آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 8

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

پوزخندي زدم و گفتم :چيه عزيزم ناراحت شدي….چطور جنابعالي با سميرا جونتون تو بغل همديگر كر كر ميكرديد هيچي نبود  :ما روي هم نظر نداريم

:اره واسه همين ازت يه بچه سقط كرده

:اون دروغ بود …اون دروغ بود لعنتي…همين الان ميري مانتو شالتو ميپوشي مياي ميريم خونمون من تاكليفمو بايد باتو روشن كنم  هلش دادم و از كنارش رد شدم:نچايي

مچمو گرفت و منو سر جام برگردوند :گفتم لباساتو بپوش بريم  با تقلا سعي كردم مچمو از دستش در بيارم :مچمو شكستي احمق…ولم كن

:تو مثل اينكه حاليت نيس من شو هرتم فكر كردي هنوز خونه بابا جونتي كه نازتو بكشن اره …نه جونماينجا من دستور ميدم   الانم لباستو بپوش بريم

با التماس بهش گفتم :بابا شاهبن زشته بخدا ….بذار شام بخوريم بعد ..اينجوري همه شك ميكنن

گره ي اخماش شل تر شد و گفت:خيلي خب شامتو كوفت كن بريم .اوي نميري خاله بازي صاف ميريم خونه من امشب بايد حاليت كنم كي به كيه و تكليفمو با تو يك سره كنم :خيلي خب جوش نزن شيرت خشك ميشه

شاهين با عصبانيت بهم زل زد از نگاش يخ زدم:نه خب شوخي بود بيا بريم شاممونو بخوريم من گشنمه   با هم دست تو دست وارد سالن شديم اومدم برم كنار سايه بشينم كه دستمو كشيد منم حساب كار دستم اومد واقعا اعصاب نداشت اون شبو نميشد سر به سرش بذاري منم سعي ميكردم غذا رو طول بدم تا اعصبانيتش كمتر شه و گرنه خدا بايد بدادم ميرسيد كتك رو ميخوردم اما هنوز نصف غذا م مونده بود كه رو به جمع پاشد و گفت:ببخشيد من يكم سردرد دارم فردا هم ميخوام يه سري جنس بياريم تو بوتيك بايد زود پاشيم  وبعد با لبخند رو به من گفت:پاشو عزيزم …ديگه بايد بريم   منم درحاليكه قاشق تو دهنم مونده بودلبخند كجي و الزامي زدم و گفتم:بريم

همه ميدونستن دعوامون شده ولي وانمود ميكردن خبري نيست و مارو راهي كردن خونه توي ماشين يه كلمه حرف نزد منم چيزي نگفتم تا بلاخره رسيديم خونه من موندم يه شاهين عصباني و يه خونه]!![…..

ari yana7256-58-0505 02:00

در خونه رو باز كرد و هلم داد تو كه باعث شد پام رو سراميكا ليز بخوره و بخورم زمين ! اونقدر دردم گرفته بود كه نمي دونستم گريه كنم يا سرش داد بزنم ! سريع در و بست و كنارم رو زمين نشست!

رها چيزيت كه نشد ؟

با عصبانيت نگاهش كردم و گفتم: حتما بايد چيزيم مي شد!

با حرص كفشامو در اوردمو پرت كردم يه گوشه و بعد سعي كردم از جام بلند بشم . بدنم خيلي درد گرفته بود . به زور از جام بلند شدم . شاهين بدون اينكه كمكم كنه وايساده بود و نگام مي كرد!

چيه تا حالا من نديدي كه اينطوري نگام مي كني ؟ عوض كمك كردنته ؟ به خدا رها از قصد نكردم….

پريدم وسط حرفشو گفتم : اره … اره مي دونم از عصبانيت اين كارو كردي.

به طرف مبل رفتم و نشستم روش.

ولي دوست دارم علت عصبي بودنتو بدونم!

مي خواي عصبي نباشم ؟ نشسته بودي بغل اشكان چي ميگفتي بهش كه اونجوري نيشش باز شده بود ؟ هيچي . فقط بهش گفتم مي خواد با دوستم اشناش كنم يا نه ! اونم گفت بدش نمياد منم داشتم از محسنات دوستم براش مي گفتم  تو گفتي منم باور كردم!

برام مهم نيست باور مي كني يا نه چون منم حرف تو در مورد اينكه سميرا دروغ گفته رو باور نمي كنم!

رها اسم اونو جلو من نيار!

هه جالبه الان اينطوري در موردش حرف مي زني و اون وقت اونجا كنار هم گل مي گفتين و گل مي شنفتين ! خوب بود تا منم جلو همه ابروتو مي بردم تا نتوني تو چشماي خاتون جونت نگاهم بكني ؟ خوب بود تو جمع سنگ رو يخت مي كردم ؟ واقعا كه واست متاسفم ! تو فقط به فكر خودت و عصبي شدني ! بدبخت حسود اشكان بردار شوهرمه يعني برادر جناب عالي مطمئن باش من هيچ كاري با اون ندارم!

از جام بلند شدم و جلوش وايسادمو گفتم : همون طور كه ديگه با تو هم كاري ندارم ! برو هر غلطي كه مي خواي با اون دختره بكن ! از اين به بعد هم تنهايي تشريف ببر پا گشا!

بدون اين كه منتظر حرفي از جانب اون باشم به طرف اتاق رفتم و اونم پشت سرم اومد!

نمي تونستي اينا رو از اول بگي!

من چيزي واسه توضيح و توجيح كارم نگفتم كه بخوام اول بگم يا الان ! تو بايد خودت مي فهميدي!

ولي رها….

شاهين حوصله جر و بحث ندارم برو بيرون مي خوام لباسامو عوض كنم !

با عصبانيت نگاهم كرد و از اتاق رفت بيرون و در و هم با حرص كوبند بهم ! لبخند كجي زدم و جلو اينه وايسادم!

افرين رها خانوم . واسه شروع خوب بود !

مكسي كردمو دوباره گفتم!

منتظر بقيه ش باش ، تا آبروتو جلو بقيه نبرم ولت نمي كنم!

لباسامو عوض كردم و رو تخت دراز كشيدم كه همون موقع برام به طور هم زمان 5 تا اس م اس اومد !

اوليش بهزاد بود كه شماره خاله رو مي خواست ! سريع جوابشو دادم و اس م اس دومو باز كردم كه از طرف كامران بود!

رها فردا شب چي شد ؟

واسش زدم : من و سايه فردا ميايم فرحزاد تو هم با خاله بيا!

سريع جواب داد : پس بهزاد چي ؟

جواب دادم : اون كار داشت نميتونست بياد ولي شمارتون رو گرفت ،خودش زنگ مي زنه به خاله!

باشه دستت درد نكنه !

همون موقع شاهين وارد اتاق شد!

بي توجه بهش اس م اس سوم كه از طرف سايه بود رو باز كردم:

رها امشب چرا شاهين يهويي اونطوري كرد ؟

جواب دادم : ولش كن ديوونه س فردا جريانش رو برات تعريف مي كنم!

سايه جواب داد: باشه پس تا فردا!

گوشي گذاشتم زير بالشم و پشت به شاهين دراز كشيدم و نفهميدم كي خوابم برد   * * * * * * *

صبح با سر و صداي شاهين از خواب پاشدم ! ساعت 0:40 صبح رو نشون مي داد ! سر جام نشستمو كش و قوسي به بدنم دادم ! اصلا حوصله شاهين نداشتم ! مطمئنن مثل هميشه تيپ زده و داره ميره بوتيكش تا واسه دخترا دلبري كنه ! از فكر خودم خنده ام گرفت ! يك ان شاهين كه مثل دخترا در حال دلبري و غر و قميش اومدن بود تصور كردم و بعد مثل بمب از خنده تركيدم ! در همون حال از اتاق خارج شدم و نگاه متعجب شاهين به روي خودم ديدم !

انگار داشت پيش خودش مي گفت : حتما اول صبحي زده به سرش ! نگاهي با تعجب بهش انداختم . بر عكس

هميشه تيپ ساده اي زده بود . مثل اينكه امروز قصد دلبري نداشت . ياد فكر چند دقيقه قبل خودم افتادمو زدم زير خنده . نگاهي به سر تا پاي خودش انداخت و گفت:

چيز خنده داري تو من ديدي كه اينطوري مي خندي ؟

نه!………

پس علت خنده ات چيه ؟  به خودم مر بوطه!

اهان حتما ديوونه شدي و زده به سرت!

تو اينطور فكر كن.

مگه جور ديگه اي هم ميشه فكر كرد ؟

نه … گفتم كه تو اينطوري فكر كن كه زده به سرم!

شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

باشه….. خودت خواستي!

در حالي به طرف در مي رفت گفت:

ناهار درست كن ظهر بر مي گردم خونه!

در و باز كرد و به طرفم برگشت و گفت:

مي بينمت ديوونه!

دمپاييمو دراوردم به طرفش پرت كنم كه زد زير خنده و سريع در و بست ! دمپاييمو انداختم زمين و دوباره پام كردم ! چايي واسه خودم ريختم . در حال گذاشتن نون داخل ماكروويو بودم كه تلفن زنگ زد!

بله , بفرماييد!

سلام عروس خانوم . احوال خواهر كوچولوم چطوره ؟  بد نيستم . تو چطوري ؟ بابا و بهزاد خوبن ؟ اره همه خوبن . خودمم خوبم . روشنكم خوبه.

و بعد با صداي بلند داد زد روشنك رها سلام مي رسونه!

اااااااا من كي سلام رسوندم . حالشم نپرسيدم چه برسه به سلام رسوندن!

اااااا خوب بد بود اگه بهش نمي گفتم ! راستي امروز كي بريم ؟ تو به شاهين گفتي!

ساعتش كه خوب تو 0 بيا دنبالم ! شاهين هم مي دونه بهش گفتم 5تايي مي خوايم بريم بيرون!

باشه پس من 0 ميام دنبالت ! كاري نداري ؟ نه . مراقب خودت باش . سلام هم برسون!

باشه تو هم همينطور . خداحافظ!

خداحافظ!

تلفنو قطع كردم و مشغول خوردن صبحانه شدم ! بعد از خوردن صبحانه داشتم خونه رو جمع و جور مي كردم كه دوباره تلفن زنگ خورد!

بله ؟

صداي پر از عشوه ي سميرا گوشي رو پر كرد:

سلام رها جان . سميرا هستم.

بله شناختمتون . امرتونو بفرماييد!

راستش مي خواستم……..

وسط حرفش پريدم و گفتم:

شاهين خونه نيست . كاري نداري ؟

با شاهين كاري ندارم كه با خودت كار دارم . راستش مي خوام ببينمت !

من وقت واسه اين قرارهاي مسخره ندارم.

ولي رها جان واجبه . امروز مي توني بياي ؟ انگار ياسين تو گوش خر مي خوندم.

نه من امروز جايي كار دارم.

باشه پس . فردا ساعت 0 بيا تجريش با هم بريم كافي شاپ پاتوق من.

نفس عميقي كشيدم و گفتم:

خداحافظ ! و بدون اينكه منتظر جواب باشم گوشي رو قطع كردم!

ساعت نزديكاي 0 بود كه زنگ زدم به رستوران سر كوچه سفارش دو پرس جوجه ي زعفروني با مخلفات دادم . تا قبل از برگشتن شاهين از سر كار همه چي اماده و حاضر بود . بايد يه جوري امروز رو بدون كل كل باهاش سپري مي كردم تا واسه بيرون رفتنم گير نده .

مثل هميشه چهار زانو نشسته بودم رو مبل و داشتم ماهواره نگاه مي كردم كه در خونه رو باز كرد . با لبخند نگاهم كرد و گفت:

مي بينم كه حسابي زحمت كشيدي . بوش ساختمونو برداشته.

زحمتشو يكي ديگه كشيده من فقط ميز چيدم.

بازم دستت درد نكنه . اونم واسه تو كلي زحمته.

بي توجه به حرفش گفتم:

سريع لباساتو عوض كن تا سرد نشده.

بعد با بي تفاوتي رفتم تو اشپز خونه . بعد از 0 دقيقه اومد سر ميز و در حالي كه دستاشو بهم ميماليد گفت:

به…به… قيافش كه خوشمزه س.

و شروع به خوردن كرد.

امروز سميرا زنگ زد.

خب ؟

هيچي مي خواست ببينتم.

سرشو بالا اورد و گفت:

كي ؟

چي كي ؟ مي گم سميرا زنگ زد گفت بريم بيرون .

غذا پريد تو گلوش و به سرفه افتاد .

پوزخندي زدم و گفتم : هول نكن نمي خواد باقي كاراي قشنگتونو فاش كنه.

واسه چي مي خواد ببينتت ؟ نمي دونم.

نگفت ؟

احساس كردم چيزي شده كه مي ترسه من سميرا رو ببينم ! ابروهامو بالا بردم و گفتم:

اتفاقي افتاده كه اينطوري از اين قرار هول كردي ؟ نه ……. اصلا به من چه هر جا دوست داريد با هم بريد.

با تو بره بسه احتياجي نيست كه بخواد با منم بره.

رها دو باره شروع نكن . مي خوام غذا بخورم.

سرمو به تاسف تكون دادمو باقي غذامو خوردم . غذاش كه تموم شد گفت :

دستت درد نكنه خانوم خيلي زحمت كشيدي.

بي توجه به تشكرش در حالي كه ميز و جمع مي كردم گفتم:

راستي پول من اوردي.

كدوم پول.

هموني كه ديروز قرار شد بهم بدي .

اهان ………. چقدر مي خواستي.

شاهين اوردي يا نه ؟ اره ولي اخه چقدر مي خواي.

لبخند شيطاني زدم و گفتم:

چقدر اوردي ؟

لبخند كجي گوشه لبش نشست و گفت:

مي خواي چي كار ؟ تو بگو چقدر مي خواستي ؟ من 600 مي خواستم . حالا تو چقدر اوردي ؟   855تومن!

خب باقيشم بزار تو كشوم فردا برم خريد!

نمي خواد عصر با هم ميريم.

مثل اينكه يادت رفته من امروز با سايه مي رم جايي ؟

اهان راستي حواسم نبود . ولي تو كه گفتي بهزاد هم هست . در ماشين ظرفشويي رو بستم و گفتم:

بهزاد كار داشت نمي تونه بياد . با سايه ميريم .

دست به سينه به صندليش تكيه داد و گفت باشه من فردا شيفتمو با اشكان عوض مي كنم.

حالا مگه حتما تو بايد بياي ؟ ااا بايد بيام كه بپسندم چي بخريا.

من مي خوام تنها برم.

تنها برو منم پشت سرت ميام شاهين تنها ميرم خريد.

خب تنها برو منم پشتتم

اااااااا ميگم تنها مي خوام برم ديگه.

خب منم ميگم تنها برو . من واسه پول خريدات پشتتم.

خيلي بي مزه ايي شاهين.

ااااا تو اولين نفري هستي كه اين به من ميگه . همه دخترا عاشق همين نمك اقا شاهين شدن.

اي كجاي تو نمك داره ؟ همه جام.

اره دارم مي بينم از سر تا پات نمكا اويزون شدن دارن تاب مي خورن . منتها اينا رو تو با نمك اشتباه نگير چون زهر مارن نه نمك.

شاهين با حرص نگام كرد و گفت:

من بالاخره زبون تورو مي چينم . ببين حالا كي گفتم!

الان ساعت 5:45 است .روزشم كه 0شنبه اس ! باشه كي شو حفظ كردم . فقط كي مي خواي بچينيش ؟ در حالي كه دندوناشو با حرص رو هم فشار ميداد گفت : به وقتش.

ااااااااااااا باز دوباره هوس دندون پزشك كرديا.

و بعد با خنده به اتاق رفتم تا كم كم واسه قرار امروز اماده باشم . دلم مي خواست مثل هميشه بهترين باشم . جلو اينه وايسادم و با اين فكر لبخند پهني صورتمو پوشوند.

نميدونم چرا داشتم خودمو گول ميزدم يا …نميدونم جريان چي بود مگه من شوهر نداشتم مگه كامران نامزد نداشت پس چرا انقدر دلم ميخواست جلوي كامران زيبا به نظر بيام چرا؟من داشتم زندگي شو خراب ميكردم ؟با اينكه روزي صد بار اين سوالارو از خودم ميپرسيدم ولي بازم دست بردار نبودم يه جوري انگار دست خودم نبود به خودم ميگفتم انقدر شاهينو اذيت ميكنم كه چكا رو پاره كنه و طلاقم بده ولي از يك ور هم زندگيمو دوست داشتم حتي از كل كل با شاهين لذت ميبردم ولي از طرفي هم كامران كه ميديدم شاهين از يادم ميرفت و دلم ميخواس جلوش زيباترين دخترعالم به نظر برسم رژ صورتي رو توي جعبه لوازم ارايشم گذاشتم و درشو بستم به خودم خيره شدم واقعا بايد به خاطر اين زيبايي خدا رو شكر كنم يا نه؟

دستمو ستون چانه ام كردم و به خودم از تو ايينه زل زدم خط چشم دور چشمام زيباييشو هزار برابر كرده بود درحال بررسي اجزاي چهره ام بودم كه چهره ي شاهينو تو ي ايينه ديدم :چيزي ميخواي ؟ :نه حوصلم سر رفته

عين بچه ها بود از طرز حرف زدنش خندم گرفت و سرموروي ميز توالت گذاشتم كه خندمو نبينه و پرو بشه شاهين روي ميز توالت نشست و گفت:كي برميگردي لبخندي زدم و گفتم :چيه ماماني نكنه ميترسي؟

يهو عين جن زده ها اخماش تو هم رفت دستمالي از جعبه دستمال روي ميز توالت ورداشت و گفت:تشريف ميبريد پارتي ؟

:نه دارم ميرم فرحزاد…

دستمالو روي لبام كشيد و رژكمرنگ كرد :اين چه وضعيه…پاكش كن شب بايد بيان از منكرات تحويلت بگيرم

:برو بابا ارايشم از مامانتو كه بيشتر نيست تو رو مامانت انقدر غيرتي نيستي

:اون مامانمه تو زنمي اين يك ثانيا تو باز كم اوردي گير دادي به مامان من…

بدون اينكه جوابشو بدم رژرو دوباره از توجعبه دراوردم و پر رنگ تر از قبل رو لبام كشيدم ترش كرد و با لحن گزنده اي گفت:چته رها …ميگم پاكش كن چرا لج ميكني

:بدم مياد از اينكه تو بخواي برام هي غيرتي بازي در بياري …من اقا بالا سر نميخوام تو هم تشريف ببر يه زن حرف گوش بگير

بعد هم شالمو از رو شونم برداشتم و سرم كردم و اومدم برم بيرون كه خودشو جلودر رسوند و جلوي در سد راهم شد

:رها بخدا خيلي بهت رو دادم يا همين الان پاكش كن يا يه جور ديگه خودم پاكش ميكنم ميفهمي كه چي ميگم از تصور حرفش از خجالت اب شدم سرشو جلو اورد و توي چشمام زل زد و با نگاه هوسناكي به لبام خيره شد

:مگه تو نميخواي نطر مردا رو جلب كني خوب منم شوهرتم ديگه چه فرقي ميكنه

سرمو عقب گرفتم و با اخم با پشت دستم همه ي رژ رو پا ك كردم گونمو بوسيد و با خنده گفت :نه خوشم مياد تهديداتم عمل ميكنه

با عصبانيت بيرون رفتم اشك تو چشمام حلقه زد چرا انقدر تحقير ميشدم كاش يه زن نبودم …كه تا اقا تا كم مياره بخواد بياد من بياره كه حق زنا شوييمو ادا نكردم تا تونستم اروم و زير لب فحشو به جونش كشيدم و بعد دستمالمو رو از مير روي پذيرايي كشيدم بيرون و براي اينكه اشكام بيرون نياد تا ريملمو خراب كنه و بياد تو صورتم همونجا توي چشمام خشكش كنم رفتم اشپزخونه تا دستمالو دور بندازم كه زنگ در به صدا دراومد دستمالو رو هوا دور انداختم و دويدم سمت اف اف اما قبل از من شاهين اونو برداشته بود :سايه جون تويي؟رها الان مياد پايين بدون خدافظي رفتم خارج شدم انگار اونم با من قهر كرده بود چون اونم ديگه سر به يرم نذاشت يه جوريا دلم ميخواست يه چيزي بگه ولي نگفت فقط يه لبخند احمقانه كنج لباش جا خوش كرده بود كه تمام وجودمو با همون لبخند به مسخره گرفته بود از اسانسور كه خارج شدم سايه رو تو لابي ديدم كه نشسته لود و داشت با گوشيش ور ميرفت دلم ميخواست تو بغلش گريه كنم ولي …به سمتش رفتم منو كه ديد بغلم كرد و صورتمو بوسيد:چقدر خوشگل شدي رها جون

:مرسي سرده بيا بري زودتر تو ماشين

با هم سوار ماشين شديم ماشينو كه روشن كرد صداي اهنگ غم انگيزي تو ماشين پيچيد هرچي ارزوي خوبه مال تو هرچي كه خاطره داريم مال من  اون روزاي عاشقونه مال تو  اون شباي بيقراري مال من منم و حسرت با تو….

نميدونم اين اهنگ چي بود كه يهو بغضم شكست و عين ابر بهار شروع كردم به اشك ريختن و ثداي هق هقم حتي ازصداي ملايم اهنگ هم فرا تر رفت سايه همينطور كه داشت رانندگي ميكرد ظبطو خاموش كرد و گفت :رها چته باز با شااهين دعوات شده ؟  سرمو تكون دادم و دماغمو بالا كشيدم

سايه خنديد و گفت :چرا شما دوتا انقدر دعوا ميكنيد ؟معلومه ديگه وقتي تو متولد زمستوني و اون تابستون تضاد يه جوري خودشو نشون ميده

دوباره دماغمو بالا كشيدم و دستمال از كيفم دراوردم و بينيمو گرفتم :حالا چي شده  بزور لبخندي زدم و گفتم:هيچي …بحثمون شده

:خوب عاديه …گريه نداره

:اره تقصير اون نيست دلم گرفته

دنده رو به سختي عوض كرد و گفت:ديشب چي شديهو سيا ميگفت حسابي كنتاك كرديد خندم گرفت امان از دست اين سيا :اين سيا رو بايد بي بي سي استخدام كنه :خوب نگرانه چي بود حالا   :نميدونم خودمم نفهميدم …يهو ميزنه بسرش غيرتش گل ميكنه

:بيخيال …رها خوشبحالت تو چرا با اينكه انقدر ميخوري چاق نميشي سه ماهه تو رژيمم يك كيلو بيشتر كم نكردم  خنديدم و گفتم :خوب تو به بابا بردي منم به مامان

لبخند غمگيني زدو گفت:رها خوشبحالت من دوستداشتم زودتر منو فرشادم ميرفتيم سر خونه وزندگيمون ولي فرشاد ميگه فعلا اه در بساط نداره ميگم خب از بابا كمك ميگيريم ميگه نه نميخوام زير منت بابات باشم با خودم گفتم:عجيبه من فكر ميكردم اين دنبال پول ماست نگو…

تا اونجا ديگه هيچكدوم حرف نزديم كامران در ماشينو برام باز كرد و با هم دست داديم سايه كه پريده بود بغل خاله و گريه ميكرد تا اونجا كه من ميدونستم تو دعواي بابا و شوهر خالم بهزاد و سايه هميشه طرف بابا رو گرفته بودن سايه و بهزاد هم اونقدر به خاله علاقه نداشتن ولي حالا من باعث شدم كدورتا كنار بره كامران دستمو فشردو به من و اوي چشمام زل زد :چقدر ناز شدي

لبخندي زدم و از شرم سرمو پايين انداختم خدا رو شكر حواسم بود حلقه رو دستم نكنم يه حس عذاب وجدان و شادي اميخته باهم به دلم چنگ انداخت دستمو از دستش جدا كردم و با هم رفتيم وكنار بقيه نشستيم خاله يك بند از اول تا اخر گريه كرد و از تنهايهاش توغربت واسمون گفت كامران هم تو اون فاصله چلو كباب نگين دار سفارش داد هوا ملس و دلنواز بود درحال خوردن كباب بوديم كه كامي يواش طوري كه فقط من كه كنارش بودم بشنوم گفت امروز با ليدا يه دعواي حسابي كردم ميخوام ازش جدا بشم

چنگال از دستم رها شد و با صدا تو بشقاب افتاد خدايا چرا با من اينجوري ميكني حالا ..حالا كه من عروسي كردم اقا يادش افتاده با دوست دخترش تفاهم نداره

لبام طبق معمول كج شد تيكم اين بود وقتي اعصابم داغون ميشد سمت راست لبم خم يا كج ميشد تو بهت خبر اول بودم كه ادامه داد:ميخوام خودم دختر ارزوهاموانتخاب كنم يه جورايي …اصلا مگه تو فاميل دختر خوب و خوشگل نيس چشمام گرد شد ميخواستم داد بزنم بگم: ادامه نده

ولي بحاش لبخندي زدم و كامل دست از غذا كشيدم خدا رو شكر سايه نجاتم داد :رها شيدا اسم دخترشو چي گذاشت

خودمو از سفره كنار كشيدم و گفتم:نيكرخ

ادامه داد:ميبيني اسم عجيبي گذاشته ولي بچه اش خيلي نازه ماشالله بوره و تپل مپل

ديگه از ترس چسبيده بودم به سايه و تكون هم نميخوردم ثانيه ها هركدووم يه ساعت بود حوصلم سررفت از اون طرف هم دلم ميخواست گريه كنم رو كردم به سايه و گفتم:سايه جون ساعت دوازده و نيمه ها …كم كم پاشو بريم سايه پك عميقي به قليون زد و گفت :به شاهين زنگ زدم بياد نبالت اخه من ميخام برم پيش مادر جون امشب تنهاست مسيرم ميره شرق به تو نميخوره  با ناباوري تكرار كردم :شاهين؟….

مونده بودم چيكار كنم انگار اون روز بايد ضايع ميشدم داشتم بال بال ميزدم كه سايه گفت :اومد و به ماشين نوك مدادي شاهين اشاره كرد

دهنم باز موند خواستم زودتر برم سوار ماشين شم كه خاله پرسيد :كي اومد بهزاده ؟ سايه:نه بابا شوهرشه يه شوهر غيرتي هم داره …ولي خب واقعا خوش برو روه

ميخواستم يه جوري دهن سايه رو ببندم ولي تا چشم بهم زدم شاهينو روبروم ديدم كامران كاملا رنگ به رنگ شد و رو به من گفت :چرا به من نگفتي ازدواج كردي

درحاليكه چشم نداشتم تو روش نگاه كنم و از فرط خجالت زمينو نگاه ميكردم گفتم :اخه بحثش پيش نيومد شاهين ديگه كاملا پيش روي ما بود و با سايه سلام و عليك كرد و بعد به سايه گفت:سايه جون معرفي نميكني؟ سايه:چرا كه نه

و بعد با اشتياق شاهينو به خاله وكامران وبرعكس معرفي كرد منم ديگه سرمو از روي زمين بلند نكردم كامران با عصبانيتي مشهود گفت:مامان ديگه بريم …دير وفته

خاله كه گرم صحبت با شاهين شده بود به نشانه تاكيد :سر تكان داد و دوباره مشغول حرف زدن شد   نميدونم تا خونه چجوري اومدم همه چي داشت ازارم ميداد به محض اينكه رسيدم كفشامو به طرفي پرت كردمرفتم تو اتاق و درو هم قفل كردم :لعنت به تو شاهين

از فرط عصبانت فحشش ميدادم زير پتو رفتم كه صداي در زدنش به گوشم رسيد:رها چرا درو قفل كردي  داد زدم :عشقم كشيد…دوست دارم گمشو ميخوام يه شب راحت بخوابم

اون بلند تر از من داد زد :باز خر شدي چرا همش با من دعوا داري ….داري ميري رو اعصابما ….اين چهزندگيه سرمو از زبر پتو بيرون اوردم و با بغض گفتم :ميخواستي بري با سميرا جونت عروسي كني همه جوره هم بهت ميرسه من طلاق ميخوام اصلا بابامو بنداز زندان به من چه من چرا همش خدامو بايد فنا كنم ….من طلاق ميخوام ….من طلاق

حرفمو قطع كرد و گفت :اگه راست ميگي درو باز كن بيام تو بعد چرنديات تو برخم بكش

اشكمو با پشت دست پاك كردم و سااعدمو روي چشمام گذاشتم :كه چي كه باز اون قدرت مسخرتو نشونم بدي نميخوام

صداي خندش از پشت در به خوبي شنيده ميشد :اگه نشونت ميدادم كه واسه من اينجوري دم درنمياوردي

:جراتشو نداري بدبخت چنان ميزنمت كه مادرت به عزات بشينه حالا هم گمشو ميخوام كپمو بذارم

:رها درو باز ميكني يا بشكونمش

:گزينه سوم هيچكدام گزينه چهارم :برو بمير

نفهميدم چه جوري خوابم برد . خواب بدي ديدم كه باعث شد از خواب بپرم . نگاهي به ساعت انداختم . همش نيم ساعت خوابيده بودم و يه همچين خوابي ديدم . سرم و گذاشتم رو بالش و سعي كردم دوباره بخوابم كه بازم ادامه ي اون خواب مسخره رو ديدم . جالب اينه كه وقتي هم بيدار مي شدم ديگه هيچي از اون خواب يادم نميومد ولي تا دوباره مي خوابيدم ادامشو مي ديدم . تا صبح نيم ساعت به نيم ساعت بلند مي شدم و نگاهي به ساعت مي نداختم .

ساعت نزديكاي 0 بود چشمام سنگين شد و اروم اروم خوابم برد .

صبح با صداي در از خواب بيدار شدم . شاهين بود.

رها درو باز كن مي خوام لباسام بردارم .

جوابي بهش ندادم.

رها خوابي ؟ پاشو ديگه . ديرم شده. بزار لباسامو بردارم بعد دوباره در قفل كن .

از جام بلند شدم و قفل در باز كردم دوباره برگشتم تو تخت . در باز كرد و نگاهي بهم انداخت.

راست مي گن اگه مي خواي خوشگلي زنو ببيني بايد صبح زود ببينيش.

مگه نگفتي لباسات و برداري از اتاق مي ري بيرون ، خوب بردار برو مي خوام بخوابم  خوب بابا چته . از صبح اينطوري هستي واي به حال شب .

شاهين برو بيرون حوصله تو ندارم .

لباساشو برداشت و گفت:

خداحافظ عزيز دلم . مواظب خودت باش عمو جون از اتق رفت بيرون و در هم پشت سرش بست.

پسره ي پرو . عزيز دلم و زهر مار.

للاف كشيدم رو سرم كه دو باره در باز كرد

راستي رها جونم غذا درست نكن برات يه سوپرايز دارم.

بدون كه لحاف تكون بدم از همون زير گفتم : باشه خداحافظ عزيزم

در خونه كه بسته شد نفس راحتي كشيدم . مونده بودم كه شاهين چه سوپرايزي برام داره ………. ولش كن اصلا به من چه . سوپرايزش بخوره تو سرش .

از جام بلند شدم و سلانه سلانه به طرف اشپزخونه رفتم و با ديدن ميز اماده ي صبحانه براي چند لحظه از گفته هاي خودم درباره ي شاهين پشيمون شدم ولي بعدش  ………..

صبحانه رو با اشتها ي كامل خوردم . بر عكس گفته ي سايه در مورد اينكه هر چي مي خورم چاق نميشم خودم احساس مي كردم چند كلويي اضافه وزن پيدا كردم .

ظرفها رو چيدم تو ماشين ظرفشويي و مشغول تماشاي تلويزيون بودم كه تلفن زنگ خورد . مزاحم هميشگي سميرا !

-بله ؟

-سلام رها جون . نشناختي ؟

-سلام . كاري داشتي ؟

-راستش عزيزم مي خواستم بگم قرار امروز يادت نره و كار مهمي باهات دارم . خيلي مهم.

-سميرا جان اگه اين كار مهمت مربوط به شاهين ميشه بايد بگم علاقه ي به شنيدن حرفات ندارم ولي اگه در مورد ديگه اي هستش بگو تا اگه واقعا مهمه من بيام سر قرار.

-راستش در مورد شاهين كه هست ولي كار ديگه اي هم باهات دارم كه از پشت تلفن نميتونم بهت بگم.

با حرص نفس عميقي كشيدم و گفتم : باشه مي بينمت و تلفنو با قطع كردم و پرتش كردم رو مبل بغلي.

حوصله ام بد جور سر رفته بود . از طرفي هم فضوليم گل كرده بود تا ببينم شاهين چه سوپرايزي برام داره . تلفن برداشتم و به مغازه اش زنگ زدم . بعد از 5 . 4 تا بوق يكي تلفن برداشت.

بله . بفرماييد!

-سلام ببخشيد مي تونم با اقا شاهين صحبت كنم ؟

-شما ؟

-من خانومشون هستم.

-اه بله شما بايد رها خانوم باشيد . ببخشيد نشناختمتون . چند لحظه گوشي حضورتون باشه!

-مرسي.

چند بار شاهين صدا زد.

-شاهين …… شاهين……

-بله ؟

-خانومت پشت خطه!

-كي ؟ خانومم ؟ رها رو مي گي ؟

-اره ديگه . مگه چند تا خانوم داري.

-راستش يدونه دارم و تو همونشم موندم.

-خوب بدو حالا . منتظرته.

بعد از چند ثانيه گوشي رو برداشت.

-سلام عزيزم خوبي ؟

-سلام . شاهين من حوصله ام سر رفته . كي مياي .

-راستش امروز يه چند ساعتي دير تر ميام . چطور ؟

-وااااا همين الان گفتم حوصله ام سر رفته ، اون وقت تو مي گي چطور ؟

-ااااااااا راست ميگيا اصلا حواسم نبود . اي … اي … اي …اي …. زير حوصله تو كم كن الن ديگه سر ريز مي شه كل خونه رو پر ميكنه.

-هه … هه …. هه … بي نمك . من باش كه به تو زنگ زدم . كاري نداري ؟

-رها خيلي بي جنبه اي . حاضر شو تا نيم ساعت ، 40 دقيقه ديگه خونم.  يه سوپرايز توپ دارم.

سعي كردم خوشحاليمو از تو صدام معلوم نباشه.

-باشه . منتظرتم.

تلفن قطع كردم و سريع حاضر شدم . كار ارايشم كه تموم شد نگاهي از سر رضايت زدم . يهويي نميدونم چرا دلم واسه شاهين سوخت . طفلكي هر كاري مي كرد تا هم من خوشحال كنه هم دلمو به دست بياره . صداي زنگ اجازه ي فراتر رفتن افكارمو ازشون گرفت . كفشامو پوشيدم رفتم پايين تاببينم سوپرايز جناب چيه.

ميخواستم ببرمش رستوران نزديك جايي كه سميرا گفته بود تا از اون ور برم پيش سميرا و ببينم چي ميخواد بگه با هم رفتيم يه رستوران و در دنج ترين قسمت نشستيم شاهين طبق معمول بدون اينكه نظرمو بپرسه سفارش ماهي داد عقيده داشت ماهي سالم ترين غذاست از تو پنجره كنارمون به فضاي بيرون خيره شدم و به دختر و پيزسكه عاشقونه دست همو گرفته بودن و ميخواستن از عرض خيابون عبور كنن زل زدم و تو دلم گفتم خوش بحالشون حواسم مدام به ساعت بود يكساعت و نيم ديگه با سميرا قرار داشتم هر دو ساكت بوديم تا گارسن مودب و با وقار فيله ماهي رو اورد و جلومون گذاشت و بعد هم رفت با بي اشتهايي به ماهي نگاه كردم چنگالم رو برداشتم يك لحظه وسوسه شدم ماهي رو به چنگال بزنم ولي منصرف شدم و چنگالو توي سالاد كردم و با ميلي خياري رو به دهن بردم  شاهين در حاليكه با اشتها غذاشو ميخورد گفت:ديشب چت بود معركه گرفته بودي

چنگالو روي ميز گذاشتم و به چشماي مشكيش و موهاي قهوه اي روشنش كه جذاب تو ثورتش پخش شده بود زل زدم دلم لرزيد چه مرگمه سزيع نگامو به محتويان ميز دوختم و گفتم:هيچي دلم گرفته بود بابا اينا امشب ميرن ولي گفتن من نيام

شاهين بي توجه به حرف من چنگالشو به دهنش برد و گفت:خب نرو ديگه بمون خونه من دركل تو رو شبا ميبينم كه شبا رو هم ميخواي بري همش ددر  لبخندي زدم و گفتم :سوپرايزتون چي بود حالا

نگاهم كرد نگاهش تا قلبم رسوخ كرد :دوست داري شب بريم اونجا؟

نزديك بود از خوشحالي بغلش كنم و جيغ بزنم ولي اروم لبخند زدم و گفتم:مرسي …اره خيلي خوبه  موهاشو كه وحشيانه تو صورتش بود با دستاش عقب زد و گفت:اصليش مونده :بگو زود باش دارم سكته ميكنم

دو تاست يكي اينكه سياوش ديشب رسما رفته خواستگاري ساناز چشمام گرد شد :جدا ….باورم نميشهعمو چي قبول كرده

شاهين به نشانه ندونستن شونه هاشو بالا انداخت و توي جيبشو گشت :و دوم ….ديدي ديدينگ جعبه رو روي ميز گذاشت

مثل بچه ها جعبه رو ورداشتم و توشو نگاه كردم توش يه ساعت طلا بود واي واقعا خوشگل بود چشمام خيره شد و بلند تشكر كردم

خواهش ميكنم عزيزم به مناسبت اينكه من چنان سودي كردم كه امروز قرار داد دومين بوتيكم بستم  لبخندي زدم و گفتم :مباركت باشه

:مرسي فقط الان من بايد برم اينم كادو رم براي تو خريدم كه تو هم مثل من خوشحال بشي شيرينيشه   اشتهام باز شده بود ساعتو همونجا دستم كردم و بهش خيره شدم غذارو هم تا اخر خوردم و وقت خدافظي رسيد و منم گفتم ميخوام خريد كنم تو برو منم از اينجا خودم ميرم خونه

كافي شاپي كه با سميرا قرار گذاشته بوديم دو تا خيابون بالا تر بود وقتي مطمن شدم شاهين رفته رفتم اونجا درو كه باز كردم با چشم دنبال سميرا گشتم موهاي زنگ شده اشو دورش ريحته بود و شالش هم تقريبا داشت از سرش ميفتاد رفتم سراغش منو كه ديد از جاش پاشد و با هم دست داديم صندلي رو برام عقب كشيد و اشاره كرد كه بشينم منم نشسته ام   :ببين سميرا زود حرفاتو بزن كه اصلا وقت ندارم …طفره هم نرو

سميرا لبخند كج گوشه لبشو گسترش داد و با ثاشق بستني ته ليوانشو هم زد :رها بي مقدمه چيني پاتو از زندگي منو شاهين بكش بيرون …باشه؟

پوزخندي زدم و به عقب تكيه دادم :تو و شاهين ….؟….چرند نگو سميرا چرند نگو باشه ؟باز حامله شدي ميخواي سقط كني

سز تاسف نكون داد و درحاليكه توي كيفش دنبال چيزي ميگشت اروم گفت:بهت گفته دروغه اره ؟من مدرك دارم اگه دوستت داشت چطوري در مقابل زيبايي تو خودشو نگه داشته و بهت دست نزده  از عصبانيت تنم لرزيد و سرمو جلو بردم و گفتم:اولا مسايل خصوصي ما به تو ربط نداره ثانيا خودمنخواستم …بعدشم تو اينا رو از كجا ميدوني؟

:هه طفره نرو دختر….خودش بهم گفته…ايناهاش اينم مدركش

يه پاكت روي ميز گذاشت و با سر اشاره كرد كه بازش كنم خدايا يعني چي توشه با ترس و لرز با گوشه يه ناخونم پاكتو خراشيدم توش چند تا عكس بود تو همشون عكس سميرا بود و شاهين تو بغل هم يكي دوتاشون هم تقريبا ميتهجن بود سرم درد گرفت عكسا رو روي ميز گذاشتم وسرمو رو شون گريه نداشت من فقط به شاهين عادت كرده بودم همين اسمش عشق نبود كه بود ؟

عكسا رو توي پاكت گذاشتم و بعد هم پاكتوو به درون كيفم منقل كردم و براه افتادم اما قبل از رفتنم رو كردم به سميرا و گفتم مرسي عزيزم جبران ميكنم منتها بعد از طلاق

حنديد و عينك دوديشو به چشمش زد و زود تر از من كيفشو ورداشت و خارج شد :ديگه بهانه ام كه جور شده بود فقط يه امضا ميخواست بايد يكاري ميكردم كه كتكم ميزد كه ديگه بهانه ام هم رديف بود و صاف قاضس حكمو صادر ميكرد بابا هم كه هواپيماش تا اون موقع پريده بود اون قدر تو خيابونا قدم زدم تا ساعت ده شد و مطمن شدم بابا از كشور خارج شده و بعد با تاكسي به خونه رفتم

دروكه باز كردم شاهين رو ديدم كه وسط خونه دراز كشيده و پاهاشو با حالت عصبي تكون ميده صداي درو كه شنيد از جا پريدو اومد سمتم و درو بست:كدوم گوري بودي قهقه اي زدم و گفتم:به تو چه …رفته بودم اكس پارتي

يقه مانتومو گرفت و منو كشيد تو اتاق تا سرو صدا به طبقه هاي ديگه نره و درم بست پرتم كرد روي تخت:تا اين موقع شب تو خيابونا چه غلطي ميكردي؟

ديگه از پرو بازي خبري نبود لال شده بودم و سعي ميكردم ارومش كنم اشكمو با پشت دست پاك كردم و گفتم :شاهين من ازت طلاق ميخوام

شاهين قهقه ي عصبي زد و گفت :همچين ميگه طلاق انگار نقل و نبات ميخواي داري اذيتم ميكني كه طلافت بدم اره؟ از كوره به در رفتم و داد زدم :خفه شو پسره ي هرزه نكبت …ازت بدم مياد…من طلاق ميخوام

و بعد پاكتو از جيبن دراوردم و پرت كردم تو صورتش پاكتو برداشت و محتوياتشو نگاه كردچشاش گرد شد :رها به جون مادرم دروغه…خودش اينا رو بهت داد؟

پوزخندي زدم و فتم:شرررر نگو منو طلاق بده چكارم كه پاره نكردي

روي تخت كنارم نشست و ملتسمانه نگاهم كرد:رها مگه من انقدر كودنم كه با سميرا كثافت كاري كنم بعد از خودمون عكس بندازم بابا اينا همه فتو شاپه

هق هق گريم و در ميون هق هق بريده گفتم :شاهين از كجا معلوم راست بگي

سرمو توي بعلش گرفت و در حاليكه موهامو ميبوسبد گفت:به خدا راست ميگم من حق سميرا رم كف دستش ميذارم

سرمو توي گودي شونه اش گذاشتم و تا تونستم گريه كردم اما اين تازه اول مشكلات بود شاهين انگار كه چيزي يادش بياد خودشو عقب كشيد :تا اين موقع شب كجا بودي حالا ؟اينو بگو خنديدم فكر كردم شوخي ميكنه و خودمو عقب كشيدم ابروهاش گره خورد و گفت:رها جدي كجا بودي ؟

ديدم قضيه جديه منم صدامو بردم بالا:به تو چه هزار بار گفتم من اقا بالا سر نميخوام مامان خودت هميشه ميره خريد نصفه شب مياد

با اوردن اسم مامانش از كوره به در رفت:تو باز گير دادي به مامان من …اون شوهر داره تو هم شوهر داري پوزخندي زدم و گفتم :من ؟نه بابا تو كه شوهر سميرايي فعلا عصباني شد و با دستش صورتمو گرفت:منظور؟ :صورتمو ول كن  پوزخندي زد و گفت:نكنم؟

اومدم دستشو بگيرم كه دستمو گرفت و گفت:حالا چيكار ميكني :ولم كن….

خنديد و گفت:معذرت بخواه تا ولت كنم بگو شكر خوردم  :شكر خوردي

:بچه پررو …رها اينو جدي گفتم ديگه دير نيا خونه وگرنه من بد عصبي ميشم الانم برو يه قيمه اي قورمه اي چيزي بذار چون خيلي گشنمه

:الان؟ساعت 88 شبه …من حال ندارم

:مجبوري تا چيزي درست نكني نميذارم بخوابي فردا جمعه است منم خوابم نمياد

از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه چند تا تكه گوشتو تو پودر سخاري غلطوندنم و بعد هم توي ماهيتابه پر روغن انداختم و داشتم سيب زميني خورد ميكردم كه حضورشو حس كردم بي توجه به اون به كارم ادامه دادم كه مثل بچه ها نشست رو كابينت:رها …اينم شد غذا؟

سيب زميني هارو توي ماهيتابه ريختم و گفتم :از سرتم زياده نكه دستپخت مامانت خيلي خوب بوده ؟ :باز تو اسم مامانمو اوردي ؟

دلم غنج ميرفت كه حرصش در ميومد:من دارم بهت لطف ميكنم وگرنه همينم از سرت زياده من اشپزي بلد نيستم :د زكي پس حتما بچه داري هم بلد نيستي ؟

شونه هامو انداختم بالا:از بچه ها بدم مياد….يعني بيزارم  :چقدر بدي…من انقدر بچه دوست دارم  با لا قيدي گفتم :به من چه

www.60tipia.xyz
www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن