آخرین مطالب

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۴

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

” نازلی “

عصبی از خونش بیرون زدم و با نفس نفس درحالیکه راه میرفتم شروع کردم زیر لب غُر زدن آخه پسره از خود راضی چی پیش خودش فکر کرده که اینطوری دور برداشته ؟!

هه…. البته تقصیر خودمه که اینقدر بهش رو دادم

داشتم همینطوری بلند بلند غُر میزدم که امیر رو به روم ایستاد و شاکی گفت :

_این مردک کیه و دقیقا چی ازت میخواد نازی ؟!

اخمام توی هم کشیدم و برای اینکه توضیحی بهش ندم بی اهمیت لب زدم :

_هیچی…. بیخیال !!

یک قدم جلو اومد و با صدایی که از خشم دورگه شده بود غرید:

_یعنی چی ای….

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم و گفتم:

_از بحث و دعوا خستم …

نگاهمو توی چشماش چرخوندم و ادامه دادم:

_بریم خونه ؟!

بی حرف نگاهم کرد و بعد از مکثی آروم گفت :

_سوار شو !

از سکوت و چشمای غمگینش که ازم میدزدید راحت میشد فهمید که ناراحته و بخاطر اینکه همه چی رو بهش نگفتم ازم دلخوره !!

ولی فعلا حوصله دلجویی ازش رو نداشتم و تموم فکر و ذکرم وارد شدن به اون خونه بود و بس !!

پشتش روی موتور نشستم و با فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد دستامو دو طرف کمرش گذاشتم

از خونه آراد که دور شدیم خواست توی خیابون اصلی بپیچه که با فکری که به ذهنم رسید سرمو جلو بردم و کنار گوشش زمزمه کردم :

_برگرد همون خونه ای که صبح بردمت !!

سرش رو کج کرد و انگار اشتباه شنیده باشه سوالی پرسید :

_چی ؟! کجا برم ؟؟

با حرصی که از حرفای آراد هنوز داشتم گفتم :

_برگرد میخوام هرطوری شده راهی برای وارد شدن به اون خونه لعنتی پیدا کنم فقط هیچ سوالی ازم نپرس …امیر هیچ سوالی !!

سری به نشونه تایید حرفام تکون داد و با سرعت به اون سمت روند بعد از چند دقیقه با رسیدن به جایی که میخواستم از موتور پایین پریدم و بدون اینکه وقت رو تلف کنم به طرف خونه رفتم که امیر بلند صدام زد و گفت:

_هووی داری کجا میری نازی ؟!

آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه به عقب بچرخم بلند گفتم:

_میرم تا این بازی رو شروع کنم !!

امیر دستپاچه پیاده شد و موتور رو همونطوری روی هوا ول کرد که با صدای بلند و نابهنجاری پخش زمین شد بدون اهمیت به موتورش که داغون شده بود با دو به سمتم اومد و با نگرانی گفت :

_مگه مغز خر خوردی ؟! وایسا ببینم

بدون توجه به جوش خوردن و سروصداهاش در خونه ایستادم و مردد دستم رو برای در زدن بالا بردم که کسی با قدرت دستم رو از پشت کشید به عقب چرخیدم و عصبی خواستم چیزی به امیر بگم

که با دیدن صورت خشمگینش حرف تو دهنم ماسید ، نگاهی به خونه انداخت و با اشاره بهش گفت :

_میخوای در بزنی که چی بشه ؟ معلوم هست داری چیکار میکنی زده به سرت ؟!

بخاطر فشار زیادی که این چند وقته روم بود کنترل رو از دست دادم و عصبی فریاد زدم :

_اههههههه تو چیکار داری ؟ میتونی کمکم کن همین… نمی تونی راه بازه برو !! تو رو به خیر و ما رو بسلامت

دندونام روی هم ساییدم که عصبی دستمو گرفت و خواست من رو دنبال خودش بکشه که کنترل رو از دست دادم و بلند اسمش رو فریاد زدم :

_امیررررررررر !!

یکدفعه با صدای باز شدن در خونه دقیق پشت سرم و صدای زمختی که ما رو مخاطب قرار داده بود درمونده چشمامو روی فشردم :

_اینجا چه خبره …؟!

واای عجب گندی بالا اومده ، امیر کلافه چنگی توی موهاش زد و پشت بهم کرد که باز همون صدا بلند گفت :

_با شمام اینجا چی میخواید؟!

با چند نفس عمیقی که کشیدم با تعلل به طرفش برگشتم سرمو که بالا گرفتم با دیدن نگهبان غول پیکری که اندازه یه بازوش تنها قد کل هیکل من بود و قلاده سگ گنده ای دستش بود

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و با ترس یک قدم به عقب برداشتم

نوشته رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن