آخرین مطالبعشقم باران

رمان عشقم باران پارت نهم

رمان عشقم باران

جهت مشاهده به ترتیب تمامی پارت هایاین رمان از اینجا کلیک کنید

پرتش کردم تو ماشین صدای اخش اومد سرش خورد به داشبور اخ نمیخواستم اینجوری شه ولی نباید ناراحتی امو نشون بدم.به محض رسیدنمون دروباز کرد رفت سمت خونه اما درقفل بود بازو شو باتمام قدرتم گرفتم.دروباز کردم هلش دادم داخل خونه.افتاد رو زمین دادزدم:           

__بلند شو.          

ادامه دادم:          

__تو چه ؼلطی کردی؟؟؟میخوای از من طلاق بگیری؟از مادر زاییده نشده زنی که بخواد از خاندان تهرانی طلاق بگیره تا الان کسی نبوده و کسی هم نخواهد بود.واما دفعه دیگه ببینم به یه پسر اویزون شی بگی جونم جونم.بادستای خودم خفه ات میکنم.افتاد؟؟؟   

__من طلاقمو میگیرم.تو هم میفهمی از مادر زاییده شده کسی که از خواندان تهرانی طلاق بگیره.به هر پسری که بخوام اویزون میشم.تو هم هیچ شکری نمیتونی بخوری.افتاد؟؟؟   رفتم جلو: __نشنیدم؟؟؟چیزی گفتی؟؟؟         

__اره.گفتم هرچی تو بگی …به هر حال تو تقریبا10 سالی از من بزرگتری از قدیم گفتن باید به حرؾ بزرگتر گوش داد.   

__خوبه.          

بعد از حرفش خودمو رسوندم تو اتاقم زدم زیر خنده این دختره چقدر از من میترسه.من حتی نمیتونم یه روزمو بدون باران تصور کنم.     

 ****

امشب هم خوابم نمیبره.دارم باخودم کلنجار میرم که برم تو اتاقش یا نه.که در اتاق باز شد یعنی دزده.نه صدای پای بارانه این موقع شب تو اتاق من چیکار میکنه؟دستمو گرفت یه حس خوبی بهم دست داد سردی جوهر و زیر انگشتم حس کردم.اومد بره که مچشو گرفتم پرتش کردم تو بؽلم چند دقیقه ای همونطور بود …بهترین لحظات عمرم .اما برگه تو دستش توجه امو جلب کرد یعنی چیه؟چراغ خوابو روشن کردم برگه رو گرفتم.نه.برگه حق طلاق؟پس داره همه تلاششو میکنه تا ازم طلاق بگیره؟کور خوندی خانوم من طلاق بده نیستم. گفتم:     

__برو بیرون تا دستم روت بلند نشده.          

از اتاق رفت دارم دیوونه میشم این دختر نمیخواد بامن زندگی کنه.اما مگه من چی کم دارم که نمیخواد باهام زندگی کنه.خواب به کل از سرم پرید 2 سانت بیشتر باهام فاصله نداشت لباش داشت وسوسه ام میکرداما دوباره از دستم فرار کرد.اومدم تو هال تا تونستم سیگار کشیدم. از مشروب خوشم نمیاد اعتقاد دارم چیزی که برای ادم ضرر داره و نباید مصرؾ کرد هرچند سیگار هم برام ضرر داره.ولی سیگار بهم ارامش میده.اومد پایین.یه لباس خواب کوتاه طوسی پوشیده بود یه بند لباس افتاده بود رو بازوش.گفت:   

__برگه رو پس بده.            

__کدوم برگه؟؟          

__همونی که از تو دستم گرفتی پسش بده.          

__منکه یادم نمیاد ازت برگه ای گرفته باشم.           

__من بلاخره طلاقمو میگیرم.            

خنده ام گرفته بود من میرفتم جلو اون میرفت عقب چسبید به نرده های پله دستمو دوطرفش گذاشتم بند لباسشو درست کردم گفتم:         

__باشه سعیتو بکن اما قبلش باید به چیزی و ازت بگیرم.            

__چی؟؟          

فورا بوسیدمش …اومدم عقب دیدم چشماش بسته اس یعنی خوشش اومد؟چشاشو باز کرد گفتم:           

__چیزی که 2 ساعت پیش میخواستم بگیرم و گرفتم.خوب بود.خوشمزه اس.         

__من که حالم بهم خورد بوی گند سیگارت خفه ام کرد.          

__ایشالله دفعه بعد جبران میکنم.        

 

رفتم بالا بعد از این بوسه فکر کنم بتونم راحت بخوابم سرمو گذاشتم رو بالشت.نفهمیدم چی شد که خوابم برد .بیدار که شدم رفتم پایین میز صبحانه رو اماده کردم.اشکان زنگ زد:   

__سلام داداشی.          

__سلام چطوری؟          

__خوب .ساشا امشب مهمونی دارم میای؟         

__اره.            

__راستی چه خبر از خانومت؟            

__خوبه.بد نیست مثل همیشه.       

__خب باشه فعلا.         

__خداحافظ.        

صدای در اومد سامانه در وباز کردم.دوباره مشؽول صبحانه خوردن شدم که باران با یه حوله اومد تو اشپز خونه محو دیدنش شدم که اصلا سامان و فراموش کردم.باران خیلی ریزه میزه است.سرش به سینه ام میرسه لاؼر و خوشگل چرا هروقت نگاش میکنم سیر نمیشم.یکدفعه یه چیز گفت که تعجب کردم:   

__کارخونه نمیری؟؟           

یعنی براش اهمیت داشت من چیکار میکنم؟نه فکر کنم باز میخواد از خونه فرار کنه.جواب دادم:          

__به تو چه؟؟          

__به تو تپانچه. به تو یه کیلو مورچه.           

__نه میبینم زبون در اوردی.            

__داشتم رو نمیکردم           

__پس مواظبش باش از قدیم گفتن زبان سرخ سرسبز میدهد بر باد.           

__فقط به خاطر تو چشم.من نمیدونم اگر نمیگفتی باید چیکار میکردم.        

__کاری نکن خودم برات کوتاهضش کنم.           

__اتفاقا میخوام بدونم چجوری میخوای کوتاهش کنی.        

دوست داشتم یه بار دیگه اتفاقی که دیشب افتاد تکرار شه رفتم جلو.اههههه شانس و میبینی؟ صدای سامان اومد  

__بسه دیگه اینقدر ابراز علاقه نکنید.          

پرید تو بؽلش من در اون لحظه میخواستم اب شم برم تو زمین.با اون حوله و نصؾ بدنش که لخت پرید تو بؽل یه مرد ؼریبه.  

__برو عقب ببینم خیسم کردی.زبونم مو در اورد از بس گفتم این یال اسب و کوتاه کن           

__ایشش خودت کچلی فکر میکنی بقیه هم باید کچل باشن.       

__من کچلم کورالله.         

__بروبابا            

گفتم اگر چیزی نگم الانه که زنمو بدزده:            

__سلام سامان جان چطوری؟؟         

__تو اخر نتونستی اینو ادم کنی؟؟؟          

__چرا دارم روش کار میکنم.بامن بیا باران کارت دارم.                 

دستشو محکم کشیدم بردم تو اتاقم گفتم:   

__تو خجالت نمیکشی با این وضع پریدی تو بؽلش؟؟؟            حرفی زد که اتیش گرفتم:             

__منو اون همیشه همینجوری بودیم.من با اون راحتم.تازه من قبلا ها وقتی خوابم نمیبرد پیش سامان میخوابیدم.         

این و به هر مرد دیگه ای میگفت سرشو از بدنش جدا میکردچنان سیلی بهش زدم که اگر خودم میخوردم در جا سکته ارو میزدم از هوش رفت اروم بلندش کردم گذاشتمش رو تخت بدنشم که خیسه الان سرما میخوره از تواتاقش لباساش و اوردم تنش کردم.به سامان گفتم سر درد داشت قرص خورد خوابید ای بشکنه دستم تا دیگه روی باران بلند نشه.رفتیم خونه اشکان تا تو کاراش بهش کمک کنیم.البته من بیشتر بالا تو اتاق درا کشیده بودم.داشتم فکر میکردم.از همون روز اولی که باران و دیدم.کمتر میرم سر کار کارامو اشکان انجام میده همه چیز باران برام مهمه به مردایی که باهاشون صمیمیه حسادت میکنم.در اتاق به صدا در اومد اشکان بود اومد تو:

 

__بیا پایین مهخمونا اومدن.          

__باشه الان میام.          

رفت منم بعد از چند دقیقه رفتم پایین که دیدم اشکان داره با یه دختر که از پشت زیبا به نظر میرسید بحث میکرد.جلو نرفتم داشتم نگاه میکردم.یه لباس کوتاه کرم و سفید تنش بود موهای بلندش که خیلی هم رنگ موهای باران بود به صورت باز پخش شده بود.نــــــــــــــــه اینکه بارانه.چطور نشناختمش الان اگر یکی جلوی منو نگیره میکشمش.با این لباسا اومده اینجا چیکار.   

سامان هم داشت باهاشون حرؾ میزد صداشو شنیدم:        

__اشکان بیخیال این دختر شو.زبون درازیش شهره عالمه.اوه اوه بانوی من شما چقدر زیبا شدید امشب.       

__سرورم شما لطؾ دارید بی نهایت.             

کلمه سرورمو که شنیدم میخواستم سرمو بکوبم به دیوار.           

__سرورت من نیستم اون شوهرته که داره اونطرؾ حرس میخوره.وایستا.ساشا بیا این زنتو جمع کن ابرومونو برد.  

صدام کرد منم از خدا خواسته رفتم جلو گفتم:        

__اشکان جان من از طرؾ خانومم متاسفم.          

__در یه صورت میبخشم.که افتخار یه رقص و بهم بده.          

__نوچ.من با هرکسی نمیرقصم.شماهم استثنا نیستید پس بیخود اصرار نکن.           

خنده ام گرفت نه اونقدر ها هم که فکر میکردم با مردا جور نبود.           

سامان اومد جلو:           

__بانوی من افتخار یه رقص با این حقیرو میدی؟؟؟          

__ام؟؟؟بذار فکر کنم.اوم اره مگه میشه با جنتل منی مثل شما نرقصید   دوباره اخم هام تو هم رفت دودقیقه صبر میکرد بهش پیشنهاد میدادم.   

در هنگام رقص میگفتند و میخندیدن.خونم جوش اومده بود .کنارم نشست پرسیدم:     

__با اجازه کی اومدی اینجا؟؟            

__با اجازه خودم.           

__تو ؼلط کردی امشب خونه میای که.        

__خب مثلا بیام خونه چی میشه؟؟        

__من در ها رو قفل کرده بودم چطور اومدی؟؟؟          

__به خودم مربوطه.          

__امشب ادمت میکنم. تو زیادی سرکش شدی.         

شهرناز اومد جلو این دیگه چی میخواد پرسید:            

__عزیزم میتونم ساشا جون و ازت قرض بگیرم؟؟؟؟            

__اگر نظر منو میخوای نچ.اما اگر نظر منو نمیخوای از خودش بپرس.              

__ساشا جون افتخار میدی؟؟؟        

از جواب باران خوشم اومده بود اما میترسیدم شهرناز چیزی به باران بگه برای همین قبول کردم:               

__چرا که نه؟           

درحال رقصیدن بودم که سامان و امیر کنار باران نشستند میگفتند میخندیدن شهرناز و هل دادم تعجب نکرد میدونست ادم حسودی ام فقط یه پوز خند زد. رفتم پیش باران.خم شدم گوشه لبشو بوسیدم. امیر متعجب گفت:     

__ساشا باران خانوم همسر شماست.         

__با اجازه شما بله.           

__اه منو بگو چرا زود تر دست به کار نشدم؟؟            

دوباره لجم در اومد چرا همه چشمشون دنبال زن منه این همه دختر تو این دنیاست.کنار گوشش گفتم :       

__خوب شد تو زود تر مال من شدی.          

 

عصبانی شد برگشت تا چیزی بگه که نوک بینی اشو بوسیدم.            

__اه اه بسه حالمو بهم زدید. بیا امیر بریم این زن ذلیل و بیخیال شو.اه اه           

این و سامان گفت خوشحال شدم.رفتن.اخیش منو زنم و تنها گذاشتن.میخواستم اذیتش کنم. گفتم:          

__تقییر کردی.           

خندیدو پرسید:          

__واقعا؟؟          

__اره.زشت تر شدی .           

ناراحت شد.دلم گرفت نباید ناراحتش میکردم خواستم دلش و به دست بیارم که.ساناز خواهر شهرناز اومد جلو:

 

__ساشاجون میای برقصیم؟؟   دستمو انداختم دور باران گفتم:              

__نه عزیزم میخوام پیش خانوم خوشگلم باشم میترسم بدوزدنش.        

__هر طور مایلی.            

امیر علی پرسید:            

-_باران خانوم با شریکتون میرقصید؟             

لابد می خواست لجمو در بیاره که قبول کرد.خیره شده بود به امیر مثل این ندید بدید ها .نه من نمیتونم بازنی زندگی کنم چشم همه ی مردا دنبالشه نمیتونمم تا ابد تو خونه حبسش کنم.رفت سمت اشکان و دوستش مارال دوباره دعواشون شده بود به اخرین جمله صحبت هاشون رسیدم:           

__احمق.تو چرا نمیفهمی..           

نباید بذارم با برادرم بد صحبت کنه:           

__بابرادر من درست صحبت کن الان هم برو لباسات و بردار بریم            وارد خونه شدیم داشت میرفت بالا که فریاد زدم:             

__بیا اینجا کارت دارم.               

کنارم رو مبل نشست دوباره فریاد زدم:           

__دختره نفهم مگه بهت نگفتم حق نداری از خونه بری بیرون؟؟مگه بهت نگفتم انقدر اویزون این پسر اون پسر نشو نمیفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی؟؟؟این چه لباسایی که پوشیدی اون چه وضع حرؾ زدن با برادر من بود.چرا برای اینکه لجمو در بیاری با این واون میرقصی.             

__زندگی من به خودم مربوطه اگرم میخوا این کارای منو تحمل نکنی طلاقمو بده.              

__طلاق میخوای؟؟         

__اره.            

__باشه همین فردا طلاقتو میدم.         

__وسایلتو جمع کن.          

نمیدونم این حرفا رو چطور زدم ولی میدونم دیگه طاقت ندارم طاقت اینکه بترسم نکنه کسی چشش دنبال زنم باشه یا زنم عاشقم نیست و عاشق یکی دیگه بشه.   

 ****

تو اشپز خونه نشسته بودم داشتم اب میوه میخوردم که اومد داخل اونم ابمیوه خورد وگفت:      

__بابت دیشب متاسفم رفتارم بد بود حاضرم از برادرت هم عذر خواهی کنم.           

__لازم به عذر خواهی نیست تو طلاق میخواستی منم گفتم امروز طلاقتو میدم.         

__اما.بهتر نیست یه کم فکر کنیم؟؟؟         

__من که همه فکرامو کردم تو هم از اول طلاق میخواستی پس همه چیز حله.            

__اما…           

__دیگه اما نداره.           

__خب…          

__دیگه تمومش کن.          

__برام فرقی نداره چطور فکر میکنی.اما.اما من دوستت دارم.              

__من اصلا دراین باره فکری نمیکنم.برای منم فرقی نداره تو به من علاقه داشته باشی من فکر میکردم تو بارداری که حاضر شدم باهات از دواج کنم.امروزم محضر وقت گرفتم.   

خیلی خود خواه شده بودم به خاطر اینکه ؼرورم نشکنه این حرفارو زدم حالا دیگه از علاقه اش به خودم با خبر شده بودم اما ؼرور جلوی چشامو گرفته بود اگر همونروز بهش میگفتم که چقدر دوسش دارم اینقدر بدبختی برای به دست اوردنش نمی کشیدم.          

__باشه هرطور تو بخوای.            

وسایلشو جمع کرد رفت خونهاش منم از محضر وقت گرفتم.باورم نمیشه دارم به همین راحتی طلاقش میدم چه میشه کرد 1 نفر بدبخت باشه بهتر از اینه که دونفر بدبخت باشه.نکنه نفرین شهر زاد دامنمو گرفت .من که دامن ندارم.ساعت 4 رفتم دنبالش سلام کرد ترسیدم.ترسیدم جواب بدم اونوقت نظرم عوض بشه.جوابشو ندادن.وقتی رسیدیم بهش گفتم پیاده شه.   

محضر دارپرسید شما یک ماه نمیشه ازدواج کردید چرا میخواید طلاق بگیرید.چواب دادم:            

__حاج اقا دیگه نمیتونم.از اولم ازدواجمون یه اشتباه بود.          

__خب چرا؟          

__حاجی زنم زن من نیست زن مردای مردمه. فقط به دوستاش میرسه با مردای دیگه میگه میخنده .

اتاقشو ازم جدا کرده.بهم نگاه نمیکنه.بهم دروغ میگه از خونه ام فرار میکنه. دیگه چی میخوای حاجی؟؟         

__اره دخترم؟           

__حاج اقا اون مردای مردم که میگه مثل داداشمه از 2سالگی باهاش بزرگ شدم.وکیل حقوقی امه.خودش گفت هر اتاقی و خواستم بگیرم منم یه اتاق دیگه رو گرفتم.همیشه باهام بد رفتار میکنه بهم اخم میکنه میترسم نگاهش کنم.مجبورم میکنه دروغ بگم.منو تو خونه زندانی میکنه.               

__هر طور راحتید دخترم باردار که نیستی؟؟؟      من جاش جواب دادم:           

__نه حاجی زنم اصلا اجازه نمیده بهش دست بزنم چجوری میخواد باردار بشه؟؟          

__اره خانوم؟؟          

__بله.          

__خب پس مشکلی نیست صیؽه طلاقو جاری میکنم.      

صیؽه طلاق جاری شد.در همون هین انگار یه چیز تو وجودم شکست.صدای شکسته شدن قلبم بود باورم

نمیشه اون دیگه زن من نیست.کسی که تو این چند وقت دیوانه وار عاشقش شده بودم.فورا رفت.رفتم دنبالش تابهش بگم که چقدر دوسش دارم چیزی و که توخوابش گفتم و بهش بگم تو بیداری بهش بگم اما صدای ترمز ماشین باعث شد از هوش برم.   

 ****

چند روزی که میتونم یه چیزایی بشنوم اما نمیتونم چشمامو باز کنم.امروز چشمامو باز کردم گیج بودم اشکان کنارم دراز کشیده بود معلومه شکسته شده.برادرم چرا اینجوری شدی؟  

با دستم پیشونیش و نوازش کردم.بیدار شد اول باورش نشد.بعد که دقت کرد خوشحال شد دستمو صورتمو همه جام و ؼرق بوسه کرد هی میگفت:    

__خدارو شکر خدارو شکر که به هوش اومدی.

www.60tipia.xyz
www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن