آخرین مطالب

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 36

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

* * * *
ڪتری و روی گاز گذاشتم.به هر طرف ڪه می رفتم نگاه خیرش دنبالم میومد.
آخر هم ڪلافه شدم و گفتم
_عه… این طوری زل نزن به من!
بدون این‌ڪه نگاه ازم برداره گفت
_موندم با این همه غلطی ڪه ڪردی چرا تا الان نڪشتمت!
در یخچال رو باز ڪردم. چون قرار بود دیروز بریم تمام خوردنی های داخل یخچال و دادم به پرستار آیلا تا ببره.
در آخر دو تا تخم مرغ پیدا ڪردم و گفتم
_چون خودتم به اندازه ی من مقصری!
_اگه نمی‌رفتی جبران می‌ڪردم واست.
پوزخند زدم.
_تو به بدترین شڪل ممڪن منو شڪستی. میموندم ڪه چی بشه؟
_تو هم بدترین ڪار ممڪن و باهام ڪردی. می‌دونی بوی عطر لعنتیت بعضی وقتا چی به سرم می‌آورد؟
به سمتش برگشتم و گفتم
_دلت تنگ شد برام؟
زل زد بهم و صادقانه گفت
_خیلی.
لبخند محوی زدم و گفتم
_برای همین الان داری انقدر اذیتم می‌ڪنی؟
خواست جواب بده ڪه موبایلش زنگ خورد
نگاهی به صفحه ش انداخت و تند از آشپزخونه بیرون رفت. لحظه ی آخر صداش و شنیدم ڪه گفت
_جاشو پیدا ڪردی؟
به جای خالیش خیره موندم نمی‌دونم چی شده بود ڪه دیشب حتی حین رابطه هم فڪرش پیش من نبود. حس حسادت بدی به دلم سرازیر شد. حس زنونم می‌گفت تمام این تلفناش یه ربطی به همون دختر داره.ربطی ڪه حتی نمی‌خواد من ازش با خبر بشم.

* * * * * *
عرق روی پیشونیم می‌غلتید اما دست از تلاش نڪشیدم.
باید بلند می‌شدم، باید از این جهنم دره فرار میڪردم.
بعد از روزها تلاش ڪردن الان فقط می تونستم دستام رو تڪون بدم اون هم مخفیانه…
با فشار خواستم بلند بشم اما دریغ از ڪوچڪترین تڪونی ڪه تنم بخوره.
اشڪامم همراه با عرقای صورتم شد.
توی بد مخمصه ای بودم.
فڪر بلایی ڪه قرار بود سرم بیاد داشت دیوونم می‌ڪرد.
من نمی تونستم تبدیل بشم به یه عروسڪ جنسی… بدون دست. بدون پا… بدون زبون…حتی بدون قلب!
چه طور تونستی امیر؟چه طور می تونی تا این حد ظالم باشی؟
چه طور دلت نمی سوزه؟
در ڪه باز شد صاف دراز ڪشیدم. بدون هیچ حرڪتی…
دوباره همون زن فولاد زره رو گذاشته بودن تا مواظبم باشه.
به زور و با سرنگ غذا توی حلقم می‌ریخت.
دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت
_چرا انقدر عرق ڪردی تو؟بازم ڪه داری زر زر می‌ڪنی.فڪر ڪردی دل ڪی به حالت میسوزه؟همه اینجا دلشون از سنگه خون هم گریه ڪنی رو ڪسی اثر نداره پس خودتو خسته نڪن
با نفرت گفتم
_اینو فهمیدم اما شما هنوز نفهمیدین من ڪیم. به زودی همتون دستگیر می‌شین. نامردم اگه خودم تا پای چوبه دار همراهیتون نڪنم.
پوزخند زد و گفت
_پلیس آمریڪا نتونسته اینو بگیره تو جوجه ڪه تڪونم نمیتونی بخوری چه غلطی می تونی بڪنی؟
_شوهرم پلیسه. محاله پیداتون نڪنه!
سرش و جلو آورد و گفت
_این خونه رو میبینی؟زیرِ زمین ساخته شده. ڪسی توی این خیابونم ڪه بیاد این خونه رو پیدا نمیڪنه. تازه اگه پاش به این ڪوچه برسه. اینارو میگم ڪه امید بیخود نداشته باشی تازشم…
با بدجنسی نگاهم ڪرد و گفت
_دیگه ڪم ڪم نوبت توعه عروسڪ.

فهمیدم ترسیدم و ادامه داد
_امروز و فرداست بیان سراغت خیلی دلم می‌خواد بعد از اینڪه زبون چهل متری تو قطع ڪردن دیگه چیڪار می‌خوای بڪنی.
باز هم همون ترس لعنتی وحشتناڪ سراغم اومد.
عوضی آمپولی بهم تزریق ڪرد ڪه حتی نمی دونم چه ڪوفتی بود و بعدشم از اتاق بیرون رفت و من موندم و یه دنیا وحشت و دلهره.

* * * * * * *

با تڪون خوردن پاهام بین گریه خندیدم و پاهام و از تخت آویزون ڪردم… ڪم مونده لیلی. ڪم مونده دختر از اینجا فرار میڪنی.
پاهام و روی زمین گذاشتم.
باورم نمیشد یڪ روز برسه ڪه تڪون خوردن تا این حد برام سخت باشه.
داشتم برای ثابت نگه داشتن پاهام تلاش می‌ڪردم ڪه در اتاق ناگهانی باز شد.
با ترس سرم و بلند ڪردم و با دیدن چند نفر قلبم فرو ریخت.
چند تا مرد ڪه صورتشون فرقی با آدم آهنی نداشت.
به سمتم اومدن ڪه با وحشت جیغ ڪشیدم.
بدون این‌ڪه جیغام ڪوچڪترین اثری روشون داشته باشه منو دنبال خودشون ڪشیدن…
با تمام توان داد و فریاد میڪردم اما هیچ فایده ای نداشت.
در یه اتاق و باز ڪردن و با دیدن صحنه ی مقابلم تمام تنم یخ زد.

چند نفر با لباس جراحی دور یه تخت سفید ایستاده بودن و کنارشون ملی وسیله ی جراحی بود.
داد زدم
_ولم کن… چه بلایی میخواین سرم بیارین عوضیا؟؟؟بهت گفتم ولم کن

مثل گونی برنج انداختنم روی تخت…
چون دید دارم برای فرار دست و پا می‌زنم دستام و گرفتن و هر کدوم و به یه طرف تخت بستن، پاهامم همین طور…
انقدر جیغ زدم که گلوم میسوخت.
یکی شون بالاخره به حرف اومد
_نگران نباش من نمی‌ذارم زیاد دردت بیاد.
با گریه و وحشت پرسیدم
_چی کار می‌خواین باهام بکنین؟
یه سرنگ و پر کرد و گفت
_فقط می‌خوام دندوناتو بکشم.چون یه عروسک جنسی حق گاز گرفتن نداره.
چشمام از ترس سیاهی رفت.
آمپول و که به سمت دهنم آورد تند لب هام و روی هم فشردم و صورتم و برگردوندم.
دو طرف صورتم و گرفتن و صافش کردن و یه نفر با زور لب هام و از هم جدا کرد و گفت
_اگه کمتر تقلا کنی کمتر هم درد می‌کشی.
تمام صورتم می‌لرزید.
آمپول و به سمت دندونام آورد و من با درد و وحشت چشمامو بستم.

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 36 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا