آخرین مطالب

رمان عشق تعصب پارت 40

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

دکتر اومد گفت باید بیشتر مراقب خودم باشم ممکن بود بچم رو از دست بدم اما خداروشکر ضربه زیاد قوی و جدی نبوده ، گفت یه امروز رو کامل استراحت کن و بلند نشو بعد یه سری تاکید ها هم رفت بهادر رفت تا همراهیش کنه ، گیسو خانوم داشت باهام حرف میزد که صدای داد و فریاد بهادر اومد چشمهام گرد شد
_ چیشده ؟
گیسو خانوم با دستش کوبید تو صورتش
_ بهادر داره سر پرستور داد میزنه من برم ببینم چخبره تو استراحت کن .
و بعدش از اتاق رفت بیرون نمیتونستم تحمل کنم صدا ها هر لحظه بیشتر میشد ، به سختی بلند شدم از اتاق خارج شدم صدا از اتاق پرستو بود داخل اتاقش شدم حالا واضح داشتم میدیدمشون
بهادر با عصبانیت به خواهرش خیره شد و فریاد کشید :
_ چجوری تونستی پرستو میدونی که دوستت دارم ادعا میکردی دوستم داری اما نداشتی تو با زن حامله من بد رفتاری کردی .
پرستو اشک تو چشمهاش جمع شده بود
_ عمدی نبود داداش بخدا ….
وسط حرفش پرید :
_ قسم نخور پرستو دیگه هیچکدوم از حرفات و باور ندارم .
پرستو ساکت شد و دیگه هیچ حرفی زده نشد
دوباره بهادر خواست چیزی بگه که پیش دستی کردم و اسمش رو صدا زدم :
_ بهادر
به سمتم برگشت و عصبی گفت :
_ برای چی از تختت بلند شدی مگه دکتر بهت نگفت باید استراحت کنی هان ؟
_ صدای داد و بیداد داشت میومد برای همین بلند شدم ، بهادر کلافه به سمتم اومد
_ الان حالت بهتره ؟
_ بهترم
و همین که خواستم یه قدم بردارم چشمهام واسه یه لحظه سیاهی رفت و اگه بهادر من و نگرفته بود پخش زمین میشدم با حرص کنار گوشم غرید :
_ لجباز بگو بعدش حالم خوبه
بی حال گفتم :
_ انقدر غر نزن
بعدش رفتیم سمت اتاقش روی تخت دراز کشیدم که گفت :
_ نباید از جات پاشی فهمیدی ؟
_ داشتی پرستو رو دعوا میکردی طاقت نیاوردم ، بهادر اون هیچ گناهی نداره خواهرت هست عمدی که من رو هول نداد شاید از من خوشش نیاد اما مگه میشه بچت رو دوست نداشته باشه ؟
چنگی تو موهاش زد
_ باید بفهمه بزرگ شده و این رفتار ها اصلا شایسته اون نیست
_ میفهمم چی میگی اما ….
_ هیس تو الان باید استراحت بکنی .
لب برچیدم
_ اما من خوابم نمیاد
_ چشمهات رو ببند خودش میاد
_ بهادر
_ بله
_ من گشنمه !
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
_ شنیدی دیگه گشنمه چیزی نخوردم
_ از دست تو بهار الان میرم میگم برات بیارن وای به حالت از جات تکون بخوری بهار .

بهادر اصلا بهم اجازه نمیداد بلند بشم و از خونه خارج بشم همش میگفت تو حالت بده و باید استراحت کنی منم اعتراض نمیکردم چون واقعا حالم بد بود .
داخل اتاق بودم و داشتم میوه میخوردم که صدای باز شدن در اتاق اومد با فکر اینکه بهادر هست سرم و بلند نکردم و همچنان مشغول بودم که صدای پرستو اومد :
_ حالت از همه بهتره پس چرا این همه فیلم بازی کردی ؟
دست از خوردن کشیدم و سرم و بلند کردم
_ اومدی دعوا ؟
_ آره
لبخندی بهش زدم :
_ خوب پس برو پیش یکی دیگه چون من نمیتونم باهات دعوا کنم تازه حالم بهتر شده نمیتونم با جون بچم بازی کنم .
اومد روی صندلی کنار تخت نشست و گفت :
_ چرا میخوای داداشم رو از من بگیری ؟
چشمهام گرد شد
_ کی این چرندیات رو بهت گفته که من قراره داداشت رو ازت بگیرم ؟
_ کسی بهم نگفته خودم میدونم
آه تلخی کشیدم و گفتم :
_ من هیچوقت قرار نیست داداشت رو ازت بگیرم پرستو چرا همچین فکری میکنی ؟ من زنش هستم و تو خواهرش جایگاه دوتامون متفاوت هست تو خواهرش هستی همدمش بودی تمام این سال ها دوستش بودی مگه میشه به همین راحتی تو رو فراموش کنه ؟ مگه میشه همچین چیزی ؟
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ اما درسا گفت تو قصد داری داداشم رو با خودت ببری
با شنیدن اسم درسا عصبی خندیدم و با حرص گفتم :
_ پس اون عوضی باهات تماس گرفته آره ؟
چشمهاش گرد شد
_ چرا اینو میگی ؟
دندون قروچه ای کردم
_ مگه تو اون عفریته رو نمیشناسی پرستو ؟ ندیدی داداشت رو به چه حال و روزی انداخته دوباره بیمار شده بهادر شکاک شده دوست داری داداشت همیشه تنها باشه و با همین جنون زندگی کنه آره ؟
_ نه
_ پس ارتباطت رو با درسا قطع کن و دوباره مثل یه خواهر خوب کنار داداشت باش جلوی بهادر با من خوب رفتار کن بعد که بهادر رفت به دشمنیت ادامه بده اما نزار داداشت آسیب ببینه خودت میدونی چقدر تو زندگیش سختی کشیده منم میدونم چقدر دوستش داری .
_ نمیدونم باید چیکار کنم بهار خیلی سردرگم شدم
_ باید بهش کمک کنیم منم تو این راه کمکت میکنم پس اصلا نیاز نیست به خودت سختی بدی الانم پاشو بیا کمک کن بلند بشم بریم پایین گاییده شدم بس که تو تخت نشستم .
بلند شد به سمتم اومد و کمکم کرد بلند شد و در حالی که داشتم به بهادر فحش میدادم از اتاق خارج شدیم ، پرستو طاقتش تموم شد و گفت :
_ چرا به داداشم فحش میدی چیکارت کرده ؟
با حرص گفتم :
_ دیگه میخواستی چیکار کنه این که حامله شدم شاهکار داداشت هست که دسته گل به اب داده و من به این حال و روز افتادم اگه الان حامله نبودم کل خونه و حیاط رو میدویدم همتون و زخمی میکردیم
خندید
_ دیوونه هستی مگه ؟
_ به لطف داداشت آره تو هم جای حرف زدن زود باش راه برو برسیم پایین داشتم دیوونه میشدم تو اون اتاق .

بهادر با تعجب به خواهرش خیره شد ، شاید چون من و آورده بود پایین نگاهش که به من افتاد لبخند دندون نمایی تحویلش دادم که اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ ببینم تو اینجا چیکار میکنی دقیقا ؟
_ بالا حوصلم سررفته بود به پرستو گفتم کمک کنه بیام پایین
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ مگه بهت نگفتم نیا پایین تو حالت خوب نیست هان ؟
با شنیدن این حرفش کلافه بهش خیره شدم
_ خوب من نمیتونستم همش داخل اتاق بمونم اصلا آدم داغون میشه .
_ اما دکتر بهت گفت استراحت کن
_ خوب همینجا که نشستم استراحت هم میکنم مگه چیه ؟
با حرص بهم خیره شد و گفت :
_ تو کی قراره عاقل بشی نه به فکر خودت هستی نه بچه ی تو شکمت
بعدش بلند شد رفت ، لب برچیدم :
_ ناراحت شد از دستم یعنی ؟
گیسو خانوم خندید
_ خودت چی فکر میکنی ؟
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :
_ من اصلا به رفتار های ضد و نقیض بهادر فکر نمیکنم وگرنه خل و چل میشم یه عقل درست حسابی نداره که
_ دوستش نداری مگه ؟
به سمت پرستو برگشتم چشم غره ای بهش رفتم
_ عاشق شوهرم هستم تو هم هی خواهر شوهر بازی درنیار برای من .
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ آخه داداش من عاشق چی تو شده من موندم اون همیشه دخترای سر به زیر رو دوست داشت نه یه وحشی
چشم غره ای به سمتش رفتم و با حرص رو بهش توپیدم :
_ وحشی خودتی درست حرف بزن ببینم
دستاش رو بالا برد
_ باشه من دعوا ندارم باز داداشم میاد وحشی میشه
لبخندی بهش زدم :
_ خوبه خودت هم میدونی داداشت وحشیه
خواست چیزی بگه که اخمام تو رفت و آخ ریزی گفتم ، گیسو خانوم بلند شد و نگران به سمتم اومد :
_ چیشد بهار خوبی ؟
_ نمیدونم چرا یهو کمرم درد گرفت
_دکتر بهت گفت یه مدت باید استراحت کنی و از سرجات تکون نخوری اما تو مگه گوش نمیدی ؟
_ آخه من حالم ….
اینبار دردش شدیدتر شد که جیغی کشیدم و صدای بهادر از پشت سرم اومد :
_ چیشده بهار حالت خوبه ؟
گیسو خانوم بهش گفت :
_ درد داره زیاد حالش خوب نیست بیا مواظب زنت باش چرا همش تنهاش میزاری ؟
بهادر با عصبانیت و حرص اومد سمتم دستش رو زیر پاهام انداخت که چشمهام گرد شد با بهت داد زدم :
_ داری چیکار میکنی ؟
_ میخوام ببرمت اتاقت باید استراحت کنی حالت اصلا خوب نیست شنیدی ؟
چشمهام گرد شد
_ من خوبم ….
_ ساکت شو بهار به حد کافی عصبی هستم .
ساکت شدم چون میدونستم عصبی شده از طرفی هم درد داشتم استراحت میتونست حال من رو بهتر کنه پس دیگه هیچ اعتراضی نکردم من رو روی تخت گذاشت بهم خیره شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ چرا حرف گوش نمیدی بهار
مظلوم بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببخشید

نوشته رمان عشق تعصب پارت 40 اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن