آخرین مطالبعشقم باران

رمان عشقم باران پارت سیزدهم

رمان عشقم باران

جهت مشاهده به ترتیب تمامی پارت هایاین رمان از اینجا کلیک کنید

چرا گفت تو اتاق سابقم نرم مگه اونجا چی شده.رفتم تو اتاقی که گفته بود مال خودشه دکور اتاق دوباره عوض شده بود.نو تر و زیباتر شده فکر کنم چند روزی هست که دکور تؽییر کرده.پرده ضخیم و زیبایی به رنگ کرم پنجره رو پوشانده بود پرده و کنار زدم.منظره جالبی نبود یه ساختمون بلند.خب ضلع چپ اتاق و کمد گرفته بود یه میزو دوتا مبل هم وسط اتاق بود یه تخت خیلی بزرگ هم تو ضلع راست اتاق قرار داشت. که همه اشون یا کرم بودند یا شکلاتی.شالم و برداشتم مانتوم و هم در اوردم.روی تخت گرم ونرمش دراز کشیدم.تازه چشمام گرم شده بود که دیدم یکی داره روتخت بپر بپر میکنه.واییی مهرزاد…  

__مامان بلند شو بابا ؼذا درست کرده.         

__برو من سیرم.بدو بردو             

__بیا دیگه.           

__مهرزاد گفتم برو.همین الان.            

چند دقیقه گذشت باز این مهرزاد داشت صورتم و ناز میکردچشمامو باز نکردم:           

__مهرزاد برو من ؼذا نمیخورم.            

حرفی نزد دستش و کشید روی لبا.نه این مهرزاد نیست مهرزاد به لبای من کاری نداره.چشمامو باز کردم.نــــــــه اینکه ساشاست.زل زده بود به لبام پشتم و بهش کردم.خورد تو ذوقش.از جاش بلند ضشدو گفت:   

__میای ؼذا بخوری یا ببرمت.           

__مگه زوریه من نمیخورم….             

__اره زوری یالله بلند شو.            

رفتم پایین دیدم مهرزاد به ؼذاش دست نزده ساشا هم نشست سر جاش و به مهرزاد گفت:      

__بیا این هم مامانت حالا ؼذاتو بخور.         

خوشحال شد تند تند ؼذاش و خورد برای منم ؼذا میکشید.ساشا داشت نگاه میکرد.بسوز دیدی پسرم بدون من ؼذا هم نمیخوره اونوقت می خواستی ازم جداش کنی؟یکدفعه مهرزاد همچین سوالی پرسید که من گفتم الانه که حکم اعدامم صادر شه:   

__بابا تو مامان و چقدر دوست داری؟اندازه دایی مهران یا دایی رادمان؟              

__دایی رادمان چقدر مامانتو دوست داشت؟         

__دایی به من گفت مامانتو اندازه همه ستاره های دنیا دوست دارم.تو چی؟           

__من مامانتو دوست…ندارم.          

مهرزاد از جاش بلند شد و گفت:            

__مامان بریم بابا تورو دوست نداره.هرکس که تورو دوست نداشته باشه منم دوسش ندارم.         

خنده ام گرفته بودالهی من قوربون پسرم برم.ساشا خندید و گفت:         

__بشین تا بقیه اشو بگم.          

مهرزاد نشست ساشا ادامه داد:          

__من مامانتو دوست ندارم…من عاشق مامانتم.بدون مامانت می میرم.خوب شد کوچولو؟        

__اره.خب من برم بخوابم دیگه.مامان بیا بریم بخوابیم.         

ساشا معترض گفت:           

__مامانتو کجا میخوای ببری؟مامانت با من میخوابه          

__نه مامان من با من میخوابه.           

وای همین مونده بود که سر خوابیدن من دعواشه.اخر مهرزاد خسته شد و با ساشا رفت تا بخوابه منم ظرؾ ها رو جمع کردم و شستم.شاید خیلی هم بد نشد اومدم اینجا.یعنی ساشا واقعا عاشقمه.یا دروغ گفت؟خواستم یه لیوان از کابینت بالا بردارم که این قد کوتاهم منو یاری نکرد.برای یه لحظه پریدم تا بردارمش که دیدم رو هوا موندم دست ساشا رو دور کمرم احساس کردم.منو بلند کرده بود تا لیوان وبردارم.برداشتم رو مو برگردوندم تاببینمش.دستشو حایل دو طرفم کرده بود و زل زده بود تو چشام گفت:

 

__حرفایی که سر میز شام زدم و جدی نگیر.نخواستم مهرزاد ناراحت شه.              

__جدی نگرفتم.اصلا برام مهم نبود(جون عمه ات)          

__خوبه .           

رفتم بخوابم که دیدم اونم کنارم خوابیده اه اصلا هواسم نبود که اینجا اتاق اونه.از نفس ها منظمش فهمیدم که خوابیده.برگشتم و زل زدم تو صورتش.تو چقدر خوشگلی؟موهاش جلوی چشمشو پوشونده بود زدمش کنار میخوابی خیلی دوست داشتنی میشی هیؾ که تو بیداری دوس دارم سر به تنت نباشه.ابروهاش تو هم رفت فکر کنم.خواب بد دید.وسط دوتا ابروش و بوسیدم.اخم هاش باز شد.          

چشمامو باز کردم.اینجاکجاست؟اهاخونه ساشاست.وایییی دلم.دلدرد دارم.فورا رفتم دستشویی.نــــــه الان چه موقع عادت ماهانه شدن بود تو خونه این مگه نوار بهداشتی پیدا میشه؟پولم ندارم. دیروز که اومدم هیچی باخودم نیاورده بودم.لباسام وفورا پوشیدم.اها تو جیب مانتوم پول هست میرم نوار بهداشتی میخرم .بعد میرم خونه وسایلمو بر میدارم.مهرزادم که مهد کودکشه.ساشا از کجا میدونست مهرزاد مهد کودک میره؟شاید از خودش پرسیده.   

وای همین مونده بود…درخونه رو قفل کرده..من الان چیکار کنم؟به سبک قدیمی ها از پارچه استفاده کنم؟؟؟هه هه هه چه باحال.اها زنگ میزنم به ساشا بیاد در و باز کنه.زنگ زدم منشی اش گوشی و برداشت:  __بله؟  

__سلام اقای تهرانی هستند.          

__شما؟          

__همسرشونم.بهشون بگید یه کار خیلی مهمه.خواهش میکنم.خیلی واجبه.        

__چشم.         

ده دقیقه ای گذشت تلفن خونه به صدا در اومد:       

__الو ساشا من فورا باید برم خونه ام چند تا چیز بردارم در خونه قفله.            

__شب که اومدم با هم می ریم.          

__نه نمیشه من الان احتیاج دارم.واجبه.          

__چی میخوای بگو برات بگیرم.واگرنه تا شب باید صبر کنی.                

__خواهش میکنم شخصیه.        

__پس تاشب.         

__چند تا لباس زیر یه بسته نوار بهداشتی یه بسته نبات.          

__خب از اول میگفتی الان میارم.            

اره جون عمه ات الانت شد نیم ساعت.نیم ساعت طول کشید تا وسایلی و که خواستم برام بیاره. اومد داخل دوتا تقه به در زد.وسایل و گذاشت روتخت و پرسید:  

__حالت خوبه؟میخوای بریم دکتر؟برات نبات داغ درست کنم؟               وسایلو برداشتم.پرسیدم:             

__کار نداری؟برات مشکل پیش نمیاد؟           

خندید لپش دوباره چاله افتاد نگاه شیطنت باری بهم کرد و پرسید:         

__مگه برات مهمه؟           

__خب من…اگر کار داری خودم درست میکنم.            

__نچ.من یه زن که بیشتر ندارم.            

اینجوری که میشه خیلی دوسش دارم.از اتاق رفت بیرون لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.عادت داشتم هر موقع عادت میشدم محکم شکمم و فشار میدادم تا دلدردم کمتر بشه.سه روز اول رو به موت میشم از روز چهارم به بعد خوب میشم روز ششم هم تموم میشه.اومد داخل لیوان مبات و داد دستم جرعه جرعه میخوردم.اخیش دلدردم یه کم بهتر شد.چشمامو بستم.هنوز کنارم روی تخت نشسته بود که لباسم و زد بالا و شروع کرد به ماساژ دادن.فکر کنم دستاش شفا بخشه چون دلدردم خوب شد.پتو رو کشید روم از اتاق رفت بیرون.چشمامو که باز کردم هوا تاریک شده بود مهرزاد کنارم تو بؽل ساشا خوابش برده بود ساشا لبخندی زد و پرسید:         

__بهتری؟           

__اره.ممنون.چرا مهرزاد اینجا خوابیده؟            

__بی تابی تو میکرد .کنارت خوابوندمش.             

__نمیدونم چرا اینقدر بهم وابسته شده.       

__فقط اون نیست که بهت وابسته است تقریبا هرکس که تو روبشناسه بهت وابسته میشه.شام بیارم میخوری؟           

__نه میخوام بخوابم.         

مهرزاد و از پشت بؽل کردم.اما از بس خوابیده بودم که خوابم نمیبرد.فقط چشمامو روی هم گذاشته بودم.ساشا هم خوابید دستشو گرفتم تو دستم نمیدونم چطور خوابم برد.صبح که بیدار شدم هیچکس تو خونه نبود فقط یه نوشته روی میز ارایش بود:      

سلام دیشب خواب بودی.همه وسایلتو از خونه ات اوردم. تو جاهای مناسب شون گذاشتم.چند تا مسکن هم همونجاست اگر حالت بدشد بهم زنگ بزن.مزاحمم نیستی.مهرزادم مهدکودک.   

داشتم نامه رو میخوندم که موبایلم به صدا در اومد.مهران:          

__سلام.          

__سلام دیشب ساشا اومده بود وسایلتو برد.اذیتت که نمیکنه اگر اذیتت میکنه بگو.       

__نه عزیزم… خوبه بخاطر مهرزاد خیلی خوب باهام رفتار میکنه.              

__ساشا بهت گفت که بابا بزرگ داره میاد ایران؟            

__نه بابا بزرگ کیه؟            

__پدر بزرگمون دیگه بچه ها میگن داره میاد ارثمون و بده.              

__به سلامتی.من چیکارکنم.           

__ای کیو بخواد بیاد میاد خونه نوه بزرگش که ساشاست دیگه.تازه چون ساشا تنها نوه ای که یه پسر داره حسابی تو چشم بابا بزرگ ومامان بزرگه.   

__حالا کی میان؟            

7__یا 8 روز دیگه.ببین مراقب باش بابا بزرگ رو یه چیزایی حساسه.                 

__مثلاچی؟؟           

__مثلا اگر ببینه تو ساشا مثل دوتا همخونه اید نه بیشتر حسابی کفری میشه تو این چند هفته ای که هست مثل دوتا کفتر عشق با هم رفتار کنید.             

__بروبابا.            

__جون من بذار ارث مارو بده بره.اگر ببینه بزرگترین نوه اینجوریه لج میکنه.ها.توروخدا.                

__باشه .خداحافظ.        

__خداحافظ.        

پس چرا ساشا چیزی بهم نگفت؟یعنی براش مهم نیست اونا فکر کنند ماهم دیگه رو دوست نداریم؟هعی اینم شوهر ما داریم؟رفتم پایین در قفل نبود.ایول حالا کجا برم؟؟؟نه به مارال زنگ میزنم بیاد.            

__سلام.چطوری؟چیکار میکنی؟           

__سلام.خوبم.باعشقم تو رستوران.         

__پس گمشو بای.           

__بای.           

بمیری همچین عشقم عشقم میکنه که.ایشش.اها به سیما زنگ میزنم.اه اینم که تلفنش خاموشه.زنگ زدم به سامان:  

__الو سامان شیرین جون خونه است؟          

__اره.            

__پس من الان میرم اونجا.            

__باشه.          

به تاکسی تلفنی زنگ زدم و رفتم پیش شیرین جون. یه لیوان اب پرتؽال برام اورد داشتم میخوردم که پرسید:  

__رابطه اتون چطوره؟اذیتت نمیکنه؟دعوا نمیکنید؟        

__نه.جدیدا بهتر شده.مهرزاد و خیلی دوست دارهراستی شما پدر بزرگ ساشا رو میشناسید:            

__تهرانی بزرگ و کی نمیشناسه؟               

__چرا؟           

__یه ادم مستبدیه که لنگه نداره.فقط دوست داره به بچه ها و نوه هاش زور بگه.البته ساشا و اشکان رو چون پدر مادر ندارن خیلی دوست داره.   

__داره میاد ایران.میگن میخواد بیاد خونه ما.            

__سعی کن باهاش در نیوفتی.اون وقته که زندگی تو بهم بریزه               

__باشه.چشم.         

چند ساعتی و خونه شیرین جون بودم اصلا نفهمیدم کی ساعت 5 شد دوباره با تاکسی تلفنی اومدم خونه مهرزاد کهتا ساعت 7 مهد کودک می مونه.وارد سالن شدم.دود سیگار کل فضای خونه رو پر کرده بود سرفه کردم.ساشا از رو مبل بلند شد اومد سمتم داد زد:   

__تا الان کدوم گوری بودی؟مگه بهت اخطار نداده بودم که اگر خواستی بری بیرون باید به من اطلاع بدی؟میدونی تا الان به چند جا زنگ زدم؟لال شدی؟       

نمیدونستم چی بگم.نگاهش کردم.عصبانیت تو چشماش موج میزد گفتم:        

__فکر کردم کار داری.خونه شیرین جون بودم.              

__من احمق و بگو در وبرای تو باز گذاشتم.دیگه نمیذارم از خونه بری بیرون.               

__چرا این کارا رو میکنی؟ منکه نمیخوام فرار کنم یعنی حق ندارم برم بیرون؟         یه قدم بلند به سمتم برداشت بازو هامو تو دستش گرفت و گفت:     

__نه.حق نداری.من این حق وبهت نمیدم.دوست ندارم دوباره بری دیگه برنگردی.دوست ندارم دوباره حرص این و بخورم که چرا جلوی رفتنت و نگرفتم.دوست ندارم دوباره…دوباره…     

پرتابم کرد روی مبل خودشم از خونه رفت.مهرزاد مدام سراغ پدرشو میگرفت گفتم کار داره رفته.حتی شب و هم خونه نیومد.تا ساعت سه بیدار بودم اما نیومد .   

 ****

یک هفته ای از اون ماجرا میگذره.هنوز باهم دیگه حرؾ نزدیم البته چند باری خواستم باهاش حرؾ بزنم ولی جواب نمیداد.بیشتر وقتش و یا تو شر کت بود یا با مهرزاد بازی میکرد انگار من تو این خونه وجود ندارم دیگه خسته شدم.هیچوقت اینقدر بهم بی اهمیتی نشده بود…رو تخت دراز کشیده بود داشت با گلکسی تبلتش بازی میکرد.صداش زدم:          

__ساشا میخوام باهات حرؾ بزنم.          

نه مثل اینکه گوش بده نیست.تبلت و از تو دستش کشیدم انداختم اونطرؾ.چپ چپ نگام کرد گفتم:   

__من دیگه خسته شدم.میخوام از اینجا برم.هر چند وقت یکبارم میام مهرزادم ببینم.        

اخم هاش رفت تو هم پرسید:         

__از چی خسته شدی؟          

__از همه چیز. تو این خونه پوسیدم.بیرون نمیتونم برم.توباهام حرؾ نمیزنی.مهرزادم که بیرونه.من خسته شدم.میخوام راحت و آزاد باشم.   

__باشه میتونی بری.اما خودت که بهتر میدونی فردا بابابزرگم میاد اگر ببینه تو سر خونه زندگیت نیستی برام استین بالا میزنه تا مهرزاد بدون مادر بزرگ نشه.              

باورم نمیشد این داره چی میگه مادر مهرزاد منم…نشستم روش دست به سینه نگاهش کردم گفتم من نمیذارم خندید و پرسید:   

__چطوری؟           

__خب دیگه از شگرد زنونه استفاده میکنم.          

__چه شگردی میشه یه نمونه اش و نشونم بدی؟ایا؟       

__نه الان نشون ندم بهتره.حالا که اصرار میکنی مطمئنی میخوای ببینی؟             

__کاملا.           

داشت میخندید.منم خنده ام گرفته بود به عاقبت کارم فکر نکردم روش دراز کشیدم و لباش و بوسیدم تندو سریع.لبخندش بیشتر شد پرسید:   

__پس چرا اینقدر کوتاه؟بابابزرگم به این چیزا قانع نمیشه.           

تعجب کردم پرسیدم:         

__پس به چی قانع میشه؟           تو چشام نگاه کرد و گفت:   

__این.           

اینبار اون لبام و بوسید امانه تند و سریع .خیلی طولانی تو یه دنیای دیگه بودم که صدای داد مهرزاد اومد:

 

__هی مامانمو خفه کردی.ولش کن.           

از خنده روده بر شدم. اخی پسرم چقدر پاک و مظلومه ساشا با صدای بلند میخندید از مهرزاد پرسید:        __اقا کو چولو مامانت بهت یاد نداد در بزنی بعد وارد اتاق شی؟خوشت میاد درحال بوسیدن زنت پسرت بیاد تو اتاق؟              

__تو داشتی مامانمو می بوسیدی؟اها؟ پس راحت باشید منم باید برم بخوابم.شب بخیر.       

وای از خجالت داغ شدم رفتم زیر پتو اما صدای خنده ساشا هنوز میومد.تازه داشت خوابم میبرد که صدای اس ام اس گوشیم اومد.قبل از اینکه بردارم ساشا برداشت.بعد از خوندنش گوشی و پرتاپ کرد تو بؽلم گفت:  

__رادمان جونته.           

اس ام اس و خوندم:          

سلام خوبی؟به چیزی نیاز نداری؟            جواب دادم:        

__نه ممنون.اگر کمک خواستم از ساشاو مهران میگیرم.             

__باشه.          

ساشا دوباره اخمو شد ای بابا ما تازه خوب شده بودیم هاچشمامو بستم ولالا.       

 *****

امروز بابا بزرگ ومامان بزرگ ساشا میان خونه ما.ساشا رفت فرود گاه دنبالشون.مهرزاد خوابیده بود صدای در اومد .ساشا و متراقب اون مادربزرگ پدر بزرگش وارد خونه شدند.مادر بزرگش خیلی بامزه و مهربون به نظر میرسید.اما پدر بزرگش اخمو بود.اوه اوه نبینم اخمتو مادر بزرگش منو بوسید بعد از بوسیدنش به پدربزرگش نگاه کردم گفت:   

__خانوم عروست تبعیض قائل میشه.منو نبوسید           خنده ام گرفته بود رفتم طرفش چشمکی زدم و گفتم:     __نه من اصولا اهل تبعیض نیستم اما اینبار شمارو دودفعه میبوسم.         

خندید گفت:   

__اگر نوه هام بودن ازشون میپرسیدم چی میخواین.حالا تو هم مثل نوه ام ساشا چی میخوای؟          

__سلامتی.میتونید بخرید؟         

__دخترم کی تا الان سلامتی و خریده که من دومین نفرش باشم .ساشاگفت:           

__بابا جون شوخی کرد.             

مامان بزرگ:اره.نه عروسم؟             

__بابابزرگ من اولین باره که میبینمتون.هیچ انتظاری ازتون ندارم جز این که سایه اتون بالا سر نوه ها و بچه هاتون باشه.تملق و چابلوسی هم در کار نیست.              

ساشا قرمز شده بود اما بابا بزرگ یه لبخند تلخ زد و گفت:            

__اولین نفری بودی که یه همچین چیزی و ازم خواستی.ممنونم دخترم.           

لبخندی زدم وارد اشپز خونه ضشدم ساشا ازدیشب دوباره با هام درافتاده بود اومد داخل اشپزخونه وگفت:           

__همیشه خودتو مظلوم نشون میدی؟       

__تو همیشه اینقدر حسودی؟       

__بار اول و اخرته که اینطوری باهام حرؾ میزنی.                

__فعلا تا موقعی که بابابزرگت هست هرکاری بخوام میکنم.            

__تو اتاق خوابمون که نیست.          

راست میگه.چرا به فکر خودم نرسید؟از اشپزخونه رفت بیرون.منم باظرؾ میوه ابمیوه وارد حال شدم مهرزاد با بابابزرگ بازی میکرد.مامان بزرگ گفت:   

__ماشالله باران جان مادر تو خیلی خوشگلی.مهرزادم به تو رفته مثل قرص ماهه چجوری قاپ تو دزیدی.  

چی بگم ؟بگم ندزدید.بهم ### کرد؟به لبخند اکتفا کردم.بابا بزرگ با تحسین به ما نگاه میکرد.کنار ساشا نشسته بودم مهرزادم رو زمین با ماشینش بازی میکردبابابزرگ پرسید:       

__شنیدم 2 سال تو اسپانیا با مهران هم خونه بودی.دست ساشا دور کمرم بود یه فشار خفیفی اورد که دردم گرفت گفتم:  

__اخ.اااره.من و مهران همخونه بودیم.راستش اون موقع              بابا بزرگ گفت:               

__همه ماجرا و میدونم از اول تا اخر.همه اشو از مهران شنیدم که چطور عاشق همین.            

لبخندی زدم مهرزاد گفت:          

__بابابزرگ دیشب مامانمو بابا..            

پریدم جلوی دهنشو گرفتم گفتم:        

__هه هه هه بیا مهرزاد جان بروبخواب که فردا باید بری مهد.            

__باشه.          

مهرزاد رفت تو اتاقش من بدبخت اون وسط اب شدم رفتم زیر زمین ساشا ومامان بزرگ بابابزرگش از خنده سرخ شده بودند.بابا بزرگ گفت:   

__ساشا فکر نمیکردم اینقدر زود دم به تله بدی.          

ساشا محکم منو به خودش چسبوند و گفت:       

__خب دیگه…         

__خب خانوم بلند شو بریم بخوابیم که حسابی خسته شدیم.     

رفتندهر چقدر سعی کردم دست ساشا رو از دور کمرم باز کنم نشد خواست دوباره ببوستم که هلش دادم عقب:   

__حق نداری به من دست بزنی.           

بهش برخورد.حقته.عقده ای.         

 ****

امروز دومین روزیه که مادر بزرگ پدر بزرگ ساشا اومدند برخلاؾ تصور اصلا اونطوری که مهران میگفت نبودند.خیلی خون گرم ومهربون.امشب یه مهمونی به مناسبت اومدنشون تو خونه ما برپا میشه.از صبح 7تا کارگر خونه رو برای مهمونی اماده میکردند.منم کار دشوار نظارت و برعهده داشتم.از ساعت 4 رفتم ارایشگاه(انگار عروسی عمه اشه.)خب کار ارایشم تموم شد موهامو فر کردم بعد به صورت اویزون بالای سرم بستم.ارایش نقره ای بالباس دکولته نقره ای بلند که یه کت روش پوشیده میشد.اها راستی به دلیل ارادت خاصی که پدر بزرگ به دوستان من داشت خانواده سیما روهم دعوت کرده. با تاکسی اومدم خونه همه چیز روبه راه بود مادربزرگ با دیدن من تعجب کرد اخه خیلی وقت بود که به خودم نرسیده بودم.هی قرقبون صدقه ام میرفت .مهمونا هم کم کم داشتند می امدند..مینو جون و بابا سهراب که رفته بودند اسپانیا .اما رادمان وسیما و مهران اومده بودند.منو مارال رفتیم کنار سیما مارال و به سیما معرفی کردم.تنها شون گذاشتم تک تک به مهمون ها سر میزدم نمیدونم چرا ساشا دیر کرده؟ رفتم سراغ مهران نشسته بود داشت به مهمونا نگا میکردپرسیدم:   

__تنهایی؟؟چیزی شده؟         

__نه حوصله ندارم.برو رادمان کارت داشت.             

__باشه.          

رفتم کنار رادمان نشستم.لبخندی زد و پرسید:          

__خوش میگذره؟ادمای خوبی اند؟         

__خوبه.تو چی چیکار میکنی؟بابا به خدا پیر شدی برو زن بگیر.موهات هم رنگ دندونات شده.             

__میخوام بگیرم شوهر داره. چند بار از شوهره خواستم طلاقش بده بهم میگه زنش و دوست داره ولش نمیکنه.بهش میگم من بدون دختره زنده نمیمونم میگه تو که شوهرش نیستی اینطور عاشقشی منکه شوهرشم چی؟؟؟  

__حالا تو چرا عاشق یه زن شوهر دار این همه دختر تو دنیا وجود داره.              

__دله دیگه.گاهی اشتباهی عاشق چیزی میشه که صاحب داره.           

ساشا هم اومد وای چرا حالا اینقدر هم اخمو که نگو دستمو گرفت از رادمان عذرخواهی کرد و من و برد تو یکی از اتاقای بلا گفت:   

__این چه لباسیه که پوشیدی.حالا دودقیقه دیر کردم تو باید بری تو بؽل اون رادمان عوضی؟       

__چته تو اینکه پوشیده است استین داره.تازه من کجارفتم تو بؽل رادمان بعدم تو چرابهش فحش میدی؟          

__چیه ناراحت شدی بهش گفتم عوضی؟اره دیگه بایدم ناراحت ضشی اونقدر دوست داره که امروز اومده میگه من عاشق زنتم طلاقش بده ااااا بچه پرو تو چشام نگاه میکنه میگه زنتو طلاق بده.   

__تو چی گفتی؟لابد گفتی باشه بذار پدر بزرگ مادر بزرگم برن بعد طلاقش میدم.              

میدونستم این حرفارو به رادمان نگفته.رادمان خودش درباره این موضوع گفته بود اما میخواستم بدونم ساشا چی میگه.اومد جلو چند سانتی فاصله داشتیم چون قد بلند تر از من بود خم شد تو صورتم نگاه کردوگفت:

 

__تو خواب ببینی طلاقت بدم .من دیگه تورو از دست نمیدم.         

داشتم میخندیدم.تعجب کرد.ذوق زده شده بودم.بؽلش کردم و گفتم:  

__منکه بعید میدونم تو بتونی منو تحمل کنی.ما مثل روز و شبیم.           

رفت عقب تو چشمام نگاه کرد خندید و گفت:        

__اینطور فکر میکنی؟منکه میگم تو…             

__من چی؟           

__بعدا میگم.          

ایشش بترکی خب بگو قال قضیه رو بکن.نه خداوکیلی دیدی چجوری خرش کردم تا دودقیقه قبل میخواست سر به تنم نباشه.به این میگن شگرد زنونه.با هم وارد حال شدیم دستمو کشید بریم وسط دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:     

__این اولین باره که دارم بازنم میرقصم.حس خوبیه.تو چی؟             

__خب حس زیاد جالبی نیست بین حالت…          

وای نه من رو گردنم حساسم این هم گردنمو بوسید یخ کردم.همه داشتند چپ چپ نگاه میکردن  مخصوصا این دخترایی که چشمشون دنبال شوهر خوشتیپ منه.ایشالله چشمتون بترکه.بیشتر فشارم داد تو بؽلش گفت:  

__مردای مهمونی دارن میخورنت.الان همه فکر میکنند ما دیوانه وار عاشق همیم.            

برای یه لحظه مثل ارواح شدم.رنگم مثل گچ شد نه شایدم نشد نمیدونم.خودمو کشیدم عقب با حاله ای از اشک تو چشماش نگاه کردم این چی گفت؟مردم فمر میکنند؟یعنی حقیقت نداشت؟ما هم و دوست  

نداریم؟یعنی واقعا دوستم نداشت؟ از تو بؽلش اومدم بیرون.متعجب نگاهم کرد دویدم به سمت اتاقمون کیفم و کلید خونه سابقمو با یه سوییچ و برداشتم یه مانتو پوشیدم با همون ارایش اومدم پایین جلوی چشم همه از سالن خارج شدم.تو راه زار زار گریه میکردم.پس اون هیچ علاقه ای به من نداشت؟اون داشت فیلم بازی میکرد که منو دوست داره؟من الان باید چیکار کنم؟باید برم خونه ام؟باید مهرزاد و بدم بهش ازش جداشم ؟از کسی که عاشقم نیست؟از کسی که عاشقشم؟خدایا گیج شدم.من باید چیکار کنم؟جلوی در خونه وایسادم.ساشا هم کنار ماشینم توقؾ کرد.اومد دنبالم دستمو گرفت تو دستش در و باز کردم وارد راه رو شدم.دستمو از تو دستش کشیدم بیرون وارد اسانسور شدم.اون هم پشت من وارد اسانسور شد هلم داد خوردم به دیوار اسانسور پرسید:

 

__چه مرگت شده چرا یه دفعه از مهمونی اومدی بیرون؟            

__به تو ربطی نداره.             

فشارم داد به دیوار و گفت:          

__درست حرؾ بزن. ببینم چی میگی؟چرا یه دفعه عصبانی شدی؟مگه من چیز بدی گفتم؟            یکدفعه اسانسور شروع به تکون خوردن کرد بعد از حرکت وایساد.            

__چرا حرکت نمیکنه؟زنگ بزن به نگهبانی بپرس.               

__تلفن اسانسور خرابه.موبایلمم انتن نمیده.چرا اینطور شد؟       اعهصبم خورد بود اینم که خراب شد بدتر شدم داد زدم:              

__همه اش تقصیر توئه هر اتفاق بدی تو زندگیم میوفته تو توش دخالت داری.تو عوضی بهم ### کردی مجبورم کردی باهات ازدواج کنم.مجبورم کردی ازت جداشم باردار شدم.بچه امو ازم گرفتی مجبورم کردی باهات زندگی کنم   

www.60tipia.xyz
www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن