آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت آخر

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

چيزي نگفت.

چرا ساكت شدي ؟ دست گلاتو رو صورتم ببين . اينجوري مي خواي بگي كه مثلا مردي يا مي خواي بگي دوستم داري ؟  رها……..

نمي خوام چيزي بشنوم . خودت تنها برو خريد . در ضمن سميرا جون به لطف سكوت جناب عالي به خاطر اون عكساي هنري كه با هم گرفته بوديد ديشب هر چي تيكه بو بار بنده كرد . اگه خودت چيزي نميگي من برم جلو همه ازش بخوام راستشو بگه.

رها بس كن!

هه  …بس كنم . تا حالاش هم خيلي باهات راه اومدم اقا شاهين . من تا نفهمم بين تو و اون سميرا چي پيش اومده مطمئن باش كه نميذارم دستت بهم بخوره و چه برسه به بچه!

اااااا چه بهانه ي جالبي واسه اينكه بزني زير حرفت.

از جام بلند شدم و دستمو به نشانه ي تهديد گرفتم جلوشو گفتم :

خوب گوشاتو باز كن ببين چي ميگم تا نفهمم قضيه اون عكسا چي بوده ارزوي بچه و نتيجه و 0 ميليارد و هزار تا كوفت و زهرمار ديگر به دلتون مي زارم . از من گفتن بود . بايد بهم ثابت كني كه اون عكسا منتاژ بوده .

شاهين با چشماي گرد شده زل زده بود به من . باورش نمي شد من همون رهاي چند لحظه قبل هستم . از قيافش خنده ام گرفته بود ولي خودم كنترل كردم تا جلوش نخندم . به اتاق رفتم و رو تخت درازكشيدم كه يهويي كلي فكر به ذهنم هجوم اوردن .حرف ديشب سميرا واسه مني كه يواش يواش داشتم همه چيزو فراموش مي كردم مثل اتيش زير خاكستر شده بود دوباره تو ذهن قوت بگيره .

نميدونم چرا احساس مي كردم كه شاهين واقعا بي تقصيره و سميرا قصد بهم زدن زندگي ما رو داره تا به اين طريق به خيال خودش اون با شاهين ازدواج كنه . يه دلم ميگفت شاهين بي تقصيره و يه دلم مي گفت شاهين هم مقصره . ذهنم ديگه نميكشيد . يعني واقعا ممكنه كه شاهين برگرده پيش سميرا . يه احساس بدي نسبت به اين موضوع داشتم . يعني شاهين من به سميرا ترجيح ميداد ؟ هر چند اگر اين كار مي كردم منم ميرفتم پيشكامران . از اين فكر تمام بدنم مور مور شد .

همون لحظه شاهين در اتاق باز كرد.

رها پاشو بايد بريم جايي .

كجا ؟

تو كاريت نباشه گفتم پاشو حاضر شو.

منم يه بار گفتم كه با اين ريخت و قيافه جايي نميام.

تو كه خوب بلدي محوش كني . پس پاشو و بهونه هم نيار .

با حرص سر جام نشستم.

اره بلدم محو كنم اما نه يه همچين چيزايي رو . برو خدا رو شكر كن كه بهزاد هم با باباب اينا رفته .

رها جان من كه معذرت خواهي كردم بعدشم بهزاد هم اگه بود با اين همه حرف من نرم مي شد.

اولا معذرت خواهيتو بذار دم كوزه ابشو بخور . دوما بهزاد اول يه مشت حواله صورت قشنگت مي كرد بعد شايد نرم مي شد . سوما تو در مورد من چه فكري كردي كه تا من يه كلمه به اشكان مي گم خوبي تو سريع اشخمات ميره تو هم ؟ اشكان من دوست داشت ولي تا قبل ازدواجم . از بعد ازدواجمون تا حالا يه بار بهم نگفته رها هميشه زن داداش صدام كرده اون وقت جناب عالي چون خودت منحرفي فكر ميكني ما هم هر وقت با هم حرف ميزنيم داريم دل و قلوه رد و بدل مي كنيم . راست ميگن كه كافر همه را به كيش خود پندارد.

يعني من كافرم ديگه ؟ دست درد نكنه رها جان . چيز ديگه هم خواستي بگو تعارف نكن.

فعلا همينا بسه واست . حالا كجا مي خواي بري ؟ خونه دايي مسعود اينا ناهار دعوتيم.

به چه مناسبت ؟ پدر بزرگ شدنش ؟ نخير همينجوري دعوتيم

تو برو من نميام . زشته هووي دخترشون بياد خونشون ناسلامتي تو پدر نوه شون هستيا.

رها بس كن . من ديشب به دايي گفتم كه امروز ميريم خونشون.

كه چي بشه ؟

.كه من حرفامو با سميرا بزنم

اهان خوب براي اين طور مواقع بزرگترا رو مي برن نه من.

منظور ؟

مگه نميخواي با سميرا حرفاتو بزني ؟ خوب تا شما 0تا حرف ميزنيد مامان بابابتم با داييتينا مهريه رو تعيين ميكنن و قرار عقد و عروسي رو ميزارن .

اه رها ديگه داري با اين حرفاي مسخرت شورشو در مياري . بس كن ديگه . جون هر كي دوست داري اين بحث مسخره رو تموم كن و پاشو حاضر شو . دايي نيست . بايد سريع بريم و برگرديم . قرار زن دايي هم زمان با اومدن ما بره بيرون.

ااا پس قرارتون هم گذاشتين . پس من مزاحمتون نميشم . حيف اين فرصت هاي طلايي رو از دست بدين.

چنان فريادي سرم زد كه تا عمر دارم از يادم نميره .

رها جون مادرت بس كن . حالم بهم زدي با اين چرت و پرتات . ارواح خاك مادر خدا بيامرزت بس كن . بس كن.

از اتاق رفت بيرون در هم محكم پشت سرش بست . به بد كسي قسمم داد . ميدونست من حاضرم بميرم تا مادرم 0باره زنده بشه و مطئنن به خاطر همين به به مادرم قسمم داد . نگاهي به در بسته شده ي اتاق انداختم . دلم هواي مادرمو كرد . دلم واسه عطر تنش ، اغوش گرمش ، صداي قشنگش ، لبخندي كه هيچ وقت از لبش پاك نميشد و از همه مهمتر دل گرميهايي كه بهم ميداد . بغضم گلومو گرفته بود و ازم اجازه ميخواست تا بشكنه . نشستم رو زمين و زدم زير گريه . نه يه گريه ي معمولي . زار زدم .

هيچ كس درد من نميفهميد . بخصوص شاهين . اون همه چيز داشت . منم داشتم ال مامانم . شاهين خانواده اي داشت كه دوسش داشتن و واسه همه مهم بود ولي من چي ؟ از وقتي بابام اينا رفته بودن حتي يه زنگ خشك و خالي هم نزدن تا بگن رسيديم . هيچكدونشون . حتي بهزاد . سايه هم كه  ……..ولي اگه مامانم بود مطمئنم كه هر روز بهم سر ميزد . شاهين در باز كرد اومد پيشم نشست .

شاهين چرا من ؟ چرا تو چي ؟

چرا مامان من ؟ شاهين من مامانمو مي خوام . دلم واسش تنگ شده.

ساكت نگاهم كرد . سرمو گرفت گذاشت رو سينه اش و منم خودمو خالي كردم اونقدر گريه كردم تا از حال رفتم.

* * * * * * * * *

چشمام باز كردم ديدم هوا داره رو به تاريكي ميره . سرمو از سينه شاهين بلند كردم . نگاهي بهش انداختم كه چقدر تو خواب معصوم شده بود . لبخندي زدمو از تخت پايين اومدم . نگاهي به اينه اتاق انداختم . صورتم واقعا ديدني بود . به طرف اشپزخونه رفتم و چايي ساز رو زدم به برق و دم پنجره وايسادم . اسمون تاريك تاريك بود . دلم بد جور هواي مامانمو كرده بود . نگاهي به اسمون انداختم .

صداي نفس هاي شاهين شنيدم . به سمتش برگشتم و لبخند زدم اونم بهم لبخند زد.

بهتري ؟

سرمو به نشونه ي اره بالا و پايين بردم.رو مبلا نشست منم 0تا چايي ريختم و برگشتم پيشش. يه حسي بهم ميگفت دوسش دارم ولي نه من فقط بهش عادت كردم .

با سيني چاي به طرف سالن رفتم و خواستم روي مبل رو به روي شاهين بشينم كه شاهين اشاره كرد بشينم كنارش محل ندادم دوباره رفتمو روي همون مبل نشستم كه شاهين گفت اه تا حالا شده من يه چيزي از تو بخوامو انجامش بدي با بي تفاوتي شونه هامو بالا انداختم و هيچي نگفتم چاييمو از رو ميز برداشتم كه بخورم كه دوباره شاهين گفت به سلامتي زبونو موش خورد با خودم گفتم اين شاهين مثل اينكه از اينكه با من يكي به دو كنه خيلي خوشش مي ياد يه دفعه يه حسي بهم گفت خودتم خوشت مي ياد اما به خودم نهيب زدم نه عادته تو همين فكرا بودم كه صداي شاهين منو متوجه خودش كرد كه مي گفت نه خدا ره شكر زبونت مثل اينكه كم كم داره از كار مي افته يا واقعا موشه خورده من كه حواسم اومده بود سر جاش گفتم نه سر جاشه فقط جواب ابلهان خاموشيه پاشد اومد سمتمو گفت كه من ابلهم بعدشم دستشو انداخت زير پامو بلندم كردو بي توجه به من كه داشتم دست و پا مي زدم بردم سمت اتاق و منو انداخت روي تخت فكر نميكردم بتونه منو بلند كنه چه برسه كه تا اتاقم بياره بهش گفتم واقعا كه ابلهي واسه چي منو پرت كردي رو تخت گفت چون حالا مي خوام ابله نباشمو از زنم لذت ببرم فكرم نكنم كار خلاف شرعي ميكنم ديدم راست ميگه چون داشت دكمه هاي پيراهنشو باز ميكرد گفتم تو غلط ميكني به من دست بزني اول مي ريم خونه ي سميرا اگه معلوم شد اون دروغ مي گه اون موقع زنتم نه حالا كه بيشتر سميرا خانوم زنته اگه دروغ گفته باشي شب منو ميبري پيشه سايه بعدشم از هم جدا ميشيم بي سر و صدا مطمئنم حرف سميرا درسته كه بهم ميگه از توي هرزه نبايد بچه داشته باشم با جمله ي اخرم شاهين داد زد خفه شو هرچي من هيچي نميگم تو پرروتر ميشي باشه همين حالا بلند ميشي ميريم خونه ي دايي فقط اگه انگشتشو به علامت تهديد تكون داد حرفاي من راست بود ديگه بايد بچه دار شيم ميترسمو اينام فايده نداره فهميدي ؟ گفتم باشه اما اگه حرف سميرا درست بود منو مي بري پيش سايه گفت باشه حرف تكراري نزن تا اخرشو ميدونم بلند شو اماده شو

نميدونم چرا ترسيدم اخه خيلي مطمئن حرف ميزد هرچي بود اماده شدمو كبودي و زخم دور لبمو درست با كرم

پودر و اينجور چيزا پوشوندم شاهين اومد دم اتاقو گفت چي كار ميكني بدو ديگه پوزخندي زدمو گفتم هيچي دارم دست گل جنابعالي رودرست مي كنم گفت اينقدر طعنه نزن زود باش رفتم توي ماشين تا وقتي به اونجا برسيم دلم مي خواست شاهين راست گفته باشه وقتي به خونه دايي شاهين رسيديم نميدونم چرا استرس داشتم ولي ظاهرمو نگه داشته بودم نيدونم شاهين براي كي زنگ زد اما بدون حرف در باز شدو رفتيم تو از پله ها كه رفتيم بالا از ديدن سياووش و فرشادكه كه اونجا بودنو هم داد ميزد عصبانين والبته عصبانيت سياووش بيشتر بود و قيافه قرمز شده تعجب كرده بودم كه اونا مارو ديدن بلند شدن سلام واحوالپرسي كردن كه سياووش بلند سميرا صدا زد سميرا از بالاي پله ها اومد پايينو وقتي ما رو ديد به وضوح رنگش پريدو با من من گفت س…سلام

رنگ و روش به وضوح پريده بودو چشماش هم خبر از استرسي عميق ميداد شاهين رو كرد به سيا و فرشاد و گفت:شما اينجا چه ميكنيد سيا:هيچي اومدم يه چند تا چيز بگيرم واسه مراسم نامزدي و برم سايه هم تو ماشينه رها  من كه دنبال راهي براي فرار در صورت درست بودن حرفهاي شاهين بودم يهو قكري به ذهنم رسيد وو به فرشاد گفتم:فرشاد بگو سايه بياد تو دلم براش تنگ شده

فرشاد :باشه من و سايه ميريم بيرون بعد 0 ساعت ديگه ميايم خوبه ؟

سزتكان دادم و به شاهين نگاه كردم بر افروخته بود رو كرد به سميرا و با خشمي كه تو صداش موج ميزد بلند گفت»سميرا برو تو اتاقت منو و رها كارت داريم

سميرا به لكنت افتاد:اخه ..من..ميخ.ام..الان ميخوام برم بيرون باشه براي بعد شاهين هم با زرنگي گفت:ده دقيقه بيشتر وقتتو نميگيريم

سميرا گوشه لبش از ناچاري كج شد و اطاعت كرد و منو شاهين هم به اتاقش رفتيم شاهين محكم در و بست و بعد اشاره كرد كه من و سميرا بشينيم روي تخت گوشه اتاق

منو سميرا هم اطاعت كرديم و نشستيم شاهين هم رو به سميرا گفت:بهش بگو همه حرفات دروغ بوده تا خيالش راحت شه

من به سميرا زل زدم ولي سميرا در عين پرويي انكار كرد:كدوم حرفها شاهين؟

:چه ميدونم رها ميگه تو بهش گفتي با من رابطه داري ….يه سري عكسم بهش دادي كه اينو ثابت ميكنه اونروز كه با