آخرین مطالب

رمان تبار زرین پارت ۱۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید

از روی شانه‌اش به جای دیگری نگاه کردم و گفتم: «حالا هر چی.»

صدای او را شنیدم که کسی را صدا کرد و من به او نگاه کردم و دیدم سرش برگشت. سر خودم را به همان جهتی که او سرش را چرخانده بود، برگرداندم و زنی را دیدم که با یک طبق به سمت ما آمد، سر تکان داد، تعظیم کرد و بعد برگشت و به سرعت رفت. به لهن نگاه کردم و وقتی او شروع به صحبت کرد، تنها کلمه‌ای که توانستم متوجه شوم، چم بود.

امیدوار بودم که این یعنی از وظایفم آزاد بودم و می‌توانستم به خانه بروم.

بعد دستش بالا رفت و موهایم را از یک سمت گردنم جمع کرد. دست دیگرش به پشت گردنم رفت، بعد من را آن‌قدر جلوتر کشید تا دهانش زیر گوشم قرار گرفت. حینی که دستش باسنم را رها کرد و شروع به نوازش کمرم کرد، چیزی را در گوشم زمزمه کرد.

حس می‌کردم این یعنی لهن مهربان دوباره برگشته بود، البته کمی زیادی دیر بود. پوستم جزغاله شده، تا مرز جنون حوصله‌ام سر رفته بود و دیگران داشتند روی زمین رقص زنا می‌کردند، باید می‌فهمید که این کار نه فقط جزء فرهنگ من نبود که اصلاً هم آن را نمی‌پسندیدم. حتی ذره‌ای به من اهمیت نداده بود. می‌توانست مهربان باشد ولی وقتی نبود، واقعاً نبود و زمان‌های خیلی کمی هم بودند که آن روی مهربانش بالا می‌آمد.

انگشتانش گردنم را گرفتند و من را آن‌قدر به سمت خودش کشید که دیگر تنها چیزی که می‌دیدم صورت او بود. هنگامی که دوباره حرف می‌زد، دست دیگرش همچنان پشتم را به شکل شیرین و آرامی نوازش می‌کرد (جانور!)

پرسید: «می جفری، ناکووُ؟» چهره‌اش جدی بود ولی سرد نبود.

گفتم: «جفری نه.» و او یک بار سر تکان داد.

«جفری نه، سرسی. ناهنا دکس تاهنو تی، نا کووُ؟» *

نباید دییندرا را مرخص می‌کرد، حتی ذره‌ای نمی‌فهمیدم چه می‌گفت. تنها کاری که می‌توانستم انجام بدهم سر تکان دادن بود.

زیر لب گفت: «دوهنو.» دستش گردنم را رها کرد، نگاهش روی گردنم حرکت کرد و من صورتش را تماشا کردم که وقتی به گردنم خیره شد، حالت ملایمی به خودش گرفت.

این نگاهش هم ترسناک بود. عوضی.

بعد دستش را به سمت سینه‌اش برد و آن را روی تنش مالید و حتی در زیر نور آتش هم می‌توانستم ببینم که داشت گرد طلای من را روی پوستش می‌مالید.

«نا لوت کای. راه لوت کواسی. دکس لوت داکشانا.» دستش را دوباره دور گردنم گرفت و من را آرام به سمت خودش کشید و صورتم را به صورتش نزدیک کرد. «لهن لوت لنساهنا. ناهنا راه لاپای لوه کاه لونا بوه. کاه کواسی لاپان لوه ناهنا لونا آناه، کاه سرسی.» ***

*«جفری نه سرسی. پادشاه این دستور رو می‌ده، می‌فهمی؟»
***«تو و من. طلا و رنگ. شاه و ملکه. ببر و ماده ببر. طلای تو حالا روی بدن منه. رنگ من امشب روی بدن تو می‌شینه، سرسیِ من.»

جداً، نباید دییندرا را مرخص می‌کرد.

به او گفتم: «می‌فهمم هرچیزی که داری می‌گی کاملاً جدیه، گنده‌بک. ولی من… نمی‌تونم… بفهمم… چی می‌گی.»

لبخند زد، می‌دانست که معنای حرفش را نمی‌فهمیدم. ولی ابداً اهمیت نمی‌داد.

صدای کسی را شنیدیم. «کاه دکس؟» هر دو سرهایمان را برگرداندیم و جنگجوی رنگ‌آمیزی شده‌ای را دیدیم که به سمت ما می‌آمد.

نگاهم به سمت پله‌ها برگشت و جنگجویی را دیدم که داشت از آن بالا می‌آمد و نگاهش روی ما بود.

لنس دستوراتی داد و بعد همان‌طور که باسنم را گرفته و من را به خودش چسبانده نگه داشته بود، از جا بلند شد و دست‌های من هم به دور شانه‌‌هایش پیچید تا خودم را نگه دارم. بنابراین پشتم به محوطه جلوی شاه‌نشین ماند و درگیری‌های کشنده‌ای که در آن در گرفته بود را ندیدم. دکس همان‌طور که به صحبت کردن ادامه می‌داد فشاری به باسنم داد، بعد کمی من را از خودش فاصله داد و نشان داد که باید پاهایم را پایین بیندازم. همین کار را کردم و او من را روی پاهایم پایین گذاشت و من اسم جفری را پیش از این‌که هر حرفی که داشت می‌زد را تمام کند، در بین حرف‌هایش شنیدم.

جنگجو سر تکان داد و نگاهش به من افتاد. بعد بازویش را به سمت پله‌ها دراز کرد.

لهن با ملایمت گفت: «چم، کاه سرسی.» دستش دوباره روی گردنم نشست و فشار آرامی داد، نگاهم به صورتش افتاد و بعد او سرش را به سمت جنگجو تکان داد.

یک نگهبان افتخاری دیگر. سر تکان دادم و فشار آرام دیگری روی گردنم دریافت کردم، لهن رهایم کرد و بعد نگاهش به سمت محوطه جلوی شاه‌نشین برگشت.

به دنبال جنگجو رفتم، جنگجوی دیگر در پشت سرم به راه افتاد و آن‌ها من را تا چادرم همراهی کردند و زمانی که مطمئن شدند چادر برای من امنیت داشت، لبه چادر در پشت سرشان بسته شد.

پوستم باید به همان‌ بدی که حس می‌کردم ‌بود، چون وقتی دخترها وارد شدند و تیترو و جیکاندا یک نگاه به من انداختند، جیکاندا با عجله بیرون رفت و تیترو شروع به دستور دادن کرد. گال و بیتس من را توی وان آب سرد بردند که چند ماده‌ای به آن اضافه کرده بودند و من به خاطر این کارشان دلم می‌خواست ببوسمشان چون سوزش سوختگی‌هایم از بین رفت. بعد پکا و گال با دو برگ بزرگ گیاه آلوورا وارد شدند.

هنگامی که آلوورا را دیدم، نفس آسوده‌ای کشیدم و گفتم: «شاهشا، بانوهای زیبای من. شاهشا.»

به هم دیگر نگاه کردند، ابروهای بعضی‌ها بالا و مال بعضی‌ها هم در هم گره خورد و لبخندی روی لب‌‌هایشان نشست و به کارشان ادامه دادند.

هنگامی که از وان بیرون رفتم، هر پنج نفر آن‌ها و من مایع توی آلوورا را بیرون کشیدیم و آن را با احتیاط روی بخش‌های سوخته پوستم مالیدیم.

خدایا. خدای آسمان‌ها.

بعد لباس خواب سبکی به رنگ آبی آسمانی از جنس ساتن پوشیدم. تیترو و جیکاندا کوزه‌های آب و دستمال لطیف روی میز گذاشتند. تیترو با حرکت دستانش به من نشان داد که اگر نیاز به خنک کردن پوستم داشتم باید از آن‌ها استفاده کنم.

به او لبخند زدم و دستم را روی لب‌هایم فشردم و بعد به سمت او، بیتس، جیکاندا، پکا و گال که کنار ورودی چادر ایستاده بودند، دراز کردم.

با صدای آرامی گفتم: «ممنونم.» و آن‌ها سر تکان دادند و بیتس حتی با تردید همان حرکت را برای من انجام داد.

بامزه بود، بنابراین چشمکی به او زدم. او مثل همان بیتس همیشگی نخودی خندید و در جواب به من چشمک زد.

گوست پرید و روی تخت آمد، هنگامی که به من رسید و پنجه‌اش را روی پوستم کشید، خودم را منقبض کردم. تیترو با عجله جلو آمد و او را در آغوش گرفت. با لحن آرمش‌دهنده‌ای چیزهایی به من گفت و بعد همان‌طور که بیرون می‌رفت برای گوست که در آغوشش بود حرف‌های آرامش‌بخش زد.

لحظه‌ای که لبه چادر پایین افتاد، خودم را روی محلفه‌های ابریشمی رها کردم و به سقف چادر چشم دوختم.

یک روز دیگر گذشته بود. امیدوار بودم که فردا صبح در خانه‌ام بیدار شوم و این سوختگی هم بخشی از خاطرات اغمایی بود که شدیداً امیدوار بودم در آن فرو رفته باشم.

اگر هم نه، دوباره به روز بعد پرتاب می‌شدم، آن وقت تصمیم می‌گرفتم چه کنم.
***

هنگامی که ران‌هایم آرام از هم باز شدند، از خواب بیدار شدم. چشمانم باز شدند و بدنم ناگهان تکان خورد و صورت لهن را بین پاهایم حس کردم.

وای خدا، قبلاً هیچ وقت این کار را نکرده بود.

نجوا کردم: «لهن.» سعی کردم خودم را بالا بکشم و از او دور کنم ولی دست بزرگش من را سر جایم نگه داشت. صدایش کردم: «لهن.» هیچ صدای نداد و فقط به کاری که داشت با من می‌کرد ادامه داد.

ران‌هایم را چرخاندم تا خودم را آزاد کنم ولی او من را نگه داشت و تازه آن موقع بود که کاری که در حال انجامش بود روی من اثر گذاشت.

خدایا. دلم نمی‌خواست حس خوبی داشته باشم ولی لعنت به من. او در این کار خوب نبود بلکه عالی بود.

هنگامی که بدنم وا داد، نفسم را بیرون دادم: «خدایا، لهن.» بدنم بر خلاف خواست خودم وا داده بود.

آن‌قدر به کارش ادامه داد تا به هدفش رسید. به اوج رسیدم و نامش را جیغ کشیدم: «لهن!» به اوج رسیدنم هنوز ادامه داشت که پیراهن را بالا زد و به ثانیه نکشیده تصاحبم کرد.

هنگامی که به حالت عادی برگشتم چشمانم باز شد و او را دیدم که رویم خیمه زده بود و هر دو دستش در دو طرف سرم روی ملحفه‌ها بود و ذره‌ای از وزنش را هم روی من نینداخته بود. به جز حرکات آرام، دلپذیر و قدرتمند کمرش. سرش به سمت من خم شده و در چشمانم خیره شده بود.

به جنگجوی رنگ‌آمیزی شده‌ای که داشت تصاحبم می‌کرد چشم دوختم و هنگامی که او را دیدم، فکر کردم که او زیباترین چیزی است که به عمرم دیده‌ام. مبهوت خط‌های رنگی روی بدنش دستم را بلند کرد و روی آن تا مرکز سینه‌اش و از آن‌جا تا روی عضلات شکمش کشیدم.

غرید: «کاه کواسی، ناهنا کواسی. *» پهلویش وقتی دوباره به من فشار آورد چرخید و من گردنم را بلند کردم و چشمانم را بستم.

وای هر کاری که داشت با پهلویش می‌کرد، حس خیلی خوبی داشت.

*رنگ من، رنگ تو.

غرید: «کاه کواسی، لنساهنا سرسی، ناهنا کواسی.» پهلویش به سمت دیگری چرخید و این حس بهتری داشت و او همان‌طور آرام و دوست‌داشتنی به تصاحب من ادامه داد.

چشمانم باز شد و همان‌طور که دست‌هایم را روی شکم و سینه‌اش می‌کشیدم، نجوا کردم: «عزیزم.»

این باید همان چیزی بوده باشد که به دنبالش بود چون پایین آمد و من گرمای تنش را روی تن تب‌دار و پوست سوخته‌ام حس کردم ولی هیچ اهمیتی به سوزش پوستم ندادم. فقط پاهایم را به دورش پیچیدم و او را بیشتر به سمت خودم کشیدم.

«روهنو کاه کواسی، سرسی، روهنو کاه ساکس. *»

هنگامی که پهلوهایش دوباره چرخیدند، نجوا کردم: «بله.» و ضرباتش کمی سریع‌تر و سطحی‌تر شد. «مایو لهن.»

رد کرد: «می، روهنو کاه کواسی.»

هنگامی که جوشش آرامی در وجودم شروع شد، نجوا کردم:‌ «باشه.»

غرید: «روهنو کاه ساکس، کاه لنساهنا.»

جواب دادم: «بله.» باسنم را بلند کردم تا او را کامل بپذیرم و او هم این کار را کرد، آرام آرام و بعد سریع و سریعتر تا این‌که هر دو شدیداً به نفس‌نفس افتادیم، می‌دانستم که دوباره به اوج رسیدن نزدیک بودم و تمام مدت چشمان سیاه و رنگ شده‌اش از روی من برداشته نمی‌شد.

وقتی شروع شد، نجوا کردم: «لهن» دست و پاهایم منقبض شد، دست‌هایم روی پشتش به گردش در آمد. روی کمرش، شانه‌هایش، بازوهایش و او را به خودم فشردم.

غرید: «روهنو کای.» پشت ضربه‌هایش قدرت بیشتری گذاشت، و با هر حرکتش بدنم از جا پرید. کمرم از باسن تا گردن قوس برداشت و از روی تخت بلند شد و دوباره به اوج رسیدم.

همان‌طور که روی گردنم می‌غرید، به کارش ادامه داد.

پیش از این‌که از آغوشم بیرون برود، لحظه‌ای طولانی بی‌حرکت ماند.

بعد روی پهلویش دراز کشید، آرنجش را روی بالشت گذاشت و سرش را به دستش تکیه داد. یک پای بلندش را روی تخت و پای دیگرش را روی پاهای من گذاشت. در زیر نور شمع، دستش را که روی رنگ سیاهی که به من مالیده بود می‌کشید، در زیر نور شمع تماشا کرد. دستش را روی سینه‌هایم، بین آن‌ها، پایین و پایین تا روی شکم و بین پاهایم کشید.

نگاه چشمان سیراب‌شده‌اش در چشمانم نشست و دستش دوباره روی شکمم نشست.

نجوا کرد: «کاه کواسی، ناهنا کواسی.» اصلاً نمی‌دانستم این حرفش یعنی چه ولی هر چه بود برای او اهمیت داشت.

با ملایمت گفتم: «باشه.»

نجواکنان جواب داد: «نه.» چند سانتی‌متری به سمت من خم شد. «خوب.»

ای کاش او این‌ طوری نبود. توی تخت و گاهی این قدر خوب و شیرین نبود.

زیر لب گفتم: «خیلی‌خب، خوب.»

لبخند دندان‌نمایی به من زد، خم شد و زبانش را روی شانه‌ام کشید. بعد روی پهلویش دراز کشید، ولی نه مثل دو شب پیش روی من، فقط کنارم دراز کشید. دستم را گرفت و بازویم را روی سینه خودش گذاشت، همه‌اش همین.

داشت مراعات سوختگی‌هایم را می‌کرد.

گندش بزنند، گندش بزنند، نمی‌توانست تا این حد خوب باشد.

لعنتی.

ولی به خودم یادآوری کردم که اگر به خاطر او نبود، اصلاً نمی‌سوختم.

سرم را برگرداندم تا به او نگاه کنم.

نجوا کرد: «تراهیو کاه فونا.» دستش روی دست من که روی سینه‌اش بود فشرده شد.

دوباره گفته بود کاه فونا. عشق او. تا حالا سه بار این را به من گفته بود. اصلاً نمی‌دانستم این باید چه معنایی داشته باشد، ولی حس خیلی خوبی داشت. این‌که معنای این حرفش را می‌دانستم به شدت حس خوبی داشت.

لعنتی.

«خیلی‌خب، لهن.» سرش را برگرداند و چشمانش را بست.

به سقف نگاه کردم و چشمانم را بستم.

تصمیم گرفتم که اگر فردا صبح دوباره همین‌جا بیدار شدم، قدم اولم این باشد که از شاهم دوری کنم و تا وقتی راهی برای برگشتن به خانه‌ام پیدا می‌کردم هم همین‌طور پیش می‌رفتم.

چون اگر این کار را نمی‌کردم، می‌دانستم که همه چیز را از دست خواهم داد.

پایان فصل

فصل دهم
آفتاب زدگی

لرزش غیرقابل کنترل بدنم بیدارم کرد و یک ثانیه بعد هم لهن را بیدار کرد.

صدا زد: «سرسی؟» روی یکی از آرنج‌هایش از روی تخت بلند شد و به من نگاه کرد، دستش هنوز هم دستم را روی سینه‌اش نگه داشته بود.

آفتاب‌زدگی. پوستم هم زمان هم سرد بود و هم می‌سوخت. خشک شده بود و به حد مرگ درد داشت.

سرم را برگرداندم تا به او نگاه کنم و دیدم صورتش دلبریز از نگرانی بود.

بدنم چنان می‌لرزید که تخت هم با آن تکان می‌خواد و حالم به حد مرگ بد بود ولی باز هم همه این‌ها باعث نمی‌شد که فکر نکنم این نگاه او را زیباتر از همیشه می‌کرد.

نجوا کردم: «آفتاب‌زدگیه عزیزم.»

خیلی جدی پرسید: «آفتاب‌زدگی؟» احساس مزخرفی در وجودم شکل گرفت که برایش توضیح بدهم الان وقت خوبی برای ارتباط برقرار کردن نبود.

به ورودی چادر نگاه کردم و نور ضعیف خورشید را که تازه طلوع کرده بود را دیدم. سپیده‌دم بود.

بعد به سمت لهن برگشتم و هنگامی‌که لرزه‌ام به رعشه‌ای عمیق تبدیل شد که دندان‌هایم را به هم می‌کوبید، نجوا کردم: «دییندرا.»

متوجه شد، ابروهایش در بالای چشمانش در هم گره خوردند و گفت: «سرسی.»

دستش را گرفتم. «آفتاب‌زدگیه، فقط آفتاب‌زدگیه لهن. آب لازم دارم.» با نگاه گیجی به من خیره شد. متوجه نشده بود. غریدم: «گندش بزنن!» لرزی که به پوستم افتاده بود اصلاً حس خوبی نداشت. «عزیزم، دییندرا رو برای من بیار اون می‌تونه ترجمه کنه.»

به بدنم نگاه کرد، زیر لب چیزهایی گفت، دستم را رها کرد و فوراً ملحفه را از زیر تنم بیرون کشید و روی من پهن کرد. سرمای ملحفه ابریشمی هم‌زمان هم خوب و هم شکنجه‌کننده بود.

از روی تخت بلند شد و من تلاش کردم حرف بزنم. «آ…آب.»

به سمت پارچ آب نرفت. به سمت ورودی چادر رفت و یک سمتش را کنار زد و فریاد کشید: «تیترو!»

هنگامی که لهن به سمت خزها رفت و مخده‌های روی صندوق را چنان کنار زد که پخش زمین شدند، به او التماس کردم: «لهن! آب، عسلم، لطفاً.» اولین خزی که دستش آمد برداشت و به سمت آمد.

هنگامی که به سمت من آمد و با احتیاط خز را روی تمام بدنم پهن کرد، بالای ملحفه را گرفته بودم و سرم را تکان می‌دادم.

زمزمه کردم: «نه خیلی سنگینه، خیلی گرمه.» ولی هنگامی که تیترو سرش را توی چادر کرد، حواسش پرت او شد و توجهی به من نکرد.

فریادزنان دستوری به او داد، نگاه تیترو به سمت من برگشت و همان‌طور که هنوز کامل وارد چادر نشده بود، به سرعت از آن بیرون رفت.

خوشبختانه در دستوری که دکس داده بود، اسم شوهر دییندرا را شنیدم.

برگشت و با اخم به من نگاه کرد. یک دستم را از زیر پتو بیرون برده بودم و داشتم سعی می‌کردم آن را از روی خودم کنار بزنم.

نصفه و نیمه تکرار کردم: «خیلی سنگینه عزیزم. خیلی گرمه.» ولی انگشتانش را آرام دور مچ دستم پیچید و دستم را زیر پتو برگرداند و چشمان من به او افتاد.

«نه لهن.»

غرید: «بله سرسی.»

باشه، باید تسلیم می‌شدم.

صدای کنار زده شدن لبه چادر را شنیدم و جیکاندا، بیتس و پکا وارد شدند، نگاه هر سه کاملاً نگران بود.

گفتم: «آب.» سرم را به سمت پارچ‌های آب تکان دادم، جیکاندا متوجه شد و با عجله به سمت آب رفت. همان‌طور که می‌لرزیدم، نجوا کردم: «بله.»

جیکاندا برایم آب ریخت و با عجله به سمتم آمد ولی موفق نشد. لهن لیوان را از دستش گرفت، کنار تخت نشست، پشت گردنم را گرفت و من را آرام بلند کرد. لیوان را جلوی دهانم گذاشت.

نوشیدم.

آب‌رسانی خوب بود.

به کج کردن لیوان به سمت لب‌هایم ادامه داد، تا این‌که چشمانم به نشانه این‌که آب تمام شده بود، به سمتش برگشت. لیوان را از جلوی دهانم برداشت و من را روی بالشت‌ها گذاشت.

بعد غرغرکنان چیزی به من گفت. تنها چیزی که از حرفش فهمیدم اسمم بود که در انتهای جمله‌اش گفته بود.

به او اطمینان دادم: «حالم خوب می‌شه.»

به اخم کردن ادامه داد و به تندی جواب داد: «خوب نیست.»

لبم را گاز گرفتم و نگاهم را پایین انداختم. تازه آن موقع بود که متوجه شدم کاملاً برهنه بود.

وقتی نگاهم به پایین‌تنه‌اش که هنوز هم به خاطر رنگ‌ها سیاه بود افتاد، صدایش کردم: «لهن. یه چیزی بپوش.»

جمله بعدی‌اش را با «لنساهنا سرسی…» شروع کرد ولی بقیه حرفش را متوجه نشدم، بازتاب کاملی از خودم بود که حرف‌هایش را متوجه نمی‌شدم.

لبخند لرزانی زدم، دستم را از زیر پتو بیرون آوردم و نوک انگشتانم را روی ران و پهلوی برهنه‌اش کشیدم.

با صدای آرامی گفتم: «شلوار، لُنگ. باید یه چیزی بپوشی.»

به اخم کردن به من ادامه داد، بعد از جا برخواست، به سمت میز رفت و لیوان را روی آن کوبید. به سمت لنگش رفت و آن را پوشید.

خیلی‌خب، حالا بهتر شد.

لبه چادر باز شد و گال با عجله به همراه زنی قدکوتاه و گرد با موهای خیلی زیادی که ترکیبی از خاکستری و مشکی داشتند وارد شد. زن یک بقچه کوچک هم همراهش داشت. طوری به نظر می‌رسید که انگار شب پیش حسابی خوش گذرانده بود و حالا مزاحم خوابش شده بودند. این طور فکر می‌کردم چون چیزی به تن داشت که شبیه به لباس‌خواب‌های کورواکی بود. پیراهنی کوتاه بدون آستین و بند با بندهایی که به دور قفسه سینه‌اش بسته شده بود.

اوم… او دییندرا نبود.

لهن چند کلمه‌ای به تندی به او گفت، زن سر تکان داد و با عجله به سمت من آمد.

بعد از این‌که خم شد و بقچه‌اش را روی زمین گذاشت و به سمت من برگشت، به او سلام کردم: «هی.»

نجوا کرد: «کاه راهنا داکشانا هاهلا.» نگاهش روی صورت و شانه‌هایم به گردش در آمد. با احتیاط پتو و ملحفه را کنار کشید و نگاهی به زیر آن‌ها انداخت و بعد به دقت آن‌ها را کنار زد. به سمت لهن برگشت و شروع کرد به حرف زدن.

لهن دست به سینه و با پاهای که با هم فاصله داشتند ایستاده بود و نگاه نافذش با شنیدن هر حرفی که زن داشت می‌گفت تندتر و اخم‌هایش عمیق‌تر می‌شد.

زن به حرف زدن ادامه داد و لهن به اخم کردن.

لبه چادر کنار زده شد و دییندرا با عجله وارد شد و جنگجوی مسنی مثل لهن که برای ورود به چادر باید خم می‌شد، به دنبالش آمد. تیترو هم پشت سر آن‌ها وارد شد.

دییندرا با دیدن لرزش من جیغ زد: «داکشانا سرسی چی شده؟»

به او اطلاع دادم: «آفتاب خیلی زیاد دییندرا، گرمازده شدم. چیزی نیست. فقط باید آب بخورم و خیلی زود خوب می‌شم. این رو به لهن بگو.» سرش را تکان داد، به سمت لهن برگشت و شروع به صحبت کرد.

لهن بریده بریده چیزی گفت و دییندرا سرش را تکان داد و به من نگاه کرد.

«ایشون تا حالا چنین چیزی نشنیدن عزیز من.»

سرم را تکان دادم. «خب معلومه که نشنیده. همه شما زیر نور آفتاب زندگی می‌کنین. جایی که من ازش میام، این‌طور زندگی نمی‌کنیم. پوست من به این‌قدر نور خورشید، عادت نداره. کل وجودم عادت نداره. سعی کردم بهش بگم ولی-»

حرفم را قطع کرد و به سمت لهن برگشت و شروع به صحبت کرد.

اخم‌ لهن حتی از قبل هم عمیق‌تر شد.

بعد تشرزنان به زنی که کنار تخت بود، چیزی گفت. زن چیزی در جواب گفت و دییندرا با من حرف زد.

«به درمانگر گفتن که شما رو درمان کنن. قراره چیزی بهتون بدن که درد رو تخفیف می‌ده و کمک می‌کنه بخوابین. درمانگر می‌دونه این چیه و می‌گه که هیچ درمانی به جز زمان نداره.»

لهن هنوز هم داشت غرغر‌کنان چیزی به درمانگر می‌گفت و درمانگر هم جوابش را می‌داد.

به دییندرا گفتم: «حق با اونه.» ولی دییندرا یک دستش را برای من بالا گرفت و من ساکت شدم. داشت گوش می‌کرد.

بعد نگاهش را از لهن برداشت و به من نگاه کرد. و شروع به حرف زدن کرد و من می‌توانستم بگویم که داشت حرف‌های لهن و درمانگر را به شکل خلاصه‌تری برای من ترجمه می‌کرد. «ایشون می گن که می‌خوان شما درمان بشین، و درمانگر می‌گن نمی‌تونن. دکس خوشحال نیست ملکه من.»

خب، همه می‌توانستند این را ببینند.

«بهش بگو خوب می‌شم. قبلاً هم این‌طوری شده بودم. توی تعطیلاتی که به مکزیک رفته بودم زیادی زیر آفتاب مونده بودم و این‌طوری شدم. فقط لازمه بخوابم و چند روزی نور خورشید بهم نتابه.»

ابروهای دییندرا به خاطر حرف‌هایم در هم گره خودرند ولی سر تکان داد، به سمت لهن برگشت و حرف زد. او جوابش را داد و بعد غرش‌کنان چیزی به درمانگر گفت که او هم سریع روی بقچه‌اش خم شد.

از دییندرا پرسیدم: «چی شد.»

به من نگاه کرد و شانه بالا انداخت. «می‌خوان شما خوب بشین.»

جواب دادم: «خوب می‌شم… ولی به وقتش. لطفاً این رو براش توضیح بده.»

دییندرا جواب داد: «براشون مهم نیست ملکه من.»

«ولی-»

قدمی به جلو برداشت. «داکشانا سرسی، دکس این کار رو با شما کردن. ایشون این رو می‌دونن. احساس گناه می‌کنن. این حسی نیست که ایشون درکش کنن یا بدونن چطور از عهده‌ش بر بیان. حتی ممکنه اصلاً ندونن چه حسیه. بذارین درمانگر کاری کنه که بخوابین. لرزش‌تون متوقف می‌شه، این‌طوری ایشون فکر می‌کنن خوب شدین. فقط اجازه بدین فکر کنن که راه درمانی برای شما پیدا کردن.»

به او خیره شده و بعد زمزمه کردم: «اوه، خیلی خب.»

درمانگر سر میز رفت. آب توی لیوان ریخت و از توی تکه کاغذی تا شده پودری سفید رنگ توی آن ریخت. بعد آن را کنار گذاشت، بطری گردی برداشت و از توی آن هم پودر دیگری توی لیوان ریخت. بعد حینی که به سمت من می‌آمد لیوان را توی دستش چرخاند و مایع درونش را هم زد.

دوباره موفق نشد کارش را تمام کند. لهن سر رسید، لیوان را از دستش گرفت و این بار خیلی آرام‌تر لبه تخت نشست، دستش را زیر گردنم گذاشت و من را بلند کرد و لیوان را روی لب‌هایم گذاشت. کمی آن را خم کرد تا بتوانم جرعه از آن بخورم و بعد آن را کنار می‌کشید تا بتوانم قورتش بدهم. بعد دوباره آنقدر این حرکتش را تکرار کرد تا تمامش را خوردم. مایع تلخ بود و ابداً مزه خوبی نداشت ولی به زور آن را پایین دادم.

هنگامی که لیوان را از روی دهانم برداشت و من را آرام روی بالشت‌هایم گذاشت، زمزمه کردم: «شاهشا لهن.»

لهن نجوا کرد: «ناهراکا کاه لنساهنا.» نگاهم به سمت دییندرا برگشت.

«درمانگر به من چی داد؟»

«داروی خواب‌آور که با داروی تسکین‌دهنده درد ترکیب شده. کاملاً طبیعیه عزیزم. کار جادوگرها نیست. من هم قبلاً از این خوردم. خیلی سریع اثر می‌کنه و خطری نداره. قول می‌دم.»

سر تکان دادم و در تلاش برای کنترل کردن لرزش بدنم به پتوهایی که دورم پیچیده شده بود، چنگ انداختم.

لهن لیوان را به درمانگر داد و دستوراتی داد. مردی که همراه دییندرا بود، کسی که فکر می‌کردم باید شوهرش سریم باشد، دستش را روی بازوی دییندرا گذاشت و بعد از این‌که من و او برای هم سر تکان دادیم او را به سمت بیرون راهنمایی کرد. دخترها هم بعد از این‌که لبخند اطمینان‌بخشی به آن‌ها زدم از چادر بیرون رفتند. درمانگر چند کلمه‌ای با لهن حرف زد، بطری سبز مربعی کوچکی پر از پودر سفیدی را روی میز گذاشت، بقچه‌اش را برداشت و با عجله بیرون رفت.

لهن لنگش را در آورد و در آن سمت تخت زیر ملحفه رفت. به سمت من آمد و بدنم را که هنوز هم می‌لرزید را به سمت خودش کشید و در آغوش گرفت.

دست‌هایم را روی سینه‌اش فشردم و زمزمه کردم: «حالم خوب می‌شه لهن. حالم خوب می‌شه.»

فشار خیلی آرامی به تنم داد و موافقت کرد: «بله، سرسی، خوب.»

سر تکان دادم و بعد سرم را روی بالشت گذاشتم. «بله عسلم. خوب.»

با فشار دیگری که به من داد، تکرار کرد: «عسلم.»

آه کشیدم.

خیلی‌خب، لهن می‌توانست عوضی باشد، یکی از آن عوضی‌های بزرگ. ولی وقتی مریض بودید، به دنبال راهی می‌گشت که باعث شود احساس خیلی بهتری پیدا کنید.

گندش بزنند.

حدود پنج دقیقه بعد، پلک‌هایم سنگین شدند و رعشه‌ای که به جانم افتاده بود، به لرزی آرام تبدیل شد.

لهن من را بیشتر به سمت خودش کشید و نجوا کرد: «خوبه، سرسی. خوب.»

چشم‌هایم را به زور باز کردم و سرم را عقب کشیدم و چانه ریش‌دارش را دیدم که پایین آورده بودش و نگاه چشم‌های رنگ شده‌اش به صورتم دوخته شده بود.

در جواب زمزمه‌اش زیر لب گفتم: «بله عزیزم، خوب.» و درحالی‌که بازوان پادشاه جنگجویم من را در آغوش گرفته بودند به خواب رفتم.

پایان فصل

فصل یازدهم
شیرین

صدای لهن را شنیدم که با ملایمت صدا زد: «کاه سرسی.» چشمانم باز شدند و او را دیدم که روی من خم شده بود. یک بازویش دور بدنم بود و دست دیگرش روی تخت، بالاتنه‌اش به من نزدیک بود و نگاهش در چشمانم خیره شده بود.

زمزمه کردم: «هی.» و یک گوشه لبش تاب خورد و بالا رفت.

تکرار کرد: «هی.» بعد صاف نشست. دستش که روی تخت بود، زیر گردنم رفت و من را بلند کرد. دست دیگرش که لیوانی که در خود داشت را به سمت من آورد و آن را روی لب‌هایم گذاشت و با ملایمت دستور داد: «گینگو لنساهنا.»

مایع تلخ را نوشیدم و فهمیدم که او کمی دیگر از دارو را برایم آماده کرده بود.

آره، لعنتی. او می‌توانست دوست داشتنی باشد.

وقتی تمامش را خوردم، لیوان را از جلوی دهانم دور کرد، آن را روی زمین و کنار تخت گذاشت و دوباره پیش من برگشت. نگاهش روی صورتم چرخید و دستش موهایم را نوازش‌کنان عقب زد و حینی که این کار را می‌کرد انگشتانش را بین آن‌ها کشید. کاری که داشت می‌کرد حس خیلی خوبی داشت، واقعاً حس خوبی بود.

آره، گندش بزنند. او می‌توانست دوست‌داشتنی باشد.

و این مزخرف بود.

با صدای آرامی گفتم: «می‌دونی چی خیلی مزخرفه؟» داشتم این را می‌گفتم چون می‌دانستم که او حتی یک کلمه‌اش را هم متوجه نمی‌شد. «این مزخرفه که تو می‌تونی دوست داشتنی باشی و وقتی هم که این کار رو می‌کنی واقعاً شیرین و دوست‌داشتنی می‌شی.»

دست از با محبت نوازش کردن موهایم برنداشت ولی وقتی داشتم صحبت می‌کردم نگاهش به دهانم دوخته شد و هنگامی که حرفم تمام شد، نگاهش روی چشمانم برگشت.

بعد وقتی در جوابم به انگلیسی زمزمه کرد: «معنی حرفت رو نمی‌فهمم عزیزم.» قلبم فشرده شد.

این هم شیرین بود.

دستم را بلند کردم و روی سینه‌اش گذاشتم. به دستم نگاه کرد ولی وقتی شروع به صحبت کردم دوباره نگاهش روی لب‌هایم برگشت. «اون بیرون، پادشاه لهن یه جنگجوی درنده‌ست. ولی این‌جا، لهن من… کاه لهن شیرینه.»

نگاهش تغییر کرد، هنگامی که زیر لب حرف زد تنش نگاهش از بین رفت. «جنگجوی درنده، شیرین.»

نیشم را برایش باز کردم. «تقریباً متوجه شدی چی گفتم.»

دوباره زیر لب گفت: «جنگجوی درنده. شیرین.»

جواب دادم: «بله.» دستش روی دست من که روی سینه‌اش بود قرار گرفت، انگشتان بلندش به دور آن پیچیده شدند و عملاً دستم را در خود بلعید و دستانمان را محکم روی سینه‌اش نگه داشت.

او گفت: «آنلا نا نیسو، آنکا تا لینای اِت نا لاپای ساکا. سوه توناک می تونو اِت کاه سرسی می ساکا. * » و من خنده ملایمی سر دادم.

پرسیدم: «نیسو؟» خودش را عقب نکشید ولی دستش که داشت موهایم را نوازش می‌کرد روی صورتم سُر خورد و آرام پلک‌هایم را با نوک انگشتانش لمس کرد، با هر لمسش چشم‌هایم بسته می‌شدند، بعد نوک انگشتانش سُر خورد و روی گونه‌هایم آمد.

*«امروز استراحت کن، فردا می‌بینیم که سلامت هستی یا نه. اگر حال سرسی من خوب نباشه، قبیله حرکت نمی‌‌کنه.»

با ملایمت تکرار کرد: «نیسو.»

حدس زدم: «استراحت؟»

جواب داد: «ساکت.» بعد نزدیک‌تر شد و دستور داد: «لوت نیسو.»

زیر لب گفتم: «خیلی‌خب گنده‌بک، نیسو می‌کنم.»

این حرفم برای من خنده ملایمی خرید. چیزی که هیچ وقت تا به حال از او نشنیده بود و این چیز جذاب دیگری در وجود بود.

نوک انگشتانش بر روی خط رستنگاه موهایم کشیده شد و تا نزدیکی گوش راستم رفت. از روی تخت بلند شد و با قدم‌های بلند از چادر بیرون رفت.

به سقف چادر خیره شدم و نجوا کردم: «نیسو.»

بعد چشمانم را بستم و نیسو کردم.
***

اواخر صبح بود، من روی تختم نشسته بودم و با دخترها می‌خندیدم. گال، پکا و حتی تیترو با من روی تخت لم داده بودند. جیکاندا و بیتس هم این سمت و آن سمت چادر راه می‌رفتند و هر چیزی را برمی‌داشتند و به من می‌گفتند که به زبان کورواکی به آن چه می‌گفتند. چیزی که می‌گفتند را تکرار می‌‌کردم و بعد به آن‌ها می‌گفتم که در زبان انگلیسی چه به آن می‌گفتند و آن‌ها چیزی که من گفته بودم را تکرار می‌کردند. بعد همه با هم هرهر می‌خندیدند، انگار انگلیسی زبان دیوانه‌واری بود که هیچ معنایی نداشت و فراتر از آن‌چه که قابل باور باشد احمقانه بود. (انگار زبان کورواکی این‌طور نبود.)

احساس خوبی داشتم. حمام سردی گرفته بودم. دخترها برگ‌های آلوورای بیشتری برایم آورده بودند و ما مایع درونش را به سوختگی‌هایم مالیده بودیم. سوختگی عجیب و ضعیف‌تری هم روی پاهایم داشتم، بازوبندهای طلایم هم بازوهایم را نپوشانده بود و شکم و بازوهایم صورتی شده بودند و روی سینه‌هایم هم جاهای خالی سینه‌ریزم سرخ شده بود و فقط خدا می‌دانست صورتم چه شکلی شده بود چون تمام روز تاجم را روی سرم گذاشته بودم. احتمالاً خیلی افتضاح به نظر می‌رسیدم ولی حمام سرد و آلوورا من را خیلی بهتر کرده بود. نمی‌توانستم بگویم عالی بودم ولی حس افتضاحی هم نداشتم.

شبیه همان لباسی که درمانگر دیشب پوشیده بود به تن داشتم ولی مال من زبر و ضخیم نبود. نازک، نرم و ابریشمی و به رنگ سیب سبز بود. بلندی‌اش تا مچ پاهایم می‌رسید و چاک‌هایی تا روی ران‌هایم داشت. همین‌طور لباس زیر ابریشمی زدی هم پوشیده بودم.

داشتم از تمام فکرهایی که توی سرم بالا و پایین می‌رفت فاصله می‌گرفتم و استراحت می‌کردم. فکرهایی در مورد این دنیا، درباره دنیای خودم و لهن. فقط خدا می دانست که به کمی فاصله و استراحت نیاز داشتم و داشتم همین کار را هم می‌کردم.

شنیدیم کسی گفت: «پویاه!» چشم‌های هر چهار نفرمان به سمت ورودی چادر برگشت و دییندرا را دیدیم که وارد شد.

تیترو ناگهان چنان از روی تخت بلند شد که انگار داشت کار اشتباهی می‌کرد و همه دخترها هم از جا پریدند ولی من صدا زدم: «پویاه دییندرا!» وقتی داشت به سمت پایین تخت می‌آمد حتی به دخترها نگاه هم نکرد.

پرسید: «ملکه من امروز چطور هستن؟»

با لبخندی به او گفتم: «خیلی بهتر، می‌بخشید که اون وقت-»

دستش را جلوی صورتش تکان داد و حرفم را قطع کرد. گفت: «حتی حرفشم نزنین، داکشانا سرسی. این یه افتخاره. سریم خیلی خوشحاله که من به ملکه جدیدمون خدمت می‌کنم. خیلی احساس مهم بودن می‌کنه.» چشمانش برق زدند و ادامه داد: «و این من رو به این موضوع می‌رسونه که چرا این‌جا هستم. خبرهایی دارم!»

لبخند دندان‌نمایی به او زدم و ضربه‌ای روی تخت زدم. تردید نکرد و همان‌طور که چیزهایی به دخترها می‌گفت که باعث شد سریع دور شوند روی تخت چهار زانو نشست.

رفتن دخترها را تماشا کردم، ابروهایم در هم گره خوردند ولی هنگامی که دییندرا شروع به صحبت کرد، نگاهم به سمتش برگشت.

گفت: «هیچ وقت نمی‌تونین حدس بزنین چی شده.»

پرسیدم: «چی رو حدس بزنم؟»

جواب داد: «حدس بزنین دکس امروز صبح از سریم من چی پرسیدن.» من هیچ پاسخی ندادم، فقط به او نگاه کردم و منتظر ماندم. او خودش را به من نزدیک‌تر کشید و روی یک دستش به تخت تکیه داد. «از سریم پرسیدن که زبان ما رو بلده یا نه.»

وای خدا.

مطمئن نبودم که این خوب بود یا نه.

زمزمه‌کنان پرسیدم: «واقعاً؟» و او سر تکان داد.

«وای بله عزیز من، این کار رو کردن. سریم یک کمی بلده ولی زیاد نه.» نیشش را کامل برایم باز کرد. «و نمی‌دونست که دکس چه سوالی می‌پرسیدن بنابراین به چادر ما اومد و از من پرسید. ولی این اهمیت زیادی داشت و دکس انتظار جواب درست داشتن.»

«چی…» آب دهانم را قورت دادم. «چی پرسید؟»

لبخند بزرگی صورتش را روشن کرد. «می‌خواستن معنی این کلمات رو بدونن؛ بچه ، عسلم، گنده‌بک، جنگجوی درنده و شیرین.»

وای.

خدا.

نفسم را بیرون دادم و گفتم: «چی بهش گفتی؟» صاف نشست.

«البته که معنی‌هاشون رو به ایشون گفتم.»

وای خدا.

مطمئن نبودم لهن هنگامی که بداند معنایش چه بود از این‌که بچه * خطاب شود خوشش بیاید. یا همین‌طور از عسلم و مطمئن نبودم که از شیرینم هم خوشش آمده بیاید.

لعنتی.

* Baby : هم معنای عزیزم و هم معنای بچه را دارد. هنگامی که به یک شخص بزرگتر گفته می‌شود معنای عزیزم می‌دهد. م

شروع به صحبت کردم: «اوم… دییندرا-»

سرش را تکان داد. «نگران نباشین ملکه من. توضیح دادم که توی سرزمین شما این‌ها یه جور سخن محبت‌آمیزه. مثل کاه فونا، که این‌طور هم هست، مگه نه؟»

سر تکان دادم.

سرش را کمی به یک سمت کج کرد. «گنده‌بک هم حرف محبت‌آمیزه؟»

زیرلب گفتم: «اوم… یه جورایی.»

در جواب زیر لب گفت: «غیر عادیه.»

پرسیدم: «اوه… سریم این رو برای لهن توضیح داد؟» و برق نابکار و دانایی در چشمانش درخشید.

«دقیقاً همین کار رو کرد عزیز من. مستقیم پیش ایشون برگشت و توضیح داد. بعد دوباره پیش من برگشت.

انگار دییندرا صبح شلوغی را گذرانده بود.

وقتی چیز بیشتری نگفت، بی‌درنگ پرسیدم: «و؟»

چشمانش دوباره برق زدند. «سریم به من گفت هرگز تا به حال ندیده بود که دکس این‌قدر بلند یا طولانی بخندن. به نظر پادشاه‌مون همه این‌ها خیلی سرگرم کننده بوده.»

خب!

من که خیلی مطمئن نبودم.

برای پنهان کردن دردم به گوست نگاه کردم، انگشتانم را روی خزهایش کشیدم و زمزمه کرم: «خب، اون‌جایی که من ازش اومدم، ما این‌طوری صحبت می‌کنیم و اصلاً خوب نیست که نحوه حرف زدن دیگران رو مسخره کنی.»

دییندرا با ملایمت درخواست کرد: «داکشانا سرسی. لیناس لطفاً.» و من به او نگاه کردم. «ایشون تصمیم گرفتن که از معنای عسلم بیشتر از همه خوششون میاد ولی ترجیح می‌دن که کمتر به ایشون بگید بچه. البته که ایشون گنده‌بک هستن و به نظرشون خیلی با مزه بود که شما به این اشاره کردین. وقتی سریم داشت همه این‌ها رو برای ایشون توضیح می‌داد، چندتا جنگجوی دیگه هم اون‌جا بودن و سریم به من گفت که از نظر همه اون‌ها حرف‌های شما با مزه بوده ولی نه به شکل بدش. این مسخره کردن نیست. این خیلی خوبه که به نظر شوهرتون با مزه هستین. خندیدن توی هر رابطه‌ای مسئله مهمیه ولی مخصوصاً توی ازدواج خیلی مهمه. این طور نیست؟»

باید قبول می‌کردم که حق با او بود.

«چی…؟» تردید کردم. «در مورد این‌که شیرین صداش می‌کردم چه فکری می‌کرد؟»

نیش دییندرا دوباره باز شد. «معتقدم که ترجیح می‌دن ایشون رو جنگجوی درنده خطاب کنین، ولی به خاطر این‌که شیرین صداشون می‌کردین بهشون بر نخورده بود. و حدس من این هستش که به این خاطر به ایشون بر نخورده بود که قبلش ایشون رو لهن خودتون صدا زدین.»

حس کردم چشمانش درشت شدند. «این رو یادش بود؟»

حرفم را نقل قول کرد: «اون بیرون پادشاه لهن یه جنگجوی درنده‌ست ولی این‌جا، لهن من… کاه لهن شیرینه. این همون چیزیه که گفتین؟»

همین بود و اگر حافظه‌ام درست یاری می‌کرد، کلمه به کلمه‌اش درست بود.

یا خود خدا.

نجوا کردم: «بله.»

زانویم را نوازش کرد و با ملایمت گفت: «پس فکر می‌کنم حدس من درسته و اصلاً به ایشون برنخورده ملکه من.»

دلم فرو ریخت و گرم شد.

وای مَرد. برو که رفتیم.

ناگهان جیغ کشید: «حالا! خبرهای بیشتری دارم.» و من از جا پریدم.

نمی‌دانستم می‌توانم از پس خبرهای بیشتری بر بیایم یا نه ولی از آن‌جایی که پر رو بودم، پرسیدم: «چه خبرهایی؟»

«خب، سریم ناریندای شما رو پیدا کرده.»

لبخند زدم و دست‌هایم را به هم کوبیدم. گوست سرش را بلند کرد و با آن چشم‌های جذاب بچگانه‌اش به من پلک کرد و بعد دوباره سرش را پایین گذاشت.

پرسیدم: «واقعاً؟»

«همین‌طوره ملکه من. اون عروس فیتاکه.»

به سمتش خم شدم. «حالش خوبه؟»

دییندرا لبخند ملایمی زد. «خوبه. فیتاک جنگجوی قدرتمندیه. مورد اعتماده. سریم بهش احترام می‌ذاره و بهم گفت که فیتاک سرش خیلی گرم عروسشه. به خاطر همینه که عروسش این دور و بر دیده نمی‌شه یا خود فیتاک توی مسابقات شرکت نکرده بود. زمان خیلی زیادی رو با عروسش می‌گذرونه.»

امیدوار بودم خبرهای خوبی داشته باشد.

دییندرا ادامه داد و معلوم شد که خبرهای خوبی هم بود. «جنگجوهای زیادی هستن که این کار رو می‌کنن. البته این کار توی سرزمین ما جرمه ولی این‌جا به عنوان ابراز عشق و محبت در نظر گرفته می‌شه. به ناریندا اجازه نداده بود توی مراسم انتخاب شرکت کنه، هرچند خودش مجبور بود شرکت کنه و این احتمالاً همون‌طور که برای شما هست، برای ناریندا هم باید خیلی ناراحت‌کننده باشه. ولی سریم فیتاک رو همراه عروسش توی جشن دیده بود. هرچند فیتاک خیلی زود پیش از این‌که اوم… همه چیز از کنترل خارج بشه اون رو به چادرش برده بود.»

آره، خارج از کنترل. می‌توانست این را دوباره بگوید.

دییندرا به صحبت کردن ادامه داد. «ولی حالش خوبه و من می‌دونم چادرشون کجاست و وقتی حالتون بهتر بشه و سریم بگه نزدیک شدن اشکالی نداره یا به بیان دیگه وقتی فیتاک رضایت داد، شما رو می‌برم پیشش و یا از اون می‌خوام که پیش شما بیاد.»

وای خدا را شکر.

«خیلی توپه، دییندرا ممنونم.»

با لبخندی گفت: «توپه. باید یه روزی در مورد سرزمین‌تون برام بگین داکشانا سرسی. ما به یه زبان صحبت می‌کنیم، ولی در عین حال خیلی هم فرق داریم.»

شرط می‌بستم گپ و گفت جالبی می‌شد.

به او لبخند زدم و موضوع بحث رو عوض کردم. «و خبرهای دیگه‌ت؟»

نفس عمیقی کشید و صورتش دوباره برق زد و گفت: «دکس صحبت کردن و ما به راه نمی‌افتیم.»

پلک زدم.

«چی؟»

تکرار کرد. «دکس صحبت کردن و کوچ نمی‌کنیم.»

«نمی‌فهمم-»

به سمتم خم شد. «ما همیشه حرکت می‌کنیم. سپیده‌دم روز بعد از مراسم انتخاب اردوگاه جمع می‌شه و به محض این‌که جمع شد، چه صبح زود باشه، چه ظهر یا چه عصر بلافاصله حرکت می‌کنیم، سواری می‌کنیم. ولی شما حالتون خوب نیست، شب پیش حالتون بد شد و پادشاه شما نگران هستن و اعلام کردن تا وقتی که از سلامت شما مطمئن نباشن قبیله حرکت نمی‌کنه.»

خدایا، چرا هر بار که خودم را متقاعد می‌کرد این مرد را دوست ندارم او کاری می‌کرد دوستش داشته باشم؟

سریع شروع به حرف زدن کردم: «این-»

دییندرا با لبخند شرورانه‌ای گفت: «کارش شیرینه.»

نجوا کردم: «درسته.» احساس کردم آتش گرفتند و این به خاطر آفتاب‌سوختگی نبود.

حینی که با صدای بلند می‌خندید، دستش را دراز کرد و زانویم را نوازش کرد.

برعکس او من آه کشیدم.

لهن قدم در چادر گذاشت.

آماده بودم که با من خشونت به خرج بدهد، فریادزنان به من دستور بدهد و نادیده‌ام بگیرد.

ولی او این کارها را نکرد. نگاهش مستقیم روی من نشست و درست در پیش روی همه، با احتیاط من (و گوست میوی خرخر مانندی کشید و به او نگاه کرد.) را به یک سمت تخت برگرداند، رویم خم شد و هر کدام از مشت‌هایش را در یک سمت بدنم روی تخت گذاشت و از کمر خم شد. صورتش حالا زیادی به من نزدیک بود.

سپس با ملایمت شروع به صحبت کرد.

دییندرا زمزمه کرد: «اوم… پادشاه‌تون می‌‌خوان بدونن حال شما چطوره.»

هنگامی که دییندرا داشت ترجمه می‌کرد، دکس نگاهش را از چشمانم برنداشت و من هم نتوانستم نگاهم را از او بردارم.

با صدای آرامی گفتم: «خوبم.» و دییندرا در یک کلمه حرفم را ترجمه کرد.

لهن چیزهای بیشتری گفت و دییندرا برایم ترجمه کرد: «اون‌طور که به شما گفته شد استراحت کردین؟»

جواب دادم: «اوه… بله.»

دییندرا گفت: «مینا.»

لهن غرید: «خوبه.» سپس حرف‌های بیشتری زد.

هنگامی که حرفش تمام شد، دییندرا گفت: «وقتی غذا میل می‌کنین، می‌خوان که باز هم دارو بخورین. متوجه شدین؟»

سر تکان دادم.

لهن با صدای خشنی تکرار کرد: «خوبه.» و سپس چیزهای بیشتری گفت.

حرفش تمام شد ولی دییندرا چند لحظه‌ای ترجمه نکرد، سپس با مکث گفت: «پادشاه‌تون می‌خوان امشب بین پاهای شما باشن داکشانا سرسی. دستور می‌دن تا جایی که می‌تونین برای این کار خوب بشین.»

چشمانم درشت شدند، گونه‌هایم آتش گرفت و تشر زدم: «لهن!»

نیشش را بدون ذره‌ای پشیمانی برایم باز کرد.

با عصبانیت گفتم: «نظرم رو عوض کردم، توی این چادر هم شیرین نیستی.» دییندرا ترجمه کرد و دست لهن به سرعت حرکت کرد و حینی که با صدای بلند می‌خندید، پشت گردنم را گرفت و محکم فشار داد. به او اطلاع دادم: «داشتم شوخی نمی‌کردم.» دییندرا ترجمه کرد و خنده رو به کاهشش سریع قطع شد.

بی‌شعور!

هنگامی که نگاهش روی من برگشت داشتم چپ‌چپ نگاهش می‌کردم. نگاهی به من انداخت و لبخند روی صورتش نشست. سپس شروع به صحبت کرد.

دییندرا ترجمه کرد: «معلومه که ماده‌ببر من خوبه یا دست کم اون‌قدر خوب شده که چنگال‌هاش رو برهنه کنه.»

به تندی گفتم: «بر منکرش لعنت!» لهن لبخند دندان‌نمایی زد و دییندرا با لحن گیجی پرسید: «ملکه من می‌بخشید؟»

دوباره به تندی گفتم: «کاملاً حق با اونه!» دییندرا ترجمه کرد و لهن زد زیر خنده.

سپس صورتش حالت موقری به خود گرفت و زمزمه کرد. «نیسو، کاه راهنا فونا.»

دییندرا نجوا کرد: «استراحت کن عشق زرین من.» نفسم را حبس کردم و سعی کردم نگاه چپ‌چپم به او را حفظ کنم ولی می‌دانستم که حالت صورتم ملایم شده بود.

نگاهم به سمت دیگری برگشت و نجوا کردم: «خیلی‌خب.»

لنس با ملایمت من را به سمت خودش کشید و لب‌هایش را روی گوشم حس کردم. زمزمه کرد: «استراحت کن عزیزم.»

چشمانم را بستم و لرزی به تنم افتاد. هنگامی که زبان خیسش را روی پوست داغ گردنم حس کردم لرزی دیگر به جانم افتاد. خودش را عقب کشید. لحظه‌ای عمیقاً در چشمانم نگاه کرد، سپس صاف ایستاد و بدون حرف دیگر یا حتی بدون این‌که نگاهی به هیچ ‌کس بیندازد از چادر بیرون رفت.

سکوتی در چادر در افتاد و بعد تیترو بشقابی پر از گلابی تکه تکه شده و انگور بین من و دییندرا گذاشت. پکا هم همان لحظه به هر کدام از ما لیوانی آب سرد داد. به او لبخند زدم، آب را گرفتم و جرعه‌ای طولانی از آن خوردم و پیش از این‌که یک تکه گلابی بردام و توی دهانم بگذارم، آن را روی زمین گذاشتم. سپس هنگامی که دییندرا شروع به صحبت کرد، به او نگاه کردم.

دییندرا همان‌طور که هنوز هم به ورودی چادر خیره شده بود، گفت: «ایشون همیشه من رو به حد مرگ می‌ترسوندن، حتی وقتی پسر جوانی بودن. خیلی جوشی و خشن هستن.» سپس به سمت من برگشت و با نیش باز و پر شیطنتی گفت: «ولی جدیداً کم کم داره ازشون خوشم میاد. فکر می‌کنم شیرین هستن.»

باید این ماجرا را پایان می‌‌دادم. آن هم خیلی عاجل. آن هم فقط به خاطر احساسی که به قلبم می‌داد.

به او یادآوری کردم:‌ «وقتی دیروز مجبورم کرد بیشتر از نه ساعت زیر آفتاب سوزان بشینم و عملاً برشته بشم، حتی یه کلمه هم با من حرف نزد و حتی اجازه نداد خودم غذا بخورم اصلاً شیرین نبود.» ولی انگار بیشتر به خودم یادآوری کرده بودم.

صورتش حالت ملایمی به خود گرفت، و وقتی شروع به حرف زدن کرد، هم ملایم شده بود. «درک می‌کنم که این شما رو ناراحت کرده ولی جایگاه شما این هستش که در کنار ایشون بنشینید. همیشه هم همین‌طوریه ولی مخصوصاً طی یک مراسم و جشن باید انجام بشه. مردم ایشون تمام روز رو با کار کردن و سواری کردن در زیر نور خورشید سپری می‌کنن. ایشون اصلاً نمی‌دونستن که این کار شما رو مریض می‌کنه. حقیقت داره، زن‌های دیگه‌ای هم از سرزمین‌های دیگه به این‌جا اومدن و همسر جنگجوها شدن ولی تعدادشون کم بوده و پادشاه لهن به شخصه هیچ تجربه‌ای با اون‌ها نداشته.»

مزخرف بود ولی حقیقت داشت.

دییندرا به حرف زدن ادامه داد: «و عزیز من مشخصه که امکان نداره متوجه نشده باشین که دیشب… یا همین حالا… بیماری شما و حس مسئولیتی که دارن شدیداً ایشون رو به دردسر انداخته. سریم و من از تخت‌مون بیرون کشیده شدیم، درمانگر، قبیله امروز کوچ نمی‌کنه و ایشون در طول روز به دیدن شما اومدن، وقتی که باید با جنگجوهاشون باشن.»

مزخرف بود ولی این هم حقیقت داشت.

گفتم: «باشه، قبول دارم، ولی دیروز ساعت‌ها با من حرف نزد و-» گوشه لب‌هایش بالا رفتند.

دییندرا حرفم را قطع کرد: «گرسنه موندین؟»

کوتاه جوابش را دادم. «نه.»

«تشنه موندین؟»

به سمت دیگری نگاه کردم و زیر لب گفتم: «نه.»

صدایم کرد: «ملکه من، لطفاً به من نگاه کنین.» و من این کار را کردم. «وقتی داشتین اون حرف رو می‌زدین کاملاً حق با شما بود. این‌جا ایشون لهن شما هستن. ولی اون بیرون، ایشون دکس هستن و دکس در بین تمام جنگجوها قدرتمندترینه.»

خواستم اعتراض کنم: «ولی-» و او یک دستش را بالا گرفت.

«یه وقت‌هایی اون بیرون ایشون به شما محبت و احساسات نشون می‌دن. ولی وقت‌هایی هم هست که این کار رو نمی‌کنن. متأسفم که این شما رو ناراحت می‌کنه عزیز من و برای همینه که الان و آینده به شما آموزش می‌دم تا وقتی این اتفاق افتاد درک کنین. یه جنگجو ابداً ضعف از خودش نشون نمی‌ده و چه فکر کنین درسته چه غلط این احساسات به عنوان ضعف در نظر گرفته می‌شن. بنابراین، اکثر اوقات در بیرون از چادر، ایشون همون کسی خواهند بود که هستن و اگه خوش شانس باشین که معلومه هستین، ایشون توی این چادر کسی خواهند بود که شما نیاز دارین باشن. نقش شما به عنوان ملکه ایشون و همچنین فقط به عنوان عروس ایشون این هستش که درکشون کنین و یه راهی برای زندگی کردن در این شرایط پیدا کنین.»

هیچ جوابی ندادم، چون هیچ چیزی برای گفتن نداشتم. حرف‌هایش کاملاً با عقل جور در می‌آمد که این هم مزخرف بود.

به حرف زدن ادامه داد، مشخص بود که فکر می‌کرد منظورش را متوجه نشده بودم. «جنگجوهایی هستن که قربانی جذابیت همسرهاشون شدن و اون بیرون…» به بیرون از لبه‌های چادر اشاره کرد. «طوری رفتار کردن که جنگجوها نه تنها بهشون احترام نمی‌ذارن که مورد استهزا هم قرار می‌گرفتن.» کمی به سمت من خم شد و زمزمه کرد: «این چیزها همون‌طور که مطمئن هستم می‌دونین، خیلی خوب مورد پذیرش عموم قرار نگرفت.»

می‌توانستم تصور کنم.

ادامه داد: «ولی اغلب اتفاق نمی‌افته. این اتفاق شدیداً به ندرت می‌افته و به خاطر بازخوردش و این‌که چه اتفاقی برای جنگجویی که به چادر عروسش وابسته می‌شه به ندرت پیش می‌آد. ولی دلیل دیگه‌ای هم هست و اون هم فقط به خاطر اینه که این مردها جنگجو هستن، اغلب اتفاق نمی‌افته، چون اون‌ها همون کسی هستن که هستن و از پنج سالگی آموزش دیدن که این طور باشن. اصلاً نمی‌دونن چطور باید یک جور دیگه‌ای باشن.»

لعنتی، این هم با عقل جور در می‌آمد.

دییندرا ادامه داد: «داکشانا سرسی، می‌خوام به این حرفم خوب گوش بدین و بفهمیدش. من تطبیق شما با کورواک و شوهرتون رو سریعتر می‌کنم و این باعث می‌شه که شما خیلی بیشتر رضایت داشته باشین.»

لبم را گاز گرفتم.

سپس سر تکان دادم.

با لبخند تأییدش را نشان داد.

نفس لرزانی کشیدم و به این نتیجه رسیدم که حالا این‌جا بودم، این اتفاق داشت می‌افتاد و معلوم بود که حالا حالاها این‌جا را ترک نمی‌کردم، پس باید یک راهی پیدا می‌کردم تا خودم را تا وقتی که می‌توانستم بروم با همه چیز وفق دهم.

نوشته رمان تبار زرین پارت ۱۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن