آخرین مطالب

رمان دلربا پارت ۵۰

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

در تموم مدتی که من با غرور حرف می زدم و یه جورایی تهدیدش هم می کردم، اون در سکوت بهم خیره شده بود و چیزی نمی گفت.

جملم که تموم شد، بالاخره واکنشی از خودش نشون داد و آروم زمزمه کرد:
_خوبه! من از زنای جنگنده و مغروری مثل تو خوشم میاد…بیخود نیست که سورن قلبش رو بهت باخته.

_این حرفا رو نزدم تا ازم تعریف کنی.
سری تکون داد.
_می دونم! اما تو هنوز من و نشناختی کوچولو…تو در مقابل من خیلی ضعیفی.

با حرص لب گزیدم و دهن باز کردم تا چیزی بگم که صدای سورن مانعم شد.
_اشکان…یه لحظه بیا.

پوزخندی زد و مثل یک فاتح جنگ گفت:
_ببخشید اما مثل اینکه ادامه ی بحث مون میوفته برای یه وقت دیگه…فعلا باید برم و به داداش جونم برسم.
این رو گفت و از آشپزخونه بیرون رفت.

* * * * *

تقریبا نیمه های شب بود که از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاقی که سورن درونش خوابیده بود قدم برداشتم.
وضعم داشت روز به روز بدتر میشد.

دیگه فکرشم نمی کردم سورن ازم بخواد که جدا از هم بخوابیم.
با این شست و شوی مغزی که اشکان روش انجام میداد، حتی شاید وادارش می کرد تا من رو طلاق هم بده!

با این شست و شوی مغزی که اشکان روش انجام میداد، حتی شاید وادارش می کرد تا من رو طلاق هم بده!
ای کاش زودتر این حافظه لعنتیش بر می گشت.

پاورچین پاورچین به طرف اتاقش رفتم و مقابل در ایستادم و آروم دستگیره به سمت پایین کشیدم.
اشکان در اتاق کناری کپه مرگش و گذاشته بود و اگه من سر و صدایی از خودم تولید می کردم، بیدار میشد.

با ترس و لرز قدم اول و داخل اتاق گذاشتم و وقتی دیدم اوضاع رو به راه کامل وارد اتاق شدم و در رو هم پشت سرم بستم.

نور لایت و کم آباژور تقریبا اتاق رو روشن نگه داشته بود و من متوجه سورن شدم که با چشمانی باز به من خیره شده بود.
هول شده لبخندی زدم و به سمتش قدم برداشتم.

آروم گفتم:
_ببخشید بیدارت کردم؟؟
_نه! بیدار بودم.
گوشه ای از تخت نشستم که اون هم از جاش بلند شد.

با تردید پرسید:
_این وقت شب اینجا چی می خوای؟
_می خوام باهات صحبت کنم.
موشکافانه پرسید:
_درمورد چی؟

_درمورد این فردی که فکر می کنی برادرت و خیر و صلاحت رو می خواد.
پوزخندی زد و گفت:
_منظورت اشکان؟ اومدی اون رو پیش من خراب کنی!؟

چشمام گرد شد و ابروهام بالا پرید.
نگاه تنگ و باریک شدش رو که به نظر می رسید از روی شک بود، بهم دوخت و ادامه داد:

_اشکان برادر منه‌‌‌….من بهش اعتماد دارم.
از حرفاش و لحنش کاملا مشخص بود که شست و شوی مغزی تا اینجا خوب پیش رفته و من دیر دست به کار شدم.

_به من چی؟ یعنی به همسرت اعتماد نداری؟
جوابی نداد!
آه سوزناکی کشیدم و با اندوه گفتم:
_من صلاح تورو می خوام سورن…درسته به طور موقت حافظت رو از دست دادی و رفتارت با من تغییر کرده اما هرچی نباشه تو شوهرمی، کسی هستی که بی نهایت بهش علاقه دارم!

لطفا درست تصمیم بگیر و به اشکان اعتماد نکن‌‌‌…این اشکان همون کسیه که من رو منع کردی تا بهش نزدیک بشم‌‌‌..‌.حالا خودت چه طور داری بهش اعتماد می کنی!؟

به فکر فرو رفت و چیزی نگفت‌.
به نظر می رسید کمی حرفام داره روش تاثیر میذاره!
مونده بودم دیگه چی بهش بگم تا بتونم قانعش کنم، که ناگهان یاده مادرش افتادم.
سورن و اشکان از مادر جدا بودن پس تنها کسی که می تونست این مشکل رو حل کنه مادرش بود‌.

تند ادامه دادم:
_اصلا با مادرت حرف بزن…اون رو که به خاطر داری! مطمئنم حرفاش می تونه متقاعدت کنه‌.
سری تکون داد‌.
_باشه…فردا با مادرم حرف می زنم‌.
لبخند محوی کنج لب هام سبز شد.

انقدر به اون لب ها خیره شدم تا بالاخره اون هم نگاهش به سمت لب هام کشیده شد و توی یک حرکت ناگهانی لب هام و شکار کرد.

از خدا خواسته باهاش همکاری کردم و انگشتام و بین موهاش فرو بردم.
دلم براش خیلی تنگ شده بود!

وقتی نفس کم آوردم، آروم سرم و عقب کشیدم و به چشماش زل زدم.
فکر کنم در خواست یک رابطه اون هم توی اون وضعی که اون قرار داشت، یه خواهش خودخواهانه بود.

کمی خیره خیره نگاهم کرد و بعد دستش و دوره کمرم انداخت و من رو به طرف خودش کشید که توی آغوشش جا گرفتم.
سرم و روی سینش گذاشتم و آروم چشمام و بستم.

کم کم داشت چشمام گرم میشد و با خیال راحت خوابم می برد که نجوا کرد:
_من کمی از خاطراتم رو به خاطر آوردم.
به یک آن خواب از سرم پرید.

متعجب بهش خیره شدم و پرسیدم:
_پس حافظت داره کم کم برمی گرده!
سری تکون داد که لبخند ملیحی زدم.

پس به زودی همه چیز به حالت عادی بر می گشت و اشکان مجبور میشد بساطش و جمع کنه و برگرده به همون خراب شده ای که ازش اومده.

ادامه داد:
_از این وضعیت کلافم…دوست دارم زودتر همه چیزو به یاد بیارم.
آه سوزناکی کشیدم اما حرفی نزدم.
من مشتاق تر از اون بودم…من بیشتر دلم می خواست تا اون بشه همون سورنی که میشناختم.

با دیدن ما توی اون وضعیت و لبخند های پر رنگی که روی لب هامون خودنمایی می کرد، عصبی شد اما چیزی نگفت و سکوت اختیار کرد
.
نگاه پر از شماتتش رو به سورن دوخت و گفت:
_بابا اینجاست!
چشمان سورن گرد شد و لب هاش لرزید.
_بابا؟
_آره…بیا پایین.

سورن سری تکون داد و با کمک واکر دنبال اشکان به راه افتاد و از اتاق خارج شد.
قبل از این، چندین بار پدر و مادر سورن به دیدنش اومده بودن و سورن هم اونها رو به خاطر آورده بود.

این وسط تنها کسی که براش غریبه بود، منه بدبخت بودم.
تند از تخت پایین اومدم و بعد از شستن دست و صورتم از اتاق بیرون رفتم و گوشه ای از طبقه بالا که زیاد در دید نبود، نشستم تا شاهد مکالمشون باشم.

حدس می زدم قراره اینبار حرف های مهمی رد و بدل بشه چون پدره سورن تنها اومده بود.
خوب گوشام و تیز کردم و به بحث شون گوش سپردم.

بعد از کمی احوال پرسی و مزخرفات دیگه، بالاخره سهراب *پدره سورن* رفت سره اصل مطلب و با کمی من و من گفت:
_می دونم اوضاعت مناسب نیست ولی تو باید برگردی سره کارای شرکت…بدون تو من خیلی لنگ موندم.

اشکان تند گفت:
_خب بابا تا بهتر شدن حال سورن من می تونم بهتون توی کارا کمک کنم.

بعد از اینکه سهراب حرفاش و زد و خط و نشون هاش و کشید، گذاشت و رفت.
پرو پرو اومد و گفت من یه وارث می خوام!
انگار داشت راجب یه کیلو سیب زمینی یا پیاز حرف می زد.

آخه من نمی دونم وارث و می خواد کجای دلش بزاره!؟
با رفتن سهراب، اشکان هم دنبالش به راه افتاد و فرصت و برای من فراهم کرد تا دو کلام تنها با سورن حرف بزنم.

بدو بدو از پله ها پایین اومدم و به طرف سورن رفتم.
رو به روش ایستادم که سرش و بالا آورد بهم زل زد.

سری از روی تاسف برای این همه بی رحمیش تکون دادم و طلبکارانه نالیدم:
_فقط می خوام بدونم چرا…چرا!؟

ابروهاش بالا پرید…جوری که خطوط روی پیشونیش نمایان شد.
_چی چرا؟
_چرا انقدر بی رحمی؟
_متوجه منظورت نمیشم!
پوزخندی زدم و کلافه چشمام و در حدقه چرخوندم.

درسته تا الان خوب نقش بازی کرده بود ولی دلیل نمیشد که هم چنان من رو خر فرض کنه و به رفتارش ادامه بده.
_اتفاقا خوب هم میشی…فقط یه جواب ازت می خوام سورن…برای این همه بی رحمیت یه جواب می خوام!

ضربه آرومی به پیشونیش کوبید و عصبی گفت:
_چی داری میگی دلربا؟
انگار که یه مجرم یا یه گناه کار دیده باشم، انگشتم و به سمتش دراز کردم و به قصد مچ گیری گفتم:

نگاه بغض آلود و شماتت آمیز من رو به جون خرید و کلافه بازدمش رو بیرون فرستاد.
احساس می کردم اونم از این نقش بازی کردن خستس.
اونم دلتنگ منه!

اما به خاطر خیلی چیزا که من ازشون هیچ اطلاعی ندارم، مجبوره که اینطور رفتار کنه.
دست آزادش و روی شونه چپم قرار داد و با مهربونی زمزمه کرد:
_خواهشا جلوی اشکان یه جوری رفتار کن که انگار هنوزم حافظم به طور کامل برنگشته.

یه تای ابروم بالا رفت.
_یعنی همه ی اینا مربوط به اشکان میشه؟
_شب همه چیزو برات توضیح میدم…الان فقط مثل من نقش بازی کن.
ناچارا سری تکون دادم و ازش فاصله گرفتم.

اون هم مجدد روی مبل نشست و جوری در نقشش فرو رفت که انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش چه بحث مفصلی داشتیم!

طولی نکشید که سر و کله ی اشکان هم پیدا شد.
با قیافه ای کاملا عبوس و اخمای در هم فرو رفته…
فکر کنم سهراب بدجوری حالش و گرفته بود.

کاش میشد زود تر ساعت ها می گذشت و سورن این معما رو برام حل می کرد.
که چرا نقش بازی می کنه و یا دلیل خصومت سهراب و خودش با اشکان چیه!

وای که تا فرا رسیدن شب من از فوضولی هزار بار میمیرم و زنده میشم.
اشکان، در حالی که هم چنان اخم به ابرو داشت، کناره سورن نشست.

نوشته رمان دلربا پارت ۵۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا