشتم. با سوزش شدید کشاله ی رانم خم شدم که نگاهم به مار بزرگی افتاد.

نمیتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم. میخواستم فریاد بزنم اما انگار دستی جلوی دهنم رو گرفته بود و اجازه نمیداد هیچ کاری انجام بدم.

سوزش پام اونقدری زیاد و کشنده بود که حس می کردم روح از بدنم داره جدا میشه. مار لای گندم ها خزید.

نفسم بالا اومد و جیغی کشیدم. میخواستم بلند شم اما بدنم هیچ حسی نداشت. دست و پاهام سرد شده بود.

بغضی تو گلوم نشست. شدت باران زیاد شد. دستم روی پام بود و از شدت درد به خودم می پیچیدم اما نمی تونستم از روی زمین بلند شم.

سایه ای بالای سرم احساس کردم. سر بلند کردم که نگاهم به علیرام افتاد.

انگار متوجه شد حالم خوب نیست. کمی به سمتم خم شد.

-حالت خوبه؟

با صدایی که داشت بیحال می شد و می لرزید لب زدم:

-مار!

#ایران_تهران
#پانیذ

همین یه حرف کافی بود تا روی دو پا با فاصله ای کم کنارم بشینه.

-چی گفتی؟! فشار دستم روی پام زیاد شد.
-مار.

نگاهش به دستم که روی پام بود افتاد.

-مار نیش زد؟

دیگه حال نداشتم.

سری تکان دادم. ضعف داشت همه ی بدنم رو می گرفت و سرما وارد سلول هام می شد.

خم شد و دستش رو زیر زانوهام گذاشت و از زمین بلندم کرد.

حتی توانائی اینکه دستمو بالا بیارم و لباسش رو چنگ بزنم هم نداشتم.
صداش بلند شد.

-من نمیدونم برای چی باید لای گندم ها بری اونم تنهایی!

در سالن رو باز کرد و فریاد زد.

-بن سان قیچی و کمک های اولیه با یه چاقوی تیز برام بیار تو اتاقم، زود باش.

انگار همه شوکه شده بودند و نگاه ها به ما دو تا بود.

بن سان: چی شده داداش؟ پانیذ چشه؟
اومد نزدیک و چشمش که بهم خورد گفت : چرا رنگ به رو نداره؟ اتفاقی افتاده؟
روی تخت نرمی فرود اومدم.

-علیرام! -مار نیشش زده.

صدای جیغ دخترها بلند شد.

بن سان: بریم بیمارستان.

-تا بریم بیمارستان زهر وارد کل بدنش میشه. باید اول زهر رو خارج کنم.

صدای هق هق هیوا روی مخم بود.

حس کردم پاچه ی شلوارم پاره شد. دیگه توانائی باز نگهداشتن چشمهام رو نداشتم.

با احساس چیز گرمی روی پام چشمهام روی هم افتاد.

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام نگاهی به بقیه که نگران دور تخت ایستاده بودند انداخت.

-همه از اتاق برید بیرون. بن سان، آوردی چیزایی که می خواستم؟

بن سان به سمت علیرام رفت. نگاهش و به صورت عرق کرده و رنگ پریده ی پانیذ افتاد. اتاق خالی شد.

بن سان با نگرانی رو کرد به علیرام.

-چیزیش نشه داداش؟

علیرام با دقت پاچه ی شلوار پانیذ و پاره کرد.

-نگران نباش، نمیشه.

نگاهش و از پای سفید پانیذ گرفت و با دقت نوک تیز چاقو رو روی قسمتی که ملتهب بود فرو کرد. با باز شدن و جاری شدن خون لبهاش و روی زخم گذاشت و مکید.

هر چند لحظه میکی به زخم می زد و توی ظرف کنارش تف می کرد. بالاخره بعد از چند دقیقه کارش تموم شد.

سر بلند کرد. اخمی میان پیشانی پانیذ نشسته بود. لحظه ای دلش به حال دخترک سوخت.

بن سان: چرا بهوش نمیاد؟

-ضعف کرده. باید برسونیمش بیمارستان. میرم ماشین و روشن کنم؛ تو بیارش.

علیرام از اتاق خارج شد. بقیه به سمت اتاق هجوم آوردن. بن سان پانیذ رو بغل کرد.

-باید برسونیمش بیمارستان.

هیوا به دنبالش راه افتاد.

-منم باهاتون میام.

بن سان پانیذ و روی صندلی عقب خوابوند. هیوا کنارش قرار گرفت.

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام پشت فرمان نشست. بن سان با بقیه خداحافظی کرد و روی صندلی کنار علیرام قرار گرفت.

هوا داشت تاریک می شد و شدت باران هر لحظه بیشتر می شد. بن سان از شیشه نگاهی به بیرون انداخت.

-خدا کنه زود برسیم.

-نگران نباش.

نگاهش از آینه به پانیذ افتاد. انگار داشت بهوش می اومد.

علیرام: در داشبورد رو باز کن، فکر می کنم شکلات داشته باشم. بده بخوره.

با این حرف علیرام، بن سان به عقب برگشت. پانیذ با درد لای پلک هاش رو باز کرد. هیوا با دیدن چشمهای باز پانیذ زد زیر گریه.

بن سان: الان دیگه گریه ات برای چیه؟!

هیوا: خوشحالم.

پانیذ با ضعف مردمک چشمهاش توی حلقه چرخید. زبانش انگار خشک شده بود و به کامش چسبیده بود اما پاش درد میکرد.

بن سان شکلات رو باز کرد و سمت پانیذ گرفت.

-بخور الان می رسیم بیمارستان.

هیوا شکلات و تو دهن پانیذ گذاشت. بالاخره بعد از مسافتی کنار بیمارستان پارک کردند.

هیوا زیر بغل پانیذ رو گرفت اما به تنهایی نمی تونست ببردش. بن سان به سمت بیمارستان رفت تا اطلاع بده.

علیرام به ناچار دست دور کمر پانیذ حلقه کرد. لحظه ای به تقاوت قدی و زیادی بغلی بودن پانیذ فکر کرد.

کلافه سری تکان داد و وارد بیمارستان شدند.

#ایران_تهران
#علیرام

خیلی زود بستری شد و دکتر آزمایشات رو شروع کرد. هر سه پشت در اتاق ایستاده بودند. دکتر از اتاق بیرون اومد و نگاهی به هر سه انداخت.

-خدا رو شکر حالش خوبه و منتظر جواب آزمایشات هستیم. همین که به فکرتون رسیده قبل آوردن به اینجا زهر و خارج کردین باعث شده تا پیشروی نکنه اما شب رو باید بمونه.

با رفتن دکتر هر سه نفس آسوده ای کشیدن. هیوا گوشیش رو درآورد.

-باید به خاله زنگ بزنم.

علیرام: طوری صحبت نکن که باعث نگرانی زیادشون بشه.

هیوا سری تکون داد و ازشون فاصله گرفت. بن سان و علیرام به سمت اتاقی که پانیذ بستری بود رفتند.

بن سان اول وارد شد و پشت سرش علیرام وارد اتاق شد. سرمی به دستش وصل بود و رنگ به صورتش برگشته بود.

پانیذ با دیدن بن سان و علیرام کمی روی تخت تکان خورد. بن سان به سمتش رفت.

-وول نخور؛ استراحت کن.

پانیذ نگاهش و به علیرام داد.

-ممنونم. من جونم رو مدیون شمام.

علیرام دست در جیب شلوار مردانه اش کرد.

-مهم نیست. از این به بعد حواستون رو بیشتر جمع کنید تا از این اتفاقات نیوفته. اون وقت من نیستم تا کمک کنم!

پانیذ با دهن باز به علیرام چشم دوخته بود. بن سان متعجب ابروئی بالا داد.

#ایران_تهران
#پانیذ

برگشت و نگاهی به علیرام انداخت. پانیذ با زبانش لبهاش رو کمی خیس کرد. این مرد براش عجیب و ناشناخته بود.

-بازم ممنون ازتون.

علیرام سری تکان داد. بعد از خداحافظی به همراه بن سان از اتاق بیرون رفتند. هیوا وارد اتاق شد. دوباره بغض کرد.

-بسه هیوا؛ اشکهات تموم نشد؟

-خاک تو سر بی لیاقتت. از موقعی که اون مار نکبت نیشت زده دارم گریه می کنم. ولی این پسره چه تیکه ایه ها! بغلش چطور بود؟

-کوفت؛ بی ادب.

-دروغ میگم؟ اون لحظه ای که تو بغلش وارد سالن شدی فکر کردم گولت زده و کارت و ساخته!

-هیوااا …

هیوا ریز خندید.

-از شوخی گذشته دکتر گفت اگر زهر رو در نمی آوردیم شرایط خیلی وخیم می شد. واقعاً دستش درد نکنه.

پانیذ توی سکوت سری تکان داد.

-به مامانت گفتم اینجاییم.

میدونست که مامان کلی مؤاخذه اش می کنه. بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد. مینا با دیدن پانیذ زد تو صورتش.

-خدا مرگم بده. آخه دختر تو مگه کجا رفتی که مار نیشت زده؟

پانیذ نگاهی به هیوا انداخت اما هیوا با دیدن پیمان لبخند به لب کنار تخت پانیذ ایستاده بود. احمد آقا جلو اومد و پیشونی پانیذ رو بوسید اما مینا همچنان داشت پانیذ رو سرزنش می کرد.

هیوا با آب و تاب از کمک علیرام تعریف می کرد و ازش سوپرمنی ساخته بود. اونقدر تعریف کرد که اخم های پیمان از حسادت تو هم رفت.

#ایران_تهران
#شاهو

توی کافی شاپ رو به روی بهزاد نشسته بود.

-تو مطمئنی؟

بهزاد: مدارک جلوی روته اون وقت میپرسی من مطمئنم؟

شاهو ناباور به پوشه ی روی میز چشم دوخت. کمی به سمت بهزاد و روی میز خم شد.

-یعنی تمام این سالها ساشا سر همه ی ما رو گرم کرده؟

بهزاد شونه ای بالا داد. شاهو پوزخندی زد.

-این بهترین مدرکه! از این طریق می تونم هر دو رو از پا دربیارم. اون وقت ان شرکت و بقیه ی اموال مال ما دو تا میشه. اما تا وقتی که زمانش نرسیده هیچ کس نباید بوئی ببره.

بهزاد: خیالت راحت باشه. چیزی تا برگزاری جشن زمستانه نمونده. میخوای اون شب اعلام کنی؟

-نه، یاس باید اون شب بدرخشه و هر طور شده علیرام عاشقش بشه. اینطوری همه چیز تو دست خودمونه.

-اما علیرام خیلی گوشت تلخه، بن سان بهتره.

-نه. جربزه ای که علیرام داره بن سان نداره. من از یاس مطمئنم، میتونه علیرام و شیفته ی خودش بکنه.

هر دو برادر لبخند پیروزمندانه ای زدند. شاهو از زمانی که خوشبختی ساشا و ویدیا رو دیده بود بیشتر از همیشه بذر کینه تو قلبش پرورش یافته بود.

با هم از کافی شاپ بیرون آمدند.

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت 29(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا