آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 15

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

 

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

با اخمی که بخاطر بی خواب کردنش بود شونه روبرداشت و گفت :وقتی اعصابم و خورد کردی، بعدش زبون نریز!
چشم چرخوندم و بی صدا اداش و در آوردم.بیشعور میمیره یکم دل آدم و خوش کنه.انگار اصلا احساس نداره!آدم اینقدر خرد دار؟!باآدم غریبه خیلی آروم تراز من صحبت میکنه.انگار من ارث ننش و خوردم.
سر دودقیقه موهام و سشوار کشید و گفت:زود آماده شو.بریم که دیر میشه.
انگار نه انگار که تا دودقیقه پیش خواب بوده!!دستی به موهام کشیدم و گفتم :حالا من چی بپوشم ؟؟
_این همه لباس
ازروی صندلی بلند شدم و کاملا برگشتم سمتش:خیلی ببخشید ولی دیشب با سلیقه ی تو، اون طوری که من ظاهر شدم،باید یه چیزی بپوشم که باورشون بشه اون قدر شخمی پسند نیستم!
_چرا نظر فامیل های من برات مهمه؟!
+خب بلاخره باهاشون رفت و آمد داری و من هم دارم.بد نیست شلخته ظاهر شم؟
شونه بالا انداخت و گفت:برای آرامش اعصاب خودتم که شده به نظر هیچکس اهمیت نده.خصوصا فامیل های من!!
بخاطر خودت میگم، دیشب دیگه اتفاق افتاده که گذشت.چیزی که اتفاق افتاده ، افتاده.اگه این موضوع خیلی داره اذیتت میکنه اضافه کنم که دیشب کاملا تابلو بودکه اون تیپ رو خودت نزدی؟
بعد از اون همه پند و اندرزفقط قسمت آخرش توجهم رو به خودش جلب کرد.
_چطور؟
+باز فوضولیت عود کرد؟!…بیا اینجا ببینم چی بایدبپوشی.
_مثل دیشب؟
_بعد این که دیدی خودت میتونی قضاوت کنی.
بعد هم مشغول بهم زدن لباس ها شد.بعد چند دقیقه یک لباس رو بیرون کشید و گفت:این خوبه، این رنگ بهت میاد.
سرکی کشیدم ببینم چی انتخاب کرده که دیدم بله…حق با جنابه!

به خونه که رسیدم، باز طبق معمول از حیاط، سالن پایین، سالن بالا، رد شدمو خودم و به اتاق رسوندم.
انگار همه ی دنیام، همه ی اون اتاق بود.تنها جای تحمل ،که هم من و هم آرشا بیشتر وقتمون رو اونجا میگذروندیم.
بیشتر من مثل کش شلوار همه جا دنبالش میرفتم مگر این قدر ها هم در طول روز باهم کار نداشتیم.در اتاق و با ضرب باز کردم و آماده ی اعلام حضورپر سر و صدا بودم که متوجه شدم خوابه.
دهنم که باز بود رو بستم و در و بی سر صدا جفت کردم. سعی کردم با بی صدا ترین حالت ممکن حاضر بشم. ولی انگاریک روز هم قسمت نیست من این بدبخت رو جوون مرگ نکنم.
اولین کاری که قرار بود انجام بدم سشوار کشیدن بود که واقعا نمیشد از خیرش گذشت.
موهام هنوز از صبح نم داشت.
با روشن کردن سشوار خیلی سریع عکس العمل نشون داد.
بالشت رو از زیر سرش برداشت و تقریبا روی سرش کوبید.
بالشت رو روی سرش فشار داد و گفت:میشه یه جور دیگه اظهار وجود کنی؟؟
سعی کردم با مظلومیت بگم تا حداقل به صداقت کلام پی ببره
_آخه قراره بریم خونه ی عموت، موهام خیسه.
نفسش و کلافه فوت کرد و گفت
+بکش…سشوار بکش.
طبق گفته ی خودش مشغول خشک کردن موهام شده بودم که سرش و از زیر بالشت بیرون آورد و گفت
_مگه داری شالیزار خشک میکنی؟؟
طلبکار زل زدم تو چشمهاش و گفتم
+ببخشید اگه روی موهام تسلط ندارم. خب خشک نشده!
چند لحظه مکث کرد و بعد از روی تخت اومد پایین. هروقت میخواست اعصاب و کنترل کنه، چند ثانیه زل میزد به یک جا تا آروم بشه.
بدون اعلام قبلی سشوار رو از دستم کشید و هولم داد سمت صندلی.
با چشمهای گرد کرده نگاهش کردم و گفتم :
_نترس!اگه با لطافت رفتار کنی هم کارات و از روی محبت برداشت نمیکنم.

البته که رنگش رو هم نمیدونست. گلبهی.کم کم داشت تبدیل به رنگ مورد علاقم میشد که با گفتن جمله ی بهت میاد، پروسه رو تکمیل کرد.
شومیز جدید گلبهی رنگی که نسبتا بلند بود.حریر و ساده…البته گیرا.
بیشتر به لباس های اشرافی شباهت داشت.آستین هایی که حالت فانوسی داشتن و قطعا وقتی هوااون جریان میکرد…حتی تصورش هم نیشم رو خودبه خودباز میکرد.
لبخند پهنی تحویلش دادم و گفتم:مرسی!باشلوارسفید محشر میشه!!فقط..روش چی بپوشم؟دوباره قیافه ی کلافه گیش رو آورد.آخی..لابد تا حالا تو این مخمسه گیر نکرده.بعداز اندی گشتن مانتو ای روبند بررسی به سمتم گرفت.باز هم حریر کمی تیره تراز شومیزوجلو باز.از جلو کوتاه ولی هرچی به پشت مانتو نزدیکتر قدش هم بلند ترشده بود.بخاطر مدل مانتو مجبور شدم گشادتری انتخاب کنم که زیاد هم بدهم نشد.راضی بودم.موهام رو ساده پشت سرم بستم و به سمت وسایل آرایش رفتم که گفت:کم رنگ!!
با حرص گفتم:چشم!هرچی شماامر کنید قربان.لبخند ژکوندی تحویلم داد و گفت:آفرین.
تا من آرایش صورتم رو تکمیل کنم، طبق معمول، تیپ مورد علاقه اش رو زد.هرچند لباس تکراری نمیپوشید یا سراغ رنگ به خصوصی نمیرفت، مثلا کم رنگ یا پررنگ انتخاب میکرد،ولی، همیشه انتخاب هایش از سورمه ای،آبی،مشکی،گرفته تا توسی بود.الحق که بهش می اومد.حتی مطمئنم بیش تراز رنگ های دیگه.
بابغض ساختگی گفتم:میمردی این یک بار و ست کنیم؟!
+انتظار داشتی صورتی بپوشم؟!
پکر نگاهش کردم و گفتم:نخواستم اصلا.درضمن گلبهی.
_همون که تو میگی.
باز استفاده کرد!باز از جواب های من استفاده کرد!!

هرچی لازم داشتم رو ریختم تو کیفم و هم زمان با آرشا از اتاق بیرون اومدم.
باز با عطرش… نه! باز تو عطرش آب تنی کرده بود.
برخلاف انتظارم تولد سهیل زمین تا آسمون با تولد سیما فرق داشت. هرچند هنوز معتقد بودم که خیلی اسکل هستن که دوشب جدا تولد میگیرن. بعد اون وقت من اصلا روز تولدم هم نگاه نکردم. هی…
مهمونی داخل باغ بود و همون اول که این رو فهمیدم باعث شد فحش بارشون کنم.
چون امشب هوا ابری و نسبتا سرد شده بود. تقریبا پاییز بود دیگه…
باز بعد از سلام و احوال پرسی طولانی روی یکی از تخت های چوبی نشستم.
فرصت رو غنیمت دونستم و چسبیدم به آرشا.
البته تا حدودی هم از سرما بود.
ولی نمیتونستم منکر اون فاصله ی نزدیک بشم. میگن عشق آدم و کور میکنه ولی من و خل کرده!
سرش رو خم کرد و در گوشم پچ پچ کرد : نمیخوای با کسی صحبت کنی؟
گوشم از گرمای نفسش داغ شد و خون توی رگ هام از شدت هیجان به جوش اومد. سعی کردم عادی جواب بدم: نه… باهاشون راحت نیستم.
اینقدر بزرگتر ها از سرما سگ لرزه گرفتن که به داخل رفتن.کلا قسمتشون نبود توی تولد شرکت کامل داشته باشن. چه دیشب… چه امشب…
آخ! دیشب! چقدر از دیشب همه چیز به هم ریخت!مست کردی! بعدش هم که نمیدونی چه گوهری خوردی.
این کرمو خان هم نمیگه!صبح… صبح… اون جمله ای که قبلا از آرشا شنیده بودم.
گنگ بود و نامفهوم…
از همه رو اعصاب تر! عصر! آخ! آخ!
چطور تونست تصادف رو انکار کنه؟!

این لیلی هم که زحمت نکشید یک زنگ بهم بزنه!
ولی… آرشا از کجا میدونست من کجا بستری بودم که گفت خودش مدارکش رو تهیه میکنه؟
با اخم های که از روی شکاکی روی پیشونیم شکل گرفته بود. از اون فاصله ی کم، باهاش رخ به رخ شدم و گفتم: تو من و میشناختی؟ قبل از تصادفم؟

_تو منو میشناختی؟ قبل از تصادفم؟
باز با اون بی تفاوتی آزار دهنده اش گفت: چرا این سوال رو میپرسی؟
_سوال رو با سوال جواب نده.
سرش رو به سمت جلو چرخوند و گفت:میل خودته. میخوای جواب بشنوی باید جواب بدی.
نفسم رو حرصی بیرون فرستادم و گفتم: چون برام سواله از کجا میدونسی که کجا بستری شدم!
عاقل اندر سفیه نگاهم کردو گفت: از اونجایی که همونطور که قبلا گفته بودم ، زیر نظرداشتمت!
راست میگه ها! باز زیادی بهش مشکوک شدم!لب باز کردم تا باز بپرسم دیشب چه اتفاقی افتاد ولی با جواب صبحش نظرم عوض شد، از آوا میپرسم!
مگه مریضم التماس این نکبت رو کنم که فقط بلده آدم رو ضایع کنه؟ والا از جایم بلند شدم و بعد از مرتب کردن لباسم به سمت آوا رفتم، که دقیقا روبه روی آرشا نشسته بود. بااین تفاوت که اون و بقیه کنار آتش ولو شده بودن و خاطره تعریف میکردن. لگد آرومی حواله ی باسن مبارک آراد کردم و گفتم :یکم مهربون تر بشین میخوام پیش آوا بشینم. با چشم غره جاش و به من داد تا کنار آوا بشینم.
_به به… چه عجب ، دل از آقاتون کندی. باشه بابا فهمیدم تأهل قشنگه.
چشم هام و تو حدقه چرخوندم و گفتم: تا چشمت دربیاد. بی هوا مشت محکمی حواله ی بازوم کرد که پرت شدم روی آراد و به شکل دومینویی، فقط من و اون لش روی زمین شدیم.
خودم رو از روی زمین جمع کردم و گفتم:چته؟
_ چه باورشم میشه. من مسخره کردم.‌ مثلا الان دوران نامزدیه الاغ جون!فقط بلدی مثل میرغضب بشینی پیش اون بدبخت نزاری از جاش تکون بخوره!
یه نازی…نوازشی…اونقدر بلند گفته بود که همه بشنون. بهت زده و خجالت زده به آرشا نگاه کردم تا شاید اون آوار و ساکت کنه.
ولی اون هم شونه بالا انداخت و گفت:راست میگه!

چشم هام اندازه ی توپ پنگ پنگ گرد شد!
نوچ نوچ! نگاه کن تروخدا!
فقط برای من قیافه میگیره. تروخدا ببین جلوی همه چه سواستفاده میکنه! از آرشا که آبی گرم نشد، خودم دست به کار شدم.
_آخی!…عزیزم مثلا تو الان متاهل بودی چیکار میکردی؟
لبخند گنده ای روی لب هاش نشوند و با ادا و عشوه گفت:من اگه متاهل بودم…
ازاینکه لهجه اش رو تغییر داده بود، اول متعجب شدم. ولی با ادامه ی جملش پهن زمین شدم.
_یک تشت شیر میزاشتم جلوی پای آقامون. میگفتم:آقایی ،میخوام جادوی عشقت کنم.
بعد توش گلبرگ میریختم…
موزیانه نگاهی به پسر ها انداخت و گفت:به به! به به! چه خوششون هم اومده.
سهیل گفت:زن زندگیی اصلا.
آوا سرتکون داد و گفت :کاملا صحیح ،داشتم میگفتم ، بعد تشت آب رو رومیدی دست آقامون، قشنگ بیاد پاهام و بشوره ،حرف اضافه هم زد جفت پا بری تو حلقش!
بلند تراز قبل زدم زیر خنده که گفت :یاد گرفتی فرزندم؟
خندم رو قورت دادم و گفتم: بله! بله!
روبه آرشا گفتم :شما متوجه شدی عزیزم؟
پوزخندی زد و روش روبرگردوند. به شخمم. دست آوارو گرفتم و از اون جمع کوچیک بیرون کشیدم. انصافاً این تولد خلوت و دوستانه رو به تولد شلوغ وپر سروصدا ترجیح میدادم.
کفش هامون رو در آوردیم و روی یکی از تخت های چوبی نشستیم.
_چیه؟
سرتکون دادم و گفتم:چی چیه؟
_اسکل، میگم دوساعته میخوای چی ازم بپرسی؟
اطراف رو از نظر گذروندم و آرشا رو نگاه کردم تا مطمئن بشم کسی صحبت هام و نمیشنوه.
حتی اگه فوق سری نباشه.

_ اوم… میگم، تو میدونی دیشب بعد که مست کردم چیشد؟
متعجب گفت: یعنی واقعا نمیدونی؟ یعنی یادت نیست؟
_ نه پس.
دستی به پشت گردنش کشید و گفت: عجیب اندر غریبا… حالا چرا میخوای بدونی؟
_ میخوام بدونم دیشب چقدر آتو دست آرشا دادم که صبح باعث شد، موزیانه بخنده و بره تو فکر.
باز باسر تایید کرد و گفت: صحیح، اولش که همون حالات مستی و داشتی.حدود نیم ساعت که گذشت که شروع کردی به چرت و پرت بلغور کردن، که آرشا دستت رو گرفت و برد یه جای دیگه.
سوال های دیگه رو پس زدم و پرسیدم:دقیقا چی بلغور کردم؟
_ خب… تقریبا چندبار پرسیدی راست میگن مستی و راستی؟ یعنی من الان حرف هام راسته؟
دیگه اینکه… گفتی… به آرشا گفتی میشه توهم مست کنی؟ بعد آرشا ازت پرسید چرا؟
توهم ولو شدی تو بغلش و چیز پچ پچ کردی در گوشش.
مشتاق تر و مظرب تر پرسیدم: خب بعدش؟
_هیچی بعد شروع کردی سوال های بی تربیتی پرسیدن که آرشا دستت و گرفت و برد اون طرف.
وارفته گفتم: سوال های مثبت هجده، چیه؟
لبخندش کش اومد و گفت: شوخی کردم بابا. فقط سرت و عقب کشیدی و هی تکرار کردی، نباید بگم… خلاصه اینکه اون بدبخت و خل کردی.
_یعنی هیچ اتفاقی نیافتاد دیگه؟

_ تا اونجا که پیش ما بودین نه.
هوفی کشیدم و ولو شدم روی تخت.
_سوال دیگه ای ندارین مرخص بشم.
میخواستم بگم نه ولی با جرقه ای که توی ذهنم خورد گفتم: امشب مشروب سرو میشه؟!
با چشمک گفت: عجب ساخته ها.
از روی شوخی اخم کردم و گفتم: هست یانه؟
_آره
سر چرخوند و به سمت دیگه ای گفت: اوناهاش. اونجا. الان دارن می…
بایک حرکت از روی تخت بلند شدم و گفتم:عه؟ پس بریم.
_نه انگار واقعا بهت ساخته.
باز به بقیه ملحق شدیم و من ، با برسی موقعیت ها، متوجه شدم آرشا هم کنار آتش نشسته.
منتها بافاصله تر و البته با زیر انداز کوچکی که زیرش بود. به! به!
آقای وسواس اینجا هم ترو تمیزیشون رو به رخ کشیدن. چاره ای جز کنار آرشا نشستن نبود. و باز هم اضافه کنم که من هم از خدا خواسته کنارش نشستم. خم شدم تا یک جام بردارم ولی مابین راه مچ دستم رو گرفت و آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت: چشمم روشن!
یکی از ابروهام و بالا انداختم و گفتم:چیه؟از تو باید اجازه بگیرم؟
_اون که البته. دلم نمیخواد زنم مشروب خور باشه، حتی اگه صوری. از لفظ زنم دلم اونقدر قیلی ویلی رفت که جمله ی بعدش هم نتونست تاثیرش روبزاره.
شک اینکه نکنه باز با مصرف الکل چیزی یادم بیاد، باعث شد دستم رو پس نکشم و اون ادامه بده:اگه یه بار دیگه. مست کنی، قول نمیدم مثل دیشب کاری به کارت نداشته باشم!
با حرص دستم و پس کشیدم و گفتم:زورت به آدم مست میرسه؟!
_فکر نکن اگه تاحالا دست نزدم سیب زمینی ام. فقط بخاطر قراریه که بینمونه. مفهومه یا بیشتر توضیح بدم؟

ازاین همه رک و بی پرده حرف زدنش، خون به صورتم حجوم آورد. نه از اعصبانیت، اخه من و اون… حتی تصورشم..‌.
گونه هام بیشتر از قبل آتیش گرفت و از عرق خیس شدم. با سری پایین افتاده گفتم :بی تربیت!
منتظر بودم صدای خنده ی توی گلوش بلند بشه ولی این بار کاملا جدی بود.
نمیدونم چقدر سرم از شرم پایین بود که کم کم همه نظراشون به این که برن تو، تغییر کرد.
یهو کسی از بازوهام نیشگون گرفت که باعث شد سرم رو بالا بیارم.
هم زمان با آوا رخ به رخ شدم که سرش رو نزدیک تر گرفت:من میرم تو. پشت سر من، زودتر از بقیه بیا تو.
شوکه فقط سرتکون دادم که حالت عادی ای به خودش گرفت و به داخل رفت. منم بلند شدم و بعد از تکوندن لباسم، نیم نگاهی به آرشای همچنان جدی انداختم و به دنبال آوا رفتم.
به محض ورود دستم توسط آوا کشیده شد. باصدای خفه ای گفت:بدو!
کنجکاو به دنبالش دویدم که من رو به داخل یک اتاق کشید و در و بست. نفس گرفت و گفت: نقشه کشیدم کرم بریزیم.
گیج تر از قبل گفتم: ها…دقیقا به کیا؟
_هرکی که تو حیاط بود. آراد، آرشا، سهیل، سیما، پسر دختر دایی خاله های سیماسهیل.
کلا همه جوون درها. اوکی؟ بریم؟
با ابرو های بالارفته گفتم: میخوای اول نقشت رو بگی؟
با سردرگمی گفت:آخ ازاسترسه ها! بعد هم خم شد و از زیر تخت یک کیسه ی مشکی برداشت.

تقریبا پرتش کرد توی بغلم و با عجله به سمت کیفی که روی تخت بود رفت.
_همونطور اونجا نایست! بپوش دیگه!متعجب کیسه رو سر ته کردم که پارچه ی سیاه رنگی ازش بیرون افتاد.
خم شدم و بعد از برداشتن بررسیش کردم. یک شنل خیلی بلند مشکی رنگ. از روی کنجکاوی پوشیدمش و گفتم :خدا شفات نده بخندیم. الان این مثلا برای چیه؟
به سمتم اومد و هم زمان بارژی که سمتم گرفته بود و گفت: میخوایم بترسونیمشون.
_ اوه…
رژ مشکی رنگی که دستم داده بود روی لب هام کشیدم و موهام و باز کردم.
ریختم روی صورتم. مثل سرخ پوست ها، علامت های عجیب غریب روی صورتم کشیدم که با ذوق تایید کرد و ادامه داد: هروقت برقا خاموش شد بیا بیرون.
از لای در سرک کشید و گفت:فکر کنم اومدن. ببینم چی کار میکنی!
ای خدا… فکر میکردم از من اسکول تر وجود نداره. اخه من الان به عنوان یه آدم متاهل ، برم ورجه وورجه کنم؟
همونطور که سرگردان وسط اتاق ایستاده بودم که برقا رفت. در یک لحظه اون عمارتی که مثل خورشید روشن بود، مثل یک غار تاریک شد.
سرما سریع زیر پوستم دویید و تنم یخ شد. بله! اینم یکی از همون چیزایی که فراموش کرده بودم.
ترس از تاریکی… باترس و لرز، کورمال، کورمال سعی کردم دنبال گوشیم بگردم ولی مگه حالا پیدا میشد. کم مونده بود قلبم از استرس وایسه!
با صدای باز شدن در اتاق هین بلندی کشیدم و ازترس سرجام سیخ ایستادم.
درروی پاشنه ی پا چرخید و به سختی تونستم فردی رو توی تاریکی تشخیص بدم. توی تاریکی و روشنی اتاق جلو رفتم که بفهمم اون فرد کیه، که اون هم همین کار رو کرد.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن