آخرین مطالب

رمان دلربا پارت۲۷

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

به سختی آب دهانمو قورت دادم و سرمو به سمتش چرخوندم.
صورت قرمز شده از خشمش…
رگ های برجستش…
و رنگ کبوده صورتش…
داشت داد می زد تا چه حد عصبیه!
یه قدم به سمتم برداشت که دیگه نتونستم تحمل کنم و خواستم از اتاق بیرون بزنم و فرار کنم اما موفق نشدم.
محکم دستمو گرفت و به سمتش خودش برم گردوند.

تا اومدم به خودم بیام و چیزی بگم یه طرف صورتم به شدت سوخت و براثر ضربش روی زمین افتادم.
ناباور دستمو جای سیلیش که به شدت داشت جلز و ولز می کرد گذاشتم و به نقطه نامعلومی زل زدم.

صدای خشمگینش رعشه به تنم انداخت:
_کاری می کنم به گه خوردن بیوفتی…هر چی بهت خندیدم و خوبی کردم هار تر شدی! تو هم درست مثل اون بابا و داداشت حروم زادت هستی.

به خاطر سیلی ای که نوش جان کردم و حرفای تلخ و نیشدارش اشک توی چشمام حلقه بست که با بی رحمی عربده زد:
_همین الان گم میشی میری خونه تا بیام تکلیفتو مشخص کنم…من با همچین ### ای نمی تونم زندگی کنم.
و بعد با عصبانیت از اتاق بیرون زد و دنبال اون دختره رفت.

با بغض اشکامو پاک کردم و از روی زمین بلند شدم.
اگه جلوی زبونمو گرفته بودم و اون حرفو نمی زدم الان به این روز نمیوفتادم.

دستمالی از داخل جیبم در آوردم و گوشه لبم که به خاطر سیلیش پاره شده بود گذاشتم.
عوضی چه قدر دستش سنگین بود.

با پاهای لرزون از اتاق بیرون رفتم که دیدم چندتا از دانشجو ها توی راهرو ایستادن و دارن متعجب من رو نگاه می کنن.
فقط همینو کم داشتم که از فردا توی دانشگاه انگشت نمای همه بشم.

سرمو پایین انداختم و بی توجه به نگاه های خیره و پر سوال اونها؛ تند خودمو به محوطه رسوندم و سوار ماشینم شدم.
همین که پشت فرمون نشستم، بغضم ترکید و بلند زدم گریه!

محکم ضربه ای به فرمون کوبیدم و داد زدم:
_خدا لعنتت کنه…خدا لعنتت کنه عوضی!
سرمو روی فرمون گذاشتم و از ته دل هق زدم.
حالا باید کجا می رفتم؟

حتی دلم نمی خواست به خونه برگردم و با اون عوضی چشم تو چشم بشم…
همش تقصیره تو بابا…
تقصیره تو که من الان به این روز افتادم.
تا عمر دارم نمی بخشمت…

بعد از اینکه حسابی گریه کردم و خالی شدم، ماشین و روشن کردم و به راه افتادم.
اصلا نمی دونستم کجا باید برم!
کلافه اینقدر این خیابون و اون خیابون کردم تا بالاخره وقتی به خودم اومدم که دیدم جلوی دره عمارت بابا هستم.
هر چی باشه اینجا خیلی بهتر از اون خونه با سورنه…

ماشینو جلوی عمارت پارک کردم و پیاده شدم.
به سمت در قدم برداشتم و خواستم زنگ بزنم اما همون لحظه در باز شد.

متعجب به دانیال که بین چهارچوب در ایستاده بود زل زدم.
نگاهش موشکافانه بین تک تک اجزای صورتم چرخید.

با دیدن اون چشمای ملتهب و به خون نشستم و گوشه لبم که پاره شده بود؛ عصبی پرسید:
_اون حروم زاده زدتت…؟

سری برای تکذیب حرفش به طرفین تکون دادم و گفتم:
_نه.
_من خرم دلربا؟ صورتت داره داد می زنه چه بلایی سرت آورده.

دهن باز کردم تا چیزی بگم که تند دستم و گرفت و به سمت داخل کشید.
پشت سرم درو بست و خشمگین بهش تکیه زد.
_چی شد که روت دست بلند کرد…؟

نگاهمو به کفشام دوختم و گفتم:
_بیخیال دانیال…مهم نیست.
چنان عربده ای زد که به کل لال مونی گرفتم:
_مهم نیست…؟ دست روت بلند کرده بعد تو میگی مهم نیست…! من تا اون حروم زاده رو ن*گ*ا*م ولش نمی کنم.

جوری به نفرت و خشم این حرفو زد که به شدت ترسیدم.
نکنه واقعا بلایی سرش بیاره؟
بی اختیار دستی به گوشه لبم کشیدم و گفتم:
_توروخدا جنجال به پا نکن.

پشتشو به من کرد و در حالی که با عصبانیت داشت به سمت عمارت می رفت غرید:
_جنجالو اون شروع کرد.
بدو بدو دنبالش رفتم و خودمو بهش رسوندم.

در حالی که داشتم تند تند پا به پاش قدم برمی داشتیم نالیدم:
_تورو ارواح خاک مامان بیخیال شو دانیال…تقصیر خودم بود…پامو روی دمش گذاشتم که بهم سیلی زد!

ایستاد…
به سمتم برگشت و با غیظ نگاهم کرد.
_چیکار کردی مگه؟
لب های خشکمو تر کردم و همه چیزو براش توضیح دادم.
از علاقه ای که مشخص بود سورن به اون دختر داره کامل براش گفتم.

با مکث کوتاهی گفت:
_اتفاقا اینبار خوب کاری کردی…اون عوضی زن داره و با بقیه لاس می زنه.
_اون منو دوست نداره دانیال…بهش حق بده که بخواد با کسی وقت بگذرونه، با کسی ازدواج کنه که دوستش داره.
به آخر جملم که رسیدم ناخوداگاه بغضم گرفت.

دلیلشو نمی دونستم…
شاید به خاطر این بدبختی که داشتم!
شده بودم زن کسی که نه تنها هیچ حسی بهم نداشت بلکه کاملا ازم متنفر بود…

دانیال با حالی آشفته چنگی میون موهاش زد.
توی دلم هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا به اینجا اومدم و با حرفام حاله داداش بیچارمو داغون کردم.

لب های خشکشو تر کرد و گفت:
_فعلا برو تو اتاقت تا ببینم چی میشه…!

دست هام مشت شد و لب هام لرزید:
_باهاش دعوا نکنی دانیال.
پوزخند زد و حرفی رو به زبون آورد که رسما دلم شکست
_اصلا ببین براش ارزش داری که بیاد دنبالت بعد من تصمیم بگیرم که باهاش دعوا کنم یا نه…!

چیزی نگفتم و با بغض رومو ازش برگردوندم و به سمت عمارت رفتم.
خواستم پامو داخل سالن بزارم که صداش طنین انداخت:
_دلربا…!

به سمتش برگشتم و سوالی نگاهش کردم.
با دودلی پرسید:
_تو با سورن…اممممم…رابطه…
میون کلامش پریدم و گفتم:
_حتی دستشم بهم نخورده چه برسه به رابطه.

چشماش برق زد.
انگار خوشحال شد.
فکر کرد که من نخواستم اما خبر از این نداشت که ما حتی اتاقامونم از هم جدا…
چه برسه به دلامون…!

با اندوه بازدممو بیرون فرستادم و به سمت اتاقم رفتم.
درو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم.
حتی کوچک ترین چیزی میلی متری تکون نخورده بود!

به سمت تخت رفتم و روش نشستم.
مطمئن بودم که دنبالم نمیاد و از فردا دانیال میوفته به پیگیری کارای طلاقم.

صدایی از ته ذهنم بهم تلنگر زد:
_تو مگه همچین چیزیو نمی خوای…؟ حالا که یه بهونه ای هست می تونی راحت طلاقتو بگیری و پدرتم نمی تونه حرفی بزنه…!

نفس عمیقی کشیدم و روی تخت ولو شدم.
اما من دلم طلاق نمی خواست…
دوست داشتم کناره سورن بمونم!
انگار که بهش علاقه مند شده بودم.
کلافه دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم.

فکر کنم حدود یک ساعتی خودمو توی اتاق زندانی کرده بودم و فقط به سقف زل زده بودم.
دیگه اخرسر خسته شدم و تصمیم گرفتم برم طبقه پایین.

از روی تخت بلند شدم و به سمت دره اتاق رفتم که همون لحظه صدای داد و بیدادی که از داخل باغ میومد، توجهمو به خودش جلب کرد.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.com.ahmadsolo.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ سلطان قلبم۲ از احمد سولو : https://xip.li/2jxI7N

نوشته رمان دلربا پارت۲۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن