آخرین مطالب

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت128

با عرض سلام خدمت دوستان بابت تاخیر چند روزه در روند پارت گذاری رمان ها از شما کمال عذر خواهی رو داریم زین پس پارت ها با سرعت هر چه تمام بار گذاری خواهند شد امیدواریم ما رو حمایت کنید بخصوص قدیمی های شصت تیپ آدرس جدید ما shasttip.xyz

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

پوزخندی زد :
_ مثل اینکه یادت رفته تو هم زن منی و وظیفه ات چیه هوم ؟
نفسم رو عصبی بیرون فرستادم :
_ نه یادم نرفته میدونم شوهرم هستی اما من دوست ندارم همش پیگیر من باشی بیای پیشم بعدش ما جدا شدیم بهتره بری پیش زنت من حوصله دردسر ندارم
_ تو هم زن منی !
نفس عمیقی کشیدم :
_ نیستم زن تو مهشید هست من فقط …
ساکت شدم که خودش ادامه داد :
_ زن صیغه ای هستی درسته ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم حرفش باعث میشد قلبم به درد بیاد
_ من برمیگردم پیش خانواده ام مطمئن باش
_ فکر کردی بهت اجازه میدم ؟!
_ دست تو نیست
_ پس دست کیه ؟
_ خاله عسل
_ و فکر کردی مامان بهت اجازه میده ؟
_ چرا که نه ؟
_ تو بدون اجازه من هیچ جایی نمیتونی بری پس هر چی تو ذهنت هست رو بریز دور
پوزخندی بهش زدم :
_ فقط منتظر بودم ببینم تو چی میگی من برمیگردم پیش مامانم اونم خیلی زود جای من پیش تو نیست ، دلم واسه خاله عسل میسوزه که پسری مثل تو داره مادرش رو فدای زنش میکنه
_ خفه شو
_ حقیقت تلخه ؟
_ دوست داری زنده زنده آتیشت بزنم ؟
_ من از تو نمیترسم !
داشتم دروغ میگفتم عین سگ ازش میترسیدم اما باید جلوش جوری میگفتم که باورش میشد من ازش نمیترسم تا دست از سر من برداره
_ برو بیرون
کمی خیره بهم شد یهو لبهاش رو روی لبهام گذاشت که باعث شد چشمهام گرد بشه ، مسخ شده سر جام ایستاده بودم و اون با وحشیگری تمام داشت لبهای من رو میبوسید وقتی ازم جدا شد تازه به خودم اومدم و گفتم :
_ چیکاری کردی ؟
_ زنم رو بوسیدم !
_ تو …
یهو دستش رو زیر پاهام انداخت و بلندم کرد جیغ خفه ای کشیدم که گوشه ی لبش کج شد :
_ بهتره ساکت باشی !
بعدش من رو روی تخت گذاشت که ترسیده پرسیدم :
_ میخوای چیکار کنی ؟!
_ خاله بازی
_ ببینم تو دیوونه شدی ؟
_ نه

بعد یه رابطه تقریبا طولانی از من جدا شد نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببینم قصدت چی بود از این کار هان ؟!
پوزخندی تحویل من داد :
_ تو زن منی هر وقت دوست داشته باشم باهات رابطه برقرار میکنم این قصد خاصی نمیخواد
_ تو حق نداری دیگه به من دست بزنی تو باید بری پیش مهشید و دست از سر من برداری چون من میخوام برگردم پیش خانواده ام ، قرار نیست تا ابد زن صیغه ای تو باشم و هر بلایی دوست داشتی سر من بیاری !
_ فکر کردی بهت اجازه میدم ؟
_ اجازه ی تو اصلا واسم مهم نیست همیشه یادت باشه ، اونی که باید اجازه بده خاله عسل
_ مامان شوهرت نیست من شوهرت هستم !
_ شوهر موقت
هیستریک خندید :
_ پس چطوره این شوهر موقت بهت نشون بده چه کار هایی از دستش برمیاد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بهتره مرد باشی !
_ بهت نشون میدم مرد بودن چیه
بعدش دوباره اومد سمتم اما اینبار هیچ فرقی نداشت رابطه اش با تجاوز رسما با وحشیگری بهم نزدیک شده بود ، تقلا ها و التماسای من بیفایده بود
وقتی ازم جدا شد با گریه نالیدم :
_ خیلی آدم پستی هستی
_ فقط میخواستم بفهمی من شوهرت هستم نه یه هیولا شنیدی ؟
دستی به چشمم کشیدم :
_ این کارت خیلی بد بود
_ بهتره همیشه به یاد داشته باشی من شوهرت هستم
_ نیستی !
دوباره خواست بهم نزدیک بشه که دستم رو جلوش گرفتم :
_ اگه دوست نداری خودکشی کنم بهم نزدیک نشو
چشمهاش قرمز شد :
_ تو گوه میخوری خودکشی کنی !
_ پس برو بیرون
بلند شد کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ میرم اما یادت باشه بخاطر ترس از تو نیست آدمت میکنم .
بعدش گذاشت رفت به سختی بلند شدم در اتاق رو پشت سرش بستم حسابی حالم بد شده بود
همونجا نشستم شروع کردم به گریه کردن چقدر حالم داشت از خودم بهم میخورد
رسما مثل یه زن هرزه باهام رفتار کرده بود ، حق نداشت اینطوری باشه …
من وسیله ی دستش نیستم که هر طوری دوست داشت باهام رفتار کنه بهش نشون میدادم حق نداره هر طوری دلش خواست باهام برخورد کنه

_ آرامش
_ جان
_ چشمهات حسابی قرمز شده تو دیشب بیدار بودی ؟
_ نه
متفکر به من خیره شد :
_ پس گریه کردی ؟
_ نه
خاله عسل دست به سینه بهم چشم دوخت نمیتونستم بهش دروغ بگم واقعیتش یجورایی اصلا امکان پذیر بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ واقعیش این هست دوست ندارم به شما دروغ بگم واسه همین راستش رو میگم
_ خوب میشنوم ؟
_ من دیشب با کیارش دعوام شده بود
_ چرا ؟
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد نگران پرسید :
_ بهتری ؟
_ از نظر روحی و جسمی داغون هستم خاله عسل کیارش رسما بهم تجاوز کرده بود
_ اصلا نمیدونم چرا همچین کاری انجام داده
تلخ خندیدم :
_ منم نمیدونم
_ باید باهاش صحبت کنم
_ نیاز نیست !
_ چرا ؟
_ چون بنظرم دیگه داره شورش رو درمیاره و بهتر هست حتی شده واسه یه مدت هیچکس چیزی بهش نگه شاید عقلش بیاد سر جاش
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد نمیدونست چی باید بگه
_ من حسابی دارم عقلم رو از دست میدم !
_ خاله عسل
_ جان
_ نیاز نیست اصلا باهاش صحبت کنید واقعا میگم خودش درست میشه
_ اگه قرار بود درست بشه تا حالا شده بود داره بدتر میشه و کیارش هم داره به کار هاش ادامه میده
دستش رو گرفتم :
_ خاله عسل
_ جان
_ بخاطر من کاری بهش نداشته باشید اگه واسه ی شما ارزش دارم !
_ اما …
_ خواهش میکنم
ناچار سرش رو به معنی باشه تکون داد میدونست واسم سخت هست خیلی زیاد

دوست نداشتم کیارش دوباره بیاد اذیتم کنه واسه همین باید سکوت میکردم نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ جان
_ من با مادرت صحبت کردم قرار هست همراه بابات و داداشت بیان اینجا
چشمهام گرد شد بهت زده داشتم بهش نگاه میکردم چون اصلا باورم نمیشد
_ شما دارید شوخی میکنید ؟!
_ نه
_ چجوری پس ممکن هست همچین چیزی من …
وسط حرفش پریدم :
_ میدونم باورش واست سخت هست اما همش حقیقت داره پس …
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چی باید بهش بگم یجورایی هم واسه ی من عجیب بود خیلی زیاد پس بهتر بود حتی شده واسه چند ثانیه سکوت کنم بعدش با صدایی گرفته شده پرسیدم :
_ شما واقعا باهاش تماس گرفتید ؟!
_ آره
باورم نمیشد آریان داداش دو قلوی منم داشت میومد ، مامانم حسابی دلتنگش شده بودم ، بلند شدم رفتم دست خاله عسل رو بوسیدم که گفت :
_ داری چیکار میکنی آرامش
_ شما باعث شدید من بتونم دوباره خانواده ام رو ببینم من …
_ اینطوری نگو ما باعث شدیم تو اینجا باشی پس باید به خانواده ات خبر میدادم
_ نمیدونم چجوری باید جبران کنم !
_ نیاز نیست جبران کنی عزیزم فقط باید من و ببخشی بابت بدی هایی که در حقت انجام دادم .
_ شما هیچ بدی در حق من انجام ندادید خاله عسل بعدش من شما رو دوست دارم خیلی زیاد
_ چخبره ؟
با شنیدن صدای مهشید دستی به چشمهام کشیدم اومد روی مبل نشستم که خاله عسل بهش گفت :
_فضولیش به تو نیومده
مهشید عصبی خندید :
_ داری روی اعصاب من راه میری اونم خیلی زیاد دوست که من بکشمت
_ چجوری جرئت میکنی خاله عسل رو تهدید کنی هان ؟ فکر کردی کی هستی تو …
حرف من و قطع کرد :
_ تو یکی خفه شو ببینم
با شنیدن این حرفش ساکت شدم اما حسابی اعصابم خورد شده بود حق نداشت به من توهین کنه

خاله عسل اخماش رو تو هم کشید :
_ آرامش دختر منه و کسی مثل تو حق نداره بهش چیزی بگه پس بهتره دهن کثیفت رو ببندی
مهشید شوکه شده داشت بهش نگاه میکرد شاید باورش واسش سخت بود که اینطوری باهاش صحبت بشه ، چند دقیقه که گذشت گفت ؛
_ من عروس شما هستم زن کیارش شما چجوری میتونید یه …
_ بسه
مهشید ساکت شد ، که خاله عسل ادامه داد :
_ من تو رو به عنوان عروسم قبول ندارم
اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ چرا ؟
_ دلیلش کاملا واضح هست
_ خوب میخوام بفهمم واقعا چرا ؟
_ چون تو بخاطر پول به سمت کیارش اومدی ، باعث شدی پسرم از من دور بشه همش در حال نقشه کشیدن هستی ذاتت بد هست تو رو به عنوان سگ در خونم هم قبول ندارم چه برسه به عروسم
_ اما من کیارش رو دوستش دارم .
_ تو کیارش رو دوستش نداری پولش رو دوست داری بهتره فکر نکنی من خر هستم باور میکنم
با عصبانیت از سر جاش بلند شد :
_ کافیه !
_ چرا عصبانی میشی ؟
_ چون داری مزخرف میگی
_ میدونی همش واقعیت هست پس بهتره این اشکای تمساح رو پیش کیارش بریزی نه من چون احمق و احساساتی نیستم
با رفتن مهشید ترسیده گفتم :
_ خاله عسل الان واسه شما دردسر درست میشه !
_ نگران نباش چیزی نمیشه
_ اما شما که دیدید چیشد
_ متاسفانه آره دیدم چیشد و حسابی حالم گرفته شد اما لازم بود اینطوری باهاش صحبت کنم
_ چرا ؟
_ چون وقتی عصبانی بشه یه کاری میکنه و دستش واسه ی کیارش رو میشه
_ بنظرم بهتره تمومش کنید خاله عسل
_ چی رو ؟
_ اینکه به کیارش ثابت کنید مهشید واسش مناسب نیست چون مشخص هست داره با شما لجبازی میکنه متوجه نشدید ؟
_ لجبازی ؟
_ آره
_ نه اینطور نیست اون …
حرفش رو قطع کردم :
_ شاید کیارش دوستش نداره و فقط بخاطر لجبازی کردن با شما داره باهاش ادامه میده هان ؟

_ هر چیزی که هست فقط داره اوضاع بدتر میشه منم نمیدونم باید چیکار کنم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ من میدونم چیکار باید بکنیم بنظرم بهتره یه مدت همه چیز رو بیخیال بشیم و …
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ من اجازه نمیدم زندگی پسرم خراب بشه مهشید باید بره هر طور شده
سکوت کردم نمیشد به خاله عسل مخالفت کرد پس بهتر بود سکوت کنم شاید درست میشد
چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ جان
_ دوست داری با خانواده ات برگردی ؟
_ آره
_ دلم واست تنگ میشه
_ قرار نیست برم و دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم من شما رو دوستتون دارم خیلی زیاد
_ حتی با وجود بلا هایی که سرت اوردم !
_ شما هیچ تقصیری نداشتید
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد :
_ دیگه نمیدونم چی باید بگم همه چیز داره بد پیش میره خیلی زیاد
_ شاید
_ آرامش
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ بهتره فراموشش کنی
چشمهام گرد شد :
_ چی رو باید فراموش کنم ؟
_ کیارش رو میگم فراموشش کن اگه احساسی نسبت بهش داری
_ من هیچ احساسی نسبت بهش ندارم خاله عسل مطمئن باشید
بعدش سریع بلند شدم قلبم داشت تند تند میکوبید من نمیدونستم احساسی نسبت بهش دارم یا نه اما همه چیز خیلی بد داشت پیش میرفت چون نباید اینطوری میشد ، نمیدونم چرا انقدر دلشوره داشتم
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ بهتری ؟
_ آره چرا باید بد باشم مگه چیزی شده ؟
_ بخاطر مهشید میگم حالت بد شده یا نه
نفس عمیقی کشیدم آره حالم بد شده بود اما به روی خودم نمیاوردم حتی شده یه ذره
_ آرامش
_ جان

_ نیاز نیست غمگین باشی مطمئن باش خیلی زود همه چیز درست میشه و به روال سابقش برمیگرده
_ درسته میگی میدونم منم ناامید نشدم و افسرده نیستم چون میدونم وقتش که بشه درست میشه
میدونستم خانواده ام دارند میان و من باهاشون برمیگردم پس دیگه هیچ احساس ترسی با من نبود
با باز شدن یهویی در اتاق نگاهمون به کیارش افتاد ، خطاب به نورا گفت :
_ برو بیرون میخوام با آرامش تنها باشم
نورا نگاهی بهم انداخت که سرم رو تکون دادم وقتی از اتاق خارج شد ، دست به سینه به کیارش چشم دوختم :
_ میشنوم ؟
_ شنیدم خیلی دل و جرئت پیدا کردی واسه ی مهشید شاخ و شونه میکشی !
_ کیارش خسته نشدی ؟
_ چی ؟
_ از اینکه هر روز بیای بگی مهشید فلان شد مهشید رو فلان کردید خودت خسته نشدی ؟
اخماش رو تو هم کشید :
_ زبون در اوردی
_ من از اولش زبون داشتم اما قصد نداشتم بابت حرفام ناراحت بشی اما الان واقعا از دستت خسته شدم پس دست از سر من بردار میفهمی ؟
_ نه
_ مجبوری تمومش کنی !
_ مجبور نیستم چون تو زن من هستی ، چون مامان پشتت در اومده اینطوری شدی اما به زودی آدم میشی مهشید همیشه زن من باقی میمونه اما تو …
وسط حرفش پریدم ؛
_ مگه من گفتم مهشید قرار هست زن کس دیگه ای بشه که اینطوری میگی ؟
با عصبانیت به سمتم اومد ، فکم رو تو دستش گرفت و با خشم غرید :
_ دوست داری همین الان خوردش کنم آره ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ حق نداری همچین کاری بکنی چون واست بد میشه شنیدی ؟
_ الان بهت نشون میدم حقش رو دارم یا نه
بعدش فشار دستش بیشتر شد اشک تو چشمهام جمع شده بود حق نداشت با من اینطوری برخورد کنه
_ دستت رو بردار
پوزخندی زد :
_ میترسی ؟
_ نه
فشار دستش بیشتر شد که یهو در اتاق باز شد و صدای خشمگین خاله عسل اومد :
_ داری چیکار میکنی کیارش ؟
_ شما بیرون حق ندارید دخالت کنید .

_ زود باش ولش کن کیارش همین الان
کیارش وقتی دید مادرش دست بردار نیست دستش رو برداشت کلافه بهش چشم دوخت و گفت :
_ هیچ معلوم هست شما طرف کی هستید ؟ من پسر شما هستم و …
خاله عسل به سمتش اومد دستش بالا رفت و روی صورت کیارش فرود اومد :
_ تو پسر منی همیشه باعث آرامش من میشدی اما الان تنها چیزی که ندارم آرامش هست و همش داری باعث میشی از درون دلشوره داشته باشم احساس بدی بهم دست بده که کجای زندگیم اشتباه کردم تو اینطوری شدی .
کیارش تموم مدت سکوت کرده بود داشت به حرفای مادرش گوش میداد وقتی حرفای مادرش تموم شد ، سریع از اتاق خارج شد
_ ممنون
_ نباید انقدر ضعیف باشی اجازه بدی باهات اینطوری برخورد بشه
_ اما کیارش شوهر …
_ میدونم شوهرت هست اما حق نداره تحقیرت کنه یا به چشم یه زن خرابت بهت نگاه کنه
_ من دیگه عقلم به جایی قد نمیده خاله عسل دارم دیوونه میشم .
خاله عسل به سمت اتاقش رفت چون میتونستم بفهمم خودش هم زیاد حال خوبی نداشت
از اتاق خارج شدم برم سمت پایین که احساس کردم از اتاق کیارش و مهشید صدایی میاد
ایستادم که صدای مهشید واضح داشت میومد :
_ از دست این پسره خسته شدم همش مادرش واسش مهم هست پس من چی میشم ؟
چشمهام گرد شد داشت با کی صحبت میکرد ، یهو صداش عصبانی شد :
_ دیگه بقیه اش به من مربوط نیست هر کاری دوست داشتید بکنید
بعدش صدای پاش اومد که سریع به سمت پایین رفتم تا یه قرص بخورم و حالم بهتر بشه …
* * *
_ چرا تنهایی نشستی تو تاریکی ؟
_ همینطوری نشسته بودم نکنه اینم ممنوع هست ؟
_ نه
حسابی از دست کیارش عصبانی بودم چون بنظرم تا فرصت گیر میاورد قصد داشت من و حرص بده
_ پریود شدی ؟
چشمهام گرد شد این چه سئوالی بود داشت میپرسید ، وقتی دید سکوتم طولانی شده به سمتم اومد دستش رو به بازوم زد و گفت :
_ نیاز نیست خجالت بکشی !

_ منم از تو خجالت نمیکشم پس بهتر هست به جای اذیت کردن من بری یه جای دیگه .
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد :
_ ببینم مشکلی پیش اومده داری اینطوری صحبت میکنی ؟!
_ نه چ مشکلی باید پیش بیاد ؟
بعدش بلند شدم برم داخل اتاقم که دستم رو گرفت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
کلافه زل زدم تو چشمهاش و با عصبانیت بهش توپیدم :
_ چیه ؟
_ من شوهرت هستم تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی یادت رفته ؟
_ نه
_ پس این رفتارت واسه ی چیه ؟
_ ببین کیارش نصف شبی اومدی واسه ی دعوا اما من واقعا کشش ندارم
بعدش دستم رو از دستش خواستم بکشم بیرون که محکمتر گرفت :
_ یادت رفته من کی هستم ؟
_ نه خیلی خوب یادم هست تو شوهرم هستی حالا میشه لطفا دستت رو برداری
_ نه
رسما یه مریض روانی بود
_ اما داری من و اذیتم میکنی
_ قصدم این نبود اذیتت کنم
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی حالم بد شده بود ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ کیارش خیلی عوض شدی متوجه هستی ؟
_ آره
_ واقعا چرا داری اینطوری میکنی ؟
کلافه دستم رو ول کرد و گذاشت رفت ، کیارش چرا اینطوری شده بود واقعا میخواستم دلیلش رو بفهمم چند دقیقه که گذشت سرم رو تکون دادم راه افتادم سمت اتاقم دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم حسابی گیج شده بودم یجورایی هم داشتم عقلم رو از دست میدادم و این اصلا دست من نبود
_ آرامش
ایستادم به سمت نور برگشتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ احساس کردم سر و صدا شنیدم اومدم ببینم چیشده
لابد صدای من و کیارش بود ، لبخندی بهش زدم :
_ نه عزیزم چیزی نشده تو برو به خوابت برس
سرش رو تکون داد داخل اتاقش شد منم داخل شدم در رو پشت سرم بستم نباید اجازه میدادم کسی بفهمه بین ما مشکلی وجود داره

نمیدونستم کیارش بعد دیدن مامان بابا قراره چه عکسل العملی نشون بده
اما میدونستم حسابی قرار هست از دست خاله عسل عصبانی بشه اما خاله عسل قصدش فقط جبران کاری بود که پسرش با من کرده بود ، شاید اونم میدونست بهترین راه ممکن این هست تا کیارش به خودش بیاد وگرنه ممکن هست همش باعث اذیت من بشه
_ آرامش
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ چیشده همش تو فکری ؟
_ راستش خاله عسل میترسم وقتی خانواده ام اومدند ، کیارش از دست شما عصبانی بشه
غمگین خندید :
_ عصبانی میشه اما مهم نیست چون کیارش انتخاب خودش رو کرده فکر میکردم با تو خوشبخت میشه اما اینطور نشد اون مهشید رو انتخاب کرد
_ شما دوست داشتید ما با هم باشیم ؟
_ آره
_ اما اینم میدونستید کیارش مهشید رو دوستش داره .
_ نمیشه اسمش رو گذاشت دوست داشتن چون مهشید اصلا لیاقت همچین عشقی رو نداره
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم :
_ حالا هر چیزی هم که باشه کیارش اون و انتخاب کرد پس نباید زیاد به انتخابش خرده بگیریم درسته ؟!
_ آره اما باید اون دختره رو بیخیال بشه آرامش وگرنه داغون میشه
_ کیارش فهمیده هست مطمئن باشید بهترین کار ممکن رو انجامش میده
_ امیدوارم همینطور که میگی باشه !
چند دقیقه بینمون سکوت برقرار بود که نورا و خاله شیرین اومدند چشمهای جفتشون داشت از خوشحالی برق میزد خیره بهشون شدم و پرسیدم :
_ چیزی شده ؟!
_ آره
_ چی ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من حامله هستم
من و خاله عسل بهش تبریک گفتیم واقعا خوشحال شده بودیم که زندگیش رنگ و بوی تازه ای گرفته به خودش و خداروشکر که کیارش رو فراموش کرده
_ شوهرت میدونه ؟
_ هنوز بهش نگفتم
خاله عسل با لبخند گفت :
_ بهش بگو خیلی خوشحال میشه که حامله هستی ، آدم همیشه وقتی از عشقش حامله میشه خوشحال میشه
نورا غمگین شد :
_ من نمیدونم آرمین عاشقم هست یا نه

_ ببینم نورا تو واقعا عقلت رو از دست دادی ؟!
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟!
_ بنظرم تو دیوونه شدی چون چجوری میتونی همچین به زبونت بیاری هممون میدونیم شوهرت چقدر دیوانه وار عاشقت هست تو نباید همچین افکار منفی داشته باشی باید اعتماد بنفس بالایی داشته باشی چون شوهرت خیلی زیاد عاشقت هست
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ میدونم باید رفتار بهتری داشته باشم تا مناسب شوهرم باشم اما واقعا دست من نیست
_ چی دست تو نیست ؟
_ اینکه همچین فکر هایی نداشته باشم
_ نورا تو همه چیز تموم هستی شوهرت دوستت داره پس بهتره دیگه انقدر منفی نباشی
_ میشه ؟
_ آره
_ نمیدونم حسابی گیج شدم
_ نورا
به سمت مادرش برگشت :
_ جان
_ بنظر منم حق با آرامش هست وقتی آرمین اینقدر دوستت داره تو نباید به چیز های بد فکر کنی
لبخندی روی لبهاش نشست :
_ باشه
_ چخبره خلوت کردید
این صدای نحس مهشید بود که دوباره اومد بود گند بزنه به حال خوبی که داشتیم ، هیچکس جوابش رو نداد همینم باعث عصبانیتش شد اومد نشست و با صدایی که بشدت عصبانی بود گفت :
_ شماها واقعا همتون مریض هستید
_ هیچکس به اندازه تو مریض نیست .
به سمتم برگشت پوزخندی بهم زد :
_ خوبه زبون در آوردی تا الان که لال بودی پس چیشده هوم ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چه جوابی باید بهش میدم این دختره همش دنبال دعوا بود کاش میشد برینم بهش
_ تو بهتره حرف دهنت رو بفهمی یکبار دیگه به آرامش توهین کنی من میدونم و تو
مهشید مثلا ترسیده گفت :
_ وای میخواید باهام چیکار کنید
خاله شیرین تلخ جوابش رو داد :
_ بنظرت بری پیش ناپدریت بهتر نیست ؟
رنگ از صورتش پرید به تته پته افتاد :
_ شما نمیتونید همچین کاری با من بکنید
_ میشه

اولش سکوت کرده بود اما بعدش با ترس بلند شد رفت ، نورا پقی زد زیر خنده بقیه هم خندیدند اما من نمیدونستم ماجرا چیه واسه همین پرسیدم :
_ چرا اینطوری شد مگه چه مشکلی وجود داره ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ تو نمیدونی ؟
_ نه
_ خوب مادر مهشید چون شوهرش فوت شده دوباره ازدواج کرده و ناپدری مهشید چون یه آدمی هست که به سری اعتقادات واسه خودش داره همیشه مهشید رو زجر میداد
چشمهام گرد شد
_ یعنی چی ؟
_ نمیشه گفت زجر اما همیشه از ناپدریش کتک میخورد اذیت میشد همین قصه های ناپدری دیگه …
حسابی شوکه شده بودم نمیدونستم چرا اما دلم واسه ی مهشید سوخت
_ آرامش
_ جان
_ تو چرا ناراحت شدی ؟
_ دلم واسه مهشید سوخت شاید بخاطر فرار از اذیت های ناپدریش میخواد با کیارش باشه
خاله عسل سرش رو با تاسف تکون داد :
_ تو چقدر ساده ای مهشید بخاطر فرار از اینکه ناپدریش بهش گیر نده یه هرزه هست فرار کرده
_ خانواده اش میدونند زن کیارش شده ؟
_ آره
_ مخالفتی نداشتند ؟
_ چرا باید مخالفت داشته باشند شوهری بهتر از کیارش نمیتونند پیدا کنند
_ احساس میکنم مهشید قربانی شده .
_ اون عفریته اصلا قربانی نشده فقط میخواد بقیه رو عذاب بده همین
_ نمیدونم شاید
_ آرامش به من نگاه کن
به چشمهاش زل زدم که گفت :
_ نا پدریش آدم بدی نیست اما مهشید انقدر زیرابی رفته که مجبور شدند افسارش رو نگه دارند
_ چرا اینطوری شده دخترشون آخه ؟
_ مهشید ذاتش بد بوده وگرنه زندگی خیلی خوبی داشت ، ناپدریش هم مرد بدی نیست
_ احساس کردم مهشید این وسط اذیت شده
نورا گفت :
_ آرامش تو هم زیادی ساده هستی نباید انقدر زود دلت واسه کسی بسوزه که انقدر در حق همتون بدی کرده ، فراموش کردی ؟
_ نه اما من سنگدل نیستم !

_ میدونیم سنگدل نیستی اما همیشه باید بخاطر داشته باشی چه آدمای بدی اطرافت هست
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم حق باهاش بود ، چند دقیقه که گذشت خاله عسل گفت :
_ فردا خانواده ی آرامش میان دوست دارم همه چیز آماده باشه
نورا بهت زده پرسید :
_ کیارش میدونه ؟
_ نه
_ پس فردا دیوونه میشه خاله شما چرا همچین ریسکی کردید پس حداقل جایی همدیگه رو ببینند که کیارش نباشه اینطوری بهتره
خاله عسل لبخندی زد :
_ آرامش حق داره خانواده اش رو ببینه بعدش به کیارش هیچ ربطی نداره
همشون شوکه شده بودند ، خاله شیرین اما زود به خودش اومد :
_ تبریک میگم آرامش بلاخره میتونی پدر و مادرت رو ببینی .
_ من فقط واسه ی دیدن مادرم لحظه شماری میکنم ، اون شخص که اسم پدر رو واسم یدک میکشه واسم مهم نیست اومدنش
_ چرا مگه پدرت نیست ؟
_ نه
بعدش بلند شدم رفتم سمت حیاط تا نفسی تازه کنم ، میدونستم طاقت دیدن اون مرد کنار مادرم رو نداشتم پس باید آماده باشم تا دیوونه نشم
_ ناراحت شدی ؟
خاله عسل اومده بود بیرون کنارم ایستاده بود ، اصلا متوجه اومدنش نشده بودم
_ نه
_ اما من احساس میکنم ناراحت شدی از چشمهات کاملا مشخصه
_ درسته ناراحت شدم اما سعی میکنم به روی خودم نیارم شاید درست بشه
_ صبر کن مادرت بیاد شاید توضیحی داشته باشه که باعث بشه پدرت رو ببخشی
_ هیچ چیزی باعث نمیشه من ببخشمش اون کسی هست که باعث شد مادرم همیشه زندگی بدی داشته باشه ، باید از زندگی مادرم هم گم بشه بره
_ اما مادرت کنارش خوشحال هست
با خشم فریاد کشیدم :
_ نیست
خاله عسل ترسیده داشت بهم نگاه میکرد
_ باشه نیست آروم باش آرامش قرار نیست با هر چیزی که شنیدی اینقدر عصبانی بشی
_ ببخشید خاله عسل من حالم خوب نیست .

کیارش حسابی داشت داد و بیداد میکرد چون فهمیده بود امروز مامان بابام داشتند میومدند همینطور داداش دوقلوی من آرتان هم داشت میومد باهاشون ، کیارش میخواست من تا آخر عمرم صیغه اش باشم و خودش کنار عشقش باشه یکم هم با من حال کنه تا واسشون بچه بدنیا بیارم اما همچین چیزی نمیتونست امکان داشته باشه .
_ آرامش
با شنیدن صدای نورا از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ تو نگران نیستی ؟
_ نگران چی باید باشم ؟
_ اینکه کیارش جلوی اومدن خانواده ات رو بگیره !؟
_ نه نگران نیستم چون میدونم خاله عسل قبلش به همه چیز فکر کرده
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد :
_ نمیدونم چی باید بگم همه چیز خیلی آشفته شده و یجورایی باعث شده منم نگران بشم ، کیارش وقتی عصبانی بشه خیلی بد میشه
پوزخندی زدم :
_ اون همیشه خدا عصبانی هست من عادت کردم .
_ فکر میکنم تو وقتی عصبانی میشه زیاد ندیدش چون اینبار وحشتناک …
_ نورا
ساکت شد که با تلخی گفتم :
_ من عصبانیت بیش از حدش رو هم دیدم یادت رفته باعث شد بچه ی من سقط بشه
شرمنده سرش رو پایین انداخت دوست نداشتم اینطوری بشه اما خودش شروع کرده بود
_ آرامش
_ بله
_ هنوز من و نبخشیدی ؟
دستش رو گرفتم فشاری بهش دادم :
_ اگه تو رو نبخشیده بودم شک نداشته باش پیش من نبودی ، حالا بهتره خونسرد باشی
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد مشخص بود حسابی حال دلش آشوب هست اما من بخشیده بودمش
یهو در اتاق با لگد باز شد ، دستم رو روی قلبم گذاشتم که صدای داد کیارش بلند شد :
_ ببینم تو چیکار کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ؛
_ ببینم تو چی داری میگی ؟
_ مامان من رو گول زدی تا خانواده بیان پیشت اما همچین اتفاقی نمیفته برمیگردن جایی که بودن
از اونجایی که من در جریان هیچ چیزی نبودم ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ چیه چرا خفه خون گرفتی هان ؟!

اینبار صدای نورا بلند شد :
_ کیارش دیوونه شدی داری چیکار میکنی ؟!
کیارش دستی داخل موهاش کشید و تقریبا با عصبانیت داد کشید :
_ آره دیوونه شدم شماها باعث شدید این حال و روز من باشه اصلا به فکر من نیستید
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
به چشمهاش خیره شد که نورا با آرامش ادامه داد :
_ تو نمیتونی فکرت رو درگیر این مزخرفات کنی بهتره اولش آرامش داشته باشی .
_ متوجه نمیشم چی داری میگی میشه بیشتر توضیح بدی تا بفهمم ؟!
_ ببین کیارش آرامش برده ی تو نیست حق زندگی داره بعدش اون خانواده داشت بی کس و کار نبود خودتم خوب میدونستی قراره یه روزی بره پیش خانواده اش
هیستریک خندید :
_ اما اون روز امروز نبود قبلش باید حامله میشد و بچه ی من رو بدنیا میاورد
_ پولی که بابت من دادید رو خانواده ام بهت پس میدن .
با خشم غرید :
_ خفه شو دهنت رو ببند تا همینجا زنده زنده چالت نکردم تو فکر کردی چی هستی
نفس عمیقی کشیدم و اسمش رو صدا زدم :
_ کیارش
_ بله
_ تمومش کن من واقعا خسته شدم نمیتونم همش با تو کلنجار برم
به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت فشار محکمی بهش داد
_ آخ
_ خفه شو دهنت رو ببند تا یه بلایی سر تو نیاوردم ، خودت خوب میدونی که میکنم .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونستم چی باید بهش بگم یجورایی هم واسه ی من عجیب بود که این رفتارش چرا درست نمیشد
_ یکی دیگه رو پیدا کن واست بچه بیاره تو این مدت خیلی از من سواستفاده کردی
اولش خشک شده داشت بهم نگاه میکرد ، یهو با عصبانیت فریاد کشید :
_ من از تو سواستفاده کردم ؟
با اینکه ترسیده بودم اما کم نیاوردم و جوابش رو دادم :
_ آره سواستفاده کردی
_ تو زن من بودی باید وظیفه ای که داشتی رو درست انجام میدادی
_ من زنت بودم برده ی تو که نبودم
ساکت شده بود حسابی تو چشمهاش غم داشت بیداد میکرد …

این غمی که تو چشمهاش بود باعث میشد نسبت بهش نرم تر باشم اما نه خیلی زیاد چون خودش خواسته بود اینطوری بشه چند دقیقه که گذشت اسمش رو صدا زدم :
_ کیارش
_ جان
قلبم لرزید اما نباید خودم رو میباختم نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ من با خانواده ام برمیگردم تو هم عاشق مهشید هستی باهاش خوشبخت میشی
_ من عاشق مهشید نیستم .
_ اما اینطور که بنظر میاد خیلی هم عاشقش هستی پس نیاز نیست خودت رو به اون راه بزنی
_ ببین آرامش من بهت اجازه نمیدم بری
_ دست تو نیست کیارش
_ هست
بعدش از اتاق خارج شد میدونستم خیلی عصبانی هست اما نمیتونستم بهش اجازه ی همچین چیزی رو بدم .
یهو صدای خاله عسل اومد :
_ آرامش خوبی ؟
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ آره
_ پس این چه رفتاری هست که تو داری ؟
_ چیشده خاله عسل ؟
_ اینطوری غمگین و افسرده شدی ؟
_ دست خودم نیست خاله عسل من بخاطر شرایطی که پیش اومده …
_ چه شرایطی ؟
_ چون خانواده ام دارن میان کیارش خیلی عصبانی شده و من …
_ خانواده ات تو راه هستند
چشمهام برق شادی زد :
_ دارید جدی میگید ؟!
_ آره
حسابی خوشحال شده بودم بابت این موضوع نمیدونستم چی باید بهش بگم یجورایی واسم عجیب بود
_ آرامش
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ بعدش میری باهاشون ؟
_ نمیدونم
_ یعنی چی ؟!
_ شما خیلی خوب میدونید من کیارش رو خیلی زیاد دوستش دارم
_ آره میدونم
_ پس اینم باید برای شما عادی شده باشه که من باید برم چون کیارش قرار هست پیش مهشید باشه
_ فکر نمیکنم مهشید رو زیاد نگهش داره چون احساسی نسبت بهش نداره

مامان با دیدن من انقدر گریه کرد که حالش بد شد ، بردیمش داخل اتاق تا استراحت کنه با اون مرد اصلا حتی دست هم ندادم چون دوستش نداشتم چون واسم مهم نبود ، اون کسی بود که باعث شده بود زندگیم داغون بشه ، آرتان اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم و خیلی سرد گفتم :
_ بله
_ ناراحت هستی ؟
_ نباید ناراحت باشم وقتی همچین اتفاق هایی افتاده چجوری تونستی اجازه بدی اون مرد با مامان ازدواج کنه وقتی میدونستی باعث شده زندگیش نابود بشه ؟!
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ مامان دوستش داشت
با عصبانیت خندیدم چی داشت میگفت ، مامان نمیتونست عاشقش باشه لابد مامان رو مجبور کرده بود
_ تو احمقی
_ آرامش آروم باش !
_ مامان اصلا دوستش نداره مجبور شده باهاش باشه چرا اصلا نمیفهمی
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ آرامش
_ بله
_ خواهش میکنم آروم باش دوست نداری که مامان چیزیش بشه ذاتا همینطوریش خیلی فشار روش هست
اشک تو چشمهام جمع شد من دوست نداشتم مامان چیزیش بشه اما طاقت نداشتم هم اون مرد پیشش باشه ، آرتان بلند شد اومد کنارم نشست من رو تو آغوشش کشید حسابی گریه کردم اما سبک نشده بودم شاید بخاطر این بود که نگران وضعیت مامان بودم بیشتر تا وضعیت خودم
* * * *
_ آرامش
_ جانم
با ناراحتی گفت :
_ خیلی دنبالت گشتم تا اینکه یکی باهام تماس گرفت گفت حالت خوبه پیشش هستی دوست داشتم ببینمت واسم عکس و فیلم تو رو فرستاد غمگین بودی ، میخندیدی اما من مادرم غم تو چشمهات رو میدیدم حسابی غصه میخوردم خیلی زیاد همش منتظر روزی بودم که بیام پیشت و خداروشکر که شد
_ مامان
_ جان
_ شما با اون مرد ازدواج کردید ؟
_ آره
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ چرا ؟
_ چون هنوزم دوستش داشتم بهش یه فرصت دوباره دادم بنظرم میتونه همسر خوبی واسه ی من و پدر خوبی واسه ی شما باشه چون نمیدونست شما بچه های خودش هستید و …

_ مامان خواهش میکنم تمومش کنید اون نمیتونه واسه ی من بابای خوبی باشه چون اصلا واسم مهم نیست و من دوستش ندارم حتی شده یه ذره پس اگه میشه ازش جدا بشید
ناراحت بهم چشم دوخت :
_ آرامش فعلا وقت این حرفا نیست وقتی برگشتیم خونه درموردش صحبت میکنیم .
دوست نداشتم به مامان فشار بیارم فعلا چون میترسیدم حالش بد بشه
چند دقیقه سکوت بینمون برقرار شده بود تا اینکه مامان پرسید :
_ آرامش تو اینجا اذیت شدی ؟
_ مامان شما نمیدونید من چطوری به اینجا کشیده شدم واقعا نمیدونید ؟
چشمهاش نگران شد :
_ نه
_ مامان من به عنوان برده جنسی تو یه کاباره داشتم فروخته میشدم که کیارش من رو خرید و صیغه اش شدم باهام رابطه داشت تا واسش یه بچه بدنیا بیارم ، مامان من پاک نیستم من بخاطر زنده موندن و اینکه بیام پیش شما خیلی سختی کشیدم من …
مامان با گریه گفت :
_ کافیه
بعدش من رو محکم تو اغوشش کشید ، دستش رو نوازش وار پشتم کشید :
_ من هیچوقت دوست نداشتم همچین بلا هایی سر تو بیاد .
_ مامان اون زن باعث شد زندگیم تباه بشه من از همشون متنفر هستم
مامان یهو با عصبانیت بلند شد :
_ باید بهم حساب پس بدن که چرا همچین بلا هایی سر تو آوردند
دستش رو گرفتم و گفتم :
_ مامان وایستا
ایستاد اما از شدت عصبانیت داشت نفس نفس میزد مشخص بود خیلی عصبانی شده
_ چیه ؟
_ من دوست ندارم هیچ دعوایی بشه ، خاله عسل من و دوست داشت
_ اگه دوستت داشت اجازه نمیداد پسرش همچین بلا هایی سر تو بیاره
_ اگه کیارش من رو نمیخرید الان باید به صد تا شیخ سرویس میدادم یا خودکشی میکردم حداقل بهم احساس هرزه بودن ندادن
حسابی اشک تو چشمهاش جمع شده بود میتونستم ببینم چقدر ناراحت شده اما باید واقعیت رو میفهمید
_ مامان
_ جان

_ میشه انقدر ناراحت نباشید مگه فقط باید بکارتم رو حفظ میکردم شما بخاطر اینکه دختر نیستم ناراحت هستید ؟!
اشکاش روی صورتش جاری شدند و با گریه گفت :
_ خوشحالم که سالم هستی تو دختر منی هر جوری باشی من دوستت دارم ، ناراحتم چون دوست نداشتم تو تا این حد خسته و داغون باشی متوجه هستی ؟!
لبخندی روی لبهام نشست با صدایی گرفته شده گفتم :
_ میفهمم چی دارید میگید اما بهتره یه سری واقعیت ها رو بفهمید چون شما ممکن هست من رو نخواید
چشمهاش گرد شد :
_ تو چی داری میگی آرامش تو دختر منی پاره ی تن من هستی چرا نباید دوستت داشته باشم ؟!
غمگین خندیدم :
_ چون احساس میکنم ممکن هست واسه ی شما یه موجودی باشم که چندشتون شده باشه
چشم غره ای به سمت من رفت و بهم توپید :
_ اصلا همچین چیزی نیست من همیشه تو رو دوستت داشتم و دارم هر جوری که باشی تو گناه نکردی صیغه اش شدی محرم بودید شوهرت بوده کار خلاف شرعی نکردی پس نباید احساس بدی داشته باشی .
با شنیدن این حرف مامان لبخندی روی لبهام نشست یه جورایی هم خوشحال شده بودم بابت این قضیه چون نمیدونستم چرا اینطوری شده
_ آرامش
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ واسه هفته ی آینده بلیط برگشت گرفتیم تو رو هم میبریم میریم جایی که بودیم .
با شنیدن این حرف مامان غمگین شدم خیلی زیاد چون من دوستش داشتم .
_ باشه
_ تو ناراحت شدی ؟
_ نه
_ اما احساس میکنم اصلا خوشحال نشدی بابت این قضیه که میخوایم برگردیم
_ نه مامان من خوشحال شدم خیلی زیاد شما نیاز نیست نگران این قضیه باشید
مامان مشکوک داشت به من نگاه میکرد که لبخندی بهش زدم و بحث رو عوض کردم :
_ مامان بریم بیرون شام بخوریم
_ اول برم سرویس
مامان به سمت سرویس رفت بعد گذشت چند دقیقه اومد بعدش با هم به سمت پایین رفتیم بابام و آرتان نشسته بودند ، خاله عسل و شیرین ، نورا و آرمین هم بودند ، مهشید هم همینطور فقط جای خالی کیارش احساس میشد ، چی میشد این احساس تو قلب من نمیومد

مهشید خیره به من شد و گفت :
_ ببینم تو هم ناراحت هستی بخاطر این مسائلی که پیش اومده و باید برگردی ؟
_ نه
این مهشید قصد داشت یه گندی بزنه که اینطوری داشت صحبت میکرد اصلا شکی نداشتم تو این قضیه کاش درست بشه خیلی زود ، آرتان بلند شد اومد کنارم نشست دستش رو دورم حلقه کرد که خاله شیرین خیره بهش شد
_ شما دوقلو هستید ؟
_ آره
مهشید پوزخندی زد :
_ اما از شانس بد شما آرامش نمیتونه باهاتون بیاد تا پایان قرارداد
دستام داشت میلرزید و این دست خودم نبود یعنی مهشید تا این حد میتونست خودخواه باشه
_ منظورت چیه ؟
این سئوال رو بابا پرسیده بود اصلا به اون مربوط نمیشد اما پرسیده بود
_ شما نمیدونید آرامش صیغه ی شوهر من هست و باید براش یه بچه بدنیا بیاره بعدش قرارداد تموم میشه
اخماش وحشتناک تو هم فرو رفت و یهو خشمگین سرش داد کشید :
_ بسه دهن کثیفت رو ببند انقدر مزخرف نگو درمورد دختر من تو …
_ سیاوش
مامان اسمش رو صدا زده بود واسه همین ساکت شد ، چند دقیقه که گذشت گفت :
_ آرومم
بعدش گذاشت رفت ، مهشید نیشخندی زد :
_ به خانواده ات نگفتی …
خاله عسل حرفش رو قطع کرد :
_ نه به خانواده اش نگفته بود تو چقدر پتیاره هستی پس بهتره دهن گشادت رو ببندی و انقدر اراجیف نگی
مهشید با دهن باز شده داشت بهش نگاه میکرد خواست چیزی بهش بگه که آرمین گفت :
_ مهشید دوست پسر سابقت دنبالت بود میخواستم آدرس جدیدت رو واسش بفرستم
با خشم بلند شد رفت که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم ، آرتان پرسید :
_ این سلیطه کی بود ؟
خاله عسل جوابش رو داد :
_ عروس من !

_ ببخشید اما اصلا اخلاق نداره این رفتار های زشتی که از خودش هم نشون میداد اصلا درست نبود
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد ، خاله عسل میدونست مهشید چ آدمی هست ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ آرتان
_ جان
_ مهشید عادتش هست نیاز نیست باهاش دهن به دهن بشی دوست ندارم دعوایی پیش بیاد
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ اما داشت بهت توهین میکرد با این رفتار زشتی که داشت تو متوجه رفتارش نشدی ؟!
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ چرا متوجه رفتار زشتش هستم اما نمیدونم چی باید بهش بگم
چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ حرفاش واقعیت داشت ؟
نگاهی به مامان انداختم که چشمهاش رو با آرامش روی هم فشار داد و خطاب به آرتان گفت :
_ عزیزم بهتره به خواهرت فشار نیاری همه چیز خیلی زور مشخص میشه فعلا چیزی نگو
آرتان با شک داشت بهم نگاه میکرد یهو با عصبانیت بلند شد رفت ، قطره اشکی روی گونم چکید
_ آرامش
_ از من متنفر شد میدونم بهش حق میدم !
_ به من نگاه کن ببینم
به چشمهاش زل زدم که ادامه داد :
_ دیگه نشنوم همچین چیزی بگی
_ اما …
_ داداشت یه مرد هست بهش حق بده سر بعضی از مسائل عصبانی بشه تو نباید بهش فشار بیاری
_ دوست دارم بهش فشار نیارم اما شما که دارید میبینید مامان
_ آره متاسفانه دارم میبینم و اصلا خوشم نمیاد از این اتفاق هایی که افتاده حالا بهتره آروم باشی ما هفته آینده از اینجا میریم
_ ببخشید ستایش خانوم
مامان به خاله عسل خیره شد و گفت :
_ بله
_ میشه تو این مدت اینجا باشید
_ نه
_ خواهش میکنم دوست دارم حداقل تو این مدت کوتاه آرامش پیش ما باشه
_ مامان
_ جان
_ اجازه بده
مامان بخاطر من ناچار حرفش رو قبول کرد …

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت128 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا