آخرین مطالب

رمان شاهزاده خون پارت آخر

رمان شاهزاده خون

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان شاهزاده خون از ابتدای صفحه بر روی قسمت بعد و یا قبل کلیک کنید و یا از اینجا وارد شوید

سدریک سرش را به سمت نیکولاس چرخاندو به نیم‌رخ بی‌فروغ او که سردو منجمد به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود نگریست
سدریک– اگه واضح‌تر بگم، تو لرد نیکولاس، قربانی اصلی تویی. تو کسی هستی که باید به نمایندگی از انسانها دربرابر شیطان اعظم سجده کنی..و اگه اینکارو نکنی..تک تک افرادی که اینجا هستن جلوی چشمت فجیعانه سلاخی میشن
پلکهای نیکولاس برهم افتادو پیشانی‌اش با انزجار چین خورد. از تصور فجایعی که قرار بود رخ بدهد، زانوهای کرالن سست شده بود! گویا هنوز هم مانده بود تا کاملا درک کنند با پادشاه کردن ارگوت درواقع چکار کرده اند!
تائوس– و بعد؟
این را درحالی گفت که دندانهایش را از خشم بهم می سایید
سدریک– دوره‌ی جدیدی در زمین آغاز میشه، دوره‌ی سلطنت شیطان اعظم
تائوس بلافاصله گفت– و شاهزاده‌ی خون؟
سدریک مکث کرد، نگاهش را از تائوس گرفت و لحظه‌‌ای لارا را از نظر گذراند، پای چشمانش گود رفته و برعکس بقیه بنظر نمی رسید سدریک را بچشم غریبه ببیند
سدریک– شاهزاده‌ی خون..
این را درحالی زمزمه کرد که به ارامی از جایش برمیخواست
سدریک– تو اونکارو براشون انجام دادی.. دخترک معصوم..
پس از برخاستن دستانش را در جیب شلوارش فرو بردو قدمی به لارا نزدیکتر شد
سدریک– چقدر سعی کردم بهت بفهمونم.. نباید اون بچه رو بدنیا می آوردی.. چقدر بهت گفتم..گاهی اونقدر خطر کردم، که حتی در حضور دانریک بهت هشدار دادم اون بچه رو بدنیا نیار، گفتم حتی اگه لازمه خودتو همراهش بکش ولی نذار بدنیا بیاد.. عشق برادرم افسونت کرده بود
حالا کم کم نگاه کرالن آمیخته به حیرت میشد، بنظر می رسید سدریک قبلا قصد داشته به لارا بفهماند با خطر مواجه است!
ماروین– دنیا اینجوریه؟ اینقدر سخت؟ تشخیص بد و خوب اینقدر سخته و بازم اسمی از عدالت میارین؟
این را ماروین با حرص گفت و باعث شد سدریک بسمت او رو کند. باز پوزخندی زدو همانطور که با تمأنینه قدم برمیداشت گفت:
سدریک– اگه از من بپرسی، اونقدرا هم سخت نیست پسر عاشق
از جلوی نیکولاس با تمأنینه گذشت و گرچه مخاطبش ماروین بود ولی مقابل لوریانس توقف کرد
سدریک– چون انسانها شانس نجات خودشون رو دارن. بشرطی که به قدر کافی بصیر باشن
حالا که رو به روی لوریانس ایستاده بود و پشتش به کرالن بود، او دقیق‌تر میدید که کشیده‌کی قدوقامت، شانه‌های عریض و گیسوان بلند سیاهش از پشت او را درست شبیه آرگوت می کنند. هنوز دستانش در جیب شلوارش بود، درفاصله‌ی یک قدمی لوریانس ایستاده و با همان نگاه هیز سرمست به او زل زده بود، چیزی که واکنش تند هکتور را درپی داشت!
هکتور– هی تن لشتو بکش کنار!
با وجود زنجیرها خودش را بسمت سدریک می کشید و انگار میخواست او را با نگاه زهرآگینش ببلعد! درمقابل نفس‌های تند خشمناک هکتور، سدریک نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و گفت:
سدریک– جدی؟ اگرنه چه غلطی میکنی؟
هکتور نهیب محکمی به خودش و زنجیرها دادو هیچ بعید نبود بااین فشار دست خود را بشکند! لوریانس مضطربانه بسمت او مایل شدو درحالی که نگاهش به حلقه‌ی فشرده شده بر مچ او بود گفت:
لوریانس– هکتور آروم..فقط داره عصبیت میکنه!..
سدریک که با لذت به واکنش هکتور می نگریست خنده‌ی آرام خوش‌آهنگی سر داد، لحن گرمش در حریم تالار چرخید و بعد درحالی که قدم برمیداشت و از مقابل لوریانس میگذشت ادامه‌ی صحبتهایش را گرفت:
سدریک– برای شما هم شانس نجات بود، همیشه بود! شیاطین گمراه میکنن، شیاطین دروغ میگن، ولی قانون اینه که همیشه نشونه‌ای باشه. چون ما باید خودمون رو تبرعه کنیم و شمارو مقصر جلوه بدیم. و ما.. برای چنین نقشه‌ی بزرگی، ریسک خیلی بزرگتری کردیم
حالا دیگر نه به آنها، بلکه درحین حرکت به قدم‌های خود می نگریست و از مقابل تک تکشان عبور میکرد
سدریک– انسانها بهش میگن اتمام حجت، قائده‌ای که باید رعایت بشه! هربار، تو نیکولاس، و دخترت این فرصت رو داشتین که اونو از زندگیتون بیرون کنین..اما نکردین..
درحالی که به نیکولاس نزدیکتر میشد گفت– بذار از اول شروع کنیم..از اولین امتحان
بلاخره وقتی به دو قدمی نیکولاس رسید ایستادو به او نگریست، شاید فراموش کرده بود ظاهرش را مثل قبل نگه دارد ولی دیگر خبری از آن پوزخندو حالت تحقیرآمیز نبود
سدریک– تو مرد نجیبی بودی، دور از عیاشی! پس دانریک قبل از هرچیز نجابتت رو هدف گرفت، اونقدر استادانه که تن به همجنسبازی دادی!..هیچ میدونی اونشب تو اتاقت با اون تنها نبودی؟ من و پنجاه و نُه نفر از شیاطین عالی‌رتبه در سایه‌ها پنهان شده بودیم که شاهد اولین سقوط تو باشیم..شاهد عشقبازی انسان و شیطان..
بازهم چیزی در سینه‌اش تکان خورد. مدام چنین چیزی را تکرار میکردند، این حتی برای کرالن هم دشوار بود چه رسد به خانواده‌ی نیکولاس! بی اختیار به لیندا نگریست که رنگ پریده و اندوهگین به شوهرش چشم دوخته بود
سدریک– گرچه تصمیم تو قابل تقدیر بودو نخواستی دوباره اونکارو تکرار کنی ولی دانریک مأیوس نشد، به تلاشش ادامه داد، اعتماد تورو جلب کرد اونقدر که راضی شدی بخاطرش با این زن ازدواج کنی
بدون اینکه نگاهش را از نیکولاس بگیرد با سر اشاره‌ای به عقب کرد و منظورش لیندا بود.
سدریک– بهش خون دادی..سالها به شیطان خون دادی..میدونی لرد نیکولاس؟ حقیقت اینه که خوناشام‌ها با خون حیوانات هم میتونن به زندگی ادامه بدن. اصلا هیچ وقت اینو از دانریک پرسیدی؟..
او درواقع میگفت ارگوت سالها از خون نیکولاس تغذیه میکرده! دیگر داشت از هجوم این همه حقیقت منزجرکننده سرش گیج می رفت!
سدریک– و اون با کمال میل به گمراه کردنت ادامه داد..به گمراه کردن دخترت..به عاشق کردنش!..غافل از اینکه اون فقط میوه‌ی ممنوعه رو میخواست
سکوت کرد، دست راستش را از جیبش درآورد و انگشتانش را مثل شانه بر گیسوان لَخت سیاهش کشید، به خود مجالی برای بازگرداندن لبخندش دادو سپس رو کرد به لارا
سدریک– تو حتی از پدرتم پیشی گرفتی..بهش اجازه دادی در حین عشقبازی خونت رو بنوشه. چیزی از این پلید‌تر وجود داره؟..اون هیچ وقت بهت اهمیت نمیداد.. هیچ وقت حتی ذره‌ای عاشقت نبود..بگو لارا، مطمئنم حتی خودتم اینو میدونستی..همه چیزو میدونستی..با مردی ازدواج کردی که با پدرت عشقبازی کرده بود
نفس‌های آرام زنانه‌ای درحین گریه بگوش رسید، توجه کرالن به لیندا جلب شد. درحالی که اشک بی وقفه بر گونه‌اش جاری بود باحالتی کلافه و عصبی به پایین خم میشد که شاید بتواند کودکش را در اغوش بگیرد. زنجیرها را میکشید ولی درنهایت دستش با نولان کمی فاصله داشت. سدریک قدمی برداشت و درحالی که باتمأنینه بسمت لیندا میرفت خطاب به لارا ادامه داد:
سدریک– بعد از باردار شدنت، روی نگه داشتن فرزند اهریمن اصرار کردی…تو میتونستی اونو از بین ببری، حتی دانریکم حق نداشت مانعت بشه ولی اینکارو نکردی.. به هرطریقی سعی کردم بهت بفهمونم چی تو شکمته.. بازم نخواستی درک کنی
یادته چه دلایلی پشت هم سوار کردی؟ گفتی حتی اگه بچه‌م یه خوناشام بشه، مثل شوهرم خوناشام خوب و مهربونی از آب درمیاد
به میانه‌ی راه که رسید ایستاد و نگاهی به بالای ستون‌هایی که آنها بازنجیر به آن بسته شده بودند انداخت. لب زدو وِردی زیرلب خواند، آنقدر آرام که بصورت فس فس مار شنیده میشد، و بعد ادامه‌ی اضافه‌ا‌ی از زنجیر کرالن پایین لغزید! آنقدری شده بود که بشود نشست و کرالن جوری بی رمق بود که لحظه‌ای را برای نشستن از دست نداد. مچ‌هایش را که از حمل آن زنجیرهای کلفت درد گرفته بودند روی پاهایش گذاشت و دید که لیندا و لوریانس بلافاصله کودکانشان را درآغوش گرفتند
سدریک– لارا هیچ مصلحتی متولد کردن یه موجود خونخوار رو توجیه نمیکنه! اون بچه حتی اگر میوه‌ی ممنوعه نبود، یه خوناشام میشد!..یه اهریمن!..چیزی که قطعا وجود نداشتنش بهتر از وجود داشتنشه
چرا اینکار را کرده بود؟ چرا زنجیرها را شل کردو چرا این حرفها را میزد؟ مگر این همان شخص عیاشی نبود که مدام کرالن را می ترساند؟ مگر او نبود که قاصدهای پادشاه را پیش از رسیدن به قبیله از بین میبرد؟…یا شاید هم نه! شاید هم او تمام این مدت میخواست با کرالن تنها باشد تا درباره‌ی این فجایع هشدار بدهد! شاید این شخص دیگری بود که قاصدها را از بین میبرد و سدریک درواقع در آخرین شب با آن شخص جنگیده بود تا قاصد به قبیله برسد..پس دلیل نابسامانی و خرابی حاشیه‌ی جاده هم همین بود! سدریک با یک خوناشام دیگر جنگیده بود تا آن کالسکه چی بتواند پیغام پادشاه را به کرالن برساند!
سدریک– تو اونو به دنیا آوردی، شاهد شرایط غیرعادیش بودی..و دانریک طبق برنامه ریزی قربانیش کرد، جسمشو به دل خاک سپرد تا به صورت نهال میوه‌ی ممنوعه جوانه بزنه..زنده در گور و مُرده در نور
این را درحالی گفت که پس از آزادتر کردن زنجیرها دوباره به سمت لارا و نیکولاس بازمیگشت. صورت لارا سردرگم و دهانش نیمه باز مانده بود، درحالی که دستان زنجیرشده اش دو سمت بدن رها بود به سدریک می نگریست
سدریک– آره اون نهال..اون نهال که با اشتیاق ازش نگهداری کردی و منتظر میوه دادنش موندی!..اون درخت سیب، میوه‌ی ممنوعه بود.. انسان.. یکبار دیگه میوه‌ی ممنوعه رو چید.. تجسم عصیان آدمیان
درک این مسائل دشوار بود. کرالن آن درخت را دیده بود، درختی که درست بر مزار کودک لارا رویید و میوه داد! اکنون سدریک میگفت تمام این نقشه‌ها برای همین بوده، برای اینکه شیاطین میخواستند یکبار دیگر آن درخت سیبی را که آدم و حوا را برای اولین بار به گناه واداشت در زمین برویانند و به این ترتیب انتقام سقوط شیطان از عرش الهی را بگیرند!
سدریک دوباره میخواست سرجایش روی پله‌ها بنشیند و اینبار قبل از نشستن بازوی نیکولاس را هم گرفت
سدریک– بشین لرد نیکولاس.. فردا روز طولانی رو در پیش داری، یکم بشین..
اینها را میگفت و خودش شخصا نیکولاس را وادار به نشستن میکرد. پس از اینکه با کمی فاصله کنار نیکولاس نشست، کمی به سمت جلو مایل شد، آرنج‌هایش را نزدیک زانوهایش ستون کردو درحالی که نگاهش به انگشتری که در دست داشت بود و باآن ور می رفت گفت:
سدریک– اتفاق بزرگی افتاده بود..اون درخت توجه همه‌ی شیاطین رو به خودش جلب کرد. ثابت کرد که انتخاب ما صحیح بوده..هیاهویی ایجاد شده بود، تو بیخبر بودی ولی شیاطین از تمام نقاط دنیا به اونجا می اومدن و با حیرت رشد درخت رو زیر نظر داشتن..تمام این جریان.. برای نژادهای مختلف شیاطین تکان دهنده و دور از باور بود که انسانها چنین فریبی بخورن
نواری از موهای سیاهش از روی سرشانه‌ی عریضش به جلو سُرخورد حاشیه‌ی صورتش رها شد. با انگشترش ور می رفت و چشمانش را به نقطه‌ای نامعلوم دوخته بود
سدریک– و برای همین..بلاخره آخرین آزمون هم انجام شد. دانریک تورو برای هم‌آغوشی با اون پسر آزاد گذاشت. و تو لارا، جای اینکه به خودت بیای و دانریک رو بشناسی، جای اینکه توبیخش کنی با انواع و اقسام دلایل توجیهش کردی. امتحانو رد شدی
با آن پسر؟! ماروین را میگفت؟؟ لوریانس و هکتور نگاه‌های سردرگمی با هم ردو بدل کردند و کرالن سرش را بلند کردو به تائوس نگریست. او چندان توجهی به جمع نداشت، به ستون تکیه زده و سر به زیر انداخته بود
سدریک– اون روز..ده‌ها اهریمن اطراف عمارت بودن.. دانریک اون سه نفر رو بسمت تو کشوند که بهت ### کنن.. ده‌ها اهریمن شاهد بودن نه فقط من..
اینبار دیگر تائوس هم سربلند کردو بسوی لارا نگریست. از لارا به نیکولاس، از نیکولاس به سدریک.. در خانواده‌ی آنها چه گذشته بود؟! سدریک بلاخره چشم از انگشترش گرفت و پس از اینکه نفسش را بیرون داد به صورت معصوم و بی‌فروغ لارا نگریست
سدریک– تماشای ###..هیچ وقت به اندازه‌ی اونروز سخت نبود..
کمی جا به جا شدو درحالی که دوباره به ساعد دست راستش تکیه میکرد ادامه داد:
سدریک– ولی من اومدم جلوی چشمت، که بهت نشون بدم چی هستم.. بهت یه نشونه‌ی دیگه بدم که درک کنی.. بهت گفتم شاکی نباش که کمکت نکردم، چون من یه اهریمنم. گفتم همه‌ی شیاطین از انسانها متنفرن، ما به شما کمک نمیکنم
تکان آرامی به سرش دادو نوار مزاحم موهایش را دوباره به عقب فرستاد
سدریک– یادته؟ بهت گفتم چرا فریاد نزدی و از خدا کمک نخواستی؟ چرا فریاد نزدی که بنده‌ی خدا رمبیگ صداتو بشنوه و به کمکت بیاد؟..تو خدا رو فراموش کرده بودی..
به نیکولاس نگریست و ادامه داد– پدرتم همینطور!.. کسانی که با شیاطین هم‌سفره میشن خدارو فراموش میکنن
لارا دستان زنجیر شده‌ی لرزانش را بالا آورد، موهای مواج طلایی‌اش را که کمی آشفته شده بود با بی‌ملاحظگی پشت گوش فرستادو درحالی که سعی داشت گریه مانع حرف زدنش نشود رو به سدریک گفت:
لارا– باشه..حق با شماست..من و بابا اشتباه کردیم، باید تاوانشو بدیم.. ولی بقیه.. شما..شما میتونید اونارو از اینجا ببرید؟
بعد از لارا این نیکولاس بود که پس از ساعتها سکوت لب گشود و با صدای سردو عبوث گفت:
نیکولاس– من مسئول این افتضاحم.. من باید مجازات بشم نه بقیه
رویش را چرخانده و به سدریک می نگریست، او نیز درحالی که بر پله‌ها لم داده بود نگاهش کردو پاسخ داد:
سدریک– تو قبلام اینکارو کردی، خودتو فدای مردمت کردی و با اینکار درواقع نقطه ضعفت رو به شیاطین نشون دادی
لحظاتی مکث کردو در این مدت همچنان به چشمان بی‌فروغ نیکولاس می نگریست
سدریک– اونا میدونن تو ممکنه فردا مقاومت کنی.. چون از مرگ نمیترسی و شجاعی. ولی اگه خانواده‌ت و دوستانت رو شکنجه کنن..اگه اونا به خطر بیفتن تو هرکاری برای نجاتشون میکنی. برای همینم همشونو اینجا نگه داشتن
چقدر پلید و ظالمانه! انها میخواستند به هر ترتیبی نیکولاس را به زانو دربیاورند!
لارا– شما چی؟..
این را کمی بلندتر از حد معمول گفت تا سدریک را به خود متوجه کند و سپس با لحنی ملتمسانه و صدایی که بخاطر بغض می لرزید گفت:
لارا– مگه نگفتین میخواستین به ما کمک کنین؟..خواهش میکنم یبار دیگه اینکارو بکنید و اونارو از اینجا نجات بدید..
سدریک سری به نشانه‌ی منفی تکان دادو گفت– من بخاطر شما موقعیت خودمو بین همنوعام به خطر انداختم.. اونشبی که اومدم سراغت یادمه؟
سکوتی پدید آمدو نگاه آن دو برهم خیره ماند تااینکه سدریک گفت:
سدریک–اومده بودم یکبار برای همیشه جلوی این فجایع رو بگیرم! برادرم دانریک داشت جونشو برای این نقشه میداد! میخواستم از این لجن بکشمش بیرون، میخواستم همه چیزو بهت بگم لارا!..
لارا لب زد تا چیزی بگوید ولی سدریک به او فرصت ندادو گفت– بهت دوتا انتخاب دادم..گفتم یا با من بخواب، یا منتظر مرگ شوهرت باش. و تو بازم امتحانو رد شدی، تو بازم راه غلط رو انتخاب کردی..تصمیمات غلط انسانها، شیاطین رو قدرتمند میکنه
و لارا مشتی به سینه‌ی رنجور خود زدو درحالی که گریه‌اش را از سر می گرفت باحالتی که انگار از فرط ناچاری درحال خفه شدن است بسمت ستون پشت سرش چرخید و خودش را بر آن مچاله کرد
سدریک– ولی دیگه کار تمومه..دیگه فرصتی نیست! همه‌ی شیاطین از چهارگوشه‌ی دنیا فراخونده شدن.. همه حوالی این قصر می پلکن و منتظر فردا هستن. شما همه‌ی فرصت‌هارو از دست دادید!
چشم از لارا گرفت و اینبار همه‌ی آنها را از نظر گذراند
سدریک– از چشم منم افتادین. فکر میکردم موجودات شایسته‌ای هستین.. ولی شما آبروی نژاد خودتون رو بردین
این را گفت و پس از اینکه نفسش را مأیوسانه بیرون داد از جایش برخاست
سدریک– فردا.. روز دردناکی برای شماست..خیلی دردناک
سکوت کردو مطمئن شد همه‌ی اسیران حواسشان به حرف‌های او باشد
سدریک– اگه جای شما بودم.. یه راهی پیدا میکردم که قبل شکنجه شدن بمیرم..
چشمانش سیاهی رفت، سرش را بر ستون تکیه زد و پلکهایش را برهم فشرد. تمام تنش از اضطراب ضعف می رفت!
در بزرگ آنسوی تالار باز شدو صدای قدم‌های فرد جدیدی توجه کرالن را جلب کرد
سدریک– آاااه اینجارو ببین. خوش‌آمدی کراسوس!..پس بلاخره پسرعموی عزیزم رسید..
نهیب پشت نهیب، اینبار شنیدن نام کراسوس بود که تکانی به قلبش داد! دیگر از تحمل این همه استرس بی‌رمق و درمانده بود، دستش را بر ستون اهرم کرد، درحالی که بی اختیار نگاهش به آنسوی تالار بود از جا برخاست و تا آنجا که زنجیرها اجازه میدادند به تائوس نزدیک شد
کراسوس– دیر رسیدم نه؟ مثل اینکه مهمونی تموم شده!
مثل دیگر همنوعانش بلندقامت و ورزیده بود، شنل سیاهش پشت سرش کشیده میشدو چشمان نافذش در صورت رنگ پریده‌ی خوش ترکیبی برق میزد. موهایش با برش‌هایی زیبا و مرتب کوتاه شده بود وقتی به سدریک نزدیک میشد تا با او خوش و بش کند لبخند کجی برلب داشت
سدریک– تعجبی نداره تو همیشه دیر میکنی، معلوم نیست ایندفه سرت کجا گرم بوده!
با یکدیگر دست دادندو شانه‌هایشان را صمیمانه بهم زدند. البته که شیاطین در چنین اوضاعی حق داشتند اینطور سرحال و بی‌دغدغه باشند!
کراسوس– مگه برادرت یک ساعت وقت آزاد برای میذاره؟ راستی خواهرتم اومده
این را درحالی که گفت سرخوشانه اسیران را برانداز میکرد. نگاهش را بین همگی آنان چرخاندو بعد بطرز معناداری به کرالن زل زد
سدریک– همون اندازه که میگفتی وسوسه‌کننده‌ست
سدریک دستانش را در جیب شلوارش فرو برده و از کنار کراسوس به او می نگریست. نگاه هردونفرشان هرز و آزار دهنده بود!
کراسوس– و اون یکی..
اشاره‌ای به تائوس که لحظه به لحظه برافروخته‌تر میشد کرد
سدریک– شوهرشه. وارث میروتاش
کراسوس ابرویی بالا انداخت و لبخندش پررنگتر شد، قدمی بسمت تائوس برداشت و درحالی که بطوری معنادار قل زنجیر آویزان از مچ‌هایش را می نگریست گفت:
کراسوس– پدرت میروتاش مرگ رو به تسلیم شدن ترجیح داد..داستانها از شجاعتش شنیدم..
تپش قلبش را در تمام بدنش حس میکرد، داشت از ترس اینکه کراسوس بخواهد پیش چشم تائوس و بقیه به او دست بزند تلف میشد!
سدریک– مثل اینکه خواهرزاده‌ی خوشگلم داره صدام میزنه
ضربه‌ی صمیمانه‌‌ای بر یک سمت شانه‌ی کراسوس زدو بالحنی بیخیال گفت– بعداً بیا به حرمسرا. ما همه اونجاییم
این را گفت و برای خروج از تالار قدم برداشت. جداً داشت می رفت و انها را با کراسوس تنها می گذاشت! دورتر و دورتر شدو اخرین امید کرالن نیز بر باد رفت!
کراسوس– کرالنِ زیبا…امیدوارم رسم مهمان‌نوازی رو بدونی..
این جمله را با لحنی اغواگرانه بیان کردو درحالی که نگاهش به گریبان سپید کرالن بود قدم آرامی بسویش برداشت. سدریک زنجرهای آنان را کمی رها کرده بود و به همین خاطر وقتی تائوس به کرالن نزدیکتر شد او بی معطلی درآغوشش فرو رفت! درحالی که قلبش داشت از جا کنده میشد خودش را سینه‌ی سنگی تائوس فشردو حتی دیگر برنگشت که کراسوس را ببیند
تائوس– اول باید منو بُکشی
بازوان کلفت تائوس بی‌رحمانه دورش تنگ شد، لحنش غضبناک بود و بدن برافروخته‌اش به حرارت آتش! دربرابر خشم افسار گسیخته‌ی تائوس، کراسوس درکمال آرامش خنده‌ای سردادو گفت:
کراسوس– مرد جسوری هستی..بذار ببینم تا کجا پیش میری
حلقه‌ی بازوان تائوس مالکانه دور او او قفل شدو با نزدیکتر آمدن کراسوس با لحنی غضبناک گفت:
تائوس– باورم نمیشه موجوداتی به این پستی تو دنیا باشن
کرالن را محکم گرفته بود، جوری که حس میکرد استخوان‌هایش خواهند شکست! چه خوب بود همانجا در آغوش تائوس میمرد تا اینکه کسی به او دست درازی کند!
کراسوس–.. میتونم تک تک استخوناتو بشکنم و اونو از بین بازوهات دربیارم
تائوس با غیض گفت– پس بشکن!
نفس نفس میزد، داشت گریه‌اش می گرفت! این از مرگ هم بدتر بود، اینکه استخوان و غرور و قلب مردی را برای دست درازی به همسرش بشکنند!
کراسوس–..هوم..مثل اینکه مهمون داریم!..
لحنش اگرچه کشدارو موزیانه بود ولی وقتی کرالن صدای قدمهایش را شنید که داشت دور میشد چنان نفس راحتی کشید انگار از زیر آب بیرون آمده! بازوان تائوس از دورش شُل شدو کرالن فهمید آن مردک دیگر آنجا نیست. به محض اینکه کمی از تائوس فاصله گرفت سرش را بلند کرد و به صورت او نگریست. رگهای گردنش متورم بودو نگاه خشمناکش به در باز آنسوی تالار دوخته شده بود
کرالن– تائوس..
نام او را زیرلب گفت و گونه‌اش را لمس کرد، اینکه آنطور جنون آمیز به محل خروج کراسوس می نگریست کرالن را ترسانده بود!
کرالن– تائوس منو ببین..
عاقبت خودش شخصاً صورت او را بسمت خود پایین آورد، نفسش‌هایش را کمی نظم دادو درحالی که به چشمان سیاه آشفته‌ی او می نگریست گفت:
کرالن– نباید دیوونگی کنی..این..این تقصیر تو نیست!..مارو با قل و زنجیر بستن، اونا یه مشت خوناشامن کاری از تو و باقی مردا برنمیاد
تائوس سری با کلافگی تکان دادو درحالی که به عقب مایل میشد تا به ستون تکیه بزند گفت– بس کن آلن
پیش از اینکه چیزی بگوید صدای لوریانس از آن سو شنیده شد که حرف کرالن را تایید کرد
لوریانس– داره درست میگه..شما آقایون..این شرایط فرق داره!
وقتی این جملات را میگفت تک تک مردان حاضر در جمع را از نظر می گذراند
لوریانس– تقلا کردنتون فایده‌ای نداره فقط بیخودی به خودتون صدمه می زنین!
هکتور نگاه چپی به لوریانس انداخت و با اخم گفت– به درک که صدمه میزنیم! برای یه مرد مرگ بهتر از اینه که بشینه و شاهدِ…
حرفش را ادامه ندادو درحالی که نفسش را منزجرانه بیرون میداد از لوریانس رو گرفت. در ذهنش بدنبال جملاتی مناسب میگشت که بگوید و تحمل این وقایع را برای مردانی که کنار زنانشان زنجیر شده بودند بهتر کند، هنوز چیزی نگفته بود که صدای گفتوگوی افرادی را شنید که به در ورودی تالار نزدیک میشدند
کراسوس– خوش آمدید..حتما از دیدن شما خوشحال میشن
– ..اوه..خیلی ممنون که منو راهنمایی می کنید..
چیزی با شدت در دلش پیچیدو زانوهایش سست شد! این صدای آرام و معصوم آلارین بود!! ظرف کسری از ثانیه به نفس نفس افتادو نگاه حیرت زده‌اش با تائوس گره خورد!
کراسوس– ببینم شما این همه راهو تنها اومدید؟
الارین که پیدا بود از همه چیز بی خبر است و خیال کرده کراسوس یکی از کارکنان قصر است بالحنی آمیخته به شرم و حیا پاسخ داد
آلارین– بله!..آخه میخواستم زود برگردم..بچه‌هارو دست یکی سپردم و با اسب اومدم..راستش..
از در بزرگ آنسوی تالار وارد شدند، بله خود آلارین بود که همقدم با کراسوس پیش می آمدو چون از آن فاصله متوجه اسیران قل و زنجیر شده نبود با او حرف میزد
آلارین–..من اول نمیدونستم که پادشاه فوت کرده..تازه امروز شنیدم! خیلی بد شد که نتونستم زودتر بیام به شاهزاده کرالن تسلیت بگم..آم..ایشون هنوز اینجا هستن درسته؟
تمام تنش سرد شده بودو نمیتوانست چشم از آلارین بگیرد، همانطور همراه کراسوس پیش می آمدو هرازگاهی باحالتی معذب اطراف را از نظر می گذراند

کراسوس– البته که هستن. من شمارو میبرم پیش ایشون
و کراسوس چنان با ادب و احترام او را هدایت میکرد که انگار شخص دیگری بود نه آن مرد عیاش دقایقی قبل
آلارین–..امیدوارم الان خواب نباشن..جناب تائوسم هستن؟..
حالا دیگر تقریباً پنجاه قدم فاصله داشتندو عاقبت آلارین نگاهش به آنها خورد!
قدم‌هایش سست شدو درحالی که نگاهش روی آنها یخ بسته بود ایستاد. برای لحظاتی انچه به گوش می رسید صدای نفس‌های مضطربشان بود و سپس آلارین بسمتشان دوید
آلارین– وای خدا..اینجا..اینجا چه خبره!..
کراسوس مثل شبح و به سرعت باد از آلارین پیشی گرفت و قبل از اینکه او به آنها برسد مقابلش درآمد! الارین محکم به سینه‌ی او خورد و از ظاهر شدن ناگهانی‌اش آنقدر وحشت کرد که به عقب بر کف سنگی تالار افتاد!
تائوس– کاری بهش نداشته باش! اون ربطی به این جریان نداره بذار بره!
تائوس هم درست مثل کرالن تندو مضطرب نفس می کشید، هم او و هم تائوس بی اختیار تا آخرین حد زنجیرها خود را جلو کشیده بودند تا به الارین برسند.
کراسوس پوزخند زدو درحالی که اکنون به ماهیت اصلی خود بازگشته بود گفت– آره ربطی نداره، ولی با پای خودش اومده اینجا!
آلارین سردرگم و آشفته درحالی که خودش را از روی زمین جمع و جور میکردو برمیخاست گفت– تو دیگه کی هستی!..برای چی اینارو بستی.؟؟
موهای بلند سیاهش را بافته و تا نزدیک پاهایش اویزان بود، اگرچه مضطرب بودو با اخم به کراسوس می نگریست ولی این چیزی از معصومیت چشمانش که پیوسته با نگرانی بسمت کرالن و تائوس کشیده میشد کم نمیکرد. پس از اینکه روی پاهایش ایستاد بازهم بلافاصله داشت بسمت آندو می شتافت ولی کراسوس فوراً به بازوی او چنگ انداخت و مانع شد، آلارین خصمانه بسمت او برگشت و مشتی به سینه‌اش زد تا خود را برهاند ولی بدن کراسوس آنقدر قوی بود که دست خودش درد گرفت و صورتش جمع شد!
کراسوس– چه خوش اقبال! از مهمونی جا موندم ولی شام با پای خودش رسید
بازوی آلارین را گرفته بودو موزیانه نگاهش میکرد، دندانهای نیش بلندش نرم نرمک از لثه بیرون زدند و رنگ از روی آلارین پراندند!
تائوس– لعنت به تو! اونو ولش کن منو بگیر..مگه تو خون نمیخوای؟ من هستم! بذار اون زن بره!..
آلارین که وحشت زده به کراسوس می نگریست درحالی که بسختی میکوشید خود را عقب بکشد گفت– خون؟؟!..
اشک به چشمانش دوید، حتی به چشمان کرالن! پروردگارا او دو فرزند خردسال داشت که هنوز به مادر وابسته بودند! کراسوس مثل کرکس به الارین چشم دوخته بود و پوزخند آزاردهنده‌ای برلب داشت، این اشتباه آنان بود، آنها این وضع را ایجاد کرده بودند و حالا الارین در خطر مرگی وحشیانه قرار داشت!
کرالن– تو منو میخواستی..اون..اونو ولش کن!
تائوس بلافاصله بسمت کرالن چرخید و باخشم گفت– آلن خفه شو!
پوزخند کراسوس پررنگتر شدو درحالی که نگاهش به بیتابی تائوس و کرالن بود زبانش را به حالت حریصانه‌ای روی لبها و دندانهایش لغزاند
کراسوس– که اینطور!
آلارین را آرام به آغوش خود نزدیک کرد، گرچه حرکاتش خشن بنظر نمی رسید ولی قدرت غیرطبیعی‌اش باعث میشد او توانایی هیچ مقاومتی را نداشته باشد
کراسوس– چطوره یه بازی جذابو شروع کنیم..هوم؟
صورتش را بیشترو بیشتر بسمت آلارین مایل کرد، طوری که حالا اگر حرف میزد نفسش به گوش و گریبان او میخورد و سپس خطاب به آلارین گفت
کراسوس– بهت حق انتخاب میدم..
پیشانی آلارین با انزجار چین خورده و صورت خود را از او می چرخاند تا وزش نفس‌هایش را حس نکند
کراسوس– یکی از شما سه نفر، شام امشب من هستین..انتخاب کن که اون شخص کی باشه
چشمان مکارش را بین کرالن و تائوس چرخاندو ادامه داد:
کراسوس– بهت قول میدم..که بعدش میذارم بری. زنده و سالم! فقط انتخاب کن..
خوشبخت بودن همیشه برایش چیزی بیشتر از یک وهم نبود و اگر هم اوقاتی با خود حس می کرد خوشحال است خیلی زود به بهانه‌ای همه‌اش از بین می رفت. کرالن بطور کل آدم بدبختی محسوب میشد کمااینکه در میان اینهمه مکافات و گرفتاری تنها دلیل زنده ماندش تائوس بود. همیشه با خود میگفت اگر در این تاریکی بی‌سرو ته، تائوس قرار است تنها شعله‌ی فروزان تمام عمرش باشد پس باید آن را با چنگ و دندان برای خود نگاه دارد! نتیجه اینکه ازدواج مجددش درواقع سخت‌ترین و تلخ‌ترین ضربه را به او زدو کاری کرد که در خواب و بیداری خودخوری کند و به دنبال مسبب این واقعه بگردد. و حالا آنها آنجا بودند، قل و زنجیر شده و درحالی که پادشاهی انسانها را بدست شیاطین سپرده بودند. قرار بود وحشیانه شکنجه شوند و ذلیل بمیرند، پس از مرگ هم با سرشکستگی به حضور ارواح قهرمانان و نامداران زمین حاضر شوند و نامشان لکّه‌ی ننگی برای تاریخ بشر باشد. اکنون به چهره‌ی معصوم و بیگناه آلارین می نگریست و در دل به خود میگفت چقدر احمق بوده، چقدر دنیایش کوچک و بی‌ارزش بوده که روزی فکر میکرد بزرگترین مشکل زندگی‌اش وجود هووی مهربان و بی‌آزاری چون آلارین است!
تائوس– اینقدر رذل نباش! تو خون میخوای و من اینجام زندگی بقیه رو به بازی نگیر!
نفس‌های خشمناک تائوس به اضطراب امیخته شده بود و کراسوس را از تماشای او در این حال لذت میبرد. بازویش را دور شانه‌های ظریف آلارین حلقه کرده و او را مثل یک بچه گربه به دام انداخته بود
کراسوس– همونطور که گفتم، یه انتخاب! و این انتخاب هم به عهده‌ی توء بانوی زیبا
آلارین دیگر نمیکوشید از چنگ او رها شود، فهمیده بود که اینکار بیهوده است. بعد از پشت سر گذاشتن تقلاهای لحظات ابتدایی حالا آرامتر بود و درحالی که چشمانش از اشک برق میزد به تائوس و کرالن می نگریست
کرالن– آلارین..باید قبل از اینکه دیر بشه یچیزی بهت بگم..
صدایش از بغض می لرزید و دیگر اهمیتی نمیداد که دیگران متوجه بغضش شوند
کرالن– اتفاقات زیادی بینمون افتاد..و فکر کنم.. من یه عذرخواهی بهت بدهکارم..میتونستیم باهم کنار بیایم و خوشبخت باشیم..واقعا میتونستیم!..حیف که دیر درک کردم
در برابر بغض او چانه‌ی الارین لرزید و اشکی که در قاب چشمش جمع شده بود برگونه غلطید
آلارین فقط اومده بودم بهتون تسلیت بگم.. و اینکه وقتی دوباره برگشتین.. بی‌سروصدا از زندگیتون میرم بیرون
باشناختی که از آلارین داشت، میدانست که او نمیتواند جان خود را به تائوس و کرالن ترجیح دهد. بزرگترین مشکل این بود که نمیشد او را قانع کرد، تائوس و کرالن چه امشب و چه فردا بلاخره کشته میشدند ولی آلارین این شانس را داشت که زنده بماند!
کراسوس که تمام مدت با حالتی آمیخته به تمسخر شاهد بغض و اضطراب آنان بود گفت– آه چه سناریوی دردناکی..جداً تأثربرانگیزه!
کرالن بی توجه به کنایه و تمسخر او، همانطور به الارین نگریست و گفت– تو باید از اینجا بری..
آلارین درحالی که سرش را به نشانه‌ی منفی تکان میداد چشمان خیسش را به زیر انداخت، اینبار تائوس بود که او را مخاطب قرار میداد
تائوس– آلارین باید برگردی پیش بچه‌ها..اونا بهت احتیاج دارن..
اشاره به کودکان باعث شد اشک‌های بیشتری برگونه‌ی آلارین بقلطد بااینحال این نظرش را تغییر نداد
کرالن– تو باید پسرا رو بزرگ کنی..خودت میدونی مادر نداشتن یعنی چی!..
هرکدام از آن سه نفر حاضر بودند برای نجات دیگری قربانی شوند و این اصرارها انگار تمامی نداشت، آلارین بدون اینکه به صورت کراسوس نگاه کند زیرلب گفت– من نمیدونم تو چی هستی و میخوای چیکار کنی..ولی ترجیح میدم هربلایی هست سر خودم بیاد تا اونا
و اشکهای کرالن هم به راه افتاد:
کرالن– نه! تو منو میخواستی..بذار اون بره خواهش میکنم! اون گناهی نداره!..
کراسوس با لذت ابرویی بالا انداخت و گفت– اوه اینطور نیست!..شیاطین بیشتر از چیزی که تصور میکنی به انتخاب انسانها احترام میذارن..و این بانوی زیبا..
بازویش را کمی دور شانه‌ی آلارین تنگ‌تر کرد
کراسوس– انتخاب کرده که غذای من باشه
کرالن فوراً رو کرد به آلارین و گفت– اینکارو نکن آلا. خواهش میکنم اینکارو نکن! چطور خودمو ببخشم؟..
داشت گریه میکردو چیزی مدام به سینه‌اش نیش میزد، آلارین که حالا نگاهش به کرالن بودو پا به پای او اشک می ریخت گفت– اگه بذارم بمیرین منم نمیتونم خودمو ببخشم..
اشک دیدگانش را تار میکردو آنقدر اندوه و ناامیدی در سینه‌اش انباشته شده بود که نمیدانست چه بگوید
آلارین–..و یچیزه دیگه..همیشه به سیمات حسودیم میشد که دوست شماست
این را درحالی گفت که با وجود گریه، لبخند کمرنگی بر صورتش نقش بسته بود. نگاهی طولانی به کرالن و تائوس انداخت و با صدایی لرزان زمزمه کرد:
آلارین– هردوتونو خیلی دوست دارم..
اصلا متوجه اطراف نبودو اهمیتی به واکنش تائوس و دیگر اسیران نمیداد، اشک می ریخت و نگاهش روی آلارین بود، باور نمیکرد قرار باشد او بیگناه بمیرد! دستو پایش کرخت شده بودو حالت تهوع داشت، میدید که کراسوس او را بسوی خود چرخانده و حالا با هرزگی گونه‌ی خیسش را نوازش میکند
کراسوس– چقدر خوشبویی.. چه گریبان زیبایی!..
انگشتان باریک خوش‌تراشش را از گونه‌ی الارین سُر دادو بر گردنش کشید، چکار میکرد؟ نگاه کرالن رنگ انزجار گرفت..
تائوس–..هی!..
صدای کشیده شدن زنجیرهای تائوس را می شنید ولی باز نگاهش را از آلارین و کراسوس نگرفت
کراسوس– چه ایرادی داره از غذام لذت ببرم؟..بخصوص که اینقدر زیباست؟..
انگشتانش را بسمت یقه‌ی آلارین پایین آورد و او را دوباره به وحشت انداخت!
تائوس– نه! بهش دست نزن! پست فطرت کثیف..بهش دست نزن!!
تائوس نهیب محکمی برای رهایی از زنجیرها بخود داد دیوانه‌وار خود را بسمت آنها کشید، کراسوس که فاصله‌ای امن از دخالت تائوس داشت گوشه‌ی یقه‌ی آلارین را گرفت و آن را مثل ورق کاغذی از کناره پاره کرد! شکاف بین سینه‌های ظریف و گندمگون الارین پیدا شدو او که از شرم و اضطراب گُر گرفته بود به یقه‌ی خود چنگ انداخت!
هکتور– جای اینکه با مردا مواجه بشی مثل یه بدبخت رفتی سراغ زنا؟؟ واقعا که چه موجودات حقیری هستین!
صدای فریاد لردهکتور از آنسو شنیده شد، کرالن جنب و جوش حاضرین را حس میکرد ولی نگاه وحشت زده‌اش هنوز به الارین دوخته شده بود..نفس نفس میزد..کراسوس میخواست به او ### کند؟!
دستش را با هرزگی پشت کمر باریک آلارین فرستادو او را به زور به بدن خود چسپاند، تائوس مثل یک شیر دربند تقلا میکرد! زنجیرهای کلفت را جنون آمیز می کشید و رحمی به دستان خود نمی کرد!
– اینجارو ببین..پسرعمو میبینم که بازم شلوغش کردی
صدای سدریک بود که توجه بقیه را به خود جلب کرد، او درحالی که دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای را در آغوش داشت با آسودگی پیش می آمد. صورت روشن دخترک مثل قرص ماه از میان گیسوان پرپشت و سیاهش به چشم میخورد، آنقدر زیبا و دلنواز بنظر می رسید که نفس در سینه حبس میشد!
کراسوس– دایی و خواهرزاده بلاخره به هم رسیدین، حالا طبق معمول اومدین مزاحم عیش و نوش من بشین
وقفه‌ای که ایجاد شد حالت ###ناک چشمان کراسوس را تحت تاثیر قرار دادو باعث شد حلقه‌ی بازویش کمی از دور آلارین شُل شود. کرالن نگاهش را ملتمسانه به سدریک دوخت، خدا خدا میکرد کمکی به آنها بکند!
– آه کراسوس، تو جداً مرد چندش‌آوری هستی!
این را دخترک بالحنی آمرانه بیان کرد‌، جوری که انگار کراسوس زیر دستش است! کراسوس پوزخندی زدو سدریک به اشتیاق آمده و گونه‌ی خواهرزاده‌اش را بوسید، پس از اینکه به دو قدمی کراسوس و آلارین رسید دخترک را آرام از آغوشش پایین گذاشت و درهمین حین گفت:
سدریک– بیا عزیزم..این یکی برای تو مناسب‌تره
کراسوس آهی از روی کلافگی کشید و درحالی که اکنون بازویش را از الارین پایین می آورد و کمی فاصله میگرفت گفت:
کراسوس– چرا که نه! همیشه اولیت با خانواده‌ی جاه طلب ریچارده!
از حرف‌های آنها سر در نمی آورد! همین که میدید کراسوس از آلارین دست کشیده باعث شده بود دوباره بتواند دم و بازدم نفس را در خود حس کند!
دختربچه‌ی ماه‌رو درحالی که موهای براقش تا زیر کمرش آویزان بود و لباس ابریشمی مجللی به تن داشت مقابل آلارین ایستادو دستانش با حالتی که میخواست در آغوش گرفته شود بسوی او بلند کرد. چشمان درشت براقش زیر پلکهای خمار و صف منظمی از مژگان بلند برگشته خودنمایی میکرد، غنچه‌ی ظریف لبهایش به سرخی خون بود و آنقدر در دیده زیبا می نشست که حتی نگاه آلارین را هم با وجود وحشت زدگی‌اش به خود خیره کرد
– لطفا خانوم..
این را با ادب و احترام به آلارین گفت و از او خواست که در آغوشش بگیرد، آلارین یک مادر بود و در هرشرایطی تماشای یک کودک دلش را نرم میکرد، انلحظه هم خم شد بسیار مهربان و بی‌آلایش دخترک را بغل گرفت، بی‌خبر از اینکه او یک خوناشام است حتی احتیاط میکرد که آغوشش تنگ نباشد و دخترک را آزار ندهد
– شما خوش سعادتید که غذای من میشید خانوم..
قلبش فرو ریخت! چشمانش در حدقه گرد شدو پیش از اینکه فرصت کند کلامی بگوید دندان‌های نیش دخترک به ثانیه نکشیده در شاهرگ آلارین فرو رفتند!!
جیغی در گلوی آلارین خفه شد، دستانش که دخترک را دربر گرفته بود کمی لرزید ولی او را رها نکردو همانطور نگه داشت. صدای مشمئزکننده‌ی مکیدن خون در خلوت تالار خزید و کرالن کرخت و منجمد، با دهان نیمه باز به مرگ تدریجی آلارین چشم دوخته بود
انگار گل سرخ لطیفی پیش چشمش خشک میشدو برگ می ریخت، هیولایی به زیبایی فرشتگان خونش را بی‌رحمانه می‌مکید و صورت آلارین رفته رفته بی‌رنگ و بی فروغ میشد. داشت از تماشایش خفه میشد، تمام تنش ضعف می رفت و حتی دیگر اشکی برای ریختن نداشت..
سدریک– چیه؟ بچه تشنه بود..
کراسوس– اها! و اون بالا خون نداشتین
سدریک– زنای حرمسرا؟ شوخیت گرفته؟ خون اونا برای شارلوت من کثیفه..
گفتوگوی آسوده‌ی آنان را می شنید، انگار نه انگار شخص بی‌گناهی درحال جان کندن بود! حتی نفهمید کراسوس کی ناپدید شدو از انجا رفت، زانوهای آلارین لرزیدند و دیگر نتوانست وزن خودش و دخترک را تحمل کند، بر زانو افتادو مردمک چشمان سیاه معصومش بالا رفتند، پوست شفافش رنگ پریده و رو به کبودی رفت، درحالی که پیدا بود دیگر هوشیار نیست برای لحظاتی بیهوده لب زدو با پس کشیده شدن دندان‌های نیش دخترک، مثل برگی خشک بر کف سنگی تالار افتاد
تمام شده بود! داشت از تماشای جسم بی‌جان الارین تلف میشد! زبانش بند آمده بود حتی نمیتوانست نگاهش را از این منظره‌ی آزار دهنده بگیرد! یکبار دیگر حقیقت تصویر جانخراشی مقابلشان انداخته و مثل پتک به سرشان کوبیده شده بود! این تقصیر آنها بود، تمام این قتل‌ها و کشتارها به گردن آنها بود!
سدریک– خوب بود خوشگلم؟
سدریک مقابل دخترک خم شده و موهایش را نوازش میکرد
شارلوت–..اوهوم!
سدریک– حالا دیگه برگرد پیش مامان و دایی دانریک. منتظرتن
دخترک سرخوشانه دوید و از روی جسد آلارین جست زد، درحالی که آوازی زیرلب میخواند از در تالار خارج شدو با رفتنش سکوت محضی به جریان درآمد. سدریک دستانش را در جیب شلوارش فرو بردو برای لحظاتی مثل انها به آلارین خیره ماند
سدریک– این قصر تحت محاصره‌ی شیاطینه. امکان نداره انسانی بتونه زنده خارج بشه، کراسوس داشت گولش میزد..به هرحال اونو میکشت
چند قدم ارام برداشت و پس از اینکه به جسد الارین رسید بسویش خم شد، دستانش را زیر بغل او فرستادو از کف تالار بلندش کرد. سر آلارین به چپ مایل گشت و دوحفره‌ی ضعف‌آور روی شاهرگش پیدا شد
سدریک– بااینحال..باخودم گفتم بهتره شاهد ###ش نباشین
الارین را بسمت تائوس برد، او هم مثل کرالن خفه و رنگ پریده نگاهش را به جسد دوخته بود. حالا که مادر فرزندانش را مقابل چشم او مورد بی‌احترامی قرار داده و اینطور کشته بودند خدا میدانست از اینکه نتوانسته کاری بکند در درونش چه میگذشت!
او را به آغوش تائوس رساند، درحالی که با ناباوری به صورت کبود الارین می نگریست بازوان محصور در زنجیرش را دور او فرستادو درآغوشش گرفت تا باز نقش زمین نشود..
یک دست تائوس دور کمر آلارین حلقه شده و دست دیگر را پشت شانه‌ی او گذاشته بود، گردنش به عقب خم شده و گیس بلندش از پشت سر آویزان بود. کرالن با ناباوری به او نگاه میکرد، واقعا دیگر چشمان درشت سیاهش را باز نمیکرد؟ زیر گونه‌اش حین خنده چال نمیشد و سرشانه‌های ظریفش را درحال حرف زدن با طنازی بالا نمی انداخت؟ کودکانش چه؟ چه کسی قرار بود مانند آلارین به آن دو کودک معصوم عشق بورزد انها تازه دوساله بودند!
از اینکه تائوس جسد آلارین را بغل گرفته بود به او بر نمیخورد، از بغضی که در نگاهش داشت هم ناراحت نبود. حالا حسرت میخورد که چرا نگذاشت تا فرصت بود تائوس وقت بیشتری با آلارین بگذراند. او را به آغوش خود نزدیک‌تر کرد، دستش را از پشت شانه‌ی او کمی بالاتر سوق دادو سر او را از آن حالته به پشت افتاده بسمت خود مایل کرد، برای لحظاتی طولانی به صورت سرد و بی فروغ او چشم دوخت و سپس با لحنی آرام که تحت تأثیر بغض بود زمزمه کرد:
تائوس– متاسفم آلارین..بخاطر همه چیز متاسفم..
تردید را کنار گذاشت و برای چندلحظه لبش را برلب آلارین نشاند، او را بوسید و بعد بیشتر در آغوش خود فشرد، جوری که انگار همیشه میخواسته اینکار را بکند. نگاهش روی جسم بی‌جان الارین بود که صدای قدم‌های شخصی را شنید، هنوز از اتفاقات رخ داده کمی منگ بود ولی آرگوت را دید که با تمأنینه از در تالار وارد شد، نگاه بی تفاوتی به تائوس و آلارین انداخت و درحالی که از مقابلشان میگذشت حاشیه‌های ردای بلند سیاهش را کنار زدو دستانش را باحالتی مغرورانه و بی دغدغه در جیب شلوار فرستاد
آرگوت–.. اینجایی؟..کراسوس حسابی ازت شاکی بود
سدریک هنوز حوالی آنان بود، آرام و بی سرو صدا ده قدم دورتر ایستاده و حالا با حالتی عبوث به آرگوت می نگریست
ارگوت– برادره دلسوزه من..
مقابل سدریک ایستادو لبخند کجی به او زد. سدریک نگاه سنگینی به او انداخت و بالحنی که رگه‌هایی از سرزنش در خود داشت گفت:
سدریک– میخواست به اون زن ### کنه، این چه بساطیه دانریک؟ حرمسرا رو به گند کشیدین!
پوزخند آرگوت تبدیل به لبخند پررنگی شدو همانطور که از مقابل سدریک می چرخید و اشاره‌ا‌ی به اسیرانش که به سکوتی سخت فرو رفته بودند می کرد گفت:
آرگوت– اوه سدریک کوتاه بیا! اونا هیچکدوم سرنوشت بهتری ندارن. انتخاب خودشون بوده!
سدریک زهرخندی زدو درحالی که نگاهش را با کلافگی از آرگوت می گرفت زیرلب غرغرکنان گفت–انتخاب خودشون بوده..
آرگوت بی توجه به نارضایتی سدریک درحالی که قدم برمیداشت و طوری که انگار جای انسانها تعدادی تابلوی نقاشی بر دیوار نصب کرده، یک یک اسیران را از نظر می گذراند.
سدریک– دانریک داری خودتو تباه میکنی! تا وقت هست از اینکار دست بکش
آرگوت که حالا به مقابل کرالن رسیده و رو در رویش ایستاده بود گفت:
آرگوت– فردا همه چیز تموم میشه، بهت نشون میدم که ما پیروز میشیم..افتخار برای ماست!
سرش را کمی به چپ کج کرده و با لذت به صورت کبود اندوهگین کرالن می نگریست. پروردگارا چگونه ممکن بود چنین شیطانی پشت آن مرد نجیب پنهان بوده باشد! هنوز هم زیبایی‌اش دیده را برخود خیره میکرد؛ ابروهای بلند کمان خورده، پلکهای خمار افتاده بر چشمان مست سیاهش، گونه‌های برجسته و لبهای پررنگ اَبری همه نشسته در پوستی شفاف به سپیدی برف! امواج سیاه گیسوان بلندش که میزبان تاج زرین الماس نشانی بود روی سرشانه‌های عریضش می ریخت و نگاه مکارانه و لحن رازآلودش او را حتی جذابتر از قبل نشان میداد. گرچه نگاهش با لذت کرالن را میکاوید ولی وقتی لب به سخت گشود مخاطبش سدریک بود
ارگوت– واقعا خسته نشدی؟ اونا قرن‌هاست که مارو نادیده میگیرن..چون به خون انسانها وابسته‌ایم تحقیرمون میکنن..
همانجا که ایستاده بود بسمت برادرش رخ چرخاندو گریبان خوش‌تراش روشنش در چشم افتاد
آرگوت– حالا ما داریم اینکارو میکنیم، خاندان خوناشام‌ها ارباب رو صدا میزنه و سلطنت رو بهش تحویل میده. فردا همه‌ی شیاطین میفهمن ما واقعا چه قدرتی داریم
سدریک– بنظر میرسه مهمون داری..
اینبار لحن سدریک بود که امیخته به کنایه و تمسخر میشد
سدریک– من میرم..نمیخوام باهاشون مواجه بشم
درباره‌ی چه کسی حرف میزد که آن لبخند سرخوش را از لب آرگوت محو کرده بود؟ پیش آمدو درحالی که از کنار ارگوت عبور میکرد دستی بر شانه‌اش گذاشت و با همان لحن کنایه آمیز و البته هشدار دهنده به برادرش گفت:
سدریک– هوای چشما و گردنتو داشته باش. میدونی که در امان نیستن!
ارگوت پاسخی نداد، ناخشنود بنظر می رسید و پیدا بود بخاطر نزدیک شدن همان مهمان است. سدریک پس از عبور از کرالن مقابل تائوس ایستادو بالحنی ارام گفت:
سدریک– بده به من..دفنش میکنم
دو دستش را برای تحویل گرفتن آلارین پیش آورد. در چنین شرایطی سخت‌تر از هرچیزی اعتماد به یک شیطان دیگر بود بااینحال آنها چاره‌ای نداشتند! با در آغوش نگه داشتن جسد آلارین موفقیتی نصیب تائوس نمیشد از همین رو اگرچه بااکراه ولی آن را به سدریک تحویل داد. او جسد را روی دو دستش بلند کردو در آغوش نگه داشت، رفتارش محترمانه و آمیخته به ادب بود ولی چه بسیار ادب و احترام که آنها قبلا از آرگوت هم دیده بودند!
نگاه کرالن و تائوس به تعقیب سدریک رفت و از سوی دیگر ارگوت بسمت تخت شاهی خود بازگشت. پس از خروج سدریک، کرالن به ستون پشت سرش تکیه زدو سرش را به زیر افکند. نمیخواست با تائوس رو در رو شود و کلامی بگوید، این شرایط فقط سکوت می طلبید و هرحرفی باعث کلافگی میشد
آرگوت– راهو برای مهمانان عزیزمون باز کنید..
این را با صدایی نسبتاً بلند گفت و لحنش طوری بود که انگار کنایه میزد. نسیم سبک مرموزی در تالار چرخید و وقتی کرالن اطراف را برانداز کرد خوناشام ها را میدید که در گوشه و کنار ظاهر میشدند، تعدادی هم باحالتی محتاطانه دو سمت تخت شاهی صف بستند. آرگوت پاهای بلندش را مغرورانه روی هم انداخته و چشمان متکبرش همچون الماس درشت تاج پادشاهی‌اش برق میزد. قرار بود خود را اینطور به رخ چه کسی بکشد؟ این خوناشام‌ها برای چه اینطور محتاطانه و تدافعی در گوشه و کنار صف کشیده بودند؟
نفیر تیز و بلند ریوِن سکوت تالار را بی‌رحمانه درید، صدایش طوری در محیط مرمرین قصر منعکس شد که مو به تن کرالن راست کردو جنبش خفیفی در شیاطین به وجود آمد. سرش را بلند کرد، دسته‌ی پرتعداد عقاب‌های کهن میروتاش بالهای باشکوه خود را افراشته و بر سقف بلند تالار قصر پرواز میکردند. طول بالهایشان به سه متر می رسید و چنگال های خمیده‌ی تیزشان برای حلقه شدن به دور بازوان کلفت مردان کافی بود. چشمان کهربایی کشیده‌یشان مقتدرانه اطراف را می کاوید و درحالی که کوچکترین احتیاطی در ظاهرو رفتارشان پیدا نبود هر یک بر طاق‌های بلند بالای ستون ها می نشستند و نظاره‌گر آلفای خود ریوِن بودند که راست روی یکی از دسته‌های تخت شاهی ارگوت نشست و نگاه تیزش را به او دوخت
پشت سر آنها با چندثانیه اختلاف، چهارچوب در باز تالار میزبان گله‌ی گرگها بود. رمبیگ تنومند درحالی که چشمانش درمیان مخمل یکدست سیاه بدنش برق میزد و هرقدمی که برمیداشت عضلات سینه و حرکت استخوان‌های قوی شانه‌اش را درچشم می انداخت وارد شد. جفت سپیدش سیرا در کنارش و دو پسرشان که کرالن نام آنها را نمیدانست از دو طرف پیش می امدند و چیزی حدود بیست گرگ قدر دیگر نیز آنان را همراهی میکردند
زنجیرها تکانی خوردو لوریانس و تائوس نگاهی باهم ردو بدل کردند. طبق گفته‌ی خودشان آنها دیگر آلفای اصیل‌زادها نبودند و از همین رو حضور گرگها و عقابها قطعا از روی وفاداری چندین و چندساله‌یشان بود
آرگوت– خوشامدید..آلفاهای اصیل باستانی
علیرغم اینکه خوناشام‌ها کمی عقب کشیده بودند آرگوت هنوز متکبرانه و مسلط رفتار میکرد. پوزخند میزد و به ابرویش کمان انداخته بود، پس از اینکه رمبیگ چند قدم مانده به سکوی تخت شاهی و مقابل نیکولاس ایستاد او باز با لحنی مغرورانه گفت:
آرگوت– چه بد که دیر به مهمونی رسیدید و لحظات باشکوه تاجگذاری رو از دست دادید!
رمبیگ نگاه نافذش را برای لحظاتی طولانی به نیکولاس دوخته بود، او و ریوِن درواقع ابتدای کار توجهی به تائوس و لوریانس نکردند و اینطور بنظر می رسید که نیکولاس برایشان جالب‌تر است. بلاخره پس از لحظاتی که نگاه رمبیگ و نیکولاس باهم تلاقی کرده بود گردن کلفت و بلندش را با صلابت راست کرد تا نشان دهد اینبار با آرگوت طرف است.
آرگوت مردمک سیاه چشمانش را باحالتی بی دغدغه از ریون به رمبیگ چرخاند و گفت:
آرگوت– خب؟..چی شمارو به اینجا کشونده؟ گمون نمیکنم برای عرض تبریک اومده باشید!
ریون تکانی به گردنش دادو صداهای ارامی از منقار خمیده‌اش خارج شد. کرالن هیچ وقت فکرش را نمیکرد عقاب‌ها صدایی برای گفت و گو داشته باشند!
آرگوت– جداً؟ آلفا ریون حقیقت اینه که من فکر میکنم انسانها به همون اندازه که دشمن ما هستن به اجداد شما هم صدمه زدن
او حرف عقاب را فهمیده بود و باکمال شگفتی حالا طوری رمبیگ و ریون را مخاطب قرار میداد انگار موجوداتی عاقل و ناطقند
آرگوت– نگاهی به خودتون بندازید…زمانی دشت و جنگل و کوهستان سکونتگاه هزاران نژاد از اصیل‌زاده‌ها بود..حالا کجان؟
با دست باریک خوش تراشش اشاره‌ی آقامنشانه‌ای به عقابها و گرگها کردو گفت:
آرگوت– چی به سر شکوه و جلال خاندان‌های بزرگ شما اومد؟..در جنگل‌ها و بیشه‌ها منزوی شدید و از دنباله‌ی شما حیواناتی بی‌عقل و حقیر زمین رو پُر کردن
آرواره‌های هولناک رمبیگ به طرزی هشداردهنده چین خوردو درحالی که قدم دیگری به جلو برمیداشت از خشم غرید. آرگوت دست راستش را کمی بالا اوردو بالحنی مبادی اداب گفت:
آرگوت– اوه بله…اونقدری تجربه کسب کردم که الانم قدرت شما رو دست کم نگیرم..
سخنان آرگوت باعث نشد رمبیگ توقف کند، همانطور تهدید‌آمیز از پله‌ها بالا رفت و درحالی که چشمانش مثل خنجر آرگوت را نشانه رفته بودند به تختش نزدیک شد
آرگوت– اما چرا؟..چرا آلفا رمبیگ؟
رمبیگ درست مقابل ارگوت ایستادو گردن بلندش را کمی پایین آورد تا با او رو در رو شود. نزدیک شدنش باعث شد اهریمنان اطراف تخت شاهی که کراسوس هم جزوشان بود اندکی فاصله بگیرند بااینحال آرگوت بازهم ابهت و تسلط خود را از دست نداد. تکیه‌اش را ازتخت برداشت و به جلو مایل شد تا فاصله‌ی صورتش تا پوزه‌ی کشیده‌ی رمبیگ تنها وجبی باشد
آرگوت– چرا باید زیر سلطه‌ی موجوداتی باشیم که اینقدر پست و حقیرن؟ اونا بارها و بارها ثابت کردن شایستگی سلطنت زمین رو ندارن. نگاشون کنید..
درحالی که نگاهش به نگاه تندو هشدار دهنده‌ی رمبیگ قفل بود با دست اشاره‌ای به اسیران کردو ادامه داد:
آرگوت– ضعیف و دربند! کسانی که خلق شدن تا سَرور تمام نژادها باشن حالا قراره به دست و پای اولین شیطان بیفتن
اینبار نوبت ریون بود که خودی نشان دهد، بالهای بزرگش را گشود و بدون اینکه پربگیرد سیلی محکمی در هوا زد، فوجی از هوا که توسط بالهای ریون بسمت ارگوت هُل داده شده بود از سمت راست به او کوبیده شد، گیسوان او را برآشفتو دوپایه‌ی سمت راست تخت سنگین پادشاهی که از طلا و نقره و برنز ساخته شده بود بقدر دو وجب از سطح زمین کنده شد و بعد محکم بر جای خود برگشت. صدای بلندش در تالار پیچید و صورت آرگوت درهم رفت. عقابها به دنباله‌روی از ریون پرگشودند و ظرف چند ثانیه چنان هوا را به تلاطم انداختند انگار طوفانی در راه است!
آرگوت– هجمه فایده‌ای نداره!..مطمئنم شما قرار نیست قوانین رو زیرپا بگذارید
ارگوت این را درحالی فریاد زد که موهایش در هوا پراکنده بود و همچنان سعی داشت محکم بماند، غرش قدرتمند سیرا و پسرانش تا سقف بلند تالار بالا رفت و آشفتگی را دوچندان کرد!
قلب کرالن زیرگلو می کوبیدو انموقع مضطربانه به تائوس نگریست. او با چشمان باریک شده به گفتوگوی آلفاها و ارگوت می نگریست و آشفتگی تالار انگار برایش چیز عجیبی نبود، در آنسو لوریانس نیز همین حالت را داشت و از ابتدا نگاهش سمت تخت پادشاهی آرگوت بود
آرگوت– این اشخاص…
اخم کرد و برای اینکه نابسامانی را تحت کنترل بگیرد از جا برخاست، اینبار که دهان گشود صدایش بطرز شگفت‌آوری بر محیط غالب بود!
ارگوت– این اشخاص به نمایندگی از مردمشون سلطنت شیاطین رو پذیرفتن و طبق قانون شما حق پشتیبانی از اونارو ندارید!
نگاهش را از بالا و عقابها به پایین کشید و درحالی که گرگها را هم از نظر می گذراند ادامه داد:
آرگوت– این انتخاب خودشون بوده! اصل دهم از لوح قانون آفرینش؛ تو این دنیا هر انتخابی تاوانی داره..
نفیر بلند ریون باره دیگر در محیط منعکس شدو همانطور که سایر عقابها رفته رفته برجاهای خود بر می گشتند، بال گشود
آرگوت– لازمه که اصل پنجم و یازدهم رو هم یادآوری کنم آلفا رمبیگ؟
رویش را بسمت رمبیگ خشمگین چرخانده و درست به اندازه‌ی او هشداردهنده بنظر می رسید
آرگوت– مگه طبیعت، حافظ لوح قانون آفرینش نیست؟ چرا شما آلفاها برخلاف قانون به اینجا اومدید و منو تهدید میکنید؟
بال‌های بلند ریون درست مقابل تائوس بسته شدو روی ساعد دست او نشست. عجیب اینکه اینبار تائوس به بسوی او کمی سرخم نموده و ادای احترام کرد! احتمالاً پس از خلع مقام، حالا رتبه‌ی ریوِن از تائوس بالاتر بود!
لوریانس– آلفا رمبیـگ!
فریاد بلند لوریانس توجه کرالن را جلب کرد، او با اضطراب به رمبیگ که مقابل ارگوت گارد حمله گرفته بود می نگریست
لوریانس– تو میدونی که اینبار اون درست میگه!.. اصیل‌زاده‌ها حق دخالت ندارن شما نمیتونید برخلاف قانون عمل کنید!
رمبیگ همچنان مقابل ارگوت خشم گرفته و از گلو می غرید
لوریانس– نباید بخاطر من گرگا رو از دایره‌ی لوح خارج کنی…من..من شایسته‌ش نیستم..
این را درحالی گفت که باوجود ظاهر مسئولانه و محکمی که بخود گرفته بود صدایش از بغض لرزید
لوریانس– اینکارت حتی ننگ اشتباه ما انسانها رو هم دوچندان میکنه..
همه چیز مثل یک کابوس بود! خوناشام‌ها، گرگهای عظیم‌الجسه و عقاب‌های باشکوه! انگار از دل افسانه‌ها بیرون آمده و در واقعیت خودی نشان میدادند! و همه‌ی اینها حول انسانها، حول یک فاجعه که چطور اشرف مخلوقات، آبروی بشر را برده و با انتخابی مفتضحانه پست‌ترین نژاد را برخود و بر زمین حاکم گردانده بود!
لوریانس بلاخره رمبیگ را بسوی خود کشید، او را درآغوش گرفت، در خز سینه‌اش فرو رفت و لحظاتی طولانی همانطور ماند. خداحافظی تائوس و لوریانس مهر تاییدی بود بر این حقیقت که فردا آخرین روز زندگی انان خواهد بود و این جدایی همیشگی‌ست..

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

نگاهش را از نیمرخ عبوث تائوس گرفت و سر به زیر انداخت. پای ستون نشسته و به مچ‌های زنجیر شده‌اش می نگریست. نمیدانست چقدر از آن شب کذایی مانده اما جداً نشستن و منظر مرگ ماندن مکافاتی غیرقابل توصیف بود! حالا دیگر شاید دو ساعتی میشد که همگی در سکوت محض فرو رفته بودند، پس از اینهمه سرپا ایستادن و مواجه شدن با افراد و اتفاقات جانخراش، حالا همگی پای ستون‌هایی که به آن زنجیر شده بودند نشسته و با ذهن پر تشویش خود درگیر بودند. خوناشام‌ها آنجا نبودند، خدا میدانست حالا کجاهای قصر می پلکند و چه بر سر کارکنانش می آورند. قلب کرالن هرازگاهی با به یاد آوردن خواهر کوچکش تکانی میخورد. نمیدانست چه بر سر کودک آمده ولی از طرفی دیگر فرقی هم نمیکرد، آنها به هرحال همه چیز را باخته بودند و راه خلاصی نداشتند!
لیندا–..نیکولاس..
نجوای ارام لیندا که بلاخره این سکوت سنگین را شکسته بود توجه او را جلب کرد. پسرک خردسالش بر دامان مادر به خواب رفته بودو لیندا اکنون با چشمانی خسته و غصه‌دار به شوهرش می نگریست
لیندا– ..نمیدونم فردا چه اتفاقی میفته..ولی..
بغض کرده بود. بااینکه نیکولاس با چهره‌ای کبود خیره بر نقطه‌ای نامعلوم روی کف تالار بود لیندا همچنان سعی میکرد با او حرف بزند. نفسی تازه کردو بغضش را قورت داد تا حین حرف زدن صدایش نلرزد
لیندا– تقصیر تو نیست.. من هنوزم وقتی میبینمش دلم آروم میشه.. هنوز فکر میکنم تا وقتی اینجاست کسی بهمون صدمه نمیزنه
نگاهش را مأیوسانه از نیکولاس گرفت و سرش را به زیر انداخت
لیندا– هممون بهش اعتماد داشتیم..شاید اون.. برگرده
هکتور که یک پایش را دراز کرده، سرش را بر ستون پست سرش تکیه داده و نگاهش به سقف بود گفت:
هکتور– اگه زنده از این ماجرا دربیایم..
جمله‌اش را تمام نکرد، پلکهایش را برهم فشردو نفسش را با کلافگی بیرون داد. کرالن که همچنان مشغول ور رفتن با حلقه‌ی زنجیر دور مچ‌هایش بود زیرلب گفت:
کرالن– کسی روشی بلده..که من خودمو خلاص کنم؟
آنجا آنقدر ساکت بود که نجواها هم به گوش بقیه می رسید از همین رو کرالن میدانست لزومی ندارد بلندتر از این حرف بزند. انلحظه هم متوجه بود که نگاه‌های همه بسویش چرخید. بدون اینکه اهمیتی به انها بدهد با لحنی بی تفاوت گفت:
کرالن– حالم داره بهم میخوره..جداً زیادی زنده موندم. سدریک راست میگفت..شاید بهتر باشه همین الان بمیریم
صدای تائوس را شنید که سعی داشت کمی او را آرام کند:
تائوس– نترس آلن..ترس همه چیزو بدتر میکنه
کرالن پوزخندی زدو بدون اینکه به او بنگرد گفت– نمیترسم..فقط خسته شدم..
این نه برای اتفاقات اخیر بود بلکه خستگی یک عمر او را به زانو درآورده بود! اوقاتی که در اوج ناامیدی به خود میگفت طاقت بیاور چراکه روزی همه چیز درست خواهد شد…حالا همه‌ی روزها گذشته بودند، آنقدر منتظر ماند که از عمرش تنها چند ساعت باقی بود و عاقبت هم هیچ چیز درست نشد! دیگر از امید واهی و این زندگی پوچ جداً خسته بود.
کرالن– اصلا چرا باید زنده بمونم؟
قصدش این نبود که ترحم کسی را برانگیزد چراکه اکنون تمام افراد این جمع درست به اندازه‌ی او ترحم برانگیز بودند. فقط میخواست حرف بزند! میخواست تنفرش را بیان کند!
کرالن– به این فکر کردین که وقتی ما داشتیم برای آینده‌ی کشور تصمیم میگرفتیم و بفکر نجات دادن مردم بودیم اونا چیکار میکردن؟ یا اینکه همین آلان چیکار میکنن؟
پوزخندش پررنگ‌تر شدو پس از ثانیه‌ای مکث ادامه داد:
کرالن– میخندن..غذا میخورن..به سفر میرن..درباره‌ی آب و هوا حرف میزنن..عشقبازی میکنن..بچه دار میشن و چندتا بدبخت دیگه به این دنیا اضافه میکنن..
نه اینکه انتظار داشته باشد کسی نجاتش دهد، نه اینکه بخاطر گرفتار شدن در این وضعیت منت برسر کسی باشد، او فقط حالا درک میکرد که این دنیای پلید چطور انسانها را در جهل غلیظی نگه میدارد تا خیال کنند کارهای بیهوده‌ای چون کسب ثروت و ازدواج، لذت بخش است و احساس خوشبختی واهی در آنان ایجاد میکند تا باورشان شود این عمر همچنان ادامه دارد و مردم نیز غافل از سایه‌های پنهان در تاریکی‌ها مثل یک احمق به عیش و نوششان ادامه میدهند
کرالن– کجای زنده موندن جالب بود که من الان ۲۴ سالمه؟ چه دنیای احمقانه‌ای!
چه بسیار روزهایی که هدر دادو با فکرو خیال عشق تائوس گذراند، چقدر حقیر و نادان بود که به ازدواج مجددش اهمیت داد، چقدر تباه و خوش‌خیال بود که فکر میکرد همه چیز در این دنیا عالیست و فقط مانده که او کودکی بدنیا بیاورد تا همه چیز کامل شود!
کرالن– وقتی داشتم عاشقت میشدم چی تو سرم بود؟
ابتدا به صورت مأیوس تائوس نگریست و سپس بقیه را یک یک از نظر گذراند
کرالن– شماها چطور؟
همه‌ی آنها احمق بودند درست مثل او! چطور در چنین دنیای بی‌ارزش و نامردی آنها توانسته بودند آنقدر بی‌خیال و خوشگذران باشند که عاشق هم شوند و عشقبازی کنند؟
کرالن– خیلی احمقانه‌ست که مردم فکر میکنن باهم خوشحالن نه؟ هیچ چیزه این دنیا قشنگ نیست..ما قراره بمیریم…به درک!..اگه فردا نمیریم بلاخره پنجاه سال دیگه میمیریم..
سرش را به نشانه‌ی نارضایتی تکان دادو درحالی که دوباره‌ به مچ‌های زنجیر شده‌اش چشم می دوخت گفت:
کرالن– اونموقع بازم به تنها چیزی که فکر میکنیم اینه که چقدر احمق بودیم به این دنیا دل بستیم..به این دنیا..به همدیگه!
کینه‌ا‌ی عمیق نسبت به این دنیا داشت در سینه‌اش زبانه می کشید، دنیایی که همیشه به او پشت کرده و مدام زاویه‌های سیاه‌تری از خود به او نشان داده بود. هنوز لحظه‌ای در سکوت نگذشته بود که زمزمه‌ی سردو مأیوس لارا به گوش رسید:
لارا– آره همینجوریه.. از همون لحظه‌ی اول دارم زندگیمو مرور میکنم..برای روزایی که دنبال پوشیدن قشنگترین لباس و عطر زدن بودم.. برای روزایی که تنها هدف زندگیم ازدواج با اون بود.. چقدر احمق بودم.. چرا فکر میکردم مردم وقتی عاشق میشن اتفاق قشنگی میفته؟..
نجوایش آهنگی آرام و بدون بغض داشت، کرالن درک میکرد، کینه را در درون او هم حس میکرد. اینکه چطور از خودش و این دنیا متنفر شده
لارا– وقتی من اونو میبوسیدمو دلم غنج میزد گوشه‌ گوشه‌ی این دنیا غرق تباهی بود.. چقدر احمق..اخه چقدر احمق بودم؟! حتی از حیوونم نادون‌تر بودم که فکر میکردم همه چیز قشنگه
نفسش کمی تند شده بود و این شدت تنفری که نسبت به خود داشت را نشان میداد
لارا– حالا فکر میکنم همه‌ی ادمای عاشق این دنیا احمقن!..همه‌ی زنایی که برای جلب توجه مردا لباسای قشنگ میپوشن..همه‌ی مردایی که برای دلبری کردن برنامه میچینن..همه‌ی کسایی که بچه‌دار میشن.. همه احمقن!
لوریانس با کلافگی پیشانی خود را لمس کردو گفت– بس کنید دیگه.. همه‌ی این اتفاقات..
کرالن حرف او را بریدو گفت:
کرالن– ما یه اشتباه کردیم.. عمدی نبود، فقط اشتباه کردیم که بهش اعتماد داشتیم!..دنیا اینقدر پسته که با اشتباه ما داره میفته دست شیاطین..فردا همه چیز تموم میشه.. فردا چهره‌ی واقعی دنیایی رو که براش ذوق زده میشدیم میبینیم
لیندا که اشک به چشمانش دویده و صدایش کمی میلرزید گفت– شایدم نه. شاید خدا به ما رحم کرد!..
پاسخ کرالن به صورت مهربان و غصه‌دار لیندا پوزخندی بود. سرش را تکان دادو رو به او گفت:
کرالن– جداً هنوز به خدا فکر میکنید؟..به خیالتون اون کمک میکنه؟
اینهارا که میگفت حتی پلکهای خودش هم از بغض و کینه داغ شده بود
کرالن– میدونید بانو لیندا..اصلا من از رحم خدا گذشتم..هر بلایی که میخواد سرم بیاره فقط قبلش شمارو نجات بده که من ببینم امیدتون بیهوده نبوده
پیش از اینکه کلام دیگری بینشان ردو بدل شود کسی از آنسوی تالار چند مرتبه کف زدو توجه همه بسمتش جلب شد.
آرگوت– خب خب خب! استراحت کافیه، یکم کار داریم!
درحالی که لبخند فاتحانه‌ای برلب داشت از درگاهی تالار وارد شد، تعدادی اهریمن از جمله پدرش ریچارد، سدریک و کراسوس نیز همراهش بودند. ورود همگی‌یشان که کامل شد سرمایی از سرتاپای کرالن گذشت و چنان حیرت کرد که ابتدا نتوانست تکانی بخورد! آنچه را میدید باور نمیکرد! درست پشت سر صف خوناشام‌ها، درخت بزرگ واژگونی در هوا قوطه ور بود! شاخه‌های انبوه بلندش رو به پایین و ریشه‌هایش درهم تنیده‌ی منشعبش عریان از خاک و رو به سقف قرار داشت. ارتفاعش شاید از قد سه مرد ### میکرد و قطر تنه‌اش به اندازه‌ی درختی چندساله بود، با پیش آمدن خوناشام‌ها درخت هم حرکت میکرد طوری که انگار طنابی نامرئی رو به آسمان انداخته و درخت را توسط آن تحت کنترل داشتند!
آرگوت– اوه اسیران ارزشمند من! حیرت نکنید!
درحالی که با سرخوشی پیش می آمد ادامه داد:
آرگوت– همه‌ی شما قبلا از میوه‌ی این درخت خوردید. یکبار توسط پدرو مادرتون آدم و حوا، و یکبار از حیاط منزل من!
پس این همان درخت سیب بود! همان میوه‌ی ممنوعه! البته که کرالن هم از میوه‌اش خورده بود، او و تائوس تعدادی از میوه‌هایش را زمانی که به یک ضیافت در عمارت آرگوت رفته بودند خوردند
آرگوت– و حالا اینجاست، تجسم عصیان آدمیان! تجسم خیانت انسانها و سقوط شیطان از عرش
خوناشام‌ها نزدیکتر آمدند و کرالن درحالی که نمیتوانست نگاهش را از درخت بگیرد به ستون تکیه زدو برخاست. پروردگارا این درخت چگونه در هوا معلق مانده بودو حتی حرکت میکرد؟! آنهم باحالتی واژگون که مو به تن راست میکرد! نگاهش را همانطور به درخت دوخته بود که پیش می آمدو درنهایت جایی که درست وسط اسیران باشد متوقف شد. کرالن سرش را بلندتر کرد، شاخه‌های بی‌ برگش تا دومتری زمین پایین آمده بودند، نگاهش را از روی تنه‌ی قطورش بالا کشید و به ریشه‌های تهی از خاک که در انتها به طرز رازآلودی در سایه‌های تاریک سقف تالار محو میشدند خیره ماند
آرگوت– میبینی لارا؟ این چیزیه که تو بدنیا آوردی! تو این درخت رو برای ما از جهنم برگردوندی
تنش سرد بود! درخت بوی خاصی با خودش آورده و فضا را هولناک‌تر از قبل کرده بود! انگار از خودش عطر زمستان را ساطع میکرد، عطر خون یخ‌زده و عطر سیب! آب دهانش را مضطربانه قورت دادو به حاضرین نگریست، بقیه هم برخاسته بودند و جز نیکولاس همگی به درخت زل زده بودند
آرگوت– چیه نیکولاس؟
نیکولاس عبوث و بی‌پروا به آرگوت زل زده بود
آرگوت– این درخت از خون خودته!
این را گفت و درحالی که مغرورانه کمانی به ابرویش داده بود باحالتی کرکس وار بدور نیکولاس چرخید
آرگوت– وقتش رسیده شیاطین رو صدا بزنیم..همه‌ی خاندان‌هارو
مقابل نیکولاس ایستادو به چشمانش نگریست
ارگوت– وقتش رسیده بهت نشون بدم بی‌پروا بودنت به چه قیمتی تموم میشه..فردا.. روزیه که تو باید فرمان بردار باشی..
نیکولاس که نگاه خشمناکش را مستقیم به آرگوت دوخته بود گفت– من از مرگ نمیترسم..
آرگوت بدون اینکه ذره‌ای جا بخورد پوزخندی زدو گفت– میدونم. ولی چیزایی وجود داره که از مرگ هم بدتره…من خوب میشناسمت نیکولاس
برای لحظاتی همانطور به نیکولاس نگریست و سپس از مقابلش چرخید، خطاب به دیگر خوناشام‌ها که پشت ردیف ستون‌های تالار صف کشیده بودند گفت:
ارگوت– باید مناسک رو آغاز کنیم. همگی آماده‌ی حضور بزرگان خاندان‌های شیاطین باشید
قدم برداشت و باتمأنینه طول تالار را پیمود تا زمانی که درست به زیر درخت رسید. نگاهی به شاخه‌های انبوهش که وجبی با سرش فاصله داشتند انداخت و درحالی که لبخند برلب داشت گفت:
آرگوت– فکر میکنم برای اولین قربانی، لیندا شایسته باشه. بیاریدش!
نمیدانست عاقبت امید بستن به خداوند هربار چقدر میتواند تکان دهنده باشد ولی حالا که اشاره‌ی مکارانه‌ی آرگوت بسمت لیندا رفت حس تلخ و سردی سینه‌ی کرالن را درهم فشرد. ایا او حرف‌های لیندا را شنیده بود؟ شنیده بود که او رحم خدا را طلب کرده و به همین خاطر او را نشانه می رفت؟
لیندا درحالی که نگاه مضطربش را به آرگوت دوخته بود و نولان را در آغوش میشرد قدمی به عقب برداشت تااینکه پشتش به ستون خورد. صدای تکان خوردن زنجیرها از سمت نیکولاس به گوش می رسید بااینحال نگاه کرالن روی آرگوت بود که همراه پدرش ریچارد بسوی لیندا می رفت
نیکولاس–..چیکار میکنی؟..هی باتوام..
سرمایی در جانش رخنه کرده بود، تپش قلبش تند بودو صدای نفس‌های خود را می شنید. پس از اینکه آلارین پیش چشمانش جان داد دیگر نمیخواست شاهد مرگ شخص دیگری باشد!
لارا–..با..با مامانم چیکار دارید؟؟..
آرگوت بی تفاوت به لارا و نیکولاس مقابل لیندا ایستادو درحالی که نولان را از آغوش او میگرفت بالحنی سرخوش و صمیمی گفت:
آرگوت– بذار ببینم پسر کوچولوی ما در چه حاله..هوم نولان؟
دستی بر سر نولان کشیدو باز هم کودک گول شناخت قبلی‌ اش خورد، از آغوش مادرش بسمت آرگوت چرخید و لیندا نیز با ناچاری کودک را به او تحویل داد. میدانست هدف، خودش است و بعلاوه راه گریزی از این اوضاع وجود ندارد
نولان– عمو آرگوت کی میریم خونه؟..من گشنمه..
نولان سرش را بر شانه‌ی آرگوت گذاشته بود و با لحنی خوابالود این را گفت.
آرگوت– اوه عزیزم خیلی زود! اما حالا یکم اینجا کار داریم..
کودک را درآغوش گرفته و با آسودگی از مقابل لیندا چرخید و به سمت دیگری قدم برداشت تا پدرش ریچارد لیندا را باز کندو به محل مورد نظر ببرد. زنجیرها را به سادگی خواندن وِردی از ستون گسست و بازوی لیندا را که از اضطراب نفس نفس میزد گرفت و بسمت محلی که درخت بر آن واژگون بود کشید
لیندا– ..آرگوت..آرگوت تو برادر منی!..آخه چیکار میکنی؟..
درحالی که زنجیرها از دو مچش آویزان بودو بر کف تالار کشیده میشد نگاه ملتمسانه‌اش را به آرگوت بی تفاوت که آنلحظه به او پوزخند زد دوخته بود
آرگوت– دانریک لیندای عزیز!..من دانریکم نه آرگوت
ریچارد زن بیچاره را تا زیر درخت ممنوعه کشاندو وِرد کوتاهی زیرلب زمزمه کرد، زنجیرها مثل ماری مماس بر بدن لیندا بالا خزیدند و چشمان او را از حیرت و وحشت در حدقه گرد کردند! نیروی نامرئی زنجیرها را بالا میکشید و به دنبالش دستان لیندا هم بالا می رفت. زنجیرها لابه لای شاخه‌های انبوه درخت گره شدند و جوری لیندا را آویزان کردند که پاهایش دو وجب از زمین فاصله گرفت. رنگ به روی لیندا نمانده و لحظه به لحظه وحشت زده تر میشد! جوری او را بسته بودند انگار گوشتی در قصابی‌ست!
لیندا– ..نه..آرگوت منو بیار پایین..خواهش میکنم!..من میترسم..
نفس نفس میزدو با چشمانی اشک آلود به آرگوت که مثل کرکس بدور درخت قدم میزد می نگریست
لیندا– تو نمیتونی اینجوری باشی..من باورم نمیشه!..
پوزخند آرگوت پررنگ‌تر شدو اینبار مقابل لیندا ایستاد، درحالی که پشت نولان را در آغوشش مالش میداد بالحنی کنایه آمیز گفت:
آرگوت– البته که باورت نمیشه!..خداوند براتون تکرار کرد..با هزاران فرستاده در طول تاریخ..بارها تکرار کرد که شیطان، دشمن باالفطره‌ی انسانهاست و در تقلای گمراه کردن شما..اما چه ساده نادیده گرفتید! شما تاریخ رو از یاد بردید..حتی هنوزم باور نمیکنید!
نولان که با شنیدن صدای وحشت زده‌ی مادرش باز با خوابالودگی سر از شانه‌ی آرگوت برداشته و چشمان خسته‌ی معصومش اطراف را میکاوید بلاخره در اغوش آرگوت چرخید و پس از مواجه شدن به صورت اشک الود مادرش که با زنجیر بسته شده و تقلا میکرد گفت:
نولان– ..شما میخواین مامانمو اذیت کنین؟..
به آرگوت نگاه میکرد، ابرویی برای پسرک بالا انداخت و درپاسخ گفت– اگه من اذیتش کنم..تو ناراحت میشی آره؟
نولان که کم کم از این وضع داشت نسبت به ارگوت ظنین میشد خود را بسمت لیندا کشیدو با بغضی کودکانه گفت:
نولان– میخوام برم پیش مامان..
آرگوت قدمی به عقب برداشت تا دست نولان به مادرش نرسد و در همین حین بالحنی تهدیدآمیز گفت:
آرگوت– اگه میخوای مامانو اذیت نکنم..باید یکاری برام انجام بدی..هوم؟
نولان با بیچارگی به آرگوت نگریست– ..چه..چه کاری؟..
آرگوت– انجامش میدی؟
نولان بلافاصله سرتکان دادو گفت–..بله!..مامانمو ول کنید!..
حالت موزیانه‌ای که آرگوت در نگاهش داشت باعث شد اشک‌های کنترل شده‌ی لیندا برگونه بقلطد
لیندا– ..توروبخدا کاری با بچه‌م نداشته باش!..اون..اون فقط چهار سالشه!..
آرگوت طبق معمول نشنیده گرفت و درعوض همانطور که نولان را روی ساعد دست راستش می نشاند دست چپ را بسمت کراسوس که کمی دورتر ایستاده بود دراز کرد. کراسوس باحالتی که انگار که میدانست باید چکار کند پیش آمدو خنجر کوتاهی از قلاف نقره‌ای کمرش درآورد!
نیکولاس– ..خنجر برای چیه؟..اون بچه بیگناهه! لعنت به تو دانریک چه غلطی میکنی؟؟..
نیکولاس زنجیرها را تا آخرین حد کشیده بود، زن و بچه‌اش درست پیش چشمش به دام افتاده بودند و هیچکاری از او بر نمی آمد!
درحالی که نفس در سینه‌ی کرالن حبس شده و نگاهش به دنبال خنجر می دوید سدریک تیغه را پیش برد و برخلاف تصور بقیه‌ جراحتی نه چندان سطحی بر کف دست آرگوت ایجاد کرد! انگار او اصلا دردی حس نکرد ولی جاری شدن خون و تماشای آن صحنه کودک را به وحشت انداخت
ارگوت– میبینی نولان؟ اگه اونکارو برام نکنی مامانو زخمی میکنم..فهمیدی؟..
نولان که با چشمان وحشت زده‌ی اشک آلودش به جاری شدن خون زل زده بود فوراً چندمرتبه سرش را تکان داد
آرگوت– آفرین پسر خوب!..حالا، من ازت میخوام یکم از این خون رو بخوری..
این را درحالی گفت که دست خون‌آلودش را بسمت کودک می آورد. نیکولاس نهیبی به زنجیرهای خود زدو فریاد کشید:
نیکولاس–.. اون بچه رو قاطی نکن اون هیچ دخالتی تو این جریان نداشت!..
صورت نولان درهم رفته و ابتدا سعی داشت خودش را از آغوش آرگوت برهاند ولی با اشاره‌‌ای دیگر که بسمت لیندا بود او را دوباره رام کرد
ارگوت– تو که نمیخوای مامانی رو زخمی کنم نه؟..فقط چند قطره بخور!..
مشمئز کننده بود! با خوراندن خون خود به کودک چه هدفی داشت؟ تقلاهای نیکولاس و لیندا بی فایده بودو عاقبت آرگوت زخم دستش را به لبهای کوچک نولان رساندو تا وقتی مطمئن شد او خونش را قورت داده رهایش نکرد. صورت خیس از اشک کودک مظلومانه درهم رفت و از طعم خون به سرفه افتاد
آرگوت– خوبه! تو برگ برنده‌ی منی پسرک
نولان که هنوز در تقلا بود با طعم خون در دهانش کنار بیاید درحالی که گریه صدایش را میشکست گفت:
نولان–..مامانی..ما..مانمو ول کن..
آرگوت چشم غره‌ای به نولان زدو زیرلب گفت– همتون از ریز تا درشت احمقین..
این را گفت و بی مقدمه کودک را از آغوش خود رها کرد تا برکف سنگی تالار بیفتد! نگاه کرالن روی جسم کوچک نولان یخ بست و فریاد لیندا در گوشش زنگ زد
لیندا–..پســرم!!..
بعید نمیدانست دستو پای کودک از این برخورد شکسته باشد! وقتی درحالی که بسختی خودش را جمع و جور میکرد تا روی پاهای کوچکش بایستد هق هق گریه حتی نمیگذاشت نفس بکشد! تا توانست بایستد شتابان خودش را به مادرش که همپای او بلند گریه میکردو برای رها شدن و درآغوش گرفتن کودکش به خود می پچید رساند. به دامن بلند مادرش چنگ انداخت و به او چسپید، با مقدار اشکی که از چشمان لیندا فرو می ریخت بعید بود بتواند چیز واضحی ببیند ولی سرش را تا جای ممکن پایین گرفته بود و مثل بیچارگان به کودک مظلومش می نگریست
لوریانس– نولان..نولان عزیزم بیا اینجا پیش من..
لوریانس با یک بازو دختر خود را بغل گرفته و بازوی دیگر را برای دربر گرفتن نولان باز کرده بود. با نگرانی مادرانه‌ای به نولان زل زده بودو تند نفس میکشید
آرگوت– شما هیچ وقت درک نکردید..شدت تنفر مارو درک نکردید..
بی‌تفاوت به این تراژدی دردناک چند قدمی به بسوی پدرش برداشت و دستمالی از او گرفت تا خون زخم دستش را پاک کند
آرگوت– زمانی که پدر، همونی که شیطان خطاب میکنید! در مدح و ستایش خداوند از فرشته‌ها سبقت گرفت..اون باشکوه و زیبا و مقتدر بود، بسیار شایسته‌تر از پدران ناچیز شما..
کرالن با تشویش به نولان می نگریست که هنوز به دامان مادرش چسپیده بود و کراسوس نیز با حالتی تهدید امیز همانجا کنار لیندا ایستاده و منتظر بود! خنجر را حالا او در دست داشت، انگار قرار بود نقش جلاد را بازی کند!
آرگوت– ولی خداوند بخاطر شما اونو طرد کرد، محکوم به جهنم! چه تنفر انگیز.. چه تنفر انگیز که من و خاندانم بخاطر چنین موجودات خائنی محکوم به جهنم هستیم
کرالن نفس نفس زنان به سدریک نگریست که روی یکی از پله‌های سکو نشسته و در سکوت شاهد جریان بود. کاش کاری در حق این مادر و پسر میکرد! کاش آنها را نجات میداد، کرالن حاضر بود جای آنها شکنجه شود!
آرگوت– انسانها بازم به خدا خیانت کردن، اینبار اونقدر مفتضحانه که به دست خودشون پادشاهی رو به شیاطین دادن..
این را که میگفت دستمال را دور دستش پیچانده و درست مقابل نیکولاس ایستاده بودو به او می نگریست
نیکولاس–..اونارو ول کن..کاری به بقیه نداشته باش طرف تو منم! بذار بقیه برن..
نیکولاس زنجیرها را تا آخرین حد کشیده و اینها را درحالی میگفت که با دیدن زن و بچه‌اش نفس را بسختی بیرون میداد!
لارا– خدا لعنتم کنه..خدا لعنتم کنه که عاشق تو شدم..
لارا این جملات را با صدایی خفه و بی‌رمق زمزمه کردو درحالی که شانه‌های رنجورش از گریه می لرزید با بیچارگی سر به زیر انداخت
لارا–..من باید مجازات بشم نه بقیه..
آرگوت باحالتی که انگار از شنیدن حرف‌های تکراری خسته است تابی به نوارهای مزاحم گیسوان مواجش دادو درحالی که با تمأنینه از کنار برادرش میگذشت پله‌ها را بالا رفت و روی تخت شاهی خود نشست
آرگوت– خیله خب کراسوس، دیگه شروع میکنیم
نولان هنوز به مادرش چسپیده بود، لوریانس صدایش میزد ولی حاضر نبود مادرش را رها کند. اهریمنی از جمع جدا و شد درحالی که جام طلایی رنگی در دست داشت پیش آمد، در همان لحظه سدریک نیز برخاست و به محل نزدیک شد، بلاخره او بود که دلش به رحم آمدو خم شد تا نولان را از آنجا بردارد. کودک گریه‌اش شدید‌تر شد بااینحال سدریک او را از کمر گرفت و بلندش کرد، دامن لیندا را بدون خشونت از مشت‌های کوچک او درآورد و بعد نولان را به لوریانس که بی‌تاب بود سپرد. او پسرک را درست مثل دخترش در آغوش فشردو نفسی بیرون داد، نگاه نگرانش با نگاه اشک آلود لیندا تلاقی کرد. درواقع حالا همگی‌یشان طوری به لیندا چشم دوخته بودند که انگار او گوشت قربانی است! کرالن حتی با تصور چیزهایی که قرار بود رخ دهد به وحشت می افتاد خصوصاً زمانی که کراسوس جام طلایی را از آن اهریمن گرفت و درست در فضای خالی زیر پاهای لیندا گذاشت! پیدا بود که قرار است در آن جام خون بریزد و از همین رو نیکولاس که هنوز در تقلا بود گفت:
نیکولاس– منو ببرین!..آشغالا منم خون دارم دست از سر خانوادم بردارین!..
آرگوت که بر تخت شاهی خود تکیه زده و پاهایش را روی هم انداخته بود نگاهی سرد به تقلای نیکولاس انداخت و گفت– با تو کارای مهم‌تری داریم نیکولاس. نمیتونیم از دستت بدیم!
در این لحظه صدای هکتور به گوش رسید که با برافروختگی به کراسوس که کنار لیندا بود می نگریست:
هکتور– پس منو بگیرین! هرغلطی قراره بکنین با من بکنین آخه چقدر نکبتین که فقط میرین سراغ زنا!
و بعد صدای تائوس از سمت راست بلند شد:
تائوس– راست میگه! ما برای شما کافی هستیم لااقل بذارین زنا از اینجا برن!
آرگوت طبق عادت اعصاب خوردکنش کمانی به ابرو دادو گفت– چرا؟ زنها سهم برابر در آفرینش دارن. اونا هم به اندازه‌ی شما تصمیم گیرنده و تاثیر گذارن بنابراین باید برای تاوان پس دادن هم آماده باشن
این را گفت و بلافاصله اشاره‌ای به کراسوس زد:
ارگوت– کراسوس..معطلی کافیه
کراسوس سری به نشانه‌ی اطاعت تکان دادو بعد بسمت لیندا که هراسان نگاهش میکرد چرخید. دست خود را بالا آوردو درحالی که جوری رفتار میکرد انگار لیندا نه یک انسان بلکه گوسفندی است یقه‌ی او را گرفت و از روی سینه تا انتهای دامن پاره کرد! با برهنه شدن سینه و شکم و پاهای لیندا فریاد خشمگین نیکولاس در تالار منعکس شدو مثل سیلی به گوش کرالن خورد! نفسش بند آمده بود! چشمانش ابتدا در حدقه گرد شدو بعد رویش را چرخاند تا بدن برهنه‌ی او را نبیند! لیندا همیشه زن نجیبی بود و حالا انگار سطلی آب سرد روی سر همگی‌شان می ریختند! هکتور‌، تائوس و ماروین بلافاصله از سوی لیندا سر برگردانده و با آشفتگی نفس میزدند. نیکولاس زنجیرها را میکشید، محکم، بسیار محکم! بازوانش از کشیده شدن زنجیرها به عقب مایل گشته و فشار عضلات سینه‌اش پارچه‌ی پیراهنش را جوری به تنگ آورده بود انگار میخواست پاره شود
اگر این قرار بود سرنوشت همگی‌شان باشد، کرالن چطور باید برهنه شدن بدن دوجنسه‌اش را تاب می آورد؟
کراسوس سردو عبوث، درست با جدیت یک جلاد لباس پاره‌ی لیندا را که چشم بسته و از شرم پلک برهم میفشرد از دو طرف کنار زد و بعد خنجر را بالا رفت
لارا– التماست میکنم اینکارو نکن..التماست میکنم!..
لارا به زانو افتاده و درحالی که گریه مجال نفس کشیدن هم به او نمیداد اینها را خطاب به آرگوت گفت
لارا–..منو جای اون ببر!..منو ببر!..مامانمو ولش کن..
آرگوت نگاه سنگینی به لارا انداخت و بعد با بی تفاوتی به کراسوس اشاره زد که ادامه دهد. لیندا نفس نفس میزد و بدون اینکه حتی رمق هق هق کردن برایش باقی مانده باشد اشکهایش بی وقفه بر گونه رها بود. کراسوس که خنجر را در دست راست داشت با گوشه‌ی انگشتان دست چپش زیر چانه‌ی او را لمس کردو همانطور که سر او را کمی بالا میبرد تا گریبان سپیدش پیدا شود گفت:
کراسوس– سرتو بالا نگه دار..آفرین!..تو بدن قشنگی داری، حیف که فرصتی نیست!..
این را گفت و پوزخند زد! نوک خنجر را بالا آورد و با تمرکز روی چانه‌ی لیندا گذاشت، شروع کرد به زمزمه‌ی اورادی و پس از چند ثانیه خنجر را با چنان سرعتی پایین کشید که ابتدا اصلا به چشم نیامد! شیون سوزناک لیندا خرده‌شیشه شدو در تارو پود کرالن نشست! آنها ابتدا اصلا نفهمیده بودند چه شده تااینکه خون به جریان درآمد! خراش صافی که کراسوس از زیر چانه ایجاد کرده بود از گریبان پایین آمده و کم کم شکاف عمیقی شده بود که تا زیر شکم ادامه داشت! خون از زخم ضعف‌آورش روان شدو بر رانهایش لغزید، مو به تن کرالن راست شده بود! آنها جداً با لیندا مثل گوشت قربانی رفتار می کردند!
آرگوت– کمک نمیخوای پسرعمو؟
کرالن که از تماشای این صحنه حیرت کرده بود درحالی که حس میکرد دیگر خون به مغزش نمیرسد به آرگوت نگریست. در این اوضاع داشت با کراسوس شوخی میکرد!
آرگوت– بوی ###ت سرمو برد!
کراسوس که هنوز رویش به لیندا بود درجواب آرگوت لبخند کجی زدو گفت– لعنت به تو دان! بشینو پادشاهیتو بکن!
صدای چکیدن خون می آمد، خونی که در جام طلایی زیر پاهای لیندا می ریخت! صورتش کبود و چشمانش نیمه باز بود، سرش گاهی روی گردن سنگینی میکردو حالی دگرگون داشت. تمام این اتفاقات درست جلوی چشم نیکولاس رخ میداد، نیکولاسی که اکنون آنقدر در زنجیرها تقلا کرده بود مچ‌هایش دچار جراحت شده و آستینش خونین بود
نیکولاس– کافیه..کافیه..
اینها را زمزمه میکرد، مثل جنازه‌ای شده بود که روی دوپا ایستاده و سعی دارد خود را از بند برهاند و به لیندا برسد. کراسوس که هنوز روی کارش متمرکز بود خنجر بدست کمی بسوی سینه‌ی لیندا مایل شدو باز شروع به زمزمه‌ی اورادی غریبه کرد. اینار لبه‌ی خنجر را بر کناره‌ی سینه‌ی لیندا گذاشت و شکافی افقی از راست به چپ ایجاد کرد…با تمأنینه! جوری تیغه‌ی خنجر را بر جسم رنجور لیندا کشید انگار درحال نقاشی کردن است نه زخم زدن! پوست و گوشت او را شکافت، از روی خط شکاف قبلی گذشت و بسوی دیگر رفت، کرالن حتی صدای پاره شدن گوشت تن لیندا را که با نفس‌های دردناکش درهم می آمیخت می شنید! آنها خراش‌هایی سطحی نبودند، کراسوس با شکاف‌های عمیق طرح یک صلیب خونین بر جسم او زده بود!
زن بیچاره از فرط ضعف و وحشت و درد حتی توان شیون زدن نداشت و نفس‌هایش پیوسته میشکست! سرش را بسختی متعادل نگه میداشت و اگر کراسوس درحین حرکت کمی کنار می رفت نگاه لیندا بر شوهر و دخترش خیره میشد، انگار عمداً اینکار را کرده بودند، عمداً آنها را در محلی دربند کرده بودند که شاهد زجر کشیدن پاره‌ی تنشان باشند
آرگوت– میبینی نیکولاس؟.. اگه با ما همکاری نکنی، بچه‌ها و دوستاتو تک تک جلوی چشمت سلاخی میکنیم..خوب نگاهش کن!
زانوهای نیکولاس لرزیدند و عاقبت از پا افتاد، خون از مچ‌هایش جاری بودو حتی نمیشد نفس‌ کشیدنش را دید. نگاه خیره‌اش از لیندا گرفته نمیشد، جوری رنگ پریده بود انگار روح از تنش جدا شده!
کراسوس خم شدو جام را که از خون پر بود برداشت، دو قدم از لیندا فاصله گرفت و همانطور که بسمت کف تالار خم میشد شروع به زمزمه‌ی وردهایی کرد. خون لیندا را آرام بر یک محور دایره‌ای می ریخت، طوری که لیندا در مرکز قرار میگرفت و دایره‌ شعاعی به اندازه‌ی دو قدم داشت
لیندا–..عزیزم..
نجوای ضعیف و لرزان لیندا به گوش می رسید، چشمان خسته و دردمند نیمه بازش را به نیکولاس دوخته بود
لیندا– ..همیشه..از خدا خواستم…بهت..عزت بده نیکولاس..هنوزم..به چشم من سربلندی..
اشکی از گوشه‌ی چشم نیکولاس برصورت یخ‌زده‌اش غلطید. همچنان از لیندا خون می چکید و کراسوس دایره را بدورش کامل میکرد
لیندا– ..خدا..همه‌ی شمارو حفظ کنه…
انتهای بیان این جمله بغض صدای ضعیفش را لرزاندو همان لحظه اشکهای کرالن نیز جاری شد. جداً خدا اینها را میدید و کمک نمیکرد؟ تا کجا باید پیش می رفتند؟ لیندا از همان ابتدا رحم خدا را طلب کرده و اکنون درحال سلاخی شدن بود! آیا این آزمون الهی بود که اینهمه بر آنان سخت میگرفت؟
لیندا نیمه جان بر شاخه‌های واژگون درخت آویخته شده بودو چشم در چشم نیکولاس. سکوت در جریان بود و انجماد! بوی خون در حریم تالار می چرخید، مشام کرالن انباشته از بوی خون و سینه‌اش سرد بود، تپش قلبش در آوار وحشت و اندوه گُم شده و زانوهایش سست بود
آرگوت– وقتشه. صفحه را بیارید و همه آماده‌ی ورود لُردهای تاریکی باشید
اهریمن‌هایی که در کنج‌ها و گوشه و کنار تماشاگر بودند پیش آمده و از دوسمت تالار صفی منظم و بلند گرفتند جوری که انگار برای خوشامدگویی به میهمانان حاضر شده اند. کراسوس گرم گفتوگو با ریچارد بود و سدریک دست در جیب پله‌ها را پیمود و سپس کنار برادرش ایستاد. از قماش آنان بود! کرالن چه احمق بود که فکر میکرد عاقبت کمکشان خواهد کرد. نباید انتظار میداشتند یک شیطان به همنوعان خود پشت کندو به داد انسانها برسد!
ریچارد طومار روشن پارچه‌ای از زیر ردای بلند سیاهش در آوردو همراه کراسوس به لیندای نیمه جان نزدیک شد. مقابل او، بیرون از محدوده‌ی دایره‌ی خون ایستادند وقتی ریچارد طومار را باز میکرد کراسوس رو به لیندا گفت:
کراسوس– به سوالاتی که ازت پرسیده میشه جواب بده وگرنه شکنجه‌ت میکنم
تهدید به شکنجه میکرد پس آنچه تاکنون برسر لیندا آورد چه بود؟!
ریچارد طومار را باز کردو کمی بالا گرفت که پیش چشم لیندا باشد. صفحه‌ی پهن روشنی بود که طرح سیاه و سفید شطرنجی رویش بچشم میخورد، فقط همین! جز مربع های سیاه و سفید هیچ چیز دیگری پیدا نبود!
ریچارد– بگو این چه رنگیه..
ریچارد با انگشتش به یکی از مربع‌ها اشاره میکرد، لیندا با چشمان نیمه بازش نگریست و زمزمه کرد:
لیندا– سفید..
درهمین حین کراسوس با قدم‌هایی بسیار آرام حول محور دایره‌ی خونین حرکت میکرد و به زبانی ناآشنا زیرلب وِرد میخواند
ریچارد– این یکی چی؟..
لیندا– ..سیاه..
این دیگر چه بازی بود؟! ریچارد مربع‌های شطرنجی را پشت سرهم نشان لیندا میداد و سوال مسخره‌اش را تکرار میکرد
ریچارد– این یکی..
لیندا لب زد ولی نفس بی‌رمقش شکستو نتوانست کلمه را بیان کند از همین رو ریچارد اخم درهم کشید و بالحنی تهدید آمیز گفت:
ریچارد– بگووو!
صدایش نهیبی در لیندا که کم کم هوشیاری خود را از دست میداد ایجاد کرد، دوباره پلک گشودو سعی کرد مرتب به سوالات پاسخ دهد
لیندا–..سفید..سیاه..سفید..
ریچارد– ادامه بده!
لبهای لیندا نیمه باز مانده و نگاهش بر صفحه‌ی شطرنجی بود ولی انگار از بیان آنچه میدید شک داشت
ریچارد– گفتم ادامه بده!
لیندا–..سبز..
چشمان کرالن بر صفحه باریک شد. مطمئن بود هیچ مربع سبزی وجود ندارد!
ریچارد– این یکی
لیندا–..آ..آبی..سبز..
آرگوت لبخند مغرورانه‌ای زدو پشتش را با اشتیاق از تخت شاهی برداشت و به جلو مایل شد تا حریم دایره‌ی خون را بهتر ببیند
آرگوت– مثل اینکه دارن میان..
باز کرالن به نفس نفس افتاده بود! لیندای بیچاره، لیندای مظلوم! اینبار در معرض چه چیزی بود؟؟
ارگوت با صدایی نسبتاً بلندو لحنی مستحکم گفت:
آرگوت– سروران بزرگ خاندان شیاطین، سلام و درود من رو پذیرا باشید و از دروازه عبور کنید..
کراسوس همچنان ورد میخواند و ریچارد از لیندا میپرسید‌، دیگر به جایی رسیده بودند که لیندا هیچ مربعی را سیاه و سفید نمیدید و برای هرکدام رنگی متفاوت نام میبرد
ریچارد– بگو..همینطور بگو..
لیندا–..قرمز..آبی..سـ..سبز..
و آرگوت با صدایی رسا فرا خواند– سرور بیابان‌های سوزناک شرق، جناب دینگ مارو (dingmaro)
ریچارد قدمی به عقب برداشت و بیشتر از دایره‌ی خون فاصله گرفت. صورت لیندا به زردی گرایید، بدنش از فشاری درونی درخود جمع شدو ناله‌ی سوزناکش چنان به کرالن کوبیده شد که مثل آواری فرو ریخت و بر زانو افتاد! نمیتوانست نگاه وحشت زده‌اش را از لیندا بگیرد، انگار داشت جان میداد و از خودش بیرون میزد! درحالی که مدام بدن رنجورش بیشتر و بیشتر منقبض میشد هاله‌ی غلیظ زرد رنگی از خود ساطع کردو بعد نسیمی از سویش وزیده شد، به فاصله‌ی پلک برهم زدنی موجود مخوفی در دایره‌ی خون ظاهر گشته بود! موجودی با جسمی شبیه انسان، ولی جسه‌ای بزرگتر و پوستی طلایی رنگ که در نور مشعل‌های تالار برق میزد. از آرنج‌هایش تیغه‌هایی بیرون زده بود، کاملا برهنه بود، ### بزرگ مردانه‌اش شق و رق ایستاده و پاهای بلندش را جوری حرکت میداد انگار که یک ملخ است! گونه‌هایش برجستگی خاصی داشت و چشمان کهربایی باریک و کشیده‌ای در گودی بالای گونه‌هایش برق میزد!
به معنی واقعی کلمه، کرالن یخ بسته بود! قلبش نمی تپید، حتی در خود اختیار پلک زدن هم نمیدید!
دینگ‌مارو که قدش یک سرو گردن از دیگران بلندتر بود مغرورانه و باشکوه قدمی برداشت و از دایره‌ی خون خارج گشت
انقباضات شدید بدن لیندا باعث شده بود خونریزی‌اش شدت بگیرد، نفسش را مثل کسانی که درحال خفه شدن هستند بیرون میدادو صورتش از درد کبود میشد!
آرگوت باره دیگر فراخواند– سرور سایه‌های اعماق کوهستان، عفریتْ تقروری (tagruri)
خون از گوش و چشم و دهانش روان گشت و عاجزانه به خود پیچید! داشت بالا می آورد، کرالن از تماشای این وضع درحال بالا آوردن روحش بود! فوجی از خون غلیظ از بین رانهای لیندا بر زمین ریخت و موجودی از میانش پا گرفت! بافاصله‌ی برزانو نشستن و برخاستن از خون غلیظ رشد کردو وقتی ایستاد به بلندی یک مرد بود و بدنش قوی‌یش پهن و سنگی! سری کچل و پوستی بی‌نهایت سپیدو رنگ پریده داشت، مردمک باریک چشمانش به سرخی میزد و مثل همتای دیگرش کاملا برهنه بود. او نیز مغرورانه از دایره خارج گشت و از آن پس تمام تن لیندا رعشه می رفت! و آرگوت باز فرا خواند! فراخواندو لیندا پیش چشمان خانواده‌اش وحشیانه سلاخی شد، کرالن خورد را بر ساعد دو دستش عقب کشید و به ستون تکیه زد، داشت قبض روح میشد! تائوس و بقیه نیز به زانو افتاده بودند، چهره‌های همگی‌یشان به قدر جنازه‌ای مفلوک کبود شده بودو این کابوس انگار تمامی نداشت!
آرگوت–سرور هزارتوی گمنام قلب زمین، بوماریومِ زیبا(bomaryom)
توان شمردن نداشت ولی شاید بیشتر از بیست تن از رؤسای شیاطین آمده بودند، لیندا هنوز زنده بودو آرگوت هنوز فرا میخواند!
ناگهان رعشه‌ی بدن رنجور لیندا قطع شدو از سرتا پا مثل چوب خشکید، کوچکترین تکانی نمیخورد انگار حتی نفس نمیکشید و چند ثانیه بعد… سرش را به حالت مرموزی آرام بسمت کرالن چرخاند!
دهانش باز بود،
دهانش باز بود و تک چشمی از درونش به او زل زده بود! آنقدر تکان دهنده بود که نفهمید چطور از تماشایش رو گرفت و درحالی که بغض و وحشت مثل طناب دار به گلویش میپیچید افتان و خیزان خود را بسمت تائوس کشید، اصلا نتوانست به چیز دیگری نگاه و یا فکر کند فقط مثل کودکی که از اجنه می گریزد دنبال پناه گاهش بود تا درآن مخفی شود!
آخرین توانش را برای رسید به تائوس گذاشت و حتی نخواست نگاهی به صورتش بیندازد. انگشتان یخ زده‌اش بر سینه‌ی او مشت شدو بازوان تائوس نیز بلافاصله به دورش حلقه گشت. در آغوش او فرو رفت و پلکهایش را جوری برهم فشرد که انگار قرار نبود دیگر هیچ وقت باز شوند! همانموقع صدای منزجرکننده‌ی از هم گسیختن چیزی شنیده شد و بر سطح سنگی تالار پخش گردید، لارا شیون زدو کرالن بیشتر در آغوش تائوس مچاله شد
آرگوت– خوشامدید مهمانان گرانقدر من!
صدایش رسا و لبریز از غرور و اشتیاق بود، کرالن حتی جرأت نمیکرد سرش را چرخانده و نگاهی به اطراف بیندازد!در آغوش تنگ تائوس می‌لرزید و از اینکه قرار باشد بلایی که سر لیندا آمده برسر او هم بیاید داشت قبض روح میشد
صدای فس فس آرام و نفرت‌انگیز مار از کنج‌های تالار منعکس میشد، ابتدا مثل وهم بود و بعد کم کم پررنگتر شد
ریچارد– جناب بوماریوم تاخیر داشتید
چه سرخوشانه درحال گفت و گو بودند! با خود حس میکرد در جهنم و به دست شکنجه‌گرانش گرفتار شده! این عذاب جوری ابدی بنظر می رسید که انگار هیچ گریزی از آن وجود نداشت!
دقایقی گذشت تااینکه جرأت کند پلک بگشاید و نفس‌کشیدن را به یاد آورد، تائوس هنوز او را محکم گرفته بود و به همین خاطر این شهامت در کرالن ایجاد شد که با تردید بسیار صورتش را بچرخاندو نگاهی به اطراف بیندازد بااینحال اصلا نمیتوانست نگاهش را از کف سنگی تالار بالاتر بگیرد و آن موجودات را ببیند! مردمک چشمانش آرام آرام از روی کف جلا داده شده‌ی تالار بسمت دایره‌ی خون رفت، به خون غلیظی رسیدو بعد پایین‌تنه‌ی دریده شده‌ی لیندا که همراه احماء احشاءش پخش بر زمین بود و از نیمه‌ی باقی مانده‌ی آویزان بر شاخه‌های درخت هم قطره قطره خون می چکید..
بوی زنگ آهن و بوی انزجار چنان در سرش پیچید که بدنش لرزیدن را از یاد بردو سرش روی گردن سنگینی کرد! مشت‌هایش از پیراهن تائوس شل شدند و تمام تنش ضعف رفت، حس میکرد چیزی نمانده از هوش برود و حتی آنقدر رمق نداشت که نگاهش را از آن منظره بگیرد
آرگوت– فقط چند ساعت باقی مانده بزرگان! همه چیز آمده‌ست که ما برای دومین بار در تاریخ زمین شیطان اعظم رو صدا بزنیم! حالا که همگی دور هم جمع شدیم..
گفت و گوها را میشنید، زبانهای غریبه و صداهای غریبه که انگار متعلق به دنیای دیگری بودند! بازوی تائوس که دور کمر او بود بخود نزدیکترش کردو تپش‌های محکم قلبش تندتر شد، بازهم صدای فس فس مار می آمد!
کراسوس– توجه شمارو جلب کرده ارباب بوماریوم؟
قلبش زیرگلویش می کوبید! پس واکنش تائوس بیهوده نبود، یکی از آن موجودات نزدیک او پرسه میزد! صدای فس فس مار می شنید، صدایی که مدام نزدیکتر میشد و حالا انگار یک قدم با او فاصله داشت
کرالن–..تائوس..
این را درحالی زمزمه کرد که انگار قصد داشت آنقدر خود را به تائوس بفشارد تا برود به درونش!
کرالن–..خواهش میکنم..نـ..نذار منو ازت جدا کنن..
داشت التماسش میکرد، داشت از ترس تلف میشد! بازوان تائوس بی رحمانه او را درحصار گرفته بودند، دیگر اهمیتی نداشت اگر در این حصار تنگ خفه میشد! صدای فس فس مار نزدیکتر شد، جوری که مطمئن بود یک وجب با گوشش فاصله دارد و به این ترتیب کف یکی از دستان تائوس با حالتی مالکانه برگوشش نشست و صورت او را به سینه فشرد
آنچیز هرچه که بود بسمت دیگر خزید، کرالن حتی حرکتش را حس میکرد که کنجکاوانه میخواست توجه او را به خود جلب کند. و بعد درحالی که یک سمت صورتش مماس با سینه‌ی تائوس بودو سمت دیگر توسط دست او حصار شده بود آنچیز را مقابل چشمان خود دید
ابتدا فقط تنه‌ی قطور سیاهش را میدید، ماری که کلفتی‌اش بقدر درختی جوان بود و فلس‌هایش مثل چرم برق میزد. تنها یک قدم با او و تائوس فاصله داشت و نگاه کرالن بدون اینکه خودش بخواهد از گردن بلند افراشته‌ی او بالا میرفت تا به سرش برسد
این موجود مخوف او را میخواست چکار؟ آیا آدم خوار بود؟ نگاهش بالاتر و بالاتر رفت و درانتها روی صورت سیاه و کشیده‌ی مار، یک جفت چشم انسان دید که به او دوخته شده بود!
یکبار دیگر دنیا دور سرش چرخید، چشمهایش درست مثل چشم انسان مردمک گرد داشت و بر کادری سفید نشسته بود. پلک میزد، زبان دوشاخه‌اش بیرون می خزید و تماشایش برای کرالن درحد جان کندن بود!
کراسوس–بوی متفاوتی داره نه؟نمونه‌ی متفاوتی از انسانهاست
کراسوس با تمأنینه و درحالی که لبخندی کج بچشم داشت پیش می آمد و با بوماریوم حرف میزد او نیز مانند بوماریوم به کرالن زل زده بود
کراسوس– کرالنِ زیبا، بذار بهت بگم که بوماریوم‌ها تنها نژاد شیاطین هستن که قادرن تغییر جنسیت بدن. اون از تو خوشش اومده
بوماریوم فس فسی کردو گویا کراسوس حرفش را فهمید
کراسوس– بعد از پایان ماجرا، اگر این انسان زنده موند تقدیمش میکنیم به شما جناب بوماریوم
نگاه وحشت زده‌اش برچشمان مخوف بوماریوم قفل شدو پس از تحمل این همه فشار عاقبت درآغوش تائوس از هوش رفت

•┈•◐•┈•❖•┈•◐•┈•

تائوس–..آلن..
نجوای آرام تائوس کم کم او را هوشیار میکرد، از عطر آشنا و تپش قلبش متوجه بود که هنوز در آغوش اوست. وقتی توانست پلکهایش را بگشاید تائوس درحال نوازش گونه‌اش بود و چشمان سیاه زیبایش را با نگرانی به کرالن دوخته بود
تائوس–..خوبی؟
مردمک چشمانش را از صورت تائوس گرفت و اطراف را کاوید. چه میشد پلک باز میکردو میدید تمام آن اتفاقات همه کابوسی گذرا بوده اند؟ ولی نه، آنها هنوز در همان تالار نفرین شده بودند و کرالن زنجیر را بر مچ‌های خود حس میکرد
کرالن– اون..اون رفت؟..
جزء جزء تصاویری که شاهدش بود از ذهنش می گذشت و معده‌اش از وحشت و ناامیدی میسوخت. از مرگ وحشیانه‌ی لیندا گرفته تا چشمان هولناک بوماریوم!
تائوس در پاسخ به نجوای ضعیف کرالن دستی بر موهای آشفته‌ی او کشید و آرام گفت– فعلا آره..ولی برمیگرده..همشون برمیگردن
سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد، نگاه اندوهگینش را از کرالن گرفت و گفت:
تائوس– دیگه راه فراری نیست. باید باهاش مواجه بشیم.. اونا امروز شیطان رو احضار میکنن
تنش از تماشای صورت ناامید تائوس ضعف رفت بااینحال دیگر مجال از هوش رفتن بود. انگار دیگر باید برای مرگ آماده میشدند!
آرام از آغوش او درآمد و بر زانو نشست، سرش گیج می رفت و وقتی میخواست پیشانی خود را لمس کند آنقدر بی‌رمق بود که وزن زنجیر مچ دستش را لرزاند. میکوشید به محلی که لیندا در آن از هم پاشیده بود نگاه نکند ولی چشمش مدام بطرز بی منطقی آنجا را میکاوید و عاقبت دید آنها کف تالار را تمیز کرده‌اند، درواقع همه جا را! تمام مشعل‌های پایه‌دار و آویخته‌ی تالار روشن بودو همه چیز چنان نظم و ترتیبی داشت که انگار برای یک ضیافت بزرگ آماده شده بود. کرالن نگاهش را به اطراف چرخاند، درخت ممنوعه سر جایش واژگون در هوا معلق بود و نیکولاس با مچ‌های خونین بر زانو افتاده و مثل جنون زدگان با نگاهی خیره و بی فروغ به محلی که قبلا میزبان جسد دریده شده‌ی لیندا بود می نگریست. لارا با صورتی کبود بر زمین افتاده و بیهوش بنظر می رسید، ماروین انگشتانش را خسته و کلافه در موهایش فرو برده و هکتور اخم کرده به نقطه‌ای نامعلوم می نگریست. لوریانس در این مدت حصار بازوانش را از دور دو کودک نگشوده بود، او نولان و سامیکا را ذره‌ای از خود دور نمیکرد و تمام حواسش به کنترل آنان بود
تائوس– تا کی میخوای اونجا بایستی و به ما زل بزنی؟

خط نگاه تائوس را که داشت از جایش برمیخاست دنبال کرد، سدریک بود که بازویش را به یکی از ستون‌ها تکیه زده و مثل همیشه آرام و آسوده به آنان می نگریست. آنلحظه هم در پاسخ به تائوس لبخند محوی زدو گفت:
سدریک– ترجیح میدادی اونای دیگه جای من اینجا باشن؟
تائوس درحالی که با حلقه‌ی فلزی در مچش ور می رفت گفت– فرقی‌یم بین شما هست؟
سدریک کمانی به ابرویش دادو گفت– لااقل من با شما بازی نمیکنم. هیچ وقت نمیکردم
نگاهش به تائوس بود ولی حالا کرالن میدانست که درواقع منظورش به نیکولاس و لاراست
ماروین– اگه ادعا میکنی از بقیه بهتری جای کنایه زدن یکم آب به لارا بده
سدریک نیم نگاهی به ماروین انداخت و بعد درحالی که با تمأنینه بسمت لارا قدم برمیداشت گفت:
سدریک– نمیتونم. درواقع شل کردن زنجیراتون برام خطرناک بود..با این حال ماروینِ جوان، من ادعای خوب بودن ندارم
در مقابل لارا روی یک زانو نشست و دستش را با احتیاط زیر شانه‌ی ظریف او فرستاد، لارا را از آن حالت افتاده خارج کرد و طوری نشاند که به ستون پشت سرش تکیه بزند. زیرچانه‌ی او را لمس کردو درحالی که سرش را کمی بالا می آورد گفت:
سدریک– بلندشو لارا..فرصت زیادی باقی نمونده
چند لحظه‌ای به گود رفتگی پای چشمان لارا و صورت رنج کشیده‌اش خیره ماندو سپس کمی بسوی او مایل شد، فوت آرامی به صورتش کردو حاشیه‌ی موهای طلایی لارا رقصید، پلکهایش تکان خورد و لحظه‌ای بعد تا نیمه گشوده شد. سدریک لبخند کجی زد، حرکات سرخوشانه‌اش تمامی نداشت و آن وقت ادعا میکرد با آنها بازی نمیکند!
ماروین مردمک چشمانش را درقاب چرخاندو گفت– واقعا چه غلطی میکنی؟
سدریک که از به هوش آوردن لارا فائق آمده بود از مقابل او برخاست و در همین حین گفت– خوناشاما عطر خاصی دارن، این چیز مشترک بین ماست. لارا این عطرو خوب میشناسه چون سالها عاشق دانریک بود…اون هنوزم ناخوداگاه به این عطر واکنش نشون میده
دستانش را در جیب شلوار فرو بردو همانطور که نگاهش را بالا گرفته و به شاخه‌های منشعب درخت واژگون می نگریست گفت:
سدریک– ولی بگم از عطرو بوی شما که حالا بدجوری رنگ ترس گرفته
چندلحظه‌ای همانطور به درخت خیره ماندو سپس نفس عمیقی کشید، نگاهش را به زیر انداخت و پس از مکثی کوتاه گفت:
سدریک– میدونید شیاطین از چی تغذیه میکنن؟
درخت را دور زدو همانطور که از کنارش قدم برمیداشت ادامه داد:
سدریک– چیزی که مارو قوی نگه میداره درواقع و خون نیست
نگاهش به قدم‌های آرامش بودو حالا متفکر و جدی بنظر می رسید:
سدریک– استرس‌ها و ناامیدی‌های انسانها.. مثل یه هاله‌ی غلیظ نامرئی همه جای زمین شناوره.. شیاطین از ترس انسانها تغذیه میکنن، هرچقدر شما بیشتر بترسین، ما قوی‌تر میشیم..
پس از چرخیدن از دور محدوده‌ی درخت، وقتی دوباره درجهتی قرار گرفت که نیکولاس مقابلش بود گفت:
سدریک– میدونید چی توجه مارو بسمت لرد نیکولاس جلب کرد؟
همچنان که به او نزدیکتر میشد ادامه داد:
سدریک– ما بوی ترس و ناامیدی رو از گوشه گوشه‌ی این سرزمین حس میکردیم، همه چیز بطور یکنواخت. تااینکه از محدودی اون گذر کردیم..چیزی اطرافش متفاوت بود، اون رایولا رو در آرامشی نسبی حفظ کرده بود، مردمش آسوده بودن و استرس تا حدود زیادی خنثی شده بود
به یک قدمی نیکولاس که رسید ایستادو به مرد سرشناس مقتدری که حالا خوار و خفیف بنظر می رسید خیره ماند
سدریک– پس ما منبع رو جست و جو کردیم و به شخصی رسیدیم که بوی کاملا متفاوتی داشت. تو لرد نیکولاس، افراد زیادی مثل تو پیدا نمیشن! شجاع و ازخودگذشته، درحالی که حتی ذره‌ای بوی ترس نمیدادی…هنوزم..چیزی درون تو هست..
نیکولاس کمترین واکنشی به حرفهای سدریک نشان نمیداد، درواقع هیچکدامشان اهمیت نمیدادند! مفهومش مشخص بود، داشت میگفت نباید بترسند چراکه این قدرت شیاطین را بیشتر میکند. در چنین شرایطی این راهکار بیهوده‌تر از هرچیزی بود! در شرایطی که آنها زنجیر شده و شاهد متلاشی شدن دوستان و خانواده‌یشان بودند و مدام توسط گروهی از شیاطین تهدید میشدند قطعا کنترلی بر ترس نبود! ترس و وحشت اکنون مثل یک بیماری در تارو پودشان رخنه کرده و مدام شدت میگرفت..
آرگوت– وقتت رو که نگرفتم برادر، ها؟
آرگوت سرحال و آراسته، درحالی که شنل بلند سیاهی بر دوشش داشت پیشاپیش گروهی خوناشام وارد تالار شد
آرگوت– شروع کنید
پارچ‌هایی طلایی در دست همراهان آرگوت بود که به فرمان او در حاشیه متفرق شدند تا محتوای پارچها را در خطی راست دو سمت تالار بریزند. کرالن حدس میزد که خون باشد و حدسش درست هم بود. زنجیرهای آنان را مثل قبل سفت کردند طوری که نتوانند به یکدیگر دست برسانند و خط خونین دوسمت تالار را حتی از رو پاهای آنان گذراندند. کرالن با انزجار به خون غلیظ روی چکمه‌هایش می نگریست، پیدا بود که تازه است وگرنه دلمه دلمه میشد، حالا دیگر بعید میدانست کسی را در قصر زنده گذاشته باشند!
سدریک– داره شروع میشه؟
آرگوت از کنار سدریک گذشت و همانطور که به نیکولاس نزدیک میشد گفت– البته! چرا تاخیر کنیم؟
تلاشی برای بلند کردن نیکولاس که به زانو افتاده بود نکرد، درعوض به موهای او چنگ انداخت و سرش را به عقب مایل کرد تا چشم در چشم شوند
آرگوت– تو این شانس رو داری که هم خودت هم بقیه رو نجات بدی. ولی باید انتخاب کنی. یه زندگی کامل و مجلل یا مرگ تحقیر آمیز؟ دیدی با لیندا چیکار کردم؟ اره دیدی؟ حتی یه لحظه هم از ذهنت دورش نکن!
اخم‌هایش را درهم کشیده و با لحنی هشدار دهنده نیکولاس را تهدید میکرد:
آرگوت– بچه‌هات، و تک تک دوستاتو جلوی چشمت سلاخی میکنم حتی بدتر از لیندا. باور کن راه‌های بدتری‌یم بلدم!…مگراینکه..نافرمانی نکنی!
نیکولاس همانطور به آرگوت خیره ماندو عاقبت باعث شد اخم‌های او باز شود. پوزخند زدو پس از اینکه موهای نیکولاس را با بی ملاحضگی رها کرد درحالی که میچرخید و بسمت برادرش برمیگشت گفت:
آرگوت– اوه نیکولاس! اینجوری نگام نکن! من عاشقت کردم..گمراهت کردم.. کاری کردم چشمتو به روی حقیقت ببندی، اما خودت میدونی که هیچ وقت اجباری نبود. من دعوتت کردم و تو پذیرفتی، پس منو مقصر ندون. تو مظلوم واقع نشدی نیکولاس
بازویش را دور شانه‌ی سدریک انداخت و با صدایی بلندو سرخوش ادامه داد:
آرگوت–تو زندگیتو پای آرامش من ریختی.. انسان..خودشو فدای شیطان کرد! اشرف مخلوقات به خاک افتاد، همونجور که شایستشه!..شما موجودات ناچیز بی لیاقت لایق این مقام نبودید که اشرف مخلوقات باشید..
درحالی که با سدریک همقدم شده و یک یک آنها را به حالتی تحقیر آمیز برانداز میکرد گفت:
آرگوت– صدای قلبشونو میشنوی برادر؟ بوی وحشتشونو حس میکنی؟ اونا ضعیفن، مثل برّه به دام گرگ افتادن!.. دربند و بی‌مقدار!
با چرخیدن نگاه‌های هکتور و لوریانس بسمت ورودی تالار، توجه کرالن هم به آنسو جلب شد. صف بلندی از شیاطین می آمدند و کرالن با دیدنشان لحظه به لحظه‌ی عذاب‌های لیندا را به یاد آورد. مار سیاه غول پیکر بوماریوم، با چشمان هولناک خود اطراف را میکاوید و پیش آمدنش زانوهای کرالن را سست کرده بود!
آرگوت– درود برشما بزرگان خاندان‌های کهن شیاطین. ما جد بزرگمون رو صدا می زنیم، حالا، در روزی مبارک! اون لایق سلطنت بر زمین و بر انسانهاست..و شما همگی خواهید دید…که بشر از قدرت و جلال و شکوه شاه‌جهان زبان در کام بپیچاند و نزد خالق فرومایگی خود را فریاد زند
صدای بلندش در تالار بزرگ قصر منعکس شد، گروه دیگری از شیاطین مثل شبح از گوشه و کنار ظاهر میشدند و صدای بسته‌شدن لنگه‌های عظیم درهای تالار نفس را در سینه‌اش حبس کرد. حالا آنها باقی مانده بودندو هجومی از شیاطین!
قلبش تند میزد، درست زیر گلویش! نفس زنان نگاهش را بسمت تائوس چرخاند ولی بوماریوم درست بین آندو ایستاده بود تا عمداً ارتباط چشمی آنان را نیز قطع کند! زانویش لرزید، قدمی به عقب برداشت و اگر پشت سرش ستون نبود نقش زمین میشد. سمت راستش بوماریوم و سمت چپ کراسوس ایستاده بود
آرگوت– و حالا زمان موعود فرا رسیده، زمانی که ما جد بزرگمون رو صدا می زنیم و سلطنت زمین رو بهش پیشکش می کنیم..
به درخت ممنوعه نزدیک شدو تکه‌ای از شاخه به اندازه‌ی یک وجب را شکست، بسمت نیکولاس برگشت و دست زنجیر شده‌ی او را گرفت، شاخه را با بی‌رحمی به کف دست او فشردو سوراخ کرد تا خون جاری شود و درست زیر پله‌ها بریزد و در همین حین با صدایی رسا گفت:
آرگوت– برای برگشتن پدر دعا بخونید!
از مقابل نیکولاس برخاست و اشاره‌ای به حاضرین زد. باز زمزمه‌ی وِردهای غریبه را می شنید که ابتدا بصورت نجوایی بودو کم کم بالا می گرفت، صداهایشان از بُعدهای دیگری بود، انگار از تمام گوشه‌ها شنیده میشد و مو به تن راست می کرد، مثل سَم در هوا پخش میشد جوری که چند لحظه بعد کرالن به سردرد شدیدی دچار شده بود و پس از مدتها از بینی‌اش خون می آمد. اکنون بوی خون در تمام سرش می پیچید و انگار میخواست خودش را بالا بیاورد..
آرگوت زیر درخت ممنوعه رفت و با حرکات دستش آنها را در هوا به بالاتر هُل داد، مثل موجود زنده‌ای که در آب شناور است حرکت کردو اینبار بالای سر نیکولاس ماند. پس حالا نوبت او بود!
آرگوت– منزّه است شيطان از آن چه به او نسبت می دهند. عقل های خُرد، عظمتش را نديدند و روح های ترسان، حضورش را انکار کردند. هر کس به دامنش چنگ زد به سعادت رسيد و آن که از او روی گردانيد دنيايش تباه شد. خردمندان وام دار اويند و سودجويان به درگاهش در سجود . فضل او هرکه خواست گرفت و هر که بازگشت را پذيرفت. او را چون جُستی در لحظه يافتی که او در تجلّی‌ست هر دَم و هر کسش يافت از او بهره‌ها برد . هر دم با منی و مرا از تعاليت سرشار مي کنی و به خويش تشنه تر..فرمانت دگر بار پذيرفتم
آوایی بر نجواهای شیاطین غالب گشت، آوایی همچون لرزش قلب آسمان توسط رعد، رعدی که از گوشه و کنار تالار اعظم موج می گستراند، انگار آسمان به سقف تالار آمده بود و رعد سینه‌اش را می لرزاند، کرالن از پشت بیشتر به ستون فشرده شد، این لرزش را حتی در ستون‌ مستحکم یشم هم حس میکرد. شعله‌ی مشعل‌ها بطرز رازآلودی کم نور میگشت و تاریکی زوایای پنهان این مناسک را رعب‌انگیزتر جلوه میداد، آرگوت که تاکنون وسط تالار ایستاده بود قدم به کناره برداشت و جایی نزدیک لارا توقف کرد…
غرش مهیبی تالار را به خود لرزاندو کرالن باره دیگر پای ستون به زانو افتاد و ناگهان تمام صداها خاموش گشت! سکوت محض، چنان محض که ابتدا تصور کرد کَر شده. پرده‌ی سنگینی از سکوت به گوش‌هایش فشار می آورد، هیچگاه تصور نمیکرد که سکوت وحشتناک‌تر از فریادها باشد، ولی اکنون میدید، شیاطین سر به گریبان فرو برده و چهره‌هایشان در ترس احاطه شد، نور مشعل‌ها بازگشت و کرالن درحالی که بسختی نفس میکشید جنبشی از آنسوی تالار حس کرد..
همچون وهمی که از دنیای خیال پا گرفته و مدام حقیقی‌تر میشد..انگار باران سبکی از نقره برسرش ریخت و باشکوه‌ترین موجود عالم پیش چشمانشان شکل گرفت..
بدن برهنه‌اش انگار سرتاسر تراشیده از بلور بود، شاخ‌ بلند خمیده‌اش مثل هلال ماه روی سرش می درخشید، پیشانی بلندش دست‌نوشته‌ای از غرور و اقتدار شاهان بودو سایه‌ی سنگین تاریخ کهن زمین از پس پرده‌ی چشمانش رخ می نمود..
جمال چهره‌اش دیده را چنان متحیر میکرد که گویی چشم تنها به هدف تماشای او خلق گشته
حرکاتش همچون زنجیر ناگسستنی نظم افلاک، روان و مستحکم بود
رایحه‌ی حضورش فرا تر از این جهان بود،
عطر قدرت میداد،
عطر ثروت، عطر سروری و عطر مست‌کننده‌ی ###ی فراتر از آنچه بشر تاکنون چشیده
انگار آنها و زمان و مکان را با حضور خود یک طبقه از سطح جهان بالاتر برده بود چرا که کرالن به او نگریست و چنان سرو گوشش به او خیره بود که هیچ چیز از خودش و این جهان به خاطر نمی آورد
قدم برداشت و حرمت حضورش آنقدر سنگین شد که شیاطین همه یک یک عقب رفته و به سجده درافتادند
لب که گشود صدایش مثل نغمه‌‌ی سرمست سیال درهوا و لحن کلامش چنان نافذ و قاطع بود که از تمام ذرات موجود در زمین و زمان به گوش می رسید، آنچنان فراتر از مرزهای آدمی که جلوه‌اش طاقت را میگرفت و نگاه را از شرم به پایین می کشید..
شیطان– چشمان خويش باز کنيد تا ببينيد، مرا گوش دهيد ای کرور های سرگردان..
قلب را آکنده از فرمانبرداری میکرد، کرالن نمیتوانست به هیچ‌چیز جز او که صدایش به بند بند وجود نفوذ میکرد گوش دهد. شیطان اعظم همچنان که مقتدرانه از صدر تالار قدم برمیداشت و در چشم عظیم‌تر و باشکوه‌تر میشد گفت:
شیطان– من مقابلتان ايستاده ام تا خِرد جهان را به چالش بکشم، تا قوانين خدا را استنطاق کنم، بر سر قبر آنانی که خود را پيامبر می خواندند می ايستم، منم پادشاه جهان..
چنان سخن میگفت که انگار قدرتی فراتر از او وجود ندارد و درحال مرور ازل و ابد است. چیزی کرالن را وادار میکرد که نه به جسم ظاهر، بلکه به جلال و شکوهش که مثل هاله‌ای حول حریمش جریان داشت بنگرد
شیطان– گِرد من حلقه زنيد ای معاندين مرگ، باشد که بر زمين سروری کنيد..
شیاطین که در گوشه گوشه‌ی تالار بزرگ به سجده افتاده بودند دستان خود را به نشانه‌ی خضوع و ستایش بالا برده و به زمزمه‌ی اورادی غریبه پرداختند
شیطان– همانا که چه بسيار گذشت از آن زمان که دست مرگ گشاده بود و فکر زندگی را بی حاصل می نمود. و چه بسيار آمدند پيامبران دروغينی که راستی و کژی را بهم آمیختند…
گمان میکرد که انتهای این ماجرا باید وحشت و وحشت و وحشت باشد ولی اکنون آنچه حس میکرد بسیار فراتر و فلج کننده‌تر بود! او زنجیر شده بر زانو افتاده و پیش آمدن شیطان را تماشا میکرد که قدرت محض بود! تصویری مقابل دیدگانش بود سراسر جلوه‌ی بی‌نقص شکوه و اقتدار، آنچنان که با هر قدمش انسانها حقیرتر و ناچیزتر به چشم می آمدند
شیطان– نیکولاس، فرزندِ آدم
نام نیکولاس را که خواند انگار یک یک آنان را خطاب میکرد، سرتاپای کرالن چنان ضعف رفت که با خود گفت دیگر توان بر زانو ایستادن را هم ندارد. حالا درست آنجا ایستاده بود، در محلی که اسیران به ستون‌ها زنجیر شده بودند، درست مقابل نیکولاس
و جداً نیکولاسِ به زانو افتاده در برابر عظمت او چقدر حقیر و بی‌مقدار بود!
شیطان– گناه شما جز اين نيست که گويید پروردگار ما خداست، حال آن که شيطان را در پرستشید شب و روز، و به دل او را می خواهید
پس از پشت سر گذاشتن کنایه‌های سنگین خوناشام ها، اکنون شیطان اعظم بود که میگفت آنان با وجود اعمال ضدنقیضشان بسیاری از مواقع پیرو راه و رسم شیطان بوده‌اند نه خداوند
شیطان– پس ضعفت را درهم شکن و آشکارا بگو؛ ابليسا، تو را می خوانم و رو به سوی تو دارم ، از تو ياری می خواهم و به تو ياری می دهم، نيازم از توست و درمانم از تو…همانا هزاران سال گذشت و تو هنوز حاکمی..
بااینکه بلندی قامتش به انتهای گنبد تالار نمی رسید ولی در چشم و ذهن چنان عظیم می نشست که کرالن حس میکرد دربرابرش بقدر مورچه‌ایست و هرلحظه امکان دارد زیر قدم‌هایش لِه شود.. هر انچه از او به چشم میخورد عظمت و قدرت بود!
شیطان– سَروری زمین ازآن من بود و اکنون زمان آن فرا رسیده سلطنت به آنکس که شایسته‌ترین است بازگردد
نیکولاس مقابل شیطان زنجیر شده بود، درواقع به شکلی نمادین به عنوان آخرین سد راه رسیدن شیطان به تخت پادشاهی انسانها، و کرالن تازه اکنون درک میکرد که روز مبارک درواقع روزی‌ست که تجسم اولین نافرمانی انسان در بهشت، دوباره بر زمین حقیقی شود. آنان نیکولاس را به عنوان پسر آدم ابولبشر در مقابل شیطان اعظم قرار داده بودند. زمانی عرش شاهد نافرمانی شیطان برای سجده در برابر آدم بود و این فرمان چنان برای شیطان گران تمام شده بود که عمری به قدر ابد زمین فرصت خواست تا انسانها را گمراه کرده ورق را بر گرداند. اکنون برایش آن زمان بود، زمانی که برتری‌اش را نسبت به آدم به رخ بکشاند و سلطنت زمین را از او پس بگیرد. اکنون تنها مانع او نیکولاس بود، نیکولاسی که به عنوان نماینده‌ی تمام انسانها باید انتخاب میکرد دربرابر این موجود قدرتمند بایستد و یا سجده کند
شیطان– تو نیکولاس، دگر بار به نیابت از پدر میوه‌ی ممنوعه را بر فرمان خداوند ترجیح دادی. خداوند و فرشتگان و آسمان و زمین شاهد خیانت انسان به پروردگاری‌ست که مرا بخاطر آدم از عرش الهی به قعر جهنم راند
چنان می‌نمود که حضورش تداعی‌گر قیامت است، از عظمت شیطان بود یا حقارت انسان، به هرحال زانوها سست گشته و سینه‌ها از وحشت لبریز بود. زیبایی‌اش به لبه‌ی تیز و براق خنجری می مانست که چشم را خیره میکردو در عین حال، پرده‌های شهامت را می درید..
شیطان– بنگر که چطور خوار و ذلیل شدی، بنگر که چطور خداوند از تو و یارانت رو گردانده تا بدست فرزندان من زجر بکشید و نابود گردید
نیکولاس ضعیف و ناتوان، مثل مجسمه‌ای که از کمر شکسته، با دستان زنجیر شده‌ی خونین مقابل شیطان بر زانو نشسته بود. مثل بقیه تسلیم و بی حرکت به جملات مستحکم و لحن قدرتمند او که هر صدایی را جز خودش خاموش میکرد گوش میداد
شیطان– در آتشی سوزاننده‌تر از جهنم خواهم سوزاند، تک تک شمارا..موجودات پست حقیر، زمان آن فرا رسید که افلاک به این خیانت بزرگ شهادت دهند چراکه من مقدّر خواهم کرد..
حرف نمیزد، بیشتر شبیه قرائت کتابی مقدس بود، انگار کتاب مقدس خود را قرائت میکرد و نفوذ جملاتش آنها را در خود ذوب میکرد..
شیطان– شما در آتش خشم و تنفر من خاکستر خواهید شد. چنان از دنیا خواهید رفت که گویی هیچگاه وجود نداشتید، زمین وجود منحوس شمارو از یاد خواهد برد
دست بلورینش را کمی بالا آوردو تکان بسیار آرام و سبکی داد، بلافاصله زنجیرهای قطوری که آنان را در خود حبس کرده بود آزاد شدو بر زمین ریخت! به راحتی فرو دادن نفسی، زنجیرها را گسسته بود!
شیطان– اما چنانچه درد را با ذره ذره‌ی خود چشیدی و خواری خفت را درک کردی، بدان که من برای تو و بشر معبود بهتری خواهم بود
هنوز روی صحبتش با نیکولاس بود ولی بطرز غیرقابل توجیهی صدایش در تارو پود همگی‌یشان رسوخ میکرد
شیطان– در پادشاهی من زندگی افراط محض است و مرگ، پرهیز محض. بهشتی در آسمان‌ها نيست و هيچ جهنّمی که آدميان در آن بسوزند. همين جا و هم اکنون رستاخيز توست، همين جا و هم اکنون مجال توست چرا که هيچ جایگاهی آن سوی آسمان‌ها برای تو نیست..به من رجوع کن نیکولاس، به قلب خويش بقبولان که منم آن موعود. سجده کن که تورا برهانم..تو را از رنج و عذاب رها کرده، ثروت و شوکت خواهم داد، چنانچه دعوتم را پذیرا باشی و بر من سجده کنی
اکنون اختیار زندگی همگی‌یشان بدست نیکولاس بود، اگر سجده میکرد آنان جاه و جلال دنیا را بدست می آوردند و اگر در مقابل او می ایستاد به فجیعانه‌ترین شکلی که تاریخ به خود دیده سلاخی میشدند
شیطان– مبارک باشند اقوياء، چراکه آنان‌اند وارثان زمين و نفرين شده باشند ضعفاء چراکه آنان‌اند اسراء. مبارک باشند زورمداران، چرا که آنان‌اند تکريم شدگان ميان مردمان و نفرين شده باشند سست پايگان.. نترس نیکولاس، سجده کن تا بهشتی فراتر از وصف برایت مهیا کنم..
چشمها بر نیکولاس خیره ماند که بلاخره لب جنباندو گفت–..ازت نترسیدم..
صدایش بلند نبود ولی شیطان گوش‌های آنان را به روی هرصدایی جز خودش و نیکولاس بسته بود، او به شیطان می نگریست، اگرچه حقیر بچشم می آمد ولی نگاهش را بی‌پروا بر چشمان عمیق شیطان دوخته بود
نیکولاس– ..ازت نترسیدم..
و پلکهای کرالن همچون کسانی که آخرین کورسوی امید خود را از دست داده باشند بی‌اختیار برهم افتاد..
آنان در شکنجه‌گاهی مخوف اسیر شده بودند، بر زانو افتاده بودند و اکنون باید درد را به انتظار می نشستند
کرالن نمیتوانست نجوای نیکولاس را از گوش خود خارج کند، او چطور توانست در برابر شیطان چنین پاسخ دهد؟ آیا این موجود قدرتمند‌تر و برتر از هرآنچه تاکنون در افسانه‌ها شنیده بودند نبود؟ آیا او زبان را بند نمی اورد و توان تکلم و تعقل را نمی گرفت؟
باره دیگر قدمی به پیش برداشت و آوای مهیب رعد، روح و روانشان را لرزاند. نیکولاس در برابرش مثل برّه‌ای ضعیف بنظر می رسید، برزانو افتاده و درحالی که درخت واژگون ممنوعه با حالتی تهدیدآمیز درست بالای سرش بود
شیطان– لعنت بادا بر موسی پسر عمران و عيسی پسر مريم که تخم خويش پراکندند(استغفرالله). ليک، پادشاهی من دوام يافت که با انسان عجين شد، تا خدايان بی حاصلشان را در هم کوبيد و تخت شاهی خويش باز يافت..
صدای قاطعش مثل نیشتر بر قلبشان ساییده میشد، برکسانی لعنت می فرستاد که آنها تمام عمر محتاطانه نامشان را برزبان می آوردند! به این ترتیب میخواست قدرت خود را به رخ بکشد و نشان دهد از هیچکس هراسی ندارد، و چقدر هم قوی عمل میکرد. چنانچه بر موسی (ع) و عیسی (ع) لعنت می فرستاد، کسانی که ستون‌های استوار حاجت خواهی مردم بودند را فرو می ریخت‌، کسانی که مردم از آنها رحم و کمک می طلبیدند را خوار میکرد که نشان دهد اکنون یگانه قدرت این دستگاه خودش است!
نگاه سنگین و نافذش به گونه‌ای تحقیر آمیز پایین آمده بود تا به نیکولاس بنگرد، نیکولاس که اکنون..رفته رفته اخم درهم می کشید! او تنها مانع باقی مانده مقابل تخت شاهی شیطان بود، مقابل جایگاهی که شیطان برایش عمر زمین را به انتظار نشسته بود، آنموقع نیز درحالی که چشمان خسته‌اش رنگ خشم میگرفت خطاب به شیطان با صدایی محکم و رسا گفت:
نیکولاس– درود خداوند بر موسی پسر عمران، در روزی که زاده شد..روزی که از جهان رفت و روزی که برای زندگانی آخرت برانگیخته خواهد شد..
تکان دهنده بود، نمیتوانست نگاهش را نیکولاس بگیرد! قلبش داشت سینه‌اش را می درید و روحش از اضطراب و ناامیدی در جسم جا نمیشد. چه چیز نیکولاس را به مقاومت وا میداشت؟؟ تحیر حتی در شیاطین هم دیده میشد و این میان حیرت آرگوت از همه بیشتر بود. حیرتی آمیخته به وحشت، چراکه او موجبات این روز را فراهم آورد و اگر اوضاع درست پیش نمیرفت تمام مسئولیت‌ها به گردن او بود. اتفاقا این را هم خوب میدانست که نقطه ضعف نیکولاس چیست و به همین خاطر آنلحظه به بازوی لارا چنگ انداخت و بلندش کرد. میخواست توجه نیکولاس را به دخترش جلب کند تا سرکشی او را همین ابتدا تحت کنترل بگیرد . آنها درست سمت چپ نیکولاس بودند و نگاه وحشت زده کرالن مدام بر لارا می چرخید، او را بلند کرده بود تا به نیکولاس هشدار دهد ولی نیکولاس نگاه جدی‌اش را حتی لحظه‌ای از شیطان نمی گرفت و از همین رو آرگوت وارد عمل شد
ساعد لارا را بی مقدمه کشیدو با ضربه‌ای شکست! دست دخترک بر پوست آویزان ماندو جیغ ناخواسته‌اش در تمام تالار انعکاس یافت! تماشای دست آویزان و صورت کبود لارا مو به تن کرالن راست کرده بود! پلکهای نیکولاس برهم فشرده شد و نفسش در سینه گیر کرد، این قطعا برای یک پدر تکان دهنده بود بااینحال وقتی چشم گشود هنوز هم به هیچ چیز و هیچکس جز شیطان نمی نگریست
نیکولاس– درود خداوند بر عیسی پسر مریم…در روزی که زاده شد..روزی که از جهان برود و روزی که برای زندگانی آخرت برانگیخته خواهد شد..
اشک به چشمانش دوید، نگاهش را از نیکولاس گرفت و سر به زیر انداخت، مچ‌های زنجیر شده‌اش می لرزیدند و تنش منجمد بود، مرگ و درد را مثل نفس فرو میدادو بیرون فرستاد، قبض روح شدن درست بیخ گلویش بود و از خود میپرسید آیا جهنم از انچه اکنون رخ میدهد بدتر است؟ صدای نفسهای بریده‌ی لارا را میشنید که سعی داشت خودش را کنترل کند، نمیدانست آرگوت با او چکار میکند ولی معلوم بود که دخترک را پیش چشم پدرش شکنجه میدهد تا قلب او را سست کند و ایستادگی‌اش را درهم شکند، اما بازهم صدای نیکولاس به گوش رسید که اینبار خاضعانه و پر درد بیان میکرد:
نیکولاس– به نام یگانه پروردگار جهانیان که لایق علو پرستشهاست… پروردگارا تو را قسم به ذات اقدس خود و نام‌های اعظم خود از گناهان ما در گذر و پرده‌های تاریک قلبمان را به لطف و رحمت خود بروب..همانا که تو هرآنکه را خواهی هدایت کنی و به سعادت رسانی…پروردگارا من برای بخشش و رضایت تو از هرآنچه هستم میگذرم و این نه در مقام منّت به ساحت توست چراکه ما بندگان در مقام بندگی تا ابدالدهر زیربار منّت پروردگاری توایم ..
این دعا را می شناخت، دعایی که بارها شنیده بودو هیچگاه به آن اهمیت نمیداد، اکنون اما اشکهایش را روان کرده بود، اکنون بطرز بی‌منطقی او را در اوج وحشت گراینده بود
به ثانیه نکشید که صدای کودکی به گوش آمد و کرالن ناخوداگاه سر بلند کرد، شیطان که اکنون قامتش حتی از قبل هم افراشته‌تر بنظر می رسید دست راست خود را بسیار آرام و با تمأنینه بسمت لوریانس دراز کردو تازه آنموقع دیدند که دست بلورین او بسیار انگشت دارد، چیزی شبیه اینکه در بیداری خواب ببینند، یک دست بود و آنهم بسیار زیبا، از زوایه‌ای دیگر اما انگار بر تعداد انگشتانش افزوده میشد!
دستش را به لوریانس که کودکان را به آغوش خود میفشرد نرساند، اشاره‌ی انگشتی زدو پیش چشمان متحیرشان سامیکای خردسال سوار بر هوا از آغوش مادر بیرون کشیده شد و بسمت شیطان روان گردید! درست مثل درخت ممنوعه او هم معلق در هوا بودو از قرار گرفتن در این حالت می گریست. نوبت این کودک معصوم بود؟ او که حتی دوسال هم نداشت و در این جمع بی‌گناه‌ترین بود!
شیطان– چه بسيار که منتسب شدند به حقيقت، ليک نيستند جز خيال. پس آنها را به سرزمين تهی بودن پرتاب کن، در کنار فلسفه ها و خدايان مُرده..
نگاه کرالن بر کودک میخکوب بود که صدای نافذ و جدی شیطان را شنید، لوریانس و هکتور از تماشای کودک خود معلق در هوا به نفس نفس افتاده بودند و باز کاری از هیچیک ساخته نبود!
شیطان– خدای تو کجاست نیکولاس؟
کودک در هوا قلط زدو پیش آمد تا آنکه درست در یک قدمی نیکولاس و پیش چشمش معلق ماند، جرقه‌ای پا گرفت و دایره‌ی فروزان آتش حول کودک بروافروخته شد! باره دیگر تمام تنش سِر شدو نفسش برید! آتش جسم ظریف کودک را احاطه کرد و زجه‌و شیونش در تالار منعکس شد! چشمان کرالن خیره بر پیچ و تاب کودک در آتش بود که میسوخت و بی‌رحمانه جان میداد!
فریاد بلندو محکم لوریانس بر شیون کودک غالب گشت– قوی باش لرد نیکولاس..قوی باش!
قلب کرالن را تکان داد! لوریانس و هکتور اخم درهم کشیده و گرچه اشکهایشان بی‌وقفه جاری بود ولی ذره‌ای تسلیم بنظر نمی رسیدند! این پاره‌ی تنشان بود که در آتش میسوخت، چطور میتوانستند استوار بمانند؟ نیکولاس نگاهش را از شعله‌های آتش گرفت و بسوی شیطان که فاتحانه در مسند قدرت ایستاده بود نگریست، نفسش را فرو دادو باره دیگر با صدایی رسا گفت:
نیکولاس– به نام خداوند قادری که چون حکم نافذش به ایجاد چیزی تعلق گیرد گوید موجود باش، بیدرنگ آنچیز موجود شود..
این جملات از کجا بود؟ شاید کتاب مقدسی که کرالن هیچگاه سمت خواندنش نمی رفت! تکانی بخود داد تا برخیزد، زانوی راستش را اهرم کرد، چه چیز این شهامت را در او می پروراند که برخیزد و در برابر شیطان اعظم بایستد؟ کودک درحال سوختن بودو نیکولاس همچنان که قد راست میکرد بلند و مستحکم خطاب به هرآنکس که در تالار بود گفت:
نیکولاس– ای خلق زمین..شما همه فقیر و محتاجید، و تنها خداست که بی نیاز و غنی‌ و ستوده‌ی صفات است..اگر بخواهد همه‌ی شمارا در لحظه‌ای به عدم فرستد و خلقی نو به عرصه‌ی وجود آورد..
جملاتش مثل آونگ به روح کرالن کوبید..اگر بخواهد همه‌ی شمارا به عدم فرستد و خلقی نو به عرصه‌ی وجود آورد! ناگهان خود را محو شده یافته بود! خودش، این همه شیاطین، این ستون‌های استوار، این پادشاهی این جهان! همه‌ی اینها دربرابر خالق خود به قدر ارزنی کوچک و حقیر می نمودند که او اینچنین برایشان خط و نشان می کشید! مخلوقات در زمین برابر هم قد علم کرده قدرت خود را به رخ می کشیدند و هریک بر سر برتری خود به مجادله می پرداختند و آنوقت…«اگر بخواهم همه‌ی شما را در لحظه‌ای به عدم فرستم و خلقی نو به عرصه‌ی وجود آورم!»
این پروردگار چه کسی بود که شیطان با چنین عظمت و جلال و شکوهی در درگاهش بسان سگ رانده‌ شده‌ای می‌مانست؟ و او که بود؟ انسان که بود که چنین پرودگاری او را بر تمام مخلوقاتش اشرف دانست؟
آه دردمند نیکولاس روزنه‌ی ذهنش را بست و باره دیگر تنش را لرزاند، قطعه چوب شکسته‌ای در چشم راستش فرو برده بودند و او را پیش از اینکه بر دو پا بایستد باره دیگر نقش زمین کردند، خون از چشمش می جوشید و فشار دست زنجیر شده‌اش هم مانع جریان یافتن خون نمیشد
جسم بلورین شیطان گداخته گشت، عضلات قدرتمندش گُر گرفت و آتش سوزاننده‌ای از هلال بلند شاخ‌هایش افروخته شد، آنچنان پر حرارت که حلاوتش حتی کرالن را به عذاب می انداخت
شیطان– تو کی هستی پسر آدم؟ تو کی هستی که دربرابر من می‌ایستی؟
خشمناک بود، آتشش فروزان‌تر از هر شعله‌ای که تاکنون دیده بودند به چشم می آمد، لحظه به لحظه شدید تر میشد و حتی شیاطین را هم عقب‌تر می راند. حرم شعله‌ها گیسوان نیکولاس را پراکنده میکرد و خون روان چشمش را بر صورت می خشکاند بااینحال باره دیگر برای برخاستن به خود نهیب زدو اینگونه به شیطان پاسخ داد:
نیکولاس– به نام خداوندی که بر آسمانها و زمین، کوه‌های عالم و قوای عالی ممکنات، عرض امانت کرد..همه از تحمل امانت الهی امتناع ورزیدند تااینکه انسان پذیرفت آنچه افلاک را توان به‌دوش کشیدن نبود..
نیکولاس در برابر شیطان ایستاد، بر دو پا استوار شدو همانموقع با اشاره‌ی شیطان تکه چوب دیگری بر چشم چپ نیکولاس فرو رفت، زانویش لرزید و پیشانی‌اش از درد چین خورد بااینحال اینبار استوار ماند، دیگر حتی چشم نداشت که شیطان را ببیند بااینحال با روح مستحکم خود درحال مقابله با او بود
نیکولاس– تو کی هستی؟
بلندتر فریاد زد:
نیکولاس– تو کی هستی موجود حقیر؟؟
آتش از سینه‌ی شیطان زبانه کشیدو نیکولاس را احاطه کرد، سپس درحالی که بازهم تمام و کمال قدرت خود را به رخ می کشید گفت
شیطان– منم..آنکه تو را در آتش خشم خود خاکستر خواهم کرد
چه بسیار دشوار بود که مسئولیت شکست بشر بر دوش یک شخص باشد، نیکولاس که مقابل تخت شاهی زنجیر شده و جان خودش و همراهانش را فدا میکرد قطعا سنگینی این فشار بر شانه‌اش بود. و اکنون جداً این جسم چه بی‌ارزش می نمود، چه بی‌ارزش بود جسمی که مانع تعالی ابدی روح انسان گردد!
بخود نگریست و دید هنوز بر زانو افتاده، اگر نیکولاس پیشوای این جنبش بود او به وضوح نشان داد که چیزی بسیار فراتر از این جهان فانی وجود دارد. او مرگ را پیش چشم کرالن چنان بی‌ارزش کرده بود که گویی به آسانی گذر از دروازه‌ایست!
نیکولاس– و آنگاه که پروردگار به فرشتگان عالم اظهار داشت که من بشری از گِل و لای متغیر خلق خواهم کرد پس چون آن عنصر را معتدل بیارایم و در آن از روح خویش بدمم، از جهت عظمت آن روح الهی او را سجده کنید. چون فرمان حق به سجده‌ی آدم رسید همه‌ی فرشتگان سجده کردند مگر شیطان که از جنس جن بود..خداوند به شیطان فرمود..که ای شیطان برای چه تو با ساجدان سر بر سجده‌ی آدم فرو نیاوردی؟ آیا تکبر ورزیدی یا از بلند رتبگان بودی؟..
به خود نهیبی زد که برخیزد‌، چرا باید برابر مشتی از شیاطین اینطور حقیر بنظر می رسید؟ زانویش را که اهرم کرد انگار جاذبه‌ی زمین او را پایین می کشید! ایا این تقاص گناه خودش نبود؟ آیا این تقاص گناه اعتماد به شیطان نبود که اکنون روحش را به زمین زنجیر میکرد تا بر نخیزد؟
فریاد بلند نیکولاس باره دیگر در تالار پیچید:
نیکولاس– آیا تکبر ورزیدی یا از بلند رتبگان بودی؟؟
«و یا از بلند رتبگان بودی؟»
چرا آنان باید از موجوداتی رانده شده می ترسیدند؟ خداوندی که مبدأ و مقصد و یگانه‌ دانای تمام هستی بود، انسان را بر شیطان برتری داد بااین وجود چرا آنان از او ترسیده بودند؟
خشمگین شده بود، این از حماقت آنها بود که دشمنشان را برخود پادشاه کردند و اکنون تقاص پس میدادند. اگر نیکولاس اکنون ضربات را بر جسم خود پذیرا میشد به این خاطر بود که باور داشت تعالی روحش بسیار عظیم‌الشأن‌تر از زندگی این دنیاست..
آنها ترس مرگ و شکنجه را از سر گذرانده اکنون از وحشت عبور کرده بودند،
از این رو کرالن برخاست…
نیکولاس– خداوند با قهر و عتاب فرمود پس از صف ساجدان خارج شو که تو رانده‌ی درگاه ما شدی.. و لعنت ما تا روز جزا بر تو محقق و حتمی گردید..
اکنون نیکولاس بود که شیطان را تحقیر میکرد. کرالن برخاسته و به انها می نگریست، و ای عجب که تا وقتی برزانو نشسته بود انگار قامت شیطان بلندتر و بلندتر میشد اما اکنون که برخاست او را درست همقد نیکولاس میدید! گویا حقیقت این بود که بشر با دست و روان خود شیطان را بزرگ میکرد اگرنه او موجود پست رانده‌ شده‌ای بیش نبود! آنان بنده‌ی ترس خود گشته بودند، بنده‌ی وحشته از دست دادن جان و زندگی دنیوی! از همین رو شیطان به راحتی خود را پیش چشمشان عظیم جلوه داد، اما اکنون که مرگ برایشان مانند تنفس عادی بود دیگر چیزی برای ترس وجود نداشت جز شرمساری نزد خداوند!
نیکولاس– و شیطان چون مردود شد از خدا درخواست کرد که پروردگارا پس مرا تا روز قیامت مهلت و طول عمر عطا فرما، خدا فرمود آری تو را مهلت خواهد بود تا به وقت معین و روز معلوم. آنگاه شیطان گفت خدایا من در زمین همه چیز را در نظر فرزندان عالم جلوه میدهم که از یاد تو غافل شوند و همه‌ی آنها را گمراه خواهم کرد جز بندگان پاک و خالص تو..
خون از تمام صورت نیکولاس جاری بود، زنجیر از مچ‌هایش اویزان بود و بااینحال چقدر محکم، چقدر مقتدر و باشکوه بنظر می رسید! مثل کوه باشکوهی که هرچقدر هم ریزش کند هنوز کوه است، مثل قهرمان مبارکی که به نمایندگی از نسل بشر یک تنه در برابر شیطان ایستاد که ثابت کند خداوند چنان جلوه‌ای در روح انسان قرار داده که هر زمان بایستد و توکل کند زمین و تمام مخلوقات مسخّر اوست!
نیکولاس– خداوند فرمود..هرگز تو را بر بندگان با خلوص من تسلط و غلبه نخواهد بود، لیکن اقتدار و سلطه‌ی تو بر مردم نادان و گمراهی‌یست که پیرو تو شوند..و البته وعده‌گاه تمام آن مردم گمراه نیز مانند تو آتش دوزخ خواهد بود! که زندگی این دنیا…چند صباحی بیش نیست..گویا دنیا هیچ‌گاه نبوده است و گویا آخرت همیشه بوده است
کرالن قدم به میان گذاشت و بسوی نیکولاس رفت، هیچ ترسی از شیاطین نداشت، آنان بسیار خوارتر از آن بودند که مانع شوند. این حقیقت داشت که این موجودات از وحشت و ناامیدی انسانها تغذیه میکردند چراکه اکنون میشد دید یک یک محو شده و از مهلکه می گریزند، چراکه اکنون هیچ ترسی در انسان‌ها باقی نمانده و جایگاه خود را به یاد اورده بودند. شیطان از نیکولاس رخ گرفت، درخشش او کجا رفته بود که اکنون تاریک و تاریکتر میشد؟ رو به سوی آرگوت کرد، ارگوتی که از وحشت فلج شده و بر زانو افتاده بودو عاجزانه پیش آمدن شیطان را تماشاگر بود. شیطان دست خود را بسمت او دراز کردو انگشتان بیشمارش را گشود، آنچه در آرگوت دیده میشد چهره‌ی تمام رخ وحشت بود! هیچ چیز از جمال او برجا نمانده و ترس او را به زشتی مخوفی مایل میکرد، شیطان دست بر سر او گذاشت و روحش را آرام و با تمأنینه مکید، چنانکه گویی برای لحظاتی ذره ذره‌ی آرگوت دگرگون و قبض روح شد…
بادی وزید و شیطان و درخت ممنوعه همچون مشتی خاکستر از میان رفتند! جسم بی جان آرگوت بر زمین افتاد و همچنان که در هیاهوی فرار مفتضحانه‌ی شیاطین، کرالن و بقیه‌ی بسوی نیکولاس می شتافتند سدریک خود را به آرگوت رساند
دیگر هیچیک اهمیتی به بود و نبود شیاطین نمیدادند، گرداگرد نیکولاس جمع شدند تا او را که دیگر هرآنچه خون و رمق داشت از کف داده بود دربر بگیرند. تنها به فاصله‌ی چند لحظه تالار چنان خالی گشت که گویی هیچکدام از آن فجایع رخ نداده بود و باقی ماندگان، باقی ماندگان…
( یه عذرخواهی بکنم،
انجیل شیطان که هیچی، ولی از بابت آیات قران و اسامی دو پیامبر عذرمیخوام چون رمان شاید درحدی نبود که میزبانشون بشه. بعلاوه از یه جمله استفاده کردم منتسب به امام حسین(ع) که قضیه‌ش این بوده:
و آنگاه که حسین بن علی در سرزمین کربلاء مستقر گردید، نامه ای نوشت خطاب به برادرش محمدبن‌حنفیه در مدینه؛ با این عبارات
بسم الله الرحمن الرحیم.
این نامه‌ایست از حسین‌بن‌علی به محمدبن‌علی و دیگرانِ از بنی‌هاشم که نزد او هستند؛ پس از حمد و ثناء الهی،
فَكَأَنَّ الدُّنْيَا لَمْ‏ تَكُنْ‏ وَ كَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلَامُ.
گویا دنیا هیچ‌گاه نبوده است و گویا آخرت همیشه بوده است.
والسلام»
– کامل الزیارات ؛ باب ۲۳ ؛ حدیث ۱۷
چند برابر عذرمیخوام ک این جمله توسط یه شخصیت خیالی تو رمان من بیان شد. واقعا عظمت کاری که امام حسین (ع) تو کربلا انجام داد تو هیچ کتاب و روایتی نمیگنجه و فقط همین یک جمله کافیه ک آدم روزها و روزها تو سر خودش بزنه و گریه کنه (

باقی‌مانده‌گان همچون ققنوس از خاکستر گذشته‌ی پر اشتباهشان پا گرفته بودند، اکنون قدرتمندو کامل، آگاه به زمان و مکان، آگاه به هرآنچه خداوند در روح عظیمشان نهادینه کرده بود!
تائوس و کرالن، نیکولاس را پیش از اینکه بیفتند گرفتند و همانموقع شوک بزرگی بر همگی وارد شد چراکه سامیکا را پس از سوختن در آتش، صحیح و سالم می یافتند! همچنان که به نیکولاس کمک می کردند دراز بکشد هکتور ناباورانه دختر خردسالش را در آغوش فشرده بود و بی‌توجه به ظاهر مردانه‌ای که همیشه به خود می گرفت، اکنون گریه میکرد!
کرالن پس از خواباندن نیکولاس چندان توجهی به اطرافش نداشت، به او نگاه میکرد که دو تکه چوب مثل خنجر به چشمانش فرو رفته بودند و حلاوت آتش شیطان کمی از لباس و گریبانش را سوزانده بود. خونی که از چشمانش جاری گشته بود تمام تنش را رنگین کرده و اکنون حتی بسختی نفس می کشید
کرالن چشمان اشک آلودش را به تائوس دوخت که آنطرف نیکولاس نشسته و دست بر پیشانی او گذاشته بود
لارا–..بابا..
صدای ضعیف و بغض آلود لارا به گوش رسید، درحالی که دست شکسته‌‌اش را بر ساعد کبود و دردناکش حمل میکرد و زنجیر آویخته بر مچ‌های ضعیفش بر زمین کشیده میشد بسمت آنها آمدو پیش از اینکه زمین بخورد ماروین میانه‌ی راه او را گرفت و کمکش کرد کنار پدرش بنشیند، دخترک بلافاصله سر بر سینه‌ی پدرش گذاشت، او حالا پس از اتمام ماجرا به خود آمده و میدید خانواده‌اش را پیش چشمانش از دست داده و دیگر هیچکس را ندارد.
لوریانس و هکتور پس از اینکه از شوک سالم یافتن دخترشان درآمدند نولان را نیز به پدرش نزدیک کردند، پسرک با دیدن صورت خونالود پدرش ترسید و دوباره به آغوش لوریانس فرو رفت. همگی گرد او نشسته و هیچیک را توان گفتن کلامی نبود. به لارا که مظلوم و خسته و دردمند بر سینه‌ی پدر سرنهاده بود می نگریستند، به پسر بچه‌ی خردسالی که وحشت‌زده و بی‌پناه خود را به لوریانس می فشرد، و به یکدیگر..
غیرقابل باور بود ولی همین دیروز صبح که برخاستند همه چیز در این دنیا روال عادی داشت و اکنون پس از گذشت یک روز، همگی حس میکردند سالهای زیادی از عمرشان گذشته و تازه اکنون به بزرگسالی رسیده‌اند. قطعا هیچیک از آنها دیگر هیچ وقت نمیتوانستند دنیا را مثل قبل ببینند و عادی زندگی کنند
لوریانس– اون..بچه‌ی مارو طلسم کرده؟..
لوریانس با چشمانی نگران به سدریک می نگریست که ده قدم دورتر برزانو نشسته و جسد بی‌جان آرگوت را دربر گرفته بود. کرالن توضیحی برای این شرایط نداشت، حتی از جسد آرگوت هم بدش می آمد! بااینحال شاید نباید تعجب می کردند چراکه آرگوت هرچقدر هم پلید، به هرحال برای برادرش عزیز بود. سدریک که قطعا شدت کینه و تنفر آنان را میدانست و بعلاوه اکنون قدرتشان را هم حس میکرد پس از اینکه نگاه همگی به یکباره سویش چرخید جسد آرگوت را طوری که انگار نگران بود از او جدایش کنند کمی بیشتر به خود نزدیک کردو در پاسخ به لوریانس گفت:
سدریک–نه..درواقع.. شیطان نمیتونه یه انسان بیگناه رو بکشه..اون..اون فقط یه وهم ایجاد کرد که ایمان شمارو سست کنه..ولی نتونست
لوریانس نگاهی با هکتور که هنوز سامیکا را به سینه میفشرد ردو بدل کردو نفسش را بیرون داد.
تائوس– برای چی اینجا موندی؟
تائوس این را درحالی که عرق نیکولاس را پاک میکرد پرسید. سدریک به صورت کبود بی‌روح ارگوت نگریست و پس از مکثی طولانی آهسته گفت:
سدریک– بهش گفته بودم با این نقشه خودشو تباه میکنه..ولی این..این به هرحال برادر منه..
هکتور نگاه تندی به جسد آرگوت انداخت و گفت– این آشغالو بردار و گورتو از اینجا گم کن
سدریک پاسخی نداد، حالا بسیار آرام و درمانده بنظر می رسید. از همان ابتدا هم کمی با بقیه‌ی شیاطین فرق داشت، اکنون که پدر و خواهر و تمام یاران شفیق آرگوت او را رها کرده و از ترس جانشان گریخته بودند او هنوز جسورانه برای حفظ جسد برادرش مانده بود. آنحلظه سرش را به نشانه‌ی تایید تکان دادو بعد دستش را در جیب جلیغه‌ی سیاه بدن‌نما و جذابش فرو برد. پارچه‌ی روشن تا شده‌ای در آورد و خود را به جلو سوق داد تا آن را مقابل آنها روی زمین بگذارد
سدریک– ..فکر کردم..شاید پسراش بخوان یچیزی از مادرشون داشته باشن..
کرالن لرزش بی منطقی کنج قلب خود حس کرد، خم شدو خودش را بسمت او دراز کرد، پارچه را برداشت و پس از اینکه نیم نگاهی به تائوس انداخت آن را گشود. نوار باریک و براقی از گیسوان لَخت سیاه آلارین بود که بلافاصله پلکهای کرالن را داغ کرد. پس از گشودن پارچه حتی عطر آلارین را از آن حس میکرد
سدریک– وقتی بردمش اخرشب بود… بی‌سروصدا کنار رئیس تابین دفنش کردم
باره دیگر قلبش لرزید، اصلا امید نداشت بتوانند قبر آلارین را پیدا کنند، آنوقت چطور باید جوابگوی پسرانی میشدند که حتی از رفتن به مزار مادرشان هم محرومند؟
سدریک جسد برادرش را در آغوش بلند کردو پیش از رفتن خطاب به لوریانس که نولان را دربر گرفته بود گفت:
سدریک–..اون بچه..بخاطر خونی که دانریک به خوردش داد نمیتونه مثل مردم عادی زندگی کنه..
و چهره‌ی لوریانس باره دیگر پژمرد!
لوریانس–…چی؟..
سدریک– خون خوناشام دوام پایداری داره، اگه این پسر بچه‌دار بشه…درواقع یعنی یبار دیگه شاهزاده‌ی خون متولد شده
اخم‌های تائوس درهم رفت و نفسش را با خشم بیرون داد
تائوس– واقعا حقش نیست جسد این ملعونو تیکه تیکه کنیم؟
سدریک نگاهش را از آنان گرفت و قدمی به عقب رفت، آنهمه گردن کلفتی و غرور و تکبر کجا رفته بود؟!
در آخر سرش را به نشانه‌ی احترام سوی انسانها خم کردو گفت–..من هیچ وقت با انسانها دشمنی نداشتم..
آرام چرخید، نسیمی آغشته به رایحه‌ی مگنولیا بسویشان وزید و سدریک از پیش چشمشان محو گردید. کرالن چشم بسوی نیکولاس چرخاند، دستش را کمی بالا اورده و بر کمر دخترش گذاشته بود. سرش را کمی بسوی نیکولاس خم کردو پرسید:
کرالن– لرد نیکولاس الان احتمالا قصر خالیه، متاسفانه یکم طول میکشه پزشک بیاریم..باید تحمل کنید..
دلش ضعف می رفت و نمیتوانست به چشمان خونین نیکولاس بنگرد، بااینحال متوجه لبخند کمرنگ او شد
نیکولاس–..دلم..برای لیندا تنگ شده..
نجوای بی‌رمقش بسختی به گوش می رسید. او هم می دانست که بیش از این در دنیا ماندنی نیست، به نوعی همگی میدانستند وضعیت او وخیم‌تر از آن است که بشود برای زنده نگاه داشتنش کاری کرد
لارا–..منم با شما میام بابا..دیگه نمیخوام بمونم..
زمزمه‌ی بغض آلود او که مأیوس و ناامید بود باعث شد نیکولاس در اوج ناتوانی برای ارام کردن فرزندش چند جمله‌ای بگوید
نیکولاس–..برای هرکس زمانی هست..من و مامان..همیشه حواسمون به شماست..
مکث کرد تا توان بیان چند جمله بیشتر را هم بیابد و سپس ادامه داد:
نیکولاس–..یه روزی..دوباره همه‌مون همدیگرو میبینیم..درحالی که سربلند..و خوشحالیم..
•◦•●◉✿◉●•◦•

« یـک سـال بـعد »
وقتی از پنجره‌ی کالسکه به بیرون نگریست و مراتع سرسبز قبیله را دید نفس راحتی کشید. بچه‌ها در طول مسیر با شیطنت‌هایشان او را ذله کرده بودند! البته اگر از حق نمیگذشت تابین مثل همیشه آرام و سرو ساکت کنارش نشسته و مناظر بیرون را تماشا میکرد ولی امان از میروتاش و مِریدا (merida) که ثانیه‌ای را برای بازیگوشی از دست نمی دادند!
کرالن– الان درو باز میکنم، اگه مثل دفعه‌ی قبل خودتونو پرت کنین بیرون تنبیه میشین…فهمیدین؟
نگاه هشدار دهنده‌ای به میروتاش و مریدا انداخت که اکنون صاف ایستاده و ادای بچه‌های خوب را در می اوردند. اولین بار که کرالن خواهر کوچکش را دید او کودکی ترسو و منزوی بود، اصلا فکرش را نمیکرد ظرف یکسال بتواند اینهمه تغییر کندو درست به اندازه‌ی میروتاش بازیگوش شود!
کرالن– خیله خب، دست همو بگیرین و یواش از پله برین پایین
در را باز کردو بعد از اینکه میروتاش و مریدا خارج شدند خودش هم تابین را بغل کردو بیرون رفت. وزش‌های گستاخ و خنک بهاری از سمت رودخانه می وزیدند و عطر چمن تازه و شکوفه را به همه جا می پراکندند، آسمان نیلگون بود و مردمی که از دور او را میدیدند برایش دست تکان میدادند
دو هفته‌ای میشد که از خانه دور بود، البته تائوس مرتب به دیدن او و بچه‌ها می آمد ولی بازهم تا وقتی در قصر بود برای اینجا دلتنگ میشد. به هر ترتیب عاقبت او پادشاه زیباندو شد، خوبی تمام ماجرا این بود که فجایع ظرف یک روز و پشت درهای بسته‌ی قصر اتفاق افتاد پیش از اینکه خبرش در کشور فراگیر شود. البته ابتدای کار مشکلات زیادی داشتند چراکه تعداد زیادی از اشراف زادگان در روز تاجگذاری کشته شدند و توجیه مفقود شدن آنان برای یک ملت آسان نبود با اینحال کم کم در مسیر مدیریت بحران قرار گرفتند و دیدند که سرو سامان دادن به این وضع سخت‌تر از مقابله با شیاطین نیست! لرد هکتور و تائوس در امور سیاسی و کشورداری به او کمک می کردند و نمایندگان قابل اعتمادی در قصر داشت که وقتی به قبیله می آمد حواسشان به اوضاع بود. به هرحال او دیگر یاد گرفته بود فرقی ندارد در قصر باشد، در قبیله باشد و یا در سابجیک و هرجای دیگری، مهم این است که یک پادشاه در هر کجا و هر شرایطی بتواند کشور را اراده کند. سخت بود ولی آنچه او را صبور و امیدوار نگه میداشت این بود که اکنون فقط امانت‌دار تخت‌پادشاهی‌ست تا زمانی که شاهزاده مریدا، فرزند خونی پادشاه گُردن بزرگ شود، ازدواج کند و مسئولیت اداره‌ی کشور به خودش و شوهرش محول گردد. برای اینکار نقشه‌ی سر راستی داشت، مریدا کم شباهت به کرالن نبود و همین باعث شد او بتواند این دختر را به عنوان فرزند خود در دربار معرفی کند، برنامه‌های زیادی برای بزرگ شدنش داشت. او را به تابین و یا میروتاش شوهر میداد چراکه فقط آنان لایق پادشاهی زیباندو بودند و به این ترتیب ولیعهد بعدی هم فرزند یکی از آنها و مریدا میشد که از خون سلسله پادشاهان زیباندو بود
هنوز به میانه‌های چمنزار نرسیده بود که دسته‌ی عقابها را در گستره‌ی آسمان دید و فهمید که تائوس همان اطراف است. کرالن عهدنامه را باطل کرده و زمینهای میروتاش‌ها را به آنها پس داده بود، پس از آن ماجرا بنظر می رسید تائوس و لوریانس نیز دوباره به جایگاه رهبری خود بازگشتند چراکه روابطشان با اصیل‌زاده‌ها مثل قبل بود
بلاخره تائوس را از دور دید که از میان چادرها بیرون آمد، بهار که میشد پوشاندن پیراهن به او سخت‌تر از قبل بود، اکنون هم بدن عضلانی‌اش در چشم بود و موهای سیاه بلندش در وزش نسیم پراکنده میشد، فقط خدا میدانست که بچه ها از داشتن پدری که همیشه تعدادی عقاب باشکوه دور و برش بودند تا چه حد ذوق زده میشدند! آنلحظه هم بلافاصله با دیدن او فریاد زنان بسویش شتافتند و کرالن تابین را نیز پایین گذاشت تا به آن دو ملحق شود
تائوس خم شدو مشتاقانه آغوشش را به روی کودکان باز کرد، هرسه را به میان گرفت و بازوان قوی‌ش را بدور انها بست. بلندشان کردو به سینه‌ی ستبرش فشرد، حتی همانجا هم میروتاش و مریدا سر اینکه چه کسی پشت گردن پدر بنشیند درحال جدل بودند!
تائوس دخترکشان را خیلی زود پذیرفت، او همیشه کودکی با چشمان سبز میخواست و بعلاوه اینکه تک دخترش بین فرزندان دردانه بود مریدا را برایش بسیار عزیز میکرد. البته مریدا میدانست که آنها والدینش نیستند ولی این باعث نشده بود که آنها را پدرو مادر خطاب نکند و مخصوصا بسیار به تائوس وابسته بود. درست برعکس پسران که حتی در رخت‌خواب هم میخواستند در آغوش کرالن باشند و این گاهی باعث کلافگی تائوس که اغلب بی‌تاب هم‌آغوشی با همسرش بود میشد!
مریدا– بابا! نمیدونید چی شده!
تائوس همچنان که آنها را در آغوش خود حمل میکردو بسوی کرالن قدم برمیداشت گونه‌ی مریدا را بوسید و گفت– چی شده؟!
مریدا با اشتیاقی کودکانه میروتاش را نشان دادو گفت– داداش موهای منو کشید!
پیش از اینکه تائوس بتواند چیزی بگوید میروتاش با بدجنسی تابین را نشانه رفت و خود را توجیه کرد:
میروتاش– همش نقشه‌ی اون بود!
تابین که به ندرت همپای بازیگوشی‌های آندو میشد اخم کردو گفت– آخه من کِی با شما دوتا کله پوک کار داشتم؟!
تائوس درحالی که از مشاجره‌ی کودکانه‌ی آن سه خنده‌اش گرفته بود به کرالن رسید و ایستاد. کرالن دستی روی موهای نرم مریدا کشید و گفت– عزیز دلم اونا داداش نیستن، شما باهم دوستین..خب؟
این چندمین بار بود که کرالن می کوشید مسیر ذهنی آنان را کنترل کند‌، هیچ نمیفهمید چطور هربار می روند روی پله‌ی اول و باز یکدیگر را خواهر و برادر خطاب میکنند!
تائوس نگاه چپی به کرالن انداخت و بعد از اینکه دوباره انها را پایین گذاشت تا بروندو با دوستانشان بازی کنند رو به او گفت:
تائوس– از حالا این چیزارو تو سرشون ننداز! اونا فقط بچه‌ن!
کرالن شانه‌ای بالا انداخت– چیزی رو تو سرشون ننداختم، فقط نمیخوام باورشون بشه خواهرو برادرن
تائوس که همچنان نگاه سنگینش روی او بود گفت– آخه یعنی چی؟ اصلا شاید بخوان خواهرو برادر باشن اینچیزا که زور نیست! باعث میشی مریدا خودشو عضو این خانواده ندونه..اذیت میشه!
کرالن– آه دست بردار تائوس! مریدا خودش میبینه ما چقدر دوسش داریم! بعلاوه اجباری نیست…من فقط امیدوارم یه وصلت بینشون شکل بگیره، لطفاً مثل یه جنایتکار بهم نگاه نکن!
بعد برای اینکه غرغرهای تائوس بیشتر نشود خودش را کمی بسمت او بالا کشیدو لب‌ او را چند لحظه‌ای مکید. پس از آن هم بلافاصله جناح را بسوی او عوض کرد و نگاه معناداری به بالا تنه‌ی برهنه‌ی او انداخت
کرالن– بازم لختی!
تائوس چشمانش را در قاب چرخاندو لبخند زد:
تائوس– گرمه عزیزم گرمه! میدونی که طاقت گرمارو ندارم
دست یکدیگر را گرفتند و در مسیری مخالف قبیله حرکت کردند تا کمی در خلوت قدم بزنند
کرالن– تازه اول بهاره!
همانطور درحال گفت و گو از شیب تپه بالا رفتند و به جایی که مزار تابین و آلارین در آن قرار داشت رفتند، کرالن همیشه به انجا سر میزد، در این مدت حتی یک روز هم نبود که دلتنگ شانه بالا انداختن‌های آلارین نشود، تائوس کمتر در اینباره حرف میزد بااینحال آن دو یاد گرفته بودند در اینباره باهم دوست باشند. خداراشکر که صمیمیت و اعتماد بینشان کم نشده بلکه بیشتر هم شد و اکنون سه فرزند نیز داشتند. از مشکلات هیچ گریزی نبود ولی اکنون دیگر این را میدانستند که درکنار هم از پس همه چیز برخواهند آمد
تائوس– امروزصبح لوریانس رو دیدم..
این را درحالی گفت که مقابل کرالن ایستاده و با نوارهای روشن موهای او ور میرفت. موهای کرالن حالا آنقدری بلند بود که از روی شانه‌اش پایین می ریخت و تائوس بندرت اجازه میداد او انها را ببندد!
کرالن– خب؟
نگاهش را بسمت تائوس بالا گرفته بود و به چشمان عقابی سیاه او می نگریست
تائوس– از قرار معلوم امروز میرن که لارا رو از عمه‌ش خواستگاری کنن
کرالن–..که اینطور..
یکی از دغدغه‌های همیشگی آنها و دوستانشان پس از مرگ نیکولاس، سرپرستی از دو فرزند او بود. کرالن لردهکتور را مسئول حراست از اموال نیکولاس کرد تا زمانی که میراثش به فرزندان برسد، درواقع مشکل اصلی عمه‌ی لارا بود که اجازه نمیداد برادرزاده‌ی جوان بیوه‌اش باقی عمر را تنها در قصر پدر و یا عمارت شوهرش سر کند چراکه این از نظر اشراف برای یک بانوی جوان صحیح نبود. اکنون همه در کشور فکر میکردند لارا والدین و شوهرش را در یک حادثه از دست داده، اتفاقا همه این را هم میدانستند که او و برادر کوچکش اکنون وارث ثروت کلانی هستند و این باعث میشد سواستفاده گران بسیاری حوالی آنها بپلکند. میشد گفت حتی از نظر آنها هم تنها ماندن لارا در این شرایط به صلاح نبود چه بسا که خودش هم در شرایط روحی مساعدی قرار نداشت. البته عمه‌ی لارا که خود شوهر طماعی داشت از اینکه لرد هکتور مسئول حراست از میراث فرزندان باشد خشنود نبود بااینحال وقتی حکم را پادشاه صادر کرد آنها دیگر نتوانستند مخالفت کنند
کرالن– ماروین پسر لایقیه. شاید بتونه حال لارا رو بهتر کنه
تائوس سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد بااینحال پیش از اینکه چیزی بگوید صدای شیگا که از دور آنها را صدا میزد به گوش رسید
شیگا– هی تائوس!..
هردو بسوی صدا برگشتند، شیگا و همسرش سیمات از قبیله بیرون آمده و به آنها می نگریستند
شیگا– بیا توله‌هاتو جمع کن بازم سر دختر من دعواشون شده!
و همگی به خنده افتادند!

پایان جلد سوم.

قسمت قبل

نوشته رمان شاهزاده خون پارت آخر اولین بار در رمان خونه. پدیدار شد.

مشاهده کامل مطلب از اینجا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن