آخرین مطالب

رمان رویاهای سرکش پارت63

با عرض سلام خدمت دوستان بابت تاخیر چند روزه در روند پارت گذاری رمان ها از شما کمال عذر خواهی رو داریم زین پس پارت ها با سرعت هر چه تمام بار گذاری خواهند شد امیدواریم ما رو حمایت کنید بخصوص قدیمی های شصت تیپ آدرس جدید ما shasttip.xyz

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

بنابراین، اسکایلار به تمریناتش با افراد فری ادامه داد و من نه. (به جز تمرین تیر و کمان ولی گشتن در جنگل خیلی بیشتر از یک جا ایستادن و به یک هدف بی‌حرکت تیر پرت کردن، کیف می‌داد.)

این موضوع عصبانی‌ام کرد و به شدت باعث آزردگی‌ام شد. متوجه شدم که اگر وقتی باردار بودم فری تا این حد نسبت به من احتیاط به خرج می‌داد، پس اصلاً امکان نداشت که بگذارد جادوگری پیدا کنم و پیامی برای والنتین بفرستم و بگویم که این‌جا چه اتفاقاتی افتاده بود و باید به خانه برمی‌گشتم تا با سوفن صحبت کنم و زندگی‌ام را در خانه سر و سامان بدهم، با دوستانم خداحافظی کنم و برگردم.

امکان نداشت.

و باید این کار را می‌کردم. سفر بازگشتم برنامه‌ریزی شده بود و در کمتر از شش ماه دیگر اتفاق می‌افتاد. حدس می‌زدم که شاید یک ماهه باردار بودم، شاید کمی بیشتر. این یعنی در آن موقع در سه ماهه سوم بارداری‌ام می‌بودم و فری به هیچ وجه امکان نداشت اجازه بدهد به دنیای خودم برگردم و خودم هم اشتیاقی برای این کار نداشتم. ولی اگر موفق نمی‌شدم پیام برای والنتین بفرستم، نه فری چاره‌ای به جز برگشتم داشت نه من.

بنابراین شوهرم و من باید در این مورد صحبت می‌کردیم.

ولی از شروع این بحث اجتناب می‌کردم چون عصبانیتم از بین رفته و تبدیل به نگرانی شده بود و عصبانیت فری هم کاملاً ناپدید شده بود. به همان فری مهربان شیرین خودم برگشته بود و لج نمی‌کرد (به هر حال نیازی هم به لج کردن نداشت چون چیزی که می‌خواست را به دست آورده بود.).

ولی متوجه شده بودم که وقتی دعوا می‌کردیم، عصبانیتش شدیداً من را ناراحت می‌کرد. خیلی خوب باهم کنار می‌آمدیم، دعوا کردن با او اصلاً خوش نمی‌گذشت، ابداً حس خوبی نداشت و حتی حس درستی هم نداشت و واقعاً اصلاً دلم نمی‌خواست آن موقع یا هیچ وقت دیگری بحث و جدل دیگری را با او شروع کنم.

بنابراین باید راهی پیدا می‌کردم تا با شوهرم صحبت کنم، آن هم بدون این‌که هیچ‌کدام ناراحت شویم. باید موافقتش را می‌گرفتم تا اجازه می‌داد به خانه بروم.

چیزی که فکر می‌کردم غیر ممکن باشد.

حینی که داشتم به همه این‌ها فکر می‌کردم در بالکن بالایی قدم می‌زدم. به دریاچه، دریای درخت‌های کاج که در اطرافمان قد کشیده بودند، کوه‌های قد الم کرده پوشیده از برف پشت درخت‌ها، روستای زیبای کلشورن که کمی دورتر از ما بود و همه این‌ها که در آب آرام و زلال دریاچه منعکس شده بودند، نگاه می‌کردم. و این کار را می‌کردم چون امیدوار بودم که آب‌های آرام من را هم آرام کنند که بث، آلیسیا و استر را دیدم که در انتهای بالکن ایستاده بودند، به پایین چشم دوخته و آرام آرام با همدیگر پچ‌پچ می‌کردند.

زمانی که به آن‌ها نزدیک شدم، بث صدایم را شنید، برگشت و یک انگشتش را روی لب‌هایش گذاشت و بعد دستش را بلند کرد و با پافشاری به سمت خودش تکان داد. صورتش می‌خندید.

من هم لبخند زدم و به سمت آن‌ها رفتم. خوشحال بودم که چیزی داشتم تا من را از افکارم دور کند. هنگامی که به گروه‌شان رسیدم، پیش بث رفتم و از نرده به پایین نگاه کردم تا ببینم چه چیزی توجه آن‌ها را به خود جلب کرده بود. دور و بر خلوت خانه را از نظر گذراندم و چیزی ندیدم و بعد آن را دیدم.

تاد جاسلین را به یک سمت اسطبل دوخته بود، بازوهای جاسلین به دور شانه‌های او بود و دست‌های تاد باسن او را محکم گرفته بود و آن‌ها پرعطش و سخت به کارشان ادامه می‌دادند.

وای.

کی این اتفاق افتاده بود؟

پچ‌پچ‌کنان از بث پرسیدم: «کی این اتفاق افتاد؟»

بث در جواب پچ‌پچ کرد: «تاد دیشب سراغش رفت. اتاق جاسلین کنار اتاق منه. خیلی پر سر و صدا بودن.» بعد از این‌که این اطلاعاتش را به من داد، هرهر خندید و سعی کرد خنده‌اش را خفه کند (نیازی به این کار نبود) صدای خنده آلیسیا را هم شنیدم و او هم سعی کرد خنده‌اش را خفه کند ولی موفق نشد.

انگار که جاسلین و تاد چند قدم آن طرف‌تر بودند نه چند متر آن‌طرف‌تر، زمزمه کرد: «من هم صداشون رو شنیدم و به اتاق بث رفتم که گوش کنم.» و نگاهم چرخید تا به استر در ته صف نگاه کنم. داشت به من نگاه می‌کرد و چشمانش را در کاسه چرخاند. نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم. آلیسیا حرفش را تمام کرد: «تاد هم بنیه‌ش خوبه.» لبخندش بزرگتر شد.

بث با لبخند پهنی گفت: «خیلی.»

لبخندم را به روی آن دو پاشیدم و با شیطنت گفتم: «شما دوتا هم باید یکی برای خودتون پیدا کنین که سرتون توی کار جاسلین نباشه.»

نگاه آلیسا به سمت جایی که مکس و استفان کمی دورتر از جایی که تاد و جاسلین مشغول بودند، ایستاده و با هم صحبت می‌کردند پر کشید و با لحن اندیشمندانه‌ای گفت: «در واقع درست می‌گی فینی.»

بث هم که نگاهش به اوریون دوخته شده بود که داشت نزدیک دریاچه از اسبش پیاده می‌شد، با همان لحن اندیشمندانه گفت: «خیلی درست می‌گی.»

به استر نگاه کردم که نگاهش نه به من، بث و آلیسیا بود و نه به هیچ کدام از افراد جذاب فری. بلکه داشت به تاد و جاسلین نگاه می‌کرد و دیدم که صورتش حالت متفکری به خود گرفته بود.

سرم را کمی کج کردم و درست پیش از این‌که تاد جاسلین را با خودش به داخل استبل بکشد به زوج نگاه کردم.

آلیسیا گفت: «انگار یه نفر قراره دامنش رو توی انبار کاه بالا بزنه.» سپس دوباره هرهر خندید.

بث هم با او هرهری کرد و حینی که نگاهش هنوز هم به اوریون بود، گفت: «بعدشم نوبت منه.» سریع دستی برای‌مان تکان داد و درحالی‌که از بالکن بیرون می‌رفت با یک نیش باز بزرگ گفت: «بدرود بانوها.»

هوم، به نظر می‌رسید اوریون قرار بود شانس بیاورد.

آلیسیا زیر لب گفت: «فکر بدی نیست.» با شیطنت به من و اِستر چشمکی زد و حینی که داشت می‌رفت دستی برایم تکان داد و گفت: «لطفاً تا خب… چند ساعتی به چیزی نیاز نداشته باش.» هنگامی که به درخواستش سر تکان دادم، لبخند پر شیطنتش، شدت گرفت. سپس به سرعت از بالکن گذشت و توی خانه ناپدید شد.

حالا مکس یا استفان هم قرار بود شانس بیاورند.

یا هر کدام از مردان فری که آلیسیا زودتر به آن‌ها می‌رسید، چون فکر نمی‌کردم آلیسیا اصلاً اهل انتخاب کردن باشد. از سوی دیگر، تمام مردان فری خوب و جذاب بودند.

به خودم لبخند زدم و به این فکر کردم این اصلاً فکر خوبی بود یا نه. چون افراد فری، افراد او بودند و ندیمه‌های من هم دخترهای من. احتمالاً همیشه هم همین‌طور باقی می‌ماند و ما در دور و برمان نیازی به دردسرهای عشقی نافرجام نداشتیم. به سمت اِستر که فکر می‌کردم هنوز هم عمیقاً در فکر فرو رفته بود و نگاهش مستقیماً به اسطبل دوخته شده بود.

هنگامی که به او نزدیک شدم، پرسیدم: «خوبی؟» گیج شد، نگاهش به سمت من برگشت و من او را دیدم که لبخندی زورکی زد.

جواب داد: «خوبم فینی.»

گفتم: «خوب به نظر نمی‌رسی.» لبخند تصنعی‌اش پر کشید نگاهش به سمت اسطبل برگشت بنابراین نزدیک شدم و با ملایمت گفتم: «این‌که شما دخترها با افراد فری تفریح می‌کنین قراره به چیز بدی تبدیل بشه؟»

نگاه استر سریع به سمت من برگشت، ابروهایش بالا پریدند، صورتش حالت آرامی به خود گرفت و سرش را تکان داد. توضیح داد:‌ «نه. معمولاً خوش می‌گذره و سرگرم‌کننده‌ست. قلب درگیرش نمی‌شه. این‌طور عشق‌بازی‌ها اغلب اتفاق می‌افتن و بعدش هم طرفین بدون هیچ درگیری‌ای راهشون رو می‌کشن و می‌رن. حتی بین زن‌ها و مردهایی که با هم دوست هستن هم اتفاق می‌افته.» سپس کمی تعلل کرد، نگاهش به سمت اسطبل برگشت و زیر لب گفت: «ولی…» حرفش را نیمه‌تمام گذاشت.

پرسیدم: «ولی چی؟» و او به من نگاه کرد.

بعد او به من نزدیک شد و پیش از این‌که با ملایمت شروع به حرف زدن کند، دستم را گرفت. «ولی جاسلین ما، اون تادِ درکار رو تحسین می‌کنه. اون هم نه فقط به خاطر قد بلند و شونه‌های پهن و چشم‌های دوست‌داشتنیش. بلکه به خاطر هوش زیاد، لبخند شادش. و بیشتر از یک بار هم به قلب مهربانش اشاره کرده. من می‌ترسم.» نگاهش به سمت اسطبل برگشت. «که قلب اون درگیر شده باشه ولی قلب تاد…» به من نگاه کرد. «نه.»

لبم را گزیدم چون امکان داشت حقیقت باشد. وقتی در هاوک‌وال بودیم، برای ندیمه‌هایم نامه می‌نوشتم و آن‌ها هم برایم نامه می‌نوشتند. از آن‌جایی که رسیدن نامه‌ها و عملیات پست به شدت طولانی بود، نامه‌های زیادی بین ما رد و بدل نشد ولی چند نامه‌ای با هم رد و بدل کردیم و جاسلین دفعتاً در مورد تاد سؤال پرسیده بود. لحنش عادی بود ولی فکرمی‌کردم آن را به زور عادی نگه می‌داشت و آن موقع بامزه به نظر می‌رسید.

حالا که در موردش فکر می‌کردم، ندیمه‌هایم تمام مدت در بین پسرهای فری بودند و تقریباً هر روز مرد مورد علاقه‌شان را تغییر می‌دادند، ولی توجه جاسلین همیشه به تاد بود و هیچ وقت هم از او برداشته نشده بود. از سوی دیگر می‌دانستم که تاد بر عکس روبن، زن ثابتی نداشت، در واقع مثل بقیه افراد فری بود که دائماً با زن‌های مختلف رابطه برقرار می‌کردند.

وای پسر.

لبم را رها کردم و دست اِستر را فشردم و قول دادم. «با فری صحبت می‌کنم تا ببینم با تاد صحبت می‌کنه و اوم… سعی می‌کنیم وضعیت رو کنترل کنیم. اگر این کار رو نکرد و یا اگر کرد و خبرهای خوبی نبود، اون وقت من با جاسلین صحبت می‌کنم تا ببینم اوضاعش چطوره و اوم… یه راهنمایی‌های کوچیکی بهش می‌کنم.»

نگاه استر گرم شد و سر تکان داد. «خیلی خوب می‌شه شاهزاده‌خانم من.» در جواب سر تکان دادم و او دستم را فشرد، نگاهش پر از احساسات شد. مکثی کرد، انگار مطمئن نبود و من تا وقتی که با صدای آرام شروع به صحبت کرد، منتظر ماندم. «همه ما، خب…» تردید کرد. «دلمون برای سوفن تنگ شده.»

در این مورد صحبت نکرده بودیم ولی همه ندیمه‌هایم می‌دانستند که من باردار بودم (هرچند همگی غافلگیر شده بودند چون می‌گفتند که آن پودر واقعاً تأثیرگذار بود.) و همه آن‌ها می‌دانستند این چه معنایی داشت و این یعنی دوست‌شان دیگر برنمی‌گشت.

می‌دانستم که همه آن‌ها از این موضوع ناراحت بودند ولی می‌دانستم که سعی می‌کردند این را از من پنهان کنند.

دستش را محکم نگه داشتم و زمزمه کردم: «می‌دونم عزیزم.»

«ولی همه‌مون خیلی هم خوشحالیم که تو این‌قدر شیرینی.»

به او لبخند زدم و دوباره زمزمه کردم: «ممنونم اِستر. این خیلی برام ارزش داره.»

به لبخندم جواب داد و نگاهش در حیاط پرسه زد و روی چیزی متوقف شد. سپس گفت: «باید یه تکونی به خودم بدم. نمی‌خوام عقب بمونم.» دستم را دوباره فشرد، رهایش کرد و با عجله رفت.

یک ثانیه‌ای او را تماشا کردم و بعد به حیاط نگاه کردم و اولگ را دیدم که با قدم‌های بلند داشت به سمت خانه می‌آمد و با اخم به یک عدد اوریون که داشت به بث لبخند می‌زد نگاه می‌کرد. سپس اخمش را به مکس و استفان معطوف کرد که ظاهراً هر دو در حال لاس زدن با آلیسیا بودند و باید می‌پذیرفتم که کمی به خاطر انتخاب اِستر غافلگیر شده بودم.

اولگ ظاهر بدی نداشت ولی مثل بقیه افراد فری از آن‌هایی نبود که راحت می‌خندیدند یا لبخند می‌زدند. در واقع اصلاً چنین اخلاقی نداشت و اغلب مواقع بدخلق به نظر می‌رسید.

کمی منتظر ماندم و بعد اِستر را تماشا کردم که به او نزدیک شد. سپس اولگ را تماشا کردم که ایستاد و به او اخم کرد. چیزی که فکر کردم یک جورهایی ترسناک بود ولی حتی ذره‌ای روی اِستر تأثیر نگذاشت. چیزی به اولگ گفت، ابروهایش بیشتر در هم فرو رفتند و چانه‌اش را بالا گرفت و بعدش هم کل سرش را به سمت خانه تکان داد. اِستر به سمت خانه برگشت و اولگ هم به دنبالش راه افتاد. مانده بودم اِستر چه به او گفته بود. ندیمه‌ام همین‌طور که به سمت خانه‌ می‌آمد نگاهش به من افتاد و لبخند زد.

جواب لبخندش را دادم.

اولگ انگار لبخند اِستر اصلاً وجود نداشت و انگار که می‌توانست تمام مدت همین‌طور بی‌تفاوت باقی بماند، داشت حسابی شانس می‌آورد.

از بالکن به داخل رفتم تا دخترها را به حال خودشان بگذارم، به سمت اتاق‌خواب خودم و فری رفتم تا کتابم و پنلوپه را بردارم.

می‌خواستم به جای فکر کردن در مورد این‌که چطور فری را برای بازگشت کوتاهی به دنیا یخودم و خداحافظی با زندگی گذشته‌ام راضی‌کنم، خودم را در دنیای کتاب گم کنم آن هم درحالی‌که روی یکی از آن صندلی‌های چوبی پشت میز لم می‌دادم.

آتشدان آهنی بزرگی در نزدیکی این صندلی‌ها بود که گرمای زیادی می‌داد. که با وجود این آتش و این‌که حالا تابستان شروع شده بود و برف‌ها آب می‌شدند و قندیل‌ها چکه می‌کردند، در کنار این‌ آتشدان‌ها نیازی به پوشیدن شنل نبود. این را می‌دانستم چون دیشب در کنار این آتش‌دان روی یکی از آن صندلی‌ها من و فری عشق بازی کرده بودیم. و وقتی فری کارش تمام شد من را به اتاق خوابمان برد و دوباره کارش را از سر گرفت.

ولی با توجه به فعالیت‌های ندیمه‌های من با افراد فری، این حقیقت که او فقط در این خانه یک خانه‌دار داشت و از خدمتکار هم خبری نبود. و با وجود این‌که فکر می‌کرد در زمان بارداری نباید زیاد فعالیت فیزیکی داشت (البته به جز راه رفتن، نشستن، خوردن و… رابطه داشتن)، فری از این‌که من خودم آتش روشن می‌کردم عصبانی نمی‌شد. تصمیم گرفتم در اتاق نشیمن کنار آتش در خود جمع شوم. این‌جا کاناپه‌های راحت و بیش‌ازحد نرمی داشت، آن‌قدر راحت که جایگزینی بهتر برای آن صندلی‌ مطالعه بود.

یا دست کم تا وقتی بهتر بودند که فری از هر کاری که داشت انجام می‌داد برمی‌گشت و من از او می‌خواستم که برایم آتش آن‌جا را روشن کند.

از درهای چوبی که به بالکن باز می‌شدند، وارد اتاق‌خواب‌مان شدم و آن‌ها را پشت سرم بستم. به سمت میز پاتختی‌کنار تختم که کتابم روی آن بود رفتم که موهای پشت گردنم سیخ ایستادند.

نفسم را حبس کردم و آرام برگشتم. سپس دوباره متوقف شدم و کاملاً بی‌حرکت ماندم و به چیزی که داشتم می‌دیدم با دقت نگاه کردم.

والنتین روی صندلی راحتی کنار پنجره‌ها نشسته بود. یک پیراهن بافتنی سبز یشمی پوشیده بود و یک پوتین زغالی‌رنگ با پاشنه‌های بلند و سوزنی به پا داشت و موهای سرخ خارق‌العاده‌اش هم به همان مدل همیشه بسته شده بودند و به صورت مهتابی‌اش جلوه داده بودند.

پنلوپه روی پاهایش لمیده بود و خرخر می‌کرد. ناخن‌های سرخ والنتین هم در بین خز‌های زنجبیلی‌اش حرکت می‌کردند.

جل‌الخالق.

پچ‌پچ کردم: «والنتین؟»

با صدای آرامی جواب داد: «سلام الهه عشق من.» چشمانم درشت شدند و حینی که با عجله به سمتش می‌رفتم لبخندی که به صورتم نشست را حس کردم.

نالیدم: «والنتین! خیلی‌خوبه که این‌جایی!» سرش به یک سمت کج شد، لب‌هایش کمی رو به بالا تاب برداشتند و چشمانش برقی زدند که باعث شد هیجانم برای این تغییر غافلگیرانه و پر از خوش‌شانسی اتفاقات از بین رفت و تردید و نگرانی جای آن را گرفت.

سپس وقتی با ملایمت حرف زد این نگرانی‌ام را جدی‌تر کرد. «متأسفم سوفین من، می‌ترسم بعد از این‌که گفتم برای چی به این‌جا اومدم دیگه چنین حسی نداشته باشی.»

حس کردم قلبم فشرده شد و میلیون‌ها فکر در سرم شروع به چرخیدن کرد، اول از همه فکر کردم که سوفن می‌خواست برگردد و زود هم می‌خواست این کار را بکند.

خیلی‌خب، گندش بزنند. یکی یکی.

باید می‌رفتم و فری را می‌آوردم.

با این‌که این‌جا اتاق‌خواب خودم بود، والنتین دعوتم کرد. «لطفاً بنشین.» و دست رنگ‌پریده‌اش را با حرکت دل‌انگیزی به سمت تخت گرفت.

شروع کردم: «من…» نمی‌دانستم چه بگویم ولی به هر حال ادامه دادم: «والنتین اتفاق‌های زیادی افتاده که حتی نمی‌تونی تصورشون کنی. اتفاق‌های زیاد و بزرگ. باید برم بیارمش اون وقت می‌تونی اون رو ببینی و باید با هم صحبت کنیم.»

تقریباً تکرار کرد: «خواهش می‌کنم سوفین، بشین.» و من با تعجب به او پلک زدم.

دوباره شروع کردم: «جداً می‌گم، من باید-» ولی حرفم را قطع کرد.

گفت: «بهم بگی که با فری درکار ازدواج کردی و ازش بارداری. عزیز من، این رو می دونم.» غافلگیر شده نفسم را حبس کردم و او ادامه داد: «حالا لطفاً بشین، با توجه به وضعیتی که داری، ترجیح می‌دم وقتی چیزهایی که برای گفتن‌شون اومدم رو دارم بهت می‌گم، نشسته باشی.»

به او خیره شدم و به این فکر کردم که این حرفش نباید معنای خوبی داشته باشد.

پس به سمت تخت رفتم و نشستم.

با نگاه کردن به صورتش دلم می‌خواست به سمت در بدوم و فرار کنم.

در کمال تعجب پنلوپه از جایش روی پاهای او تکان نخورد و به خرخر کردن ادامه داد و حتی پیچ و تابی هم به خودش نداد.

به هر جهت گربه‌ام با لجاجت روی پاهای او نشسته بود.

هنگامی که نشستم، شنل پشمی‌ام را باز کردم، آن را از روی شانه‌هایم کشیدم و همان‌طور که به او نگاه می‌کردم، شنلم را روی تخت گذاشتم.

سپس پرسیدم: «چطور در مورد من و فری می‌دونی؟»

پیش از این‌که جواب بدهد، سرش را کمی کج کرد. «بهت گفته بودم که یه پیشگو نیستم و این حقیقت داره. الهام نمی‌بینم و تصویرهایی از آینده هم نمی‌بینم. ولی به این معنی نیست که نمی‌دونم با آدم‌هایی در دنیای خودمون و این دنیا ارتباط برقرار کنم و ببینم اوضاع از چه قراره. و از وقتی رفتی این کاریه که دارم می‌کنم.»

پرسیدم: «حواست به من بوده؟» حقیقتش دقیقاً در این مورد ناراحت نبودم، فقط غافلگیر شده بودم.

«چاره‌ای نداشتم. من رو فراخوندی سوفین، نمی‌دونم چرا. ولی این کار رو کردی. بنابراین بله از وقتی من رو صدا زدی حواسم بهت بوده.»

این «صدا زدنش» جالب بود ولی تصمیم گرفتم فعلاً روی هدفم متمرکز بمانم.

شروع کردم: «پس می‌دونی که وقتی به این‌جا اومد-»

حرف را قطع کرد. «همه چیز رو می‌دونم.» نفس دل‌انگیزی کشید، چشمانش کمی روی من ریز شدند و بعد ادامه داد، با ملایمت صحبت کرد ولی کلماتی که به کار می‌برد دنیای من را به هم ریخت.

«می‌دونم که احساسات عمیقی نسبت به شوهرت داری و اون هم نسبت به تو همین حس رو داره. به هر حال، حس می‌کنم مهمه که همه چیز رو بدونی تا شادی که این‌جا داری تجربه می‌کنی واقعی و بیشتر بشه تا با سوتفاهم‌های موجود در سایه قرار نگیره. پس منتظر موندم تا شوهرت این سایه‌ها رو از بین ببره، بنابراین از اون‌جایی که اون برخلاف معمول این کار رو نکرده، حس کردم که من باید انجامش بدم.»

هیچ چیزی برای گفتن نداشتم، بنابراین از آن‌جایی که روی عضله منقبض شده گردنم تمرکز کرده بودم تا دچار گرفتگی نشود، جیکم در نیامد.

والنتین ادامه داد: «باید بهت بگم که من هم از قبل می‌دونستم که تا این حد بهش علاقمند می‌شی و اون هم از عمق احساساتش نسبت به تو کاملاً آگاه بود چون تو رو به این سرزمین و به خودش برای آینده کشورش و همین‌طور به خاطر تنفری که از دوقلوی تو داره به الف‌ها فرمان داد که تو رو تا آخر عمرت به این دنیا پیوند بزنن و همزمان دستور داد که سوفن هم تا آخر عمرش به دنیای تو و… به زندگی‌تو در اون دنیا پیوند زده بشه.»

پلک زدم ولی هیچ چیزی نگفتم، بیشتر به خاطر این بود که ناگهان احساس کردم هیچ هوایی در ریه‌هایم نبود و گلویم خشک شد.

والنتین به حرفش ادامه داد: «قدرتی که این موجودات دارن خیلی زیاد و طلسم‌هاشون غیرقابل شکستنه. خیلی قدرتمنده و من هیچ وقت چنین چیزی احساس نکرده بودم. با این حال در مورد این جادو تحقیق کردم تا راهی برای دور زدنش پیدا کنم ولی بی‌فایده بود و متأسفانه این جادو دیگه توی دنیای ما وجود نداره.» مکثی کرد، در چشمانم خیره شد و ضربه کشنده‌اش را زد. «تو دیگه هرگز به خونه برنمی‌گردی سوفین. و دوقلوی تو هم هیچ وقت برنمی‌گرده به این‌جا. ابداً این اتفاق نمی‌افته.»

حالا بدون پلک زدن به او خیره شدم، در نگاه خیره‌ام چشم دوخت و ادامه داد:

«شوهرت این تصمیم رو بدون مشورت با تو گرفته و این کار رو همون شبی انجام داد که تو اولین بار در مورد اِلف‌ها شنیدی.»

به او خیره ماندم و ذهنم شروع به کار کرد.

آن شب… آن شب…

وای خدای من. آن موقع ما حتی به سختی همدیگر را می‌شناختیم. تازه از سفرش با افرادش برگشته بود. همچنین به من گفته بود که وقتی داشتم خمیر پنکیک ورز می‌دادم عاشقم شده بود حالا که به گذشته نگاه می‌کردم می‌دیدم که ممکن بود حقیقت داشته باشد.

ولی آن موقع به من اعتماد نداشت و حتی مطمئن نبودم که از من خوشش می‌آمد یا نه. حتی تا وقتی که اِلف‌ها به او نگفته بودند، نمی‌دانست کی بودم در واقع تا بعد از آن شب شروع به شیرین و مهربان شدن و فری من شدن نکرده بود.

بعد از این‌که من را از دنیایم بریده بود، کاملاً و تا ابد.

و این کار را کرده بود چون اِلف‌ها به او گفته بودند من کی بودم. این کار را کرده بود چون سوفن همجنس‌گرا بود و من نبودم. این کار را کرده بود چون می‌دانست چیزی که هرگز نمی‌توانست از او به دست بیاورد، می‌توانست تا آخر عمرش با من داشته باشد.

و همه این کارها را بدون این‌که از من بپرسد انجام داده بود.

به طور بی‌بازگشتی زندگی‌ام را تغییر داده و من را در این دنیا زندانی کرده بود، زمانی که هیچ قصدی برای ماندن نداشتم، من را از کسانی که دوستشان داشتم و دنیایی که کاملاً می‌شناختمش بریده بود.

وای… خدای… من.

والنتین ادامه داد و حواس گیج و زخم‌خورده‌ام به او جمع شد. «و وقتی از طریق یه جادوگر اهل این دنیا به اسم اگنس برات پیامی فرستادم تا این اتفاق رو بهت اطلاع بدم، شوهرت مانع شد، در مورد میلت به ماندن از طریق اگنس به من دورغ گفت، گفت که تو از این وضعیت اطلاع داری و موافق موندن هستی. بعد حتی با اتفاقاتی که داشت توی دنیای خودت می‌افتاد، اجازه نداد اگنس پیام‌های من رو بهت برسونه.»

وای خدای من.

صدایش مهربان شد که این خودش نشانه این بود که او هنوز ضربه آخرش را وارد نکرده بود. ادامه داد: «و حالا عزیز من، حتی با این‌که حس می‌کنم تو از پیوند خوردن به این دنیا و بیشتر از اون به فرزندی که حمل می‌کنی خوشحالی اما لازمه بدونی که این رو هم شوهرت برنامه‌ریزی کرده بود. بدون این‌که بدونی این کار رو کرده و تو بعداً که چاره‌ای نداشتی تصمیم گرفتی که بچه داشتن رو دوست داری. همه این کارها رو برخلاف خواست تو انجام داده.»

تازه آن موقع بود که بالاخره پلک زدم.

سپس زمزمه کردم: «چی؟»

پرسید: «یه پورد مصرف می‌کردی؟» آرام سر تکان دادم و او ادامه داد. «این پودر خیلی قدرتمند و کاملاً مؤثره. هرچند تو مدتی از این پودر استفاده نمی‌کردی. پیداش کرد و اون رو با یک جور داروی محرک عوض کرد. قصدش هم این بود که تو رو باردار کنه تا یه وارث برای سلطنت این کشور به دنیا بیاری.

حس کردم سانتی‌متر به سانتی‌متر بدنم قفل شد.

نه.

خدایا نه.

چرا باید این کار را می‌کرد؟

نفس‌نفس‌زنان گفتم: «چرا باید این کار رو می‌کرد؟»

با محبت جواب داد: «اون یه مرده.» صورتم را که حس می‌کردم واقعاً رنگ‌پریده شده بود را از نظر گذراند و ادامه داد: «بنابراین الهه عشق من، شوهرت سرش خیلی گرم بوده. پدر و مادر این دنیات هم از وقتی که بعد از اقامت توی روستا پیششون برگشتی مطلع شدن. هر سه اون‌ها از پیوند ابدیت به این دنیا و هرگز برنگشتن شاهزاده سوفن اطلاع داشتند. ولی فقط شوهر تو و یکی از افرادش که پودر محرک رو جایگزین کرد از این موضوع اطلاع داشتن و برای باردار کردنت برنامه چیدن.»

نمی‌توانستم این را باور کنم.

باور کردنی نبود.

چرا فری باید این کار را می‌کرد؟ چرا باید همه این‌کارها را می‌کرد؟

چرا؟

خاطرات در ذهنم چرخیدند، وقتی نمی‌توانستم در تمرین تیر و کمان به هدف بزنم ناراحتی آتیکوس را دیده بودم، حالا فهمیدم که از من ناامید نشده بود بلکه برای از دست دادن دخترش عزا گرفته بود.

هم او و هم آرورا به راحتی من را پذیرفته بودند چون پذیرفته بودند که هیچ چاره دیگری برای‌شان نمانده بود تا فری و درکارشان که به اِلف‌ها فرمان می‌داد را نگه دارند. شادی همه آن‌ها از بارداری من بدون این‌که حرفی در مورد باقی ماندن در این دنیا و جایگزین سوفن بودن و به دنیا آوردن یک وارث حالا برایم معنا پیدا کرده بود.

خدایا خیلی احمق بودم، خیلی کور بودم. آن قدر عاشق بودم که حتی متوجه هیچ کدام از این‌ها نشده بودم. فکر نکرده بودم و قطعه‌ای پازل را در کنار همدیگر نگذاشته بودم- ولی به خاطر این بود که همه آن‌ها حتی پیش از این‌که خودم نخواهم از این‌جا برم، می‌دانستند که نمی‌توانستم این دنیا را ترک کنم.

حس کردم آرواره‌ام به هم فشرده شد و لایه سرخی روی چشمانم افتاد.

«که یعنی…» صدای والنتین به گوشم رسید ولی دیگر صدایش را نمی‌شنیدم، هیچ چیزی نمی‌توانست حواسم را از مه زخم خورده خشمگینی که سرم را پر کرده بود، منحرف کند.

آرام ایستادم و تخت را دور زدم.

صدایم زد: «سوفین.» ولی او را نادیده گرفتم، حرکتم آرام بود سرم گیج. چشمانم هنوز سرخ می‌دیدند.

دوباره شنیدم: «سوفین.» و بعد میوی خشمگین پنلوپه آمد که فقط به معنی بلند شدن والنتین بود ولی من به رفتن ادامه دادم، قدم‌هایم سریعتر شد. «سوفین، الهه عشق من، من کاملاً-»

ولی حرفش را تمام نکرد چون به سمت در و به بیرون از در دویدم. از راهرو و راه‌پله گذشتم و به طبقه پایین رفتم، از در بیرون رفتم و قدم در برف گذاشتم.

و همان‌طور که کورکورانه می‌دویدم، مستقیم به روبن خوردم که او من را بین بازوانش گرفت.

پرسید: «فینی، بدون شنل این بیرون چی کار می‌کنی؟» سرم را عقب بردم و در چشمانش نگاه کردم و او از چیزی که دید جا خورد.

پرسیدم: «فری کجاست؟»

شروع کرد: «فینی-» همان‌طور که به صورتم نگاه می‌کرد، نگاهش حالتی محافظه‌کار به خود گرفت، دستانش روی بازوهایم نشستند و انگشتانش با احتیاط به دور بازویم پیچیدند.

«بن، فری… کجاست؟» سؤالم را با جیغ پایان دادم و سر روبن دوباره تکانی خورد و انگشتانش محکمتر شدند.

با محبت گفت: «برو توی شاهزاده‌خانم من، میارمش پیشت.»

فریاد زدم: «گور بابای این حرفا.» بازوهایم را از دستش بیرون کشیدم و جمع شدنش را به خاطر حرفی که زده بودم، نادیده گرفتم. «بهم بگو اون کجاست.»

شروع کرد: «فینی-» چیزی توجه‌اش را جلب کرد و از بالای سرم به آن نگاه کرد. بدن بزرگش منقبض شد و چشمانش ریز شدند.

فریاد زدم: «بن!» نگاهش به سرعت به سمت من برگشت. «فری کدوم گوریه؟»

صدای فری را شنیدم که پرسید: «درست همین‌جا کوچولو چه اتفاقی افتاده؟» و لحظه‌ای که صدایش را شنیدم به سمتش برگشتم.

سپس او را دیدم که داشت به سمت من می‌آمد، پوتین‌هایش به روی برف قرچ و قروچ کردند و قلبم فشرده شد، محکم و شدید، چنان یخ‌زده و بی‌حرکت باقی ماند که انگار دیگر هرگز قصد نداشت بتپد.

شوهر زیبایم. فری شیرین و مهربانم. مردی که عاشقش بودم. مردی که فرزندش را در بطن داشتم. مردی که به من دروغ گفته بود و زندگی‌ام را به شکلی غیرقابل بازگشت تغییر داده بود… آن هم دوبار… بدون این‌که به خودش زحمت بدهد و در موردش با من صحبت کند.

روبن با صدای آرامی شروع به حرف زدن کرد ولی من حرفش را قطع کردم: «فری، یه ز-»

جیغ کشیدم: «این‌قدر عوضی هستی که نمی‌شه باور کرد!» فری در چهار قدمی من بی‌حرکت ماند و ابروهایش در بالای چشمان ریز شده‌اش در هم فرو رفتند.

شروع کرد: «فینی چی-؟»

به سمتش خم شدم و جیغ زدم: «مرده‌شورت رو ببرن! مرده‌شورت رو ببرن فری! نمی‌تونم توی مرده‌شور برده رو بارو کنم!»

روبن با صدای آرامی گفت: «فری-» نگاه فری از من برداشته شد و روی چیزی در فاصله دور متمرکز شد، دیدم که صورتش حالت سردی به خود گرفت ولی همه این‌ها را نادیده گرفتم و ادامه دادم.

با خشم او را متهم کردم: «تو به اِلف‌ها گفتی من رو به این دنیا پیوند بدن.» و نگاه او به تندی به سمت من برگشت. «خیلی وقت پیش این کار رو کردی. بدون پرسیدن از من این کار رو کردی. حتی بدون این‌که بدونی از من خوشت میاد یا نه این کار رو کردی دیگه عاشقم بودن که بماند. و این کار رو کردی چون نمی‌خواستی تا آخر عمرت با سوفن پیوند داشته باشی. این کار رو فقط به خاطر دلایل خودخواهانه انجام دادی. این کار رو بدون این‌که حتی یک لحظه به من فکر کنی انجام دادی. وقتی داشتی این کار رو می‌کردی فقط به خودت فکر می‌کردی.»

او را که خودش را جمع می‌کرد تماشا کردم، با این حرکتش به من ثابت شد که حرف‌های والنتین حقیقت داشت. و قلبم شروع به محکم کوبیدن کرد و حس کردم که خون داشت در زیر پوستم می‌جوشید و باعث شد به حرف زدن ادامه بدهم.

فریاد زدم: «کی می‌تونه چنین کاری بکنه، و چطور اصلاً می‌تونه این کار رو بکنه؟ چطور؟» جیغ کشیدم: «چطور تونستی این کار رو بکنی؟» بازو‌هایم را صاف و محکم کنار پهلوهایم نگه داشته، دست‌هایم را مشت و به سمتش خم شدم.

با ملایمت گفت: «فینی، عشق من بیا بریم تو.» به سمتم حرکت کرد و دستش به طرفم بالا آمد ولی من سریع دو قدم عقب رفتم، دستم را بالا بردم و کف دستم را به سمتش بالا بردم. اما او فقط با حرف‌هایی که زدم متوقف شد.

«جرأت نکن بهم دست بزنی فری. اصلاً جرأت نکن بهم دست بزنی چون همه این‌ها بد بودن ولی بدترین هنوز موند. می‌دونم… کاملاً می‌دونم که بدون این‌که در این مورد هم با من صحبت کنی، پودرهای من رو عوض کردی.»

شنیدم که روبن نفسش را حبس کرد ولی صورت فری که توجه‌ام به آن بود، تغییر کرد. چشمانش برق زدند و صدایش وقتی فرمان می‌داد آرام بود. «فینی، می‌ریم داخل.»

«گور بابای تو رفتن و گور بابای تو!» به جلو خم شدم. «کی همچین کاری می‌کنه؟ کی اصلاً از این کارها می‌کنه؟» فریاد کشیدم و دستانم را بالا بردم.

«این بدن منه فری! من براش تصمیم می‌گیرم، یا دست‌کم در مورد این‌که کی یه بچه درست کنیم با هم صحبت می‌کردیم، ولی نه…» قدمی به عقب برداشتم، با حالت کنایه‌آمیزی سر تکان دادم و گفتم: «درکار این کار رو نمی‌کنه. فری هم نمی‌کنه. زندگی من که مال من نیست. بدنم که مال من نیست. مشخصه که هر دو مال تو هستن تا هر کاری که دلت می‌خواد بکنی بدون این‌که با من مشورت کنی.»

فری حرفم را قطع کرد: «همسر. تو پریشانی و یه زن هم پشت سرت ایستاده که من نمی‌شناسمش. بذار بریم تو و-»

سرم را تکان دادم و فریاد زدم: «اوه، نه. امکان نداره. ابداً و اصلاً امکان نداره. من با تو هیچ‌جا نمی‌آم. تنها چیزی که می‌دونم که اون هم به خاطر اینه که والنتین بهم گفته اینه که من به جز این‌جا، هیچ‌جایی نمی‌تونم برم!» به زمین اشاره کردم و به شکل مبهمی متوجه شدم همه ندیمه‌هایم (به جز جاسلین ولی وقت نداشتم نگاهی بیندازم) و تعدادی از افراد فری شاهد این ماجرا بودند ولی برایم مهم نبود.

حتی ذره‌ای برایم اهمیت نداشت.

و به خاطر همین بود که فریاد زدم: «من دوست‌هایی توی خونه دارم فری. مردمی که عاشقشون هستم. و دیگه هرگز اون‌ها رو نمی‌بینم و حتی نمی‌تونم باهاشون خداحافظی کنم. خانواده نداشتم ولی خانواده‌ای از دوست‌هام داشتم و تو بدون این‌که به من فکر کنی همه اون‌ها رو دور ریختی. کل دنیام رو دور ریختی. چطور تونستی این کار رو بکنی؟ چطور شوهر شیرین و جذابم این کار رو با من کرد؟» با جیغ حرفم را تمام کردم.

حالت صورت فری با شدید شدن هیجان و خشم من به نگرانی تغییر پیدا کرد. دو قدم سریع به سمتم برداشت ولی من حینی که حرف می‌زدم، سریع دستم را پس کشیدم و روبن را دور زدم و فاصله گرفتم.

«بهم نزدیک نشو.» سرم را تکان دادم. «جرأت نکن بهم نزدیک بشی.» با بالا گرفتن ناامیدی در وجودم صدایم در حد زمزمه پایین آمد. «تو… تو… نمی‌تونم باور کنم که پیشت امنیت ندارم. برام باور کردنی نیست که نمی‌تونم بهت اعتماد کنم و برام باورپذیر نیست که هیچ‌وقت اصلاً نمی‌تونستم بهت اعتماد داشته باشم.»

بدن فری با من برگشت و همان‌طور که روی برف عقب‌عقب می‌رفتم به دنبالم آمد. شروع کرد به حرف زدن: «عشق من-» ولی من سرم را محکم تکان دادم.

به او گفتم: «من نیستم.» با پدیدار شدن اشک در چشمانم صدایم هم خش‌دار شد. « من عشقت نیستم. عشقت نیستم و هیچ وقت هم نبودم. هیچ کس با کسی که عاشقشه این‌طور رفتار نمی‌کنه. نمی‌کنه. هرگز و هیچ وقت.»

با این حرفم صورتش را دیدم که تغییر کرد و حالی به خود گرفت که انگار ویران شده بود و زمزمه کرد: «فینی کوچو-»

ولی از صدا زدن من به اسمی که عاشقش بودم، دست برنداشت.

به خاطر این بود که صدای سوتی فضا را پر کرد، سوتی که خیلی خوب می‌شناختمش.

و بعد بی‌حرکت و وحشت‌زده ماندم، بدن قدرتمند فری را تماشا کردم که به جلو تاب برداشت و همزمان نوک خونین پیکانی را دیدم که از شانه‌اش بیرون زد.

و این موقع بود که صدای جیغ آلیسیا، بث و اِستر را شنیدم که با جیغ خودم ترکیب شده بودند.

و بعد اتفاق افتاد، همه جا در اطراف من و فری، در اطراف افراد فری، والنتین و دخترهایم. صدای سوت پرواز پیکان‌ها به همه سمت بلند شد و در برف و توی گوشت افراد فرود آمدند. صدای غرش مردها و جیغ زن‌ها از درد، افرادی که می‌دویدند و اسب‌هایی که ناگهان چهارنعل می‌تاختند از همه طرف به گوش رسید. خیلی زیاد بودند انگار یک ارتش کامل به خانه ییلاقی فری حمله کرده بودند.

خشک شده همان‌جا ایستادم تماشا کردم و فری زخمی به سرعت به سمتم آمد ولی شوکه و وحشت‌زده با دردی که در درونم شدت گرفت، به چشم خود دیدم که دو تیر دیگر در بدن بزرگ و زیبای شوهرم فرو رفت و به چشم خود به زانو افتادن درکار قدرتمند را دیدم.

جیغ کشیدم: «نه!» بدن قفل شده‌ام خیلی دیر باز شد، تکانی به خودم دادم تا به سمت او بدوم ولی پیش از این‌که بتوانم حتی یک قدم بردارم کشیده شدم و جلوی مردی روی یک اسب نشانده شدم.

شنیدم که اسیرکننده‌ام دستور داد: «جادوگر رو بگیرید!» سپس به سمت من خم شد و پاشنه پاهایش را در به شکم اسبش زد و بعدش ما داشتیم چهار نعل در جنگل پیش می‌رفتیم.

حینی که تقلا می‌کردم و می‌غریدم، سعی کردم هلش بدهم. هیچ چیزی نمی‌دیدم به جز بدن قدرتمند فری که سه تیر از آن بیرون زده بود و خونی که داشت لباس پشمی‌اش را خیس می‌کرد و روی زمین زانو زده بود. و بدن من هیچ چیزی به جز نیاز به این‌که برگردم و پیش شوهرم بروم را احساس نمی‌کرد.

حینی که به کتک زدن او ادامه می‌دادم، اسیرکننده‌ام فریاد زد: «طلسم! حالا!»

سرم را به عقب کوبیدم و هم زمان دستش را از روی کمرم کنار کشیدم. پس سرم به خاطر برخورد با چانه‌اش درد گرفت و درد جانکاهش در جمجمعه‌ام انعکاس پیدا کرد. صدای غرشش را شنیدم و خارشی را توی سینه‌ام احساس کردم.

سپس دیگر چیزی حس نکردم چون به خواب رفته بودم.

پایان فصل

فصل سی‌ام
تا روزی که بمیرم

چهار روز بعد…

صدای زنی را شنیدم: «شاهزاده‌خانم یخی من بیدارشین، خواهش می‌کنم بیدارشین.» و چشم‌هایم را آرام باز کردم. پلک‌هایم لرزیدند و دوباره بسته شدند. «خواهش می‌کنم شاهزاده‌خانم من، بیدارشین.»

با تلاش چشم هایم را باز کردم و روی زنی بور با چشم‌های آبی که نه جوان و نه پیر بود، تمرکز کرم. شاید اوخر چهل سالگی یا اوایل پنجاه‌سالگی‌اش بود. موهای زیبا و پرپشتی داشت و زیبا بود.

نجوا کردم: «سلام.» احساس مزخرفی داشتم انگار اصلاً خودم نبودم و این بدن خودم نبود.

«به غذا و آب نیاز داره، سریع، چند روزی گذشته.» صدا را از پشت سر زن شنیدم و پلک زدم چون آن صدا را می‌شناختم.

نگاهم از روی زن بور حرکت کرد و به سمت زن مو قرمزی برگشت که حالا به جای آن پیراهن سبز یشمی‌اش لباسی ژنده، خاکی و سوراخ سوراخ به تن داشت و یک جفت پوتین زغالی رنگ کثیف هم پوشیده بود.

و همه‌چیز یادم آمد.

سعی کردم بنشینم، سرم گیج رفت و دستم را سریع روی سرم گذاشتم ولی با این‌که دو جفت دست سعی در خواباندنم داشتند، باز هم دست از تلاش برنداشتم ولی توان زیادی هم برای مقاومت نداشتم.

و چون توان نداشتم و سرم گیج می‌رفت و یک تهی بودنی هم در دلم بود که هیچ ربطی به گرسنگی نداشت، حس ترسناکی به دور قلبم پیچید که دلم نمی‌خواست در موردش فکر کنم، بنابراین تسلیم شدم.

ولی همان‌طور که تسلیم می‌شدم، زمزمه کردم: «فری.»

زن بور به والنتین نگاه کرد و من از حالتی که روی صورتش بود، اصلاً خوشم نیامد، بنابراین بازویش را گرفتم و محکم نگه داشتم. وقتی گرفتمش تکانش هم دادم و این کار را محکم انجام دادم.

با چشمانی غمگین به من نگاه کرد. غم چشمانش حرف‌هایی می‌زد که انگار واقعاً دلش نمی‌خواست بگوید، حرف‌هایی که من هرگز هرگز هرگز دلم نمی‌خواست بشنوم.

نجوا کردم: ‌«نه.» زرداب گلویم را پر کرد، زن دستم را گرفت و والنتین هم کنار زن روی زمین زانو زد.
دستم را فشرد و زمزمه کرد: «متأسفم شاهزاده‌خانم یخی من، اون از این دنیا رفته.»

از این دنیا رفته.

فری از این دنیا رفته.

فری شیرین و مهربانم از این دنیا رفته بود.

احساسات چنان شدید و زیادی که اصلاً خوب نبودند در وجودم خروشید که ناگهان احساس کردم دارم منفجر می‌شوم.

جیغ کشیدم: «نه!» او را هل دادم، روی پاهایم ایستادم و با عجله چند قدمی در اتاق پیش رفتم ولی هنگامی که دیدم در اتاقی ساخته شده از سنگ بودیم که در آن هیچ چیزی به جز پنجره‌های که در ارتفاع بالا ساخته شده و نرده‌های آهنی داشتند، سه تشک کثیف با پتوهای ژنده و پاره‌پاره پشمی زبر و یک میز چوبی وجود نداشت. میزی چوبی که به نظر می‌رسید این‌که پایه‌هایش آن را سرپا نگه داشته بودند فقط یک معجزه بود.

توی سلولی در یک زندان بودیم.

و برای من اهمیتی نداشت.

نه برایم مهم نبود.

به والنتین و زن بور که حالا بلند شده و به سمت من برگشته بودند، گفتم: «نمرده.»

زن بور گفت: «متأسفم، شاهزاده‌خانم من.»

به سمت آن‌ها خم شدم و جیغ کشیدم: «اون نمرده!»

والنتین به سمتم آمد و زمزمه کرد: «الهه عشق من-»

جیغ کشیدم:‌ «نمرده! نمرده! اون نمرده!» و دیدم که حتی صورت همیشه بی‌حالت والنتین هم پر از غم شد و حینی که کل بدنم از هق‌هق می‌لرزید، پاهایم ضعف رفتند و بدنم به زمین خورد. هنگامی که هر دو زن به من رسیدند از بین اشک‌هایم پچ‌پچ کردم: «اون نمرده.» روی پاهایم بلندم کردند و کمک کردند به سمت تشکم برگردم. تکرار کردم: «اون نمرده.» حینی که آن‌ها آرام من را توی تشک کثیفم می‌گذاشتند، کل بدنم با شدت اندوهم به لرزه افتاده بود. همان‌طور که خودم را مثل یک توپ جمع می‌کردم، بازوهایم را دور ساق پاهایم می‌پیچیدم و بدنم را به عقب و جلو تاب می‌دادم، زمزمه کردم: «اون نمرده.» این کلمات خش‌دار، زشت و خشن بودند، شکمم خالی بود و حس می‌کردم قلبم شکسته بود و این درد خیلی زیاد و شدید بود، آن قدر زیاد که نمی‌توانستم تحملش کنم. تحمل‌ناپذیر بود. پچ‌پچ کردم: «خواهش می‌کنم، خدایا کاری کن نمرده باشه.» سپس سرم را برگرداندم، صورتم را روی تشک کثیف گذاشتم و هق‌هق کردم.
***

من گریه کردم و والنتین موهایم را نواش کرد و دلداری‌ام داد. وقتی گریه‌ام تمام شد و پشت کردم و به دیوار سنگی چشم دوختم، او با محبت من را برگرداند تا نشسته به روی تشک به دیوار تکیه بدهم. زن بور به سمت میز رفت و با یک بشقاب و لیوان مسی درب و داغانی پر از آب احتمالاً زلال و تمیزی برگشت. به نظر می‌رسید توی بشقاب یک برش از ران خوک بود.

والنتین گفت: «بخور، به خاطر بچه‌.» با سردرگمی به او نگاه کردم و با همان سردرگمی برایش سر تکان دادم. بشقاب را گرفتم، روی ران‌هایم گذاشتم، لیوان را گرفتم و آرام آرام شروع به خوردن گوشت نمکی کردم و با آب آن را پایین دادم.

به خاطر بچه‌.

بچه ما.

یعنی زنده می‌ماندم تا این بچه را برای فری به دنیا بیاورم؟

به دور و بر اتاق نگاهی انداختم و شک کردم.

سپس نگاهم به زن بور افتاد. پرسیدم: «کی هستی؟»

با ملایمت جواب داد: «من لاوینیا اهل لانوین هستم، خدمتگذار آلاباستا.» و من سر تکان دادم چون می‌دانستم کی بود. فری داستان‌هایی در مورد قدرتمندترین جادوگر لانوین و خدمتگزار الهه آلاباستا به روی زمین برایم تعریف کرده بود.

و فری این داستان‌ها را وقتی داشتیم در قصر ییلاقی‌اش در هاوک‌وال شام می‌خوردیم برایم تعریف کرده بود.

حس کردم بغض راه گلویم را بست، چشم‌هایم سوختند و به سمت دیگری نگاه کردم. تکه دیگری از گوشت را در دهانم چپاندم ولی اصلاً نمی‌دانستم چطور باید آن را قورت بدهم.

لانوینیا از لانوین شروع کرد: «فکر می‌کنی…» نگاهم به سمتش برگشت و پیش از این که حرفش را تمام کنم، تکه گوشت را با تلاش زیادی قورت دادم: «که می‌تونی بشنوی چه اتفاقی افتاده؟»

با این حرفش جواب دادم: «با توجه به این که شوهرم مرده و این خبر از مقیاس یک تا ده خبرهای بد هم بالا زده، دیگه چه خبری می‌تونه از این بدتر باشه؟»

لانوینیا جواب داد: «خبر بدیه ولی نه تا اون حد.»

نخیر. تا آن حد بد نبود. آن بیرون دنیا داشت به آخر می‌رسید، هیچ خبری نمی‌توانست از این بدتر باشد و یا حتی به این نزدیک باشد.

نفس عمیقی از بینی‌ام کشیدم و سر تکان می‌دهم و می‌گویم: «خب پس، بهم بگو.»

سرش را در جواب تکان داد، سپس او و والنتین که در آن سمت من روی تشک نشسته بود، نگاهی با هم رد و بدل می‌کنند.

لانوینیا گفت: «به مدت چهار روز تحت طلسم خواب بودی.» سر تکان دادم. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «یک هفته پیش دستگیر شدم و این‌جا زندانی شدم. تو و والنتین دیروز به این‌جا رسیدین. وقتی رسیدین والنتین دسته و پا بسته ولی بیدار بود.

آخرین تکه گوشت را هم خوردم و بشقاب را کنار گذاشتم و جرعه دیگری از آب خوردم و گفتم: «باشه.»

«ما…» تردید کرد. به والنتین نگاهی انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد. «هر دوی ما به بند کشیده شدیم، با این‌که دست و پاهامون بسته نیست. ولی جادوی قدرتمندی روی ما به کار رفته. هیچ کدوم نمی‌تونیم به جادوی درونمون فرمان بدیم. جادو از بین نرفته هنوز هم می‌تونیم احساسش کنیم، ولی نمی‌تونیم ازش استفاده کنیم.»

نگاهم را از او برداشتم و زمزمه کردم: «عالی.»

لانوینیا به من گفت: «به خاطر همینه که مطمئنم اون‌ها من رو به این‌جا آوردن تا در برابر اتفاقی که داره برای لانوینم می‌افته دست به کار نشم.» و من سر تکان دادم.

والنتین ادامه حرف را گرفت: «هرچند هر دو می‌تونیم چیزهایی حس کنیم. به خاطر همینه که می‌دونیم…» حرفش را قطع کرد و من چانه‌ام را بالا گرفتم، نیازی نبود ادامه بدهد.

نمی‌خواستم دوباره آن حرف را بشنوم. منظورش را متوجه شده بودم. این‌طوری بود که می‌دونستن فری مرده بود.

لانوینیا سر رشته کلام را به دست گرفت: «چیزهای بیشتری هم می‌دونیم، یعنی من می‌دونم. والنتین چیزهایی حس می‌کنه ولی چون اهل این دنیا نیست، معنای بیشتر چیزهایی که حس می‌کنه رو نمی‌فهمه.»

پرسیدم: «و چه چیزهای دیگه‌ای می‌دونی؟» ولی واقعاً برایم مهم نبود. می‌خواستم درباره ندیمه‌هایم و افراد فری بشنوم. می‌خواستم درباره آرورا و آتیکوس بدانم. می‌خواستم بدانم اسکایلار چطور بود. و کمی زمان می‌خواستم تا زخم‌هایم را بلیسم و سر در بیاورم که چطور از این دنیا بیرون و به خانه بروم. خانه. خانه.

لانوینیا پچ‌پچ کرد: «درخت‌های آدِلا سوختن.» تمام این فکرها از سرم پرواز کردند و حس کردم دهانم باز ماند و قلبم فشرده شد.

سپس وحشت‌زده نجوا کردم: «نه.»

سر تکان داد، چشمانش برق زدند. «بله. درخت‌ها سوختن، درخت‌های درخشان و ارزشمند آدلای ما سوختن، این خودش به اندازه کافی بد هست ولی این یعنی اِلف‌ها نمی‌تونن برخیزن.»

اِلف‌ها نمی‌توانستند برخیزند.

و آن‌ها فری را نداشتند.

من فری را نداشتم.

اگر زنده می‌ماندم تا پسره یا دختره را به دنیا بیاورم، او هم فری را نداشت.

به لانوینیا نگاه کردم با خشم گفتم: «این خیلی مزخرفه.»

سرش به یک سمت خم شد. «مزخرف؟»

«مزخرف، چرت… وحشتناک.» یک دستم را با خشم بلند کردم، باید می‌پذیرفتم که لحنم خیلی بی‌ادبانه بود ولی حال و حوصله مؤدب بودن را نداشتم. «دیگه چی؟»

لانوینیا با ملایمت گفت: «آرورا گرفته شده.» و من نفسم را حبس کردم.

سپس با صدای هیس مانندی نفسم را بیرون دادم: «گندش بزنن.»

«زنده‌ست و مثل ما اسیر شده. این‌جا نه خیلی دوره و نمی‌تونم حس کنم کجاست. ولی… متأسفم شاهزاده‌خانم من، نمی‌تونم پدرتون رو حس کنم.»

چشم‌هایم را محکم بستم و حینی که بغض گلویم به هق‌هقی تبدیل شد، سرم را دوباره برگرداندم. سپس خودم را مجبور کردم با لکنت بگویم: «اون… اون… اون مرده؟»

زن زمزمه کرد: «متأسفم.»

یک دستم را روی دهانم گذاشتم و انگشتانم را به آن فشردم.

دوباره از دستش داده بودم. دوباره.

لعنتی، همان یک بار به اندازه کافی بد بود.

هنگامی که سعی می‌کردم خودم را کنترل کنم، اشک‌ها به زور راه‌شان را در چشمانم باز کردند و روی صورتم روان شدند. ولی سینه‌ام به خاطر تلاشی که می‌کردم سنگین شد و گلویم چنان سوخت که انگار تکه‌تکه شد. مدتی طول کشید و قدرت خیلی زیادی صرف کردم تا توانستم خودم را کنترل کنم، صورتم را با دستم پاک کردم و به لانوینیا نگاه کردم.

«دیگه چی؟ ندیمه‌هام؟ افراد فری؟»

سرش را تکان داد ولی وقتی صورتم را دید فهمید که منظورش را اشتباه متوجه شده بودم. بنابراین سریع گفت: «نمی‌دونم. اون‌ها رو تا به حال ندیده بودم بنابراین نمی‌تونم احساس‌شون کنم. فقط می‌تونم کسانی که تا به حال دیدمشون یا اهمیت دارن رو احساس کنم، مثل شوهرت. متأسفم، هیچ خبری از اون‌ها ندارم.

به والنتین نگاه کردم. «تو؟»

پاسخ داد: «من در حضورشون بودم سوفین من ولی عذر می‌خوام، به اندازه کافی نبود که بتونم هاله دورشون رو بشناسم و احساسشون کنم.»

زمزمه کردم: «خیلی‌خب.» نفس عمیق دیگری کشیدم و به هر دوی آن‌ها نگاه کردم. «چیز دیگه‌ای هم می‌دونین؟ کی داره این کار رو می‌کنه؟»

هنگامی که کلیدی در قفل چرخید این سؤال را پرسیده بودم. هر سه به در نگاه کردیم و در باز شد. با دیدن برودریک که پشت سر معشوقش فابین وارد می‌شد، نمی‌توانستم چیزی که می‌دیدم را باور کنم.

نه.

امکان نداشت.

ولی همین‌طور بود. او آن‌جا بود و داشت برای زندانی شدن وارد این سلول نمی‌شد.

برودریک یک نگاه به من انداخت و صورتش گرفته شد. قلبم شروع به تپیدن کرد و به سمت معشوقش برگشت.

تشرزنان گفت: «تو چه مرگت شده؟ اون از خون منه، یه شاهزاده‌خانمه و توی کثافت نشسته؟»

فابین به سردی گفت: «اون یه زندانیه.»

برودریک در جواب فریاد زد: «یه شاهزاده خانمه.» بعد به سمت دو نگهبانی برگشت که با آن‌ها وارد شده و جلوی در ایستاده بودند. «شاهزاده‌خانم یخی رو به کوشک من ببرین. خانم‌هایی رو پیدا کنید که ایشون رو به حمام ببرن، لباس درخوری برای ایشون پیدا کنید و غذای مناسبی بهشون بدین.»

فایبن گفت: «نمی‌تونی این کار رو بکنی برودریک.» برودریک به طرفش برگشت.

«نمی‌تونم؟ می‌بخشید، فکر می‌کردم من کسی هستم که قراره پادشاه دو سرزمین بشه. این وسط چیزی رو یادم رفته؟ نکنه قرار بود تو باشی؟»

فابین با دندان‌های به هم فشرده گفت: «بهت که گفتم. اون از خون الف‌هاست. جادوگره این‌طور گفت. نمی‌تونیم خطر این‌که جادویی داشته باشه و بتونه فرار کنه رو بپذیریم.»

برودریک جواب داد: «اون عموزاده منه و یه شاهزاده‌خانم، توی کثافت نمی‌مونه.» چهره فابین منقبض شد و چشمانش چنان خشمگین شدند که نه فقط من بلکه لانوینیا و والنتین هم در خود جمع شدیم.

سپس به شکل عجیبی زمزمه کرد: «دو زانو بشین برودریک.»

سر برودریک برگشت، صورتش لحظه‌ای پیش از برق زدن چشمانش بی‌حالت شدند، به فابین چشم‌غره رفت و به خشکی گفت: «یه پادشاه دو زانو نمی‌شینه فابین.»

فابین نزدیک‌تر رفت، صدایش پایین‌تر آمد و تکرار کرد: «بشین.»

برودریک لبخند زد و با صدای آرامی جواب داد: «احمق. واقعاً فکر کردی بازی‌های تختخوابی‌مون روی حکومتم به سرزمینی پهناور تأثیر می‌ذاره؟» برودریک هم نزدیک‌تر رفت و صدایش آرام‌تر شد ولی نه آن‌قدر آرام که نتوانم حرفش را بشنوم. «بله معشوق من، من التماس می‌کنم که طعمت رو بچشم و حتی کارهای دیگه‌ای هم باهات بکنم. ولی فابین بیرون از تخت‌مون این رو بشنو و بدون که من فرمانروایی می‌کنم و تو زانو می‌زنی. وگرنه یه معشوق دیگه پیدا می‌کنم که از بودن باهاش توی تخت لذت ببرم و جایگاهش رو بیرون از تخت بدونه.»

چهره مبهوت فابین رنگ باخت ولی او و هر سه نفر ما را نادیده گرفت، برگشت و به سمت نگهبان‌ها رفت. جلوی آن‌ها ایستاد.

سپس دستور داد: «عموزاده‌م رو به کوشک من ببرید، اون یه شاهزاده‌خانمه و باهاش به همین‌ شکل رفتار کنید. جلوی در اتاقش نگهبان بذارید. و محض رضای خدایان، به این جادوگرها رختخواب و غذای مناسب و شراب بدین. و آب برای شستشو. من مثل پدرم حکومت نمی‌کنم. الان این رو بفهمید و بدونید که این طرز رفتار با خانم‌ها ناشایست و غیرقابل پذیرشه.»

سپس از کنار نگهبان‌ها گذشت، از سلول بیرون رفت و یک فابین بی‌حرکت و شوکه شده را پشت سر جا گذاشت.

سپس صدایش را از راهرو شنیدیم: «فابین! بیا!» بدن فابین از جا پرید، لحظه‌ای گیج به نظر می‌رسید و بعد با عجله از سلول بیرون رفت.

یکی از نگهبان‌ها غرغرکنان به من گفت: «بیا!» نگاهم به تندی به سمش برگشت.

والنتین پچ‌پچ کرد: «برو سوفین، ما مشکلی برامون پیش نمی‌آد.»

نگهبان به سمتم راه افتاد و دوباره غرید: «بیا!»

نگاه سریعی به لانوینیا انداختم که لبخند اطمینان‌بخشی به من زد، بعد به والنتین نگاه کردم که او هم همین‌کار را کرد. لیوانی که هنوز هم نگه داشته بودم را کنار گذاشتم و شروع کردم به بلند شدن.

سپس به سمت والنتین و لانوینیا برگشتم و نجوا کردم: «برمی‌گردم.»

روی پاهایم بلند شدم، شانه‌هایم را صاف کردم و موهایم را عقب انداختم. تکان شاهانه‌ای برای نگهبان به سرم دادم و از اتاق بیرون رفتم.
***

خودم را عذاب می‌دادم.

سرتاسر مدت حمامم، سرتاسر زمانی که آن دو زن خاموش بندهای لباس زیرم را می‌بستند و پیراهن نرم و پشمی‌ام را از سرم رد می‌کردند، پوتین را تا ساق پاهایم بالا می‌کشیدند و موهایم را مرتب می‌کردند، سراسر مدتی که در تنهایی غذا می‌خوردم و بعد، زمانی که در این اتاق‌های مجلل ولی سرد تنها مانده بودم، خودم را عذاب می‌دادم.

خودم را با به یاد آوردن خاطره اولین باری که شوهر درشت‌اندام و وحشتناکم را در عروسی‌مان دیده بودم، عذاب می‌دادم.

و اولین باری که من را بوسید.

خودم را با خاطره آن زمانی که یک گوزن مرده را روی میزغذاخوری انداخت، وقتی من را کشاند و روی پاهایش نشاند و گفت کاملاً اندازه پاهایش بودم و وقتی با او در چشمه آبگرم حمام کرده بودم، عذاب می‌دادم.

و اولین باری که توی تخت با هم رابطه داشتیم و او چقدر با من مهربان و ملایم تا کرده بود.

الکی عصبانی شده بودم، او پیش از این‌که من را بشناسد هم همین فری مهربان من بود.

خودم را به خاطر این‌که فراموش کرده بودم و به خاطر تمام حرف‌هایی که پیش از مرگش به او گفته بودم هم عذاب می‌دادم.

سپس وقتی دیگر نتوانستم این فکرهای به خصوص را تحمل کنم، خودم را با خاطره کارت بازی کردن با فری و افرادش عذاب دادم. با خاطره گریه پر افتخار پدر وقتی که برای اولین بار به خال زدن من را تماشا کرده بود و به آغوش تنگش وقتی برای دومین بار این کارم را دید. با خاطره اسکایلار که پشت میز تحریر نشسته بود، پشت هر میزی، تمام میزهای تحریری که پشت‌شان نشسته بود.

نوک زبانش که به خاطر تمرکز زیاد از بین لب‌هایش بیرون می‌زد و خیلی پسرانه و با نمک می‌شد. با خاطره هرهر خنده ندیمه‌هایم، با خاطره پچ‌پچ‌هایشان در مورد شایعه‌ها، مراقبت‌های مهربانانه‌ای که بدون هیچ چشم داشتی از من می‌کردند. به لبخند‌های خشک و کوچک مادر و نگاهش به من که می‌گفت چه حسی به من داشت، نگاهی که باورش می‌کنید و هیچ وقت فراموشش نمی‌کنید.

خودم را با خاطره کشتی‌ای که نامش فینی گذاشته شده بود و تمام اتفاقاتی که رویش افتاده بود، عذاب دادم.

خودم را با خاطره دستان قدرتمندی که وقتی در مجلس رقص پیراهن سرخ پوشیده بودم، من را به سمت میدان رقص هدایت می‌کردند عذاب می‌دادم.

خودم را با خاطره نوازش‌ها، بوسه‌ها و زمزمه‌هایی که در گوشم می‌کرد، عذاب می‌دادم.

خودم را با تک‌تک خاطراتی که می‌توانستم به یاد بیاورم، با خاطراتی که سرزمین زیبایی در عالی‌ترین ماجراجویی که در عمرم داشتم و توی سرم چرخ می‌زد عذاب دادم. تک تک خاطراتم را در مغزم داغ زدم و وقتی این کار را می‌کردم و ثانیه‌ها به دقیقه‌ها و دقیقه‌ها به ساعت‌ها تبدیل می‌شدند و من در اتاق شاهزاده تنها باقی ماندم، خودم را آماده کردم.

بنابراین وقتی در باز شد آماده بودم.

آماده بودم تا کاری را انجام بدهم که باید برای فری، آتیکوس، آرورا و لانوین که حق من بود و به خاطر فرزند توی شکمم انجام می‌شد. فرزند فری. فرزند دِرَکار. فرزند اِلف‌ها. فرزند من.

فرزند لانوین.

و به خدای خودم و خدایان شوهرم قسم که قصد داشتم این کار را بکنم.

بنابراین آماده شدم، برودریک را تماشا کردم که وارد شد و هنگامی که نگاه مهربانش به من افتاد صورتم را بی‌حرکت نگه داشتم تا واکنشی نشان ندهم. معشوقش هم مطیعانه پشت سرش وارد شد.

نگهبان در را بست و برودریک را تماشا کردم که به نزدیک شدن به من ادامه داد. بی‌حرکت روی یک صندلی نشسته بودم و دستانم در تای دامنم پنهان شده بودند.

با ملایمت گفت: «بهتر به نظر می‌رسی سوفن.»

جواب دادم: «تو شوهرم رو کشتی.» و با شیفتگی بیمارگونه‌ای در خود جمع شدنش را تماشا کردم.

سپس زمزمه کرد: «سوفن.»

در چشمانش نگاه و تکرار کردم: «تو شوهرم رو کشتی.»

جلوی من ایستاد و سرش را پایین آورد و به من نگاه کرد. «متأسفم مجبور بودم این کار رو بکنم.»

با صدای سرد و بی‌احساسی پرسیدم: «می‌تونی بهم بگی چرا مجبور بودی این کار رو بکنی؟»

این فابین بود که با لحن پرتمسخری جواب داد: «چرا؟»

نگاهم برودریک را که به سمتم معشوقش برگشت، ترک نکرد. هیس‌هیس‌کنان گفت: «ساکت.» سپس به سمت من برگشت و صدایش وقتی توضیح می‌داد مهربان شد. «سوفن، می‌تونستم ببینم که دلت گیر اون بود و اون هم عاشق تو. ولی اون درکاره، فریه، به آتش اژدهایان فرمان می‌ده و به جادوی اِلف‌ها. کاملاً واضح اعلام کرده بود که برای محافظت کردن از تو برای فراخوندن هیولاهاش تردید نمی‌کنه.» وقتی حرفش را به پایان می‌رساند صدایش مهربان‌تر شد. «متأسفم عموزاده ولی اون قدرتمندتر از اون بود که بگذاریم زنده بمونه.»

گفتم: «پس این رو باور نداشتی.» و او پلک زد.

پرسید: «می‌بخشید؟»

با حالتی که امیدوار بودم تقلید خوبی از آرورا باشد، چانه‌ام را خم کردم و به فابین اشاره کردم و گفتم: «این فکر اون بوده. وقتی ما توی سرزمین میانه همدیگه رو دیدیم، تو از دیدنم خوشحال بودی.»

با دقت به من نگاه و زمزمه کرد: «بودم.»

پرسیدم: «پس بهم بگو، چرا شوهرم رو کشتی.» و او نفس آرامی کشید.

شروع کرد: «سوفن-» ولی حرفش را با تکان دستم قطع کردم.

«حالا دیگه مهم نیست برودریک. اون مرده و پدرم هم مرده. درست فکر می‌کنم؟» منتظر تکان محتاطانه‌ای که به سرش داد ماندم، این را به عنوان تأیید خبرها در نظر گرفتم و تلاش خیلی زیادی صرف کردم تا واکنشی از خودم نشان ندهم و ادامه دادم. «ولی تو اون موقع فکرهای متفاوتی داشتی، اشتباه می‌کنم؟»

«سوفن، فکر نمی‌کنم-» ولی من حرفش را قطع کردم.

این بار با لحن ملایمی گفتم: «این رو به من بدهکاری.»

برودریک در چشمانم نگاه کرد و سر تکان داد.

«اون موقع به…» مکثی کرد و بعد حرفش را پایان داد: «تبعید فکر می‌کردم…»

پافشاری کردم: «و چرا نظر خودت رو دنبال نکردی؟ به خاطر اون بود؟» و دوباره با چانه‌ام به فابین اشاره کردم.

«بود. اعتراف می‌کنم که اون هشدارهای لازم برای عملی نشدن فکرم رو بهم داد.» ناگهان جلوی پاهایم خم شد و دستش را به سمت دستم دراز کرد. کمی خودم را روی صندلی‌ام عقب کشیدم ولی آن‌قدرها نامحسوس نبود که متوجه حرکتم نشود. بنابراین منصرف شد، دست‌هاش را روی زانوهایش گذاشت و گفت: «فابین می‌دونست، تو می‌دونی و من هم می‌دونستم ولی با دیدن شادی تو انکارش می‌کردم. ولی درکار کسی نبود که مدت زیادی توی تبعید بمونه. مهم نبود چه جادو یا نگهبان-»

دوباره با کنایه به او گفتم: «شاخه درخت آدِلا. تو و فابین داشتین یادگارهای باستانی رو جمع می‌کردین، تا برای این کاری که داشتین می‌کردین قدرت جمع کنین. این تنها چیزی نبود که داشتی درسته برودریک؟» حدس زده بودم، حدسی بود که همان لحظه به ذهنم خطور کرده بود.

پیش از این‌که زمزمه‌کنان جواب بدهد، لبخند کوچک و به شکلی باورنکردنی مغرورانه‌ای زد: «همیشه خیلی باهوش بودی سوفن.»

اصرار کردم: «تو یادگارهای باستانی جادویی داری؟»

برودریک پاسخ داد: «همین‌طوره.»

فابین زیر لب گفت: «اگه شاخه آدلا رو داشتیم قدرتمندتر می‌شدن.» نگاهم به سمت چهره عصبانی‌اش برگشت و برودریک هم سرش را برگرداند و به او نگاه کرد. وقتی برودریک این کار را کرد، فابین دهانش را با صدا بست و عضله‌ای روی آرواره‌اش نبض گرفت.

دوباره به برودریک نگاه کردم و منتظر ماندم تا او هم به من نگاه کند. پرسیدم: «یه جادوگر داری که از اون‌ها استفاده کنی؟»

پاسخ داد: «بله.»

هنگامی که گفت: «این ساحره رو خیلی قدرتمند می‌کنه.» سری تکان دادم.

سرش را خم کرد.

که این‌طور.

خب پس، بعدا به این رسیدگی می‌کردم و امید داشتم که لانوینیای مقدس و والنتین بتوانند آن جادوگر را شکست بدهند.

ادامه دادم.

پرسیدم: «پس چون داشتی به تبعید فکر می‌کردی، حمله توی هولبک و زهر توی گالس کار تو نبود، درسته؟»

سر تکان داد. «حمله هولبک برای کشتن دِرکار طراحی شده بود ولی قرار بود تو گرفته بشی و بعد از گرفتن خون‌بها رها بشی. هرچند این دزدیدن یه حیله بود. اگر این کار موفق می‌شد، این باعث می‌شد که نتونید هیچ تهمتی به ما بزنید. ولی خب به این معنی نبود که تو و پدرت کاندید مناسب دیگه‌ای برای شوهری تو پیدا نمی‌کردید. باید برای اتحاد لانوین و سرزمین میانه لشکرکشی می‌کردیم.»

با این حرف دهانش را محکم به هم فشرد و نگاهش پیش از این‌که به سمت من برگردد، به فابین دوخته شد و چشمانش ریز شدند. سپس ادامه داد: «این کار رو به دست کس دیگه‌ای سپرده بودم و اون‌ها در کمال خوش‌شانسی تو و دِرَکار خیلی ماهر نبودن.»

واضح بود که فابین پشت این مأموریت بود و خب رسماً گند زده بود.

برودریک با نگاهی که دوباره مهربان شده بود، من را از نظر گذراند. «این پیش از این بود که شما دو نفر رو ببینم و به تبعید فکر کنم.»

مکث کرد تا جوابی بدهم ولی من چیزی نگفتم.

ادامه داد: «زهر، کار من نبود. متحدینی دارم، سران خاندان‌های لانوین و سرزمین میانه. تا وقتی که تمام لشکرمون به اون‌جا می‌رسید…»

مکثی کرد و بعد حرفش را خاتمه داد: «مخالفت‌هایی در مورد این‌که با تو یا با درکار چی کار کنیم وجود داشت. بعضی‌ها حس می‌کردند نفوذ و قدرتش اگر نمی‌تونست همراه تو بچه‌ای به وجود بیاره تا وارث سلطنت بشه دیگه فایده‌ای نداشت. بنابراین حس می‌کردن اگه تو دیگه زنده نباشی، قطعاً دیگه چنین اتفاقی نمی‌افتاد. همین‌طور فکر می‌کردن تو هدف ساده‌تری بود. این که دِرکار هیچ طمعی به سلطنت نداره رو همه می‌دونن و همه بهش باور داشتن، اگه از سر راه کنار می‌رفتی، اون به کارش ادامه می‌داد و اگر هم این کار رو نمی‌کرد، براش نقشه‌هایی کشیده می‌شد. توی نامزدیتون علاقه زیادی به تو نشون نداد. تازه بعد از این‌که…»

دوباره مکثی کرد و بعد با احتیاط ادامه داد: «علاقه‌ش بیشتر شد و احساسات شدید و عمیقی نسبت به تو پیدا کرد، به تغییر نقشه‌ها نیاز پیدا شد.»

علاقه‌اش بیشتر شد و احساسات شدید و عمیقی پیدا کرد. راه بی‌دردسری بود این مورچه کوچک عوضیِ نقشه چینِ از پشت خنجر بزن برنامه‌اش را عوض کند.

از روی شانه‌اش به آن موجود نگاهی انداختم و بعد دوباره به او چشم دوختم و سر تکان دادم.

سپس پرسیدم: «عاشقش هستی؟» و با این سؤالم سر برودریک تکان خورد.

«ببخشید؟»

«اون.» با تکان ظریفی که به چانه‌ام دادم به فابین اشاره کردم و ادامه دادم: «عاشقش هستی؟»

وقتی برودریک گیج شد، توضیح دادم: «کمی پیش گفتی که جای اون رو با یه نفر دیگه پر می‌کنی. می‌بینی، من عاشق یه مرد بودم و حالا از دستش دادم و از عمق وجودم که چنان داره می‌سوزه که نفس کشیدنم یه معجزه‌ست می‌دونم که هرگز نمی‌تونم کسی رو جای اون بذارم.»

تعللی کردم، در چشمانش نگاه کردم و با حرارت گفتم: «هرگز.» سپس نفس دل‌انگیزی کشیدم و گفتم: «پس تو نمی‌تونی عاشق اون باشی.»

نگاه برودریک به روی من ملایم شد و زمزمه کرد: «سوفن، تو در امانی. می‌دونم که صدمه دیدی ولی در امنیت هستی. با دونستن این‌که من باعثش بودم، دیدن غم توی چشم‌هات برام دردآوره. ولی تو من رو می‌شناسی عموزاده، باید بدونی که این برام دردآوره. ولی با گذر زمان، امیدوارم که کارهام رو درک کنی. با گذر زمان نیتم رو برای لانوین و سرزمین میانه می‌بینی. مردم من نمی‌تونن زیر سلطنت پدرم پیشرفت کنن. همه این رو می‌دونن و لانوین هرگز نباید تجزیه می‌شد. حالا دوباره کامل می‌شه، من بهش فرمان‌روایی می‌کنم و تو در کنارم خواهی بود. به حرف‌هات گوش می‌دم. بهت قول می‌دم، تو دانا و قدرتمندی و می‌دونم که وقتی قلبت آروم گرفت، مشاور مورد اعتمادم می‌شی. و من مثل همیشه به حرفت گوش می‌دم. و بعد، یه راهی برای درست کردن یه وارث پیدا می‌کنم و اگه ممکن نشد، شاید بتونیم برات یه…» تردید کرد و با احتیاط ادامه داد: «آدم مناسب پیدا کنیم که-»

پیش از این‌که واقعاً عصبانی‌ام کند حرفش را قطع کردم. «برودریک پرسیدم که عاشق فابین هستی؟»

لحظه‌ای من را از نظر گذراند و بعد جواب داد: «درک نمی‌کنم چرا دوست داری این رو بدونی عموزاده.»

جواب دادم: «مهم نیست چرا، فقط این مهمه که عاشقش هستی یا نه.»

آهی کشید و با صدای آرامی گفت: «بهش علاقه دارم ولی عشق…»

حرفش را نیمه‌تمام گذاشت و من دوباره سر تکان دادم.

بالاخره.

چیزی که باید می‌دانستم را فهمیدم.

وقتش بود.

سپس زمزمه کردم: «پس خیلی برات مهم نیست که این کار رو می‌کنم.»

بعد به سرعت از روی صندلی‌ام بلند شدم و همزمان با زانو زیر چانه برودریک کوبیدم. به پشت افتاد و بلافاصله با چاقویی که وقت شام برای بریدن گوشت به من داده بودند، به سمت فابین یورش بردم. چاقویی که دزدیده بودم و آن‌ها آن‌قدر احمق بودند که وقتی ظرف‌ها را می‌بردند متوجه نبودش نشده بودند. چاقویی که سرتاسر مدت صحبت‌مان در تای دامنم پنهانش کرده بودم.

سپس همان‌طوری که لوند به من آموخته بود (یا گفته بود چون واقعاً نمی‌شد امتحانش کرد.) چاقو را در یک سمت گردنش فرو کردم و بعد آن را روی گلویش کشیدم و نای‌اش را بریدم. خون فوران کرد و او روی زانوهایش افتاد. دست‌هایش روی گلو نشسته و چشمانش بیرون زده بودند.

صورتش هم مثل کاغذ سفید شده بود. ولی من بلافاصله چاقو را بیرون کشیدم و با فوران موج دیگری از خون، روی زانوهای خودم فرود آمدم و چاقو را روی گلوی بی‌حفاظ برودریک نگه داشتم. و او هنوز به خود نیامده بود چون مبهوت به فابین در حال مرگ خیره شده بود که حالا داشت روی زمین و پشت سر من جان می‌داد.

با صدای آرامی گفتم: «جیکت در نیاد.» بدنش بی‌حرکت ماند و چشمان وحشت‌زده‌اش به سمت من برگشتند و سر تکان داد. به صدای قل‌قل چندش خونی که از بدن فابین بیرون می‌زد و نفس‌نفس‌های ناموفقی که می‌زد گوش کردیم. دستور دادم: «برگرد روی شکمت.»

شروع کرد: «سوفن-» هنگامی که چاقو را روی گلویش فشردم و خون روی تیغه‌اش راه باز کرد، حرفش را با جیغ خفیفی قطع کرد.

دوباره هیس‌هیس کردم: «گفتم… جیکت… در نیاد. حالا برگرد روی اون شکم مرده‌شور برده‌ت.»

روی شکمش چرخید، یک زانویم را روی پشتش گذاشتم و دستم را به سمت بندی که از پرده جدا کرده و روی صندلی گذاشته بودم دراز کردم.

دستور دادم: «دست‌ها پشت کمرت.» برودریک تردید کرد و کاری گفته بودم را انجام نداد. بنابراین چاقو را در پهلویش فرو کردم و او از درد غرید. امیدوار بودم به اندازه کافی بلند نبوده باشد که نگهبان‌ها بشنوند. با صدای آرامی گفت: «دست‌هات رو بذار پشت کمرت!» و او دست‌هایش را عقب آوردو چاقو را بیرون کشیدم، آن را با پیراهنم پاک کردم و بین دندان‌هایم گذاشتم. دستانش را بستم و بعد پایین رفتم تا پاهایش را هم ببندم.

سپس دوباره سمت صندلی برگشتم و دستمالی را برداشتم که از چمدان دستمال‌گردن‌های فابین کش رفته بودم. برودریک را روی کمر خواباندم و از درد غرید. سپس سریع دستمال را در دهانش فرو کردم و لبه‌هایش را در پشت سرش گره زدم.

بعد زمان ارزشمندم را هدر دادم و این کار را نه برای فری، نه برای فرزندمان و نه برای پدر و مادرم یا لانوین انجام ندادم.

بلکه برای خودم بود.

چاقو را از بین دندان‌هایم برداشتم، به صورت برودریک نزدیکش کردم و زمزمه‌کنان گفتم: «می‌دونی عموزاده، انجام دادن این کار برام دردآوره.»

سرم را به سمت فابین که حالا مرده بود، تکان دادم. «من رو می‌شناسی، انجام دادن این کار برام دردآوره. ولی می‌بینی که، نمی‌تونستم با هر دوی شما بجنگم و دست و پاهاتون رو ببندم، بنابراین یک نفر باید حذف می‌شد. امیدوارم تا قبل از این‌که کسی بفهمه یه بلایی سرت اومده تا حد مرگ خونریزی نکنی.» بعد آرام بلند شدم و همان‌طور که در چشمانش نگاه می‌کردم، صدایم را پایین آوردم. «ممنونم که لانوین را برای بچه فری که همین الان درون خودم حملش می‌کنم متحد کردی. اون خیلی قدردارن این کارت می‌شه.»

سپس از او فاصله گرفتم و با عجله به سمت در رفتم، امیدوار بودم آن‌جا فقط دو نگهبان باشد. یکی هم خیلی زیاد بود و دوتا… فقط خدا می‌دانست. احتمالاً توی اولین درگیری‌ام شکست می‌خوردم.

ولی قرار نبود تسلیم شوم.

سه قدم از در فاصله داشتم که صدای غرش‌ها و کشیده‌شدن فولاد و بعد بدن‌هایی را شنیدم که به سنگ برخورد کردند.

با تعجب به در نگاه کردم و پلک زدم.

وای گندش بزنند.

سریع هر دو دستم را در پشتم پنهان کردم.

در محکم باز شد و من به دو مرد درشت، عضله‌ای و به شدت جذاب خیره شدم.

و آن‌ها به من خیره شدند.

سپس نگاه هر دو توی اتاق و پشت سرم چرخید و دوباره به سمت من برگشت.

بعد در کمال حیرت من لبخند زدند، یکی به سمت دیگری برگشت و با خوشحالی گفت: «معلوم شد لوند معلم خوبیه.»

آن‌ها از افراد فری بودند.

پچ‌پچ کردم: «شما از افراد فری هستین؟»

آن یکی که رنگ و روی تیره داشت گفت: «بالتازار.»

دیگری گفت: «کوینسی.»

در مورد هر دوی آن‌ها چیزهایی شنیده بودم ولی هیچ‌وقت ندیده بودم‌شان.

درحالی‌که هنوز پچ‌پچ می‌کردم، گفتم: «سلام، من فینی هستم.»

کوینسی که هنوز هم لبخند می‌زد، گفت: «می‌دونیم.»

من هم لبخند زدم.

بالتازار پرسید: «خب فینی، فکر می‌کنی می‌تونیم به جای این‌که همین‌طوری توی اتاق پادشاه زخمی با معشوق مرده‌اش که هنوز هم داره خونریزی می‌کنه بایستیم، تو رو از این‌جا نجات بدیم؟»

جواب دادم: «فکر خوبیه.» سپس سریع فکر کردم و به آن‌ها گفتم: «ولی قبل از این‌که این کارهای… اوم نجات رو انجام بدیم، یه چندتا کار هست که باید انجام بشه.»

آن‌ها به همدیگر نگاه کردند.

بعد به من نگاه کردند.

سپس هنگامی که اولگ با قدم‌هایی سنگین از در گذشت انگار قلبم به پرواز در آمد. غرید: «آره می‌دونم یکی از اون‌ کارها چی هستن.»

جیغ زدم: «اولگ!» هیچ وقت توی زندگی‌ام فکر نمی‌کردم که از دیدن اولگ تا این حد خوشحال شوم اما در آن لحظه شدم، شدیداً خوشحال شدم، ولی از آن‌جایی که او اولگ بود حتی نگاهی هم به من نینداخت.

از کنارم گذشت. شمشیرش را از نیام روی پشت کمرش کشید و به سمت برودریک رفت، بالای سرش ایستاد و درست پیش چشم‌های من، شمشیرش را توی شکم برودریک فرو کرد و بعد آن را به سمت بالا کشید.

بدن برودریک با حالتی که باید می‌گفتم شدیداً غم‌انگیز بود، روی زمین تکانی خورد و ناله از سر دردش توی دهان‌بند خفه شد. اولگ شمشیرش را بیرون کشید و بعد به سمت من به راه افتاد. جلوی من ایستاد و توی چشم‌های درشت‌شده‌ام نگاه کرد.

غرغرکنان گفت: «قانون مهاجمین، شاهزاده‌خانم من. هیچ‌وقت کاری رو نیمه‌ تموم نذار.» بعد دوباره غرید: «لانوین.»

من هم زمزمه کردم: «لانوین.» سپس دستی را روی بازویم حس کردم که من را به سمت در کشید.

بالتازار که من را گرفته بود، حینی که داشتیم می‌رفتیم، گفت: «بیا بریم.»

ولی جلوی در برگشتم و بدن خون‌آلود، بی‌حرکت و مرده فابین را دیدم که روی دستم مانده بود و سر برودریک به سمت من برگشت. صورتش رنگ‌پریده بود و از درد زیاد وحشتناک شده بود ولی نگاهش به من بود.

و در آن لحظه فهمیدم که آن صحنه، خون، زخم‌های باز و نگاه روی صورت برودریک را تا روزی که بمیرم به یاد خواهم داشت.

ولی حتی اگر زندگی‌ام هم به این بستگی داشت، باز هم نمی‌توانستم این را در وجودم پیدا کنم که کوچکترین اهمیتی به این موضوع بدهم.

سپس با عجله همراه افرادم بیرون رفتم و پچ‌پچ کردم: «خیلی‌خب پسرها، یه جایی توی همین نزدیکی دوتا زن…»

پایان فصل

فصل سی و یکم
اژدهایان

یک ماه بعد…

«فینی، آپولو می‌خواد تو رو ببینه.»

از زخمی که در حال تمیز کردنش بودم به لوند نگاه کردم و سر تکان دادم. «بذار کارم رو این‌جا تموم کنم لوند، بعدش مستقیم می‌رم پیشش.»

لوند به مردی که داشتم رویش کار می‌کردم و بعد به من نگاه کرد، نگاهش ملایم شد. همان‌طوری که نگاه تمام افراد فری وقتی با سایه‌ای از عزای پایدار و بی‌امان درونم ملایم می‌شد و سر تکان داد.

سپس بیرون رفت.

به مرد روی تخت نگاه کردم. «باعث شدم دردت بگیره؟»

مرد سر تکان داد و از بین دندان‌های به هم فشرده‌اش (چون داشت دندان‌هایش را از درد به هم می‌فشرد.) گفت: «نه شاهزاده‌خانم یخی من.»

به او لبخند زدم. می‌دانستم که این لبخندی غمگین بود تا اطمینان بخش ولی باید تلاشم را می‌کردم و به جز این لبخند غمگین، از پس لبخند دیگری برنمی‌آمدم.

در جواب لبخند نزد، بیشتر هم به خاطر این بود که داشت دندان‌هایش را به هم می‌فشرد و من تصمیم گرفتم کار را سریعتر به پایان برسانم تا بتواند استراحت کند. سرم را کج کردم و دوباره ران پایش را با الکل تمیز کردم تا عفونت نکند ولی سوزش شدیدی داشت، همان‌طور که انتظار داشتم نفسش را حبس کرد.

با پنبه تمیز این کار را می‌کردم. بعد هم یک پماد التیام بخش روی زخم مالید و دوباره آن را پانسمان کردم.

هنگامی که کارم تمام شد، انگشتانم را به دور مچ پایش پیچیدم و حینی که در چشمانش نگاه می‌کردم، با ملایمت گفتم: «داره خوب می‌شه جاشوا. تا مدتی دیگه لازم نیست این کار رو بکنم.» با این حرفم سرش را تکان داد و من بالاخره آسودگی خیال را در صورتش دیدم.

لبخند کوچک دیگری به او زدم، از روی لبه تخت بلند شدم و به لانوینیا و والنتین نگاه کردم که هر دو داشتند به زخمی‌های دیگری رسیدگی می‌کردند. نگاه هر دوی آن‌ها را به خود جلب کردم و به بیرون از چادر اشاره کردم، منتظر تکان‌هایی که به سر دادند ماندم و بعد بیرون رفتم.

برای این‌که اطلاعاتتان را به روز نگه دارم باید بگویم که لانوین در جنگ بود و اگر این به اندازه کافی بد نبود باید بگویم که با یکی از فرقه‌های درون خودش در جنگ بود.

با سقوط برودریک، خائنین که در واقع سران خاندان‌های هر دو کشور بودند، سر به دست آوردن سلطنت و متحد کردن دو کشور با خودشان وارد جنگ شده بودند و همزمان با افراد من هم می‌جنگیدند که برای پس گرفتن سلطنت و امن نگه داشتن لانوین تا زمانی که فرزند من و فری می‌توانست حکمرانی‌اش را به دست بگیرد، تلاش می‌کردند.

خاندان‌های برجسته من شامل راون‌اسکارف، لازاروس، سین‌کلیر، درکار و اولرف می‌شدند. مخالفینم هم شامل انجورد، روآر، آندریاس و ویگو می‌شدند. این‌ها لانوینی بودند و بین‌شان سرزمین‌میانه‌ای‌ها نبود، تمام سرانی که در گالس ملاقات کرده بودم، (همه این‌ها وقتی برای ادای احترام مرگ من یا شوهرم آمده بودند خیلی تصنعی رفتار کرده بودند.) فکر می‌کردند که رئیس خاندان خودشان باید سلطنت لانوین را به دست بگیرد و آن را متحد کند.

خبر خوب این بود که با حضور بالدور که هنوز با تعداد زیادی از سربازانش در کورواک بود، خاندان‌های سرزمین میانه ضعیف بودند و خاندان‌های لانوین هم خیلی از سرزمین‌های جنوبی قوی‌تر نبودند. خبر خوب دیگر این بود که جنگ داخلی و نابسامانی و درگیری بر علیه افرادم باعث شده بود که درگیری‌های بین افراد من کمتر شود.

خبر خوب دیگر این بود که وقتی از قلعه تا دندان مسلح خاندان روآر نجات پیدا کردم که برودریک به عنوان پایگاه قدرتمندش در لانوین انتخابش کرده بود، لانوینیا و والنتین جادویشان را دوباره به دست آوردند که از آن برای درمان، محافظت، تقویت لشکر و جمع کردن یا حس کردن اطلاعاتی در مورد دشمن‌مان استفاده می‌کردند.

و آخرین خبر خوب این بود که اولگ، لوند، روبن، مکس و اسکایلار بدون آسیبی از حمله به عمارت فری نجات یافته بودند. استفان زخمی سطحی برداشته بود ولی حالا به اندازه کافی درمان شده بود که به بقیه ما بپیوندد. بث و جاسلین هم زخمی نشده بودند.

خبر بد این بود که اوریون، گانر، آنار و تاد هم مثل اِستر و آلیسیا تیر خورده بودند. برای درجه‌بندی اخبار باید بگویم که اوریون، گانر، آنار و اِستر هم زخم‌هایی نسبتاً سطحی برداشته بودند و با گزارش‌هایی که می‌شنیدم نسبتاً درمان شده بودند.

هرچند بهبودشان از استفان بیشتر طول می‌کشید. بنابراین به این هم به عنوان خبر خوب نگاه می‌کردم. خبری که قطعاً بد بود، این بود که آلیسیا شدیداً زخمی شده بود و به من اطلاع داده شده بود که تاد برای دفاع از جاسلین قدم پیش گذاسته بود (و در این کار موفق هم شده بود) ولی چندین زخم شدید و خورده و دوتا از زخم‌هایش هم شدیداً زندگی‌اش را تهدید می‌کردند.

هنگامی که استفان رسید، توضیح داد که بث و جاسلین در کلشور مانده بودند تا با کمک داروشناس‌ها، درمانگرها و جادوگرهای آن‌جا برای مراقبت‌ از آن‌ها و اسکایلار کمک کنند. ولی به نظر نمی‌رسید که هیچ‌کدام از تلاش‌هایشان برای تاد یا آلیسیا افاقه کند.

بعدها روبن به من اطلاع داد که شوهرم بدون این‌که بدانم هر کاری که می‌توانست برای حفظ امنیتم انجام داده بود. فری زنی به نام اگنس را به کار گمارده بود. همان جادوگری که شب اول ورودم به این دنیا دیده بودمش و از او خواسته بود با جادویش از من محافظت کند. که این کارش شکست خورده بود چون برودریک و افرادش پیش از حمله او را پیدا کرده و کشته بودند.

بعلاوه محافظت جادویی‌اش هم با او مرده بود. بنابراین زنی که با شنلی به رنگ کرن‌بری که می‌توانست از پنجره طبقه دوم پایین بپرد و خط‌هایی روی صورتش داشت که می‌گفت در زندگی زیاد خندیده بود، دیگر در این دنیا نبود.

گرچه ذهنم هنوز هم به سمت اتفاقی که در کوشک شاهزاده افتاد و خونی که روی دست‌هایم بود منحرف می‌شد و قلبم با یادآوری خاطراتش درد می‌گرفت و با یادآوری‌ این‌که من آن زنی بودم که توانسته بود همه این کارها را بکند، دهانم پر از بزاغ می‌شود ولی شنیدن خبرهای دیگر باعث می‌شد که این اتفاق هم دیگر کمتر مضطرب‌کننده باشد.

خبر بد دیگر این بود که آرورا هنوز هم در قلعه انجورد اسیر بود. قلعه‌ سرتاسر پر از یادگارهای جادویی بود و با چنان جادوی قدرتمندی محافظت می‌شد که سربازها و یا حتی لانوینیا که سعی کرده بود او را حس کند، نتوانسته بودند پیدایش کنند.

با این‌که آرورا دیگر در دست برودریک نبود و آن جادوگر دیگر کنترلی روی لانوینیا و والنتین نداشت، ولی قدرت زیادی که داشت برای جناح من یا جناحین دیگر خوب نبود. جاسوسین خبر داده بودند که داشتند برای پیدا کردن ساحره و تحت کنترل در آوردنش تلاش می‌کردند.

و آخرین و بدترین خبر این بود که کِل ناپدید شده بود. هیچ‌کس نمی‌دانست او کجا بود، نه هیچ خبری از او بود و نه هیچ نشانه‌ای. به سادویک رفته بود تا کشتی فری را آماده ترک بندر کند ولی از زمان شروع شدن شورش نه دیده شده بود و نه خبری از او به گوش رسیده بود.

بالتازار و کوینسی هر دو برای پیدا کردنش به سادویک و جاهای مختلف دیگری رفته بودند. بالتازار بدون هیچ اطلاعاتی دو روز پیش برگشته بود و کوینسی هم امروز و بدون اطلاعات رسیده بود.

والنتین که جادویش دوباره تحت کنترلش برگشته بود، می‌توانست به خانه برگردد ولی به شکل غافلگیرکننده‌ای این کار را نکرده بود.

علت این کارش را هم نگفته بود، با این‌که با من، لانوینیا، داروشناس‌ها و درمانگرها و همه کسانی که به زخمی‌ها رسیدگی می‌کردند، کار می‌کرد و با این‌که خودش را مثل همیشه آرام، خونسرد و بی‌تفاوت نشان می‌داد، می‌دانستم که به خاطر به هم زدن میانه من و فری احساس عذاب وجدان داشت.

باید در این مورد با او صحبت می‌کردم و خیالش را راحت می‌کردم ولی مسئله این بود که تا حالا وقت پیدا نکرده بودم و گهگداری هم که فرصتش پیدا می‌شد، او نزدیکم نبود.

نباید آن کار را می‌کرد، حقیقت داشت ولی من کسی بودم که آن حرف‌ها را زده بود، و تقصیر خودم هم بود. من کسی بودم که آن حرف‌های آخر را گفته بودم و آخرین چیزهایی که فری شنیده بود این بود که من جیغ‌زنان گفته بودم او عاشقم نبود.

تقصیر خودم بود.

همه‌اش تقصیر خودم بود.

هنگامی که داشتم از بین اردوگاه شلوغ، چادرهایی که در بین برف‌ها برپا شده بودند، افرادی که از کنارم می‌گذشتند و چانه‌هایشان را با تعظیمی سطحی برایم پایین می‌آوردند. اسب‌هایی که با سوارهایشان از کنارم رد می‌شدند می‌گذشتم این فکرها ذهنم را به خود مشغول کرده بودند. برای کسانی که در کنار آتش ایستاده بودند، سری تکان دادم.

به سمت چادر آپولو رفتم و وارد شدم.

توی چادر سران خاندان‌های متحدم را دیدم که اریک پدر فری که با دو پسر باقی‌مانده‌اش کالدر و گاریک همراهی می‌شد هم در بین‌شان بود. هر دو شدیداً شبیه فری بودند (هرچند جذابیت‌شان ذره‌ای نزدیک به او نبود) بنابراین وقتی نگاهم به آن‌ها می‌افتاد روحم پاره‌پاره می‌شد.

بنابراین از نگاه کردن به هر دو مرد اجتناب کردم. با این‌که آن‌ها را خیلی خوب نمی‌شناختم ولی می‌دانستم که آن‌ها مثل پدر خود زننده و مانند مادر خبیث نبودند. یا مانند عموزاده‌شان حیله‌گر. ولی با این حال چون از خاندان درکار بودند، دست به عصا رفتار می‌کردم.

نگاهم مستقیم به آپولو دوخته شد و پاهایم به سمت صندلی‌ای که با چانه اشاره کرده بود که باید روی آن می‌نشستم به راه افتادند.

در آن چادر، تنها کسی که کاملاً به او اعتماد داشتم، آپولو بود. به خاطر این بود که می‌دانستم فری به او اعتماد داشت و از او برایم تعریف کرده بود، به من گفته بود که از عموزاده‌اش خوشش می‌آمد، به او احترام می‌گذاشت و از آپولو هم فهمیده بودم که این علاقه و احترام متقابل بود. بنابراین می‌دانستم که اگر دختر به دنیا می‌آوردم همه آن‌ها مانند دشمن‌مان برای به دست آوردن سلطنت لانوین گلوی همدیگر را می‌دریدند.

با این حال از ته دل می‌دانستم و آپولو هم این را به من گفته بود که فرزند من و فری چه دختر می‌شد و چه پسر، او همیشه از من حمایت می‌کرد.

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت63 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا