آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 6

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

به چشمام خيره شد و گفت:اه زرنگي ابروي منو بردي منو سنگ رو يخ كردي حالا ميگي ببخشم

؟كورخوندي با التماس به چشماش خيره شدم و گفتم :خب ميگي چكار كنم؟جبران شه ؟

قهقه ي مستانه اي زدو گفت اين دور داره تموم ميشه براي دور بعد مياي جلو همه مثل خودم ازم تقاضاي رقص ميكني

ابروهام تو هم گره خوردولي بالحبار قبول كردم

دوربعدي شروع شد و من هم جلوي همه در سكوت تمام حاضرين جبوش تعظيم كردم و دستمو به سمتش گرفتم همه دست زدن و سوت كشيدن از همه خوشحال تر روشنك بود كه از ضايع شدن من حال ميكرد قلبم تاپ تاپ ميزد اگه ميخواست به بازي در بياره و عمل خودمو تكرار كنه چي اما خوشبختانه دستمو گرفت و پاشد و يك اهنگ لايت ميزدن ومن اصلا بلد نبودم با اين اهنگاي خارجي برقصم ولي اون خوب بلد بود دستمو گرفت و يه دستشم روي كمرم گداشت همه ساكت بودم در حين رقصيدن چشم از من بر نميداشت اون اهنگ داشت تموم ميشد اواخر اهنگ بود كه جلوي چشم اهنگ منو خم كرد و يك بوسه ي طولاني روي لبام كاشت واي خداي من چي شد؟ چه اتفاقي اقتاد ؟اگه كسي اينجا نبود يك كله تو صورتش ميرفتم از خجالت گر گرفتم همه دست ميزدن و سوت ميكشيدن

پامو با اون پاشنه ي بلند چوري كه كسي نفهمه روي پاش گذاشتم و فشار دادم اخش در اومد و اون مسخره بازي رو تموم كرد با تمام نفرت و درحاليكه جلوي ديگران لبخند ميزدم بهش گفت:خيلي اشغالي…خر لبخندي زد و گفت:هر عملي يه عكس العملي داره …جواب هاي هويه

در ميان تشويق حاضران سرجامون نشستيم اون كلي شارز شده بود و ميخنديد ولي من همش ياداون بوسه اخمثانه ميفتادم و داغ ميشدم دلم ميخواست موهاشو بكنم روشنك غذا رو برامون اورد و گفت:بفرماييد

اونم خيلي خوشحال بود تو دلم مدام همشونو فحش ميدادم اصلا جز دوتا قاشق ديگه لب به غذا كه اتقاثا جوجه كباب ابدار زغفروني با برنج پر كرده بود نزدم دلم ميخواست بگم غذاي منو بياريد خونه منم ميخوام بعدا بخورم ولي روم نميشد بعدا خودم يك پرس سفارش ميدم ولش كن ديگه اخراي مجلس بود و من و شاهين وايساديم و هوشنگ كه نمك همه ي مجالس بود كراواتشو صاف كرد و گفت اقايون و خانما حالا وقتشو كه حلقه رو تودست اين دو گل جوون و رعنا بكنيم تا نامزديشون سند داشته باشه  تو دلم گفتم :ميخوام صد سال نداشته باشه

شاهين حلقه ها رو از مهين گرفت و حلقه ي منو توي انگشتم كرد همهمي اي بود كه نگو و نپرس صداي دست و سوت و جيغ و اي سرگيجه دارم تازه گرسنمم بود بزار برم خونه يك نونو پنيري بخورم دلم حوس پنير تبريزي و هندونه كرده بود تو حال و هواي خودم بودم كه مهين حلقه رو جلوم گرفت و گفت بكن دستش عروس گلم  با غجله و بي رغبت حلقه رو تو دستش كردم تازه براي اولين با ر خوب حلقه رو ديدم چقدر قشنگ و شيك بود خودش طلا بود و روش با لماس نوسته بود لاوالبته يكم بزرگ بود ولي ناز بود و فانتزي

نميدونم ساعت چند بود كه به خونه رسيديم ساناز هم با من اومد با هم روي زمين جا انداختيم و كتارم هم توي اتاق دراز كشيديم داشت ديگه قيد پنير تبريزي با هندونه و نون بربري داغ رو هم زده چون خيلي خوابم ميومد داشتم كمكم ميخوابيدم كه ساناز گفت رها   :هوم؟

به سمتم چرخيد و با شوق نگاهم كرد:شاهين عجب كاري امشب كرد

زيرلب بهش فحش دادم خدا لعنتت كنه داشت يادم ميرفت ولي منم سمتش چرخيدم و گفتم:ميخوام بخوابم خستم :خيلي اتيشيه..ح.شبه حالت كاش يباوش هم ابنطوري باشه  چشم غره اي رفتم و گفتم:يكم حيا بد نيست هاا

از شوف چرخيد اونور و هر هر خنديد ولي من ديگه خوابم نبرد همش خواب پنير تبريري و هندونه با نون لرلري داغ ديدم و تا صبح از ثداي قارو قور شكمم خوابم نبرد

چند روزي گذشت و منم تو خونه بودم و سرمو يه جورايي گرم ميكردم يه روز كه با سايه نشسته بوديم تو سالن و داشتيم منچ بازي ميكرديم كه تلفن زنگ زد تاسو ول كردم و دويدم سمت تلفن سايه داد زد:رها ببين يك اوردي ها جر نزني بگي شيش بود

بي توجه به حرف اون تلفنو برداشتم و گفتم: بلهههههههه صداي شاد و پر انرژي اش گوشي رو پر كرد :سلام رها

:سلام ساناز چيه ؟

:رها ميدوني من خيلي دوست دارم؟من ميمرم برات …جيگرتو بخورم ….عزيز دلم ميخواي برات دلستر بگيرم ليمويي؟

خودمو خيلي نگه داشتم كه نخندم و با جديت گفتم:من تلخشو دوست دارم يك بعدم چي ميخواي…

خنديد و گفت:اي هلو ..اي شفتالو…اي مربا ….اي  :خفه…خفه …زود كارتو بگو سايه داره جر زني ميكنه   :بي ادب انگار نه انكار چند روز ديگه داره شوهر ميكنه

ياد تاريخ عروسيم افتادم 8هفته و سه روز ديگه عروسيم بود بزور لبهامو باز كردم و گفتم:كارتو بگو  :ببين من و سياوش ميخوايم با هم بريم سفر ولي مامانم مطمنا نميذاره براي همين كفتم اگه تو هم بياي به مامانم بگم دارم با تو ميام اينجوري خيلي خوبه هم اب و هوا عوض ميكنيم هم منو سياوش همديگرو بهتر ميشناسيم تو دلم قند اب شد :اره خوبه ..ولي گم نشيم منم ديگه وقت كنكورمه …تازه به قول تو چند روز ديگه هم عروسيمه…شاهين نميذاره

:ميذاره تو يك ماچ از لپش بكن واست ملق ميزنه خنديدم و گفتم من رانندگي بلد نيستم

:بابا سيا بلده وومن به مامانم گفتم تو تصديق داري

:خدا بكشتت من نميدونم سيا به چيه تو ي خل و ديوونه دل خوش كرده

در حال سر و كله زدن با ساناز بودم كه اف اف به صدا دراومد سايه به طرف اف اف رفت و در باز كرد  :ساناز يكي اومد بزار ببينم كيه

»باشه گود باي

:خدافظ

همزمان با گذاشتن گوشي قامت شاهين دم در ظاهر شد چفدر لباس سفيد بهش ميومد كفشاشو دم در رها كرد و اومد تو  :سلام

منو سايه حواب سلامشو داديم روي مبل نشست و من رفتم روي زمين نشتم :سايه جر زدي ؟مهره ابيه تو خونه بود سايه به اشپزخونه رفت تا ميوه بياره و از تو اشپزخونه داد زد:نه خير نبود دروغ نگو شاهين كه به من خيره شده بود اروم گفت:منچ بازي ميكني؟ :اره عيب داره

و مهره ي قرمز رو از تو خونه ي سايه ورداشتم و گذاشتم زير در قندون و خنده ي شيطاني كردم  شاهين هم قهقه اي سر دادو گفت:اي شيطون

:روشنك خونه شما بود؟

روي مبل جا بجا شد و گفت:اره …اخر شب با بابات مياد خونه

سايه با ظرف ميوه اومد تو سالن و اونو گذاشت رو ميز من كه هنوز خوب مهره ها رو حابه حا نكرده بودم گفتم:سايه يه پفك تو كابينته برو وردار بيار حال ميده وسط بازي

سايه هم دوباره به اشپزخونه رفت و دوباره برگشت سايه با پفك برگشت و نشست سر بازي وقتي فهميد من تو بازي دست بردم كلي جيغ و داد كرد و گفت:اوندفعه تو شمال هم همينكارو كردي وگرنه من ميبردم و مجبور نبودم هزار تومن بهت بدم

قهقه اي زدم ولي يهو ياد حرف هاي ساناز افتادم روي مبل نشستم وگفتم سانازميگفت بريم سفر سايه گفت:خودتون دو تا؟

به دروغ گفتم:اره ديگه ..اونجا هم كه ويلاي عمو هست امن امنه  سايه شونهاش و بالا انداخت وگفت:

باشه بريد خوش بگذره

شاهين كش و فوسي به تنش داد و گفت:سايه جون مرسي ديگه ما برگ چغندريم ؟مثلا من نامزدشم ها سايه سيبي ورداشت و بي تفاوت گاز زد شاهين هم پفكو باز كردوگفت:من اجازه نميدم بري ما يك هفته ديگه عروسيمونه

درحال جمع كردن منچ گفتم :گي از تو اجازه خواست من ميخوام برم هنوز نه به باره نه به دار بايد اجازه بگيرم؟ عصباني پفكي در دهنش گذاشت و گفت:مگه از رو نعش من رد بشي پوزخندي زدم و پامو روي پام انداختم:با كمال ميل از روي نعشت هم رد ميشم معلوم بود بهش برخورده :حالا بذار طلافت بدم ديگه پرويي نكني قهقه اي ردم و گفتم:هه تو عقد كردنم موندي

سايه :بس كنيد ديگه شاهين مياي واسم فال ورق بگيري شاهين:البته ..برو بيارتا بگيرم

سايه كه رفت شاهين پقك بالاي سرش گرفت و خورده هاي ته پفكم خورد و بعد گفت:ارزوي رفتنو بهدلت ميذارم  شكلكي دراوردم و گفتم:برو بابا رمال تو برو فالتو بگير

سايه ورقارو دست شاهين داد بعد از فال ورق كه من خيلي بهش اطمينان داشتم سايه گفت :من يه فال كف دست بلدم كه تغداد بچه ها رو معلوم ميكنه ميخواييد براتون بگيرم من:نه لازم نكرده واسه خودت بگير  شاهين:نه بگير…

سايه بزور كف دست منو گرفت و بعد از بررسي فراوان گفت:ااه 0 تا چه خبره پوزخندي زدم و گفتم:برو بابا…چرنده

شاهين:راسته راسته من دوستدارم ده تا بچه داشته باشم

با اين حرفش من گر گرفتم و بهش چشم غره رفتم سايه:رها طلاقتو بگير وگرنه ميشي معلم مهد كودك اون شب من جلوي چشم شاهين زنگ زدم به ساناز و گفتم كه ميام و بلند هم گفتم و واضح هم گفتم تا شاهين بشنوه و دستش بياد كه از اين خبرا نيست شاهينم يه سره تو خونه ما خورد و فيلم ديد قرار شد فردا عصر راه بيفتيم تا شب ا ونجا باشيم روشنكم يه بند بيرون ببود دنبال لباس عروس و…از صبح مهين اومد دنبال روشنك كه برن دنبال فيلم بردار و عكاس تقريبا همه كارا انجام شده بود منم از نبود   روشنك سو استفاده كردم و كلي هم قربون صدقه سايه رفتم تا روشنكو راضي كنه و بعد با تاكسي رفتم دم قرار يعني نزديك خونه سياوش اينا ماشين سياوش يكم جلوتر از خونشون پارك بود به سمتش رفتم سياوش تكيه داده بود به در ماشين و باديدن من سلام و احوالپرسي گرمي كرد نشسته پيش ساناز كه پشت نشسته بود :چرا پشت نشستي؟برو جلو راحت باش ديگه از اين وقتا گيرت نميادا خنديد و گفت :الان نميشه منتظر راننده ايم

:راننده ؟داشتم تو ذهنم كلمه رو حلاجي ميكردم كه سيا اومد نو ماشين و روي صندلي بغل راننده نشست و گفت:اومد

اومد؟كي اومد گيج و منگ بودم كه يه پسر ديگه هم اومد و روي صندلي راننده نشست و به سمتعقب برگشت و گفت>خوبي ساناز جون ؟

شاهين بود اي خدا اينجا هم دست وردار نبود ميخواستم شاهينو وسيا و سانازو ب فحش بكشم به من زل زد و با قيافه ترديد باري گفت :اه شما چفدر اشنايين …شما رو جاي نديدم  از حالت شك خارج شدم و گفتم :چرا تو قبرستون

هر سه ازپقي ردن زير خنده شاهين ماشينو روشن كرد و از ايينه به من زل رد :يادم اومد من يه بار با شما نامزد كردم

از عصبانيتپامو محكم به صندلي جلو كوبيدم سيا درحاليكه ميخنديد گفت:شاهين اين رها انقدر خوشحال شده كه داره به صندلي من شاخ ميزنه بابا كمرم شكست رها جون

ساناز همچنان داشت ميخنديد نگاهش كردم و گفتم :مرض ….كوفت اگه من گذاشتم غروسي شما سر بگيره الان زن ميزنم به زن عمو ميگم دختر جنابعالي با سيا خان ديت گذاشتي شمال

ساناز شدت خنده اش بيشتر شد شاهين:وا به اين دوتا چيكار داري عزيزم خودم خواستم بيام اخه يه دوست دختر تو شمال دارم ئلم براش تنگ شده زير لب گفتم عوضي

شاهين بلاخره ماشينو روشن كرد و خواست را بيفته كه من داد زدم :كجا من پياده ميشم

و دست بردم كه درو باز كنم كه شاهين با قفل مركزي درو قفل كرد .گفتكرها من ماه عسل نميبرمتا همين ماه

عسلمونه ..فردا نگي منو ببر ماه عسل سيا و مهناز از خنده ك