آخرین مطالب

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

دوست داشتم برم بالا و تا میخورد این دختره لوس رو بزنم ولی حیف بخاطر نقشمون نمیشد قدم از قدم بردارم

هنوز صدای جیغ جیغ مهسا میومد که من رو مقصر میدونست و از بقیه میخواست من رو از ویلا بیرون کنن یکدفعه نمیدونم چی شد که سر و صداها خوابید

به طرف ساحل راه افتادم که یکدفعه درد بدی توی شکمم پیچید بی اختیار صورتم درهم شد و آخ ریزی از بین لبهام بیرون اومد

پیراهنم رو بالا زدم که با دیدن قرمزی و خون مردگی روی شکمم فوحش آبداری نثار مهسا کردم ، اینقدر شدت ضربه اش زیاد بوده ببین چه بلایی سرم آورده

از درد نمیتونستم بیشتر از این جلو برم پس همونجا نشستم و به دریا خیره شدم درحالیکه به رو به روم خیره بودم نمیدونم چقدر توی فکر بودم که با نشستن کسی کنارم به خودم اومدم

با دیدن شبنم کمی توی جام جا به جا شدم که نگاهش رو به نیم رخمم دوخت و با مهربونی گفت :

_اگه میخوای اینجا دوام بیاری باید از مهسا دوری کنی

پوزخندی گوشه لبم نشست و با تمسخر گفتم :

_من ازش دوری میکنم اونه که مثل کِش تنبون چسبیده بهم ول نمیکنه

یکدفعه زد زیر خنده و بریده بریده گفت :

_کِ…ش ت…نبون ؟!

سری تکون دادم که قهقه اش بالا گرفت وقتی قشنگ خندید دستی روی شونه ام زد و گفت :

_وااای خدا مردم از خنده ، اگه مهسا بدونه به چی تشبیه اش کردی خودش رو میکشه !!

زیرلب با غیض لب زدم :

_دختره عوضی !!

دستی به لبهاش کشید و جدی لب زد :

_آره خیلی عوضی میشه مخصوصا وقتی حرف آراد پیش میاد خودش رو مالک آراد میدونه و تاحالا هر دختری اطرافش بوده به طریقی پرونده امیدوارم تو به این راحتی ها جلوش کوتاه نیای

_من تو ذاتم کوتاه اومدن نیست !

_سخت مشتاقم ببینم این بار کی شکست میخوره

این حرف رو با آنچنان شوق و ذوقی زد که بی اختیار دهنم نیمه باز موند و با تعجب خیره اش شدم ، اینم یه چیزیش میشد ها

انگار اینجا میدون جنگه و اینام تماشاچین میخوان ببین من و مهسا چطور به خاطر آراد به جون هم میفتیم ، پووف کلافه ای کشیدم و از کنارش بلند شدم

_کجا ؟!

_میرم اتاقم

بی اهمیت بهش وارد خونه شدم و بعد از اینکه به اتاقم رسیدم روی تخت دراز کشیدم و به سختی پیراهنم رو بالا زدم و دستمو روی شکم دردمندم کشیدم که از درد صورتم درهم شد

با باز شدن یهویی در اتاق و دیدن آراد پیراهنم رو پایین کشیدم و به پهلو چرخیدم که صدام زد و گفت :

_اون چی بود روی شکمت ؟؟

_هیچی !!!

کنارم نشست بازوم گرفت و به سمت خودش برم گردوند

_بزن بالا ببینم

دستش رو پس زدم

_ول کن بابا

با یه حرکت پیراهنم رو بالا زد و با دیدن خون مردگی و کبودی روی شکمم اخماش توی هم کشید و عصبی گفت :

_کار مهساس ؟!

حوصله صحبت نداشتم پس بی حرف خیره اش شدم که دستش رو نوازش وار روی شکمم کشید که از درد لبم رو به دندون گرفتم و بی اختیار نالیدم :

_دست نزن !!

نگاهش رو بالا گرفت و یکدفعه جلوی چشمای گرد شده ام خم شد و لبامو بوسید و به وسیله زبونش لبم رو از حصار دندونام آزاد کرد

و من همینطوری مسخ شده چشمام رو بسته بودم و یه طورایی داشتم لذت میبردم که دستش روی موهام نشست و با عطش بیشتری شروع کرد به بوسیدنم

یکدفعه درد شدیدی توی شکمم پیچید طوری که چشمام گشاد شد و درحالیکه آراد به عقب هُل میدادم بلند نالیدم :

_ااااای شکممم

دستمو روی شکمم کشیدم و توی خودم جمع شدم که با نگرانی گفت :

_چی شدی ؟ حالت خوبه

نه آرومی زیرلب زمزمه کردم که با عجله از کنارم بلند شد و خواست بیرون بره که یکدفعه نمیدونم چی دید که بی حرکت ایستاد و خیره تخت شد

به سختی نیم نگاهی به زیر خودم انداختم که با دیدن لکه خون آب دهنم رو قورت دادم و خجالت زده توی خودم جمع شدم لعنتی از شدت ضربه ای که مهسا به شکمم کوبیده بود پر…یود شده بودم

فکر میکردم آراد چندشش میشه و بدش میاد ولی در کمال ناباوریم خم شد و درحالیکه توی آغوشش میگرفتم بلندم کرد و به طرف حمام راه افتاد و خطاب بهم گفت :

_یه دوش بگیر سرحال بیای

داخل حمام گذاشتم که دستم رو به دیوار گرفتم و از درد باز صورتم درهم شد ، منتظر بودم بیرون بره ولی با دیدنش که داشت پیراهنش رو‌ از تنش بیرون میاورد با تعحب لب زدم :

_داری چیکار میکنی ؟؟

همونطوری که خم شده بود و شلوارش رو از پاش بیرون میکشید جدی گفت :

_توقع داری با این حالت تنها بفرستمت حموم ؟!

_من هیچیم نیست میتونم ح…..

بلند شد حالا تنها با یه لباس زیر جلوم ایستاده بود انگشت اشاره اش روی لبم گذاشت و آروم زمزمه کرد :

_هیس….همین که گفتم

زورگویی توی دلم خطاب بهش گفتم ، من که خجالت میکشیدم جلوی اون حمام کنم باید هر طوری شده بیرونش میکردم دستش رو‌ پس زدم

_نمیشه باید ب…..

یکدفعه جلوی چشمام سیاهی رفت و نزدیک بود زمین بخورم که دستاش دور کمرم پیچید و عصبی گفت :

_اههههههه مگه نمیبینی حالت چطوریه ؟! پس کم لج بازی کن در ضمن من قبلا همه جاتو دیدم پس نمیخواد خجالت بکشی

و جلوی چشمای گشاد شده ام دستش به سمت باز کردن دکمه های لباسم اومد و بعد از باز کردنش بدون نگاه کردن به بالا تنه ام پیراهنم رو توی سبد گوشه حمام انداخت

ولی همین که دستش به سمت کمر شلوارم اومد با یادآوری وضعیتی که الان داشتم و احتمالا همه جام خو…نی بود دستش رو چنگ زدم و تقریبا نالیدم :

_نه !!

بی اهمیت بهم با یه حرکت شلوارم پایین کشید که بی اختیار جیغ خفه‌ای کشیدم با دیدن حالم تو گلو خندید و گفت :

_به نفعته آروم باشی اگه نمیخوای بقیه فکرای ناجور دربارمون بکنن که توی حموم دارن سک…س میکنن

دندونام روی هم سابیدم

_حیف حال ندارم وگرنه میدونستم چه بلایی سرت بیارم

با یادآوری لباس ز…یر کثیفم پاهام بهم چسبوندم که خداروشکر بلند شد و بدون اینکه نگاهی به‌ پایین بندازه دوش آب گرم رو باز کرد و بدون درآوردن لباس زیرام زیر دوش بردم و شروع کرد به شستن تنم

بعد از اینکه حمامم کرد بدون اینکه خحالتی چیزی بکشه یکدفعه تنها چیز باقی مونده تنش که همون شر…تش بود بیرون آورد که حرصی چشمام بستم حوله ای تنش کرد و درحالیکه تو گلو میخندید گفت :

_همینجا منتظرم باش تا برات لباس بیارم

لعنتی زیرلب زمزمه کردم که طولی نکشید تقه ای به در زد و یه دست لباس همراه با پد بهداشتی به سمتم گرفت از خجالت عرق‌سردی روی پیشونیم نشست
ای خدا پد از کجا آورده بود ؟!

یکدفعه وسایل رو از دستش بیرون کشیدم بی معطلی در رو‌ بستم و با نفس نفس بهش تکیه زدم ، بعد از اینکه لباس ها رو به هر سختی که بود تنم کردم آروم لای در رو باز کردم و نیم نگاهی به بیرون انداختم

با ندیدنش توی اتاق شجاعت پیدا کردم و بیرون زدم ، با دیدن موهای خیسم توی آیینه تصمیم گرفتم خشکشون کنم و برم بیرون ببینم چه خبره !!

پس بی معطلی با حوله دستم نَم موهام رو گرفتم و بعد از اینکه شونه کشیدمشون درحالیکه آزادانه دورم رهاشون میکردم از اتاق بیرون زدم ولی همین که پایین رسیدم با ندیدن کسی توی سالن با تعجب زیرلب زمزمه کردم :

_یعنی کجا رفتن ؟؟؟

سر و صداشون از حیاط میومد در سالن رو باز کردم و بیرون رفتم مردا مشغول کباب کردن بودن و زنا هم دور هم جمع نشسته بودن و حرف میزدن و میخندیدن

هیچ کس متوجه من نشده بودن و تقریبا هرکسی سرش به کار خودش مشغول بود که یکدفعه یکی از پسرا که به نظرم نگاه هیزی داشت با دیدنم سر جاش ایستاد و ناباور بلند گفت :

_واو چه موهای قشنگی !!!

با حرفش سر همه به سمتم چرخید و آرادی که مشغول باد زدن کباب ها بود با دیدنم دستش همونطوری بی حرکت روی هوا موند

چند ثانیه ناباور نگاهم کرد که پسره حتی اسمش نمیدونستم چیه به سمتم قدم تند کرد و درحالیکه میخواست به موهای بلندم دست بزنه گفت :

_اولین باره همچین چیزی میبینم انگار م…..

هنوز موهام لمس نکرده بود که آراد نمیدونم چطور خودش رو بهمون رسوند و عصبی خطاب بهش گفت :

_اگه نمیخوای فَکِت بیاد پایین دستت رو بکش امیر

پسره کلافه دستش رو‌ پایین انداخت و گفت :

_اهههههه فکر نمیکردم تا این حد اُمُل باشی آراد

آراد بی اهمیت به حرفش دستم رو گرفت و عصبی داخل خونه کشوندم ، واه این چشه ؟! اینطوری دیونه بازی درمیاره

_ولم کن دستم شکست

کشون کشون از پله ها بالا بردم و عصبی داخل اتاق پرتم کرد و در و بست یکدفعه با دادی که زد حس کردم گوشام سوت کشید

_این چه وضعیه اومدی پایین هااااا ؟!

وضع ؟! مگه وضعم چشه ؟!
نیم نگاهی به سر تا پای خودم انداختم لباسام که پوشیده بودن یعنی باور کنم فقط به خاطر موهای بازم اینطوری داشت داد میکشید ؟؟

وقتی من رو شوک زده دید که هیچی نمیگم جلو اومد و درحالیکه پشتم می ایستاد خشن شروع کرد به بستن موهام و در اون حال عصبی گفت :

_دوست ندارم کسی موهای بلندت رو ببینه بار‌آخرته که میبینم موهات اینطوری باز میزاری و میای جلوی مردا فهمیدی ؟!

چیزی نگفتم که سرش کنار گوشم آورد و خشن غرید :

_گفتم فهمیدی هااااا ؟؟

هنوزم از رفتارش شوک زده بودم پس بی اختیار سری تکون دادم که موهام رو یه طورایی چند لایه بالای سرم بست

وقتی کارش تموم شد بازوهام گرفت و به طرف خودش برم گردوند

_حالا خوب شدی

با دیدن چشماش که برخلاف چند‌ دقیقه پیش آروم بودن و برق میزدن ، زبونی روی لبهام کشیدم و گیج سوالی پرسیدم :

_یعنی باور کنم تو چند دقیقه پیش فقط به خاطر موهام اونطوری داد و بیداد میکردی ؟!

_میخوای عصبی نباشم وقتی اون مردک کم مونده بود بره تو حلقت ؟!

دست به سینه جلوش ایستادم

_خودم میتونم از خودم دفاع کنم آقا بالا سر نخواستم

خم شد چونه ام رو گرفت و درحالیکه سرمو بالا میگرفت نگاهش رو به چشمام دوخت و حرصی گفت :

_چه بخوای چه نخوای من آقا بالا سرتم گرفتی که ؟؟! آقات…… پس حواست باشه دست از پا خطا نکنی

زیر دستش زدم

_هه آقای منی ؟! انگار حواست نیست من خودم یه پا مردم واسه خودم

برای ثانیه ای حس کردم توی اوج عصبانیت چشماش خندید و بدون اینکه دیگه باهام کلکل کنه دستش رو نوازش وار روی گونه ام کشید و به شوخی گفت :

_هی مرد حواست باشه پسرای پایین یه مشت گرگن پس دیگه اینجوری جلوشون نیا

مسخ چشمای خواستنیش شده بودم و انگار جادوم کرده باشه نمیتونستم تکون بخورم و کم مونده بود بپرم جلو اون لبای قلوییش رو بوسم که روی نوک بینی ام زد و با تمسخر گفت :

_بپا غرق نشی !!

به خودم اومدم و دستپاچه عقب کشیدم و با نفس نفس نگاهمو به اطراف چرخوندم و برای اینکه از این مخمسه فرار کنم الکی گفتم :

_هاااا باشه باشه حواسم به اون پسرا هس

تو گلو خندید و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت بلند گفت :

_باشه فهمیدم قشنگ حواست به همه چی هست و توی دنیا دیگه ای سیر نمیکنی حالا بیا بریم غذا بخوریم !!

با بیرون رفتنش از اتاق حرصی از سوتی که پیشش دادم چرخی زدم و عصبی لگد محکمی به صندلی کنار زدم که با صدای بدی چپه شد و زیرلب زمزمه وار نالیدم :

_اههههههه چرا اینقدر بی جنبه ای آخه تو دختر !!!

اول نمیخواستم باز بیرون برم ولی با پیچیدن بوی کباب توی خونه و بلند شدن صدای قاروقور شکمم نفهمیدم چطوری خودم رو به حیاط رسوندم و درست مثل بچه های مظلوم گوشه ای ایستادم و خیره آراد شدم

چون توی این جمع فقط اون بود که میتونست به داد این شکم من برسه از بچگی تنها چیزی که نمیتونستم مق