آخرین مطالب

رمان پرواز آنه پارت 5

رمان پرواز آنه

با توجه به انلاین بودن رمان فوق زمان پارت گذاری این رمان روز های زوج راس ساعت 22 میباشد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

خانم اکرم اون بالا نشسته بود ..و با دیدن من نیم خیز شد و نشست و با دست اشاره کرد به یک صندلی نزدیک خودش ..
حالا انگار منم از خانم اکرم حساب می بردم یک طور خاصی بود؛؛ چشمهای با نفوذی داشت و وقتی به من نگاه می کرد حس می کردم می دونه دارم به چی فکر می کنم ..
با خوشرویی و یک لبخند ساختگی ازم استقبال کرد و یک چیزایی با اشاره بهم گفت و با اینکه نفهمیده بودم منظورش چیه ؛ بطور حدس گفتم : مرسی مادر ..ممنونم ..
به محض اینکه اولین قاشق رو دهنم گذاشتم حالم بهم خورد دست خودم نبود و انگار اون غذا رو دوست نداشتم ..
ولی سعی می کردم خانم اکرم متوجه نشه ..هر دو گهگاهی بهم نگاه می کردیم و یک لبخندی می زدیم و خانم اکرم تعارف می کرد و می گفت ..بخور ….بخور ..
و ظرف های سالاد و خورش رو جلوم می گرفت ..
بعد از غذا فورا رفتم به اتاقم …
و تا شب منتظر علی موندم ..تنهایی اذیتم می کرد و اینکه جرات نداشتم از اتاق بیرون برم و دوباره با خانم اکرم مواجه بشم ..
یکم کتاب خوندم تا سرم گرم بشه و فکر و خیال نکنم ..
اما بازم نمی تونستم فراموش کنم که علی چقدر با من بد رفتاری می کنه و نمی دونستم واقعا می خواد با من چیکار کنه ..

سکوت سنگین خونه منو می ترسوند ..و هر چند دقیقه یکبار در رو باز می کردم و از اون بالا نگاهی به پایین مینداختم ..ولی هیچ کس نبود ..
اصلا از اوضاع اون خونه سر در نمیاوردم …
دیگه هوا تاریک شده بود که یک صداهایی به گوشم خورد درو باز کردم و صدای علی رو از پایین شنیدم ..
فورا برگشتم توی اتاقم ..علی بالافاصله اومد سراغ من و در رو باز کرد و با شرمندگی گفت : سلام ..وای تنهات گذاشتم ببخشید کار داشتم ..
تو خوبی ؟ تنهایی اذیتت نکرد ؟
زهرا میره سر کار وگرنه می گفتم بیاد پیشت بمونه ..واقعا مجبور بودم برم ولی دلم پیش تو بود و همش فکر می کردم تو الان داری چیکار می کنی ؟
گفتم : علی تو با قهر منو گذاشتی و رفتی ..این کار بدی بود؛ کاش بهم خبر میدادی ..در این صورت من اذیت نمیشدم ..می فهمیدم که مجبوری بری …
گفت : آنه خواهش می کنم اینقدر بهم فشار نیار تو که نمی دونی من دارم چی می کشم ؟ اوضاع بهم ریخته ..
خانم اکرم داره دیوونه میشه ..من باید یک کاری بکنم ؛؛ از یک طرفم تو دار ی با من لجبازی می کنی قبول کن مسلمون بشی اقلا خیالم از بابت تو راحت بشه ..

گفتم : علی تو چطور حاضر میشی منو وادار کنی به خدا دروغ بگم ؟ من نمی تونم ….
علی عصبانی شد و دوباره بدون مقدمه شروع کرد سر من داد و هوار کشیدن که برو هر غلطی دلت می خواد بکن عواقبشم با خودت …
این بار دیگه منم عصبانی شدم و داد زدم مگه برای خودت برده آوردی ؟ من مهمان شما ها هستم حق نداری با من چنین رفتاری بکنی ..
همین فردا می خوام برگردم شهر خودم ..تو مرد بد اخلاقی هستی و حاضر نیستم دیگه اینجا بمونم …
تو در مورد من اشتباه کردی من اون زنی نیستم که به حرف تو گوش کنم عقاید من برای خودم مهم هستن و اونا رو زیر پا نمی زارم …
علی با صدای بلند تر فریاد زد : برو گمشو هر جهنمی می خوای بری برو ..دیگه خسته شدم …مگه ازت چی خواستم اصلا برو بمیر برام مهم نیست …
و باز در اتاق رو بهم زد و رفت ..
همینطور مات زده به در نگاه می کردم و اشک میریختم خدایا چیکار کنم ؟

چطوری از اینجا خلاص بشم ؟
درِ اتاق رو قفل کردم که دیگه نتونه بیاد پیش من ..اما داشتم دق می کردم انگار توی یک مرداب دست و پا می زدم …
هنوز همه ی لباس هامو از توی چمدون در نیاورده بودم بقیه رو جمع کردم و چمدون هامو بستم ..بهترین کاری که به نظرم می رسید این بود که از این رفتار ظالمانه خودمو خلاص کنم ..
ولی نه زبون می دونستم و نه جایی رو بلد بودم که برای خودم بلیط بگیرم ..
نمی دونم چقدر گذشت که یکی زد به در ..
به خیال اینکه علی پشت در هست سکوت کردم صدای زهرا رو شنیدم که گفت : آنه ؟ منم زهرا باز می کنی ؟
از جام پریدم شدیدا بهش احتیاج داشتم؛ با اشتیاق ازش استقبال کردم ..و با هیجان دستهاشو گرفتم و گفتم : زهرا کمک ..لطفا کمک کن ..لطفا ..
زهرا با مهربونی گفت : باشه ..باشه ..ناراحت نباش …
و در حالیکه خیلی شکسته و بسته با من حرف می زد و از کلمات فارسی هم استفاده می کرد .. می تونست منظورشو به من بفهمونه …

اون گفت : خیلی خوب ..خیلی خوب ..باشه ما که نمی خوایم تو رو اذیت کنیم عزیزم ..هر کاری تو بخوای من برات انجام میدم ..نگران نباش ..
علی به من زنگ زد و گفت بیام تو رو راضی کنم که بتونه تو رو عقد کنه وگرنه خانم اکرم قیامت راه میندازه ..
گفتم : من نمی خوام به زور این کارو بکنم ..اینو قبلا بهش گفتم ..اصلا مادر چرا نباید ما رو درک کنه ؟ اجازه بده من شناخت پیدا کنم ..
دین باید انتخاب من باشه ؛کسی نباید برام تصمیم بگیره ..
آخه من قبلا به دین خودم پابند بودم مثل علی که خودش انتخاب کرده مسلمون باشه ..تو با خانم اکرم حرف بزن و براش توضیح بده شاید قبول کرد ..
گفت : آنه عزیزم مثل اینکه تو الان چاره ای نداری ..وقتی برای شناخت پیدا کردن هم نداری …
گفتم : پس بهتره من برم آره من باید برگردم امریکا ..فکرنکنم بتونم با این اخلاق علی زندگی خوبی اینجا داشته باشم ..
اون با بیر حمی با من رفتار می کنه و این اصلا درست نیست …

گفت : علی تو رو خیلی دوست داره الانم ناراحته ..ببین یک مشکلی توی خانواده ی ما هست و همه قاطی کردن …
می دونی یک جورایی شلوغ و در هم شده ..و فشار اصلی رو هم خانم اکرم به علی میاره ..چون قرار بود شش ماه پیش برگرده ؛؛ ولی نیومد و برای همین اوضاع این همه خراب شده ..
الان علی نمی تونه به همه ی مسائل درست فکر کنه و تصمیم بگیره ..
گفتم : باشه تو بهم کمک کن تا بلیط بگیرم و از اینجا برم ..من زن علی هستم هر وقت مشکلش بر طرف شد بیاد پیشم ولی حالا چون به من نمیگه چه مشکلی داره و می خواد وادارم کنه به زور مسلمون بشم دیگه صلاح نیست اینجا بمونم ..
می دونی زهرا اون داره با من بد رفتاری می کنه در حالیکه با همه ی شما خوبه ..مثل اینکه همه ی گناه با من بوده …
زهرا گفت : ببخشید همه ی حرفای تو رو نفهمیدم ولی بهت قول میدم علی پسر بدی نیست می دونم یکم بد اخلاقه ولی تو رو خیلی دوست داره ..

اون نمی زاره تو بری باور کن خودش بیشتر ناراحته ..
گفتم پس تو با مادر حرف بزن ..
گفت : تو فکر می کنی علی حرف نزده ؟ قبول نمی کنه میگه تو نامحرمی و تا مسلمون نشی اجازه نداری با علی ازدواج کنی ..
من پیشنهاد می کنم فعلا قبول کن ؛؛ظاهری؛؛ ولی با خدا عهد نبند ..تا موقعی که خودت خوب اسلام رو بشناسی ..این برای مصلحت هر دوی شماست …
گفتم : تو کمکم نمی کنی تا از اینجا برم ؟
گفت : آخه چطوری علی منو می کشه ..خودمم دلم نمیاد دونفر رو که این همه بهم علاقه دارن از هم جدا کنم ..اینو ازم نخواه …
حرفای من و زهرا هم به جایی نرسید علی هم اومد ولی با همون حرفا ی تکراری برای اینکه منو راضی کنن که مسلمون بشم …

ویک هفته ی تلخ من توی اون خونه تک و تنها توی یک اتاق مونده بودم و حتی دیگه برای غذا خوردن هم بیرون نمی رفتم چون علی صبح میرفت و تا شب بر نمی گشت ناهار و شام منو میاوردن توی اتاقم ..
و تنها علی وقتی میومد خونه بهم سر می زد و چون بشدت عصبانی بودم هر بار جر و بحث مون میشد و با قهر میرفت ..
گاهی از اتاقم میومدم بیرون ولی کسی نبود ..
جز همون دو تا خانم که اونجا کار می کردن و به هیچ وجه حرف همدیگر رو نمی فهمیدیم …
تا یک روز صبح با صدای فریادهای علی از خواب پریدم ..
هراسون لباس پوشیدم و رفتم ببینم چه اتفاقی افتاده ..اون همینطور داد می زد ؛ به وسط پله ها که رسیدم دیدم داره با تلفن حرف می زنه ..
خانم اکرم رنگ به صورت نداشت و کنارش ایستاده بود ..
منو که دید از همون دور با چشم و ابرو و دست بهم فهموند برم بالا …
همون جا وسط پله ها موندم ؛ علی همچنان فریاد می زد و بقدری عصبانی بود که وسایل اطرافشو پرت می کرد و مشت به دیوار می کوبید …
که یک مرتبه خانم اکرم دستشو گذاشت روی قلبشو ولو شد روی مبل ..

با سرعت خودمو رسوندم و گفتم : مادر ؛ مادر ..خوب هستین ؟علی آروم باش مادرت حالش بد شده …
نگاهی با غضب انداخت و گفت : زود باش یکم آب بهش بدین ..
و چند تا داد دیگه زد و گوشی رو کوبید و اومد سراغ خانم اکرم ..
ولی همینطور داد می زدم و بد و بیراه می گفت ..دستی کشید به سر خانم اکرم و با عجله رفت بالا و لباس پوشید و برگشت تا از خونه بره بیرون …
دنبالش دویدم ..علی تو رو خدا آروم باش مادرت رو ول نکن حالش بد شده ..
گفت : تو مراقبش باش به لطیفه خانم بگو زنگ بزنه زهرا بیاد ..من کار دارم ..باید برم …
و از خونه رفت بیرون ..
نمی فهمیدم این چه موضوعی بود که هیچ کس به من در موردش حرفی نمی زد ..
اما وقتی برگشتم دیدم خانم اکرم خودش گوشی رو بر داشته و داره زنگ می زنه بدون توجه به من مدت زیادی با ناراحتی حرف می زد .

مدام دستشو میذاشت روی قلبش ..و عرق می ریخت ..
من بازم فهمیدم که داره با یکی در مورد همون مشکل حرف می زنه …
موندنم بی فایده بود ؛؛ آروم رفتم بالا ..
به اون خونه ی مجلل و آدم هایی که اونجا زندگی می کردن فکر کردم ؛ نه من اینجا رو دوست نداشتم ..
پس بهتره از علی جدا بشم و برگردم پیش پدرو و مادرم ..نا امید و مایوس شده بودم و حس بدی داشتم .. ظهر شد و از علی خبری نبود ..
وقتی برای ناهار اومدم پایین خانم اکرم رفتارش خیلی با من فرق کرده بود اون نگاه مهربون و گرمی که نسبت به من داشت از بین رفته بود ..
و سکوت بین ما هم مزید بر علت میشد ..
حالا یا حوصله نداشت و اتفاق بدی افتاده بود و یا دلش می خواست من زود تر از اونجا برم ….
به هر حال زود برگشتم به اتاقم …تا هوا تاریک شد …
گاهی بغضم تبدیل به گریه می شد و گاهی کتاب می خوندم ..
اما علی نیومد ..برای شام هم پایین نرفتم و منتظر اون شدم …و همون طور گرسنه خوابیدم ..

نیمه های شب بود که احساس کردم یکی داره موهامو نوازش می کنه ..
چشمم رو باز کردم و برگشتم ؛ دیگه نتونستم خودمو نگه دارم ؛؛؛
بشدت به گریه افتادم و گفتم : علی چرا با من این کارو می کنی ؟ من آدمم ..حیوون که نیستم ..روی زمین و آسمون منو رها کردی ..تو حق چنین کاری رو نداری …
من توی این اتاق دیوونه شدم ..همین فردا برای من بلیط بگیر می خوام برگردم به کشورم …خواهش می کنم علی منو برگردون ..
علی دیگه بهم مهلت حرف زدن نداد..چنان محکم و با اشتیاق منو در آغوش گرفت ..و همینطور که منو می بوسید گفت : نمی تونم ازت جدا بشم ..
اگر میشد که خوب بود ولی دارم سعی می کنم به خاطر تو اوضاع رو روبراه کنم ..عزیزم ..عزیزم تو رو خدا با من راه بیا تا زود تر زن من بشی ؛
قول میدم ..قسم می خورم هر کاری تو بگی می کنم تا تو با شناخت بیشتری مسلمون بشی الان فرصتش نیست ..

گفتم : پس بهم بگو سر چی دعوا و جر و بحث می کنین ؟ تو با کی دعوا می کردی ؟
علی دیگه بهم فرصت نداد ..و باز نیروی عشق بر عقلم قالب شد و به یک باره همه چیز رو فراموش کردم ….و این دنیا برام در علی خلاصه شد …
و فهمیدم بدون علی نمی تونم زندگی کنم …
اونشب تا نزدیک صبح با هم حرف زدیم و علی گفت و گفت تا بعد از یک هفته عذابی که از این نابسامانی کشیده بودم منو راضی کرد که برم به خانم اکرم بگم می خوام مسلمان بشم ..
در حالیکه هیچ کس توی اون خونه در مورد اون دین با من حرف نزده بود ؛ فقط ترسیده بودم علی رو از دست بدم ..قبول کرد