آخرین مطالب

رمان رویاهای سرکش پارت 56

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

با ملایمت گفتم: «بله.»

لبش را گاز گرفت. سپس با صدای آرامی زمزمه کرد: «ممنونم.» و پیش از این‌که بتوانم چیزی بگویم به سرعت از کابین بیرون رفت.

پس از رفتنش به در خیره شدم. سپس پیش از این‌که سرم را خم کنم، هر دو دستم را روی صورتم بگذارم و نوک انگشتام را به پیشانی‌ام فشار بدهم، ربان را بین کتابم گذاشتم، آن را بستم و روی میز گذاشتمش.

فری صدایم زد: «فینی؟» دست‌هایم را پایین آوردم و به سمت در نگاه کردم که شوهرم جلوی آن داشت با قدم‌های بلند به طرفم می‌آمد. «خدایان، عشق من چی-؟»

به او خیره شدم و با صدای لرزانی گفتم: «می‌خوام که من رو ببری…» برای کنترل کردن خودم مکثی کردم. «پیش اون زن…» دوباره مکث کردم تا نفسی بگیرم. « تا بتونم موهای کوفتیش رو از ریشه بکنم.»

فری به من رسید، کنار صندلی ایستاد و از بالا به من نگاه کرد.

با صدای آرامی پرسید: «کدوم زن؟»

از خشم هیس‌هیس کردم: «مادر اسکایلار.»

یک لحظه‌ای من را از نظر گذراند، سپس خودم را در حالی یافتم که از روی صندلی کنده شدم، و بعد روی پاهای او که روی صندلی نشست، قرار گرفتم.

هنگامی که سرم را بلند کردم تا به او نگاه کنم و دست‌هایم روی سینه‌اش قرار گرفتند، بازوهایش به دورم پیچیدند.

نجوا کردم: «خیلی جدی هستم فری.»

فری جواب داد: «می‌دونم که هستی کوچولو.» به دقت به من نگاه کرد و یکی از دستانش شروع به نوازش کمرم کرد.

به او گفتم: «الان برام درد و دل کرد.»

فری که هنوز تماشایم می‌کرد، زیر لب گفت: «حدس می‌زدم.»

اعلام کردم: «عصبانی‌ام.»

فری جواب داد: «این رو هم حدس می‌زدم.»

چپ‌چپ نگاهش کردم و بعد ناگهان چشمانم با اشک‌های خیلی خیلی خیلی احمقانه‌ای پر شدند و در عرض یک چشم برهم زدن صورتم به گردن فری تکیه داده شده بود چون او صورتم را آن‌جا گذاشته و بازوانش من را محکم در آغوش گرفته بودند.

روی گردنش گریه سر دادم: «از… از گ گ گریه کردن…. خوشم نمی‌آد.»

پیش از این‌که شروع به حرف زدن کند، صدای آهش را شنیدم و بالا و پایین رفتن سینه‌اش را احساس کردم. «فینی کوچولوی من روز دشواری داشته.»

در این مورد حق داشت.

نفس عمیق و لرزانی کشیدم که خوشبختانه اشک‌هایم را بند آورد ولی صورتم را از روی گردنش برنداشتم. در عوض لم داده به او و در آغوشش اجازه دادم قدرتش وجودم را در بربگیرد.

هنگامی که خودم را جمع و جور کردم به او اطلاع دادم: «به هر حال بالدور یه عوضیه.»

جواب داد: «این رو می‌دونم.»

نفس عمیق دیگری کشیدم، سپس دستم را بالا بردم و صورتم را پاک کردم و از او فاصله گرفتم و نگاهش کردم.

نجوا کردم: «عذرمی‌خوام.» فری نیشش را برایم باز کرد.

با ملایمت گفت: «لبخندها و خنده‌هات رو ترجیح می‌دم همسر، ولی از اشک‌هات که پوستم را خیس کنن چیزهای خیلی خیلی بدتری هم توی دنیا وجود دارن.»

به صورت جذاب و ریشویش خیره شدم و فکر کردم؛ خدایا من واقعاً دیوانه‌وار عاشق این مرد هستم.

سپس لبخندی به او زدم، دستم را روی تنش کشیدم و به دور گردنش پیچیدم، به سمتش خم شدم و تصمیم گرفتم حرف را عوض کنم بنابراین پرسیدم: «ممکنه برام توضیح بدی که چرا کِل این‌قدر اصرار داشت که نذاره افراد بالدور بیان توی کشتیت؟»

لب‌های فری تاب برداشت و تنها لحظه‌ای پیش از این‌که جواب بدهد، تردید کرد. «وقتی داشتیم سرسی ساحره رو نجات می‌دادیم، ممکنه بعضی افراد یه چیزهایی بلند کرده باشن که به احتمال زیاد اون قدر مهم هستن تا کسانی متوجه نبودشون بشن و بدجور بخوان پس بگیرنشون، ممکنه هنوز هم اون چیزها توی کشتی فینی باشن.»

حس کردم لب‌های من هم تاب برداشت و پرسیدم: «این روحی که کِل ازش حرف می‌زنه چیه؟»

فری پیش از این‌که موهایم در هم ریخته‌ روی شانه‌ها و گردنم را عقب بزند، یک دستش را بلند کرد و روی شقیقه‌ام گذاشت و آن را روی رستنگاه موهایم کشید و موهایم را پشت گویم زد. سپس نگاهش حرکت دستانش را رها کرد و به چشمانم برگشت.

سرانجام گفت: «بهش گفتم که تو روح دریا رو داری، روح یه مهاجم. بهش گفتم که تو یه دریانوری مثل خودش مثل خودم. یه دریانورد ساکن نمی‌شه، پاهاش برای حرکت می‌خارن، برای بودن روی کشتی، روی زمین، برای بودن روی رکاب. دریانوردها سریع عمل می‌کنن و از اون سریعتر فکر می‌کنن. شجاعت دارن. برای روبه‌رو شدن با خطرهایی که سر راه‌شون قرار می‌گیرن صبر نمی‌کنن بلکه با عجله برای درود گفتن بهشون جلو می‌رن.» مکثی کرد و پیش از این‌که حرفش را به پایان برساند در چشم‌هایم نگاه کرد. «کِل قبلاً حرفم رو باور نداشت ولی امروز حرفم رو باور کرد.»

وای خدای من.

وای خدای من.

هنگامی که گرما در قلبم خانه کرد، حس کردم اشک در چشم‌هایم جوشید.

او را متهم کردم: «داری دوباره گریه‌م رو در می‌آری.»

فری لبخند دندان‌نمایی زد و یادآوری کرد: «فینی، فکر می‌کنم نباید این رو برات روشن کنم ولی گریه‌هات اذیتم نمی‌کنن.»

در بین نفس‌های عمیقی که برای کنترل کردن احساساتم می‌کشیدم، گفتم: «حدس می‌زنم یه دریانورد زرت و زورت نمی‌زنه زیر گریه.»

«نمی‌دونم کوچولو، تا حالا هیچ وقت یه دریانورد زیبا با موهای سفید و مواج ندیدم. ولی دارم یاد می‌گیرم که این دریانوردها کارهای خیلی متفاوتی انجام می‌دن.

حرفش باعث شد آرام بخندم و اشک‌هایم بند بیایند، دست‌هایم را دور گردنش پیچیدم و خودم را به سمتش کشیدم و راست‌ترین حرف دنیا را در گوشش زمزمه کردم: «خوشحالم که توی خونه‌ای شوهر.»

بازوهایش فشارم دادند و توی گوشم زمزمه کرد: «چقدر خوشحال؟»

محکم¬تر نگه داشتمش و با احساس جوابش را دادم: «خیلی.»

دست‌هایش از روی کمرم بالا آمدند و دور گردنم قرار گرفتند. جواب داد: «اگه این‌طوره همسر کوچولوی من، دلم می‌خواد همین الان بهم نشون بدی چقدر خوشحالی.»

سرم را بلند کردم و از بالا به چشم‌های زیبای سبز و قهوه‌ای‌اش نگاه کردم. داشتند آن‌طوری که خیلی دوست داشتم تکان می‌خوردند.

نفسم را بیرون دادم و گفتم: «باشه.» لبخند شرورانه‌اش را زد، سپس از روی صندلی بلند شد و من را هم با خودش بلند کرد و تا تخت برد. به جایی که از نشان دادن خوشحالی‌ام به خاطر برگشتش امتناع نمی‌کردم.

کافی بود که بگویم بیش‌از حد خوشحال بودم. کافی بود که بگویم برای این‌که فری در مورد این حقیقت متقاعد شود تلاش زیادی هم کردم.

و حتی به خاطر این‌که متوجه شدم تلاش‌هایم موفقیت‌آمیز بودند خیلی خوشحال‌تر هم شدم.

پایان فصل

فصل بیست و چهارم
آتش و خون

دو ماه بعد…

«فری» فینی توی دهانش نفس‌نفس زد و نامش را صدا زد. و خدایان، خدایان، هر بار که نامش را این‌طور صدا می‌زد، از اولین باری که این کار را در اتاق زیرشیروانی‌شان کرده بود و لطافت موهایش را حس کرده بود، تا حالا هر بار که نامش را این‌گونه زمزمه می‌کرد، فری درکار زمزمه‌اش را مستقیم روی پایین‌تنه‌اش احساس می‌کرد.

سپس فینی حینی که داشت به اوج لذتش می‌رسید به موهای او چنگ انداخت، سرش را عقب انداخت و گلویش را در معرض دید او قرار داد و بازوهایش را محکم به دورش فشرد.

او را چرخاند و طاق باز خواباند، موهای فینی روی تخت پخش شدند، هر چهار دست و پایش او را محکم گرفته بودند و فری به حرکاتش ادامه داد.

در برابر تمام شدن کارش مقاومت کرد. فقط می‌توانست با نگاه کردن به چهره زیبایش، موهای پخش شده‌اش به روی ملحفه‌ها و چهار دست و پای او که محکم گرفته‌ بودندش از لذت منفجر شود و در نهایت هم تحمل نیاورد و به اوج لذتش رسید.

پیشانی‌اش را در کنار او روی تخت گذاشت و روی بدن لطیف فینی، دست‌هایش که حالا آرام روی کمر او کشیده می‌شدند، بوی پوستش تمرکز کرد و دوباره به برنامه‌‌شان برای این‌که فردا صبح حرکت کنند و به لانوین بازگردند فکر کرد.

بودن در همین‌جایی که بود را دوست داشت.

«مطمئنی که می‌خوای بری خونه همسر؟»

فینی نجوا کرد: «نه.» و او خودش را روی ساعدش بند کرد تا به همسرش نگاه کند، دست دیگرش بالا رفت تا یک سمت سر او را بگیرد و انگشت شستش دایره‌هایی روی شقیقه‌اش کشید. «ولی جاهایی هستن که باید بریم، آدم‌هایی هستن که باید ببینیم‌شون، کارهایی هستن که باید انجام‌شون بدیم.» فینی با نیش باز منظورداری حرفش را به آخر رساند.

این فینی او بود. جانش می‌خارید.

گفت: «این تخت خیلی راحته.» ولی منظورش را با وارد کردن ضربه دیگری به او نشان داد و با رضایت شاهد نیمه‌باز شدن چشم‌های همسرش و باز شدن لب‌هایش شد.

سپس فینی سرش را کج کرد و لب‌هایش را روی گردن او گذاشت و بعد دوباره سر جایش برگشت.

موافقت کرد: «درست می‌گی، راحته. ولی تختت توی کشتی هم خیلی راحته.» دوباره نیشش را باز کرد. «از اون پتوهای مخملی خوشم می‌آد.» هر چهار دست و پایش فشاری به او دادند، غرش آرامی از گلویش خارج شد که باعث شد لبخند به شدت شرور و شدیداً پر لذتی روی لب‌های فینی بنشیند. ادامه داد: «باریک هم هست، این‌طوری می‌تونیم همدیگه رو بغل کنیم.»

فری گفت: «ما حتی توی این تخت بزرگ هم همدیگه رو بغل می‌کنیم.»

فینی زمزمه کرد: «درسته.» پیش از این‌که با صدای آرامی شروع به حرف‌زدن کند، نگاهش با به حرکت در آمدن به روی صورت او حالت ملایمی به خود گرفت. «اگه دوست داری بمونی شوهر، من مشکلی با موندن ندارم.»

جواب داد: «اگه دوست داری بریم همسر، من مشکلی با رفتن ندارم.» فینی دوباره لبخند زد.

فینی تصمیم گرفت: «پس می‌ریم.» و فری لبخندی زد و سرش را پایین برد تا لب‌هایش را ببوسد.

پس از بلند کردن سرش با ملایمت گفت: «بله کوچولوی من، می‌ریم.»

دست فینی حینی که نگاهش به لب‌های او افتاد، روی ستون فقرات او به سمت بالا کشیده و در بین موهایش رفت.

شوهرش را بوسید و با صدای آرامی تکرار کرد: «می‌ریم.»

دوباره بوسیدش، یک پایش را از دور او باز کرد، روی تخت گذاشت. او را از روی خودش کنار زد، چرخاند و به کمر روی تخت خواباند.

فری اجازه داد این کار را بکند چون فینی هم همراهش چرخید.

سپس اجازه داد همسرش از تخت بزرگ و نرم‌شان بهترین استفاده ممکن را ببرد.
دوباره.
***

فری در اتاق‌خواب به حرکت در آمد تا دستکش‌هایش را بردارد. بعد از کلاس تیر و کمان فینی با آنار، قرار بود او را برای آخرین بار پیش از این‌که صبح زود فردا حرکت کنند، به اسب‌سواری در املاکش و روستا ببرد.

نگاهش با بی‌توجهی در اتاقی که از شش هفته پیش که رسیده بودند خاطرات خیلی شادی در آن داشتند گشت. نزدیک به شش هفته پیش بعد از این‌که در بلبرین لنگر انداخته بودند، چون فینی شیفته جذابیت‌های شهر کوچک شده بود، یک هفته‌ای هم در شهر کوچک مانده بودند. بعد از یک هفته به سمت هاوک‌وال و قصر ییلاقی او به راه افتاده بودند.

از آن‌جایی که همان فینی همیشگی بود، تمام جذابیت‌های هاوک‌وال را دیده بود. هرچند با این حرف که از لانوین بیشتر خوشش می‌آمد، در آن‌جا بیشتر احساس در خانه بودن داشت و ترجیح می‌داد لباس‌های فینگاردی بپوشد، او را غافلگیر کرده بود. از هر ثانیه‌‌شان در بلبرین، سفرشان به هاوک‌وال و بودن در قصر ییلاقی او لذت برده بود و اصلاً‌ هم پنهان نمی‌کرد.

و فری به خاطر این‌که همه این‌ها را برای او فراهم کرده بود، خوشحال بود.

با این‌حال حالا که در آغوش همدیگر نبودند، باید می‌پذیرفت آماده حرکت بود. به یاد نداشت هیچ وقت مدتی چنین طولانی در یک جا مانده باشد و هرچقدر هم که بودن با فینی لذت بخش بود ولی مایل بود او را به ماجراجویی بعدی‌اش ببرد.

هنگامی که نگاهش به یکی از چمدان‌های کوچک فینی افتاد که روی یکی از دراورها باز ب