آخرین مطالب

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۸۷

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

دست به سینه با اخم رو ازش برگردوندم تا زمانی که به خونه برسیم یک ریز حرف زد و بخاطر لباس زیر…ایی که خریده بود سر به سرم گذاشت و منم همینطوری الکی حرص میخوردم و یه جورایی آخراش دوست داشتم سر از تنش جدا کنم

با رسیدن در خونه بی معطلی از ماشین پیاده شدم که شیشه سمتم رو پایین کشید و بعد از اینکه چشم غره ی توپی بهم رفت حرصی گفت :

_کجا ؟؟ سوار شو از پارکینگ بریم داخل

دستمو به پیشونیم کشیدم و کلافه گفتم :

_یه کم دیگه با تو تنها بمونم دیووونه میشم

و بدون توجه بهش که مدام اسمم رو صدا میکرد با کلید یدکی که موقع بیرون رفتن از جاکلیدی خودش برداشته بودم قفل درو باز کردم

آرادم وقتی دید من از حرفم کوتاه نمیام با سرعت داخل پارکینگ شد و از دیدم پنهون شد ، سری به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم و بعد از اینکه داخل شدم خواستم درو ببندم

که کسی پاشو لای در گذاشت و مانع از بستن شد همین که سرم رو بالا آوردم تا ببینم کیه که با دیدن عزیز قبض روح شدم و بی اختیار دستگیره در از بین دستام رها شد و قدمی به عقب برداشتم

سر تا پام رو برنداز کرد و با لحن ترسناکی گفت :

_به به خانوم پارسال دوست امسال آشنا ؟؟!

از ترس شروع کردم به سکسکه کردن ، پس واقعا زنده بود و من قاتل نیستم داخل شد که انگار مسخ شده باشم و قدرت تکلمم رو از دست داده باشم فقط بدون حرف عقب عقب رفتم از شانس بد هیچ کسی اون اطراف نبود

_چیه ترسیدی

بالاخره به حرف اومدم و با لکنت لب زدم :

_هیع چی ازم می…خوای ؟!

با یه حرکت یقه ام رو گرفت و به طرف خودش کشیدم ، بخاطر حرکت یهوییش پاهام روی هوا آویزون شد

_خودت رو میخوام

با حس خفگی و فشار به گلوم ترس برم داشت و شروع کردم به دست و پا زدن که تکونی بهم داد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_خفه شووو تا همینجا حلق آویزت نکردم

تموم جراتم رو جمع کردم و به سختی گفتم :

_هه گنده لات تر از توام نتونستن ه…..

یکدفعه با دست آزادش آنچنان سی..‌نه ام رو از روی لباس فشار داد که حرفم نیمه تموم موند و از درد ناله ای کردم

بعد آنچنان محکم به عقب هُلم داد که پخش زمین شدم و آروم از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_بدون که من میتونم و آنچنان جر…ت میدم که تا عمر داری از یادت نره

عجب غلطی کردم همراه آراد نرفته بودم دهن باز کردم که جیغ بزنم و کمک بخوام که روم خم شد و‌ با دستش جلوی دهنم رو محکم گرفت

با وحشت شروع کردم به دست و پا زدن که با یه حرکت توی بغلش قفلم کرد و تا به خودم بیام و جیغی بزنم دستمالی جلوی بینی ام گرفت

با فکر به داروی بیهوشی سرمو به اطراف تکونی دادم تا از دستش نجات پیدا کنم و دارو رو استشمام نکنم ولی اینقدر دستش رو فشار داد که کم کم چشمام روی هم افتاد و بیهوش شدم

نمیدونم چقدر بیهوش بودم که با حس حرکت چیزی روی صورتم گنگ پلکی زدم ولی هرچی زور میزدم نای باز کردن چشمامو نداشتم و برای بار دوم بیهوش شدم

توی خواب و بیداری حس میکردم توی جای تاریکی حبس شدم یکدفعه با شنیدن صدای زوزه گرگ ها ترس برم داشت و با تمام وجود آراد رو صدا میزدم ولی هرچی دور خودم میچرخیدم بدتر توی تاریکی فرو میرفتم و صدای زوزه گرگ ها نزدیک و نزدیکتر میشد

موهای چسبیده به پیشونیم رو کناری زدم و با نفس نفس جیغ زدم :

_آراد ….کمکم کن

یکدفعه با دیدن گرگ بزرگی که با اون دندونای بزرگ و درنده اش توی یک قدمی خیره ام بود و به سمتم میومد با ترس قدمی به عقب برداشتم

ولی پام به سنگی گیر کرد و آنچنان سکندری خوردم که با پشت روی زمین افتادم و جیغم بود که توی سکوت شب پیچید

تا به خودم بیام گرگ ها دورم جمع شدن با ترس سعی کردم خودم رو عقب بکشم که یکشون به سمتم پرید و با برخورد دندونای تیزش توی رون پام جیغ بلندی کشیدم و یکدفعه از خواب پریدم

اووووف خدایا همش خواب بود !!!

درحالیکه دستمو روی سینه ام که با سرعت بالا پایین میشد میزاشتم با ترس چندثانیه به اطرافم خیره شدم ، بغض آنچنان راه گلوم رو بسته بود که نفسم به سختی بیرون میومد و انگار ذهن و فکرم رو با پاک کن پاک کرده باشن

هیچی به خاطرم نمیومد ، اصلا اینجا کجا بود ؟! جز این تخت دونفره بزرگ هیچ چیز دیگه ای توی اتاق نبود و رنگ تموم اتاق و تختخواب مشکی بود

رنگی که ترس توی وجودم آدم مینداخت یکدفعه با یادآوری عزیز و کاری که باهام کرد بی اختیار لرزی به تنم نشست و ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_وااای نه !!

عمرا اگه این بار از دستش جون سالم به در میبردم ، الان وقت کم آوردن و باختن نبود پس با عجله بلند شدم و دنبال راه فراری تموم اتاق رو زیر و رو کردم ولی به جز دیوارهای غیرقابل نفوذ چیزی نمیدیدم

خدایا پس چطوری من وارد این اتاق شدم ؟!
حتما باید دری داشته باشه !!
بالاخره بعد چند ساعتی که فقط گیج دور خودم میچرخیدم خسته و درمونده روی زمین نشستم و درحالیکه به دیوار تکیه میدادم دستی به صورتم کشیدم

که یکدفعه جلوی چشمای گشاد شده ام قسمتی از دیوار کنار رفت و آریا با چشمایی که نفرت ازشون میبارید به طرفم اومد و بالای سرم ایستاد

و با نفرت گفت :

_بالاخره من و تو تنها شدیم

با اینکه از درون میلرزیدم ولی سعی کردم ترسم رو به روم نیارم

_چی از جونم میخوای ؟؟ برای چی منو آوردی اینجا

از حاضر جوابیم عصبانی شد و با یه حرکت موهامو توی چنگش گرفت و حرصی سرمو به سمت خودش بالا گرفت

_آوردمت که اون زبونت رو برات کوتاه کنم چطوره ؟؟

حس میکردم چطوری موهام داره از ریشه کنده میشه از درد بدی که توی سرم پیچیده بود صورتم درهم شد و آخ خفه ای از بین لبهام بیرون اومد

_دستت رو بکش حرومزاده

موهام رو محکمتر کشید و خم شد کنار گوشم خشن غرید :

_چی زِر زدی ؟؟

دستمو روی دستاش گذاشتم و با نفس نفس جیغ کشیدم :

_گفتمممممم حرومزاده ای

یکدفعه با پشت دست آنچنان توی دهنم کوبید که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و صدای داد بلندم بود که سکوت اتاق سرد و تاریک رو شکست

_خفه شوووو زنیکه !!!

خم شدم و دستمو روی لبهام که از شدت درد به گِز گِز افتاده بودم فشردم که لگد محکمی به پهلوم کوبید و بلند فریاد زد :

_حالا از خونه من دزدی میکنی هاااا ؟؟؟

با درد تو خودم جمع شدم و جیغ کشیدم :

_اااااخ لعنتی

_هم تو هم اون آراد رو یه جوری آدم میکنم تا دیگه هوس دزدی از خونه من به سرتون نزنه

به سمتش برگشتم و عصبی آب دهنم که مخلوتی از خون بود رو با فشار توی صورتش تووف کردم و برای اینکه بسوزونمش با تمسخر گفتم :

_حرفای گنده تر از دهنت میزنی یارو !!!

اول چندثانیه خشک شده ایستاد کم کم به خودش اومد و درحالیکه با چندش دستی به صورتش میکشید بلند فریاد زد :

_عزیزززززززز

با صدای داد بلندش عزیز همراه چند نفر دیگه وارد اتاق شدن که آریا بدون اینکه نگاه خشمگینش رو برای ثانیه ای از روی من برداره بلند خطاب بهش فریاد زد :

_ببرش اتاق مخصوص زود باش !!

_چشم قربان

با شنیدن اسم اون اتاق کذایی لرزی به تنم نشست که عزیز اشاره ای به افرادی که دورشون بود کرد تا به سمتم بیان با هر قدمی که نزدیکم میشدن وحشت زده خودمو عقب میکشیدم

یکشون زیر بازوم رو گرفت و همین که بلندم کرد با فکری که به ذهنم رسید با یه حرکت زیر دستش زدم و خواستم فرار کنم که عزیز با اخمای درهم سد راهم شد و خشن غرید :

_کجا ؟؟ ببریدش زود باشید

دونفری بازوهامو گرفتن و کشیدن ، از ترس بلایی که میخواستن سرم بیارن با تقلا جیغ کشیدم

_ولم کنید لعنتی هاااا

هُلی بهم دادن به زور از اتاق بیرون بردنم وارد راهرو تاریکی شدیم دیگه آریا رو‌ندیدم با تقلا سعی کردم از دستشون خلاص بشم ولی بی فایده بود

_چی از جونم میخواین ؟!

عزیز عصبی گفت :

_خفه شوووو و راه بیا

یکدفته با فکری که به ذهنم رسید از غفلتشون سواستفاده کردم و خم شدم گاز محکمی از بازوی یکیشون گرفتم که داد بلندی از درد کشید ولم کرد

تا توجه ها به اون جلب شد مشت محکمی توی شکم دیگری هم کوبیدم ولی برخلاف تصورم که الان ولم میکنه و‌ دردش میگیره با چشمای به خون نشسته سیلی محکمی به صورتم کوبید و خشن فریاد کشید :

_حیف رییس سالم میخوادت وگرنه میدونستم چه بلایی سرت بیارم

از شدت سیلی که به صورتم کوبید برق از کله ام پرید و ضعف بدی توی تنم پیچید و درحالیکه چند قدم عقب میرفتم بی اختیار پاهام سست و‌ بی حس شد

که کسی از پشت سر خشن‌ دستشو‌ دور کمرم پیچید و درحالیکه من رو به خودش میچسبوند با صدای پر‌ نفرتی توی گوشم گفت :

_به نفعته که آروم بگیری !!!

عزیز بود که اینطوری من رو تهدید میکرد از فکر به اینکه بین این همه مرد تنها گیر افتادم لرز بدی به تنم نشست و به اجبار سکوت کردم

توی ذهنم به دنبال راه فراری ازشون میگشتم که از پله ها بالا بردنم که با دیدن فضای خونه متوجه شدم تمام مدت توی زیرزمین خونه اون آریای کثافت زندانی بودم

با نزدیک شدن به در اتاق مخصوص پاهام از حرکت ایستاد و با یادآوری شکنجه های جن…سی که اونجا شده بودم ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_خدایا نه !!!

به دستاشون چنگ زدم و آب دهنم رو قورت دادم که عزیز درو باز کرد و با نیشخندی گوشه لبش بلند گفت :

_ببندینش به تخت

روی تخت درازم کردن و با زور پاهام رو داخل قّل و زنجیر بستن و همین که به سمت دستام اومدن وحشت زده تقلا کردم و با درد نالیدم :

_تو رو خدا بزارید برم

عزیز با دیدن حال بدم خندید و بلند گفت :

_حالا حالا مونده تا درس بگیری

بعد از اینکه کارشون تموم شد بدون توجه به داد و فربادام بیرون رفتن و درو ققل کردن

توی اون حالتی که درازم کرده بودن هیچ کاری ازم برنمیومد و با هر تقلایی که میکردم بخاطر قفل و زنجیرها بدتر دست و پاهام درد میگرفت

پس به اجبار و درد بدی که توی بدنم پیچیده بود دست از تقلا برداشتم و همونطوری که با نفس نفس پلکامو روی هم میزاشتم با بغض اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم

یعنی تا الان آراد متوجه نبودن من شده بود ؟؟! خدایا عجب غلطی کردم از ماشینش پیاده شدم وقتی اون کفتار پیر آدرس خونه جدید آراد رو پیدا کرده و به سراغمون اومده بود باید حدس اینکه به زودی سروکله آریا هم پیدا میشه میزدم و این خریت رو نمیکردم

عصبی از حماقتی که کرده بودم تکونی به خودم دادم و جری داد بلندی کشیدم

_اهههههه گندِت بزنن لعنتی !!

نگاهمو بین وسایل توی اتاق چرخوندم چیزایی به دیوار وصل شده بود که اصلا سر ازشون درنمیاوردم و نمیدونستم اصلا به درد چی میخورن

ولی مطمعن بودم ابزار جن…سی هستن و همون از دور نگاه کردن بهشون هم باعث میشد لرز بدی به تنم بشینه ، زیرلب خدا خدا میکردم که خبری از آریا نشه چون اون وقت به هیچ وجه با این حالم نمیتونستم از دستش در برم

چندساعتی از اینکه همونطوری به تخت بسته بودنم میگذشت و منم اینقدر برای فرار به مغزم فشار آورده بودم که خسته بی اختیار پلکام روی افتاد و نمیدونم چی شد که به خواب عمیقی فرو رفتم

با ضعفی که توی بدنم پیچید از خواب بیدار شدم و برای یه لحظه فراموش کردم کجام خواستم به پهلو بچرخم که بخاطر حرکت یهوییم زنجیر توی دستم کش اومد و آنچنان درد بدی توی دستم پیچید که آخ بلندی از بین لبهام بیرون اومد و چشمام از ترس گشاد شد

خدا لعنتت کنه آریا !!
لبمو زیر دندون فشردم و حرصی بلند جیغ زدم :

_آهای لعنتی بیا دست و پای من رو باز کن

هرچی جیغ زدم بی فایده بود و انگار نه انگار کسی اون بیرون هست صدام به گوش کسی نمیرسید با حس گرفتن گلوم چند بار پشت هم سرفه کردم و سعی کردم آروم باشم چون فقط و فقط داشتم خودم رو زجر میدادم

توی فکر بودم که یکدفعه در اتاق باز شد آریا داخل شد و در رو قفل کرد با دیدن این حرکتش آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و با وحشت نالیدم :

_چی….چیکار میکنی ؟؟!

به سمتم اومد و درحالیکه سرتا پام رو برانداز میکرد با لحن ترسناکی گفت :

_قراره یه کم باهم بازی کنیم چطوره کوچولو ؟؟

_ب….بازی ؟!

خم شد و درحالیکه دستش رو‌ نوازش وار از صورتم تا یقه ام که بر اثر تقلاهام باز شده بود میکشد زیرلب زمزمه کرد :

_من عاشق بازی با تن و بدن توام نکنه یادت رفته ؟؟

_چی‌ زِر زِر میکنی حرومزاده

خشمگین شد و آنچنان بالا تنه ام رو توی دستش فشرد که بی اختیار جیغ بلندی کشیدم و خشن غریدم :

_ااااخ ولم کن کثافت

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت۸۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا