آخرین مطالب

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

با این حرفم خشک شد و برای چندثانیه بی حرف خیرم شد منتظر بودم حرفی بزنه ولی انگار اصلا توی این دنیا نیست اصلا دهن باز نمیکرد چیزی بگه

شجاعت به خرج دادم و درحالیکه بهش نزدیک میشدم پوزخندی زدم و گفتم :

_چی شد ؟! کم آوردی ؟!

منتظر بودم باز حاشا کنه و بزنه زیر حرفاش و بخواد با دلیل و منطق های الکی حرف رو به جای دیگه بکشونه ولی‌…..

در کمال ناباوری دستاش داخل جیب شلوار خونگیش فرو برد و درحالیکه نگاه نافذش رو به چشمام میدوخت لب زد :

_اوکی قبوله !!

فکر کردم اشتباه شنیدم چون گیج ابرویی بالا انداختم و سوالی پرسیدم :

_چی ؟!

بهم نزدیک شد و روی صورتم خم شد طوریکه هُرم نفس هاش روی صورتم پخش میشد به آرومی گفت :

_قید غرامت رو میزنم و بیخیال شکایت میشم

با برخورد نفس هاش روی صورتم بی اختیار یه حالی شدم و توی خلسه عجیبی فرو رفتم ولی زود به خودم اومدم و وحشت زده ازش فاصله گرفتم

انگار متوجه حالم شده بود که صاف ایستاد و با زهرخندی گوشه لبش خیرم شد با خشم لبم رو به دندون گرفتم و کشیدم که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید

لعنت بهت آیناز با این گند کاری هایی که ازت سر میزنه ، آخه این لندهور که همیشه اخماش توی همه و از وقتی باهاش آشنا شدی بلایی نبوده که سرت بیاره چه خوبی داره که اینطوری با نزدیکش به خودت سرت گیج میره و حالی به حالی میشی

دستپاچه دستامو به اطراف تکون دادم و سعی کردم جدی باشم و با لُکنت لب زدم :

_ ا…از کجا مطمعن باشم ؟!

با این حرفم ابرویی بالا انداخت و بدون اینکه حرفی بزنه عقب گرد کرد و گوشی روی میز رو برداشت و بدون وقت تلف کردن شماره ای گرفت

و بدون احوالپرسی رفت سر اصل مطلب و جدی خطاب به آدم پشت گوشی گفت :

_شکایتی که ازت خواستم کامل کردی؟؟

نگاهش رو به من دوخت و درحالیکه گوشی رو توی دستاش میفشرد سری تکون داد و ادامه داد :

_اوکی دیگه نمیخواد انجامش بدی لغوش کن !!

دست آزادش رو توی جیب شلوارش فرو برد و به طرفم اومد

_همین که گفتم !!

و بدون اینکه نگاه ازم بگیره تماس رو قطع کرد و با یه حرکت گوشی روی مبل پرت کرد

حالا رو به روم ایستاده بود و من با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش میکردم که سرش رو پایین آورد و دقیق کنار گوشم با لحن آرومی لب زد :

_خوب ….حالا مطمعن شدی ؟؟

باورم نمیشد همچین کاری کرده باشه ، یعنی واقعا داشت از قید غرامت و به زور نگه داشتن من توی شرکت میگذشت ؟؟؟

یعنی باید باور میکردم داره راست میگه ؟؟

اینقدر گیج شده بودم که فقط گیج چندبار پلک زدم و ناباور توی فکر فرو رفتم که بشکنی جلوی صورتم زد که با ترس از جا پریدم

که پوزخندی گوشه لبش نقش بست و کنایه وار گفت :

_چی شد ؟! مگه همین رو نمیخواستی ؟!

به خودم اومدم و گیج لب زدم :

_آره

دستش رو به سمت خروجی گرفت و ادامه داد :

_خوب پس میتونی بری !!

” نیما “

خیره صورتش که گیج و منگ میزد بودم و داشتم مطمعن بودم که کم کم دارم به هدفم نزدیک میشم ، اول بخاطر خشم زیادم که نمیتونستم کنترلش کنم راه رو اشتباه رفته بودم

و یه طوری از خودم ترسونده بودمش که ازم وحشت داشت و فقط ازم دوری میکرد حالا هم که متوجه اشتباهم شده بودم

باید اعتمادش رو جلب میکردم و کاری میکردم که اینقدر بهم باور پیدا میکرد و مطمعن میشد که خودش با پای خودش بیاد سمتم !!

اولین قدمم برای جلب نظرش همین پس گرفتن شکایت و نگرفتن غرامت بود ، برق چشماش نشون میداد که کارم رو درست انجام دادم

وقتی دیدم بازم هیچ عکس العملی نشون نمیده دستامو به سینه گره زدم و جدی خطاب بهش گفتم :

_احیانا قصد نداری بری ؟!

گیج به خودش اومد و نگاهش رو ازم گرفت

_هااا ؟!

با چشم و ابرو اشاره ای به در کردم که صاف ایستاد و با لُکنت گفت :

_آها باشه !!

عقب گرد کرد و با قدمای کوتاه به سمت در خروجی رفت ، از پشت سر خیره رفتنش بودم که یکدفعه به سمتم چرخید

با تعجب نگاش کردم که دستاش رو بهم چلوند و درحالیکه نگاهش رو ازم میدزدید گفت :

_با اینکه مطمعن نیستم لایقشی یا نه ولی بازم مم….ممنون !!

با ابروهای بالا رفته نگاش کردم ، این حجم از تغییر اونم اینقدر یهویی ازش انتظار نداشتم اونم از کی از این دختر مغرور که همیشه در حال دعوا و بحث با من !!

سرم رو کج کردم و ناباور لب زدم :

_تو الان داری از من تشکر میکنی ؟؟!

نفسش رو به سختی بیرون فرستاد و درحالیکه دستی به پیشونیش میکشید گفت :

_بیخیال ….امیدوارم که دیگه نبینمت !!

عقب گرد کرد و جلوی چشمای بُهت زده ام با عجله از سالن بیرون رفت

با بیرون رفتنش لبخندی گوشه لبم نشست و زیرلب با خودم زمزمه وار لب زدم :

_کم کم تو دامم میفتی دختر !!

حالا که تقریبا خیالم راحت شده بود میتونستم به کارهام برسم پس با آرامش نصبی به طرف اتاق کارم راه افتادم و بلند امیلی رو صدا زدم که با عجله دنبالم اومد و گفت :

_بله قربان !!

پشت میزم نشستم و درحالیکه لب تاپ رو باز میکردم خطاب بهش لب زدم :

_برام یه فنجون قهوه تلخ بیار !!

چشمی زیرلب زمزمه کرد و با قدمای بلند از اتاق بیرون رفت و در رو بست

دستم به سمت پرونده روی میز رفت و بازش کردم ولی هنوز نگاهی بهش ننداخته بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد

برش داشتم و نیم نگاهی به صفحه اش انداختم که با دیدن پیش شماره ایران اخمام توی هم فرو رفت و عصبی پرونده رو بستم

چرا اینا دست بردار من نبودن ؟!؟

بیخیالش شدم و گذاشتم اینقدر زنگ بخوره تا تماس قطع بشه ، با اعصابی خراب باز خواستم به کارم برسم ولی باز گوشی شروع کرد به زنگ خوردن

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و نگاهم رو به صفحه اش دوختم باز همون شماره بود ، خواستم بیخیالش بشم ولی نمیدونم چه حسی توی وجودم بود

که یکدفعه وسوسه ام کرد و ناخودآگاه دستم به سمت گوشی رفت و برش داشتم و انگشتم روی لمس تماس لغزید

آب دهنم رو قورت دادم و با دستای لرزون گوشی رو دم گوشم گذاشتم که با پیچیدن صدای کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم خشکم زد

_دا….دادش

با شنیدن صداش گوشی توی دست لرزونم لغزید که آرنجم روی میز ستون کردم و چشمام رو با درد بستم

چرا بعد از این همه مدت به من زنگ زده بود ؟! چطوری روش میشد صدام کنه داداش؟!

من خواهری به اسم اون نداشتم و همون چند سال پیش بیخیالش شدم و فکر کردم خواهرم مرده ، همون روزی که من و غرور و غیرتم رو به بازی گرفت و با شکم بالا اومده رفت زن اون یارو شد

هه…اون وقت از من چه توقعی داشت ؟! میخواست توی عروسیش هم شرکت کنم و با افتخار سرمو بالا بگیرم و بگم این خواهر منه که گند زده به اعتبار و آبروم؟!

با یادآوری گذشته خشم درونم شعله ور شد و عصبی دندونامو روی هم سابیدم که صدای لرزونش به گوشم رسید

_نمیخوای باهام حرف بزنی ؟!

نفسم رو عصبی بیرون فرستادم که با شنیدن صدای نفس هام انگار شجاعت پیدا کرده باشه صدام زد و گفت :

_نیما ….نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده !!

با این حرفش پوزخندی گوشه لبم نشست و با خشمی که داشت خفه ام میکرد عصبی غریدم :

_هه ….مگه توام سرت از دلتنگی میشه ؟!

فین فین کنان دماغش رو بالا کشید و با بُهت صدام زد :

_داداش !!!

بلند شدم و با حس نفس تنگی که دچارش شده بودم دستی به گردنم کشیدم و محکم دکمه بالایی پیراهنم رو کشیدم ، شدت فشار اینقدر زیاد بود که چند دکمه بالایی لباسم پاره شد

ولی بازم حس خفگیم از بین نرفت و بی اختیار فریاد زدم :

_خفه شووووو من داداش تو نیستم

با گریه هق زد :

_باشه باشه عصبی نشو فقط زنگ زدم ازت یه چیزی بخوام !

پرده رو کنار زدم و درحالیکه از پشت شیشه نگاهم رو به بیرون میدوختم کنایه وار نالیدم :

_چی شده که فکر کردی من به خواسته های تو عمل میکنم ؟!

پیش خودش چی فکر میکرد ؟! فکر میکرد هنوزم پیشم ارزشی داره که ازم درخواستم داره؟؟

عصبی گوشی رو از گوشم فاصله دادم ولی هنوز دستم به سمت قطع تماس نرفته بود که با گریه صدام زد و گفت :

_اینکه ازت بخوام بیای به پدر و مادر پیرت سر بزنی خواسته بزرگیه ؟؟!

با شنیدن حرفش بی اختیار باز گوشی رو دم گوشم گذاشتم و با نگرانی پرسیدم :

_نکنه اتفاقی برای بابا و مامان افتاده ؟!

_نه ولی ….

سکوت کرد که با نگرانی دستی به ته ریشم کشیدم و بلند فریاد زدم :

_ولی چی؟؟؟ چرا وقتی که باید حرف بزنی لال میشی ؟؟

با صدایی که از شدت بغض دورگه شده بود گفت :

_حالشون خوبه …البته فعلا !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و دستمو روی سینه ام که با سرعت بالا پایین میشد گذاشتم ، پس حالشون خوب بود هرچند این همه سال پامو ایران نزاشته بودم ولی همیشه دورا دور حواسم بهشون بود و ازشون خبر میگرفتم

توی فکر بودم که با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و ادامه داد :

_میدونم از من متنفری ولی اونا دارن از دوری تو زجر میکشن و ذره ذره آب میشن حداقل محض رضای خدا شده یه بار به دیدنشون بیا !!

با اینکه دلم داشت براشون پر میکشید ولی با بی رحمی تمام آروم گفتم :

_ ولی اونا قبلا انتخابشون رو کردن

و بدون اینکه بزارم حرفی دیگه ای بزنه گوشی رو قطع کردم و عصبی توی مشتم فشردمش

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.com.ahmadsolo.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ سلطان قلبم۲ از احمد سولو : https://xip.li/2jxI7N

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن