صفحه اصلیفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 25

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

با رسيدنمون دمه در عمارت محمدرضا ايستاديم و با بوق زدن ساميار در باز شد و ماشين و برديم داخل. يه عمارت بزرگ و شيك، ساميار ماشين و نگه داشت. پياده شدم و نگاهى به اطراف انداختم. همه جا پر بود از نگهباناى سياه پوش كه اكثرا حواسشون به ما بود.

مردد نگاهى به ساميار انداختم و سرى تكون داد و باعث شد جلوتر برم. چند تا مجسمه ى بزرگ اون وسط بودن و كمى جلوتر، دوست مسطشون يه آب نماى بزرگ بود كه جلوه ى زيبايى به اون قسمت مى داد.

همراه با ساميار آبنما رو دور زديم و جلوتر رفتيم. دمه در ورودى بوديم كه آقاى قد بلند و چهارشونه او به سمتمون اومد و گفت:

_دنبال من بياين.

بى ادبيش رفت رو مخم انگار براى دشمنى اومدم اينجا. دنبالش راه افتاديم. وارد سالن بزرگى شديم. نگاهى به اطراف انداختم. همه جا پر بود از مجسمه و اشياء قيمتى.

تابلو فرشيم به ديوار وصل شده بود. عكس نيم رخى از زنى كه موهاش روى صورتش ريخته شده بود. طورى كه محو اون تابلو فرش شده بودم كه حواسم از اطراف پرت شد.

_اينجا بشينيد الان آقاى ملك ميان.

با صداى اون آقاى بى ادب نگاهم و از تابلو فرش گرفتم و به مبل هاى سلطنتى رو به رو دوختم. همه چيز شيك بود و در صد گرون قيمت.

دنبال ساميار رفتم و روى يكى از مبل ها نشستيم. كمى استرس داشتم و كم كم داشت سوالات ذهنم از يادم مى رفت.

شالم و كه عقب رفته بود رو جلو كشيدم و كيفم و گذاشتم روى پام. مشغول ديد زدن اطراف بودم كه صداى كفشى تو سالن پيچيد. نگاهم و دوختم به رو به رو كه با قيافه ى محمدرضا رو به رو شدم.

كت و شلوار خوش دوخت طوسى رنگى تنش بود با پيراهنى سفيد. از همين فاصله هم مى تونستم بازوهاى برجستش و كه زير اون كت گران قيمت بيرون زده بود رو ببينم. معلوم بود ورزشكاره شايد براى همين چهرش به سنش نمى خورد و جوون تر به نظر مى رسيد.

نزديكمون شد. معلوم بود تازه اصلاح كرده و صورتش كاملا صاف و بدون مو بود . با ديدن من لبخند مردونه اى زد

_به سلام فرميسك خانوم. خوش اومدى. فكر نمى كردم بعد از برگشتنت به اين زودى بخواى منو ببينى.

من و ساميار از جامون بلند شديم. هر دو سلام كرديم و محمدرضا همان طور كه سرى سرى تكون مى داد روى مبل رو به رومون نشست. پا روى پا انداخت و گفت:

_كوروش كه خبر نداره اينجايين؟!

نيشخندى زدم

_به نظرتون اگه خبر داشت ما الان اينجا بوديم؟!

_نه ولى مطمئنيد تعقيبتون نكرد.

سرى به نشونه ى نه تكون دادم

_نه مثل اين كه اين روزا زيادى درگيره. بعده برگشتمم هنوز نشده با هم درست حسابى حرف بزنيم. فكر مى كردم مى خواد كلى قر بزنه و دليل اين سه سال نبودم و بپرسه ولى نپرسيد.

محمدرضا متعجب سرى تكون داد.

_خوبه.

دستاش و بهم گره زد و ادامه داد:

_چرا مى خواستى منو ببينى؟!

_مى خوام كمكم كنيد.

_چى باعث شده كه از من كمك بخواى؟!

_چون فقط شما مى تونيد براى فاش شدن يه سرى قضيه ها به من كمك كنيد.

محمدرضا مردد نگاهى به ساميار انداخت و رو به من ادامه داد:

_چرا فكر مى كنى من بهت كمك مى كنم؟!

كمى مكث كردم

_چون مطمئنم شما هم مى خوايد مثل من پرده از يه سرى از چيزا برداشته شه. نمى دونم شما و بابام هر كدوم به چه اندازه مقصرين فقط اين و مى دونم بايد از اين كينه ى چندين و چند ساله كه زندگى جفتتون و خراب كرده دست بكشيد. اگه رو در رو بجنگيد خيلى بهتره تا بخوايد پشت هم دسيسه بچينيد.

محمدرضا دستى به چونش كشيد و تكيشه و از مبل برداشت. كاملا جدى بود. چهرش با اين جديت ترسناك به نظر مى رسيد ولى بايد اعتراف مى كردم تو اين حالتم جذابه. يه مرد جا افتاده ى جذاب.

_خب اين چيزايى كه الان گفتى چه ربطى به تو داره؟! من و پدرت بالاخره يه راه حل براى مشكلاتمون پيدا مى كنيم. تو خودت و قاطى نكن.

و همون لحظه از جاش به قصد ترك كردن اونجا بلند شد كه خيلى سريع گفتم:

_گذشته ى تو و بابا هرچيم باشه به من ربط داره. هم پاى پدرم در ميونه هم مادرم. پدرى كه دوسته صميميتون بود و مادرم …

از جام بلند شدم و قدمى بهش نزديك شدم

_رابطه و شما با مادرم چطور بود؟!

اخماى محمدرضا رفت تو هم و ديدم چطور دستاش و مشت مرد و سعى داشت خودش و كنترل منه.

_اگه براى پرسيدن اين سوالا اومدى برگرد، مى تونى از بابات بپرسى اون حتما بهت جواب مى ده.

_ولى من مى خوام از شما بپرسم. بابا اگه چيزى رو تعريف كنه همه حرفاش به نفع خودشه. مى خوام حرفاى شما رو هم بشنوم.

_اومدى چى بشنوى؟! اين كه بگم حق با باباته يا همه چى و بندازم گردنش و خودم و تبرعه كنم؟!

قدم ديگه اى بهش نزديك تر شدم و جواب دادم:

_حقيقتو، من فقط مى خوام حقيقت و بشنوم.

محمدرضا مردد نگاهم كرد. نمى تونستم از چشماش بخونم تو فكرش چى مى گذره.

_از كجا مطمئنى من حقيقت و مى گم؟!

لبخندى محوى زدم.

_مى خوام براى لحظه اى فكر كنيد پريناز جلوتون ايستاده. كه اونه كه مى خواد براش همه چى و تعريف كنيد.

نيشخندى زد و دوباره نشست سره جاش و با صداي آرومى گفت:

_اگه پريناز اينجا بود كه الان اوضاع اينطور نبود. اون از همه چيز خبر داشت. از همه چيز.

_خب بگيد منم با خبر شم. باور كنيد من نه از طرف كوروش اومدم نه كسى. اگه بابا مى دونست مى خوام بيام به هيچ عنوان نمى ذاشت و به هر قيمتى كه شده جلوم و مى گرفت ولى من الان اينجام. اومدم تا بفهمم چى تو گذشته اتفاق افتاده كه داره زندگيه منم نابود مى كنه. كه هفده سال مثل يه دختر بى كس و كار كه به سرپرستى گرفته شده زندگى كردم. كه بايد از تمام خواسته هام بگذرم و باب ميل بابام زندگى كنم. كه هنوز فكره انتقامه و تمام كاراش منتهى ميشه به شما. چى بين شما اتفاق افتاده؟! خواهش مى كنم به من واقعيت و بگيد. به خدا منم ديگه از اين وضع خسته شدم. چه بخوام نه نخوام شما هم جزعى از زندگى من شدين. چون بابام دارن به خاطره نابوديه شما علاوه بر خودش منم نابود مى كنه. دقيقا به خاطر همين ٣ سال گذاشتم رفتم. مكه خودتون نگفتين وقتى كه خودم بخوام و بتونم باور كنم همه چي و برام تعريف مى كنيد مگه خودتون نگفتين؟! خوب من مى خوام باورتون كنم. خواهش مى كنم بگيد همه چيو بگيد.

محمدرضا با دقت نگاهم كرد. نمى دونم داشت شباهت من و با مامانم بررسى مى كرد يا به اين فكر مى كرد كه چى تو ذهنم مى گذره و حرفام دروغه يا راست. لحظه اى مكث كرد. ازم خواست بشينم و بعد از نشستن من با لحن محكمى گفت:

_فكر كردى تو اين سه سال كوروش ازت بى خبر بوده كه حالا ازت سوالى نمى پرسه؟!

متعجب نگاهش كردم.

_منظورتون چيه؟!

اشاره اى به ساميار كرد و گفت:

_مطمئنى اين آقا با تواِ؟! يا نكنه يه نگهبانه كه از طرف بابات ساپورت ميشه؟!

چرخيدم سمت ساميار. نگاه به محمدرضا بود. حتى حرفش و انكارم نكرد. طورى كه لحظه اى با شك اسمش و زير لب زمزمه كردم كه محمدرضا ادامه داد:

_كوروش اونقدرا هم خنگ نيست. فكر نكنم براى انتقام از دخترش استفاده كنه. مطمئن باش اگه اين همه سال ازت بى خبر بود الان ساميار اين طور سالم كنارت نبود. خيلى قبل ترا يه بلايى سرش آورده بود.

نگاهى به ساميار انداخت و گفت:

_نه؟!

چشمام گرد شد. توقع هر چيزى رو داشتم جز اين يه مورد. برگشتم سمت ساميار و در حالى كه حتى نمى تونستم كلمات و درست تلفظ كنم گفتم:

_سا… سامي .. ار درسته؟! تو اين هم..ه مدت جاى م..ن طرف بابام بودى؟! آره؟!

انگار تازه داشت مغزم به كار ميوفتاد. يعنى بابا زيادى بيخيال بود يا از همه چيز خبر داشت؟!نيم نگاهى به محمدرضا انداختم و دست ساميار گرفتم.

_ساميار راست مى گه؟! حرف بزن ، بهش بگو تو با بابا كارى نداشتى. بگو طرف من بودى نه بابا. بهش بگو.

ساميار چرخيد سمتم. لحظه اى زل زد تو چشمام و گفت:

_بعدا راجبش حرف مى زنيم.

و همين يه جمله كافى بود تا از كوره در برم و از جام بلند شم. صدام بلند شد و دستام مى لرزيد. درست مثل صدام.

_تو هم بهم دروغ گفتى آره؟! الكى مى گفتى طرف منى، همه حرفات دروغ بود ، همش. تو هم يكى بودى مثل بقيه. تو هم طرف بابا بودى. منه احمق و بگو بهت اعتماد كردم. خيال مى كردم با همه فرق دارى كه مى تونم بهت اعتماد كنم. اينا همش نقشه بود؟! تمام روزايى كه فكر مى كردم كسى نمى دونه كجام بابا مى دونست آره؟! حرف بزن ساميار.

_مشكل تو اينه كه بابات و دست كم گرفتى، فكر كردى زرنگى. ولى نه. اتفافا اونه كه زرنگه باباته چون با يه تير دو نشون زد. هم تو رو از اينجا دور كرد و هم كارى كرد كه تو فكر كنى همه چى اونجورى داره پيش ميره كه مى خواى.

برگشتم سمت محمدرضا. از جاش بلند شد و در حالى كه داشت به سمتمون ميومد رو به ساميار ادامه داد:

_نه؟!

ساميار از جاش بلند شد. رو به روى محمدرضا ايستاد و با لحن محكمى گفت:

_هميشه فرضيه هاى ذهن ما آدما همش درست نيست، قبول دارم كه تا مدت ها باباش از همه چيز خبر داشت ولى اين دليل بر خيانت نيست. به قول خودتون اگه كوروش خان مى فهميد دخترش با من فرار كرده به همين راحتى بيخيال ميشه؟! نه به هر قيمتى كه شده پيدامون مى كرد، بايد مى گفتم كه تا جفتمون در امان باشيم. كه فكر كنه من هنوزم طرغ اونم.

كمى مكث كرد و ادامه داد:

_شما هم فكر مى كنيد كه زرنگين. وگرنه الان انقدر ريلكس اينجا نشسته بودين كه كوروش خان بخواد براتون پاپوش درست كنه.

محمدرضا طورى كه انگار از خودش مطمئنه گفت:

_پاپوش؟! براى من؟! سالهاست كه كوروش داره تلاش مى كنه ولى هنوزم موفق نشده.

ساميار ابرويى بالا انداخت.

_شايد اين سرى روش و تغيير داده. مثلا درس موقعى كه يه سرى از آدماى شما دارم از مرز رد مى شن خيلى يهويى گرفته ميشن اونم به جرم قاچاق اسلحه. فكر كنم در اين باره هم پرونده دارين درسته؟!

نيشخندى روى لب محمدرضا نشست.

_نه اسلحه اى وجود داره نه قاچاقى.

_تا زمانى وجود نداشت كه آدماى كوروش بين آدماى شما قاطى نشده باشن. مطمئنا اونا چيزايى دارن كه صد در صد به شما و باند شما مربوط ميشه. فكر كنم اين سرى ديگه نقشه ى كوروش خان بى نقص باشه.

دست ساميار بالا اومد و نگاهى با ساعتش انداخت.

_الان ساعت ٩ صبحه. قرار بوده آدماى شما ساعت ١٢ بيان.

لبخندى روى لباى ساميار نشست و ادامه داد:

_اين عادت شماست كه هميشه همه چى و زودتر انجام ميدين. چون اعتقاد دارين كسى از چند ساعت قبل نمياد آمار كارو بگيره چون ممكنه بانده مقابل متوجه شه و نقشه رو عوض كنه.هميشه زودتر كارو انجام مى دين تا حريف مى رسه كاره شما انجام شده.

صورت محمدرضا جمع شد. گوشيشو از داخل جيبش درآورد ، شماره اى گرفت و به شخص پشت تلفن گفت:

_مسيرو عوض كنيد. حواستون باشه چند تا نخاله بينتون هست يه وقت آمار كارو به كسى ندن.

با قطع كردن گوشى رو كرد سمت ساميار و گفت:

_واى به حالت اگه دروغ گفته باشى.

_تمام حرفايى كه زدم درست بود ديگه چه دروغى؟! اگه من طرف كوروش خانم و از اين موضوع خبر دارم پس اونم داره. فكر كردى همچين موقعيتى رو از دست ميده؟!

محمدرضا لحظه اى به ساميار خيره شد و در خالى كه كسى رو صدا مى زد ازمون فاصله گرفت. با تعجب رو كردم سمت ساميار گفتم :

_اينجا جه خبره؟! دارى چيكار مى كنى ساميار؟!

و قبل از اين كه ساميار جواب بده نگاهم افتاد به درى كه از رو به روم باز شد و زنى روى ويلچر از اتاق خارج شد. زنى با صورتى سوخته كه پتويى روى پاش بود و شخصى از پشت ويلچرش و به سمت جلو هدايت مى كرد.

چشمام روى اون زن ثابت موند، دستاش بى حركت روى پاش بودن و نگاهش به رو به رو. ويلچرش نزديك تر اومد و با ديدن قيافش از نزديك چشمام تا حد ممكن گرد شدن.

زبونم بند اومد و فقط صداى محمدرضا رو شنيدم كه با عصبانيت داد زد:

_كى بهت گفت بياريش بيرون؟! سريع ببرش داخل. سريييع.

زنى كه پشت ويلچر نشسته بود. سرش و پايين انداخت و زير لب گفت:

_چشم آقا.

و قبل از اين كه بخواد برگرده سمت اتاق با صداى بلندى گفتم:

_صبر كن.

وبى توجه به چهره ى متعجب بقيه به سمتش رفتم. چشماش چرخيد و نگاهش موند رو من. تعجب و به راحتى مى شد تو چشماش ديد. دستش و به سختى بالا آورد و صداى ناله مانندى از گلوش خارج شد. انگار سعى داشت باهام حرف بزنه.

رو به روش ايستادم و اين بار من بودم كه با چشماى گرد شده بهش نگاه مى كردم. باورم نمى شد اين زن رو به روم همون زنى باشه كه مدت ها مى رفتم تهه باغ و بهش سر مى زدم.

جلو پاش زانو زدم و دستش و گرفتم تو دستم. نگاهش بين دو چشمام در گردش بود و همچنان سعى داشت حرف بزنه و نمى تونست. خيلى وقت كه از يادم رفته بود و اصلا بهش فكر نكردم.

_مى شناسيش؟!

برگشتم سمت محمدرضايى كه با اخماى گره خورده خيرم شده بود.

_اين اينجا چيكار مى كنه؟!

صداش بلند تر شد

_گفتم مى شناسيش؟!

چرخيدم سمت اون زن و جواب دادم:

_آره مى شناسمش.

_از كجا؟!

سكوت كردم. نمى دونستم حرفى كه اين همه مدت نتونستم به كسى بزنم و مى تونم به اين بگم يا نه.

_پرسيدم از كجا مى شناسيش؟! تو اين زن و كجا ديدى!؟

_تو عمارت، قبلا اونجا بود.

_تو عمارت؟!

_آره توى كلبه ى تهه باغ. يه مدت اونجا بود ، هميشم برام سوال بود كه اين زن تك و تنها اونجا چيكار مى كنه.

چرخيدم سمت محمدرضا و ادامه دادم:

_شما اين و از كجا مى شناسين؟! تو عمارت ما چيكار مى كرد و الان اينجا چيكار مى كنه؟! شما مى شناسينش!؟

محمد رضا چنگى به موهاش زد و قدمى عقب رفت، كلافه مشغول قدم زدن شد و بعد از لحظه اى انگشت اشارش و به سمت اون زن گرفت و با عصبانيت گفت:

_مى بينيش؟! زندگى اين زن و باباى تو نابود كرد. نه تنها به اين روز انداختش حتى سعى نكرد كمكش كنه. كه نجاتش بده. مى تونست اوضاعش بهتر باشه اگه…

از جام بلند شدم. رو به روى محمدرضا ايستادم و گفتم:

_اگه چى؟!

_اگه بعد از اون آتيش سوزى لعنتى به جاى دوا درمونش قايمش نمى كرد و مى ذاشت مداوا شه.

كلمه ى آتش سوزى چند بار تو سرم تكرار شد. و با تعجب گفتم:

_آتيش سوزى؟! كدوم آتيش سوزى؟! اينا چه ربطى به باباى من داره؟!

محمدرضا دستاش و مشت كرد

_ربط داره اتفاقا خوبم داره. مى دونى اين كيه؟!

نگاهى به چشماى پر از اشك اون زن انداختم ، ترسى نشست توى دلم. يه ترس عجيب. نمى دونم چرا براى دونستن هويت اين زن استرس داشتم. مردد و آروم لب زدم:

_كيه؟!

چشماى زن بسته شد. محمدرضا كنارش ايستاد و رو به من گفت:

_اين همون زنيه كه شوهرش ادعا مى كرد عاشقشه و الان اين وضعشه. زنى كه بعد از اون تصادف و آتيش سوزى قدرت تكلمش و چهرش و از دست داد. طورى كه قابل شناسايى نبود. موقعى كه با فاصله كنار ماشين پيداش كردن اول فكر كردن مرده اما زنده بود. زنده بود و فقط زجر كشيد. هم زندگيش و از دست داد. هم شوهرش و هم پسرش.

دستم و لبه ى ويلچرش گذاشتم حس مى كردم وزنم رو پاهام سنگينى مى كرد. چشم دوختم به دهن محمدرضا كه با صداى بلندى ادامه داد:

_اين مريمه، زنه كوروش. مادره اردوان. زنى كه با يكى از خدمتكارا اشتباه گرفته شد. فقط چون اون شب اون زن قصد دزدى از مريم و داشته و جواهرات مريم بهش وصل بوده. مريمى كه به خاطر خيانت شوهرش هيچ وقت از جواهراتى كه شوهرش براش مى خريده استفاده نمى كرده و همين شد بزرگ ترين اشتباه براى تشخيص اين دوتا. خدمتكارى كه مرد و مريمى بى گناه به جاش مجازات شد.

نفس تو سينم حبس شد. ضربان قلبم شدت گرفت و آروم رسم و چرخوندم سمت زنى كه روى ويلچر بى صدا گريه مى كرد.تنم تنم يخ بست و صداى محمدرضا بلند تر از قبل شد.

_اصلا مى دونى اون خدمتكار كى بوده؟!معشوقه ى پدرت. كسى كه مى خواسته زندگى مريم و خراب كنه و خودش بشه جانشينش.اون شب كسى به مريم زنگ مى زنه و جريان خيانت بابات و بهش مى گه اينم ميره سراغش ، مى خواسته بره خونش ولى قافل از اين كه اون خدمتكار ماشينش و دستكارى كرده و درست موقعى كه خدمتكارو داخل كوچه مى بينه عصبى ميشه كنترل ماشين و از دست مى ده ماشين مى خوره به تيره برق و قبل از اين كه منفجر شه مريم پياده ميشه. با اون خدمتكار دست به يقه ميشه و همون لحظه ماشين منفجر ميشه.

با افتادنم روى زمين ساميار با عجله به سمتم اومد. خيلى سريع دستم و گرفت و با عصبانيت رو به محمدرضا گفت:

_بسه ديگه تمومش كن. مگه حالش و نمى بينى؟!

دست ساميار و گرفتم و زير لب گفتم:

_ادامه بده…

ساميار با نگرانى نگاهم كرد و محمد رضا ادامه داد:

_اردوان اون موقع بچه بود مى بينه مامانش با عصبانيت از خونه خارج ميشه دنبالش ميره ، شب بوده و كوچه تاريك طورى كه وقتى ماشين مى خوره به تيره برق و كج ميشه مريم طورى از در خارج ميشه كه اردوان نمى بينه و فكر مى كنه مامانش تو آتيش سوخته. قافل از اين كه مامانش از ماشين پياده شده. كه اون زنى كه مرد مادرش نبود . مادرش اينه. اين زن. كسى كه قربانى خودخواهى شوهر هوس بازش شد.

آروم سرم و چرخوندم سمت زنى كه حالا فهميده بودم مادر اردوانه. چشماش و بسته بود و داشت آروم گريه مى كرد. اشكام دونه دونه از چشمم روى گونم مى چكيدن و من بدون پلك زدن خيرش شده بودم.

_اينارو گفتم تا بابات و بشناسى. تا بفهمى اين همه سال با چه هيولايى زندگى كردى. مردى كه زندگى همه رو نابود كرد . اينايى رو كه برات تعريف كردم همه رو شاهداى اين قضيه گفتن و مريم تاييد كرد. فكر مى كنى چرا خدمتكاراى اون سالها همه ناپديد شدن. كوروش همه رو از اونجا دور كرد. مريم و اون خدمتكار طورى سوخته بودن كه قابل شناسايى نبودن ولى كوروش راضى به تست دى ان اى نشد. همون حلقه ى دست خدمتكار كه از روى طمع از مريم دزديده بود و دستش بود براش كافى بود تا باور كنه زنى كه مرده زنه خودشه. مثل هميشه با آشنا بازى همه چى رو حل كرد . مريم يه مدت بيمارستان بود و بعدش انتقالش داد به يه خونه ى كوچيك خارج شهر. چند بارى مى خواسته به خاطر اين كه از خدمتكار شنيده بود كه چرا مريم با اون حال از خونه زده بيرون بكشتش ولى هر سرى پشيمون مى شد و مى گفت با زنده موندش بيشتر عذاب مى كشه. نذاشت درمانش تكميل شه و اين طور عذابش داد. وقتى من از قضيه مطلع شدم چيزى بهش نگفتم سعى كردم مريم و از دست اون عوضى نجات بدم ولى نشد . فهميد و مريم و انتقال داد به عمارت خودش و نذاشت كسى از هويتش با خبر شه. پسرش و پر كرد كه به خاطر مرگ مادرش از من انتقام بگيره. مى گفت من دليل مرگش شدم. من و پريناز. و اين شد كينه اى روى دل اردوان كه بايد انتقام بگيره. اونم از من. براى همين بود مه مى خواستم تو رم از اون عمارت لعنتى دور كنم. نمى خواستم دوباره كسى به اشتباه مجازات شه. نه پريناز گناهى داشت نه دخترش. همه چيز زير شره خوده كوروش بود.

چشمام و روى هم گذاشتم. تازه مى فهميدم زنى كه بابا باهاش به مريم خيانت كرده مامان من نبوده كسه ديگه اى بوده. يعنى اردوان اين همه سال اشتباه فكر مى كرد؟!

سرم و پايين انداختم ، سرم هم مثل قلبم تير مى كشيد. دست ساميار روى پشتم نشست و با صداى كلافه اى گفت:

_اين دختر حالش خوب نيست. لازم نبود همه چي و كامل براش تعريف كنى. فرميسك قلبش مشكل داره.

آروم سرم و بلند كردم. محمدرضا عصبى به موهاش چنگ مى زد و راه مى رفت. برگشتم سمت مريم. با ديدن اشكاش اشكاى منم شدت مگرفت. دوباره دستش و گرفتم و روى زانوهام نشستم و با صداى دردمند و بغض آلودى گفتم:

_واقعا شما مادر اردوانين؟!همون زنى كه ميومدم پيشش و از پسرش گله مى كردم. براى همين هر وقت اسم اردوان و مياوردم گريه مى كردين؟! اون حرفى كه اون زمان تلاش مى كردين بهم بزنيد و نمى تونستين همين بود؟!

دستاش كمى تكون خورد. سعى داشت اونم دستم و بگيره. ميون گريه هاش سرى تكون داد. لباش از هم باز شد و بازم سعى كرد حرف بزنه اما نشد. اما نتونست.

فشارى به دستاش وارد كردم

_مى دونين اين همه سال چى به اردوان گذشت؟! مى دونين چقدر دوستون داشت كه از همون سن كم تمام تلاشش و كرد تا از كسى كه مادرش و ازش گرفت انتقام بگيره؟! انتقام چشمامش و كور كرده. پسرتون هنوزم دوستون داره و بفهمه زنده اين مطمئنا زندگيش عوض ميشه. كه مى تونه اين كينه ى قديمى رو از دلش پاك كنه و به زندگى عاديش برگرده.

گريه ى جفتمون شدت گرفت و با هق هق ادامه دادم:

_چرا اون زمان به اردوان اعتماد نكردم؟! چرا بهش راجب شما نگفتم؟! چرا لالمونى گرفتم؟! اگه حرف مى زدم الان اوضاع بهتر بود. الان شما كنار اردوان بودين، الان اردوان خوش حال بود.

مريم به آرومى سرى به چپ و راست تكون داد. سرم و روى دستش گذاشتم و آروم هق مى زدم كه محمد رضا گفت:

_فعلا نمى تونيم به اردوان چيزى بگيم.

سرم و از روى دست مريم برداشتم و رو به محمدرضا با عصبانيت گفتم:

_يعنى چى نبايد به اردوان چيزى بگيم؟! اين حق جفتشونه. نگيد كه مى خوايد از اين موضوع به نفع خودتون و براى انتقام استفاده كنيد كه من گند مى زنم به تمام نقشتون. خودم مى رم همه چى و به اردوان مى گم . اردوان حقشه كه بدونه مادرش زندست. و اين زن حقشه كه بره پيش پسرش.

_اشتباه فكر نكن. منم همين و مى خوام ولى به موقعش. فكر كردى الان به اردوان بگى همون لحظه باور مى كنه و پا ميشه مياد اينجا كه مادرش و ببره؟! فكر كردى حالا كه كوروشم مى دونه مريم ناپديد شده ساكت مى مونه و مى زاره ما زحمت چندين و چند سالش و يه شبه به باد بريم؟! نه اينقدرا هم راحت نيست. اردوان چون خودش اون موقع اونجا بوده اين چيزارو باور نمى كنه. فكر نكنم مادرش و بشناسه. كوروش اين همه سال مريم و نگه داشت كه هم عذاب بكشه و هم توسط اردوان مجازات شه. عشق به مريم ديوونش كرد طورى كه خوده مريم و هم نمى شناسه. الان اردوان بيش تر از پدرش حرف شنوى داره نه از من. اگه پدرش بگه من دارم دروغ مى گم و اين نقشست بدون شك باور مى كنه. ما اول بايد دنبال يه راه ديگه باشيم. يه راهى كه وقت كمى براى اثبات اين قضيه بخواد و اردوان قبل از اين كه كوروش پرش كنه باور كنه اين زن مادرشه. هر چند چندبارى مادرش و ديده ولى به عنوان زنى كه باعث كشته شدن مادرش شده.

با تعجب به مريم نگاه كردم و گفتم:

_اردوان شما رو ديده؟!

آروم سرى تكون داد. و محمدرضا گفت:

_آره ديده و اردوانم اطلاع داشته كه مريم تو اون كلبه تهه باغه. ولى حتى يك هزارم درصد هم فكر نمى كرده كه اين زن مادرش باشه.

چشمام و روى هم فشردم . واقعا اين چه سرنوشتى بود كه براى ما رقم خورده؟!چرا هر لحظه داره همه چيز پيچيده تر ميشه.

اردوان و با شنيدن اين خبر تصور كردم. واقعا چه به روزش ميومد اگه مى فهميد زنى كه مى خواسته ازش انتقام بگيره مادرش بوده. چرا زندگى انقدر با من و اردوان بى رحمِ؟!

محمدرضا رو به روم ايستاد. زل زد تو چشمام و گفت:

_شايد آدم قابل اعتمادى براى تو نباشم ولى بهم اعتماد كن. بذار اين موضوع رو خودم حل كنم. طرف حساب من الان اردوانه و منم نمى خوام بهش آسيبى بزنم. بايد جور ديگه قضيه رو درست كنم.

بى اراده سرى تكوم دادم. حال خوشى نداشتم. ساميار بهم كمك كرد از جام بلند شم و رو به محمدرضا گفت:

_فكر كنم ما ديگه بريم بهتره. فرميسك بايد استراحت كنه.

محمدرضا حرفش و تاييد كرد. خدمتكار كيفم و كه روى مبل بود آورد و ساميار به جام كيفم و گرفت . درست موقعى كه خواستيم از اتاق خارج شيم وايستادم و رو به محمد رضا گفتم:

_مى تونم باز بيام ببينمش؟!

محمدرضا به مريم نگاه كرد و مريم آروم سرى تكون داد. صورتش با تمام سوختگى كه داشت بازم مهربون بود. با شايدم من اين طور حس مى كردم.

_باشه مشكلى نيست ولى بايد خيلى حواست و جمع كنى كسى تعقيبت نكنه. دو بار از خونه بياى بيرون بار سوم كوروش چند نفرو مى فرسته دنبالت. بفهمه مياى اينجا و مريمم اينجاست اوضاع خيلى بدتر از اين نيست.

سرى تكون داد، لحظه اى زل زدم به مريم و در حالى و در آخر با خدافظى اونجا رو ترك كرديم. حالم خيلى بد بود. باور چيزايى كه ديده بودم و نشيده بودم برام امكان پذير نبود. احساس پوچى مى كردم و نمى دونستم تو اين موقعيت بايد به كى اعتماد كنم. كه كى درست مى گه و كى غلط.

تا رسيدن به عمارت همش تو فكر بودم. ساميارم دستم و گرفته بود كه يه وقت نخورم زمين چون واقعا تعادل نداشتم. وارد عمارت كه شديم سرم پايين بود. چون ساميار دستم و گرفته بود با ايستادنش منم ايستادم. چرخيدم سمتش و وقتى ديدم داره به رو به رو نگاه مى كنه رد نگاهش و گرفتم و خوردم به اردوان و سونيا.

هر دو وسط خونه ايستاده بودن و به ما نگاه مى كردن. اردوان نگاه به دستامون انداخت و اخماش رفت تو هم. همون طور خيرش شدم. چهره ى اردوان باعث شد بغض كنم.

دلم براى اون بيشتر از هر كسى مى سوخت. حتى بيشتر از خودم. همين كه اردوان خواست به سمت اتاقش بره بى اراده بغضم شكست. بغضى كه در تمام مدت تو گلوم بود و داشت خفم مى كرد.

صداى گريم كه بلند شد اردوان سريع برگشت سمتم. نگاهش متعجب شد. شبيه يه بچه ى چهار ساله شده بودم كه با هر چيزى اشكش در مياد. سرم و پايين انداختم و سعى داشتم صداى هق هقم و خفه كنم كه اردوان با چند قدم بلند خودش و بهم رسوند.

دستش و گذاشت رو شونم و با صداى كلافه او گفت:

_چى شده فرميسك؟! چرا دارى گريه مى كنى؟!

سكوت كردم و دستاى قدرتمند اردوان فشارى به بازوم وارد كرد و صداش بلندتر شد.

_گفتم چى شده؟! چت شده تو؟!

وقتى فهميد قرار نيست من حرف بزنم چرخيد سمت ساميار و با حرص گفت:

_چيكارش كردى عوضى؟! چه بلايى سرش آوردى؟!

و همين كه من و ول كرد تا بره سراغ ساميار بينشون ايستادم و همون طور كه اشكام و پس مى زدم گفتم:

_چرا هر چيزى و به ساميار ربط مى دى؟! ساميار هيچ وقت باعث گريه ى من نشده.

جمله ى دوم و با لحنى گفتم كه بهش بفهمونم تنها كسى كه مى تونه اشك منو در بياره خودشه. مثل همين الان كه اوضاعش و مى بينم و هيچ كارى از دستم بر نمياد.

قدمى عقب رفتم. دست اردوان از روى شونم برداشته شد. دستى زير چشمم كشيدم و گفتم:

_مى دونم هميشه نگرانم بودى ولى ديگه نباش. بايد بدون تو از پس خودم بر بيام. مثل اين سه سال.

و با عجله به سمت اتاقم راه افتادم. دلم از همه جا پر بود. با اتفاقات امروز فهميده بودم كه علاوه بر اردوان دارم بابامم از دست مى دم. قراره بازم تنها بودم. شايد اين سرنوشت منه.

مانتو و شالم و پرت كردم روى تخت و قبل از اين بشينم در باز شد و اردوان اومد داخل. با عجله بهم نزديك شد و بازم بازوهام اسير دستاش بود. اينبار تو چشماش به حاى نگرانى فقط عصبانيت ديده مى شد. فقط عصبانيت.

_الان اون پايين چى گفتى؟! مى خواى تنهايى چيكار كنى؟!نكنه بازم فكر فرار زده به سرت؟!

انگشتاش و فرو برد تو دستم

_فرميسك به ولله بخواى حتى به اين چرنديات فكر كنى قلم پات و مى شكنم كه ديگه حتى نتونى تكون بخورى. تو همين اتاق زندانيت مى كنم.

لبخند تلخى روى لبم نشست:

_چرا؟!

صداش عصبانى تر شد

_فكر كردى مى تونى از پس خودت بر بياى؟!

_مجبورم.

_مجبور نيستى.

زل زدم به چشماش و كمى مكث كردم.

_ولى تو دارى ازدواج مى كنى.

با تمام خودخواهى جواب داد:

_ازدواج من چيزى و عوض نمى كنه. تو ديگه حق ندارى از اين عمارت دور شى.

بغضم و قورت دادم و سرم و انداختم پايين. كه منو كشيد تو آغوشش و با صداى بمش كنار گوشم گفت:

_مهم نيست چه اتفاقى بيوفته ديگه نمى ذارم از كنارم جم بخورى.

با بغض گفتم:

_با اين وضع؟!

منو بيشتر به خودش فشرد و جواب داد:

_آره با همين وضع. مى تونى اسمش و بذارى تلافى ولى با تموم اتفاقات ديگه يه لحظم نمى ذارم ازم دور شى. اين و مطمئن باش.

كه دستم و مثل سرم بذارم رو سينش. صداى تپش هاى قلبش بهم آرامش مى داد.

چند دقيقه اى گذشت، يه دست اردوان روى كمرم و دست ديگش پشت گردنم و روى موهام نشسته بود، نه اون من و ول كرد و نه من مى تونستم از آغوشش بيرون بيام. انگار برامون مهم نبود كه هر آن ممكنه در باز شه و ساميار و سونيا بيان داخل. يعنى براى اردوان مهم نبود سونيا مارو تو اين حالت ببينه.

حس كردم حجم زيادى از دردام درست تو اين آغوش كم شد و حالا حس بهترى داشتم. حالا بهتر مى تونستم با اتفاقا پيش اومده كنار بيام. اردوان حالا بيشتر از هر وقت ديگه بهم نياز داشت و باعث تمام مراقبتاش و حالا تلافى مى كردم.

حالا كه مادرش زندست و باباى من داره بازيش مى ده بايد كمكش كنم. درد فهميدن اينا نيست. درد كنار اومدن با اين قضيه اس. اردوان چطور مى تونه باهاش كنار بياد؟!

با جدا شدنم از آغوشش فكراى بيهوده رو از سرم دور كردم. سرم و بلند كردم ، اونم مثل من آروم شده بود. ديگه نه اون عصبانى بود و نه من گريه مى كردم.

واقعا من و اردوان براى آرام شدن به هم نياز داشتيم و با اين وضع پيش اومده و حضور سونيا اين آرامش و از خودمون دريغ كرده بوديم.

ساميار كه اكثرا نبود وقتاييم كه ميومد سعى داشت يا اردوان و به من نزديك كنه يا ازمون دور مى شد تا تنها باشيم. واقعا ممنونش بودم عاقل بود و خوب مى دونست كى بايد چه كارى رو انجام بده. راجب حرفايى كه محمدرضا زد هم حتما توضيحى داره، بايد به حرفاش گوش مى كردم.

_ناهار خوردى؟!

سرى به نشونه ى نه تكون دادم.

_لاغر شدى.

مى خواستم در جواب بگم دورى تو من و به اين روز انداخت كه همون لحظه بويى پيچيد تو بينيم. بويى كه تو آغوشش هم حس كردم ولى انقدر حواسم با آغوشش بود به اون بو اهميتى ندادم.

صورتم جمع شد و با اخم نگاهش كردم

_تو هنوزم سيگار مى كشى؟!

اردوان سريع ازم فاصله گرفت. دستى به لباسش كشيد و نگاهش و ازم گرفت:

_تو قول داده بودى.

سرش و بلند كرد. زل زد تو چشمام و گفت:

_چه قولى؟!

آب دهنم و قورت دادم

_اين كه سيگار نكشى.

لحظه اى سكوت كرد. و من ادامه دادم:

_قرار بود چيزى رو كه من و اذيت مى كنه بذارى كنار.

همون لحظه ياد سونيا افتادم. لبخند تلخى زدم و همون طور كه عقب عقب مى رفتم گفتم:

_آره حق با تواِ، چه قولى؟! ما خيلى وقته قولامون يادمون رفته.

اردوان قدمى اومد سمتم، و گفت:

_فرميسك…

نذاشتم حرفش و تكميل كنه.

_خواهش مى كنم هيچى نگو. همه چى و درك مى كنم. تو هم حق انتخاب دارى. مثل انتخابى كه من سه سال پيش كردم. برو، الان فقط برو. انقدر خستم و ذهنم آشفتس كه ترجيه مى دم امروز ديگه هيچى نگيم. به قول خودت نذار اوضاع از اينى كه هست خراب تر شه.

اردوان سكوت كرد و لحظه او بعد به سمت در رفت. در و باز كرد و قبل از خروجش گفت:

_سيگار مى كشم چون بهش عادت كردم. سه سال كه بهش عادت كردم. آدم چيزى كه بعده چند سال اين طور بهش عادت مى كنه و يه شبه نمى تونه بزاره كنار.

و با عجله اتاق و ترك كرد. رفت و من روى تختم نشستم. تلخى و لحن پر از تيكش تا عمق وجودم و سوزوند. از بعده رفتنه من دوباره سيگار كشيدن و شروع كرد؟! كه نمى تونه همون طور كه من تركش كردم سيگار و ترك كنه؟! هنوزم فكر مى كنه من با رفتنم گذاشتمش كنار؟!

روى تخت نشستم و چشمام و روى هم گذاشتم. تنها خواب مى تونست آرومم كنه. يكى از قرصام و از كنار تخت برداشتم و چشمام و بستم. براى امروزم بس بود، واقعا بس بود.

هوا خنك تر از روزاى ديگه بود، شنلم و پوشيده بودم و توى باغ قدم مى زدم. برگاى زرد زير پام كه با هر قدمم زير پام قش قش مى كردن بهم حس خوبى مى داد. به سمت كلبه ى تهه باغ رفتم. از خاكى كه روى ميز و صندلياش نشسته بود مى شد فهميد خيلى وقته كسى اونجا نيومده.

ياده روزى افتادم كه براى اولين بار پام و توى اين كلبه گذاشتم. روزى كه ترسيده بودم ولى مى خواستم بدونم اين زن كيه. روزايى رو به ياد آوردم كه دلم پر بود و ميومدم باهاش حرف مى زدم ، هر وقتم اسم اردوان و مياوردم وحشت مى كرد. انگار مى ترسيد به اردوان بگم معلوم بود نمى خواد پسرش تو اين وضعيت ببينتش.

از كلبه خارج شدم ، هوا كم كم داشت سرد مى شد ، دستم و دور خودم حلقه مردم و روى تاب كنار استخر نشستم. بايد يه فكر درست حسابى براى اين وضعيت مى كردم.

داشتم خودم و آروم تاب مى دادم كه با صدايى سرم و بلند كردم و نگاهم و دوختم به زن رو به روم:

_خوبه كارتو خوب بلدى.

از روى تاب بلند شدم و سونيا بهم نزديك تر شد.

_خوب بلدى با مظلوم نمايى و چند قطره اشك خودنمايى كنى و خودت و خوب نشون بدى.

لبخندى زدم چون تنها چيزى كه از قبل خودم و كامل براش آماده كرده بودم برخورد با سونيا بود. لبخندم و كه ديد عصبى تر شد .

_آره،بخند بايدم بخندى، اصلا تو نخندى كى بخنده؟! چند سال همه رو گذاشتى سره كار و با يكى ديگه فرار كردى گذاشتى رفتى اون ور دنيا بعده سه سال فيلت ياد هندوستان كرد؟! تازه فهميدى از اردوان بهتر نمى تونى پيدا كنى؟! چى شد ساميار به اين زودى دلت و زد؟!

پوزخندى زدم و جواب دادم:

_خب كه چى؟! يعنى اين كه اردوان من و ترجيه داده انقدر عصبانيت كرده؟! آخى حقم دارى دخترى كه با تمام اشتباهاتش بعده سه سال برگشته الان ارزشش از تواِ نامزد قلابى بيشتره. مى بينى؟!

دستاى سونيا مشت شد و من روزايى رو به ياد آوردم كه مثل يه خانوم متشخص رفتار مى كرد . آدما چه زود روى واقعيشون و نشون مى دن.

_ارزش؟! واقعا فكر كردى برش ارزش دارى؟! اصلا يه دختر فرارى كه معلوم نيست تو اين چند سال چه غلطى كرده ارزش داره؟! چى فكر كردى راجب اردوان؟! كه احمقه؟! نه نيست. دلش براى زندگيه تباه شدت مى سوزه. از ديد اون تو يه بچه ى مريض بى كس و كارى كه خيلى چيزا برات عقده شده. مى ترسه اين عقده باعث شه زندگى مارو هم خراب كنى وگرنه چه دليلى داشت كه تا خبر ازدواجش به گوشت رسيد برگشتى؟!اومدى براى خراب كارى و اين همه خوب مى دونن.

دستم و فرو بردم تو جيب شنلم و بهش نزديك شدم. با فاصله ى كمى رو به روش ايستادم و گفتم:

_اولا مريض اون ذهن كثيف تواِ كه فكر مى كنى هركي از ايران بره يعنى رفته دنبال كثافت كارى، من اگه رفتن با اجازه ى پدرم رفتم. دوما از صدقه سريه رفتن من حالا تو هر چند الكى مى تونى تا يه مدت كوتاه نامزد قلابى اردوان باشى.

از كنارش رد شدم و در حالى كه از شدت عصبانيت داشت خون خودش و مى خورد ادامه دادم:

_در ضمن هيچ وقت سمت پسرى كه با اين سن فقط يه بار عاشق شده نرو. مى دونى چرا؟! چون بوى معشوقش كه بياد مى زنه زيره همه چيز و تو مى مونى و يه دل شكسته و يه آبروى رفته و آدمايى كه يا بهت تيكه مى ندازن يا دليل رفتنش و مى پرسن. تو هم هيچ جواب قانع كننده اى ندارى كه بدى. بگى رفت با يكى ديگه يا مى گن اون دختر چقدر خوب بوده كه به خاطرش قيد تو رو زده يا مى گن لابد مشكل از تو بوده كه ولت كرده رفته سراغ يكى ديگه. مى بينى؟! اردوان در تمام اين سال هاى شخصيتى از خودش نشون داده كه غير ممكنه كسى طرف تو رو بگيره. پس تا دير نشده بيخيال شو چون بهم خوردن يه رابطه توسط يه دختر خيلى بهتر از پسره، عزت نفست كه نابود شه، نفرت كل وجودت و پر مى كنه و يا ميرى دنبال هرزگى يا انتقام. جفتشم زندگتو نابود مى كنه. پس تا دير نشده به خودت بيا. اردوان هيچ علاقه اى به تو نداره.

نيشخندى به حال بد و قيافه ى پر از حرصش انداختم و با عجله از كنارش رد شدم. انقدر عصبانى بود كه ديگه نتونست حتى به كلمه حرف بزنه. از طرفيم من هيچ وقت دل سنگ نبودم ولى نمى دونم چرا اصلا دلم براش نمى سوخت. سعى داشت من و بسوزونه و خودش آتيش گرفت. ياده حرفاى مهگل راجب سونيا افتادم و همون يه ذره عذاب وجدانمم از بين رفت. بايد به مهگل زنگ مى زدم بهش نميومد دروغ بگه شايد مى تونست كمكم كنه.

وارد عمارت شدم. به حميرا سپردم اگه سونيا خواست بياد تو اتاقم جلوش و بگيرن. حوصله ى جر و بحث نداشتم. نبايد مى ذاشتم فكرم و بهم بريزه. وارد اتاق شدم و قبل از اين كه پشيمون شم شماره ى مهگل رو گرفتم. شماره اى كه خودش به من داده بود.

با سومين بوق صداش پيچيد تو گوشى:

_زودتر از اينا منتظرت بودم.

لحن خندونش باعث شد منم لبخند بزنم.

_سلام، اتفاقا مى خواستم زودتر زنگ بزنم اما نشد. شماره ى من و داشتين؟!

_آره داشتم. سيو كرده بودم كه اگه زنگ زدى جواب بدم. آخه من سرم شلوغ باشه به هيچ عنوان گوشى جواب نمى دم.خب چطورى؟! بهترى؟!

_ممنونم. آره خوبم. اگه يه سرى از مشكلاتم حل شه بهترم ميشه؟!

_مشكلت سونياست آره؟!

كنار پنجره ايستادم و در حالى كه به ماشين سونيا كه كنار عمارت پارك شده بود نگاه مى كردم جواب دادم:

_اوهم يكى از مشكلات همينه.

_سونيا كه كلا مشكل. هر چه زودتر بايد از دور بازى خارجش كنيم اونم قبل از اين كه دير بشه. چى شد فكرات و كردى؟! مى تونى به من اعتماد كنى؟!

لحظه اى كوتاه مكث كردم.

_آره مى تونم. به شرط اين كه همه چى تا قبل از عقدشون درست شه. من چيزى راجب سونيا نمى دونم ولى مثل اين كه تو مى تونى. اگه اونجورى كه تو مى گى باشه بايد دستش و رو كنيم.

_رو مى كنيم. فقط بايد تو هم يه سرى كارا انجام بدى كه زياد سخت نيست. فقط جا به جايى يه سرى مدارك از اتاق بابات. فكر كنم بتونى از پسش بر بياى.

حرفاى محمدرضا تو سرم اكو شد و قيافه ى مريم جلو چشمام جون گرفت. حتى اگه بابامم مقصر باشه دست اونم رو مى كنم براى همين بدون معطلى جواب دادم:

_باشه، چه مداركى و بايد جا به جا كنم و كِى؟!

ساعت چهار بعد از ظهر رو نشون مى داد، سره همون خيابونى كه مهگل گفته بود وايستادم درست به موقع رسيد. روى نيمكت پارك نشسته بود كه با چشم و ابرو بهم اشاره كرد برم سمتش.

كيفم و برداشتم و رفتم جلو. صندلى جلوى ماشين نشستم و برگشتم سمتش.

_سلام.

لبخندى زد

_سلام. خوبى؟! دير كه نكردم؟!

_نه منم تازه رسيدم.

خوبه اى گفت و ماشين و روشن كرد. از عمارت دور شده بوديم ولى حتى ذره اى احساس ترس نمى كردم.

به صندليه ماشين تكيه زدم و تا رسيدن به مقصد هيچى نگفتم. كنار يه كافه ى سنتى نگه داشت. ماشينش و پارك كرد و با گفتن پياده شو خودش زودتر از من پياده شد.

دنبالش راه افتادم. وارد كافه شديم. يه كافه ى نيمه تاريك كه سعى داشتن اين طور رمانتيك نشونش بدن. به سمت ميز و صندلى دو نفره اى كه گوشه ترين قسمت كافه بود رفت و نشست. رو به روش نشستم و همون طور كه نگاهم به اطراف بود كيفم و گذاشتم روى ميز.

عده اى قليون مى كشيدن و بعضيا هم سيگار. يه عده هم سعى داشتن با احتياط از آبميوه يا قهوه ى جلوشون بخورن و بعدش دستمال دستشون رو طورى بكشن رو لباشون
كه رژلبشون پاك نشه.

_مدارك و آوردم.

نگاهم و از بقيه گرفتم و دوختم به مهگل. پوشه اى دستش بود كه گذاشتش روى ميز و ادامه داد:

_نود و نه درصد اين ازدواج كاريه. از اون ازدواجا كه بچه هارو قربانى مى كنن تا اوضاع كار بهتر پيش بره و دو طرف بيشتر دل بسوزونن. هر چند سونيا كه از خداشه اونى كه قربانيه اردوانه. اونم حدس مى زنم مى خواد با اين كار دينش و به پدرت ادا كنه به خاطر زحمتايى كه اين همه سال براش كشيده و مثل پسرش بزرگش كرده.

اشاره اى به پوشه ى جلوش كرد

_اين پرونده رو بايد بذارى جاى پرنده اى كه من مى گم. بابات اين و ببينه متوجه زيرآبى رفتن باباى سونيا ميشه و به همين راحتى ساكت نمى مونه.

متعجب گفتم:

_زير آبى؟!

مهگل سرى تكون داد.

_آره، اردوان داره كارى و انجام مى ده كه بابات مى گه. متوجه ى اين موضوع بشن اولين كسى كه مى زنه زير همه چيز باباته در نتيجه همه چى خراب ميشه.

_خب چرا بايد اين و بذارم جاى پرونده ى ديگه اى؟! خب مى زارمش جايى كه تو چشم باشه و ببينتش.

مهگل تكيه زد به صندلى. نگاهى به اطراف انداخت و گفت:

_بوى قليون اذيتت نمى كنه؟!

_نه، اگه نزديك بودن حتما اذيت مى كرد، ولى جواب منو ندادى، چرا بايد همچين كارى كنم؟! اون پرونده اى كه قراره با اين جا به جا شه چيه؟!

مهگل بازم با دقت اطراف و بررسى كرد و خوب فهميدم كه كه مى خواد متوجه شه كه كسى پشت سرمون نيومده و قصد شنيدن حرفاش و نداره.

تكيش و از صندلى برداشت. كمى جلو اومد و دستاى قفل شدش و گذاشت رو ميز و با صداى نسبتا آرومى گفت:

_يه قرار داد كاريه. بين دو طرف. طرف بابات و باباى سونيا. بايد با گم و گور كردنش وقت بخريم و مطمئنا بابات با ديدن اين پرونده هايى كه ما قراره بزاريم سره راهش بذاريم نظرش راجب اونا عوض ميشه. اولش بررسيش مى كنه و بعد از مطمئن شدن مى زنه زيره همه چيز.

مثل خودش به جلو متمايل شدم و دستام و گذاشتم رو ميز

_اون وقت چرا من بايد اين كار و انجام بدم؟!

آروم خنديد.

_چون بابات همچين چيز مهمى رو جايى نمى زاره كه بشه به راحتى بهش دسترسى داشت. به احتمال زياد تو گاو صندوقش. جز خودش و اردوان كسى نه رمزش و داره نه كليدش. بايد خودت دست به كار شى. چون تنها كسى كه مى تونه اين كار و انجام بده دختر اون خانوادست. تويى كه مى تونى برى تو اتاق بابات و هم متوجه رمزش بشى هم جاى كليدش.

كمى مكث كردم . هم جاى كليد و مى دونستم هم رمزش. اين موقع هايى كه مى رفتم تو اتاق بابا فهميده بودم. اونم چون رمزش تاريخ تولد خودم و اردوان بود تو ذهنم مونده بود.

براى اين كه مجبور نشم رمز و بهش بگم حرفى نزدم. مهگل كه منتظر جوابم بود گفت:

_چى شد؟! انجامش مى دى يا نه؟!ن

سرى تكون دادم

_آره انجام مى دم.

مهگل لبخندي زد و با گفتن خوبه شروع كرد به توضيح دادن اين كه چطور رمز و كليد و گير بيارم و چه كارايى بايد انجام بدم. حرفامون كه تموم شد من و رسوند عمارت و خودش سريع رفت.

كيفم سفت چسبيدم و وارد عمارت شدم.اردوان روى مبل نشسته بود و سرش تو لب تاپش بود. ترسيدم از موضوع با خبر ده باشه يا بخواد كيفم و بگرده براى همين خواستم بى توجه بهش به سمت اتاق برم كه صداى مردونش پيچيد تو عمارت.

_كجا بودى؟!

لبم و گزيدم و در حالى كه سعى در طبيعى جلوه كردن داشتم برگشتم سمتش.

_بيرون.

از جاش بلند شد. يكى از دستاش و فرو برد تو جيب شلوارش اسلشش و همون طور كه به سمتم ميومد گفت:

_مى دونم بيرون. كجا بودى؟!

لبخند كجى زدم.

_بايد بهت جواب پس بدم؟!

با فاصله ى كمى رو به روم ايستاد.

_وقتى سوال مى پرسم يعنى بايد جواب بدى.

_رفتم بيرون يه دورى بزنم.

_با زن سياوش؟!

واقعا جا خوردم ولى خيلى زود خودم و جمع كردم.

_مگه زن سياوش چشه؟!

_كسى كه يه زمانى ازش خوشت نميومد حالا برات جذاب شده؟! اون قدرى كه يهو هوس مى كنى باهاش برى بيرون؟!

نگاهم و ازش گرفتم و دوختم به لب تاپش كه هنوزم باز بود.

_تو قصد ندارى برگردى خونه ى خودت؟! تا جايى كه من مى دونم خيلى وقته پات و تو اين عمارت نذاشتى؟!

چرخيدم سمت خودش و ادامه دادم:

_چى شده كه دوباره اينجا برات جذاب شده؟! كارات و تو خونه ى خودتم مى تونى انجام بدى.

و خواستم سرى از كنارش رد شم كه دستم و گرفت و منو كشيد سمت خودش. زل زد تو چشمام و گفت:

_تو خودت و قاطى اين كارا نكن. سعى نكن با حرف اين و اون بخواى كارى رو انجام بدى.

با تعجبى ساختگى گفتم:

_چه كارى؟!

_همون كارى كه مهگل ازت خواسته انجام بدى.

به روى خودم نياورم و با اين فكر كه چيزى نمى دونه و مى خواد يه دستى بزنه خودم و آروم كردم.

_مگه مهگل ازم چى خواست؟!

_به تو گفته از من مى پرسى؟!

ابروى بالا انداختم.

_ولى مثل اين كه تو بيشتر از من در جريانى.

دستم و روى دستش گذاشتم و همين طور كه از خودم جداش مى كردم ادامه دادم:

_روز مهمونى كه حالم بد شد مهگل بالا سرم موند. مى خواست حالم و بپرسه و ببينه اين همه حرف كه پشتمه واقعيته يا نه؟! نمى دونم راجب چه كارى حرف مى زنى ولى فعلا مهگل راجبش باهام حرف نزده اگه زد قبل از انجامش حتما ميام با تو مشورت مى كنم.

و قبل از مخالفتش سريع به سمت اتاقم رفتم همين كه وارد اتاق شدم سريع اون پرونده رو در آوردم و گذاشتم زير تشكم. لباسام و عوض كردم و شروع كردم به قدم زدم تو اتاق.

اين كه اردوان يه چيزايى مى دونه برام خيلى تعجب آور نبود. چون هميشه زود همه چى و مى فهميد و نمى شد چيزى و ازش پنهون كرد انگار همه جا آدم داره. با اين حساب من مونده بودم كه اگه باباى سونيا داره زير آبى ميره چطور متوجه نشده؟! يه چيزى اين وسط اشتباه بود. نمى دونستم اون چيز چيه.

ولى مى فهميدم. به زودى همه چيزى مى فهميدم.

_عزيزم غذات و بخور بازم دارى لاغر مى شى ، شدى پوست و استخون.

سرم و بلند كردم و رو به حميرا گفتم:

_اردوان نرفت؟!

حميرا كلافه دستى به لباسش كشيد

_نه هنوز پايينه، مثل اين كه داره كاراش و انجام مى ده.

_بابا كى مياد؟!

حميرا شونه اى بالا انداخت

_معلوم نيست ، بابات ساعتم مشخصى براى رفت و آمداش نداره ، چطور؟!

نگاهم و ازش گرفت و جواب دادم:

_هيچى، همينجورى.

حميرا با تعجب كنارم نشست و طورى كه انگار اتفاقى افتاده و اون بى خبره گفت:

_چيزى شده؟؟

_نه هيچى .

لحظه اى سكوت كرد. مثل هميشه مى دونست تا زمانى كه خودم نخوام چيزى رو توضيح نمى دم. پس ديگه اصرارى ك
نكرد. برگشت كنار ميز و گفت:

_سرد بشه از دهن ميوفته. پاشو بيا غذات و بخور ، پاشو ..

با اكراه از جام بلند شدم. پشت ميزم نشستم و فقط براى اين كه حميرا دوباره گير نده مشغول خوردن شدم. حميرا چند دقيقه اى و كنارم موند و وقتى ديد دارم غذام و مى خورم از اتاق خارج شد. دست پخت خوبش و غذاى خوشمزش باعث شد غذام و كامل بخورم و برم سراغ پرونده ى زير تخت.

تا موقعى كه اردوان عمارت باشه نميشه كارى كرد. پرونده رو دوباره گذاشتم زير تخت و با جمع كردن ميز از اتاق خارج شدم. اردوان هم چنان سره جاى قبليش نشسته بود و تمام حواسش به لپ تاپ جلو روش بود.

بى سختى نگاهم و ازش گرفتم و وارد آشپزخونه شدم. فقط سيمين اونجا بود و داشت ظرفارو مى شست. سينى دستم و روى ميز گذشتم و بدون هيچ حرفى از آشپزخونه خارج شدم.

از در پشتى وارد باغ شدم و يه راست رفتم سمت تاب و روش نشستم. هوا عالى بود ولى چون لباس درست حسابى نپوشيده بودم كمى احساس سرما مى كردم.

دستام و دور خودم حلقه كردم و زل زدم به آسمون. تنها چيزى كه مى تونست حال خرابم و بهتر كنه همين تاب و هواى پاييزى بود.

چشمام و بستم و نفس عميقى كشيدم. با پا كمى تاب و هول دادم، باد خنكى كه مى خورد تو صورتم لرزى مى شست تو تنم ولى با اين حال دوست نداشتنم برگردم تو اتاقم و چيزى بپوشم، آستين لباسم و جلو كشيدم و دستم ومحكم تر دور خودم حلقه كردم كه چيزى نشست روى شونم و با ترس برگشتم.

دست اردوان رو شونم نشست و پتو مسافرتى دستش و پيچيد دورم و اومد نشست كنارم.

متعجب نگاهش كردم و نگاه اون به رو به رو بود. تو اون لحظه يادم رفت كه سردمه و هوا داره سرد تر ميشه.

تاب از حركت ايستاده بود، خواستم ازش بپرسيدم اينجا چيكار مى كنه كه خودش به حرف اومد و گفت:

_موقعى كه كسه ديگه اى داشت برات تصميم مى گرفت و بايد دخالت مى كردى سكوت كردى و حالا درست موقعى كه هيچى بهت ربط نداره همش مى خواى خودت و قاطى ماجرا كنى.

متعجب خيرش شدم. چرخيد سمتم و نگاه جديش و دوخت به من.

_مى خواستم اول به سياوش بگم كه حواسش به زنش باشه ولى گفتم قبلش به خودت بگم كه مراقب رفتارت باشى و كاره اشتباهى نكنى.با اين كارا قرار نيست چيزى خراب يا درست بشه.

لحنش انقدر جدى بود كه دهنم بسته شد. حس بچه اى رو داشتم كه كاره اشتباهى انجام داده و داره به خاطرش توبيخ ميشه.

كارى كه از نظر خودش اشتباه نبوده ولى بقيه مثل خودش فكر نمى كردن. در سكوت خيرش شدم كه با همون لحنش ادامه داد:

_منظورم و فهميدى ديگه؟!

باز هم جوابى جز سكوت از من نگرفت. لحظه اى همينطور نگام كرد و يهو از جاش بلند شد. دستش و فرو برد تو جيب شلوارش و با فاصله رو به روم ايستاد.

_پات و از اين داستان بكش بيرون. قبل از اين كه خودم دست به كار شم. درضمن…

كمى مكث كرد و من با ترسى آشكار خيرش شدم. دلم گواه بد مى داد و دلم مى خواست جلوى ادامه ى حرف زدنش رو بگيرم. اما سكوتش و شكست و ادامه داد:

_هفته ى بعد مراسم عقده. قرار هرچى زودتر همه چى و تموم كنيم. نمى خوام كاره اشتباهى انجام بدى پس حواست و جمع كن.

پتوى روى شونم افتاد ، دستام شل شد و تمام تنم يخ بست. انقدر حرفاش و تو ذهنم تكرار كردم تا بالاخره هضمش كردم. با هول و ولا نگاهى به اطراف انداختم. نبود. رفت و من يخ بستم.

با فكر به هفته ى بعد بدنم سر شد. حتى ديگه نمى تونستم اشك بريزم. انگار شوك بزرگى بهم وارد شده بود كه قدرت هر عكس العملى و ازم گرفته بود. هر چى تلاش مى كردم بيشتر از هدف دور مى شدم. تاريخ عقد داشت جلو ميوفتاد و من هنوز هيچ كارى نكرده بودم.يعنى همه چيز داشت تموم مى شد؟! اردوان ازدواج مى كردم؟! يعنى بايد شكستم و قبول مى كردم؟!

سوز وحشتناكى نشست تو تنم، سرم و انداختم پايين و دستم و دور خودم حلقه كردم. امشب چقدر سرد بود، يعنى قرار بود برف بياد؟!

روزا همين طور و مى گذشت و تمام فكر و ذهن من مونده بود تو همون شب روى تاب. ساعت ها تو اتاقم مى موندم و چيزى از گلوم پايين نمى رفت.

روى صندلى رو به روى پنجره مى نشستم و زل زدم به برگاى زرد روى زمين . كم كم بايد آماده مى شدم براى سردترين زمستون زندگيم.

انقدر از همون بچگى به بن بست خورده بودم و درداى پيش روم بسته شده بودن كه ديگه هيچ اميدى براى شروع دوباره نداشتم. مى خواستم براى هميشه از اينجا برم و نمى تونستم.

بابا سعى داشت توجه ى من و به ساميار جلب كنه ،مثل اين كه نقشه ى بعديش نزديك كردن ما دو تا به هم بود. مثل اين كه ساميارم اين موضوع رو مى دونست كه ديگه كمتر به من سر مى زد.

تو اين مدت بارها و بارها مهگل بهم زنگ زده بود و من هر دفعه جواب ندادم. آخرشم مجبور شدم گوشى و خاموش كنم. بابا براى مراسم عقد اردوان يه مهمونى بزرگى ترتيب داده بود و وقتى ديد هيچ رقبتى براى خريد ندارم خودش برام چندتا لباس سفارش داد تا يكيش و بپوشم.

ديگه نه خوش حال بودم نه ناراحت. تو حالتى خنثى به سر مى بردم. حميرا هم معلوم بود از اين وضع ناراحت ولى هيچ كارى از دستش برنميومد و حتى نمى دونست ديگه چطور بايد بهم دلدارى بده. بچه ى دو ساله نبودم كه بياد بالا سرم و بگه اشكال نداره اين نشد يكى ديگه دنيا كه به آهر نرسيده.

بحث يه اسباب بازى يا يه عروسك نبود. بحث يه آدم بود ، يه دل شكسته كه ديگه بعيد مى دونستم ترميم شه. اردوان دلم و دزديده بود و من خيلى دير اومدم دنبالش. انقدر دير كه طاقت نياورد و شكستش.

_فرميسك بيا اين دمنوش و بخور. هم داغه هم تو اين هوا مى چسبه.

سرم و چرخوندم سمت حميرا. ليوانى رو گرفته بود سمتم و لبخند مى زد اما چشماش برخلاف لباش نمى خنديد و پر شده بود از غم و درد و ناراحتى.

ليوان و از دستش گرفتم و به آرومى تشكر كردم. انقدر آروم كه خودمم صداى خودم و نشنيدم.

_بهترى؟!

سرى تكون دادم و دستاى سردم و دور ليوان حلقه كردم. حميرا رفت كنار پنجره و درش و بست و با صداى پر از غمى گفت:

_هوا سرده فكر كنم امشب بارون بگيره. انقدر اين پنجره رو باز نذار . من نمى دونم چرا ديگه سرمارو حس نمى كنى ، آخه كى تو اين سرما پنجره رو باز مى كنه و مياد كنارش؟!

سكوت كردم. بهم نزديك تر شد و دستى به لباش تنم كشيد و ادامه داد:

_بهتره ديگه بخوابى، فردا صبح ساميار مياد دنبالت بهش گفتم بياد يه مدت برين شمال. يادمه هميشه عاشق دريا بودى. اونجا هم الان هوا بارونيه. مى تونى بشينى پشت پنجره و هم زل بزنى به دريا هم بارون. وسايلايتم جمع كردم صبح زود راه ميوفتين.

دستم سوخت. ليوات زيادى داغ بود. دسته ى و گرفتم و سرم و بلند كردم:

_شمال؟!

_آره شمال. تو اين هوا شمال مى چسبه. مگه شمال و دوست نداشتى؟!

_امروز چندمه؟!

حميرا هول كرد و با مِن مِن كردن گفت:

_چندم؟! نمى دونم فكر كنم دهمه نه يازدهمه. اصلا تو چيكار به تقويم و تاريخ دارى ؟! پاشو يه نگاه به ساكت بنداز ببين ديگه چى نياز دارى بردارى. برات چند دست لباس گذاشتم. كفش و گذاشتم خودت انتخاب كنى، بارونى و پالتو هم برات گذاشتم اونجا هوا سرد تره. چترم گذاشتم كه يه وقت…

_فردا بيستمه؟!

حميرا لبش و گزيد و با كمى مكث به ليوان دستم اشاره كرد.

_الان ديگه سرد شده بخورش خيلى وقته ريختمش. دمنوش و بايد داغ خورد. آرام بخشه. باعث ميشه شب راحت بخوابى. تو بخواب من مى رم دوباره ساكت و چك مى كنم كه يه وقت كم و كسرى نداشته باشه.

از جام بلند شدم و دوباره دستم و دور دمنوش حلقه كردم. دستام بازم يخ كرده بود و دمنوش داغ داغ بود طورى كه هنوزم ازش بخار بلند مى شد و دستاى سردم از بخارش خيس شده بود.

نگاهى به ساك گوشه ى اتاق انداختم و خطاب به حميرا گفتم:

_فرداس آره؟!

اين بار حميرا نتونست غم نگاهش و پنهون كنه. لبخند رو لبش خشكيد و ناراحتى كل چهرش و فرا گرفت. بهم نزديك شد و زل زد تو چشماى بى روحم.

_مهم نيست بقيه چى مى گن نيازى نيست تو اينجا بمونى. برو. همين فردا با ساميار برو و تا هر وقت كه مى خواى اونجا بمون. قسم مى خورم بابات از موضوع خبر نداره. اصلا دوباره برگرد آمريكا . فقط يه مدت از اينجا دور شو. برو و سعى كن يه زندگى جديد براى خودت بسازى برو و زندگيت و بساز. با اين كه دوريت برام سخته ولى برو تا نبينى. برو فرميسك خواهش مى كنم برو.

صداش مى لرزيد و بغض جلوى حرف زدنش و گرفته بود. فشارى به ليوان دستم وارد كردم . نمى دونم چرا دستم هنوزم سرد بود؟! چرا داغيه ليوان دستام و گرم نمى كرد؟!

قبل از اين كه حميرا بخواد دستم و بگيره قدمى عقب رفتم. طورى كه يه خورده از دمنوش ريخت رو لباسم.

_فردا بيستمه؟!

حميرا كه سرش و پايين انداخت لبخند تلخى روى لبم نشست. پس ، فردا بود. همون شبى كه تو اين مدت سعى داشتم خودم و براش آماده كنم.

به سمت كمدم رفتم. ليوان دمنوش و گذاشتم روى ميز. در كمد و باز كردم و در حالى كه داشتم لباس هاى آويزون شده رو كنار مى زدم گفتم:

_لباسايى كه بابا گفت گرفته كو؟! اينجا آويزونش كردى؟! فردا برام وقت آرايشگاه گرفتين يا آرايشگر مياد؟! راستى راشين اينا هم دعوتن؟! تو اين مدت زنگ نزده ؟! آخه گوشيم خراب شد خاموشه، ساميار كجاست؟! امشب مياد؟!

دست حميرا روى شونم نشست و من و برگردوند سمت خودش و با تعجب نگام كرد

_خوبى فرميسك؟!

_آره خوبم. لباسام كجاست؟! مهمونى فردا عمارته يا جاى ديگس؟!

حميرا سكوت كرد و من دستم و جلوش تمون دادم و دوباره پرسيدم:

_حميرا؟! چرا جواب نمى دى؟! مى گم لباسام اينجاست؟! مى خوام لباس فردا شب و انتخاب كنم. درسته من و اردوان با هم نسبتى نداريم ولى همه فكر مى كنن دختر عمو پسرعموييم. و چون سالها با هم تو يه عمارت زندگى كرديم و بزرگ شديم الان حكم يه فاميل و داريم. الان نگاه خيليا رو منه كه ببينن چى پوشيدم و آرايشم چطوره و چطور مى رقصم.

برگشتم سمت لباساى داخل كمد تا اشكاى حميرا رو نبينم. با ديدن لباساى تهه كمد درشون آوردم. سه تا لباس كه داخل يه كيسه بودن.

گذاشتمشون روى تخت و لباس هارو از ميشه بيرون آوردم. هر سه تاش بلند بود. سه لباس با رنگاى مختلف. بنفش، قرمز و مشكى. با همون اولين نگاه لباس مشكى رو برداشتم.

اين لباس بيشتر به مراسم فردا ميومد. فردا براى همه جشن بود و براى من …

لباس و بالا رفتم و رو به حميرا گفتم:

_اين خوبه؟!

با ديدن جاى خاليش لبخند از روى لبام پر كشيد. ديگه نيازى به نقش بازى كردن نبود. حتى حميرا هم طاقت ديدن اين همه درد و نداشت و رفت. كاش منم مى تونستم به همين راحتى برم. لباس و گذاشتم روى ميز و لباس تنم كه خيس شده بود و عوض كردم. با ديدن قرمزيه روى شكمم تازه سوزشش و حس كردم. دست سردم و روى قسمت قرمزى شكمم گذاشتم و با پوشيدن لباسم برگشتم پشت پنجره. بارون ميومد و با صدا مى خورد به شيشه.

بغض يك هفته ايم بالاخره شكست و چشمام خيس شد . درست مثل ابرهايى كه امشب مى باريدن. انگار دل اونا هم پر بود. تصوير اردوان با كت شلوار دامادى جلوى چشمام جون گرفت و باعث شد دستم و روى پنجره بذارم و زل بزنم به بارش بارون. ديگه هيچى برام مهم نبود. به پوچيه مطلق رسيده بودم. و براى آخرين بار خودم و كنار اردوان تصور كردم. تو آغوش گرمش.

براى آخرين بار حس كردم هنوزم دوستم داره. كه … ديگه تموم شد. امشب همه چي تموم مى شد و از فردا بايد مى شدم يه مرده ى متحرك. يه امشب و با يادش زندگى مى كردم و فردا… فردا بدون شك دووم نمياوردم. فردا فرميسك نفسش قطع مى شد.

دستى جاى زخم شكمم كه كم كم داشت تاول مى زد كشيدم. حالا مى تونستم سوزشش و حس كنم. درست مثل سوزش قلبم. چشمام و روى هم گذاشتم صداى بارون باعث شد آهنگى تو سرم اكو شه و زير لب باهاش بخونم:

من بى تو چه كنم
با يادت چه كنم
با تو من عاشقم
بى تو چه كنم

اين حال خراب تقصير تو نيست
تقصير دل است
با دل چه كنم؟!

زد باران به شبم
جان آمد به لبم
بى تو تنها شدم
آخر چه كنم؟!

از شدت عشق ديوانه شدم
از دست خودم آخر چه كنم؟!

پنجره رو باز كردم و با هجوم باد سرد لرزى نشست تو تنم. دستم از روى پنجره شل شد . حالا مى تونستم ميز و صندلى هايى كه گوشه و باغ بودن و ببينم. فردا عمارت جشن بود. جشن عقد اردوان ، گفته بودم؟!

صبح با سر و صدا از خواب بيدار شدم. براى اين كه حميرا نياد تو اتاق از شب قبل در اتاق و قفل كرده بودم و هنذفرى گذاشته بودم تو گوشم. ولى مثل اين كه شارژ گوشيم تموم شده بود كه صداى آهنگ قطع شده بود و به جاش فقط سر و صداى پايين ميومد.

از شدت سرما پتو رو به خودم چسبيده بودم. پتو رو كنار زدم و از تخت جدا شدم. صداى سر و صدا به حدى زياد بود كه سر درد گرفتم.

پرده اتاق رو هم رو كشيده بودم. اتاق سرد و تاريك بود.
برخلاف روزاى ديگه پنجره ى اتاق بسته شده بود و نمى دونم كى شوفاژ اتاق و خاموش كرده بودم كه اين طور اتاق يخ زده بود.

قفل در و باز كردم و آروم از اتاق خارج شدم. طورى كه كسى متوجهم نشه رفتم كنار نرده ها ايستادم و زل زدم به پايين. با ديدن تغييرات و شلوغيه پايين كم كم داشت باورم مى شد كه امروز چه خبره.

كل عمارت و براى مراسم امشب درست كرده بودن و كلى خدمتكار ريخته بود تو عمارت.داخل عمارت پر شده بود از ميز و صندلى هاى شيك

گل آرايى هاى خوشگل كلى نماى عمارت و عوض كرده بود . از هر چيزى تو عمارت بهتريناش به چشم مى خورد. از مشروبات الكى گرفته تا ديزاين و غذا و كلى چيزهاى ديگه.

تهه دلم خالى شد. انگار توقع داشتم همه ى اين اتفاقات يه خواب باشه. يه كابوس، يا يه شوخيه مسخره كه بالاخره تموم بشه.

با بهت به خدمتكارايى كه هر كدوم مشغول انجام يه كار بودن نگاه مى كردم كه يكى از خدمتكارا به سمت پله ها اومد و براى اين كه منو نبينه سريع برگشتم كه برم تو اتاق كه با ديدن اردوان كه رو به روم ايستاده بود سره جام ايستادم.

پيراهن چهارخونه و شلوار جين مشكى تنش بود. همونجا خشكم زد. اردوان به سمتم اومد. نگاهى به خدمتكارى كه داشت از پله ها بالا ميومد انداخت و خيلى يهويى دستم و گرفت و منو كشيد تو اتاق.

نمى دونم چرا لال شده بودم. انگار قدرت تكلمم و از دست داده بودم و نمى تونستم هيچ حرفى بزنم. اردوان وارد اتاق شد. در و بست و رو به من گفت:

_چرا نرفتى؟!

مچ دستم و كه اردوان گرفته بود و آروم ماساژ دادم. هنوزم باورم نمى شد اين مرد رو به روم قراره امشب داماد بشه. نگاهم و ازش دزديدم و سرم و پايين انداختم.

بهم نزديك شد ، دستش و گذاشت رو چونم و سرم و بلند كرد. لحظه اى كوتاه زل زدم تو چشماش. يه بى قرارى خاصى تو نگاهش بود. بى قرارى كه نمى تونست با تمام جديتش پنهانش كنه. ديگه مى تونستم تمام نگاهاش و تشخيص بدم.

دستم و روى دستش گذاشتم و پسش زدم. مثل گذشته مقاومت نكرد و دستش و از روى چونم انداخت. كلافه چنگى به موهاش زد و در حالى كه پشت به من تو اتاق قدم مى زد با صداى عصبى گفت:

_چرا با ساميار نرفتى؟! مگه قرار نشد امروز اينجا نمونى؟!

به آروم لب زدم:

_قرار؟! من همچين قرارى با كسى نذاشتم.

صداش بلند تر شد:

_مگه ديروز حميرا بهت نگفت؟! اصلا چرا دره اتاقت و قفل كردى و هر چى صدات زدن جواب ندادى؟!هيچ معلوم هست دارى چيكار مى كنى؟! چرا خودت و زدى به خريت؟! چرا متوجه ى اوضاع نيستى؟!

برگشت سمتم و با صداى آروم ترى ادامه داد:

_چرا دارى منو ديوونه مى كنى فرميسك؟!

زير لب با لحن تمسخر آميزى گفتم:

_ديوونه؟!

باز هم بهم نزديك شد. سيبك گلويش تكونى خورد و با لحنى كه سعى در رام كردن من داشت گفت:

_چرا لجبازى مى كنى فرميسك؟! پاشو آماده شو زنگ مى زنم به ساميار بياد دنبالت.

قدمى عقب رفتم و گفتم:

_من جايى نمى رم.

_فرميسك نرو رو مخم. با زبون خوش پاشو آماده شو نذار دست و پات و ببندم خودم بذارمت تو ماشين.

عقب تر رفتم

_چرا؟! سخته برات جلوى من به يكى ديگه بله بگى؟!

خودمم نفهميدم چرا اين حرف و زدم ولى انگار زدم وسط هدف. قيافه ى اردوان آشفته تر شد اين و از نفس هاى كشدارش و دستاى مشت شدش به راحتى مى شد فهميد.

دستم و لبه ى تخت گذاشتم و زل زدم بهش. نمى خواستم و نمى تونستم قبول كنم از دستش بدم. نفس عميقى كشيدم و گفتم:

_مى ترسى جا بزنى؟! مى خواى من و از اينجا دور كنى تا اين آشفتگيت كمتر شه؟!كه همش نگاهت به من نيوفته و نياز نباشه اين حالت و پنهون كنى؟!

بغضم و قورت دادم. از وقتى يادم بود هميشه حرفاى من و اردوان به هم و نشون دادن احساساتمون غير مستقيم بود. جفتمون با رفتارمون حسمون و به هم مى گفتيم. يا مثلا با قولامون. قولايى كه داشتيم به همين راحتى مى زديم زيرش.

بهش نزديك شدم ، غرورم به چه دردم مى خورد اگه ديگه نداشته باشمش؟! كه بعد ها با يه زن ديگه ببينمش و خودم و براى حرفاى نگفته ى امروز سرزنش كنم.

سكوت تا كى؟! حتما بايد براى هميشه از دستش بدم و دو دستى تقديم ديگريش كنم تا به خودم بيام؟! رو به روش ايستادم. باورم نمى شد اين مرد همون مرد سه سال پيش باشه.

براى همه همون اردوان سابق بود و مقابل من مى شد يه مرد جديد. يا شايد نگاه من بهش فرق داشت. من اين مرد و با تمام نابلدياش با تمام اخم هاى ريز و درشت و لبخند هاى كج ملايمش خوب مى شناختم.

دستم و بالا آوردم و گذاشتم روى قفسه ى سينش. قلبش زير دستم طورى تكون مى خورد كه انگار هر آن ممكن بود از سينش بزنه بيرون.

زل زدم تو چشماى بى قرارش و لب زدم:

_من هنوزم همونم اردوان. همون فرميسكى كه در سخت ترين شرايط نداشتى حتى يه ثانيه ازت جدا شه. همونى كه هميشه كنارش بودى و كنار خودت بزرگ شد. حالا انقدر غريبه شده كه مى خواى براى هميشه پسش بزنى؟! كه مى خواى از خودت دورش كنى؟!

اردوان با صداى آرومى لب زد:

_فرميسك…

لبخند تلخى زدم

_مى خواستم مثل خودت خودخواه باشم و چيزى كه مى خوام و به هر قيمتى كه شده واسه خودم نگه دارم . ولى حالا كه اينجا به اين نقطه رسيدم مى بينم نميشه. مى بينم گاهى خواستن توانستن نيست. كه نمى تونم. ولى حداقل مى خوام يه امشب و باشم. كه حتى شده از دور ببينمت . بعدش همون طور كه مى خواى ميرم ، نه واسه يه روز دو روز واسه ى هميشه مى رم. مى رم و ديگه پشت سرم و نگاه نمى كنم. ولى بذار امشب بمونم. فقط همين امشب. به صبح نرسيده رفتم. فقط مى خوام تو مراسم عقدت باشم حتى از دور. اين چيزه زياديه؟!

چشماى اردوان به خون نشست. فكش منقبض شد و دستاش مى لرزيد. مى دونستم زياده روى كردم ولى مجبور بودم. دستم و از روى قفسه ى سينش بالا بردم و گذاشتم روى گردنش.

نفساش كشدار شده بود. مى دونستم تو چه دو راهى گير افتاده. مرده جا زدن نبود. شايد براى همين نمى تونست بزنه زير قول و قرارى كه با يه دختر ديگه گذاشته. اصلا به سونيا قولى داده؟!

دست ديگمم بالا اومد و دور گودنش نشست. لب باز كه حرفى بزنه اما نتونست. لحظه اى كوتاه چشماش و روى هم گذاشت و با باز كردن چشماش خيلى سريع من و كنار زد و مثل چشم بهم زدن از اتاق خارج شد.

رفت و نديد اولين اشكى كه روى گونم چكيد و پاهايى كه سست شد. اين آخرين تير من بود آخرين تلاش. مثل اين كه قرار نبود چيزى درست شه.

چشمام و بستم و نفسم و بى صدا بيرون دادم.

لباسم آماده رو تخت بود و زل زده بودم بهش. حتى ناى اين كه بلند شم برم جلوى آيينه و ببينم آرايشگر با صورت و موهام چيكار كرده رو نداشتم.

لباس روى تخت رو برداشتم ، يه لباس مشكى بلند با آستين هايى كوتاه كه روى سرشونم ميوفتاد.

زيپ نامرئى كنار لباس و پايين كشيدم ، از وقتى كه آرايشگر رفته بود يه ربعى مى گذشت و با رفتنش گفته بودم كه برق و خاموش كنه و اونم در كمال تعجب برق و خاموش كرد و رفت، لباس هام و در آوردم و لباس عذام و به تن كردم.

لباس انقدر بلند بود كه مجبور شدم براى اين كه زير پام گير نكنه كفش هاى پاشنه بلندم رو هم بپوشم. انقدر احساس خستگى مى كردم كه نمى تونستم با اون كفش هاى پاشنه ده سانت تعادلم و حفظ كنم.

پشت ميز آرايشم نشستم و تو اون نور كم زل زدم به خودم. تنها چيزى كه مى تونستم ببينم رژ قرمز رنگى بود كه روى لبام ديده مى شد. رژى كه با رنگ لباسم تضاد داشت.

دستمال روى ميزم و برداشتم و خواستم پاكش كنم كه درست لحظه ى آخر با صدايى كه پيچيد تو سرم پشيمون شدم.

” ديگه هيچ وقت تو جمع اين رژ و نزن”

دستم رو هوا خشك شد، ياد روزايى افتادم كه سره اين رنگ رژ با اردوان بحث مى كردم و به ناچار مجبور مى شدم پاكش كنم. رنگى كه همه مى گفتن بهم مياد ولى هيچ وقت نتونستم اين رنگ رژ و بزنم.

دستم و پايين آوردم. دلم مى خواست امروز و با خودم لج كنم. همون كارى رو بكنم كه اردوان دوست نداشت. همون لباسى رو بپوشم كه بدش ميومد و همون رژى رو بزنم كه ازش بيزار بود.

سر و صداهاى پايين خبر از اومدن مهمونا مى داد. لحظه اى چشمام و روى هم گذاشتم و نفس هاى عميق كشيدم.كمى طول كشيد تا بتونم به خودم بيام و از جام بلند شم.

خيلى سريع از اتاق خارج شدم ، از همين بالا هم مى شد سفره عقد بزرگى كه درست كرده بودن و ديد. يه سفره عقد شيك كه چند نفر دورش بودن و هنوزم داشتن باهاش ور مى رفتن. آب دهنم و قورت دادم و به خودم تشر زدم كه آروم باش كه بغض نكن.

روى پله ها ايستادم و هنوز پايين نيومده بودم كه نگاهم به اردوان افتاد. با اون كت شلوار مشكى و موهاى مرتب و حالت داده شدش جذاب تر از هميشه به نظر مى رسيد.

دلم لرزيد و محكم نرده ى كنارم و گرفتم تا نيوفتم. داشت با سياوش و چند نفر ديگه حرف مى زد. هنوز نرفته بود دنبال سونيا. لبم و گزيدم و فشارى به دستم وارد كردم. هنوزم باورم نمى شد داره عشقى كه اين همه سال تو دلم نگه داشتم از دست مى ره. يعنى اين مردى كه امروز عقدش بود اردوان بود؟! اردوان من..؟!

خبری ازت نبودُ خیلی بی تاب تو بودم اومدم سراغت اما پر گریه شد وجودم
خیلی دلتنگ تو بودم گل مهربون و نازم نمیدونم چرا اینجام یا اصلا چم شده بازم

با پاهاى لرزون جلو رفتم. هر كسى مشغول انجام كارى بود و مى خنديد جز من. هيچ كس متوجه ى من نشد. دستام و رو نرده مى كشم و همون طور كه پايين ميومدم نگاهم و تو عمارت مى چرخوندم.

نگاهم كه رو اردوان ثابت موند خيلى يهويى برگشت سمتم و نگاهمون به هم گره خورد.

“وقتى اومدم سراغت پر گريه شد وجودم
يه جورى نگام مى كردى
انگار عاشقت نبودم”

لحظه اى كوتاه زل زد بهم و يهو اخماش عميق تر شد. حتى با اين فاصله مى تونستم فشردن دندوناش رو هم رو هم حس كنم.

حال اونم مثل من داغون بود اين و از نگاهش مى خوندم. اردوان هم مثل من شكست. درست سه سال پيش.

اردوان زودتر از من به خودش اومد. نگاهش و ازم گرفت و همون طور كه بقيه رو كنار مى زد خيلى سريع از عمارت خارج شد. رفت و من موندم و دل شكستم و لبى كه سعى داشت بخنده تا غمه چهرم و پنهون كنه.

“اون همه قول و قرارا اومدم یادت بیارم اما انگار دیگه راهی واسه برگشتن ندارم
اینجا گلبارونه امشب چقد این فضا غریبه چرا من هیچی نمیگم چرا میخندم عجیبه”

رفتم پايين و اولين كسى كه به سمتم اومد حميرا بود. با نگرانى نگام مى كرد .اون جاى من بغض كرده بود. فقط نگام كرد و نمى تونست هيچ حرفى بزنه.

مى خواستم بهش بگم خوبم كه همون لحظه دستى روى شونم نشست. برگشتم و با چهره ى كلافه ى مهگل رو به رو شدم.

دستم و گرفت و رو به حميرا گفت:

_ببخشيد من با فرميسك كار دارم خيالتون راحت حواسم بهش هست.

حميرا سرى تكون داد و توسط مهگل كشيده شدم تو يكى از اتاقاى پايين. از لباساى تنش معلوم بود تازه رسيده. در و بست و رو به من با صدايى كه سعى داشت بلند نشه گفت:

_هيچ معلوم هست دارى چيكار مى كنى؟! ديوونه شدى تو ؟! چرا اون كارى كه بهت گفتم نكردى؟! چرا پرونده هايى كه بهت دادم و گم و گور كردى؟! اصلا اون پرنده ها به درك يه نگاه به خودت انداختى؟! ديدى به چه روزى افتادى؟! مى خواى با زندگيت چيكار كنى فرميسك؟! مى خواى همينجورى بشينى اون دو تا رو ببينى و غصه بخورى آره؟! اينو مى خواى؟!

سرى به نشونه ى نه تكون دادم. دستش و گذاشت رو شونم و آروم تكونم داد.

_پس چى؟! مى خواى چيكار كنى؟! اصلا احساس خودت به كنار مى دونى با اون پسر چيكار كردى؟! مى دونى سه سال تمام بعد از رفتن تو از ايران رفت!؟ كه يكى دو ماه قبل از برگشت تو اونم به اجبار بابات برگشت؟! مى دونى اين دخترى كه قراره زنش بشه رو بابات براش انتخاب كرده و سره يه سرى مسائل كارى و دِينى كه به بابات داره مى خواد اين ازدواج و قبول كنه؟!

نفسم لحظه اى قطع شد و چشمام گرد. دستاش از رو شونم شل شد و باعث شد كيفش بيوفته رو زمين. صداش كمى بلند تر شد:

_شما دو تا دارين چيكار مى كنين؟! جفتتون دارين پر پر مى زنين واسه هم بعد اين طور گارد گرفتين؟! قيافه اردوان و ديدى؟! حال و روزش و ديدى؟! اصلا مى دونى اومده آمريكا دنبالت و اين و باباتم مى دونه. اونم فكر مى كنه چون اردوان برت نگردونده يعنى بيخيالت شده. كه شايد با هم حرف زدين و به اين نتيجه رسيدين هم و نمى خواين. فرميسك اونجا چه اتفاقى افتاد؟! چرا اردوان و پس زدى؟! اصلا دوستش دارى؟! واقعا ديگه دارم شك مى كنم به اين موضوع. يكيتون اين وسط داره بچه بازى درمياره و فكر كنم اون تويى. نه؟!

با يه قدم فاصله ى بينمون و پر كردم و با بهت پرسيدم:

_اردوان بعد از رفتن من از ايران رفت؟! چى دارى مى گى تو؟!

مهگل سرى تكون داد و در حالى كه كمى آروم شده بود گفت:

_آره بابات به همه سپرده بود تو از موضوع بويى نبرى. نمى خواستم از زبون من بشنوى ولى بايد بگم. اردوان بعد از اين كه اومد دنبال تو ديگه برنگشت. همين چند ماه پيش بود كه اومد و بابات خيلى سريع بحث ازدواجش و پيش كشيد. اولش قبول نكرد چندين بار تو شركت بحثشون شد و در آخر نمى دونم چرا اردوان رام شد و قبول كرد. فقط مى دونم همه ى اينا به تو ربط داره.

همونجا روى صندلى داخل اتاق نشستم سرم داشت سوت مى كشيد. سرم و روى ميز گذاشتم و با صداى خفه اى گفتم:

_آمريكا بود؟!

با جوابى كه مهگل داد سرسع سرم و از روى ميز بلند كردم و با دهنى باز خيرش شدم:

_نمى دونم فقط مى دونم با يه آقايى شريك شده به اسم احتشام. كيارش احتشام.

رو به روش ايستادم و در حالى كه لبام مى لرزيد گفتم:

_احتشام؟!

مهگل كه از رفتار من تعجب كرده بود جواب داد:

_مى شناسيش؟!

دستم و روى سرم و گذاشتم و به مهگل پشت كردم. چند بار اسم احتشام و زير لب زمزمه كردم و خيلى يهويى از اتاق زدم بيرون.

از عصبانيت زياد نفسام به شمارش افتاده بود. نگاهم و تو عمارت چرخوندم و با ديدن ساميار كنار مرد جوونى به سمتش رفتم.

اهميتى ندادم كه كى اطرافمونه و دارن نگاه مى كنن. رو به روش ايستادم و قبل از اين كه اجازه و هر واكنشى و بهش بدم گفتم:

_بايد باهات حرف بزنم.

ساميار برگشت سمتم و سوالى نگاهم كرد. از حالت چهرم متوجه شد كه حالا اون قدرى عصبانى هستم كه اگه مخالفت كنه شروع كنم به داد و بى داد. رو به مرد كنارش گفت “حالا ميام” و اومد سمتم.

و در حالى كه مى گفت “بيا تو اتاق” جلو تر از من راه افتاد. تمام تنم از عصبانيت مى لرزيد. دنبالش راه افتادم و رفتيم تو كتاب خونه ى بابا. ساميار در و بست و رو به من گفت

_چى شده؟!

خيلى يهويى يقش و تو مشتم گرفتم و جلوى چشماى متعجبش گفتم:

_همتون از همه چيز با خبر بودين جز من ، آره؟! همتون تو اين مدت داشتين منو بازى مى دادين؟! اردوان تو اين سالها كجا بود؟! نگو ازش بى خبر بودى كه باور نمى كنم. اردوان پيش كيارش بود آره؟! شوهره راشين؟! بعد تمام مدتى كه ازت مى خواستم از حال اردوان برام خبر بيارى مى گفتى بى خبرى يا درگير كاراى شركته؟! كدوم شركت؟! اردوان اصلا ايران بوده؟!چرا اينارو به من نگفتى؟! چرا زندگيم و اينطور به لجن كشيدين؟! چرا منه احمق بهت اعتماد كردم چراااااا؟!؟!

ساميار دستش و روى دستم گذاشتم و سعى داشت آرومم كنه

_آروم باش فرميسك ، باور كن همه چيز و بهت مى گم. تو فقط آروم باش. من بهت دروغ نگفتم. اردوان درگير كاراى شركت بود ولى شركتى كه با كيارش تاسيس كرده. دليل ايران نموندن اردوان هم تو بودى هم گير دادن شديد بابات براى ازدواجش. همون روزايى كه بابات همش سونيا رو به اردوان نزديك مى كرد يا سونيا به اردوان زنگ مى زد و تو مى فهميدى يادته؟! همين چيزا باعث شد تو قبول كنى با من بياى وگرنه به اين راحتيا از اردوان دل نمى كندى. قبول دادم همه ى اين كارارو بابات كرد ولى بهش حق بده اونم نگرانت بود. به خاطر خودت اين كار و كرد. تو با ايران موندن روز به روز بدتر مى شدى.

بغضم شكست و با يه دنيا درد گفتم:

_الان خوبم؟!

ساميار شرمنده نگام كرد. عقب عقب رفتم و آروم لب زدم:

_با من چيكار كردين؟! با زندگيم چيكار كردين؟! چرا باعث شدين انقدر احساس بدبختى كنم؟!

روى صندلى نشستم و سرم و گذاشتم روى ميز جلوم. براى اولين بار حس كردم از بابام متنفرم. از كسى كه با نقشه هاش زندگيم و بهم ريخت متنفرم.

مچ دست چپم و با دست ديگم گرفتم و زل زدم به جاى تيغى كه روى دستم خودنمايى مى كرد. دستى به جاى تيغ كه با وجود كم رنگ شدن هنوزم مشخص بود كشيدم و زير لب گفتم:

_تقصير خودمه. خودم اين كارو كردم. خودم خواستم بهش نگيد. آره خودم خواستم.

حالم داشت از همه بهم مى خورد . دست ساميار روى سرم نشست

_فقط اينو بدون خيلي وقته بابات و گذاشتم كنار. هركاريم اين مدت كردم فقط به خاطر تو كردم. به روح ستاره مى خواستم زودتر از اينا بهت بگم ولى ترسيدم هوايى شي. كه بيست چهار ساعته بياى بشينى كنارم و بخواى از اردوان بگم. در تمام اين مدت من حتى يك بارم اردوان و نديدم . حتى راشينم نمى دونست اردوان با شوهرش همكاره چون كيارش هيچ وقت راجب كارش توضيح نمى ده منم وقتى فهميدم اردوان با كيارش همكار شده اولش جا خوردم . ولى همون موقع بود كه بابات بهم زنگ زد آماره اردوان و داشت.ازم خواست حواسم باشه تو بويى نبرى . حتى به كيارشم سپرده بود اين قضيه سكرت بمونه. مى دونست با زنه كيارش دوستى مى ترسيد به گوشت برسه.

_هدف بابا از اين كارا چيه؟!

ساميار با كمى مكث جواب داد:

_براى منم سوال شده. نمى دونم. واقعا نمى دونم.

دستمالى و به سمتم گرفت:

_بالاخره همه چى معلوم ميشه. حالا هم بسه ديگه گريه نكن، آرايشت خراب ميشه. البته اگه مى خواى بياى بيرون و تو مهمونى باشى .

سرم و بلند كردم ،دستمال و ازش گرفتم و آروم زير چشمم كشيدم. حالم خيلى بد بود و هيچى تو اون موقعيت نمى تونست آرومم كنه جز يه نفر. يه نفرى كه ديگه هيچ وقت نميومد.

دلم فقط آغوشش و مى خواست و يه دل سير گريه. چيزه زيادى بود؟! تازه مى فهميدم فقط من قربانى نبودم . اردوان هم قربانى بود. كاش مى فهميدم چى تو سره بابا مى گذره. كاش…

صداى سر و صداى بيرون كه بيشتر شد از جام بلند شدم. با هول و ولا نگاهى به ساميار كه ساكت و آروم با ديوار تكيه زده بود انداختم و گفتم:

_اومدن؟!

با كمى مكث سرى تكون دادن

_آره فكر كنم. مى خواى تو تو اتاق بمون من ميرم بيرون ببينم چه خبره. نفس تو سينم حبس شد. بغضم و قورت دادم.

ساميار به سمت در رفت و قبل از بيرون رفتنش گفت:

_هنوزم دير نشده برات لباس مى زارم تو ماشين خودم. درش بازه هر موقع حس كردى نمى تونى فضاى عمارت و تحمل كنى كافيه برى تو ماشين. همون لحظه
ميام مى برمت.

دست و پام و گم كردم. دستى به صورتم كشيدم و با پاى لرزون به سمت در رفتم . صداها بلند تر از قبل شد و من لحظه اى چشمام و روى هم فشردم و دستگيره ى در و تو مشتم گرفتم.

نفساى عميق كشيدم و قبل از اين كه پشيمون شم در اتاق و باز كردم و از اتاق خارج شدم. اين حجم درد و شوكه شدن براى امروزم زيادى بود. با ديدن اردوان كه سونيا كنارش قدم بر مى داشت تمام حرف هاى ساميار و مهگل از يادم رفت.

الان فقط مردى رو مى ديدم كه دخترى كنارش قدم برمى داشت و دستش و گرفته بود. مردى كه هنوزم جدى بود و به افرادى كه بهش تبريك مى گفتن بى اعتنا بود. انگار تو اون جمع دنبال كسى مى گشست و با ثابت موندن نگاهش رو من فهميدم اون شخص منم.

اردوانم بى قرار بود . درست مثل من…

زمان ايستاد ، با پاهايى كه به زور قدم برمى داشت به سمتشون رفتم. چشماى اردوان پر بود از غم از حرف از درد…

لبخند زدم. از اون لبخندهاى تلخى كه براى جلوگيرى از ريختن اشكت و آروم كردن دل طرفت مى زنى و لبت و گاز مى گيرى كه نيوفته نقابى كه پشتش دارى جون مى دى.

آخه مجبورم بخندم كسى اشكام و نبينه
حالا كو تا باورم شه كه سرنوشت من همينه
به نظر مياد كه امشب از قلم افتاده باشم
آرزوم بود كه من امشب پيش تو وايستاده باشم.

اردوان و سونيا با دست و جيغ و بقيه به سمت سفره ى عقد رفتن و من سره جام ايستاده بودم. دستى روى شونم نشست و صدايى آشنا كنار گوشم گفت:

_مى خواى بريم تو اتاق؟!

دست مهگل و پس زدم و جلوتر رفتم. دوست و فاميل هاى عروس مى رقصيدن و از خوش حالى از سر پا نمى شناختن.

رو به روى سفره ى عقد ايستادن و اردوان كلافه كتش و كنار زد و نشست روى صندلى. سرش پايين بود و معلوم بود داره حرص مى خوره. درست رو به روش ايستادم. جز اردوان به كسى نگاه نمى كردم .

ميون اون همه آدم شاد كسى حواسش به منه غمگين كه داشتم مرگ آرزوهام و با چشم مى ديدم نبود كه بود؟! بايد با چشم خودم مى ديدم تا باورم مى شد .

انقدر غرق اردوان شده بودم كه متوجه ى ورود عاقد نشدم. قرار بود اول خطبه ى عقد و بخونن و بعدش جشن شروع شه.

هنوز خيلى از مهمونا نيومده بودن. عاقد روى صندليش نشست. دو نفر با پارچه اى سفيد رفتن بالا سرشون و يه نفر قند به دست درست پشتشون ايستاد.

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن