آخرین مطالب

رمان دیازپام پارت 58

رمان دیازپام پارت 58

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-فقط اینقدر بدون که تو در حق دائیت، در حق ویهان نامردی کردی و بی گناه قصاصشون کردی. تا روزی که میمیری این عذاب و همراه خودت خواهی داشت.

-تو باید همه چی رو بهم بگی.

-دلیلی نمی بینم بیشتر از این کنار آدمی مثل تو باشم.

سرش و آورد جلو و نگاهش و به چشمهام دوخت.

-میدونی چیه؟ حالم از این آدمی که رو به روم ایستاده بهم میخوره.

مات شدم. در و با صدا پشت سرش بست. پشت در رنگ و رو رفته سر خوردم.

خدا، من چیکار کردم؟ چرا هیچ کس نیست تا حقیقت رو بهم بگه؟

دلم مامان و آغوش گرمش رو می خواست. باید می رفتم دیدن مامان.

وارد بهشت زهرا شدم. وسط هفته بود و همه جا توی سکوت فرو رفته بود.

سمت جائی که مامان خاک بود حرکت کردم اما با دیدن عکس بزرگ دائی و ویهان دنیا روی سرم خراب شد.

پشت درختی ایستادم. با فاصله از قبر مامان دو قبر دیگه قرار داشت. عکس بزرگی از هر دو روی قبر بود.

قلبم کنده شد. سیاهی جلوی چشمهام پررنگ شد. دستم و به درخت گرفتم تا نیوفتم.

لبم و اونقدر لای دندونهام فشردم که شوری خون رو توی دهنم احساس کردم.

بغض گلوم و چنگ زد.

باورم نمی شد اون دو عکس بزرگی که از قاب چشمهاشون بهم زل زده بودن حالا دیگه نیستن!

کسی تو سرم فریاد زد:

“تو یه آدم نفرت انگیزی … تو باعث مرگ اون آدم ها شدی …”

با چه رویی می تونستم سر خاک مامان برم؟ راه اومده رو با کمری خمیده برگشتم.

چیزی به قلبم چنگ زده بود. نه توان فریاد داشتم نه باور اینکه چطور تونستم با عزیزانم اون کار و کنم.

باید فردا هر طور شده میرفتم دیدن بابا. یک قرص خواب رو کامل بلعیدم و سرم و روی بالشت گذاشتم.

هوا کاملاً روشن شده بود که بیدار شدم و گیج نگاهی به اطراف انداختم.

با یادآوری دیروز دلم دوباره می خواست به دنیای خواب فرو برم اما باید می رفتم و این قصه ی ناتمام رو تمام میکردم.

ماشین کنار زندان نگهداشت. سمت سرباز رفتم و وارد زندان شدم.

از مرد خواستم تا اجازه ی ملاقات بده اما با شنیدن حرفی که زد دیگه متوجه ی چیزی نشدم.

چشمهام سیاهی رفت. با سوزش چیزی توی دستم چشمهام رو باز کردم.

تو یه اتاق بودم و سرمی توی دستم. صدای مرد تو سرم فریاد شد.

“کمتر از یک ماهی هست که این آدم رو اعدام کردن!”

پس چرا کسی به من چیزی نگفت؟ دلم نمی خواست دیگه زنده باشم.

با فریاد سرم و از توی دستم کشیدم.

در اتاق باز شد و زنی سفیدپوش با دیدنم جیغی زد و باعث شد چند نفر وارد اتاق بشن

پرستاری اومد سمتم.

-آروم باش عزیزم، آروم.

-ولم کن، می فهمی؟ ولم کن! چرا نذاشتین بمیرم؟

-آقای دکتر فکر کنم شوک عصبی بهشون وارد شده.

با حس سوزش دستم دوباره به خواب رفتم. وقتی چشم باز کردم، اتاق تو تاریکی مطلق فرو رفته بود.

با یادآوری عکس دائی و ویهان قلبم فشرده شد. من قاتل بودم و باید میمردم. نگاهم به لیوان روی میز افتاد.

دست دراز کردم و لیوان و برداشتم و زدم به بدنه ی تخت که با صدای بدی شکست.

در اتاق باز شد. شیشه رو توی دستم فشردم. پرستار هول کرد.

-داری چیکار می کنی عزیزم؟ بذارش کنار، خطرناکه.

-نیا جلو.

-باشه، تو آروم باش.

با صدای پرستار چند نفر پشت سرش وارد اتاق شدن.

-میخواد خودشو بکشه.

-بخیه ی روی دستش نشون میده انگار قبلاً هم می خواسته این کار و بکنه.

-فکر کنم تعادل روانی نداره.

پوزخند تلخی زدم.

-یکی بره آقای دکتر و صدا کنه.

-نیاین جلو.

-باشه، باشه.

بعد از چند دقیقه مرد جوونی وارد اتاق شد و اومد سمتم. شیشه رو فشردم که باعث شد دستم زخم بشه و خون بیاد.

حواسم به پرستارها بود که دکتر مچ دستم رو گرفت و شیشه از دستم افتاد

-باید با بخش صحبت کنیم انتقال بدن بیمارستان روانی مدتی رو تحت نظر باشن.

قهقهه ای زدم و دوباره بیهوشی مطلق! نمیدونم چه مدت می شد که آورده بودنم اینجا؟

یه اتاق تقریباً ۴ متری با یه تخت و یه پنجره. وقتی چشمهام رو باز کردم هر دو دستم به تخت بسته شده بود.

اینا از درد من چی میدونستن؟ من روانی تبودم فقط یه آدم زخم خورده ی پر از دردم.

دردی که حاصل احمق بودن خودم بود. پرستاری وارد اتاق شد.

-عزیزم، باید غذا بخوری.

-برو بیرون … چرا نمی فهمین؟ نمیخوام چیزی بخورم. چرا تنهام نمیذارین؟ چرا نمیذارین بمیرم؟

-ببین، بیشتر از ده روزه اینجایی … نه اسمت معلومه نه خانواده ات! باید یه پرونده برات تشکیل بدیم.

-من خانواده ای ندارم … بی کس و کارم … ولم کنید بذارید برم …

-اما تو حال روحیت خوب نیست و امکان داره …

پوزخندی زدم.

-روانیم؟ آره، اگه روانیم بذارید برم.

سرش رو با افسوس تکون داد.

-چرا نمیذاری یکی کمکت کنه؟ چرا دردت رو نمیگی تا ما بتونیم کمکت کنیم؟

-بهم آرامبخش بزن، میخوام بخوابم.

-اما فعلا‌ نیازی بهش نداری!

-بهت میگم آرامبخش بزن!

-منم میگم نمیشه!

شروع کردم به داد و فریاد اما اون بی توجه از اتاق بیرون رفت

نوشته رمان دیازپام پارت 58 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن