آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 4

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

حالم از صداش بهم ميخورد له تندي گفتم:من نميام هر گوري كه ميخواييد تشريف ببريد اونم با كي تويه رواني هرزه با اون دوست عوضيت با اون سياوش دلقك

رو كلمه هرزه حساس بود براي همين هم هميشه بكار ميبردم :رها پاشو بريم تا به زور بلندت نكردم ببرمت مثل اينكه تو هميشه بايد روي سگ منو بياري بالا قهقه اي زدم و گفتم :تو روتم نياد بالا خودت سگي

انگار چون زير پتو بودم و صورتشو نميديم جراتم صد برابر شده بود ولي اون شوخي نداشت با عصبانيت پتو رو كنار زد و روي دست بلندم كرد هر چي با مشت به شونش كوبيدم ول كن نبود به سمت كمد رفت و يه دست مانتو و شلوار برداشت و ممنو به طبقه ي پايين و سالن برد  فرشاد:باريكلا دختر چموشاينج.ري بايد رام كرد

منو روي مبل رها كرد و لباسامو بهم داد :ميپوشي زود مياي

سيا:شاهين جدي حدي خودتو صاحب طرق فرض كردي بابا ناسلامتي خواهرش اينجاس سايه خنديد و گفت :اين از شاهين كه هيچي از بابام هم حساب نميبره

دلم ار اون همه تحقير بهم خورد دلم ميخواست بخوابونم تو گوشش خرخره شو بجوم واي خدا نفرت انگيز بود  فرشاد در حاليكه پكي به سيگارش ميزد گفت:رها برو بپوش ديگه بابا ظهر شد  شاهين:الان ميره ميپوشه بدو عمو بدو برو بپوش با اين حرف شاهين همه زدن زير خنده

به اتاق رفتم بغضم در حال تركيدن بود نميدونستم چجوري خودمو ار گريه منصرف كنم از همه بيشتر درد ارثيه مادرم بود كه اگر دير ميجنبيدم اينا ميخوردن لباسا رو سريع پوشيدم و پيش سايه برگشتم  س:رها شاهين صبح داشت درباره خواستگاري از تو به بابا ميگفت

بغضمو خوردم و بدون اينكه نگاهش كنم گفتم :ميشه بعدا راجع بهش حرف بزنيم؟

سايه شونهاشو بالا انداخت و سوار رونيزفرشاد شد من هم رفتم پشت بشينم كه بلافاصله شاهين هم كنارم نشست و سياوش هم نشست كنار شاهين شاهين:بچه ها بزودي يه عروسي دعوتيد با ارنج به پهلوش كوبيدم و در گوشش گفتم :خفه  فرشاد:دلتو صابون نزن ما تا اخر بهار عروسي نميگيريم

من هم برا اينكه به شاهين مجال ندم گفتم:جدا ؟من فكر كردم شما تا ماه ديگه عقد كنيد سيا:عيب نداره شما شام عروسي رو به ما بديد مراسم پيشكش من:راستي شاهين اشكان چرا پيداش نيست  به چشمام زل زد و نگاه تندي به من كرد :رفته شمال پورخندي زدم و گفتم:جدا ؟اخه جاش خيلي خاليه  فرشاد از تو ايينه نگاهي به من كرد و گفت:رگ غيرت بعضيا باد كرده

شاهين تا وقتي رسيديم ديگه حرف نزد ولي به محض رسيدن به هم گفت :بچه هامن و رها ميريم يه گشتي ميزنيم و ميايم

ودستمو گرفت و به سمت نقطه نا معلومي برد جاي دنجي بود پرنده پر نميزد روي سنگي نشست وسيگاري اتش زد پك عميقي به اون زد وگفت:با بابات حرف زدم گفت پس فردا بيايم واسه قول و قرار ا منم به درخت تكيه دادم و گفتم :من ادم نيستم چرا كسي از من نميپرسه

به طرفم اومد و با فاصله كمي ار من ايستاد:ديگه بيشتر از اين خودتو ضايع نكن فايده نداره بابات از ترس طلبكارا داره ميره اونور براي همين هم عروسي ما تا اخر ماه برگزار ميشه  سرمو پايين انداختم و سكوت كردم

اشكي از گونه ام روي لباسم چكيد سرمو با دستاش بالا اورد و مشمز كننده تگاهم كرد :هوس برانگيز تنها صفت تو هوس برانگيزه و البته زيبا

و صورتشو جلو اورد و گونمو بوسيد اونهم طولاني با تمام قدرت سيلي به گوشش نواختم بهت زده نگاهم كرد و دستش رو روي جاي سيلي گذاشت روي علفا نشستم و زار زار گريه كردم اونهم درست روبروم ايستاده بود :اين سيلي رو بعدا تلافي ميكنم

حالم دست خودم نبود :شاهين توروخدا تو رو به عزيز ترين كست دست از سزم بردار من دلم ميخواد با كسي كه دوست دارم ازدواج كنم اين اخرين فرصت شاديمه ازم نگير

كنارم نشست و گفت:نميشه به جون خودت نميشه من اگه چيزي رو بخوام نميتونم ازش بگذرم اين يه جنونه همچنان گريه ميكردم دستمو توي دست داغش گرفت و گفت :اگه با من خوب تا كني باهات را ميام :دستمو از دستش دراوردم و گفتم :تو التماس حاليت نميشه

پس خوب گوش كن من باهات ازدواج ميكنم ولي فقط به خاطر مادرم كه تنش توي گور ميلرزه جوابم بله است ولي خونه ارو برات جهنم ميكنم به طوري كه روزي هزار بار ارزوي مرگ كني ديگه هم به من دست نزن

:باشه خوشگل منم تو جهنمون با تو زندگي ميكنم مشكلي نيست اتفاقا بدم نمياد ولي من اتيشم تنده مخصوصا راجع به تو و هر وقت هم بخوام بهت دست كه هيچي پاهم ميزنم و هر هر خنديد

ش:حالا هم كم كولي بازي در نيار پاشو بريم پيش بقيه دارم از گشنگي ميميرم

با خشم پاشدم و جلوتر ار اون براه افتادم فرشاد اتيش روشن كرده بود و سياوش هم داشت كبابا رو اماده ميكرد كنار اتش وايسادم تا گرم شم سايه:شاهين جواب بله رو گرفتي شاهين با غرور گفت:فكر كن كه اقا شاهين جواب بله رو نگيره

سياوش كبابا رو داد دست فرشاد و گفت:معلوم نيست چفدر شكنحه اش داده تا تونسته جواب بله رو بگيره من همه ي اين حرفا رو ميشنيدم و چيزي نميگفتم ميدونستم به محض اينكه چكا رو پيدا كنم الفرار فقط نبايد ميذاشتم كسي بوببره

تو فكر بودم كه فرشاد يه تيكه جوجه رو گداشت تو دهنم  :حواست كجاس رها سه ساعته ميگم نهار حاضره سيا:ولش كن بابا هر چي نفرات كمتر بهتر

بعد از نهار پسرا رفتن كوهنوردي و من و سايه مونديم اونجا كنار اتيش سايه:رها تو كه از شاهين بدت ميومد حالا قبول كردي زنش شي؟ من:من؟من عاشق شاهينم يكم ناز كردم كه گربه رو دم حجله بكشم  :حالا كشتيش؟

به فكر فرو رفتم و گفتم:نفساي اخرو ميكشه

اون روز هم به پايان رسيد منو سايه رو رسوندن خونه داشتم كفشاكو در مياوردم كه صداي زنگ تلفن پيچيد با سرعت كفشتكو در اوردم و پرت كردم يه طرف و تلفونو برداشتم   :بله

:سلام رها..خوبي

صدا اشنا نبود اشنا بود ولي مثل يك خاطره شماره مال خارج بود او بهت و سكوت و ترديد دست . پاميزدم كه دوباره حرف زد  :رها منم كامرانم…پسرحاله

:سلام ..كامران …خاله خوبه

ذهنم درگير خاطره ها شد رفت و رفت تا رسيد به پسر بچه اي كه دنبال يه دختر بچه ميكرد موهاشو ميكشيد و بعد صداي جيغ دختر بچه تو عالم هپروت بودم كه با صداش به خودم اومدم:ببين فردا بيا خونه ما ماامشب ميايم ايران فقط خودت بيا كسي نفهمه مادرم كارت داره راستش مريضه ميخواد تورو ببينه :حتما خونتون همونجاس؟

:اره هنوز همون جاس

گوشي رو گذاشتم يعني چي بعد از اينهمه سال حالا كه دارم بدبخت ميشم اومدن چيو ببينن با صداي سايه بخودم اومدم :رها كي بود نكنه شاهين جونت بود :نه مهسا بود   :اهان گفتم يك ادم خاص بوده

ترجيح دادم برم بخوابم ساعت 8 شب بود شايدم ميخواستم از خودم فرار كنم

رو به سايه كه داشت به فرشاد زنگ ميزد گفتم :سايه منو واسه شام بيدار نكن فردا بايد برم پيش مهسا زود بايد پاشم ميخوام بخوابم

درحاليكه با فرشاد حرف ميزد با سر تاييد كرد توي رختخواب ذهنم همش درگير بود همش خواب بد ديدم تا صبح بارها خواب بد ديدم و پريدم چي در انتظارمه

صبح زود ار خواب پاشدم نگاهي به دور وبر كردم هوا افتابي بود ار بارون متنفر بودم براي همين با ديدن افتاب خبلب خوشحال شدم كنار پنجره رفتم و بيرونو نگاه كردم احتمالا بابا اينا بعد از ظهر ميرسيدن رقتم جلو ايينه نگاهي به خودم انداختم ارايش ملايمي كردم و مانتوي قرمزم رو هم كه خبلي دوست داشتم پوشيدم هنوز سايه خواب بود و نرگس هم هنوز نيومده بود ديگه حوصله سركار هم نداشتم تصميم گرفتم بدون اينكه كسي بقهمه استعقا بدم زنگ اف اف كه خورد سريع رفتم دم در و سوار شدم تا مقصد نزديك يك ساعت طول كشيد من هم در بين راه يك چرت حسابي زدم و با صدايكلفت راننده بيدار شدم:خانوم رسيديم

كرايه رو حساب مردم و پياد شدم جلوي در اهني بزرگي قرار داشتم كه از لابه لاي ميله هاش پيچك ها رد شده بودند يك خونه باغ قديمي خونه رنگ نداشت سكه اي از جيبم در اوردم و با سكه بروي در اهني كوبيدم تا بلاخره صداشو شنيدم كامران بود چه صداي جذابي داشت نميدونم چرا از شدت هيجان چشمامو بستم صداي پاش رو علفا و رو برگاي خشك چرا همه چي مثل رويا بود در اهني با صداي گوش خراشي باز شد چشمامو باز كردم و اروم سرمو بالا اوردم :خداي من اين كامرانه چقدر بزرگ شده مرد شده هيكل و قدش مثل شاهين بود چشماش قهوه اي روشن بود پوستي برنزه ادم و ياد شاهزاده هاي افسانه هاي والت ديرني ميانداخت ممن مبهوتش شده بودم و اون مبهوت

من اروم گفت:خيلي بزرگ شدي و البته زيبا لبخندب برويش پاشيدم و گفتم :تو هم حوب بزرگ شدي …ميتونم بيام تو  بلند خنديد:اخ منو ببخش اصلا حواسم نيس

با هم شانه به شانه نوي باغ قدم رديم اما مسير تمامي نداشت سكوتو شكوندم :خاله كجاست بيداره؟ :اره ار ديشب چشم رو هم نذاشته

دلم براي ديدن خاله ام به طپش افتاده بود بغد ار من او شيبه ترين فرد به مادرم بود من ميتونستمنكاه مادرمو از اون بطلبم

با هم وارد خونه شديم در چوبي قديمي باز شد و من خاله رو ديدم نميدونم چرا اما مثل ديوونه ها به سمتش رفتم و خودمو توي بقلش انداختم حتي به خودم فرصت ندادم كه درست نگاهش كنم اغوشش گرم بود و امن همه ي غماي دنيا از دلم رفت زار زدم :خاله حون خاله جون كجا بودي

اشك هاي خاله شونه هامو خيس كرده بود :رها …تو نميدوني من چي كشيدم همش زير سر باباي نامردت بود كامران شونه هامو گرفت و منو بزور از خاله جدا كرد جاي دستهاش رو شونه هام باعث شد به حسي تك تك سلولامو فرا بگيره يه حس خوب يه حس امن

ك:رها مامان براش خوب نيس زياد هيجان رده بشه هيجان براش مثل سمه بيا بريم تو اتاق تا حالمامان و خودت يكم جا بياد

با هم به اتاق رفتيم روي صندلي چوبي نشستم و اونهم روبروم نشست :رها خيلي بزرگ شدي ها ديپه نميتونم موهاتو بكشم

در جوابش خنديدم اما خنده اي تلخ كه تلخيش خودمو هم ازار داد  ك:رها چرا انقدر تو خودتي ناراحتي…يه جوري پزمرده اي

:اي بابا ..كامي…نپرس من تاره هيجده نوزده سالمه ولي عين يه پيرزن هشتاد ساله ام بس كه رنج كشيدم زير دست نامادري بزرگ شدن واسه ادم عمر نميذاره

در تاييد حرفم سر تكون داد نميتونستم نگاهش كنم اخه قلبم بد جور ميزد نميدونم چرا به درك اصلا نگاهش نميكنم …ولي اخه دلم ميخواد نگاهش كنم

با خودم كلنجار مبرفتم كه فنجون چاي ذو بدستم داد دوتا دستمو به دو فنحون گرم حلقه كردم تا سرما از جونم بره  كامران مجدادا سر جاش نشست و گفت:چه خبر از بقيه ..سايه بهزاد…بابات..سايه هنوزم خود راي و سر به هواست سرتكون دادم :اره همشون همونجورين بابا الكلي شده كامران هم ميخواد سر بازيشو بخره بره ميدوني اخه بابا كلي قرض بالا اورده برا همين ميخواد از ترس طلبكارا بره اونور  :بميرم چقدر سختي كشيدين

:بخيال تو چه كار كردي تو اين چند سال

:من؟من پزشكم …دكترم يعني…دكتر زيبايي..تو چي

:ديپلمم بزور گرفتم البته