آخرین مطالب

رمان رویاهای سرکش پارت 48

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان وارد شوید

تنها کاری که نکرد لبخند زدن بود و من می‌توانستم ببینم که حواسش پرت بود.

بنابراین بیشتر به سمتش خم شدم و پرسیدم: «همه‌چیز روبه‌راهه؟»

جواب نداد، در عوض به من اطلاع داد: «به زودی حرکت می‌کنیم.»

دوباره لبخند زدم و زمزمه کردم: «محشره.» سپس پرسیدم: «وقتی حرکت می‌کنیم می‌تونم بیام روی عرشه و تماشا کنم؟»

سرش را تکان داد. «به خواب نیاز داری کوچولو.»

من هم سرم را تکان دادم. «فری، من اصلاً خسته نیستم.» و این حقیقت داشت، حس عجیبی داشتم ولی خسته نبودم.

جواب داد: «خیلی‌خب. پس من باید روی هدایت کشتیم به بیرون از خلیج تمرکز کنم و افرادم هم باید روی به راه افتادن تمرکز کنن. هیچ کدوم از ماها نیاز نداریم نگران همسر کنجکاوم باشیم که وقتی داره این طرف و اون‌طرف سرک می‌کشه برای خودش دردسر درست می‌کنه. بنابراین ازت می‌خوام توی کابین بمونی و با تلسکوپت به یه عالمه هیچی نگاه کنی.»

هوم، ولگرد.

هرچند می‌توانستم درک کنم که چرا چنین چیزی می‌خواست و همین‌طور می‌توانستم این کار را برایش انجام بدهم.

تسلیم شدم: «باشه.» اصرار کردم: «ولی بعداً می‌تونم توی کشتی بگردم؟» و او دوباره سرش را تکان داد، اصلاً به منفی بودن جوابش ربطی نداشت، بلکه به خاطر این بود که اصلاً عادت نداشت در کاری تسلیم شوم و هنگامی که در نگاه گرمش نگاه کردم فهمیدم که این کارم عصبانی‌اش نکرده بود. ولی گوشه لب‌هایش هم به لبخندی تاب نیفتاده بود.

«وقتی راه افتادیم، اسکایلار تو رو توی کشتی می‌گردونه.»

با ملایمت گفتم: «عالیه.» او را از نظر گرفتم و حس کردم فکرش جای دیگری بود ولی مطمئن نبودم روی هدایت کشتی به بیرون از خلیج باشد.

سر تکان داد و دستش از روی صورتم پایین افتاد ولی پیش از این‌که برود دستش را گرفتم.

صدایش زدم: «فری.» ایستاد و ابروهایش بالا رفتند. سؤالی که کمی پیش پرسیده بودم را تکرار کردم: «همه‌چیز روبه‌راهه؟»

این بار بلافاصله جواب داد: «وقتی توی دریا و در محاصره افرادم باشی که مطمئن مسمومت نمی‌کنن و یه خنجر توی تنت فرو نمی‌کنن همه‌چیز روبه‌راه می‌شه.»

وای پسر.

انگار یک نفر با وجود شهر جدید معرکه، روسپی‌ها، کشتی‌های بادبانی و کابین خفن کاپیتان که انگار مستقیم از یک فیلم بیرون آمده بود، هنوز ذهنش درگیر اتفاق‌های آن شب بود.

بنابراین، به سمتش رفتم و بازوهایم را به دورش پیچیدم.

خودم را به او چسباندم و سرم را بلند و نجوا کردم: «عسلم، من خوبم.»

جواب داد: «درسته.» و بازوهایش را به دورم انداخت.

سرم را به یک سمت کج کردم و لبخند بزرگی به او زدم. «و داریم می‌ریم ماجراجویی.»

پیش از این‌که نجواکنان شروع به حرف زدن کند، نگاهش دوباره صورتم را از نظر گذراندند. «همین طوره فینیِ من.»

نتیجه‌گیری کردم: «پس همه‌چیز خوبه.» و به تاریکی خانه کرده توی چشمانش نگاه کردم.

هوم. شاید همه چیز روبه‌راه نبود.

فشاری به او دادم و پرسیدم: «فری.»

با صدای آرامی گفت: «من باهاش خوابیده بودم.» و حس کردم با این حرفش ابروهایم در هم گره خوردند و بدنم منقبض شد.

پرسیدم: «چی؟»

تکرار کرد: «من باهاش خوابیده بودم.» یکی از دستانش بالا آمد و دور گردنم نشست، کمی خم شد و صورتش به من نزدیک‌تر شد. دوباره گفت: «من باهاش خوابیده بودم.» و ادامه داد: «و شب اولی که برگشته با تازه عروسم برگشته بودم ازش خواستم سر میز غذا حاضر بشه و مادرت هم گفت که من با این کارم به اون امید داده بود که اون زن می‌خواسته دوباره تختم رو گرم کنه، که فینی، حالا برات قسم می‌خورم که اهمیت نداره وقتی عصبانی بودم چی بهت گفتم. ولی اون زن تخت من رو دوباره گرم نکرده.»

داشت در مورد ویولا حرف می‌زد.

به خبرهایی که برای من و فری خبر تازه‌ای نبودند، سر تکان دادم و فری به حرف‌ زدن ادامه داد.

«اصلاً نمی‌دونستم شخصیت ضعیفی داره. اصلاً فکر نمی‌کردم زمانی که با من گذرونده بود باعث به وجود اومدن دلباختگی‌ای بشه که به تو آسیب برسونه چه برسه به این‌که شخصاً توی نقشه‌ای شرکت کنه که هدفش کشتن همسر من باشه.»

وای پسر.

«فری-» سعی کردم فشار دیگری که داشت به بازوهایم می‌داد را متوقف کنم ولی بیشتر خم و نزدیک‌تر شد و به حرف زدن ادامه داد.

«ولی این کار رو کرد و من خطری که باهاش روبه‌رو شدی رو می‌شناختم و این دست من نبود که اون شیشه زهر رو توی لیوان ریخت و اون رو برات آورد ولی این اعمال من بود که باعث کارهایی بود که اون زن مرتکب شد و این مصیبت بزرگتر شد. یه زن زندگیش رو از دست داد و زن دیگه‌ای هم نزدیک بود زندگیش رو از دست بده و اون زن زندگی منه. پس نه، کوچولو هیچ‌چیزی روبه‌راه نیست.»

خیلی‌خب، انگار کاملاً مطمئن بود می‌خواهد خودش را عذاب بدهد، کاری که واقعاً هیچ معنایی نداشت و کاملاً به احساس عمیق عذاب وجدانی متکی بود که اصلاً و به هیچ وجه هیچ معنایی نداشت.

و در آخر، مجبور شدم مانعش شوم.

در تلاش برای این کار، دست‌هایم را روی سینه‌اش بالا بردم و آن‌ها را در دو سمت گردنش گذاشتم و زمزمه کردم: «اتفاقی که افتاد تقصیر تو نبود.»

«مخالفم فینی.»

فشاری آرام به او دادم و تکانش دادم. «فری اشتباه می‌کنی.»

«خودت رو جای من بذار عشق من و بهم بگو…» دست او هم فشاری به من داد و گفت: «حتی اگه هر کسی بود به جز این زن به خصوص، یعنی این زنی که در موردش با هم دعوا کرده بودیم و بهش حساس بودی. دعوایی که تحریکم کرد کار غیرعاقلانه‌ای بکنم که باعث به وجود اومدن شکافی در بین‌مون شد. شاید حالا نه ولی احتمالاً ممکنه بعداً در مورد اون و در مورد اعمال بی‌خردانه من و این‌که ممکن بود چه پیش‌آمدی داشته باشن فکر کنی. حالا با وجود اتفاقاتی که افتاده و با وجود این‌که می‌دونی اگه اتفاقات امشب کمی تغییر می‌کرد ممکن بود چه اتفاقی بیفته چه احساسی داری؟»

خیلی‌خب، حق داشت.

با ملایمت گفتم: «خیلی‌خب، در این مورد حق با توئه ولی در موردش فکر کن. اگه جامون رو عوض کنیم و من توی بغلت بودم و حالم خیلی به خاطر اتفاقی که افتاده، بد بود و درک می‌کردی که واقعاً و حقیقتاً تقصیر من نبوده، در تلاش برای این‌که حالم رو بهتر کنی، برام توضیح نمی‌دادی که هرکسی مسئولیت کارهای خودش رو داره؟

ما با هم بحث کرده بودیم و دیگران هم وقتی عصبانی هستن کارهای دیوانه‌واری انجام می‌دن. عصبانی بودی و اون کار رو کردی. همه آدم‌ها چنین کارهایی می‌کنن. تو ازش خواستی که به میز ما خدمت کنه، همین. هیچ قولی بهش نداده بودی. این کارت رو توی سر خودش چرخانده بود و اون زن دست به ارتکاب اون کار زد ولی خودش این کار رو کرده نه تو. تقصیر خودت نیست که کارت توی تخت عالیه.» با شنیدن حرف‌هایم آرام پلک زد.

ولی من به حرف زدن ادامه دادم. «خب فکر می‌کنم که هست. اگه می‌خواستی که کارت توی تخت بد باشه، فکر می‌کنم می‌تونستی این کار رو بکنی. هرچند ازت می‌خوام الان دیگه این کار رو شروع نکنی.»
«فینی-»

«چون خیلی مزخرف می‌شه، برای من البته.»

«فینی-»

«و من سعی نمی‌کردم کسی رو مسموم کنم بنابراین فکر می‌کنم من نباید تنبیه بشم.»

دستش که روی گردنم بود، فشاری دیگر به من داد، با دقت بیشتری روی او تمرکز کردم و دیدم گوشه لب‌هایش بالا رفته بودند.

پرسید: «حرفت تموم شد؟»

در جواب پرسیدم: «حس بهتری داری؟»

فری جواب داد: «بله.» و من بیشتر خودم را به او چسباندم.

با ملایمت گفتم: «پس بله.»

سرانجام لبخند تمام و کمالی به من زد، سپس یکی از دست‌هایش به دورم پیچید و دست دیگرش سُر خورد و بین موهایم رفت، این‌طوری توانست سرم را برگرداند و گونه‌ام را به سینه‌اش بچسباند.

و آن لحظه من هم حالم بهتر شد.

سپس پیش از این‌که نفس عمیقی بکشد، بالا و پایین رفتن سینه‌اش را حس کردم. «ممنونم همسر.»

با هر دو دستم که به دورش بود، فشاری به او دادم و در جواب زمزمه کردم: «قابلت رو نداره شوهر.»

چند ثانیه‌ای من را چسبانده به خودش نگه داشت، هنگامی که فشار دستانش به دورم کم شد به همان حالت قبلم برگشتم، سرم را عقب بردم و دیدم که داشت به من نگاه می‌کرد.

«وقتی داری کابینم رو بررسی می‌کنی، هیچ چیزی رو جابه‌جا نکن، چون نمی‌تونم پیداش کنم.»

چقدر عجیب. کاملاً من را می‌شناخت.

خنده آرامی سر دادم و سر جنباندم. «باشه تلاشم رو می‌کنم.»

پیش از این‌که سرش را پایین بیاورد دهانش لب‌هایم را لمس کند، نیشش را برای من باز کرد. سپس با صدای آرامی گفت: «باید راه بیفتیم.»

در چشمان زیبایش خیره شدم و سر تکان دادم.

لحظه‌ای در نگاه خیره‌ام چشم دوخت و بعد رهایم کرد.

تقریباً به در رسیده بود که نامش را صدا زدم. برگشت و به من نگاه کرد و منتظر ماند.

پرسیدم: «اسم کشتیت چیه؟»

خیلی عادی جواب داد: «فینی.» حس کردم سانتی‌متر به سانتی‌متر بدنم قفل کرد.

سپس آرواره‌ام آزاد شد و توانستم با نفسی حبس شه بپرسم: «چی؟»

فری بدون هیچ تردیدی جواب داد: «وقتی تصمیم گرفتم که باید با من سفر کنی و تو هم در آخر هیجان زیادی از خودت نشون دادی، ثبت کشتی رو تغییر دادم و اسم هم از روی بدنه کشتی پاک شد، اسم جدیدش روی اون کشیده و اسم فینی روش گذاشته شد.»

وای.

خدای.

من.

این کار را نکرده بود!

به شوهرم نگاه کردم که صبورانه ایستاده بود ولی به وضوح مشخص بود که دلش می‌خواست وقتی حرفش را کامل متوجه می‌شدم آن‌جا نباشد.

مبهوت شده بودم. کل بدنم احساس گرما می‌کرد، قلبم حس سبکی داشت و می‌دانستم که آن باتلاق ماسه‌ای داشت به چانه‌ام نزدیک می‌شد.

و قطعاً حتی ذره‌ای قصد نداشتم که حرکتی کنم تا خودم را از آن بیرون بکشم.

زمزمه‌کنان گفتم: «قبلاً اسمش چی بود؟»

جواب داد: «اسکادی.» حتی با این‌که آماده رفتن بود ولی وقت گذاشت تا توضیح بدهد. «روایات باستانی می‌گن که اسکادی شجاع بود ولی همین‌طور می‌گن که اون دختر کوهستان‌ها رو ترجیح می‌داد. زمانی نیاز بود اسمش اسکادی باشه. اون زمان گذشته به خاطر این‌که فینی من می‌تونه هر جایی که بخواد باشه که مطمئنم شامل این هم می‌شه که توی دریاها سیر کنه.»

بله، کاملاً من را می‌شناخت.

با صدای آرامی قول دادم: «به بیشترش هم می‌رسم.»

فری با صدای آرامی جواب داد: «می‌دونم که این‌کار رو می‌کنی عشق من.» سپس به همان آرامی قبل و با محبت ادامه داد: «هرچند اگه همین‌طوری ادامه بدیم دیگه به جایی نمی‌شه رسید.»

به او لبخند زدم. «می‌تونیم کمی معطل کنیم، بریم بیرون، به یکی از اون میخونه‌های کنار بارانداز، نوشیدنی بخوریم و من هم می‌تونم با چندتا از اون روسپی‌ها حرف بزنم.»

شروع به خندیدن کرد و سرش را تکان داد. «می‌بینم که این‌ها وسوسه‌ت کردن کوچولوی من، ولی باید همین حالا بهت اطلاع بدم که نه حالا و نه وقتی که برگشتیم به خواسته‌ت نمی‌رسی، هرگز به یکی از اون میخونه‌ها نمی‌ری تا یه نوشیدنی بخوری و با روسپی‌ها صحبت کنی.»

نیشم را برایش باز کردم.

این را هم می‌دیدیم.

تصمیم گرفتم این را نگویم و در عوض دستور دادم: «برو و کشتیت رو هدایت کن شوهر جذابم. من یه سری سرک کشیدن توی جاها و کاغذهای مهم و جابه‌جا کردن ابزارهایی دارم که باید انجامشون بدم.»

حینی که به سمتم می‌آمد، لبخند دندان‌نمایی زد، چانه‌ام را با دستش قاب گرفت و دوباره لب‌هایم را بوسید، این بار محکم‌تر و طولانی‌تر ولی آن‌قدرها هم برای من محکم وطولانی نبود.

سپس، انگشتانش آرام روی چانه‌ام کشیده شد و رهایم کرد. به چشمانم لبخند زد، برگشت و از کابین بیرون رفت.

پس از رفتنش مدتی به در خیره شدم و به این فکر کردم که در کشتی زیبایی ایستاده بودم که مردی زیبا نام من را روی آن گذاشته بود.

بله من در کشتی زیبایی ایستاده بودم که مرد زیبایی نام من را روی آن گذاشته بود.

سپس لبم را گاز گرفتم، با وجود این‌که لبخند می‌زدم لبم را گزیدم.

بعد توجهم را به سر کشیدن و جابه‌جا کردن کاغذها و ابزار برگرداندم.

پایان فصل

فصل بیست و یکم
چای آدلا

یک هفته و نیم بعد…

چشم‌هایم آرام آرام باز شدند و مخمل دیدم، احساس سنگینی و گرما می‌کردم به جز در پاهایم که عملاً به دور یک پتوی خزدار پیچیده شده بودند.

توی تخت و در کابین فری و تنها بودم.

سپس صدای به هم سابیده شدن کاغذ شنیدم، نفس آرامی کشیدم و روی ساعد یک دستم بلند شدم تا به سمت میز نگاه کنم.

شوهر جذابم با یک ریش یک هفته و نیمه که باعث می‌شد به شکل قابل بحثی جذاب‌تر شود، داشت با کاغذهای روی میزش ور می‌رفت.

صدا زدم: «سلام» سرش بالا آمد و چشم‌های سبز-قهوه‌ای‌اش به من نگاه کردند.

سپس نگاهش پر از رخوت شد، این نگاه پر رخوت ادامه پیدا کرد و به جاهای مختلف بدنم کشیده، هیچ چیزی نگفت ولی صاف روی صندلی‌اش نشست و صندلی‌اش را کمی به یک سمت جابه‌جا کرد.

مجبور نبود یک کلمه حرف بزند، می‌دانستم این حرکتش چه معنایی داشت.

پاهایم را از دور پتو باز کردم و به روب‌دوشامبر بلند پنبه‌ای نرمم که در قسمت پایین تخت قرار داشت چنگ انداختم و پاهایم که جوراب‌های کشمیر نرم پوشیده بودند روی زمین چوبی قرار گرفتند. روب‌دوشامبر را روی لباس‌خواب ساتنم پوشیدم و سلانه سالانه در کابین به سمتش قدم برداشتم. هنگامی که به صندلی‌اش رسیدم کمربند روب‌دوشامبرم را گره زدم. بازوهایش به دور کمرم قلاب شدند و با ملایمت من را روی پاهایش نشاند.

هنگامی که جای گرفتم، هر دو بازویش به دورم پیچیده شدند، سرش به سمت سرم خم شد و زمزمه کرد: «بوسه صبح‌بخیرم رو الان می‌گیرم فینی کوچولو.»

نیشم را برایش باز کردم.، دست‌هایم را روی سینه مثل سنگ محکمش گذاشتم و خودم را به او چسباندم، سرم را عقب بردم و دهانم را در اختیارش گذاشتم.

بعدش او بوسه صبح‌بخیرش را گرفت. این اولین بار نبود که بوسه صبح بخیرش را وقتی توی کابینش روی پایش و در پشت میزش نشسته بودم می‌گرفت. به جز این‌جا همیشه من را در تختش بیدار می‌کرد، وقتی هنوز خودش هم توی تخت بود. چند باری هم وقتی از سر انجام کاری برمی‌گشت من را بیدار می‌کرد و بوسه‌اش را می‌گرفت. ولی بیشتر از این نبود. تقریباً هر روز با او از خواب بیدار می‌شدم.

تک تک روزها.

پلیورش را در دستانم می‌فشردم و به خاطر آغوشش نسبتاً به ### افتاده بودم که سرش را بلند و نجوا کرد: «یعنی هیچ‌وقت از مزه‌ت سیر می‌شم؟»

خدایا، امیدوار بودم نشود.

البته که این را نگفتم. در عوض نیشم را برایش باز کردم و گفتم: «ممکن نیست. من جیگر‌م.»

حینی که سؤالش را می‌پرسید، تبسمی کرد و من را بیشتر به سمت خودش کشید. «جیگر؟»

برایش توضیح دادم: «یعنی خوشمزه.»

پیش از این‌که موافقت کند، لبخندش به خنده‌ای تبدیل شد. «البته که هستی کوچولوی من.»

بیشتر به او چسبیدم، یک دستم را بلند و چانه زبرش را نوازش کردم و پیش از این‌که زمزمه‌کنان حرف بزنم، نگاهم به دهانش افتاد. «تو هم خوشمزه‌ای.»

پیش از این‌که یک بوسه صبح‌بخیر دیگر بگیرد، لب‌هایش را تماشا کردم که زمزمه کردند: «خدایان.» این یکی طولانی‌تر، عمیق‌تر، خیس‌تر و خیلی بهتر بود.

هوم. قطعاً بهتر بود.

به او چسبیده بودم، هنگامی که دهانش را از لب‌هایم جدا کرد، یک بازویم به دور شانه‌هایش پیچیده و دیگری در موهای ضخیمش فرو رفته بود. لب‌هایش روی گونه و از آن‌جا تا زیر گوشم پیش رفتند و همان‌جا با صدای آرامی شروع به حرف زدن کرد.

«متأسفانه امروز صبح وقت ندارم همسر. باید تاد و کِل رو تا پنج دقیقه دیگه ببینم. پس فردا به خشکی می‌رسیم و باید حسابی عجله کنیم. امروز صبح باید نقشه‌ها رو نهایی کنیم.» سرش بلند شد و نگاهش با نگاهم تلاقی کرد. «ولی بعد از اون آزادم. سکان رو به تاد می‌دم، تو رو این‌جا می‌بینم و در رو قفل می‌کنیم.»

می‌دانستم معنی قفل کردن در چه بود. همین‌طور افرادش هم معنای آن را می‌دانستند.

معرکه بود. چیزی بود که انتظارش را می‌کشیدم.

فری ادامه داد: «ولی حالا، باید برم. دلت می‌خواد از اسکایلار بخوام برات صبحانه بیاره؟»

با اشاره به اسکایلار حس خوب صبحم به فنا رفت.

در این مدتی که توی کشتی بودم اسکایلار به من عادت نکرده بود. فری توضیح داده بود که به این خاطر بود که اسکایلار پسر یکی از افرادش بود ، مردی که متأسفانه در طی یکی از مأموریت‌ها مرده بود. (احتمالاً به خاطر این‌که تک تک مولکول‌های اکسیژن توی اتاق را با نفس عمیقم داخل کشیده بودم و در واقع احساس می‌کردم رنگ صورتم پریده بود، فری برایم توضیح داده بود که این اتفاق خیلی نادری بود.) که این یعنی اسکایلار فقط با همسر آن مرد بزرگ شده بود.

با آن داستان‌هایی که فری برایم تعریف کرده بود، زن خوبی نبود، مهربان، منصف، صبور و عاقل نبود. (داستان‌هایی که باعث شدند قلبم درد بگیرد.)

فری فهمیده بود که پسرک روزگار خوبی نداشت و او را گرفته بود (بله هیچ انتخاب دیگری برای مادرش نگذاشته بود و در حقیقت به خاطر این کارش خوشحال بودم.) و حالا اسکایلار به فری خدمت می‌کرد و تا وقتی هم که به اندازه کافی بزرگ می‌شد تا برای خودش تصمیم بگیرد، به او خدمت می‌کرد.

بنابراین، اسکایلار در حضور خانم‌ها خیلی خجالتی و گوشه گیر بود و این اصلاً جای تعجب نداشت. همچنین این یعنی فری معمولاً به جای من با اسکایلار صحبت می‌کرد. این به درخواست من بود، بیشتر هم به خاطر این بود که اسکایلار به من عادت نمی‌کرد و مهم هم نبود که من چقدر آرام و با محبت با او صحبت می‌کردم.

به این نتیجه رسیدم که او را معذب می‌کردم، بنابراین تصمیم گرفتم با دوری کردن از او جلوی اذیت شدنش را بگیرم و فری هم با درخواستم موافقت کرد.

مطمئن نبودم پسری که مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود باید در یک کشتی با کلی مرد قلدر که متوجه شدم با او هم مانند یک قلدر رفتار می‌کنند و بدون محبت هیچ زنی در یک کشتی خدمت کند. چیزی که کاملاً از آن اطمینان داشتم این بود که اگر نصف داستان‌هایی که شنیده بودم حقیقت داشتند، جای او در کشتی فری با دار و دسته خش و قلدر فری خیلی بهتر از در کنار مادرش بود.

همین‌طور مطمئن بودم که فری را حتی بیشتر دوست داشتم چون از خط مشی خودش خارج شده بوده تا از پسرک مراقبت کند. مراقبتش شاید همراه با محبت نبوده باشد ولی نمی‌شد این را انکار کرد که به او اهمیت می‌داد.

سر جنباندم و به سؤالش جواب دادم: «بله و آب برای شستشو.»

فری نجوا کرد: «خیلی‌خب.» خم شد تا پیشانی‌ام را ببوسد، سپس بلند شد، من را هم با خودش بلند کرد و روی پاهایم گذاشت. بعد سرش را پایین آورد و به من نگاه کرد. «برنامه‌ت برای امروز چیه؟»

«تمرین تیراندازی با آنار، بعد کار با چاقو با لوند.»

سرش را تکان داد و شروع کرد به خندیدن.

متوجه شده بودم که دخترها چندتا از بلوزها، پلیورها و شلوارهای شاهزاده‌خانم را برایم در چمدان گذاشته بودند و از آن‌جایی که خود همیشگی‌ام بودم، امتحان‌شان کردم. اولین باری که در این جامه ظاهر شدم، آشوبی به پا کردم. این آشوب فری را در پی داشت که در سکوی سکان ایستاده بود و چنان به آسمان‌ها نگاه می‌کرد که انگار منتظر بود خدایان پیامبری برایش بفرستد. ولی حتی یک کلام هم نگفت و من از این کارش هم خوشم آمد.

همین‌طور از آنار شنیده بودم که آن‌ها تیر و کمان من را هم جمع کرده و به او داده بودند تا با وسایل خود بسته بندی کند چون در چمدان‌های خودم جا نمی‌شد. پیشنهاد داده بود با او کار کنم و من هم پذیرفته بودم. یک روز وقتی داشتم با تیر و کمان تمرین می‌کردم، سر و کله لوند پیدا شده و پیشنهاد داده بود تا به من مبارزه با چاقو را یاد بدهد. پیشنهاد او را هم پذیرفته بودم.

فکر می‌کردم هر دوی این کارها اهمیت داشتند، با توجه به این‌که سوفن این کارها را بلد بود و به خاطر تمرین‌های خیلی زیادی که داشته، نمی‌توانستم مانند او در این کار خوب باشم، دست‌کم اگر جاسوس‌ها حواسشان به من می‌بود با این کار دیگر تازه‌کار به نظر نمی‌رسیدم. (و مطمئناً هم حواس جاسوس‌ها جمع من بود.)

دیگر به این اشاره نمی‌کنم که خودم هم دوست داشتم یاد بگیرم.

اوریون پیشنهاد داده بود به من شمشیربازی یاد بدهد و پیشنهاد او را هم پذیرفته بودم ولی فهمیدم که به سختی می‌توانستم یک شمشیر را بلند کنم، خیلی خیلی سنگین بودند. هیچ‌کسی در کشتی شمشیری نداشت که من بتوانم بلندش کنم. بنابراین تصمیم گرفتیم همان مبارزه با چاقو را یاد بگیرم تا بتوانند شمشیری پیدا کنند که من بتوانم از آن استفاده کنم.

بنابراین وقتی فری روزهایش را با هدایت کشتی‌اش می‌گذراند و همراه برادرانش برای یورشی که در پیش داشتند نقشه می‌کشید (وقت‌هایی که خودش را با من توی کابینش محبوس نکرده بود.) من وقتم را با پرتاب تیر، رقصیدن به روی عرشه وقتی که لوند سعی می‌کرد به من چاقو بزند و بازی‌های چندجانبه‌ توبل و میرکین انجام می‌دادم وقتی که مردها به من یاد می‌دادند چطور تقلب کنم. (وقتی با فری در کابینش محبوس نشده بودم و زمانی که فری و من کار لذت بخش دیگری برای انجام دادن نداشتیم، فری هم زمانش را با آموزش تقلب کردن می‌گذراند.)

در دنیایی دیگر من زمان‌بندی روزم را خودم انجام می‌دادم.

فری با صدای عمیق و خوشی ملایمی به حرف درآمد و توجه‌ام را به خودش برگرداند: «خیلی‌خب کوچولو، بعد از این‌که کار تمرینت با نمایش دادن اون باسن دوست داشتنیت با اون شلوار تنگت تموم شد، و مطمئن شدی که تک تک افرادم امشب توی خوابگاهشون دست به خشتک می‌خوابن و به باسنت فکر می‌کنن اون وقت ظهر توی این کابین به دیدنم بیا.»

به او نگاه کردم و پلک زدم. زمزمه کردم: «اون‌ها این کار رو نمی‌کنن.»

فری جواب داد: «می‌کنن.»

«نه نمی‌کنن.» هنوز هم زمزمه می‌کردم.

فری پرسید: «فینی، آیا من یه مرد هستم؟»

جوابی که مثل روز روشن بود را به او دادم. «بله.»

«پس می‌دونم که این کار رو می‌کنن.»

اعتراض کردم: «ولی، من زن تو هستم و تو گفتی اون‌ها-»

فری حرفم را قطع کرد: «زل نمی‌زنن و علاقه‌شون رو آشکار نمی‌کنن و این هم به خاطر ناخوشنودی منه. ولی من که افکارشون رو کنترل نمی‌کنم. می‌بینن، چیزی که می‌بینن یه تصویر دل‌انگیزه که در پشت چشم‌هاشون و توی مغزهاشون مثل داغ می‌سوزونه و حک می‌شه، بنابراین فراموش نمی‌کنن.»

وای خدا.

پیشنهاد دادم: «شاید باید دیگه شلوار نپوشم.» ولی فری لبخند شریرانه‌ای زد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد.

«می‌پوشی عشق من، اگه نپوشی من نمی‌تونم خرامیدن تو با این باسن زیبا و توی چشمت رو دور و بر عرشه ببینم و خوشبختانه وقتی شب‌ها توی تخت هستم، یه همسر دارم که خداروشکر خیلی خیلی خیلی بهتر از دست به خشتک بودنه.»

هوم درست بود.

همین‌طور علت این‌ را توضیح می‌داد که چرا فری در مخالفت با شلوار پوشیدنم یک کلمه هم نگفته بود.

و در آخر، این حرفش باعث شد در جاهای مختلفی از بدنم احساس گرما کنم.

زیر لب گفتم: «حقیقت داره.» و فری سرش را عقب انداخت و قهقهه زد.

هنگامی که دوباره سرش را پایین آورد، دستش را بالا آورد، سرم را گرفت و من را به سمت خودش و رو به بالا کشید تا باری دیگر لب‌هایش را روی پیشانی‌ام بگذارد.

وقتی رهایم کرد، در چشمانم نگاه کرد و با ملایمت گفت: «تا بعد عشق من.»

با ملایمت جواب دادم: «تا بعد عزیزم.»

به من لبخند زد و من او را تماشا کردم که از کابین بیرون رفت.

سپس به سمت چمدان‌هایم رفتم، جلوی یکی از آن‌ها روی زانوهایم نشستم. بازش کردم و شروع به گشتن در آن کردم تا تصمیم بگیرم قرار بود امروز چه بپوشم.

هنگامی که داشتم در چمدان‌ها می‌گشتم ذهنم حول محور این یک هفته و نیم گذشته و چیزهایی که یاد گرفته بودم می‌چرخید.

یکی از آن‌ها داستانی در مورد کِل بود. ملوان ژنده‌ای که اولین شب ورودم به کشتی دیده بودم. کِل اولین کسی بود که در اولین کشتی فری مشغول به کار شده بود. هنگامی که کِل به سختی یک لِنج کوچک را هدایت می‌کرد، فری از او فرمان می‌برد و وقتی هم که فری از ارثیه‌ای که مادربزرگش یوژنی برایش گذاشته بود استفاده کرد تا سفارش ساخت اولین کشتی بادی‌اش را بدهد و بعد به دریا انداخته شد، این او بود که برای فری کار کرده بود.

و کِل از همان اول همراه فری بود.

می‌توانستم بگویم کِل و فری به هم نزدیک بودند. (هرچند فری هم همین را به من گفته بود.) رابطه‌شان مثل مردهایی نبود که تمام مدت همدیگر را در آغوش می‌گرفتند و یا مشت‌هایشان را به هم می‌کوبیدند. ولی هیچ شکی در صمیمیت‌شان وجود نداشت. این صمیمیت وجود داشت. در اعماق وجودشان و فری برای من توضیح داد که کِل همه چیزهایی که می‌دانست را به او یاد داده بود و بعد وقتی فری روی پای خودش ایستاد، احترام کِل را به دست آورده بود چون فری به شیوه‌ای زندگی می‌کرد که مرتباً در حال یادگیری بود.

خوشبختانه، فری به من گفته بود که او به خاطر این‌که داشت نقشه قتل من را می‌کشید نبود که شب اول طوری به من نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست من را از روی عرشه به آب بیندازد. گفت علت این‌که کِل طوری به من نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست من از کشتی پایین بیندازد این بود که اصلاً خوشش نمی‌آمد زن‌ها روی عرشه کشتی باشند. بعلاوه فکر می‌کرد که همه زن‌ها فقط به یک درد می‌خوردند و با این‌که به اندازه کافی از آن‌ها شناخت داشت ولی معتقد بود که همه آن‌ها فقط برای همان یک چیز تمرین می‌کردند.

به هر جهت با این که اکثر آدم‌ها به خاطر این‌که روشن‌فکر بودم و رفتار گرم و دوستانه‌ای داشتم و یا می‌توانستم با آن‌ها رفتار گرم و دوستانه‌ای داشته باشم از من خوششان می‌آمد، کِل حتی ذره‌ای هم یخش آب نشده بود.

چیز دیگری که فهمیده بودم هدف این مأموریت کشف یادگار الفین بود که اهمیت زیادی داشت. ظاهراً لانوینی‌های زیادی قرن‌ها تلاش کرده بودند آن را پیدا کنند. شایعات زیادی در مورد تلاش‌های بی‌شماری که شده بود وجود داشت ولی در نهایت همه این تلاش‌ها بی‌فایده بودند. فری خودش از وقتی مهاجم بودن را شروع کرده بود، سه بار نقشه کشیده و به این کار دست زده بود و همه‌ تلاش‌هایش هم پایانی ناامیدکننده داشتند.

به من گفته بود که برای این یکی هم امید زیادی نداشت. با این حال گفته بود که این بار اطلاعاتش از هر سه بار دیگر واقعی‌تر به نظر می‌رسید.

صرف نظر از این‌که یک یادگار باستانی بود، شاخه‌ای از یک درخت آدِلا یا درخت آدِلایی بود که اولین بار الهه آدل خلق کرد، به اندازه کافی اهمیت داشت که برای به دست آوردنش تلاش شود و این همان کاری بود که او داشت انجام می‌اد.

حالا خارج از آب‌های لانوین و توی دریای سرزمین میانه بودیم. آن‌طور که به فری اطلاع داده شده بود، یادگار در دستان فابین بود، که معشوق برودریک پسرعموی سوفن و پسر پادشاه بالدور بود.

فری چیز زیادی در مورد برودریک نگفته بود ولی با دودوتا چهارتایی که کردم متوجه شدم خیلی از او خوشش نمی‌آمد. در مورد فابین چیز کمتری گفته بود ولی با آن چیزی که در مورد او گفته بود نیازی به دودوتا چهارتا هم نبود. ابداً از فابین خوشش نمی‌آمد. حس می‌کردم اگر برودریک فابین رو به عنوان معشوقش انتخاب نمی‌کرد، احتمالاً فری بیشتر از او خوشش می‌آمد.

فری محتاطانه به من اطلاع داده بود که این مأموریت پیچیده‌ای بود. و پیچیده بود چون فری همین اواخر در سرزمین میانه بود و مأموریت خطرناکی هم در آن به انجام رسانده بود. این هم راز بود. همچنین از نظر سیاسی هم حساس بود. و در آخر، پدرم در این مورد نمی‌دانست و این عدم اطلاعش اصلاً تصادفی نبود. این چیزی بود که فری قطعاً برایش نقشه کشیده بود.

به خاطر این بود که فری تمایل داشت در مورد این نوع مأموریت‌ها بعد از این‌که موفق می‌شد به آتیکوس بگوید. دلیلش هم این بود که اگر همه چیز بد پیش می‌رفت آتیکوس می‌توانست ادعا کند که اصلاً از این مأموریت خبری نداشت. البته مگر این‌که پدرم خودش از فری خواسته باشد که آن مأموریت را به انجام برساند.

دیگر اثر نویسنده و مترجم این رمان رمان تبار زرین میبشاد بخوانید

اثرجدید نویسنده رمان تبار زین و رویاهای سرکش با نام دایره دوستی از اینجا بخوانید

توجه:

با توجه به حفظ حقوق نویسنده این رمان

کانال اصلی تلگرام نویسنده این رمان زیبا برای دوستانی که مایل هستند پارت های این رمان را سریعتر از سایت ها بخوانند قرار داده شد.

جهت اتصال به کانال اصلی رمان رویاهای سرکش با توجه به اطمینان از اتصال شما به تلگرام اتصال به کانال اصلی تلگرام رمان رویاهای سرکش کلیک کنید

نوشته رمان رویاهای سرکش پارت 48 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن