آخرین مطالب

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۸۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

مات و مبهوت چند ثانیه نگاهش رو بینمون چرخوند که آراد صداش زد و گفت :

_ما نمیایم میتونی بری !!

مهسا که کارد میزدی خونش درنمیومد عصبی دندوناش روی هم سابید و خشن خطاب به آراد گفت :

_داشتی چیکار میکردی هاااا ؟

آراد که عیش و‌ نوشش خراب شده بود و بخاطر اینکه مهسا نزاشته بود کارش رو بکنه عصبی بود بلند غرید :

_باید به توام جواب پس بدم برو بابا

خواست در اتاق رو ببنده که مهسا نزاشت و عصبی هُلی به در داد و درحالیکه داخل میشد گفت :

_تو مال منی بعد اینجا با این هرزه داری چه غلطی میکنی ؟؟

تموم حس و حال از سرم پریده بود عصبی روی‌ تخت نشستم و گفتم :

_با من بودی گفتی هرزه ؟

انگار دیوونه شده باشه به طرفم حمله کرد و تا به خودم بیام موهام کشید

_تو یکدفعه سرو کله ات از کجا وسط زندگی ما پیدات شد هاااا لعنتی

بخاطر حرکت یهوییش خم شدم و از درد به خودم پیچیدم که آراد عصبی به سمتش یورش آورد و سعی کرد از من جداش کنه

_ولش کن دیووونه شدی مهسا ؟؟!

ولی من کسی نبودم که به این زودیا کم بیارم و‌ کسی بتونه بزنم و من ساکت و آروم بمونم تا کارش رو بکنه ، پس تا به خودش بیاد با یه حرکت روی روی تخت خوابوندمش و با تموم وزنم روی سینه اش نشستم و عصبی سرش فریاد کشیدم :

_حالا چیکارت کنم هاااا

دیگه جیغ جیغ نکرد و به جاش چشماش گشاد شد و‌ بعد از چند ثانیه صورتش کم کم عین گوجه قرمز شد و به سختی لب زد :

_ب….رو کنار

فشاری به سینه اش آوردم و حرصی لب زدم :

_همین جا خوبه ….حالا بگو داشتی چی زِر زِر میکردی درست نشنیدم ؟؟

آراد به جای اینکه جلومون بگیره با دیدن حالمون تو گلو خندید و گفت :

_بسه نازی !!

بی توجه به حرفش دندونام روی هم سابیدم و عصبی چنگی به موهای مهسا زدم و کشیدمشون

_حالا که آدمت کردم میفهمی در افتادن با نازی یعنی چی

جیغ بلندی از درد زد و شروع کرد به فوحش های رکیک دادن که یکدفعه در اتاق باز شد و تقریبا همه توی اتاق ریختن بابای آراد با دیدن وضعیت مهسا عصبی جلو اومد و گفت :

_اینجا چه خبره ؟؟؟

دهن باز کردم چیزی بگم که یکدفعه با دیدن یک جفت چشمای آشنا که با نفرتی که درشون موج میزد از پشت سر همه خیره ام بود حرف توی دهنم ماسید و بی اختیار لرزی به تنم نشست

آراد با دیدن حال من جلو اومد با اخم خطاب به پدرش گفت :

_مقصر مهساس !!

همه با دیدن حالمون زدن زیرخنده ولی مهسا که با تکون نخوردن من و دیدن آدمای اطرافمون شجاعت پیدا کرده بود تکونی به خودش داد و سعی کرد از زیر…م بیرون بیاد

_ددی کمکم کن !!

باباش پوووف کلافه ای کشید و به طرفمون اومد

_میشه بلند شید ؟؟

با شنیدن صدای عصبی باباش به خودم اومدم بالاخره نگاه از چشمای سرد و پر از نفرت آریا گرفتم

تازه حواسم جمع سر وضعم شد اوووه خدای من بخاطر کار آراد و تقلا و درگیری هایی که با مهسا کرده بودم لباسم توی تنم کج شده بود و تقریبا بیشتر لباس زیرم معلوم بود

دستپاچه از روی مهسا کنار رفتم و درحالیکه یقه ام رو چنگ میزدم و بالا میاوردم سعی کردم ملافه روی خودم بکشم

مهسا با لب و لوچه آویزون خودش رو توی بغل باباش انداخت و لوس گفت :

_ددی کجا بودی داشت خفه ام میکرد

باباش توی سکوت دستی روی موهاش کشید که آراد پوزخندی زد و گفت :

_اگه یاد بگیری بی اجازه پاتو داخل حریم شخصی دیگران نزاری مطمعن باش هیچ مشکلی برات پیش نمیاد

مهسا عصبی سرش رو بالا گرفت و بدون اینکه از گفتن چیزی شرم و حیا داشته باشه جیغ کشید :

_میزاشتم این سلیطه زیر…ت باشه و باهاش‌ عشق و حال کنی هااا ؟!

با این حرفش یخ زدم و با سنگینی نگاه آدمای جمع با خجالت توی خودم جمع شدم که آراد عصبی سرش فریاد زد :

_خفه شوووو

به سمتش یورش آورد که پدرش حرصی صداش زد

_آراد !!!

مهسا سرش رو توی بغل باباش پنهون کرد که آراد کلافه ایستاد و چنگی توی موهاش زد

_مگه نمیبینی چی میگه آخه پدر من ؟؟! چرا باید توی مسایل خصوصی من و‌ نامزدم بکنه دخالت بکنه هااااا

اونا باهم بحث میکردن و بقیه هم انگار فیلم جالبی درحال پخشه میخندیدن و به تماشا ایستاده بودن ولی از این وسط تنها کسی که برای یه ثانیه هم نگاه مرموزش رو از روی من برنمیداشت آریا بود

کسی که حس تنفر تو نگاهش بیداد میکرد با حس سنگینی نگاهش به قدری ترسیده بودم که بدنم قفل کرده بود و جرات اینکه کوچکترین تکونی بخورم رو نداشتم و درست عین مجسمه ای سر جام بی تحرک ایستاده بودم

نمیدونم چقدر توی فکر بودم که جلو اومد و درحالیکه نگاهش رو بین جمع میچرخوند چیزی گفت که با ترس سرمو بالا گرفتم و تنم یخ بست

_هر جایی میری انگار آتیش بپا میکنی ؟؟؟

با این حرفش سکوت محض همه جا رو فرا گرفت و همه با تعجب نگاهشون رو بینمون میچرخوندن بابای آراد جدی اخماشو توی هم کشید و سوالی پرسید :

_شما همدیگرو میشناسید ؟؟

آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و توی جام تکونی خوردم ، آریا از پشت سر بقیه جلو اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد بدجنس نگاهی بهم انداخت و گفت :

_اوووووم نه ولی …..

نگاهش رو به چشمای آراد دوخت و حرصی ادامه داد :

_از تعریف هایی که آراد برام کرده دقیق میدونم تا حالا چه کارهایی کرده و چه آتیش هایی که سوزونده … مگه نه آراد ؟؟

آراد که کلافگی از سر و روش میبارید به اجبار سری در تایید حرفاش تکونی داد ولی من از ترس حس میکردم تنم خیس عرقه و دستام از شدت استرس شروع کرده بودن به لرزیدن

در همین حین بابای مهسا دستش رو‌ گرفت و عصبی گفت :

_بیا بریم بیرون کارت دارم

کم کم بقیه هم دنبالشون بیرون رفتن و این معرکه ای که گرفته بودن تموم شد ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و از گوشه چشم آریا رو میپاییدم تا اونم بیرون بره

که جلوی چشمای گشاد شده ام در رو بست و درحالیکه بهش تکیه میداد دستاش رو زیر بغلش زد و نگاهش بین من و آراد چرخوند و خشن گفت :

_خوب نازی خانوم ….از این ورا ؟!

آراد یک قدم جلو اومد و جدی گفت :

_آریا بریم بیرون با هم حرف بز…..

آریا دستش رو به نشونه سکوت جلوی آراد گرفت و خشن گفت :

_هیس….. بعدا با تو خیلی کار دارم الان نوبت این خانوم زرنگه اس که فکر کرده میتونه از دست من در بره

تموم شهامتم رو جمع کردم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم :

_منظور حرفاتون رو متوجه نمیشم !!

با این حرفم خشمش اوج گرفت و چشماش شد گلوله آتیش و تا بخوام به خودم بیام به طرفم حمله کرد و فَکم رو محکم توی دستش گرفت

_متوجه نمیشی هااااا

وحشت زده خواستم سرمو عقب بکشم که نزاشت و با دست دیگه اش موهامو توی چنگش گرفت و تکون محکمی به سرم داد و عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_حالا چطور ؟! من رو یاد اومد ؟؟ عزیز رو که خوابوندی گوشه بیمارستان چطور ؟؟

آراد بازوش رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد ازم جداش کنه عصبی گفت :

_بسههههه ولش کن آریا !!!

یکدفعه انگار دیوونه شده باشه ولم کرد به طرف آراد چرخید و درحالیکه یقه اش رو‌ میگرفت تکونی بهش داد و حرصی گفت :

_چیه ؟! میبینم که نگران زیر….خوابت شدی

آراد عصبی غرید :

_چی‌ میگی برای خودت ؟؟

آریا عصبی محکم به عقب هُلش داد و گفت :

_فکر کردی میتونی با این هرزه سر من کلاه بزاری ؟؟

به‌ طرف من چرخید و عصبی ادامه داد :

_یا تو فکر کردی میتونی از دست من …آریا کیان در بری ؟؟

توی جام تکونی خوردم ولی بدون اینکه خودم رو ببازم به دروغ گستاخ لب زدم :

_اولندش من از هیچ کی نمیترسم دوما کاری نکردم که بخوام از دستت در برم فقط دیگه نخواستم پیشت کار کنم و از اون خ…..

با حلقه شدن دستاس‌ دور گردنم حرف توی دهنم ماسید و با چشمای گشاد شده خیره آریایی شدم که جنون وار به گلوم فشار میاورد و عصبی گفت :

_چطور جرات میکنی توی چشمای من زل بزنی و‌ دروغ بگی هاااا ؟! خودم تک تک دوربین های مداربسته رو چک کردم و دیدمت چیکارا کردی

اوووه خدایا من چقدر خنگم ؟؟
چطور دوربین ها رو از یاد برده بودم ؟!

با حس خفگی دستام روی دستاش گذاشتم و با صورتی جمع شده نالیدم :

_خ…فه شدم و….ولم کن

آراد با دیدن حال بدم عصبی جلو اومد و به هر طریقی بود دستای آریا رو از دور گردنم باز کرد که به شدت شروع کردم به سرفه کردن

آریا کنارش زد و باز خواست به طرفم حمله کنه که آراد حرصی سد راهش شد و با لحن نسبتا آرومی تهدیدکنان گفت :

_بسه آریا اگه نمیخوای اطلاعات و مدارکت دست بقیه بیفته

پاهاش از حرکت ایستاد و‌ درحالیکه دستی پشت لبش میکشید با بهت گفت :

_الان تو داری منو تهدید میکنی ؟!

آراد دست به سینه و با اخمای درهم جلوش ایستاد

_تو اینطور فکر کن !!

چند ثانیه با چشمای به خون نشسته و با نفس نفس خیره آراد شد و بعدش انگشتش رو تهدیدوار توی هوا تکونی داد و خشن گفت :

_هه چهارچشمی حواسم بهتون هست فکر نکنید به این سادگی ها بیخیالتون میشم با بد کسی در افتادین

و بدون اینکه فرصت زدن حرفی به ما بده از اتاق خارج شد و‌درو محکم بهم کوبید ، هنوز در حال گلوم رو ماساژ دادن و سرفه کردن بودم که آراد با نگرانی کنارم نشست و سوالی پرسید :

_حالت خوبه ؟؟

سرفه هام شدت گرفت که با عجله از روی پاتختی پارچ رو برداشت و لیوانی پر آب میکرد جلوی دهنم گرفت به سختی یه کمی ازش خوردم که تا حدودی سرفه هام بند اومد دستش زیر چونه ام نشست و سرمو بالا گرفت :

_بهتری ؟!

اون لحظه نمیدونم چم شده بود و برای اولین بار توی زندگیم به قدری ترسیده بودم که کنترل رفتارهای خودمو نداشتم و با این حرفی که زد بی اختیار‌ خودم رو توی آغوشش انداختم و دستامو دور کمرش حلقه کردم

از این حرکتم به قدری هنگ کرده که برای چند ثانیه دستاش بی حرکت روی هوا موند و با محکم کردن حلقه دستام دور کمرش به خودش اومد و توی سکوت دستی روی موهام کشید

اینقدر نوازشم کرد و حس آرامش به بدنم تزریق کرد که بی اختیار پلکام روی هم افتاد و نمیدونم چی شد که به خواب عمیقی فرو رفتم و دیگه نفهمیدم چی شد

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با حس خفگی و گیر افتادن توی یه جای تنگ بیدار شدم و به زور پلکای سنگین شده ام رو باز کردم

که با دیدن صورت آراد اونم توی یه فاصله نزدیک از خودم طوریکه‌ دستاش دورم حلقه کرده بود و محکم توی بغلش گرفته بودم پاهاش روی پاهام انداخته بود

چشمام گرد شد و با تعجب سعی کردم توی جام تکونی بخورم ولی قادر به کوچکترین حرکتی نداشتم و توی بغلش زندانی شده بودم

وقتی دیدم هیچ راه رهایی نیست اخمامو توی هم کشیدم و به سختی لب زدم :

_آراد میخوام بلند شم ولم کن

توی خواب سرش توی گودی گردنم فرو کرد و خوابالو گفت :

_هوووم بزار یه کم دیگه بخوابیم

_تو بخواب من چیکارت دارم بزار فقط من برم

نفس عمیقی توی گردنم کشید که مورمورم شد و سرمو کج کردم که درست مثل پسر بچه های تسخ و‌ بازیگوش زمزمه کرد :

_نه میخوام تو بغلم باشی

کلافه چشمامو تو حدقه چرخوندم

_عه آراد !!!

بوسه ای روی گردنم نشوند

_هووووم فقط چند دقیقه !!

برخلاف حرفش به هر طریقی که بود میخوا