آخرین مطالب

پارت اول تا اخر رمان بانکدار

رمان بانکدار

قسمتی از رمان:

از مادربزرگم یه خونه کوچیک خارج از فلورانس برام به جا مونده بود. یه خونه قدیمی
و عتیقه. لوله های آبش بحدی فرسوده بودند که وقتی سیفون توالت رو میکشیدم
میتونستم صدای جریان آب رو تو کل خونه بشنوم. سنگ های بیرونی ساختمون ترک
برداشته بودند و شیشه های پنجره ها بقدری عمر کرده بودند که بی توجه به اینکه
چندبار تمیزشون کرده باشم همیشه مات و کدر بنظر می رسیدند. تا شهر فاصله کمی
وجود داشت، طوری که هیچ وقت احساس نمیکردم واقعا بیرون از شهر و در حومه
توسکانی* سکونت دارم، ولی همین فاصله، آرامش و سکوتی رو که همیشه دلم
میخواست واسم به ارمغان اورده بود. هرروز صبح تو بهار و تابستون میتونستم
صدای سرزنده و شاد پرنده ها رو از پنجره بشنوم. این مکان از مدت ها قبل برام یه
پناهگاه شده بود—درست از وقتی که به خانوادهام پشت بودم.
ولی در حال حاضر، این خونه هم نمیتونست ازم محافظت کنه.
پله های چوبی رو شتاب زده طی کردم و با بالاترین سرعتی که بدنم میتونست
خودشو تکون بده دویدم. صدای جیغ و جیرجیر پله ها از زیر پام به گوش میرسید.
ساکت و آروم بودن تو این موقعیت هیچ سودی نداشت—نه وقتی که اونا
میدونستند من اینجام.

صدای دِیمیِن درحالیکه تعقیبم میکرد و دو تا از نوچه هاش هم پشت سرش بودند
بلند شد:
– فرار کن، اینجوری خیلی بیشتر خوش میگذره!
طنین شیطانیش از همه جای خونه به گوش میرسید، مثل این میموند که از پشت یه
سیستم تقویت صدا
صحبت میکرد.
– لعنتی!
بالاخره بالای پله ها رسیدم و روی کف چوبی با عجله به سمت تشکم راه افتادم. بین
دوقسمت از تشک هفت تیری رو که برای روز مبادا نگه میداشتم جاسازی کرده
بودم. از اونجایی که سال ها پیش خانوادهامو طرد کرده بودم، هیچ وقت فکر نمیکردم
بهش نیاز پیدا کنم.
ولی خوب، مثل اینکه اشتباه میکردم.
مطمئن چرخیدم و آماده شدم تا درست وسط دوتا چشم دیمین شلیک کنم. اصلا از
اون دسته آدمهایی نبودم که وقت فشار دادن ماشه دو دل میشن و تردید میکنند. یا
من میمردم یا اون.
و قطعا قرار نبود قرعه به نام من بیفته.

*توسکانی:ناحیه ای در ایتالیا با مرکزیت فلورانس
دیمین باطمانینه و باحوصله از پله ها بالا میومد. آهنگ گام های سنگینش مثل ضربات
یکنواخت یه طبل احساس میشد.
– عزیزدلم، اگه من جای تو بودم اول اون تفنگ رو چک میکردم!
صدای بمش از ته راهرو پیچید. لبخندش اونقدر رسا و شنیدنی بود که میتونستم از
پشت چشمام ببینمش.
دستام شروع به لرزیدن کردند.
لوله تفنگ رو باز کردم و بهش نگاهی انداختم.
خالی!
– لعنتی داری شوخی میکنی…!
حتما زمانی که سرکار بودم اومده بودند تو خونه و همه گلوله هامو برداشته بودند تا
وقتی سراغم میان درمقابلشون بی سلاح باشم. از اونجایی که تیرانداز ماهری بودم
حرکتشون هوشمندانه محسوب میشد.
– عوضی.

خندهاش فضا رو پر کرد، صداش داشت بیشتر و بیشتر میشد چون فاصله بینمون
کمتر شده بود. به نظر میرسید آروم قدم برمیداره و میخواد تاجاییکه میتونه
طولش بده و نهایت لذت رو ببره. منو مثل یه موش گیر انداخته بود—ومشتاق این
بود که وول بخورم و دست و پامو گم کنم.
ولی من موش نبودم—و به هول و ولا نمیفتادم.
کمدمو باز کردم و همه جعبه های کفش رو بیرون کشیدم تا شمشیرمو پیدا کنم—یه
شمشیر سامورایی که به عنوان هدیه از شهر کیوتو* بهم داده شده بود. از غلاف
خارجش کردم و آماده شدم تا طبق آموزشام سر کسی رو که بهم حمله کرده از تنش
جدا کنم. با اینکه تو شمشیرزنی مهارت چندانی نداشتم ولی قطعا میدونستم چطور به
یه نفر ضربه بزنم.
به دیوار تکیه دادم و منتظر موندم تا از درگاه بیاد تو.
دیمین قبل از اینکه پاشو داخل بذاره تفنگشو بالا برده بود.
– عزیزدلم، میدونی عاشق اینم که فرار میک—
شمشیرو بسرعت و با تمام توانم پایین اوردم تا بازوی راستش رو از آرنج قطع کنم.

ولی قطعا اون توقع اینو داشت که من اونجا مخفی شده باشم چون سریعا جاخالی داد
و قسر دررفت.
– اوه… به نظر عصبانی میای.
دوباره به طرفش حمله کردم.
عقب پرید و تفنگشو به سمت شونه راستم نشونه گرفت.

گوشه لبش به لبخندی که بیشتر حکایت از ریشخند داشت بالا رفت. شدیدا از
وضعیت موجود لذت میبرد. موهای سیاه براقش تو صورتش ریخته بودند و قسمتی از
چشم چپش رو پنهون کرده بود. دیمین تو سازمان قدرت زیادی داشت—چون
بشدت عاشق کارش بود.

برای خواندن رمان فوق به سایت برترین رمان مراجعه کنید یا از اینجا وارد شوید

نوشته پارت اول تا اخر رمان بانکدار اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن