آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان بیگناهی نوشته ناهید گلکار

رمان بیگناهی نوشته ناهید گلکار

قسمتی از رمان

به نام خدای مهربانی ها ..

وقتی بین دوتا مامور زن توی ماشین پلیس نشستم و به طرف زندان می رفتم فهمیدم که دیگه کاری از دستم بر نمیاد ..
هوا ، سخت گرفته بود ابری و بارونی درست مثل دل من .
اونقدر آشفته بودم که محیط اطرافم رو نمی دیدم ، حتی دیگه حسی به تنم نبود صدای قاضی وقتی که حکم منو می خوند توی گوشم تکرار می شد
، متهم خانم مریم حقانی به علت سهل انگاری در وظیفه که منجر به مرگ خانم قدسی شده و شکایت اولیای دم ؛؛ قتل خطای محض محسوب شده و به سه سال زندان و قصاص محکوم می شود که زمانی را که در باز داشت بوده است جزو محکومیت نامبرده به حساب می آید ..
این کلمات یک لحظه راحتم نمیذاشت ..
صورت دکتر وقتی شهادت می داد و صورت حق به جانب شکوفه اون پرستاری که همکارم بود از جلوی نظرم دور نمی شد ..و صدای ضجه ی دختر های اون زن که منو قاتل خطاب می کردن ..
توی سرم می پیچید و اعصابم رو بهم ریخته بود …

حتی نمی تونستم برای خودم غصه بخورم ..
گیج و منگ شده بودم ..و زمانی به خودم اومدم که در آهنین زندان پشت سرم بسته شد و صدای ترسناکی داد که مثل پتک به سرم کوبیده شد و تمام بدن منو تکون داد ..
و بالاخره شد اون چیزی که نباید می شد …حالا من یک زندانی بودم .
نم بارون قطره قطره به سر و صورتم می خورد .
یک مامور زن زیر بازوی منو گرفت و هلم داد و با لحن خشنی گفت : برو دیگه معطل چی هستی؟ می خوای دسته گل برات بفرستن ؟
خیس شدیم زود باش …چند قدم بر داشتم ..ولی زانو هام قدرت حرکت نداشتن ..
مثل کسی که توی سرما زمستون بدون لباس بیرون رفته باشه خودمو بی دفاع و یخ زده می دیدم ..
دیوار ها بلند و ترسناک و در های کثیف آهنی منو به وحشت انداخته بود …
مامور دوباره با شدت یک مشت توی پشتم زد و منو به جلو هل داد ..وارد یک اتاقک شدم ..

چند تا مامور زن اونجا نشسته بودن ..
منو بردن پشت یک پرده و شروع کردن به دست کشیدن به بدن من ..
بطور وحشتناکی احساس حقارت کردم ….داد زدم چیکار میکنی دستت رو بردار ..اونجا چی می خوای ؟ اونم داد زد خفه شو ، من دارم کارم انجام میدم .
تقلا کردم و گفتم : نمی زارم ..نمی زارم ..ولم کنین ..
باز فریاد کشید ..هدایتی دستشو بگیر، حتما مواد داره ، دوتا زن از دو طرف منو گرفتن و ….
تحقیر شده و بیچاره همراه اون زن از یک سالن گذشتیم ..
گفتم : آخه مگه نباید با زندانی مطابق شان اون رفتار بشه ؟
با تمسخر گفت : چیه ؟ مطابق شان سرکار نبود ؟
وقتی آدم کشتی در شانت بود ؟
گفتم : اولا دروغه ؛؛ و من بی گناهم ؟کار من نبوده …دوما انگار من چاقو بر داشتم یک نفر رو کشتم ؛؛..
چرا حقوق منو در نظر نمی گیرین ؟
اون یکی دیگه با لحن بدی گفت : ببر صداتو آدم کشته حقوق هم می خواد ..اونی که کشتی حقوق نداشت ؟
اینجا همه بیگناه هستن … زبون درازی ممنوع ..حرف نمی زنی فقط میگی چشم حقوق ؛مقوق هم سرمون نمیشه ….

گفتم : باور کنین بی گناهم ؟ من پرستارم تا همین چند وقت پیش توی بیمارستان کار می کردم ..
به خدا کار من نبود ..باور کنین ..
بازوی منو گرفت و چنان فشار داد که انگار می خواست استخوان دستم رو بشکنه ..طوری که فریادم به آسمون رفت ..و گفت :ببین خانم جون صداتو ببر ؛؛ به ما چه مربوط تو گناهکاری یا بی گناه مگه من قاضیم ..ما داریم کارمون رو می کنیم …یاالله برو ببینم …
وارد یک اتاق شدیم که یک نفر مامور وسایل منو گرفت و یک جفت دم پایی و یک پیرهن زندان گذاشت جلوم …
یک مامور دیگه هم یک پتو و ملحفه و یک بالش آورد و گفت : اینا رو بر دار همراه من بیا ؛؛
کفشم رو در آوردم و تحویل دادم ودم پایی ها رو پوشیدم و پتو و بالش رو بر داشتم و دنبالش رفتم …
هر قدمی که توی اون راهرو بر می داشتم احساس می کردم دیگه راه برگشتی ندارم ..
به دیوار های کثیف و خط خطی شده و به ساعتی که از سه گذشته بود ..و به در های بسته نگاه کردم و با قدم هایی که سست بودن جلو میرفتم ..
خدایا چقدر دلم تنگ بود ..

پارت1

برای خواندن این رمان به سایت bibinar.ir مراجعه کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن