آخرین مطالب

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 84

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

صبح وقتی بیدار شدم آماده شدم رفتم پایین که با دیدن سیاوش اون وقت صبح شکه شده پرسیدم :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
مامان با تشر اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
سیاوش لبخندی تحویلم داد و گفت :
_ نگرانت شده بودم عزیزم واسه همین نتونستم طاقت بیارم اومدم دیدنت چیزی شده ؟!
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم کاش میشد یه جوری یه بلایی سرشون بیارم واقعا با حرص دندون قروچه ای کردم و گفتم :
_ نه چی باید بشه من دیشب سردرد داشتم خسته بودم خوابیدم نیاز نبود این همه راه بیای .
صدای بابا بلند شد :
_ بیا بشین صبحانت رو بخور ستایش دانشگاهت دیر میشه سیاوش اومده دیدنت بد هم نشد با هم میرید .
رفتم کنار سیاوش نشستم اصلا نمیدونستم مامان بابا چشون شده بود اینا از سیاوش بدشون میاد اما حالا دو دستی چسپیده بودند بهش که باعث میشد لج آدم دربیاد دیگه واقعا داشت شورش درمیومد
بعد خوردن صبحانه سوار ماشین سیاوش شدیم ، سیاوش تموم مدت ساکت بود نتونستم تحمل کنم و پرسیدم :
_ واسه چی اون وقت صبح اومدی ؟
خندید با صدای بلند که باعث شد وحشت زده به نیم رخش خیره بشم وقتی خنده اش تموم شد جوابم رو داد :
_ من شوهرت هستم هر وقت هر کجا خواستم میتونم بیام این و همیشه تو خاطرت بسپار و فراموشش نکن .
با شنیدن حرفاش بیشتر باعث میشد اعصابم خورد بشه لج من و درمیاورد
_ سیاوش
سرد گفت :
_ بله
_ نمیخوای تمومش کنی ؟
با شنیدن این حرف من یه گوشه ماشین ایستاد بعدش به سمتم برگشت زل زد تو چشمهام و سئوالی بهم خیره شد
_ چی رو باید تمومش کنم ؟
_ همین بازی مسخره که راه انداختی ، خیلی خوب میدونیم جفتمون هیچ عشقی در کار نیست پس بهتر نیست تمومش کنیم هان ؟
_ نه

_ چرا باید تمومش کنم من میخوام تو زن من بشی ، نکنه عاشق شدی ؟!
با شنیدن این حرفش چون از دستش کفری شده بودم بدون اینکه به عواقب کارم فکر کنم گفتم :
_ آره میخوام با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم پس دست از سر من بردار راحتم بزار چرا همش داری اذیتم میکنی به چی میخوای برسی هان ؟
با شنیدن این حرف من عصبی خندید
_ پس دوست داری راحت باشی آره من اذیتت میکنم عاشق شدی آره ؟
_ آره
با خوردن تو دهنی محکم ساکت شدم طعم شوری خون رو داخل دهنم احساس میکردم به سمتش برگشتم و با خشم غریدم :
_ وایستا میخوام پیاده بشم
با عصبانیت داد زد :
_ دهنت رو ببند وگرنه یه بلایی سرت میارم شنیدی .
با شنیدن این حرفش ساکت شدم چون سیاوش بیش از حد تصور وحشتناک شده بود نمیشد باهاش دهن به دهن شد
تموم مدت ساکت نشسته بودم نمیدونستم کجا داره میره ، زیاد نگذشته بود که صداش بلند شد :
_ پیاده شو
با تعجب به اطراف خیره شدم یه آپارتمان بود واسه چی اومده بودیم اینجا مگه قرار نبود بریم دانشگاه
_ واسه چی اومدم اینجا ؟
سرد گفت :
_ پیاده شو
پیاده شدم همراهش داخل ساختمون شدم رفتیم سمت خونه ای که سیاوش رفت داخل شدم وسط خونه ایستاده بودم متعجب بهش خیره شدم که گفت :
_ خوب داشتی میگفتی عاشق شدی آره ؟
پس شروع شده بود میخواست باهام دعوا راه بندازه به سمتش رفتم
_ سیاوش من باهات دعوا ندارم میخوام برم .
_ کجا پیش ارمین جونت ؟
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم
_ داری زیاده روی میکنی ؟
_ خودت داری زیاده روی میکنی نه من پس مراقب حرفات باش شنیدی ؟!
_ نه

بعدش با خشم بیشتری ادامه دادم :
_ تو به چه حقی نشستی داری بهم توهین میکنی فکر کردی کی هستی هان ؟!
با شنیدن حرفاش احساس بدی بهم دست داده یه جورایی دوست داشتم سرم رو بکوبم تو دیوار خیلی سخت بود شنیدن همچین حرفایی از سیاوش رسما داشت بهم میگفت یه ### هستم که چشمم دنبال بقیه هست وگرنه چرا باید همچین چیزی بهم میگفت
_ پس چرا میخوای باهام ازدواج نکنی ؟
_ چون دوستت ندارم
عصبی خندید
_ درسته من و دوست نداری چون عاشق یکی دیگه هستی کسی که دوست داری باهاش ازدواج کنی .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم خونسرد به سمتش برگشتم و گفتم :
_ تو دیوونه شدی اصلا نرمال نیستی منم دوست ندارم باهات کل کل کنم پس میرم .
بعدش به سمت در راه افتادم که دنبالم اومد بازوم رو گرفت من و به سمت خودش کشید و داد زد :
_ کجا هان پیش عشقت ؟
عصبی از شنیدن این حرفش مثل خودش داد زدم :
_ آره دارم میرم پیش عشقم میخوای چیکار کنی ؟!
چشمهاش برق زد
_ کاری که باید خیلی وقت پیش انجامش میدادم
_ منظورت چیه ؟
من رو کشوند دنبالش پرتم کرد داخل اتاق در رو قفل کرد با چشمهای گشاد شده از ترس بهش خیره شدم
_ میخوای چیکار کنی سیاوش ؟
نیشخندی زد :
_ میخوام بهت ثابت کنم خیلی وقت پیش مال من شدی و صاحبت من هستم هیچکس جز من نمیتونه تو رو داشته باشه .
با شنیدن این حرفش تند تند نفس عمیق کشیدم باورم نمیشد داشت همچین کاری میکرد
_ تو حالت خوب نیست خواهش میکنم دست از سر من بردار
خندید
_ اتفاقا خیلی حال من خوبه جوری که میخوام این حال خوب به تو هم سرایت کنه شنیدی عشقم ؟!
_ دهنت و ببند کثافط تو قصد داری بهم ### کنی و من به هیچ عنوان اجازه نمیدم همچین بلایی سر من بیاری .

سیاوش بدون توجه به جیغ و داد های من کار خودش رو انجام داد و با سنگدلی تمام بهم ### کرد ، بی وقفه داشتم گریه میکردم چجوری تونست همچین بلایی سر من دربیاره هیچوقت نمیتونستم ببخشمش اون واقعا یه آدم پست و عوضی بود
به سختی بلند شدم لباس هام رو پوشیدم که صداش از پشت سرم بلند شد :
_ کجا ؟
به سمتش برگشتم با چشمهایی که از شدت تنفر برق میزد بهش خیره شدم و داد زدم :
_ دارم میرم جایی که تو نباشی کثافط چجوری جرئت میکنی بهم نگاه کنی بعد بلایی که سرم آوردی هان ؟
به سمتم اومد اخماش رو تو هم کشید
_ تو زن من هستی پس هر کاری که انجام دادم حقم بوده نمیتونی واسه خودت چرت و پرت بگی .
با شنیدن این حرفش مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ میدونی چیه تو واقعا یه آدم پست و رذل هستی .
بعدش از اتاق خارج شدم ، صدای قدم هاش نشون میداد پشت سرم داره میاد دستم رو گرفت و گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم سرد و بی روح به چشمهاش خیره شدم که با صدایی خش دار شده لب زد :
_ وایستا در قفل نمیتونی جایی بری لباس بپوشم میریم .
بعدش رفت داخل اتاق حالم خیلی بد شده بود سیاوش واسه بار دوم بهم ### کرده نه مست بود نه چیزی فقط بخاطر غرور مسخره اش بهم ### کرد .
چجوری میتونستم ببخشمش من اصلا از جلوی چشمهام کنار نمیرفت صحنه ی ###ش و باعث میشد قلب من به درد بیاد
_ بریم
پشت سرش راه افتادم سوار ماشین شدیم من رو برد کنار خونمون ایستاد بدون حرف زدن پیاده شدم در رو باز کردم و داخل شدم که صدای مامان از پشت سرم اومد :
_ ستایش چرا انقدر زود اومدی !
بدون جواب دادن بهش داخل اتاق شدم در رو پشت سرم قفل کردم رفتم داخل حمام لباس هام رو بیرون آوردم نمیدونم چند ساعت گذشته بود که من داخل بودم اما دوست داشتم جای دستای سیاوش از روی تن من بره اون عوضی باعث شده بود من به این حال و روز بیفتم .

_ ستایش
با شنیدن صدای آزاده به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ چرا این شکلی شدی چه بلایی سرت اومده بهم بگو مگه من خواهرت نیستم پس چرا انقدر سرد باهام برخورد میکنی ؟!
با صدایی که بشدت گرفته شده بود لب زدم :
_ برو بیرون
دستی به صورتش کشید
_ نمیرم باید بهم بگی چت شده میفهمی ؟ تو خواهرم هستی اما دردت رو بهم نمیگی باید یه دلیلی داشته باشه .
دوست داشتم بهش بگم چون میدونستم آزاده میتونه حداقل گوش کنه
_ سیاوش بهم ### کرد
هینی کشید دستش رو روی دهنش گذاشت چند ثانیه خشک شده بهم خیره شد بعدش به حرف اومد
_ داری شوخی میکنی ستایش ؟
_ قیافه ی من به آدمایی میخوره که شوخی میکنند ؟!
سرش رو تکون داد
_ نه
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ آزاده حالم خیلی بده هیچکس نمیتونه بهم کمک کنه این حال بدی که من دارم اصلا خوب نمیشه .
من رو بغل کرد
_ هیس آروم باش درست میشه
_ چجوری میخواد درست بشه روز به روز داره بدتر میشه سیاوش بخاطر غرور مسخره اش همچین بلایی سر من آورد خانواده ام فکر کردند چون عاشقش هستم کنارش خوشبخت میشم اما اونا نمیدونند عشق یکطرفه نابود میکنه ببین چجوری بهم صدمه زد
دستش رو نوازش وار پشتم کشید
_ گریه نکن ستایش میریم پیششون میگیم بهشون نباید این ازدواج سر بگیره وقتی …
ازش جدا شدم و وسط حرفش پریدم :
_ به هیچ عنوان نباید به هیچکس بگی شنیدی ؟!
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید
_ ببخشید

چند روز گذشته بود نه به تماس های سیاوش جواب میدادم نه از اتاق خارج میشدم حتی درست حسابی شام و نهار نمیخوردم یه احساس ترس باهام همراه بود داشتم دیوونه میشدم داخل اتاقم خوابیده بودم که احساس کردم دستی داره موهام رو نوازش میکنه با ترس چشمهام رو باز کردم با دیدن سیاوش خواستم جیغ بکشم که دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت :
_ هیس آروم باش قرار نیست بلایی سرت بیارم
با شنیدن این حرفش ترسیده چشمهام رو باز و بسته کردم وقتی دستش رو برداشت نفس عمیقی کشیدم و نیم خیز شدم با صدایی که داشت میلرزید گفتم :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟!
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ اومدم دیدنت
با شنیدن این حرفش عصبی خندیدم
_ اومدی دیدن من یا اینکه دوباره بهم ### کنی ؟!
چشمهاش برق بدی زد
_ درست صحبت کن مواظب حرفات باش داری من و عصبانی میکنی .
_ چیه مگه دروغ میگم ؟!
با شنیدن این حرف من عصبانی شد اما اصلا واسم مهم نبود من خیلی از دستش عصبی بودم خیلی بیشتر اون بهم ### کرده بود
_ تو یه آدم پست و بیشرف هستی
با شنیدن این حرف من با حرص نفسش رو بیرون فرستاد
_ تو هم زن من هستی من بابت کاری که انجام دادم اصلا ناراحت نیستم .
_ چرا باید ناراحت باشی خوش گذشته حسابی بهت !.
بلند شدم و گفتم :
_ از اتاقم گمشو بیرون وگرنه آبروت رو میبرم .
بلند شد روبروم ایستاد
_ اگه قصد داشتی بگی تا الان میگفتی اما سکوت کردی چرا ؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم ، واقعا چرا سکوت کرده بودم شاید چون دوست نداشتم بابا با سیاوش دعواش بشه چون هنوز عاشق سیاوش بودم ، اشکام روی صورتم جاری شدند
_ برو بیرون
خم شد کنار گوشم آهسته پچ زد :
_ میرم اما همیشه یادت باشه شوهرت من هستم !.
بعدش خیلی نرم لاله ی گوش من رو بوسید که مور مورم شد

با بیرون رفتنش از اتاق همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن چرا من هنوزم دوستش داشتم وقتی تا این حد سنگدل بود و با احساسات من بازی میکرد چرا هنوز دوستش داشتم وقتی بدترین بلای ممکن رو سرم آورده بود این عشق چرا باعث عذاب من میشد
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان دستی به صورتم کشیدم بلند شدم و بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم :
_ بله
_ با سیاوش دعوات شده ؟
_ نه
دستش روی شونم نشست و گفت :
_ به من نگاه کن ببیم
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ چرا داری دروغ میگی چشمهات پر از اشک شده نشستی گریه کردی چیشده ؟
با شنیدن این حرفش محکم بغلش کردم نیاز داشتم به آغوش مادرانه ، مامان ساکت دستش رو پشتم میکشید و نوازش میکرد وقتی آرومتر شدم ازش جدا شدم که پرسید :
_ نمیخوای بگی چیشده ؟!
_ چیزی نشده مامان نگران نباش
_ اما …
وسط حرفش پریدم :
_ مامان مطمئن باش چیزی نشده .
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد میدونست من نگرانش هستم و چقدر واسه ی من مهم هست .
_ بیا بریم پایین پیش بقیه
_ شما برید من میام
بعد رفتن مامان دستی به صورتم کشیدم دوست نداشتم مثل روح باشم و بقیه بدونند چه حالی دارم باید مثل همیشه تظاهر میکردم به خوب بودند ، وقتی رفتم پایین با دیدن سیاوش شکه شدم اما به روی خودم نیاوردم رفتم یه گوشه دور ازش نشستم همشون مشغول حرف زدن بودند صدای بابا بلند شد :
_ ستایش
با شنیدن صداش نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ چرا اونجا نشستی ؟!
_ همینطوری
به کنار خودش اشاره کرد
_ بیا پیش من بشین !.
_ باشه

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 84 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن