آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 9

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

و رقتم سراغ گاز تا مانع از سوختن سيب زميني ها بشم از كابينت پايين پريد و از پشت دسشو دور كمرم حلقه كرد:رها اگه من و تو بچه دار شيم ديگه دعوا نميكنيم زندگي مون هم بهتر ميشه

شاخ دراوردم :شاهين كور خوندي…ولم كن….من از اول بهت گفتم من نميذارم به من دست بزني يادته؟ شاهين ترش كرد و گفت:جدا ؟از خدات هم باشه من نگاتم نميكنم :معلومه…دستتو بردار همش سوخت  اهسته از من جدا شد و ميزو اماده كرد منم غذا رو بردم سر ميز لقمه ي اولو تو دهنش گذاشت و شروع كرد غر زدن:دستپختتو شهرداريم نميبره با اين مزه اش

:بشقابو از جلوش برداشتم و گفتم:برو كپه مرگتو بذار لياقت نداري كه غذا بخوري كوفتم زيادته با چنگال روي ميز كوبيد و گفت:او داري زياد تند ميريا رو دادم بهت؟

اداشو دراوردم و غش غش خنديدم و بعد هم به سمت خمام رفتم تا يه دوش بگيرم بعد از حمام به اشپزخونه رفتم تا ظرف رو بشورم بد بخت اونقدر گشنه بود كه كف ظرفم ليسيده بود :چي شد تو كه نميخواستي بخوري؟ از تو سالن گفت:خواستم به شهرداري لطف كرده باشم

خنديدم يواشكي البته و با دو تا چايي رفتم تو سالن:شاهين چك چي شد؟؟تو قل دادي

:ساعدشو از رو چشماش برداشت . نگاهم كرد:كدوم چك؟راستش رها قضيه چك الكي بود ميخواستم مجبورت كنم باهام عروسي كني…

ميخواستم خفه اش كنم صدام لرزيد :شاهين…از كجا معلوم قضيه سميرا دروغ باشه؟اونم راسته نه :رها بذار يه شبو اروم باشيم همش ميخواي داد ادمو در بياري فردا ميريم پيش سميرا اصلا خوبه ؟  :اره خوبه

اعصابم خورد بود بايد حرصمو سرش خالي ميكردم روي مبل نزديكش نشستم و گفتم :از كجا معلوم كه تو نترسونيش من ….من باورم نميشه ….من. بايد طلاق بدي مفهومه؟

از جاش پاشد و نشست:رها خواب طلاقو ببيني يك بار ديگه حرف مفت بزني خودت ميدوني

:هه تو نميخواي ؟من ميخوام و تو هم مجبوري چون من مدرك دارم و سيم سوت ميتونم طلاقمو ازت بگيرم

:كدوم مدرك عكسا رو ميگي من اونا رو پاره ميكنم ببينم با كدوم مدرك ميخواي طلاق بگيري؟

ياد عكسا افتادم كه رو تختن هر دو به سمت اتاق خواب دويديم من جلوتر بودم شاهين هم پشت من روي تخت نشستم و شزوع كردم به جمع كردن عكسا يهو انهم اومد تو و خواست كه بزور عكسا رو ازم بگيره  :نميدم

:بزور ازت ميگيرم

عكسا رو سفت نگه داشته بودم اومدم فرار كنم كه جلوم وايساد:رها عكسا رو بده بعد برو  :نه عزيزم نميشه

روي تخت پرتم كرد و گفت:رها عكسو بده به من   :جونم بره عكسا نميره

عكسا رو بزور از دستم قاپيد و گغت:با تو نميشه مهربون بود

داشت ميدوييد كه زبر پا براش گرفتمو با مخ خورد زمين عكسا رو از دستش گرفتم و اومدم فرار كنم كه دستامو گرفت و افتادم روش  سفت منو تو بغلش فقل كرده بود

:شاهين بذار برم من و تو ما نميشيم..ما فقط دشمن هميم

:نه خير تو نميخواي ما بشين وگرنه تو دوسم داري نميخواي قبول كني  و بعد عكسا رو بزور از دستم كشيد و همه رو پاره كرد دادم دراومد:چيكار كردي :همون كاري كه قبلا بايد ميكردم   :خوب ديگه ولم كن زهر خودتو ريختي؟

:اره دلم خنك شد…..

:ولمممم كنن

بزور خودمو ازش جدا كردم اونهم پاشد و عكسا رو توي سطل اشغال ريخت و گفت:ديگه بگيريم بخوابيم و گرنه فكر كنم امشب يه جنگ خونين به پا بشه

:شاهين خان كورخوندي من كه تا قضيه اين عكسا مطمن شم ديگه با تو هيچ كاري ندارم

شاهين توي تخت خزيد و پتو رو تا زير چونه اش بالا كشيد و بعد دستاشو به سمتم دراز كرد:بيا بغل عمو  :بيشعور

داشتم ميرفتم كه دستمو كشيد طوري كه تعادلم رو از دست دادم و توي بغلش افتادم :چقدر لجبازي اخه تو :شاهين ولم كن خوشم نمياد

بزور منو تو بغلش مچوله كرد و صورتمو بوسيد :رها من نميدونم تو جرا باورت نميشه من دوستت دارم  پتو رو رويم كشيد در جواب گفتم:اره معلوم بود از اون عكسا

:بابا بخدا اين سميرا دروغ ميگه بابا من اگه با اون رابطه اي داشتم مه از تونميترسيدم بگم ندارم ها؟رومو اونور كردم و چشمامو بستم:ور ور نكن خوابم مياد  برفو خاموش كرد و خوابيد

صبح با صداي شاهين از خواب بيدار شدم :اوو رها پاشو كله پاچه خريدم  چشمام از شنيدن اس كله پاچه باز شد :اه اه …ببرش كنار بوش حالمو بهم ميزنه :چه حرفا تو از كله بدت مياد   :ميگم ببرش كنار حاليت نميشه

با دست ظرف كله پاچه رو پس زدم و روي تخت نشستم :شاهين مشو بيرون تا ظرفو نكوبيدم تو سرت و يا دست دماغمو گرفتم

قهقه اي زد و از اتاق خارج شد لباس خوابمو مرتب كردم و موهامو شونه زدمو رفتم تو پذيرايي نشسته بود روي صندلي ميز نهار خوري و با اشتها گله پا چه رو ميخورد با ديدن من لبخند پهني زد و گفت :عزيزم بيا اينجا ببين چي كار كرده مش ابراهيم مغز نيست گه هلو ست پاچه نيست كه باقلواست

….تميز تميز

و بعد با اشتها لفمه اي رو گرفت و به دهن برد از تشبيهاتش خندم گرفته بود رفتم و كنارش نشستم و بهش زل زدم اخي عين بچه ها ذوق كرده بود انقدر كه دلم ميخواست بوسش كنم  شاهين:نميخوري….او حيض بازي در نيار نكنه ميخواي منو بخوري

:شاهين رفتي كله پاچه رفتي كه چي بشه قضيه عكسا يادم بره من تا مدرك نداشته باشي باورم نميشه كه سميرا دروع ميگه

لقمه رو ي ميز پرت كرد و گفت:رها شروع نكن تو رو خدا چرا نميذاري يكروز منو تو دعوا نكنيم :شاهين ميخواي زنگ بزنم بياد اينجا رو در رو صحبت كنيم

:نه لا زم نكرده من خودم از صبج كله سحر تا حالا مدا به گوشيش زنگ زدم خانم بر نميداره گوشيشم خاموش كرد الانم خاتون ميخواد بياد اينجا يه سر

:اي بابا من نميدونم چرا اين مادر بزرگ تو دست از سر ما بر نميداره

:بيا اين لقمه رو بخور…من از زن لاغر خوشم نمياد

لقمه رو از دستش گرفتم و بو كردم واي ميخواستم پسش بدم كه شاهين از دستم گرفت و بزور تو دهنم كرد با دهن پر گفتم :ميخوام بندازمش بيرون اه بابا عقم ميگيره

:رها بخدا لقمه رو از تو دهنت در بياري جمع ميكنم دوباره ميذارم تو دهنت

بزور لقمه رو قورت دادم تو هاگير واگير كله پاچه بوديم كه زنگ اف اف به صدا دراومد:يا حسين اينگه قرار بود بعد از ظهر بياد

شاهين اينو گفت و به ساعتش نگاه كرد :ساعت تازه يازدهه

من رفتم و درو باز كردم شاهينم بدو بدو كله پاچه رو فايم كرد و مثل بچه هاي مودب هر دو دم در وايساديم با اون هيكل خميده روبروي ما وايساد و بدون سلام كردن اومد تو نشست

چشمهاي من يكي گه گرد شده بود منو شاهينم سلام كرديم و كنارهم روي مبل نشستيم تا ببينيم چي ميفرماين خاتون صداشو صاف كرد و به من زل زد :خبري نيست ؟ با تعجب نگاش كردم و گفتم:بله؟…..چه خبري بايد باشه  شاهين با ارنج ب پهلوم زد و گفت:نه مادر جون …هنوز زوده با تعجب به شاهين نگاه كردم اما اون حواسش به خاتون بود

خاتون سر تاسفي تكون داد و داد زد :يعني خاك بر اون سرت شاهين ….بابا بزرگت همسن تو بود 5 تا بچه داشت اونوقت تو….من از اولم كه دنبال هرزه گيري بودي بهت گفتم ن تو رو از ارث محروم ميكنم مگه زن و بچتو نشونم بدي فهميدي زن و بچه

شاهين سرتكون داد و گفت:بله ما هم بچه دار ميشيمم منتهي نه امسال من زياد وضع ماليم خوب نيست خاتون از جا پاشد و عزم رفتن كرد :خود داني…………

.بي خداحافظي رفت و ما رو تنها گذاشت رو به شاهين گفتم:ول كن بابا تو كه وضعت خوبه ارث اينو ميخواي چيكار

:تو يه چيزايي رو نميدوني …الان حوصله ندارم بعدا برات ميگم…ولي رها من اگر بچه دار نشيم ورشكست ميشم

:به درك برو با سميرا عروسي كن جوجه كشي رابنداز

شاهين عصباني و برافروخته شد و اومد كنارم ونشست:رها من اگه اونو ميخواستم باهاش عروسيميكردم چرا نميفهمي ؟

پوزخندي زدم و گفتم :مامان بزرگتم ميدونه تو چيكاره اي …شاهين بسه خودش الان گفت تو ميرفتي دنبال هرزه گيري مادربزرگت گفت

شاهين :برو بابا تو ميخواي به جمعمون هم گند بزني من ميرم بيرون…..

:تشريف ميبرين هرزه گيري؟روز جمعه ثوابشم بيشتره

اومد سمتم و با اون چشماي سرخش روبروم وايسادو دستشو دورگردنم حلقه كرد :من حتي اگه برم هرزه گيري هم حق دارم وقتي زنت نميذاره بهش دست بزني حق اينو داري كه زن ديگه بگيري حالا چه فرقي ميكنه …هرچند من اگه بخوام انقدر بچه رو دستت ميريزم كه ارايش كردن مانيكور و پديكور يادت بره كه تو الان بهم تهمت نزني ولي من ديگه دارم داغ ميكنم پس حواست به رفتارت باشه

ديگه جرات حرف زدن نداشتم به فرش زل زده بودم ميدونستم با اين عصبانيت كاردست خودشو خودم ميده پس وايسادم تا رفت بيرون وقتي درو محكم بهم كوبيد نفس راحتي كشيدم و تلويزيونو روشن كردم داشت تكرار يه سريالو ميذاشت اما من اصلا كاري به اون نداشتم تو حال و هواي خودم بودم من كم كم داشتم به شاهين وابسته ميشدم اما تا ميومديم يه قدم بهم نزديك شيم ده قدم از هم دور ميشديم كاش حرفايي كه راجه بهش ميزدن دروغ باشه اخه خودمم ميدونم كلي دوست دختر داشته ولي هرزه گيري و سميرا اون عكسا…..گيج شدم

تو فكر خودم بودم كه زنگ گوشيم منو به خودم اورد از روي ميز برش داشتم و بدون نگاه كردن به شماره دكمه ي پاسخو زدم

:سلام

صداي كامران بود واي نميدونم چرا انقدر خوشحال شدم كامران اون چيزي رو به من ميداد كه هيچكس بهم نداده بود …محبت

:سلام كامران قهري با من چرا ديگه زنگ نزدي

:رها شاهين خان خونست

:نه بيرونه ….چرا انقدر سرد حرق ميزني

:رها خيلي بدي نميخواستم بهت زنگ بزنم ولي….من دارم از درون داغون ميشم….رها چرا نگفتي شوهر كردي چرا

…با اينكه تو بعد از اومدن ما عروسي كردي ولي هيچي بهم نگفتي چرا اميدوارم كردي….رها داغونم كردي فقط

زنگ زدم گلايه كنم ازت

ميخواستم بهش بگم:خب حالا عروسي كردم كه كردم اما نميدونم چرا حس انتقام جويي نسبت به شاهين باعث شد زبوتم جور ديگه اي بچرخه :كامران قطع نكن بايد برات حضوري بگم  كامران :اره بايد برام توضيح بدي بيا رستوران قبلي…شوهرت كي برميگرده :حالا حالا ها برنميگرده ….قهريم   :پس منتظرم دير نكن

»باشه باي

نميدونستم دارم كار درستي ميكنم يا نه اما من نياز به محبت داشتم داشتم كه با يكي رك حرف دلمو بزنم نياز داشتم يكي باهام مهربون باشه و برام از عشق بگه واي پس كامران وافعا دوستم داشت ولي منم شاهينو….نه نه عادته  هزار جور حس به قلبم پاگذاشت اما با اين حال اون عكسا منو ديونه كرده بود بايد يه جوري به شاهين ضربه ميزدم اگه شاهين با سميرا رابظه نداشت پس چرا تو مهمونس ازش دوري نكرد ….اون هنوزم باهاش رابطه داره ..لعنت به تو شاهين نميذارم قلبم عاشقت بشه نميدونم چجوري ارايش كردم و حاضر شدم اما تا بخودم اومدم تو رستوران بودم و روبروي كامران   گارسون هم مثل خرمگس معركه بالاي سرمون :چي ميل داريد  كامران :چي ميخوري رها؟

چنان لبخندي زدم كه كامران تعجب كرد اخه شاهين هيچوقت ازم نميپرسيد چي ميخوري براي اينكه كامرانو بيشتر از اين متعجب نكنم گفتم :پپروني  كامران لبخندي زد و گفت:منم همينو ميخورم

سرمو پايين انداختم :شاهين اگه تو هم مثل كامران يكم به من احترام ميذاشتي با