آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 5

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

:من به بهزاد گفتم كه به دوستت زنگ بزنه كه وايسه جات بلاخره ريستون دوست جون جونيه داداشته  :خيلي خوب برو بيرون لباسمو عوص كنم بيام

شونه هاشو بالا انداخت و گفت تا دقيقه ديگه نياي من ميام و خارج شد نفس راحتي كشيدم و تو سه سوت لباس عوض كردم ارايش ملايمي هم كردم و رفتم تو سالن نرگس تازه اومده بود و داشت اتافو جارو برقي ميكشيد صداش اعصابمو بهم ميريخت از نرگس خدافظي كردم و با شاهين را ه افتاديم   شاهين سي دي داخل ضبط گذاشت و صداشو زياد كرد صداي انريكو بود كه من دوست داشتم ولي اون موقع عذاب بود:كمش كن :نميخوام….

دلم ميخواست انقدر من حرص ميخورم اونم حرص بدم براي همين دكمه ي اجكتو زدم سيدي رو دراوردم و بدون فكر و با قدرت سي دي رو شكستمو پرت كردم جلوش

قهقه اي زد . گفت اه اينجوريه باشه و به چراغ قرمز كه رسيديم تو سيدي ها گشت و يك دونه در اورد و گذاشت توي دستگاه از اين جوات قديمي ها داشتم بالا مياوردم صداشو تا اخر زياد كرد منم هيچي نگفتم يعني برام فرقي نداره ولي داشتم شكنجه روحي ميشدم   ديگه طافت نياوردم و داد زدم بميري تو من راحت شم

قهقه اي زد و دستشو كنار گوشش گذاشتكه يعني نميشنوم و با صداي بلند گفت جان نشنيدم  منم گفتم :هيچي گفتم خيلي قشنگه بلندش كن حال كنيم  :چششششم

تا اخر بلندش كرد داشتم به شكر خوردن ميفتادم چجوري خودش كر نميشد تا اخر همينطورداشتيم به صداي زبياي خواننده گوش ميداديم و من با اينكه دستامو گداشته بودم رو گوشم ولي باز ميشنيدم و در حال كر شدن بودم وقتي رسيديم جلو يه مغازه الماس فروشي كه كنارش هم يه پاساز بود مگه داشت جاي شيكي بود كه تا حالا نديده بودم از تو ماشين داشتم مثل به ها نگاه ميكردم به مغازه كه درو برام باز كرد و گفت :پياده شو  :نميخوام هرچي ميخواي برو بخر من اينجا ميمونم

بزور دستمو كرفت و از ماشين شاسي بلندش پيادم كرد :بيابغل عمو ميخوام برات قاقالي لي بخرم   دستمو گرفت هرچي تلاش كردم دستمو از دستش بكشم فايده نداشت :ابروريزي نكن اين اقا رفيقفابريك بابامه با هم وارد مغازه شديم اقا اول داشت با يه چيزي مثل ذره بين يه سنگ ريزو كه درخشش از دم در هم پيدا بود بررسي ميكرداما وقتي چشمش به شاهين افتادكار و بارشو ول كرد واومد دم در شاهينو بغل مرد :سلام شاهين جون استخون تركوندي

:شاهينهم اقا رو گرم تخويل گرفت و گفت :اومديم يه حلفه به ما بدي اقاي نوري

اقاي نوري كه ظاهر خيلي شيكي هم داشت از پشت عينك به من خيره شد و بعد با شك پرسيد:زنته  لبختدي زدم و اروم سلام كردم با سز جوابمو دادشاهين هم دستشو دور كمرم انداخت و گفت :اره ..داريم مزدوج ميشيم

اقاي نوري با انگشت عينكشو بالا زد و دوباره پشت ميزش برگشت وگفت مباركه مباركه..

طرز حرف زدنش خيلي بامزه بود شين و سين اش ميگرفت قيافه اش منو ياد غمو جغد دانا مينداخت با اون شكم كوچولو و اندام لاغر و تكيده دست شاهين يه دقيقه هم از دور كمرم باز نميشد حسابي داشت سو اسفاده ميكرددستشو كه مثل مار بوا دور كمرم پسچسده بود بزور باز كردم و در دستم گرفتم تا اقا هم شك نكنه در اين ميان شاهين هم داشت با اقاي نوري چاق سلامتي ميكردو از حال و روز باباش ميگفت تا به خودم اومدم چتد تا جعبه جلوم بود پر از اتگشتراي الماس چشمك زن چشمام گرد شده بود شاهين هم بدون اينكه نظرمنو بپرسه شيك ترينش رو برداشت و در سه سوت حساي كرد و گفت بريم از اينكه نظزمو نپرسيده بود خيلي لجم گرفت و همينكه خارج شديم دستمو از دستش كشيدم بيرون.

اوتهم بيخيال رفت تو پاساز منم كه دلم ميخواست لباس نامزديو خودم انتخاب كنم به دنبالش رفتم تو

تند دويدم دنبالش و گوشه لباسشو گرفتم :كدوم گوري ميري؟

لبخند كجي زد و گفت:دارم ميرم خريد كوري مگه؟لباسمم ول كن الان ارشاد ميگيرتمون

از لجش لباسشو بيشتر كشيدم و با حرص گفتم:اه اون موقع كه مثل مار پيچيده بودي دور من هيچكسنميگرفتمون نچ نچي كرد و اروم گفت:يكم حيا كن ببين چجوري ازم اويزون شدي الان مردم ميگن دختره پسر نديدس ميدونستم واسه اينكه لجمو در بياره اينو ميگه ولي بدون اينكه خودم بخوام اطرافمو نگاه كردم اما همه سرشون به كار خودشون بود حواسم به دورو برم بود كه قهقه اش رفت هوا:به خودت شك داري؟ همينجوري كه تندتند به دنبالش ميرفتم گفتم :نقسم بريد ميشه وايسي  لبختدي زد و گفت :حالا نميشه بشينم  بزور نگهش داشتم و گفتم :بابا تو رو خدا وايسا

دستمو گرفت . منو هم به دنبال خودش كشيد تو يه مفازه

خانومي با ارايش غليظ نشسته بود پشت ميز و داشت يا سوهان ناخنشو تميز ميكردچشمش به شاهين كه افتاد از جاش پاشد و به طرف ما اومدو با شاهين سلام و عليك گرمي كرد و حتي اونو بوسيدو بعد انگار نه انگار كاري كرده باشه رو به من گفت:به رها جون ايشونن..چقدرم نازن

و منو محكم بغل كرد و بوسيد فقط با چشماي گردو لبخند زوركي نگاهش كردم و بعد خانمه رفت و با كفتم اينكه الان ميارم مارو تنها گداشت رو به شاهين اومدم بگم :چيرو الان مياره

كه چشمم افتاد به صورتش جاي رز لب دختر رو لپش مونده بود دستمو از دستش كشيدم بيرون و با كنايه گفتم:لا اقل صورتتو پاك كن همه نقهمن ادم هرزه اي هستي

گوشه لبش كج شد ولي ازرو پرويي و براي اينكه كم نياره گفت:چي…الي رو ميگي دوست دختر سابقمه دست بسينه وايسادم و با پوزحند گفتم:عذر بدتر از گناه ….از اين يكي بچه نداري؟

از عصبانيت در حال انفحار بود ولي بازم خودشو نگه داشت با اينكه تمام صورتش سرخ شده بود ولي بروي خودش نياورد و گفت:نه..حواسم بود اونيكي هم از دستم در رفت

دلم ميخواست خفه اش كنم و بعد هم سرشو پايين اورد و تو گوشم گفت:اگه خيلي دلت بچه ميخواد خودمون يچه مياريم

با ارنج محكم توي پهلوش كوبيدم چون دختره روبرمون بود و با لبخند معني داري به ما زل زده بود وبعد هم با تمام بي شرمي گفت:رها جون نگران نباش ما به شيطنتاي شاهين عادت داريم

شاهين هم خنديد و جبو رفت و يسته رو ازش گرفتو بدون اينكه نگاش كنه يه تراول چك گداشت روميز و رو به خانومه گفت:الي جون به محسن بگو بقيشو بياد پاساز با پول شلوار جين ها حساب كنه ودستمو گرفت و منو از مغازه كشيد بيرون وقتي تو ماشين نشستيم بهش گفتم چي بود اون كه خريدي  :لباس نامزديت

دستمو مشت كردم و محكم تو سينه اش كوبيدم :خيلي عوضي هستي …چرا نذاشتي من انتخاب كنم جاي مشتمو نوازش داد و درحاليكه صورتش از درد مچاله شده بود با يه دشت ماشينو روشن كرد و گفت:چون ميدونم توبدت نمياد منو اذيت كني هي ميخواي نه و نو كني نفسمو با حرص از بيني بيرون دادم و گفتم:مسخره خودخواه بدون اينكه نگاهم كنه تا خونه در كمال سكوت رفتيم

خونه كه رسيديم بازم مثل ديشب مهين اينا اونحا بودن اندفعه هم خبري از اشكان نبود نميدونم شاهين چه ذره چشمي ازش گرفته بود كه اصلا پيداش نيود البته مهين كه ميگفت با دوستاش رفته شمال زنگ رو كه زدم سايه و روشنك به گرمي اومدن استقبالموت و مهين هم تو سالن داشت با گوشيش حرف ميزد كنار سايه رو مبل نشستم و بقيه هم هر كدوم جايي رو انتخاب كردن و نشستن مهين هم كه تلفنش تموم شد كنار شاهين نشست و رو به من گفت:خوب شيريد يا روباه

من جوابي ندادم شاهين اما بادي يه غب غب انداحت و با اعتماد بنفس گفت:جز شير چه انتظاري داري مامانش بغلش كرد و محكم سرشو بوسيد:هيچي قربونت…ناسلامتي پسر مهيني

لب و لوچه ام بدون اينكه خودم بخوام از رو تمسخر كج شد و پوزحندي زدم و تو دلم گفتم:حالا انگار خودش چه جواهريه

سايه:روشنك ايما رفتن يه باغ اجاره كردن تو نياورون ….ترتيب همه چيزارو دادن

فقط لبحند زدم كه البته همونم زيادشون بود دلم شور ميزد چرا كامران ديگه زنگ نزد نكنه بهش برخورده فكر كرده اندفغه من ميخواستم مسخره اش كنم حودم بهش زنگ بزنم؟نه ولش كن به هوا اينكه ميخوام با خاله حرف بزنم حالشو ميپزسم و از سوتفاهم درش ميارم تو فكر خودم بودم كه سايهنكونم داد>اوه كجا سير ميكني..ميگم پاشو بپوش بينم چه شكلي ميشي

سرمو بالا اوردم و به پيراهن تو دستش نگاه كردم اولين چيري كه تو لباس نظرمو جلب كرد رنگ مسي اكليليش بود كه خيلي تو چشم ميزدوواي خدا چه نازه البته اينو تو دلم گفتم ولي تو وافغيت با بي تفاوتي اونو گرفتم و بالا اوردم و شروع به بررسي اون كردم دكلته بود و بالاي سنه اش پر سنگ دوزي يكم زياد باز بودقبل از اينكه بگم خيلي بازه شاهين به كنارم اومد و گفت:نتز انقدرها هم بي فكر نيستم يه شال داره اونو بندازي رو شونت ديگه چيزي پيدا نيست لباس تا پشت كمرش لخت بود شونه هامو بالا انداختم و سلانه سلانه تو اتاق سايه رفتم تا بپوشمش پوشيدنش خيلي سحت بود ولي به هر جون كندني بود پوشيدمش اما پشتش باز تر از اوني بود كه فكر ميكردم لباسو پوشيدم و تو ايينه خودمو نگاه كردم واقعا قشتگ بود و انداممو عالي نشون ميدادمن مونده بود شاهين چجوري انقدر خوب اندازه منو داشت اما نميتونستم با اين لباس برم بيروت واقعا از خجالت ميمردم با احتياط درو باز كردم پاهام از خجالت ميلرزيد وقتي روبروي بقيه ظاهر شدم اولين واكنش صداي جيغ سايه بود:واي رها چقدر ماه شدي  مهين:ماشالله عين مانكنها ميمونه

اما روشنك فقط سر تكان داد و لبخند زد و در اخر گفت :مباركه

داشتم عكس العمل شاهينو ديد ميزدم و رير چشمي ميپاييدمش چشم از رو من بر نميداشت ولبخند ميزد اما خوشجالي همه وقتي تكميل شد كه حلقه ها رو ديدن ومن همچنان بي تفاوت به همه زل زده بودم لباسو در اوردم و بدست سايه دادم تا يه جوري كه چروك نشه اونو تو جعبه بذاره و بعد با اجازه از همه توي اتاقم رفتم روي تخت نشستم وگوشيمو از جيبم در اوردم يك پيام با خوشحالي بازش كردم قلبم تند تند ميكوبيد بابك بود نوشته بود :سلام حوب مارو ميپيچوني ها… مهسا كيه ديگه

براش زدم :سلام ببخشيد يه مزاحم پيشم بود ميدونستم اون موقع جواب نميده چون حتما تو اتاق عمل بود كش و قوسي به حودم بدادم و خميازه اي كشيدم به سمت كمدم رفتم و لباسامو دراوردم درحال عوض كردن لباس بودم كه بدون در زدن اومد تو

در حين اويزوت كردن مانتوم به چوب لباسي گفتم :طويله نيستا ….بلد نيستي در بزني؟

بيخيال روي تختم نشست و گفت:جدي؟من قكر كردم هست وگرنه در ميزدم وقاه قاه خنديد در كمدوقفل كردم و گفتم :خيلي بي ادبي هم بي ادب هم بي شعور لبحندي زد و گقت:ناراحت شدي ؟

:نه خوشحالم شدم رفته پيش دوست دحترش بدون اينكه از من بپرسه لباس خريده حلفه رم بدون نظر من خريده تازه ميپرسه ناراحت شدي   :عيب نداره بيا بوست كنم از دلت در بياد

بالحن كشداري گفتم :خفه شو پسره ي …بي…استفرالله پاشو پاشو گمشو بيرون ميخوام بخوابم روي تخت دراز كشيد و گفت خوب بخواب منم خيلي ح