آخرین مطالب

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت124

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ من با مهشید هیچ مشکلی ندارم ، امروز با خودش صحبت کردم فکر میکرد من بهش شک دارم که چشمش دنبال توئه ، منم بهش گفتم تا وقتی به کیارش اعتماد دارم هیچ شکی تو قلبم جا نمیگیره
لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ میخوام یه سئوال بپرسم اگه مشکلی نیست !
_ نه بپرس
_ تو به من اعتماد داری ؟
_ آره
بهش اعتماد داشتم درست بود اما به مهشید نه هیچ اعتمادی نداشتم ، بعد گذشت چند ثانیه پرسید :
_ اگه بهت خیانت کنم چیکار میکنی ؟
قلبم لرزید خیلی احساس بدی بود شوهرت همچین سئوالی ازت بپرسه
_ آرامش
_ بله
_ یه سئوال پرسیدم چرا انقدر زود حالت بد شد !
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ اگه بهم خیانت کنی واسه همیشه میرم جوری که هیچوقت دستت به من نرسه یه چیزی هم که واست با ارزش باشه رو با خودم میبرم
چشمهاش برق بدی زد کاملا مشخص بود با صدایی که حالا عصبانی بود گفت :
_ اگه یه روزی همچین کاری بکنی منم پیدات میکنم بلایی سرت میارم که تا عمر داری فراموش نکنی !
با چشمهای ریز شده خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ مگه قراره بهم خیانت کنی ؟
ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد مشخص بود شوکه شده بعد گذشت چند ثانیه جواب داد :
_ نه
بعدش پشت به من دراز کشید حسابی حالم بد شده بود چون میترسیدم مخصوصا با شنیدن حرفاش درست بود همه چیز بین ما قراردادی بود اما من دوستش داشتم اونم با رفتارش نشون داده بود که دوستم داره پس نمیتونست همچین کاری با من انجام بده این اصلا درست نبود
_ کیارش
_ بله
_ خوابیدی ؟
_ نه
_ میتونم یه چیزی بخوام !
به سمتم برگشت زل زد تو چشمهام و پرسید :
_ چی ؟
_ میشه فردا اجازه بدی صدای مادرم رو بشنوم فقط میخوام باهاش صحبت کنم خیلی زیاد دلم واسش تنگ شده فقط میخوام بهم اجازه بدی واسه یکبار …

وسط حرف من پرید :
_ الان دوست ندارم درموردش صحبت کنیم ، خودم وقتش که شد بهت میگم حالا ساکت باش و بخواب
خودش پشت به من کرد و خوابید اما مگه خواب به چشمهام میومد بغض کرده بودم چون حسابی دلتنگ خانواده ام شده بودم این احساسی بود که نمیشد بیخیالش شد
نمیدونم چقدر گذشت که بلاخره چشمهام گرم شد و خوابم برد …
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم که نگران داشت به من نگاه میکرد ، به سختی لبخندی بهش زدم :
_ جان
_ چیشده احساس میکنم حالت اصلا خوب نیست !
_ نگران نباشید خاله من حالم خوبه
_ دروغ نگو !
ساکت شدم بغض کرده داشتم بهش نگاه میکردم که پرسید :
_ نکنه کیارش اذیتت کرده ؟
_ نه
_ پس چی ؟
بهش گفتم چیشده وقتی حرفام تموم شد ، بلند شد اومد کنارم نشست و گفت :
_ نبینم غصه بخوری خودم کاری میکنم با مامانت صحبت کنی بدون اینکه کیارش متوجه بشه
چشمهام از شدت خوشحالی برق زد :
_ جدی ؟
_ آره
_ اما اگه کیارش بفهمه عصبانی میشه خاله عسل ، من دوست ندارم حالا که رابطمون درست شده دوباره خودش بهم اجازه میده مطمئن هستم پس صبر میکنم
لبخندی بهم زد :
_ دوستش داری ؟!
_ آره
_ اونم دوستت داره خیلی زیاد !
_ خاله عسل خواهش میکنم به خودش نگید چون من دوست ندارم بفهمه اینطوری بیشتر اذیت میشم چون این احساس یکطرفه هست
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ احساست یکطرفه نیست کیارش هم دوستت داره ، شاید الان چیزی بهت نگفته اما به زودی میگه
لبخند غمگینی بهش زدم میدونستم کیارش عاشق من نیست فقط میخواد صاحب بچه بشه رفتارش واسه همین هست که باهام خوب شده دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه اگه داشت خوب بود …

واقعا دوست نداشتم کیارش رو از دست بدم چون احساس من واقعی بود ، خاله عسل بهم گوشی داد تا با مادرم تماس بگیرم حتی شمارش رو هم گرفتم اما قطع کردم دوست نداشتم بدون رضایت کیارش با خانواده ام تماس بگیرم ، سر میز شام نشسته بودیم و من فکرم حسابی مشغول شده بود که کیارش من و مخاطب قرار داد :
_ آرامش انگار حالت خوب نیست ؟
از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ نگران من نباش حالم کاملا خوب هست !
مهشید پرسید :
_ با خانواده ات تماس گرفتی ؟!
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ نه
کیارش با خشم غرید :
_ تو چیکار کردی ؟
خونسرد بهش خیره شدم ، مشخص بود مهشید از عمد همچین چیزی رو گفته
_ با توام آرامش با خانواده ات تماس گرفتی ؟!
خیره بهش شدم یعنی به حرف مهشید اعتماد داشت که همچین سئوالی از من میپرسید
_ من با خانواده ام تماس نگرفتم کیارش
_ پس مهشید چی داره میگه ؟
_ اگه مخاطبت من هستم که جواب دادم ، اگه به مهشید اعتماد داری از خودش بپرس
کیارش بدون هیچ تردیدی به سمت مهشید برگشت و پرسید :
_ تو چی داشتی میگفتی ؟!
مهشید نیم نگاهی به من انداخت و جواب کیارش رو داد :
_ وقتی عسل خانوم و آرامش صحبت میکردند شنیدم ، نمیدونستم انقدر مسئله مهمی هست که بابتش عصبانی بشید
کیارش به سمت خاله عسل برگشت و گفت :
_ مامان شما نقشه میکشید پشت سر من ؟
خاله عسل خیلی ریلکس خطاب به مهشید گفت :
_ من به تو شک دارم که عاشق پسرم باشی
همه با شنیدن این حرف یجورایی شوکه شدند ، چون خاله عسل بی دلیل همچین چیزی نگفته بود
_ مامان !
خیره به کیارش شد و جوابش رو داد :
_ من به آرامش گفتم اجازه داره با مامانش صحبت کنه تو هم اصلا خبردار نمیشی آرامش گوشی رو گرفت و شماره رو پاک کرد میدونی چرا ؟ چون دوست نداشت بدون رضایت تو این کار رو انجام بده ، مهشید مخفیانه حرفای ما رو شنیده عمدی اومد جلوی تو گفت عصبانی بشی حال آرامش رو بگیری دلیل این کارش چیه ؟

کیارش نگاهش به من افتاد ، اشک تو چشمهام جمع شده بود بلند شدم و گفتم :
_ من دیگه دوست ندارم مهشید پرستارم باشه !
بعدش خواستم برم که بازوم رو گرفت ایستادم نگاهم رو بهش دوختم که گفت :
_ حرف تو واسم مهم نیست مهشید از این به بعد قرار هست پیش ما باشه و پرستار تو هست این تصمیم منه تو هم بیشتر مراقب رفتارت باش
بعدش بلند شد رفت با دهن باز شده به مسیر رفتنش خیره شده بودم چرا همچین حرفی زده بود
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم که ادامه داد :
_ نیاز نیست ناراحت باشی این ### گورش رو گم میکنه میره
نگاهم به مهشید افتاد که خونسرد نشسته بود اما با شنیدن این حرف خاله عسل عصبانی شد
_ شما حق ندارید به من توهین کنید !
_ جدی ؟!
_ بله
خاله عسل عصبی خندید :
_ اونوقت تو حق داری هر چیزی به دهنت اومد بگی آره ؟!
_ من هیچ کار بدی انجام ندادم فقط حرفایی رو که شنیده بودم گفتم اینم مقصرش من نیستم شما هستید
خاله عسل با خشم بهش توپید :
_ خفه شو
اما مهشید پرو تر از این حرفا بود ، بلند شد ایستاد و خیلی سرد گفت :
_ من عاشق پسر شما نیستم پس قرار نیست ذهن زنش رو نسبت به من مسموم کنید من نمیدونستم کیارش با خانواده همسرش مشکل داره
_ من بهت شک دارم !
نگاهش رو بهم دوخت که ادامه دادم :
_ شوهرم واسه تو آقا هست نه کیارش ، از این به بعد حد و حدود خودت رو بفهم و جایگاه خودت رو فراموش نکن تو هیچوقت نمیتونی به شوهرم نزدیک بشی
پوزخندی زد :
_ تو که به شوهرت اعتماد داشتی پس چیشد ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ هنوزم به شوهرم اعتماد دارم اما به تو نه
دیگه دود داشت از سرش خارج میشد
_ بسه شما حق ندارید به من توهین کنید من ساکت نمیشم !
_ هیچکس بهت توهین نکرده اما مشخص هست تو از یه چیز دیگه داری میسوزی
عصبی خندید :
_ توهم زدی !

_ درسته من توهم زدم تو هم هیچ علاقه ای نسبت به شوهرم نداری ، حالا گمشو دوست ندارم جلوی چشمم باشی چون هر لحظه نگاهم به قیافت میفته بیشتر حالم بد میشه !
خواست چیزی بگه که خاله عسل سرش داد کشید :
_ بسه دیگه داری شورش رو درمیاری خودت هم حواست نیست اطرافت چخبره
مهشید نگاه بدی بهم انداخت و گذاشت رفت ، که خاله عسل بلند شد اومد سمتم دستم رو گرفت و همراه خودش کشید داخل نشیمن شدیم نشستم که گفت :
_ چرا انقدر حالت بد شد یهو ؟
با چشمهای اشکی خیره بهش شدم و گفتم :
_ شما حرفاشون رو شنیدید ؟!
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ متاسفانه آره
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم :
_ واقعا واسم سخت هست خیلی خاله عسل کیارش بهش علاقه داره
_ اینطور نیست !
پوزخندی بهش زدم همه چیز خیلی بد داشت پیش میرفت با صدایی گرفته شده جوابش رو دادم :
_ خاله عسل من احمق نیستم خودم میدونم کیارش دوستش داره فقط نمیفهمم چرا آوردتش که پرستار من باشه ، قصدش اینه من و عذاب بده ؟
_ آرامش !
_ خاله عسل من خیلی خوب میدونم شما از همه چیز خبر دارید پس یه جوری رفتار نکنید انگار اصلا از چیزی خبر ندارید و کیارش مهشید رو دوستش نداره
نفس عمیقی کشید :
_ الان که متوجهش شدی چ حسی داری ؟
قطره اشکی روی گونم چکید پس واقعیت داشت ! چرا من میخواستم دروغ باشه همش منتظر بودم خاله عسل پا فشاری کنه بگه من دارم اشتباه میکنم
_ احساس میکنم قلبم درد گرفته
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ نباید همچین احساسی داشته باشی !
چشمهام با درد روی هم بسته شد مگه میشد همچین احساسی نداشت ، چند ثانیه که گذشت اسمش رو صدا زدم :
_ خاله عسل
_ جان
_ میشه با کیارش صحبت کنید مهشید بره ؟
_ باشه

واقعا دوست نداشتم دیگه مهشید بین ما باشه چون مطمئن شده بودم یه احساسی نسبت به کیارش داره وگرنه نمیتونست حرفاش بدون دلیل باشه ، نمیدونم چقدر گذشته بود که تو افکار خودم غرق شده بودم بلند شدم به سمت اتاقم رفتم کیارش روی تخت دراز کشیده بود دوست نداشتم کنارش باشم چون از مهشید حمایت کرده بود ، رفتم روی مبل نشستم پاهام رو جمع کردم و سرم رو روی زانوم گذاشتم ، چند دقیقه گذشته بود که صداش بلند شد :
_ میدونی از قهر خوشم نمیاد !
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و غمگین جوابش رو دادم :
_ قهر باید برای کسی باشه که بفهمیم واسش ارزش داریم نه واسه یه ازدواج موقت
عصبانی بلند شد به سمتم اومد ، بازوم رو گرفت مجبورم کرد بلند بشم همچنان غمگین داشتم بهش نگاه میکردم که گفت :
_ چیه چرا داری این شکلی نگاه میکنی هان ؟
چشمهام با درد بسته شد :
_ داری اذیتم میکنی کیارش
عصبی خندید ؛
_ من دارم اذیتت میکنم ؟
_ آره
_ تو زن من هستی و من قصد ندارم فعلا ازت جدا بشم قراره مادر بچه ی من بشی نباید این ادا ها رو از خودت دربیاری و با یه پرستار دهن به دهن بشی
پوزخندی بی اختیار روی لبم نشست :
_ پرستاری که دوستش داری آره ؟
_ این مزخرفات چیه داری میگی ؟ من چرا باید به پرستار تو چشم داشته باشم ؟
بی اختیار بغضم ترکید با دست مشتی به سینه اش کوبیدم و گفتم :
_ پس چرا پرستار دوستت داره هان ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ دوستم نداره تو داری اشتباه میکنی آرامش بیخود روش حساس شدی
_ من حساس نشدم خودت دیدی حرفای ما رو گوش داده بود قصد داشت دعوا کنیم
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ اینطور نیست
اتفاقا همینطور بود مشخص بود مهشید بهش احساسی داره اما کیارش قصد داشت پنهانش کنه

_ کیارش من احمق نیستم تا امروز هیچ شکی نسبت به مشهید نداشتم اما الان هم به تو شک دارم هم به مهشید اگه دوستت نداشت چرا همچین کاری کرد چر سر میز شام با ما هست ؟ چرا تو انقدر ازش دفاع میکنی ؟
خواست چیزی بگه که یهو در اتاق باز شد نگاهم به مهشید افتاد پوزخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ الان چرا در اتاق ما رو بدون اجازه باز کرد ؟
مهشید با خشم به کیارش چشم دوخت :
_ قصد نداری بهش واقعیت رو بگی ؟
خشک شده سر جام ایستاده بودم قلبم داشت تند تند خودش رو میکوبید چه واقعیتی بود که من باید متوجهش میشدم واقعا همه چیز خیلی سخت داشت پیش میرفت اونقدر که نمیتونستم هضم کنم !
_ مهشید گمشو بیرون
_ کیارش اگه بهش واقعیت رو نگی واسه همیشه گم و گور میشم مطمئن باش
کیارش نگاهش به من افتاد ازم جدا شد به سمت مهشید رفت بازوش رو گرفت که صداش زدم :
_ کیارش
به سمتم برگشت خیره به چشمهام شد و گفت :
_ مهشید زن منه !
غمگین خندیدم قلبم داشت آتیش میگرفت چرا زندگی داشت باهام بازی میکرد
_ خاله عسل میدونست ؟!
_ آره
خیره به چشمهای مهشید شدم که جوابم رو داده بود ، بعد گذشت چند ثانیه دوباره ادامه داد :
_ بعد طلاق کیارش دوباره عاشق شد ، عاشق من خیلی وقت هست ازدواج کردیم خوشبخت بودیم تا این که عسل فهمید ناز