آخرین مطالب

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 25(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#پانیذ

گازی به ساندویچم زدم.

-حالا پنج شنبه میای؟

هیوا نگاه متفکری بهم انداخت.

-بیام؟

-استخاره می کنی؟ خوب بیا دیگه، منم تنها نیستم.

-باشه چون خیلی اصرار می کنی میام.

-چه غلطا!!! من کجا اصرار کردم؟

-خودت نه ولی نگاهت داره میگه هیوا عشقم، بیا لطفاً!

-ببند بابا بچه پررو …

هیوا خندید.

-حالا کار چطوره؟

-همه چی عالیه فقط این یه داداش داره.

هیوا خودشو کشید جلو.

-عاشقش شدی؟

-هیوا!

-آها، اون عاشقت شده؟ عاشق چی تو شده؟

-زبون به دهن بگیر! اون چوب شور چیه که من بخوام عاشقش بشم؟

هیوا با شنیدن کلمه چوب شور شروع کرد به خندیدن.

-اینو از کجات درآوردی خدا وکیلی؟ حالا چیکارت کرده؟

-هیچی، فقط زیادی گوشت تلخ و نچسبه.

-مگه قراره بهش بچسبی؟

پشت چشمی نازک کردم.

-عمراً! فکر می کنه همه نوکر زرخریدشن.

-واجب شد بیام از نزدیک ببینمش.

-اون که نمیاد.

-عه!

-بعله.

-عیب نداره، یه روز دیگه می بینمش.

-باشه. دخیل بهش ببند، حاجت میده!

بلند شدم.

-بریم که کلاس دیر شد.

با هم به سمت کلاس رفتیم. خسته وارد خونه شدم.

-مامان، من اومدم.

-فرش قرمز پهن کنم؟

با دیدن آنا جیغی از خوشحالی کشیدم.

-عوضی، تو کی اومدی؟

آنا خندید و خودشو تو بغلم انداخت.

-میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟

آنا: دل منم.

-شب اینجائی؟

-آره.

-امشب چه شبیست، شب مراد است امشب!

با هم به سمت اتاق رفتیم.

#ایران_تهران
#ویدیا

ویدیا: من اصلاً حس خوبی به بودن شاهو ندارم. شنیدم دخترشم قراره بیاد اونجا کار کنه؟ این یعنی پدر و دختر کمر همت بستن برای خراب شدن زندگی ما!

ساشا به سمت ویدیا رفت.

-من نگرانی و حال خراب تو رو درک می کنم؛ میدونم تمام این سالها چقدر بهت سخت گذشته؛ کمی مهلت بده تا بتونم راهی پیدا کنم.

ویدیا چرخید و سر روی سینه ی پهن و مردانه ی ساشا گذاشت.

-نمیخوام کسی علیرام و بن سان و ازم بگیره. تمام امید زندگی من همین دوتان. من نگرانم ساشا؛ هرچقدر که بگم نیستم اما از روزی که شاهو برگشته انگار روزهای بد گذشته رو هم با خودش آورده.

دست ساشا روی کمر ویدیا لغزید. در اتاق نیمه باز بود. علیرام به سمت اتاق پدر اومد اما با شنیدن مکالمه ی پدر و مادرش ناخواسته پشت در ایستاد.

اینهمه نگرانی مادر و نسبت به برگشت مردی که عموش بود درک نمی کرد! حتماً چیزی تو گذشته اتفاق افتاده. با صدای بن سان به خودش اومد.

-علیرام، دنبالت بودم. اینجا چیکار داری؟

-هیچی، با بابا کار داشتم. مهم نیست، فردا بهش می گم.

-بیا.

با هم به سمت تراس رفتن و روی صندلی های فلزی سفید رنگ رو به باغ که حالا تو تاریکی شب فرو رفته بود نشستند.

-تو پنج شنبه باهام میای؟

-من برای چی باید بیام؟!

-عصری میریم.

-نه، خیلی کار عقب افتاده دارم. باشه یه وقت دیگه.

بن سان می دونست هر چی هم اصرار کنه بی فایده است پس دیگه حرفی نزد.

#ایران_تهران
#شاهو

نگاه آخر و تو آینه به چهره اش انداخت. قد بلند و اندامی لاغر و کشیده.

کت مشکی زیادی کوتاه تا زیر باسن، شلوار کرپ راستا بالای مچ پا و کفشهای مشکی پاشنه ۷ سانت. روسری ساتن رو باز روی موهای بلوندش انداخت.

باید هر طوری شده پسرعموی مغرورش رو به خودش جذب می کرد. از اتاق بیرون اومد.

نگاهی به خونه ای که چند کوچه بیشتر تا خونه ی ساشا فاصله نداشت و پدر به سختی پیدا کرده بود انداخت. بهتر از اون سگ دونی که تو لندن توش زندگی می کردند بود.

ملیکا با دیدن یاس سؤالی نگاهش کرد.

-کجا؟

-میرم شرکت.

-اونجا برای چی؟

-میخوام شروع به کار کنم … کی بهتر از من برای مدل بودن؟!

ملیکا سری تکان داد. یاس بوسه ای روی هوا فرستاد و از خونه بیرون زد. جلوی در شرکت از ماشین پیاده شد و به سمت نگهبانی رفت.

نگهبان با چشمهای هیز نگاهی به یاس انداخت. یاس بی پروا چشمکی زد و وارد شرکت شد. کارکنان با دیدن دوباره ی یاس پچ پچ ریزی رو شروع کردند.

مردها نگاه خریدارانه ای بهش انداختن. با غرور به سمت اتاق علیرام راه افتاد. بی توجه به منشی و تذکرش، ضربه کوتاهی به در زد و وارد اتاق شد.

علیرام متعجب سر بلند کرد. با دیدن یاس اخم ریزی کرد و از پشت میز بلند شد.

-سلام پسرعمو.

-سلام. لطفاً وارد اتاق من میشی اول در بزن و صبر کن!

یاس به سمتش رفت و فاصله ی بینشون رو پر کرد. با عشوه و ناز با سرانگشت های بلندش خطی روی سینه ی پهن و زیادی عضلانی علیرام کشید.

#ایران_تهران
#علیرام

یاس: گوشت تلخ نباش!

علیرام از اینهمه نزدیکی عصبی شد و مچ دست یاس و گرفت.

-سعی کن از من دور بمونی.

مچ دستش و ول کرد. با اینکه به مذاق یاس خوش نیومد اما خنده ای کرد و روی مبل نشست.

-برم سر اصل مطلب؛ اومدم تا مدل شرکت بشم.

علیرام پشت میز نشست.

-اما ما مدل داریم و نیازی به به مدل جدید نداریم.

یاس نگاهش و با لوندی به علیرام دوخت.

-یعنی مدلهاتون از من جذاب تر هستند؟ فکر کنم این شرکت مال پدر منم هست!

علیرام تو بد مخمصه ای افتاده بود. منشی بعد از در زدن وارد اتاق شد.

-ببخشید آقای زرین، از سالن زنگ زدن؛ مثل اینکه خانوم برومند دستش شکسته و برای طرح های پائیزی نمی تونن با ما همکاری کنن.

یاس با شنیدن این خبر لبخند پیروزمندانه ای زد.

-باشه، میتونی بری.

منشی از اتاق خارج شد. یاس سکوت و شکست.

-مثل اینکه خدا منو رسونده!

علیرام دستی به گردنش کشید و نگاهی دوباره به یاس انداخت. از لحاظ قد و قیافه می شد گفت حتی از برومند هم بهتر بود و با توجه اینکه چیزی هم به برگزاری مراسم نمونده بود، به ناچار سری تکون داد.

-باشه اما شرط دارم.

-خب؟

-مسائل فامیلی و خانوادگی تو شرکت نباشه. کار و نظم در کار خیلی برام مهمه. اگر می تونی این مقررات رو رعایت کنی از فردا بیا.

یاس بلند شد.

-قول نمیدم اما سعیم رو می کنم.

چشمکی زد.

-خداحافظ پسرعمو.

از اتاق بیرون رفت. علیرام دستی با خستگی روی چشمهاش کشید.

#ایران_تهران
#پانیذ

مامان وارد اتاق شد.

-نمیخوای پیمان باهات بیاد؟

وسایل لازم و تو کوله ی مشکیم گذاشتم و نگاه آخر و انداختم. کمر راست کردم.

-جنگ که نمیرم؛ بچه ها خودشون میان دنبالم.

-باشه اما خیلی مراقب خودت باش.

هر دو دستمو روی چشمهام گذاشتم.

-به روی چشم.

مامان از اتاق بیرون رفت. برق لبم و روی لبهام کشیدم. دوباره پائیز شده بود و خشکی لبهام شروع.

با صدای زنگ گوشیم کوله ام رو برداشتم و با مامان خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم. ماشین بن سان جلوی در بود.

شاهرخ جلو نشسته بود و ارغوان و نگار روی صندلی های عقب. کنار نگار جا گرفتم.

-سلام به همه.

بن سان از آینه ی جلو نگاهی بهم انداخت.

-سلام. چطوری؟

-عالی مثل همیشه. بقیه بچه ها کجان؟

نگار: اونا زودتر رفتن.

تا رسیدن به مقصد با نگار راجع به کار صحبت کردیم. ماشین کنار در بزرگ فلزی رنگی ایستاد. چند بوق زد.

بعد از چند دقیقه در باز شد و با ماشین وارد شدیم. با دیدن خوشه های گندم که زرد رنگ بودن با شوق و هیجان دست بهم کوبیدم.

-خدای من اینجا رو ببین … واقعاً گندم زاره!

بن سان کنارم کشید.

-خوشت اومد؟

سر بلند کردم و با لبخند گنده ای که میدونستم تمام دندون هام نمایانه با اشتیاقی که واقعاً نمی تونستم پنهان کنم سر تکان دادم.

-خیلی قشنگه!

لبخندی زد. همه به سمت خونه ای که ته گندم زار قرار داشت حرکت کردیم. خونه ای نقلی که بیشتر شبیه به کلبه ی دنج دو نفره ای بود.

-اینجا مال کیه؟

-علیرام.

-کی؟

-داداشم.

#ایران_تهران
#پانیذ

-هرچند باورش برام سخت بود که مردی مثل علیرام بخواد عاشق طبیعت باشه! علیرام وقتهایی که دلش تنهایی می خواد، یه جورایی بریدن از دیگران، میاد اینجا. گاهی شده چند روز میمونه.

-پس چطور الان ما از اینجا سر درآوردیم؟

تک خنده ای کرد.

-چون این گندم زار جون میده برای ساختن کلیپ!

با حرفش موافق بودم. هر کسی مشغول یه کاری شد.زیردست نگار نشستم تا کمی صورتم رو گریم کنه.

بعد از اینکه کارش تموم شد نگاهی به خودم انداختم. صورتم فقط از بیروحی دراومده بود. سمت گندم زار حرکت کردم.

نسیم خنکی لا به لای خوشه های گندم می وزید و باعث می شد تا به حرکت دربیان. به نرمی کف دستم و روی خوشه ها کشیدم و با لذت چشمهام و روی هم گذاشتم. بوی گندم پیچید توی مشامم.

آروم چشمهام و باز کردم. نگاهم به بن سان افتاد که از ته گندم زار به سمتم می اومد. با رسیدن بهم سر بلند کردم. هر دو بین گندم زار بودیم.

با صدای شاهرخ نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. بن سان به سمتش رفت تا کار و ببینه. بالاخره بعد از چندین بار تکرار، یکی به دل بن سان نشست.

هوا تاریک شده بود که به سمت تهران حرکت کردیم. خوشحال از یک روز خوب و خاطره انگیز با بچه ها خداحافظی کردم.

بعد از خوردن شام به تختم پناه آوردم.

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت 25(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا