آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رمان خدمتکار اجباری با لینک مستقیم

رمان خدمتکار اجباری 

نویسنده: گیسو خزان

ژانر:عاشقانه

قسمتی از رمان:

با برخورد آب سردی با صورتم بهوش اومدم ولی چشمام بسته بود و نمیتونستم جایی و ببینم لابه لای نفس نفس زدنم صدای خشن مردی و شنیدم که گفت:
-برو به آقا بگو زندس!
نمیدونستم چند ساعت گذشت که بهوش اومدم اصلا برام مهم نبود که بدونم فقط اینو میدونستم که با یه ندانم کاری احمقانه با پای خودم رفتم تو چاله بدبختی.حتی نمیدونستم خودم و تکون بدم چون به جز چشما و دهنم خودمم به یه صندلی بسته شده بودم.
ترسیده بودم، اینکه نمیتونستم بفهمم چی به چیه و چرا باید اینجا باشم وحشتم و بیشتر میکرد و خیلی سریع با فهمیدن اینکه تو بد مخمصه ای گیر افتادم گریه ام گرفت و شروع کردم به جیغ زدن با دهن بسته نمیدونستم من به چه کارشون میام که دزدیدنم؟؟؟؟؟؟؟
یه دختر معمولی بودم از یه خانواده متوسط رو به پایین که با نامادریم زندگی میکردم و از راه فروشندگی تو یه بوتیک لباس زنونه خرجم و درمیاوردم وجودم به چه دردشون میخورد؟
با گذر زمان گریه ام شدید تر میشد و جیغام بلند تر ولی صدام به قدری خفه بود که به به گوش خودمم نمیرسید ولی امیدوار بودم کسی متوجهم بشه و بیاد بهم بگه که علت آوردنم به این خراب شده چیه و چی از جونم میخوان.
نمیدونم چقدر گذشت که صدای باز شدن قفل در و بعد از اون هجوم باد سردی به داخل نشون میداد که یه نفر اومده سراغم.
تا اینکه مردی با عصبانیت گفت:
– چته عین توله سگ زوزه میکشی؟خفه شو دیگه اه چرتم پرید.
شروع کردم به تقلا کردن رو صندلی سعی میکردم با صداهای نامفهمومم بهش حالی کنم که حداقل چشما و دهنم و باز کنه.
انگار منظورم و فهمید چون صدای قدمهاشو که از سمت راستم بهم نزدیک میشد شنیدم و بعد دستمالی که دور دهنم بسته شده بود با شدت به پایین کشیده شد.
انقدر جیغ زده بودم و گریه کرده بودم که نفس کم آوردم و قبل از هرچیزی چند تا نفس عمیق کشیدم و بریده بریده گفتم:
– این.. اینجا…….کُ کجاس؟ چ.. چرا منو آوردید…… این جا؟
– زر زر بیخود نکن به وقتش میفهمی که واسه چی اینجایی یه بار دیگه زوزه بکشی خودم میام خفه ات میکنما
– تو رو… خُ……خدا بذارید……. بذارید من برم
صدای خنده های چندش آورش حال خرابم و خرابتر کرد..
– مگه اومدی خونه خاله؟
– خواهش میکنم ازتون
– از این خبرا نیست دختر جون اینجا دیگه ته خطه، راه برگشت نداری مگه اینکه باهاشون راه بیای و هرکاری میگن بکنی
میخواستم بگم با کی ولی سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:
– نترس اینجا برات خیلی هم جای بدی نیس.
نمیفهمیدم چی میگه..
– بذارید……. برم تو رو خدا
دوباره زدم زیر گریه هیچی از حرفای اون مرد نمیفهمیدم شایدم خودم نمیخواستم بفهمم تا ترسم بیشتر نشه.مثلا میخواستم با گریه کردنم دلش برام بسوزه ولی اهمیت نداد و دوباره دستمال و دور دهنم بست.
با لحنی که مو رو به تنم سیخ میکرد داد زد:
– دیگه زر زر اضافه نکن من میخوام برم بخوابم. حواست و جمع کن فقط اگه یه بار دیگه صداتو بشنوم دهنت سرویسه ها!
دو تا انگشتشو گذاشت رو گیجگاهم و سرمو به یه طرف هول داد و گفت:
– فهمیدی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انقدر ازش ترسیده بودم که برای اینکه زودتر گورشو گم کنه سرمو تند بالا پایین کردم اونم راضی شد و رفت.
خیلی سعی کردم از توی حرفاش بفهمم که واقعاً منو برای چی آوردن اینجا ولی بازم هیچی نفهمیدم منظورش چی بود که اینجا ته خطه؟ مگه من چیکار کرده بودم که باید به ته خط میرسیدم؟
خدایا خودم و به خودت میسپارم، تو که بهتر از هرکسی میدونی که من یه عمر با آبرو زندگی کردم. میدونم که نباید خودسرانه رفتار میکردم و باید قضیه مزاحمت های این چند روز و به مامانم یا حداقل به آرش میگفتم ولی بچگی کردم خودت نجاتم بده. وااااای الآن شیرین تو چه حالیه از کجا به ذهنش میرسه که من کجام؟
با یادآوری شیرین و حدس زدن اینکه الآن تو چه وضعیتیه دوباره اشکام سرازیر شد. واقعا حماقت کردم. باید همون بار اولی که اون مزاحم و تو خیابون دیدم جریان و بهش میگفتم شاید دیگه کارم به اینجا نمیکشید.

در سایت مستر رمان منتشر شد mrroman.ir

www.60tipia.xyz
www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن