آخرین مطالب

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت121

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ بعد اون همه شیطونی که داشتی حالا خجالت میکشی توله سگ
با شنیدن این حرفش احساس کردم گر گرفتم من واقعا خجالت میکشیدم نمیتونستم زیاد باهاش صحبت کنم ، اولش داغ بودم نمیدونستم دارم چیکار کنم چون از دستش حرصی بودم فکر میکردم دلیل توجه نکردنش به من خیانت هست ، اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ من هیچوقت بهت خیانت نمیکنم مطمئن باش ، چون یکبار به خودم خیانت شده !
میتونستم درد رو تو حرفش احساس کنم ، شرمنده شدم از اینکه بهش تهمت زده بودم ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ ببخشید
من رو به خودش فشار داد
_ به شرطی میبخشمت که دیگه همچین حرفایی به ذهنت خطور نکنه
_ باشه
_ ببینم تو خجالت میکشی ؟
_ نه
_ نباید هم خجالت بکشی تو رابطه باید پرو باشی درست مثل امشب
احساس میکردم تموم بدنم گر گرفته با شنیدن حرفاش بیشتر احساس خجالت میکردم نمیدونم چقدر گذشته بود که خوابم برد …
صبح سر میز صبحانه با اشتها داشتم میخوردم که صدای خاله عسل بلند شد :
_ امروز حسابی سر حال هستی آرامش
با شنیدن این حرفش خیره بهش شدم و جوابش رو دادم :
_ آره
صدای شیطون کیارش بلند شد :
_ مامان دلیل سر حال بودنش رو نمیپرسید
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم چقدر این بشر بی حیا بود
_ کیارش
خیره بهم شد و گفت :
_ جون
_ زشته
_ چی زشته ؟
خیره به خاله عسل شدم مونده بودم چی جوابش رو بدم که کیارش خندید و با شیطنت جواب داد :
_ شب جمعه
با حرص داشتم بهش نگاه میکردن که با خنده بلند شد اومد گونم رو بوسید

بعد رفتن کیارش خاله عسل بهم خیره شد و پرسید :
_ هنوزم فکر میکنی کیارش داره بهت خیانت میکنه ؟
شرمنده داشتم بهش نگاه میکردم من اشتباه فکر کرده بودم و این اصلا دست من نبود
_ من اشتباه کردم چون کیارش یه مدت خیلی به من بی توجه شده بود و …
وسط حرف من پرید :
_ فکر کردی داره بهت خیانت میکنه ، اما کیارش اصلا اهل خیانت نیست مخصوصا وقتی عاشقت هست
خیره به چشمهاش شده بودم قصد نداشتم ناراحتش کنم واسه همین گفتم :
_ خاله عسل
_ جان
_ شما از دست من ناراحت شدید ؟
_ نه
_ من نمیخواستم درمورد کیارش …
_ ببین آرامش بنظرم تو باید بهم بگی وقتی درمورد کیارش ناراحت شدی یا احساس کردی داره بهت خیانت میکنه ، چون باید سوتفام هایی که بین شما هست رفع بشه من دوست ندارم زندگیتون خراب بشه
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم چون دوباره یادم افتاد این یه ازدواج موقت هست ، کاش هیچوقت ازش جدا نشم هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روزی تا این حد عاشقش باشم !
_ آرامش
از افکارم خارج شدم و جواب دادم :
_ جان
_ چرا ناراحت شدی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد
_ چیزی نیست من فقط داشتم به خانواده خودم فکر میکردم فقط همین !
خیره بهم شد نگاهش پر از حرف بود ، بعد گذشت چند ثانیه بلند شد و گفت :
_ پاشو بریم
با شنیدن این حرفش نگاهم متعجب شد
_ کجا ؟
_ خرید
_ اما من نمیتونم بیام
یه تای ابروش بالا پرید و پرسید :
_ چرا ؟
_ چون از کیارش اجازه نگرفتم واسه همین نمیشه
واقعا نمیتونستم بدون اجازه کیارش جایی برم این چیزی بود که مامان قبلا بهم یاد داده بود
_ پاشو من بهش میگم
_ خاله عسل
_ جان
_ مامانم همیشه میگفت بدون اجازه شوهرم نباید جایی برم ! .

خاله عسل لبخندی روی لبهاش نقش بست
_ مامانت درست گفته نباید بدون اجازه ی شوهرت جایی بری ، پس برو ازش اجازه بگیر من منتظرت میمونم
لبخندی بهش زدم و تشکر کردم راه افتادم سمت اتاق گوشی رو برداشتم و شماره کیارش رو گرفتم زیاد طول نکشید که صداش پیچید :
_ جان
_ کیارش اجازه میدی با مامانت بریم خرید ؟
مکث کوتاهی کرد و صداش سرد شد :
_ به هیچ عنوان حق نداری بری جایی شنیدی ؟
متعجب شده بودم چرا لحن صداش انقدر سرد شده بود ، جوابش رو دادم :
_ آره
بعدش بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد ، به سمت پایین راه افتادم خاله عسل منتظرم بود
_ خاله عسل
_ جان
_ من نمیتونم بیام شما برید
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ کیارش اجازه نداد ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ حتما یه دلیلی داره وگرنه کیارش بدون هیچ دلیلی همچین چیزی نمیگه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد ، بعدش سرش رو تکون داد و رفت منم رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی واسه شام درست کنم ، درست بود خدمتکار وجود داشت اما منم حوصلم داشت سر میرفت ، اینطوری میتونستم سرگرم باشم …
* * *
کیارش با دیدن میز شام متعجب شد
_ تو با مامان نرفتی خدید ؟
منم مثل خودش متعجب شدم ، خودش گفته بود نباید برم پس چرا داشت میپرسید
_ کیارش حالت خوبه ؟
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد که ادامه دادم :
_ تو خودت گفتی نباید برم منم به حرفت گوش دادم پس چرا داری میپرسی ؟
لبخندی روی لبهاش نشست به سمتم اومد ، خم شد بوسه ی کوتاهی روی لبم گذاشت
_ فکر میکردم بری
_ دیوونه نیستم وقتی اجازه ندادی برم شاید مشکلی هست و من باید داخل خونه باشم میدونم یه دلیلی پشت حرفت وجود داره که گفتی وگرنه بی دلیل نیست

کیارش از اینکه به حرفش گوش داده بودم خیلی خوشحال شده بود و همین شادی کیارش باعث شده بود قلبم حساس شادی کنه ، تا آخر شب تنها بودیم باز یه شب رمانتیک دیگه داشتیم ، کیارش حسابی شیطون شده بود
اصلا نمیتونستم بشناسمش اصلا مثل قبل سرد نبود ، از وقتی باهاش صحبت کرده بودم اخلاقش صد و هشتاد درجه عوض شده بود
_ آرامش
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ میخوای فردا با مامانت صحبت کنی ؟
چون خیلی یهویی این حرف رو گفته بود ، باعث شده بود بهت زده بشم ، چند دقیقه تو شوک فرو رفته بودم که وقتی اسمم رو صدا زد تازه متوجه شدم چی داره میگه !
_ کیارش تو واقعا میخوای اجازه بدی من با مامانم صحبت کنم ؟
_ آره
به سمتش رفتم محکم بغلش کردم و قدر دانی خیره بهش شده بودم هیچوقت تو عمرم تا این حد خوشحال نشده بودم ، بلاخره میخواستم با مامان صحبت کنم بهش بگم چقدر دلتنگش شدم و دارم لحظه شماری میکنم واسه روزی که دوباره ببینمش !
_ آرامش
_ جان
من رو از خودش جدا کرد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ من یکبار با مامانت صحبت کردم ، میدونه تو زن من شدی !.
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ چطوری ؟
_ من روزی ک میخواستم تو رو صیغه کنم با مامانت تماس گرفتم و باهاش صحبت کردم
با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ مامان حالش بد …
_ بد شد !.
دستم رو روی قلبم گذاشتم ، که نگاهش به دستم افتاد اخماش رو تو هم کشید :
_ حالت بد شد ؟
_ نه

_ پس میشه بگی چرا دستت روی قلبت هست ؟
با شنیدن این حرفش سریع دستم رو برداشتم و پرسیدم :
_ کیارش مامان الان حالش خوبه ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ اگه قراره حالت بد بشه مطمئن باش هیچوقت بهت جواب نمیدم مطمئن باش
چند تا نفس عمیق کشیدم تا خونسرد باشم بعدش خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ من حالم خوبه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ مطمئن باشم ؟
_ آره
_ اما من همش نگرانت هستم میترسم چیزیت بشه چون تو جنبه نداری
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ بهم حق بده کیارش من دلتنگ خانواده ام هستم خیلی وقت هست ندیدمشون
_ باشه بهت حق میدم دلتنگ خانواده ات باشی اما اینکه تا این حد حالت بد باشه تو کت من نمیره شنیدی ؟
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ ببخشید !
دستش رو زیر چونم گذاشت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ نیاز نیست به خودت فشار بیاری ، مامانت خیلی زیاد نگرانت شده بود میخواست مطمئن بشه حالت خوبه بهش اطمینان دادم حالت خوبه و گفتم وقتی بچم رو بدنیا آوردی میری پیشش خیلی تلاش کرد منصرف بشم اما دید بیفایده هست کاری از دستش برنمیاد التماسم میکرد عذابت ندم نزارم اذیت بشی
قطره اشکی روی گونم چکید حرفاش درد داشت ، بعد گذشت چند ثانیه صداش بلند شد :
_ چرا داری گریه میکنی ؟
_ مامانم خیلی ناراحت شده من باعث شدم این همه سختی بکشه و …
_ هیس !
دستش رو روی لبم گذاشته بود ، ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
با صدایی خش دار شده ناشی از شدت گریه گفتم :
_ جان
_ به من اعتماد داشته باش همه چیز درست میشه !
بهش اعتماد داشتم میدونستم همه چیز درست میشه فقط باید مثل همیشه صبر میکردم …

_ آرامش خانوم شما هستید ؟
خیره به دختر روبروم شدم یه دختر خوشگل بود که مشخص بود چند سالی از من بزرگتر هست
_ آره
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست
_ آقا کیارش من رو استخدام کردند که مراقب شما باشم بهتون رسیدگی کنم
چشمهام گرد شد
_ چرا باید به من رسیدگی کنید ؟
_ چون شما قراره حامله بشید واسه همین من باید حواسم به شما باشه
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم حسابی گیج شده بودم !
_ من اصلا از این موضوع خبر نداشتم ، با کیارش باید صحبت کنم ببخشید
بعدش راه افتادم سمت اتاقمون همین که رسیدم داخل شدم و صداش زدم :
_ کیارش
جلوی آینه ایستاده بود داشت موهاش رو درست میکرد ، میخواست بره سر کار
_ جان
_ چرا اون خانومه رو استخدام کردی ؟
با شنیدن این حرف من به سمتم برگشت و جوابم رو داد :
_ نیاز داشتی به یه خدمتکار ک مراقبت باشه چون قراره حامله بشی
با خجالت گفتم :
_ من هنوز حامله نشدم بعدش نیاز به کسی نیست من خودم میتونم مراقب خودم باشم
به سمتم اومد دستش رو دو طرف شونه ی من قرار داد و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ نیاز نیست از شوهرت خجالت بکشی من اگه کاری میکنم بخاطر خودت هست
_ میدونم !.
بعدش خم شد گونم رو بوسید
_ اگه کاری داشتی به مهشید بگو از این به بعد باید حواسش همش بهت باشه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد ، بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ آرامش
_ جان
_ زودتر باید حامله بشی دوست دارم بچم بدنیا بیاد !
_ بچمون
نگاه عمیقی بهم انداخت و لب زد :
_ بچمون !

خوشحال بودم از اینکه کیارش داشت به من اهمیت میداد این کارش واسه من کلی ارزش داشت
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ امروز خیلی خوشحال هستی چیزی شده ؟
_ آره
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چی ؟
_ شما میدونستید که کیارش واسه من یه پرستار استخدام کرده
لبخندی محوی روی لبهاش نقش بست و گفت :
_ نه نمیدونستم داری جدی میگی ؟
چشمهام برق شادی زد با ذوق شروع کردم به تعریف کردن واسش وقتی حرفم تموم شد با مهربونی بهم چشم دوخت :
_ تو واسه کیارش اهمیت زیادی داری واسه همین هست که همچین کاری انجام داده
_ کیارش هم واسه من خیلی زیاد اهمیت داره خاله عسل من دوستش دارم !
این اولین بار بود داشتم بهش اعتراف میکردم ، چشمهاش گرد شد و پرسید :
_ الان تو داری اعتراف میکنی کیارش رو دوستش داری ؟ عاشقش شدی ؟
صادقانه جوابش رو دادم :
_ آره
_ من فکر میکردم بخاطر سقطی که داشتی ازش متنفر باشی واسه همین …
_ من ازش متنفر نیستم به هیچ عنوان اما چون کیارش اون موقع فقط عصبانی شده بود قرار نیست با کینه ی الکی زندگیمون رو جهنم کنیم
سرش رو تکون داد و لبخند روی لبش عمیقتر شد …

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت121 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا