آخرین مطالب

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 17

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

ماشین و جلوی خونم پارک کرد.دلم نمیخواست ازش جدا بشم حتی برای یه لحظه!

اما اون بعد از اون شبی که اعتراف کرد دوستم داره دیگه هیچ حرفی نزده بود.

بدون نگاه کردن به چشماش گفتم

_ممنونم…شب بخیر!

خواستم پیاده بشم که مچ دستم و گرفت.

برگشتم و نگاهش کردم که با لحن خاصی گفت _به یه چایی دعوتم نمیکنی؟ رک و راست گفتم

_نه.برو خونه پسرت…

زمزمه وار حرفم و قطع کرد

_پیش مامانشه!

اخمام در هم رفت.اون یه بچه داشت و من حق نزدیک شدن بهش رو نداشتم. حداقل تا وقتی که تکلیفش با خودش معلوم نیست.

با لحن تلخی گفتم

_خوب تو هم برو پیش مامانش!

با حرفم اخماش رفت توی هم و گفت _ما سه سال پیش طلاق گرفتیم!

_اما اون هنوز دوستت داره.تو هم که ازدواج نکردی…هیچ مانعی بین تون نیست!

عصبیش کردم

_طوری حرف نزن انگار هیچی نمیدونی لیلی. من حتی ازدواجمم با ساناز به خاطر تو بود.

_بچه دار شدنت چی؟

با خشم نگاهم کرد و بی هوا داد زد

_چرا عذابم میدی؟هزار بار گفتم من اون شب مست بودم.مثل سگ خوردم تا یادم بره تو و اون یارو با هم…

نفس عمیقی کشید و به سختی خودش و کنترل کرد و گفت _پیاده شو!

دلخور پیاده شدم و داشتم بند کیفم و روی شونم مرتب میکردم که ماشینی با سرعت به سمتم اومد..

درست سمت من اون هم با بالا ترین سرعت…

یک ثانیه هم طول نکشید. به خودم اومدم و از روی کاپوت ماشین آرش پریدم اون سمت و همزمان اون ماشین هم مالید به بغل ماشین آرش…

وحشت زده همون جا نشستم.آرش تند از ماشین پیاده شد و جلوی پام زانو زد و نگران گفت _خوبی؟

نگاهش کردم و با گریه گفتم _میخواست منو بکشه!

محکم بغلم کرد و با نفسی حبس شده گفت

_تموم شد…آروم باش….بیچاره میکنم اونی که بخواد تو رو ازم بگیره لیلی!

هق زدم و گفتم

_آخه از جون ما چی میخوان؟

دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و اشکامو پاک کرد. با اطمینان گفت

_پیداشون میکنم بهت قول میدم. تلافی تک تک این اشکاتو در میارم…گریه نکن دیگه!

خیلی ترسیده بودم.. اگه یه دقیقه دیرتر از روی ماشین میپریدم با سرعت بالاش الان اون دنیا بودم..

بازوهام و گرفت و بلندم کرد. کیفمو برداشت و دستم و دنبال خودش کشوند.

خودش کلید و از توی کیفم در آورد و درو باز کرد.

قبل از اینکه بریم داخل دستش و گرفتم و گفتم

_تو برو… هر کی هست دوست نداره منو تو رو با هم ببینه آرش.

خیره نگاهم کرد. منتظر رفتش بودم که دست زیر پاها و کمرم انداخت و خیلی سبک بلندم کرد و وارد خونم شد و درو با پاش بست.

ناباور گفتم:

_تو زده به سرت؟من میگم برو اون وقت تو بغلم میکنی؟

بی اعتنا از حیاط رد شد و در خونمم باز کرد. منو روی کاناپه خوابوند و به آشپزخونه رفت.

نشستم و گفتم

_برو آرش… حداقل تا وقتی که بفهمیم کیه و از جونمون چی میخواد. بین ما که چیزی نیست چرا میخوای حرصش و بیشتر کنی؟

دو دقیقه بعد با آب قند از آشپزخونه اومد بیرون و کنارم نشست.

لیوان و به لبم نزدیک کرد و گفت _بخور!

یه کم از آب قند و خوردم و سرم و عقب کشیدم.

لیوان و روی میز گذاشت.بهم نزدیک شد و شالم و از سرم در آورد. گیره ی موهام و باز کرد و با دستش سرم و ماساژ داد.

فقط داشتم نگاهش میکردم.

دستش و روی رون پام گذاشت و پام و بلند کرد و روی پاهاش گذاشت.

جورابم و در آورد. خواستم پام و عقب بکشم که اجازه نداد.پام و لای پاهاش نگه داشت و اون یکی پامم بالا آورد و جوراب و از پام کشید بیرون.

در حالی که سرم و نوازش میکرد نگاهم کرد.

قلبم از این همه نزدیکی مثل دیوونه ها می کوبید.

نگاهم و ازش گرفتم و گفتم

_باید بری آرش.

خودش و به سمتم نزدیک کرد و آروم گفت _هیچ جا نمیرم.

نفسام تند شده بود. اون می دونست من بی جنبه مو دستش روی پام بود؟می دونست و داشت نوازشم میکرد؟ با صدای لرزونی گفتم _حداقل ولم کن.

بیشتر به سمتم خم شد.من هم اون قدر خم شده بودم عقب که دیگه رسما دراز کشیدم روی مبل!

مانتوم جلو باز بود.به راحتی از تنم درش آورد.

دستش روی شکمم نشست. تیشرتم و بالا داد چون میدونست نقطه ضعفم کجاست.

خواستم بلند بشم که خندید و گفت

_اگه یه بار دیگه بگی برو عواقبش بدتر از اینه!

نشستم و با حرص گفتم _خیلی بیشعوری!

بلند شدم و گفتم _حالا هم برو من…

دستم و کشید که افتادم روی پاش و لب هاش با قدرت لب هام و شکار کرد.

تیر خلاص و با بوسیدن لب هام زد.

بی اختیار دستم به سمت کتش رفت و از تنش در آوردم.

هر لحظه با شوق بیشتری همو میبوسیدیم.

دکمه هاش و تند تند باز کردم. برای یه لحظه ازم فاصله گرفت و تند پیرهنش و در آورد و دوباره صورتش و نزدیک آورد.

بلندم کرد و بدون اینکه دست از بوسیدنم برداره به سمت اتاقم رفت. درو با لگدش باز کرد و این بار نه با ملایمت با خشونت پرتم کرد روی تخت که خندیدم.

کمربندش و باز کرد و خیمه زد روم و سرش توی گردنم فرو رفت.

صدام که بلند شد اونم جری تر شد…خواست تیشرتم و در بیاره که صدای بلند شلیک و بعد شکستن شیشه ها با صدای جیغم یکی شد.

#هانا

* * * * * *

با حس خشکی گلوم بیدار شدم و نگاهی به میز کنارم انداختم و آه از نهادم بلند شد.

آب نیاورده بودم. بی خیال خواستم دوباره بخوابم اما می دونستم که آیلا تا صبح چند بار به خاطر آب بیدار میشه. ناچارا بلند شدم و غرق خواب از اتاق در اومدم و از پلهها پایین رفتم.

نگاهم روی آرمین موند که یه شیشه رو خورده بود و حالا هم عین اجازه روی مبل بود..

خیلی بیشتر از قبل میخورد… اگه بلایی سرش می اومد…

ناخواه به سمتش رفتم و کنارش پایین مبل نشستم و به سینه ی برجسته ش که بالا و پایین میشد نگاه کردم.

فقط خدا میدونست با وجود تمام بدی هاش تا چه حد دلتنگش بودم.

سرم و نزدیک گردنش بردم و نفس عمیقی کشیدم. دلم برای شبایی که توی بغلش خوابم میبرد هم تنگ شده بود اما دیگه دلم نمیخواستش! بعد از شنیدن اون حرفا از زبونش قسم خوردم یه بار دیگه در قلبم و براش باز نکنم.

با یادآوری اون روزها اخمام در هم رفت و خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت.

خشکم زد. با چشمای خمار و نیمه بازش بهم زل زد و دستم و کشید که افتادم روی تنش و موهام توی صورتش ریخت.

چشماش و بست و عمیق نفس کشید.

خواستم بلند بشم که نذاشت.هلم داد روی مبل و جامونو برعکس کرد.

با صدای گرفته ای گفتم

_ولم کن…

سرش و توی گردنم فرو برد و خش دار و بی تاب پچ زد _چهار سال…

گردنم و بوسید و ادامه داد

_منو چهار سال تو حسرت این عطر لعنتیت گذاشتی!

به سینش فشار آوردم که تکون نخورد. ادامه داد

_چهار ساله که نتونستم به کسی دست بزنم. هر موقع خواستم یه ### رو بندازم زیرم قیافه ی تو جلوم اومد و دلم تنگ شد واست!

نالیدم

_اگه دوستم داری پس انقدر عذابم نده اجازه بده برم!

دستش و از زیر تیشرتم روی شکمم کشید و پچ زد

_این کمترین کاریه که میتونی برای جبران غلطای اظافت بکنی با لکنت گفتم

_چی میخوای ازم؟

دستش سر خورد بالا تر و پچ زد

_خودتو…

❤❤❤❤

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 17 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن