آخرین مطالب

پارت اول تا اخر رمان شاهدخت پسرنما

رمان شاهدخت پسرنما

قسمتی از رمان:

ارباب دانیار”
با تابش مستقیم نور خورشید به صورتم چشمام رو باز کردم که نگاهم رو صورت
نرگس ثابت موند..
با یاد اوری دیشب لبخندی زدم
نرگس_سیرمونی نداری تو دانیار
_کی از تو سیر میشه اخه ؟

_اخ که شیطونک….
زد :ساعت چنده؟!
_ ساعتو ولش کن بچسب به اقاتون
..
باز هم تشنه ی این
دختر بودم
نرگس با صدای پر از استرسی گفت :وای دانیار بابام برگشت زود برو زیر تخت زود
باش …

با چشمای گشاد شده نگاه میکردم که هولم داد زیر تخت و پتو رو کشید رو خودش …
با باز شدن در باباش با لبخند نگاهش کرد و نزدیک تخت شد
_نرگس بیدار شو دیگه بابا
نرگس چرخی زد و دستشو رو دستم گذاشت و خواست دستمو پس بزنه
پدرش با تعجب گفت : چیشد دخترم؟!
نرگس در حالی که پاهاشو محکم چفت هم کرده بود که مبادا به دستم حرکتی بدم
گفت :بیدارم بابا شما برید بیرون منم الان میام ..
با بیرون رفتن پدر نرگس سریع پتو رو کنار زدمو دوباره سرم رو بین پاهای بازش
فرو بردم..
صورتمو بالا اوردم و چشمکی بهش زدم
_خوش گذشت …

چشمکی زدمو به حموم اشاره زدم …
_بریم حموم تو وقتمون صرفه جویی شه … ۱ ساعت دیگه باید راه بیوفتم سمت روستا
همین الانش هم کلی دیر شده همه دیشب منتظرم بودند …
نرگس با ناز از روی تخت بلند شد
نرگس_ولی من مهم تر از رعیتتم …

برای خواندن رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه کنید یا از اینجا وارد شوید

نوشته پارت اول تا اخر رمان شاهدخت پسرنما اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن