آخرین مطالب

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۶

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

ابی از لیوان برام پر کرد و من یه نفس سر کشیدم که اون برگه ها رو به عنوان وکیل ازم خواست امضاشون کنم.
بعد از کارهای مربوط ازم خواست که برای یه روز مشخص به دادسرایی که ادرسش رو به محمد داد بریم.
با هم که از اون ساختمون بیرون اومدیم گفتم: شما برید من میخوام برم حرم.
به سمتم چرخید و گفت: بیاین سوار شید میرسونمتون.
_اخه….
__زودتر بیاید.
لبخندی به این لطفی که در حقم میکرد زدم و سوار ماشین شدم که گفت: میخواهین با مامان برید؟!
_اشرف خانم؟! بله قرار بود ولی به خاطر این مسئله مجبور شدم که تنها بیام.
سری تکون داد و به سمت خونه رفت…
بین راه حرف خاصی رد و بدل نکردیم تا اینکه رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم و گفتم: ممنون واقعا بابت همه چی…
_خواهش میکنم ولی هنوز اتفاقی نیافتاده.
_میشه کمک کنید یه خونه کوچیک اجاره کنم؟!
نگاهش از روبه رو گرفت و گفت: خونه اجاره ای؟!
_بله … ممکن کارمون طول بکشه نمیشه که این مدت مزاحم شما باشیم.
خواست حرعی بزنه که ادامه دادم: لطفا… اینجوری هر دو طرف راحت ترن.
_باشه ولی یکم طول میکشه… بهتون خبر میدم فقط هزینه ای که میتونید بدید رو بهم بگید.
سرم رو تکون دادم و گفتم: حتما….من شرایطم میگم.
قبل از پیاده شدن حس کردم حرفی میخواد بزنه ولی یه تردیدی توی چشماش بود که نمیزاشت.
پیاده شدم و به سمت خونه رفتم… به محص زنگ در رو زدن ارمان ایفون رو برداشت و گفت: ابجی اومدی؟!!
_اره قربونت برم… در باز کن.
در که با تیکی باز شد من وارد خونه شدم اما قبل از بستن در نگاهی با سمت ماشین کردم ‌که نگاهش روی خودم دیدم.
لبخندی زدم به چهره خونسرد و مردونه اش و بعد در خونه رو بستم.
با ورودم به خونه ارمان ذوق زده تو بغلم اومد و گفت: ابجی من کارتونام دیدم بریم بیرون؟!
روی موهاش دست کشیدم و روبا اشرف خانم گفتم: شرمندا اذیتتون که نکرد.
ارمان شاکی نگاهم کرد، اشرف خانم گفت: نه مادر چه اذیتی؟! پسرم خیلی هم بزرگ شده… بهم توی خرد کردن هویچ کمک کرده.
ارمان بادی به غبغب اش انداخت که جفتون هم خندمون گرفت.
_اشرف خانم بریم حرم …
ارمان با شنیدن بیرون رفتن ذوق زده گفت: بریممم‌.. بریم ابجی من خسته شدم.
اشرف خانم هم گفت: اره ولی تا حرم راه زیاده بزار به محمد خبر بدم…
خجالت زده گفتم:بیرون از خونه منتظر هستن.
به سمتم چرخید و گفت: بیرونه؟!
به نشونه تایید سر تکون دادم و گفتم: بله.
بعد از اماده شدن ارمان و اشرف خانم از خونه بیرون زدیم گرچه توی صورت اشرف خانم یه حس هایی از ناراحتی و تعجب بدجوری توی ذوق میزد.
_سلام…
اشرف خانم با نگاه منظور داری به محمدی که از ماشین پیاده شده بود جوابش رو داد و بعد کنارش روی صندلی جلو نشست.
ارمان با دیدن محمد گفت: عمو ما رو کجا میبری؟
محمد نگاه از مادرش که توی ماشین نشسته بود گرفت و بی حواس به ارمانی که قصد داشت خودش در ماشین باز کنه و بشینه گفت: جانم عمو؟!
دستگیر رو برای ارمان کشیدم و بعد از باز کرد در ماشین گفتم: هیچی … شما بشنید.
ارمان به خاطر اینکه اجازه ندادم سوالش رو تکرار کنه ناراحت روش از برگردوند.
من بعد از بستن در خودم هم از سمت دیگه ماشین سوار شدم طوری که پشت اشرف خانم جا گرفته بودم.
بعد از نشستن محمد و روشن کردن ماشین اشرف خانم گفت: مادر ما رو برسون حرم خودت برو به کارت برس.
محمد گفت: چشم حاج خانم.
با رسیدنمون به حرم و پیاده شدن من و ارمان حاج خانم گفت: شما برید منم میام مادر.
با نگاهی به محمد که توی ماشین نگاهش به من و ارمان بود کردم و گفتم: باشه.
بعد پشت به اونا که معلوم بود قراره یه حرفایی بزنن که وجود من و ارمان مزاحم هست به سمت حرم حرکت کردم.
چادر نداشتم پس اول به قسمتی که مخصوص برای چادرهای رایگان بود رفتم.
ارمان که از حضورش بین اون همه خانم خجالت زده و ناراصی بود گفت: ابجی من از مردونه میخوام بیام.
خواستم مخالفت کنم و بگم گم میشی ولی برای اینکه به غرورش بر نخوره در جوابش گفتم: اونوقت ابجیت گم میشه.
با تعجب نگاهم کرد که دستش توی دستم گرفتگ و گفتم بریم.
سرش تکون داد.
بعد از گذشتن از مامورهای ورودی خواهران که به همه چی گیر داد حتی اسپره توی کیفم و وسایل ارایشی که فقطاز نظر اونا لوازم ارایشی بود چون به خط چشم و رژی که از قبل توی کیفم بود و من یادم رفته بود زورشون رسیده بود.
به سمت صحن بزرگ که دقیقا روبه روی ارمگاه امام بود در حال رفتن هستیم که کسی صدام میزنه.
با ترس به عقب برگشتم که با اشرف خانم که نفس نفس میزد و دستش روی سینه اش گذاشته بود روبه رو شدم.
_مادر من گفتم یوا..یواشش… برووو… چرا اینقدر ع…
وقتی دیدم به نفس نفس افتاده از شونه هاش گرفتم روی سکو نشوندمش.
شرمنده ببخشید من با دیدن گنبد همه چیز از یادم رفت.
لبخندی زد و رو به ارمان که همه جا رو با دقت نگاه میکرد گفت: ببین با چه چشمای بر افتاده ای دورش نگاه میکنه.
بعد رو به ارمان ادامه داد: ارمان جان… پسر قشنگم.
ارمان با صدا زدنش به سمتش چرخید که اشرف خانمی که نفسش جا اومده بود گفت: مادر جون واسه کیا دعا کردی با این دل پاکت؟!

ارمان با تعجب گفت: هنوز دعایی نکردم.
لبخندی زدم به این همه کودکانه و پاکیش که اشرف خانم گفت: خب اگه بخوای دعا کنی…
_قراره واسه مامان و بابام دعا کنم که زودتر از پیش خدا برگردن.
قلبم با حرفش ترک خرد، که اشرف خانم خواست با حرفاش ارمان رو قانع کنه.
اما من دیگه نه روحی نه جسمی اونجا نبودم… من پرواز کرده بودم برای دلتنگی هایی که تمومی نداشت، برای بغلی که حسرت یک بار دیگه اش به دلم مونده بود.
_سها جان.
با صدای پر از شوک اشرف خانم بی حواس نگاهش کردم که با چشم به ارمان اشاره کرد و گفت: پسرمون رو نمیبری زیارت کنه؟!
سرم تکون دادم و گفتم: چرا بریم.
هر سه از میون جمعیت گذشتیم و با پا گذاشتن توی اون تیکه از بهشت بدون توجه به اون همه همهمه و تکون های شدید گوشه ای وایستادم و اروم اروم شروع کردم نجوا کردن رو….
اول با شرمندگی بعد با شکایت از بازی سخت سرنوشت و در نهایت دعا برای کمک … برای راه چاره و واسطه شدن پیش خدا.
خدایی که بنده خوبی براش نبودم ولی از اون همیشه مهربونی و بخشش رو دیدم.
با گرفتن دستم به سمت پایین نگاهی انداختم و با ارمانی که سفت دستم رو چسبیده روبه رو شدم.
_دستت گرفتم که گم نشی.
با صورت خیس و بینی کیپ شده لبخندی زدم که ادامه داد: واسه تو هم ابجی دعا کردم.
کنجکاو پرسیدم:خب چی گفتی؟!
با لحن کودکانه و پر صداقتش گفت: ازش خواستم که دیگه اینقدر ناراحت نباشی.
با این حرفش این بار اشک شوق بود که از چشمام سرازیر شد و دلم خواست هر طور که شده حتی با شرایط سخت و جای تنگی که توش وایستاده بودیم بغلش کنم و ببوسمش.
تا به سمتش خم شدم و نیتم فهمید روش کج کرد و با اخمای توهم گفت.

_زشته….
_چرا؟!
بی حرف نگاهم کرد که بیشتر دلم برلش ضعف رفت و اینبار همزمان هردوکار رو انجام دادم و اون با غرهای ریز سعی داشت من رو عقب بزنه.
_من که کوچولو نیستم.
_بله تو مرد ابجی….
با این حرف چشماش برق زد و من باز هم تو دل قربون صدقه اش رفتم و از خدا و امامش خواستم تنها یادگاری باقی مونده از پدر و مادرم از من نگیره.
بعد از یه زیارت مفصل از اشرف خانمی که داشت نماز زیارت رو میخوندم خواستم که بریم تا استراحتی کنم… اون هم قبول کرد.
با کلی عهد و پیمونی که گذاشته بودم و نذرهایی که در مقابلش درخواستی داشتم از حرم بیرون رفتم.
با سوار شدن به ماشینی شخصی و رسیدن به خونه یکراست وارد اتاق شدم و چندساعتی رو به استراحت گذروندم… چند ساعتی که خواب نبودم ولی به مغزم اجازه خوابیدن داده بودم.
چندساعتی که صداها رو میشندیم ولی نمیخواستم کسی مزاحم ارامش و خلوتی که کردم بشه.
برنامه ها چیده بودم ، میخواستم این بار که روی پاهای خودم وایمیستم اجازه ندم عهدی با من و زندگیم همچین کاری انجام بده.
میخواستم با پولی که توی حساب بانکیم هست خونه کوچیکی رو رهن کنم و بدون هیچ ادم مزاحمی زندگی کنم و بعد از پس گرفتن ازدایم از دست اون هیولا، زندگی جدید رو شروع کنم.
بالاخره خسته از این سکوت و چشمای بسته و بیخوابم از روی تخت بلند شدم و به سمت بیرون از اتاق رفتم که بین راه صدای اروم محمد رو شنیدم.
_نه حاج خانم…. شما خبر نداری از ماجرا من فقط دارم بهشون کمک میکنم.
سکوت چند دیقه ای و دوباره صدای محمد: حاج خانم….. مامان جان، دیگه جواب من رو نمیدی؟! شما خودت نگفتی هر کی که هست و هر کاری که کرده زائر امام رضا و مهمونش هست؟!
دستگیره رو توی دستم در حال فشار دادان بودم که اشرف خانم گفت: اره من گفتم ولی بهت نگفتم این زائر ‌… این مهمون رو تا یه حدی باید بهش نزدیک بشی و معنی نمیده که بخوای صبح تا شب وقتت رو باهاش بگذرونی؟!
حرف های همسایه و دوست و اشنا هیچ … فردا مادر دلت کار دستت بده چی؟!
دیگه بیشتر از این نتونستم بین تاریکی و روشنی اتاق و سالن منتظر بمونم تا حرفایی که باور نمیکردم از این زن لااقل بشنوم.
با صدای باز شدن در و اومدن من از اتاق صداشون اروم و ارومتر و در نهایت قطع شد.
به سمت اشپزخونه که منبع صدا از اونجا بود رفتم و بعد از سلامی به هردو گفتم: ارمان رو نمیدونید کجآست؟!
اشرف خانم با لحنی که مثل قبل بود گفت: چرا دخترم توی اتاق من داره بازی میکنه.
تشکری کردم و به سمت اتاقش رفتم ولی بین راه پشیمون شده از اینکه حرفی نزنم و خیال این زن رو راحت نکنم که من اینجا موندگار نیستم که فکر کنه میتونه هر فکر درموردم بکنه.
_راستی اقا محمد از فردا خودم هم دنبال یه جا میگردم گفتم بدونید اگه پیدا کردم سریع میرم چون میخوام زودتر رفع زحمت کنم.
اشرف خانم با کلی تعجب گفت: رفع زحمت کنی؟!…. مگه…
جلوی تعارفاتش رو گرفتم و گفتم: ممنون اشرف خانم ولی تا همین جاش هم من و برادرم خیلی زیاد به شما دردسر و اذیت دادیم، کار دیگه از تعارف و تشکر گذشته.
محمد که ساکت بهم خیره شده بود گفت: باشه ولی من خودم خبرتون میکنم نمیخواد شما هم دنبال بگردید ابنجوری هزینه ها رو فقط بالاتر میبرید و بنگاه دار ها رو برای گرفتن پول بیشتر وسوسه، تا زمانی که اینجا هستید یعنی یه سقفی بالا سرتون هست … پس عجله زیاد معنی نمیده، من به محض پیدا کردن یه مورد خوب بهتون اطلاع میدم تا شما برای معامله بیاید.

نوشته رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت۳۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن