آخرین مطالبافگار هزاهز

رمان افگار هزاهز پارت ششم

رمان افگار هزاهز شصت تیپ مر جع معرفی و دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 16تا پایان رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان افگار هزا هز ازاینجا کلیک کنید

عاشق شدن که شاخ و دم نداشت، عاشق شده بودم. دل دادن که ناشناخته نبود، دلم را پرچ کرده بودم به دلش. احمق شدن هم دلیل و برهان نمی خواست، حماقت کرده بودم. حتی آشفتگی هم توضیح نمی خواست، آشفته بودم.

سرگردان مانده بودم در هیاهوی زندگی و گم شده بودم در بن بست عاشقی.

من بودم آن فاخته ی ماده ای که به انتظار آوای دلنشین یارش، صبح را به شب می رسانْْد و شب را به صبح. من همان لیلی سیه چهره بودم که دل داده بود به مجنون. اما مجنون من فرق داشت با مجنونی که نظامی در قصه اش خلق کرده بود.

مجنون من، مرد من، فاخته ی نر آوازه خوان من، عشقش فروکش کرده بود. نمی خواست من لیلی اش باشم انگار.

قسمتمان نبود دست در دست بمیریم انگار!

هیچ افسانه ای شبیه قصه ی ما نبود. خودم باید می نوشتمش. باید قلم به دست می گرفتم و می نوشتم از دل دادگی کودکانه ی هجده سالگی، وابستگی نفس گیر نوزده سالگی و خطاهای وحشیانه ی بیست سالگی. باید دفتری را سیاه می کردم از افسار گسیختگی های بیست و یک سالگی و پاره می کردم برگه هایش را از فروکش کردن هوس لحظات نابِ عاشقانه در بیست و دوسالگی.

در صفحه های پایانی باید از اوج گرفتن احساست دل زبان نفهم در بیست و سه سالگی حرف می زدم. بعد از آن، بیست و چهار سالگی رویایی را به تصویر می کشیدم و بعدش…

بعدش؟!

پس از آن باید از مرگ می نوشتم و خط آخر صفحه ی مربوط به بیست و پنج سالگی را با بیتی از نظامی، سیاه می کردم.

باید در خط آخر می نوشتم:

“کز عشق به غایتی رسانم

کاو مانَدَ اگر چه من نمانََم”

صدای فریاد سهند، شانه هایم را به هوا پرانْدْ.

در صورتم خم شد و با چشم های گرد شده اش، فریاد کشید:«خیلی نفهمی!»

تنم را از دیوار جدا کردم و دستم را چسباندم تخت سینه اش. حق نداشت مرا “نفهم” بخواند. من “نفهم” هم اگر بودم، برای فرامرز بودم!

به عقب هلش دادم و با صدای مرتعشی گفتم:«سندش رو نشون بدم بیخیال من می شی؟ اصلا به تو چه؟» سیگارم را در آجر دیوار فرو کردم و جیغ کشیدم:«به تو چه؟! هان؟ تو چیکار داری من چه غلطی می کنم؟» تنم را از لبه ی پنجره بلند کردم و رو به رویش ایستادم. صورتش سرخ سرخ بود. قفسه ی سینه اش به سرعت بالا و پایین می شد و به گمانم دست مشت شده اش آماده ی فرود آمدن توی صورتم بود.

سرم را جلو بردم و به آرامی زمزمه کردم:«مه صنم بفهمه انقدر تو کارای من دخالت می کنی، بهت شک می کنه آقا!» با دستم خاک احتمالی روی سرشانه اش را تکاندم و از اتاق بیرون رفتم.

صنم روی مبل کنار عزیز بانو نشسته بود و غر می زد:«بخدا خسته شدم. عزیز می دونی چند ساله ما نامزدیم؟ اگه وضعش خوب نبود یک چیزی. ولی…»

حرفش را قطع کردم و با صدای بلندی گفتم:«یک مدت قهر کن برو. مثل رعد و برق کارای عروسی رو انجام می ده و میاد دنبالت!»

از کنارش گذشتم و خودم را کنار دلسا رها کردم.

در چشم های کوچک سبز رنگش خیره شدم و زمزمه کردم:«ولی مثل آدم قهر کن. با یک شاخه گل خر نشو!» نگاهم را گرفتم از چشم های اشکی او و اخم های در هم عزیز بانو.

و بعد، کور شدم!

در یک لحظه، به اندازه ی دیدن یک “ف”، یک “ر”، “یک الف” و یک “ز”، به اندازه ی دیدن یک شکلک قلب سرخ، به اندازه ی دیدن یک عکس، کور شدم!

گردن بالا کشیدم و خیره شدم به صورت دلسا. باورم نمی شد، نمی توانستم قبول کنم. نمی فهمیدم! همه ی افعال منفی در من لانه کرده بودند.

فریاد عشق را شنیدم، در خودم فرو ریختم. صدای کوبش قلبش جانم را گرفته بود. از قلب او بدتر ماهیچه ی درون سینه ی خودم بود که گیج شده بود انگار. می زد، می زد، می زد و بعد یکهو، یک دفعه، دیگر نمی زد. تپیدن را به مسخره گرفته بود احمق! نمی فهمید اگر درست کار نکند، همان جا تمام می شدم!

نمی فهمید آن جا و در آن نقطه ی سیاه از زندگی ام جای مردن نبود!

فکر کردم هیچ وقت دلسا را جدی نگرفته بودم. هیچ وقت حتی به عنوان یکی از دختر های فامیل هم به چشم من نیامده بود. هیچ وقت در هیچ دوره ای از زندگی ام حتی به او فکر هم نکرده بودم!

یادم آمد که تازه شمع تولدش را فوت کرده بود. تازه ابرو هایش را مرتب کرده بود. تازه یاد گرفته بود رژ لب را چگونه بزند که دور و بر لب هایش تمیز بمانند.

راستی، چند سالش بود؟

نگاهم را در چشمان قهوه ای رنگش چرخاندم و دلم کباب شد برای کودکی اش!

برای هفت سال بعدش نگران شدم. برای اینکه درست مانند من از بیست سالگی آمده بود خانه ی عزیز بماند، دلم گرفت. ترسیدم برایش…

اما این ها بهانه بود. می خواستم آن اسم را، آن عکس را، آن قلب سرخ لعنتی را از حافظه ام پاک کنم.

می خواستم دلم بسوزد به حال دلسای بیست ساله و یادم برود آدم جدید زندگی مجنون من شده است!

می خواستم نگرانش شوم و بغضم را پس بزنم.

می خواستم آنجا نََمیرم. می خواستم کمی بیشتر نگاهش کنم. کمی بیشتر در صورت سفید و لاغرش مکث کنم و کمی بیشتر به او توجه کنم.

می خواستم دختر بیست ساله ای را که قرار بود

سال های تکرار نشدنی فرامرز مرا از نو بسازد، خوب تر بشناسم.

صدای دخترانه ی نازکش سیلی بود در صورت م ننِ بیست و پنج ساله که تهی شده بودم از منطق.

-چیه؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی؟

فکر کردم چه قدر ماهرانه با لب هایش بازی می کرد. چه قدر هماهنگ با تن صدایش چشم هایش را ریز و درشت می کرد.

پیش خودم، برای خودم، در دل فاخته ی تمام شده، اعتراف کردم که خیلی دلبر بود. خیلی بیشتر از فاخته ای که هفت سال بود دلبر بودن را، ناز و ادا داشتن را، فریبنده بودن را، تمرین می کرد.

نگاه گرفتم از صورتش و جوابش را ندادم.

مضحک بود. حریفم پنج سال کوچک تر از خودم و ده سال کوچک تر از فرامرزم بود و من باخته بودم.

تنم را از روی مبل کندم و خودم را رساندم به اتاقی که سهند هنوز هم در آن مانده بود و جای من دود پخش می کرد در فضا.

در را که بستم و تن کتک خورده ام را چسباندم به آن، سیگارش را خاموش کرد و جلو آمد.

-چی شده؟

زمزمه کردم:«اگه ببرتش تو اون خونه…» دست کوبیدم روی دهانم و نالیدم:«خفه شو.»

سهند با گیجی خیره ام شده بود. چشم هایش را ریز کرده بود و با دقت نگاهم می کرد.

دوباره گفتم:«اگه به اون هم بگه دل…»

سرم را به در کوبیدم و ناله کردم:«دهنت رو ببند.» سهند بازو هایم را با انگشتانش گرفت و پرسید:«چته؟!»

هیچ! مرده بودم فقط! این بار اما از عشق به فرامرز نبود. این بار بودن دختری در زندگی اش، جانم را ربوده بود. آن قلب سرخ کورم کرده بود و لبخند روی لب های آن دختر، دلسا، تنم را زخمی کرده بود.

زمزمه کردم:«باختمش سهند!»

و بعد او را پس زدم و خودم را رساندم به کمد. سوار ماشینی شده بودم که او خریده بود برایم. لباس هایی در کمدم جا داشتند که هدیه ی او بودند. عطر هایی روی لباس هایم نشسته بودند که او دوست داشت…

من، من نبودم دیگر! من، او شده بودم! اما نه. او هم نبودم. من، منی بودم که او دوست داشت. من همان زنی شده بودم که او دلش می خواست!

من، فاخته، دلبرک شده بودم. همان دلبر کوچکی که شش ماه بود نوازش نشده بود. شش ماه بود کسی نگفته بود دوستش دارد. شش ماه بود با سردرد های سرسام آورش تنها مانده بود.

من همان زنِ ماهر در زن بودنی بودم که فرامرز می خواست و حالا مرا ترک کرده بود! می خواست یک زن جدید برای خودش بسازد!

می خواست یک دلبرک جدید داشته باشد.

می خواست…

لباس ها را در ساک فرو کردم و سوئیچ را برداشتم.

سهند به دیوار تکیه زده و با اخم تماشایم می کرد.

فرو ریختنم در برابر چشمانش آخرین چیزی بود که می خواستم.

ساک را از دستم کشید و فریاد کشید:«کدوم گوری می خوای بری؟!» پر بغض خواهش کردم:«تنهام بذار»

چند ثانیه نگاهم کرد. در نگاهش افسوس و ترحم می رقصیدند.

زبانش را روی لبش کشید و پرسید:«مطمئن…»

-من دارم می رم سهند.

به سرعت به سمت در چرخید و آن را باز کرد.

-کجا؟!

خشم و تحکم در صدایش مشهود بود.

صنم نگاه مشکوکی به من و اتاق انداخت و گفت:«خونه ی بابام.» روی تخت فرود آمدم.

فرامرز و دلسا…

به هم نمی آمدند. به خدا به هم نمی آمدند.

ما نا خواسته شده بودیم “ف” به توان دو و قرار بود این حرف را به توان چهار برسانیم.

به خدا که دال به حرف اول اسم فرامرز من نمی آمد.

سرم را میان دست هایم گرفتم. او قسم خورده بود. درست همان روزی که همه چیز را تمام شده می دیدم، قسم خورده بود که…

“محتاجانه گفتم:«قول بده اگه یک روزی پسر دار شدی، اسمش رو نذاری فراز.» دود سیگارش را در صورتم فوت کرد و با جدیت پاسخ داد:«باشه.»

خسته تر از قبل لب باز کردم و ادامه دادم:«قول بده اگه دختر دار شدین، اسمش رو نذاری فارا!» از فعلی که برای او و ز ننِ دیگری به کار برده بودم، چشم هایم پر از اشک شد.

سرش را بلند کرد و به چشمان سرخ شده ام خیره شد.

باز هم زمزمه وار “باشه” را تکرار کرد.

یک قدم جلو آمد. عقب نرفتم، نزدیکی و بودنش را محتاج بودم.

دست چپش را در جیب شلوارش که فرو کرد؛ دلم برای حالت ایستادنش رفت.

به پیشانی ام خیره شد.

-هیچ کس حق نداره اخم هات رو ببوسه.

اخم هایم را ببوسد؟ معلوم بود که هیچ کس حق نداشت. اخم های من، فقط و فقط باید توسط لب های او لمس می شدند.

لب پایینی ام را به دندان کشیدم. در چهره ام دقیق شد و با تحکم گفت:«قول بده فاخته.»

دلم برای فاخته گفتنش هم رفت. آن روز دلم برای هر حرفی که از دهانش بیرون می آمد، می رفت. درست مانند همیشه. مگر می شد او حرف بزند و دلم سرکش نشود و جان ندهد؟!

در چشمانش خیره شدم. واقعا می خواست ترکم کند؟!

کاش می شد همان جا هق هق کنم. بغض گلویم را دریده بود.

به هوای این که شاید برای آخرین بار اخم هایم را ببوسد، ابروانم را در هم کشیدم.

راه و روش زندگی بدون او را نمی دانستم. نمی توانستم بدون او باشم. بی او کم می آوردم…

چشمانش خندیدند. به گمانم که نقشه ام را فهمید. فهمیدن و نفهمیدنش اهمیت نداشت، مهم همان لب های نرمی بود که وسط پیشانی ام را بوسه زدند.

سرش را که عقب کشید، زهرخند داشت! زهرخندش روی دلم خط می

کشید.

سرم را پایین انداختم و با لرزش نشسته در صدایم پرسیدم:«ازدواج می کنی؟!»

زانوانش را کمی خم کرد. کمی که نه، آنقدر خم که قدش از من هم کوتاه تر شد. لب هایش چانه ام را لمس کردند.

حالا که قرار بود برود چرا این گونه با دلم بازی می کرد؟ چرا نمی گذاشت راحت تر جدا شویم؟! چرا سخت ترش می کرد این جدایی امکان ناپذیر را؟!

دلم به تکاپو افتاده بود. قلبم دیوانه شده و روحم، خواستنش را فریاد می کشید.

با بوسه اش، مجبورم کرد تا سرم را بالا بیاورم.

چشمانش هنوز هم می خندیدند. خنده های چشم هایش را هم می پرستیدم. من همه چیزش را می پرستیدم. پس از من چه کسی اینگونه ستایشش می کرد؟! پس از من چه کسی می توانست برایش فاخته ی دلبر باش؟! پس از من…

وقتی که قرار نبود دیگر داشته باشمش، چرا هنوز نفس می کشیدم؟

دوباره صاف ایستاد و ابرو هایش را درهم کشید. بغ کرده نگاهش می کردم که صدای خنده اش، گوش هایم را نوازش کرد.

آزارم می داد. قصد داشت با رفتار جنون آمیزش من را بیش از پیش مجنون و شیدا کند.

نگاه پر غصه ام را به لب هایش که می خندیدند دوختم و او دست هایش را کمی از هم باز کرد.

خنده اش را کنترل کرد و لب زد:«بیا اینجا.»

تن لرزانم را که در آغوشش پنهان کردم، لاله ی گوشم را با نفس هایش به بازی گرفت و گردنم را با سر انگشت هایش لمس کرد.

-هیچ وقت…

دست کشید میان موهایم و تکرار کرد:«هیچ وقت…» گونه ام را بوسید و باز هم تکرار کرد.

دم و بازدم هایم عمیق بودند.

دست روی سینه اش گذاشتم و نالیدم:«هیچ وقت چی؟!»

مرا به خود فشار داد. سرش را از گردنم جدا کرد و خیره در چشم هایم زمزمه کرد:«با اون ازدواج نمی کنم.» چند ثانیه سکوت کرد و بعد با جدیت اضافه کرد:«یا تو، یا فاخته.» قلبم کف سالن رها شد و دیگر مانند قبل نتپید.

دیوانه بازی هایی که بیست و یک سالگی ام را رنگ می زدند، طعم همان اولین لیمو را می دادند. طعم جنونی با اسانس عشق…”

-چهار ساله دارم می جنگم که بریم زیر سقف خودمون؛ تا سه سال پیش که بابات هی سنگ انداخت، بعد از اونم که…

صنم زمزمه کرد:«نگرانم بود.»

سهند با بی توجهی ادامه داد:«انقدر وضعم خرابه از ترس طلب کارا نمی رم ماشینم رو از تعمیرگاه بردارم و با این قراضه می رم و میام.»

فریاد کشید:«چرا یه جوری رفتار می کنی انگار نمی بینی وضع من رو؟!» روی تخت که دراز کشیدم، صدای زمزمه ی سهند گوش هایم را پر کرد.

-اگه بری، به جان خودت، به جان فاخته، می دونی قسم راستمه، نمیام دنبالت.

و بعد سرش را به آرامی چرخاند و مرا نگاه کرد.

احمقانه نه، عاشقانه هم نه، محتاجانه آرزو کردم کاش قسم راست فرامرز بودم. کاش فرامرز جای او مرا نگاه می کرد.

کاش من می خواستم بروم و فرامرز نمی گذاشت!

صنم گریه می کرد و سهند بی تفاوت نگاهش می کرد.

زیر لب غر زد:«این همه سال رو پای خودم نایستادم که الان واسه خاطر عروسی خواستن تو، برم منت اون عوضی رو بکشم.»

پدرش را می گفت. پدری که سهند دوستش نداشت.

زمزمه کردم:«شش سال!»

چند ثانیه سکوت کردند و بعد صنم جیغ کشید:«فاخته از تو بهتر می دونه.» روی تخت نشستم. نگاهم را به خیسی چشم های صنم و سرخی چهره ی سهند دادم.

شاید درگیر آن دو شدن، باعث می شد به بهم نیامدن “دال” و “ف”، به قلب سرخ، به باختنم، فکر نکنم.

سهند همچنان غر می زد اما من برخلاف تلاشم برای غرق شدن در مشکلات آن ها، در خودم غوطه ور بودم.

“لبم را گزیدم و با نگرانی نگاهش کردم. به دیوار خردلی رنگ تکیه داده بود و عمیق نگاهم می کرد.

با استرس انگشت هایم را در هم پیچ دادم و گفتم:«توی نمایش جدید اسمم دلبره!» آب دهانم را قورت دادم و لب زدم:«نقش مقابلم صدام می زنه دلبرم!»

دست راستم را به پیشانی ام کشید. دعا می کردم حرف بزند و سکوت را بشکند. نمی توانستم آن نگاه عمیق را در آن سکوت کشنده تاب بیاورم.

-خب؟

خودم را به دیوار پشت سرم چسباندم و زمزمه کردم:«خب…»

تنش را ار دیوار فاصله داد. حرفم را قطع کردم و وحشت زده خیره اش شدم. اگر می رفت باید چه می کردم؟!

خطا کرده بودم. قول هایمان را زیر پا له کرده و با کیان و پری به آن مهمانی رفته بودم. من در نوزده سالگی ام، در انتهای دومین سال رابطه ام با او، به حرف هایش گوش نکرده بودم.

سیگارش را میان لب هایش گذاشت و با همان حالت قبلی، خیره ام شد.

عرق سردی که روی تیغه ی کمرم راه گرفته بود، اعصابم را بازی می داد.

-خب، من فکر کردم شاید من هم دلبر تو باشم!

سیگار را روشن نکرده روی میز انداخت و توپید:«این چیزی نیست که می خوام بشنوم!»

میز را دور زد و دقیقا کنار ایستاد. لبم را آنقدر زیر دندان هایم فشار داده بودم که دیگر دردش را احساس نمی کردم.

چه می خواست بشنود؟! باید می گفتم ببخشید؟! باید توضیح می دادم چرا به حرف هایش بی توجه بوده ام؟!

کاش نرفته بودم.

انگشتش روی لبم نشست. در چشم هایم خیره شد و با اخم گفت:«هروقت بزرگ تر شدی، خانوم تر شدی، عاقل تر شدی، اونوقت صدات می زنم دلبر!» موهایم را پشت گوش هایم فرس

تاد. با شرمندگی خیره اش شدم و گفتم:«خب من زیاد اونجا نموندم. خیلی زود برگشتم.» روی صندلی نشست و فنجان روی میز را با انگشتش چرخاند.

به آرامی گفت:«دلبرکی!»

حرف را عوض می کرد، که ادامه ندهم، که عصبی نشود، که فریاد نکشد.

اگر هم فریاد می کشید، حق داشت. من تا نیم ساعت قبل جایی بودم که او، همانند یک برادر، پدر و کسی که مرا واقعا دوست داشت، برایم توضیح داده بود جای مناسبی نیست!

چند ثانیه خیره اش ماندم. اخم همچنان روی پیشانی اش بود و انگشتش با فنجان، مشغول.

زمزمه کردم:«ناراحتی؟»

تنش را روی میز جلو کشید و من آن طرف میز ایستادم.

اخمش کمرنگ تر شد و با لبخند محوی گفت:«نه، عصبی ام!»

خودم را عقب کشیدم. لبخندش، ترسم را دود کرده بود.

با لحن آسوده تری گفتم:«یعنی می خوای من رو بزنی؟!»

لبخند پهنی زد و با شیطنت گفت:«نه، ترجیح می دم گازت بگیرم!» و بلافاصله خودش را جلو کشید و دست هایم را با یک دستش گرفت.

جیغی کشیدم و او بی توجه به سر و صدا هایم، مرا کامل به سمت خودش کشید.

خودم را که از حصار دستانش بیرون کشیدم، با صدای بلندی غر زدم:«کبود می شه. مامانم می بینه.» با تفریح نگاهم می کرد. لبخند پهنش و چشم های براقش عصبی ترم می کردند.

همچنان غر می زدم که مرا روی پاهایش نشاند و زیر گوشم گفت:«تا تو باشی به حرف من گوشی بدی بچه.» در آغوشش که آرام گرفتم، زمزمه وار پرسیدم:«تا آخرش دلبرک بمونم؟» -چرا؟

انگشتم را در چال چانه اش فرو کردم. نگاه سرگردانم را در مردمک هایش متوقف کردم و گفتم:«که وقتی شصت سالم شد و بازم اینجوری انگشتم رو فرو کردم توی چال چونه ات و موهات رو کشیدم و جیغ زدم، بهم نگی خجالت بکش دیگه پیر شدی. دوست دارم همیشه یادت بمونه من دلبرکتم.»”

چه قدر آن روز را دلتنگ بودم. چه قدر دفتر پری را که تا قبل از بیست سالگی ام همه ی دو نفره هایمان آنجا شکل می گرفت را دوست داشتم. چه قدر دلتنگ فضای نیمه تاریکش و آن موسیقی یونانی اش بودم.

خاطرات خاک خورده ی من هنوز هم در آن دفتر و آن تخت چوبی گوشه ی اتاق، مانده بودند. کاش خودم هم در همان روز ها می ماندم. بچگی کردن را، عاشقی کردن را، شاید هم دلبرک بودن را، محتاج بود.

اما نمی شد بچگی کنم. بیست و پنج سالم بود! نمی شد عاشقی کنم، جانش را نداشتم! نمی شد دلبرک باشم چرا که دلبرک مردِ من، دلسا شده بود!

به سرعت از روی تخت بلند شدم. واقعا دلسا را در زندگی اش راه داده بود؟ واقعا او را خواسته بود؟

رو به روی عکسش که ایستادم، صدای حرف زدن سهند قطع شد و به جایش مه صنم ناله کرد:«دوباره نه…» مبهوت چهره ی جدی توی عکس مانده بودم. در دلم دیگر نه دختری بود و نه زنی. من، من را طلب می کرد از من و نمی توانستم کمکش کنم.

من، خودش را می خواست و من بی پلک زدن خیره ی چهره ی فرامرز بودم. من، احساسات ناب و دست نخورده اش که دو دستی تقدیم فرامرز کرده بودم را می خواست و من…

من که بود؟! فاخته؟! فرزند پدر و مادرش؟! فاخته؟! خواهر برادرش؟!

به راستی فاخته چه کسی بود؟!

عشق دروغین فرامرز بود شاید!

لعنتی، خودم را، فاخته را، گم کرده بودم…

“شکلاتی!

بوی خوبی داری. نود درصد به بالا هم نیستی که تلخ باشی. خیلی شیرین هم نیستی که دل رو بزنی!

یک حد وسطی که اولین بار، شیفته ات می شن!”

مشتم را روی تخت کوباندم و فریاد کشیدم:«اون عوضی بهش می گه شکلات!» شیوا ماتم زده خیره ام مانده بود. او هم گیج شده بود از انتخاب جدید فرامرز!

نمی فهمیدم “شکلات” چه اسمی بود! نمی فهمیدم چرا دلسا باید آن پیام لعنتی را با صدای بلند می خوانْدْ و بعد هم قربان صدقه ی فرستنده اش، فرامرز، می رفت!

لیوان آبم را از تخته ی وصل به دیوار بلند کردم و قبل از اینکه قطره ای از آن را درون دهانم بریزم، دوباره روی تخته کوبیدمش. خشمم فروکش نمی کرد. آرام نمی شدم. لرزش دست و پاهایم قطع نمی شد.

گندش بزنند، داشت گریه ام می گرفت.

شیوا به آرامی گفت:«با خودت اینجوری نکن فاخته.» لب های لرزانم را در دهانم کشیدم و سرم را پایین انداختم.

همه ی سهم من از آن سال ها، خاطراتی بود که آن روز ها مدام در سرم می چرخیدند و زخم می زدند بر روحم.

دست شیوا پشت کمرم نشست و با صدای لرزانی گفت:«می خوای یک مدت بریم مشهد؟! یکم دور باشی از اینجا، شاید بهتر شدی.»

صورت خیس شده ام، تصویری زشت از منی بود که احساساتش حرام شده بودند.

بی توجه به شیوا، تنم را از روی تخت کندم و دوباره، مانند تمام سه روز گذشته، رو به روی عکس فرامرز ایستادم.

چشم هایش غریبه بودند برایم. نگاهش رنگ نداشت دیگر. تنم، تنش را نمی خواست دیگر. دلم؟!

دلم هنوز هم او را می خواست! هزاران برابر بیشتر از قبل او را می خواست و هزاران برابر بیشتر از قبل برایش می مرد!

در میان آه عمیقم که همانند فوت از دهانم خارجش کردم، گفتم:«شاید ایران نمونم.» سکوت کرده بود. صدای فندک زدنش می آمد اما.

چشم از تصویر دوست نداشتنی روی دیوار کشیدم و تنم را به سمت شیوا برگرداندم.

صدای پر ذوق دلسا وقت

ی که “شکلات” را ادا می کرد، در سرم پیچید و عصبانیتم را به اوج رساند.

به سرعت به سمت دیوار برگشتم و خشمگین ترین کاری که می توانستم با تصویرش انجام دهم را، انجام دادم.

عکس را پاره کرده بودم!

شیوا “هین” بلندی کشید و من هق هق اسیر شده در گلویم را رها کردم.

روی زمین فرود آمدم و ناله کردم:«چرا اینجوری شد؟! فقط به خاطر اون…»

شیوا سرم را در آغوش گرفته بود و تند تند حرف می زد. چیزی نمی شنیدم. چیزی نمی فهمیدم.

لفظ “شکلات” کر و کور و نفهمم کرده بود انگار.

شیوا همه ی شب را کنارم مانده بود. سیگار دود کرده بودیم و خاطره جویده بودیم.

ساعت هشت صبح بود که رژ لب سرخ را از دست چپم به دست راستم دادم. خط نشسته بر پشت پلک هایم را وارسی کردم و پرسیدم:«مطمئنی؟!»

شیوا مانتویش را روی شانه هایش مرتب کرد و پاسخ داد:«آره. سهند می رسونتمون؟» به سوئیچ ماشین که روی یکی از تخته ها گذاشته بودم نگاهی کردم و گفتم:«با این نریم؟!» از آینه فاصله گرفتم. در کمد را با پایم بستم و زیر سیگاری را از لبه ی پنجره بلند کردم.

استرس در وجودم رخنه کرده بود. واکنش او قطعا دیدنی بود!

شیوا با خنده گفت:«سکته می کنه بدبخت.»

برای بار آخر در آینه خیره شدم و شال مشکی ام را پشت گوش هایم انداختم.

سوئیچ را در دست گرفتم و زمزمه کردم:«آخرین تلاشمه. بعد از این اگه نشه، حت…» نگاه خشمگینش را به صورتم دوخت و گفت:«نگو.»

پشت فرمان که نشستم، از کوچه که خارج شدم، خیابان ها را که رد کردم، به کوچه ی تئاتر که رسیدم، شکی در دلم نبود. مطمئن و قوی، می خواستم خودم را به آنجا برسانم اما…

اما همین که رو به روی در ایستادم و شیوا زنگ را فشار داد، وحشت زده عقب رفتم و گفتم:«من نمی خوام نفر سوم باشم.»

شیوا با حرص زمزمه کرد:«قرار نیست وارد رابطه ی کسی بشی. فقط تکلیفت رو مشخص می کنی. فاخته تو رو خدا وقتی دیدیش پشیمون نشی ها؛ باشه؟!» پاسخش را که ندادم، با حرص گفت:«خر نشو.»

با کلافگی موهای شکلاتی رنگش را پشت گوش هایش انداخت و وارد شد.

شکلاتی! شکلات!

دستم را مشت کردم و به دنبال شیوا وارد شدم.

تغییر فضا و انتقال دادن اتاق گریم به انتهای ساختمان تئاتر، باعث شده بود برای رسیدن به اتاق گریم، از سالن اصلی رد شویم.

بوی عطرش، همان عطر جدید، در فضا پیچیده بود و این نشان می داد که زود تر از من رسیده بود.

شیوا درست زیر گوشم زمزمه کرد:«توی همه ی این سال ها سعی کردی دلبر باشی؛ دقیقا همونی که اون می خواد.

پس خودت رو نباز.»

شیوا که سالن را ترک کرد، لپم را از داخل گاز گرفتم و با استرس سالن را نگاه کردم.

نشسته بود روی یکی از صندلی ها و به سن خالی نگاه می کرد.

موهایش روی پیشانی اش رها بودند و سیگاری خاموش میان انگشت هایش جا داشت.

جلو تر رفتم. شیوا گفته بود دلبری کنم. گفته بود کمی حربه ی زنانه خرج کنم.

چشم های قرمزش خبر از بیداری شب گذشته و خستگی اش می دادند.

چرا نخوابیده بود؟

رو به رویش که ایستادم، نگاهش را به چشم هایم دوخت. در صورتم چرخاند و لب های سرخ شده ام را با بی تفاوتی رد کرد.

میل به در آغوش کشیدن و بازی کردن با موهایش، همه ی وجودم را گرفته بود. یادم رفته بود شیوا گفته بود نگاهش نکنم. رد شوم. بی توجه باشم. یادم رفته بود قرار بود با دلش بازی کنم و خودم را به یادش بیاورم.

او را که می دیدم، همه چیز را فراموش می کردم.

همچنان با بی تفاوتی نگاهم می کرد و من کم کم تهی می شدم. کم کم منطقم را روی زمین می انداختم و عقلم را به قیمت یک لحظه در آغوش کشیدن او و در آغوش کشده شدن خودم، می فروختم!

کمی خم شدم و سیگار را از میان انگشت هایش بیرون کشیدم.

نگاه کردن به صورتش بیش از حد دشوار شده بود. کنترل دست هایم هم!

هنوز کنار نیامده بودم که این مرد، نه تنها مرا حذف کرده بود بلکه با دلسا هم رابطه ای جدید آغاز کرده بود! هنوز هم یادم می رفت و فراموش می کردم چند ماهی بود که او همه چیز را تمام کرده بود.

آهی کشیدم و در یک لحظه، بی هیچ فکری روی زمین، دقیقا مقابل پاهایش، چهار زانو نشستم و فندکم را از جیبم بیرون کشیدم.

نگاهش را به چشم هایم دوخت.

کاش دلسا در زندگی اش نبود. کاش هنوز هفت ماه قبل بودیم و ای کاش…

قلبم تند تند می تپید. هیچ فکری درباره ی حرکت بعدی ام نداشتم.

سیگار را آتش زدم و زمزمه کردم:«حالت خوب نیست؟!»

و بعد فکر کردم چه قدر بیخود سوال پرسیده بودم. خوب نبودنش از چهره ی درب و داغان و خسته اش می بارید.

دلم برای این همه سکوت و خوب نبودنش، مچاله شد.

سیگار را از میان انگشتانم بیرون کشید و کام عمیقی گرفت.

کمی خم شد و از نزدیکی اش به صورتم، تنم گر گرفت. پلک زدم و او دود را در صورتم پخش کرد.

کاش می شد لبخند بزنم و اعتراف کنم که حتی دود سیگاری که او بکشد را هم دوست دارم.

سیگار را رو به روی لب هایم نگه داشت و گفت:«کج کشیدی.»

چند ثانیه فکر کردم تا بفهمم منظورش خط چشم لعنتی پشت پلک هایم بوده است.

از نخ میان انگشتانش کام گرفتم.

چرا به اینجا

رسیده بودیم؟! ما که خوب بودیم. ما که در عشق تا مرز جنون هم رسیده بودیم. پس مشکل کجا بود؟! کجا را خطا کرده بودم؟ کجا را کج رفته بود؟ کجا را پیچیده بودیم توی جاده ی خاکی؟ ذهنم تهی شده بود. تهی، تهی و تهی!

-فراز؟

سرش را تکانی داد و من همچنان با همان ذهن خالی شده ی لعنتی ادامه دادم:«درستش کنیم؟» مچ دست هایم را گرفت و لب زد:«حالم خوب نیست. حالم خوب نمی شه. تو…» با بغضی که راه پیدا کرده بود به چشمانم گفتم:«من… من اشتباه کردم.» خبری از غرورم نبود، عقلم از کار افتاده و واقعا خالی از منطق بودم

کانال تلگرام نویسنده رمان افگار هزاهز:https://t.me/joinchat/AAAAAET6PAHV1OoS2nCHVg

افگار هزاهز
دانلود رمان افگار هزاهز

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا