آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 3

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سبد سنگين رو از شونم روي زمين گذاشتم اگر ميگفتم نه قطعا سميرا قضيه رو رو ميكردد براي همين با خونسردي  گفتم –چرا داشتم ميومدم ديدمشون پشت كلبه با هم حرف ميزدند

دلم نميخواست زياد سوال پيچ بشم براي همين به طبقه بالا رفتم و به محض رسيدن به اتاقم خودم را با كفش روي تخت انداختم اصلا خوابم نميامد اما حوصله مصاحبه با كسي رو هم نداشتم فقط يبه اين فكر ميكردم كه اي كاش توي  خانواده ما هم مثل خانواده سيما اينا يك ذره حيا و مذهب وجود داشت كه هر كس جرات گستاخي را نداشته باشد

صبح با نوازش هاي دستي از خواب پريدم روز بارانيو خسته كننده اي بود اصلا باران را دوست نداشتم چون معمولا  ادم رو كسل ميكند و باعث حزن و اندوه مشود بهزاد-پاشو وسايلتو جمع كن بريم …تا همه خوابن زودتر راه بيفتيم

بلاجبار از خواب بيدار شدم و به اتاقي كه همه چمدانهاشونو گذاشته بودند رفتم چمدونم رو به سختيپيدا كردم و اونو از لباسام پر كردم شايد اينكار كمتر از يك ربع طول كشيد انقدر عجله داشتم كه حتي اگر نيمي از وسايلم هم جا  ميماند برايم مهم نبود  بريم من حاضرم – تا لباساتو بپوشي من برم به كم خرت و پرت واسه تو را ه بگيرم برگردم –

مانند بچه هاي حرف گوش كن سر تكان دادم بعد از رفتن بهزاد روي مبل نشستم و رماني را كه ساناز براي تولدم خريده بود را باز كردم تا از نيمه بخوانم هرچند به نظرم رمان هجوي بود همه عاشق دختره بودند همه براش ميمردن دختره همهچي تموم بود همه چي خوب بود رنگ قصه سبز سبز بود شايد اين اتفاق براي من هم مي افتاداما همه مرا به خاطر پول وثروت مادرم ميخواستند شايد هم براي هوس اما كسي نبود كه بتواند يك دقيقه اخلاق مرا تحمل كند كتاب واقعا خسته كننده بود طوريكه از هر ده صفحه يك خط ميخواندم تا شايد كلمه اي از ان جالب باشد  ولي فايده نداشت در حال وارسي كتاب بودم كه صدايي مرا از اعماق رويا و تفكر بيرون كشيد  اسم كتاب چيه ؟-

شاهين بود اه كه اي كاش ميمرد من ديگر صدايش را نميشنيدم با بيحوصلگي كتاب رو پرت كردم روي ميز و روي  مبل لم دادم –يك كتاب ابكي كه حتي ارزش نداره اسمشو ياد بگيري ..چي شده سحر خيز شدي؟ اومدم بدرقه حرفيه ؟-واقعا كه بيكاري …اگه اومدي راجع به ديشب تهديدم كني و بدبيراه بگي سريع تر…چون دوست ندارم پشت سرم – فحش باشه قهقه اي نفرت انگيز زد و گفت –نه به خدا اومدم بدرقه ات …بعدشم تهدينو ديروز بهت گفتم برو خدارو شكر كن  كه امروز ميري و گرنه به محض اينكه تنها گيرت مياوردم زندت نميذاشتم

پوزخندي زدم و كتابو برداشته به سمتش رفتم –بيا …اين كتابا رو مخصوص تو نوشتن مه بخوني و با خودت بگي  چقدر پسرايي مثل من جذابن كه ميتونن روح و جسم هر دختر رو تسخير كنن …و اعتماد بنفس كاذبت فوران كنه كتاب رو از دستم گرفت و لاشو باز كرد و درحالي كه صفحه اي از كتاب رو بررسي ميكرد گفت –من قبل از تو به  اندازه ي موهاي سرم دوست دختر داشتم همشونم رام رام بودن ولي تو …تو اصلا جزو ادميزاد نيستيكول ام رو پشتم انداختم و گفتم –د همين ديگه اگه ادم پاكي بودي و لياقت منو داشتي ادم دلش نميسوخت ولي  لياقت تو دختراي هرزه ي خيابونن كه عين خودت كثافتن  اومد حرفي بزنه كه صداي ساناز مانع شد –بريم رها؟

اه ساناز تو كه خواب بودي …مگه قرار نبود با سايه بري؟- نه بابا ميخواستم تو رو امتحان كنم خيليبيشعوري ميخواستي منو بپيچوني تنها بري؟نترس شب نميمونم خونتون – انقدرز وراجي نكن …ه بهرامم اومد چمدونو كه جمع نكردي لاقل چند تا از ساك ها رو بيار -ساناز دوتا پلاستيك و ساك خودش رو به سختي بلند كرد وبعد از خداحافظي گرم از شاهين جلوتر از من از در  خارج شد داشتم خارج ميشدم كه شاهين با صداي نسبتا بلني گفت –واسه پس دادن كتابت ميام خونتون شايد بتونيم در باره  حرفهاي امروزت بحث كنيم  مال خودت …لازم نيست زحمت بكشي بياي اونجا – وبدون خدافظي از در خارج شدم

تقريبا همه ي راهو خواب بودم شايد هم خودم را به خواب زده بودم ولي اهميتي نداشت حوصله خنديدن به بامزگي هاي ساناز را نداشتم جاده زياد شلوغ نبود كمتر از پنج ساعت جلوي در خونه بوديم وقتي بهزاد كليد انداخت و وارد شديم از تعجب شاخ در اوردم انقدر خونه كثيف و بهم ريخته شده بود كه ماتم برده بود –بهزاد ما فقط دوروز خونه  نبوديم اينجا زلزله اومده ؟ نه بابا هوشنگ اومده البته دست كمي از زلزله نداره -اينا چرا دست از سرما بر نميدارن حتما باز هم پاي زهرماري به خونه باز شده چند روز ديگه هم ميشينن پاي بساط – و كافور

بهزاد به من چشم غره اي رفت كه جلوي ساناز حرفي نزنم و من هم ديگه سكوت كردم انشب ساناز و بهزاد تا تونستن سر به سر هم گذاشتن و شلوغ كردن ولي من خيلي تو فكر بودم با خودم ميگفتم نكنه پدر از روي منظور  …مارو به مسافرت فرستاده

روزها در پي هم ميگذشت پدر هروز عبوس تر از روز قبل ميشد بد دهن شده بود و دنبال بهانه اي ميگشت تاباران رحمت خويش را بر سر ما ببارد روشنك و سايه دو روز بعد از ما برگشتند و دوباره شديم همان خانواده ي به ظاهر

خوشبخت و مرفهي كه زن دوم پدرشان همسن دختر ارشد بود چه ظاهر زيبايي و چه باطن زشتي    دلم ميخواست سر كار بروم اما بعيد ميدانستم كه بتوانم تصميم گرفتم موضوع را با پدر و با بهزاد مطرحكنم و اينكار را هم كردم بر خلاف تصورم پدر هيچ مخالفتي نداشت و شايد هم فكر ميكرد اينگونه از دستم خلاص ميشود و ديگر غرغر هاي مرا تحمل نميكند پدر قبول كرد و اينكار را به بهزاد واگذار كرد تا برايم كار كوچكي دست و پا  كند يكروز افتابي كه من و سايه تو ي تراس نشسته بوديم و قهوه ميخورديم و از اينده حرف ميزديم يهزاد هم به ما  پيوست و با عذرخواهي وسط حرف سايه پريد –رها …مزده بده ؟ با تعجب نگاهش كردم حدس ميزدم چه اتفاقي افتاده با خوشحالي داد زدم –برام كار پيدا كردي؟كجا؟ بهزاد با سر تاييد كرد و گفت-توي يه شركت خصوصي واردات قطعه كامپيوتر …البته به عنوان منشي رها …بايد خدارو شكر كني –نميدانم چرا خيلي بهم برخورد واقعا پر توقع بودم سرم را پايين انداختم كه سايه گفت  الان دكتر مهندساش بيكارن همينم با پارتي بازي برات جور كرده خوشحال باش

به اشتباه خودم پي بردم راست ميگفت بايد خيلي خوشحال ميبودم همين هم غنيمت بود اروم سرم رو بلند كردم  وگفتم –نه ناراحت نيستم داشتم فكر ميكردم شيريني چي بدم ؟ … هردو خنديدن و بهزاد گفت –ما شيريني دوست نداريم ولي پيتزا چرا حالا من يه تعارف زدم تو چرا پررو ميشي-

شب بلاجبار همه رو شام مهمون كردم بهزاد رييس شركت پسر جوونيه كه برادر دوستشه و من ميتونم از پس فردا برم سر كار از خوشحالي تو پوست خودم نميگنجيدم تند تند به مهسا و سيما زنگ زدم و خبر رو اعلام كردم انها هم  با خوشحالي به من تبريك گفتند همينكه تلفنم به مهسا تمام شد يكباره تلفن زنگ خورد  بدون اينكه شماره رو نگاه كنم گوشي رو برداشتم –بله بفرماييد  به به رها خانو مطمن بودم خودت بر ميداري…چطوري- از شنيدن صداي جذاب اما نفرت انگيز شاهين نفسم بند اومد پس از مكث طولاني گفتم –امرتون؟ امر خاصي ندارم فقط بايد بهت بگم فردا شب خونه ما دعوتيد اخه تولدمه- باشه …مرسي..حتما مياييم البته رو من حساب نكن چون كار دارم بقيه حتما ميان كاري نداري؟- صداي خندش گوشي رو پر كرد –نه عزيزم …فقط يه جمله حتما مياي  اروم به اميد انكه نشنود گفتم –كورخورندي  اما او گوشي رو قطع كرده بود بهزاد-كي بود چيكار داشت  مهين جون فردا دعوتمون كرده براي شام بريم اونجا تولد شاهينه – .. روشنك –اوه راستي از يك هفته پيش گفته بود ولي من يادم رفت بهتون بگم درحالي كه با باقي مونده غذا بازي ميكردم گفتم –بابا جون ميشه من فردا نيام …اخه كلي كار دارم روشنك به چشمان پدر ذل زد مطمن بودم با چشمانش پدر را طلسم ميكند پدر انچنان فريادي بر سرم زد كه  نزديك بود اشكم همانجا جاري شود  .. غلط كردي دخترهچشم سفيد.. بموني كه چه غلطي بكني مياي خوبم مياي-

روشنك لبخند رضايت بخشي زد و لقمه كوچكي را در دهان گذاشت بيشتر از اين خوب نبود كه بحث كنم من هم  بايد سكوت ميكردم چن با جوش و خروش من روشنك غرق لذت ميشد طوري كه عضلات فكش منقبض ميگشت سايه از صبح بيرون بود و من گوشه ي اتاقم كز كرده بودم نرگس هم قراربود شب بياد در حال بررسي لباسهام بودم  كه با تقه ي در به خودم اومدم  سايه –رها بيام تو؟كارت دارم  بياتو –

دستش چند پلاستيك مارك دار بود لباسها رو پخش زمين كرد و با شور و شعف گفت –بيا ببين چي خريدم برات  …كدوم خواهري انقدر ايثار گره ؟راستش ميخواستم براي خودم لباس بخرم ولي هرچي لباس ميديدم سايز تو بود هركدومو ميخواي بردار منم چند  تاشو بر ميدارم

شونه هامو بالا انداختم و روي زمين نشستم همه ي لباسها واقعا زيبا بودند اما يكي از انها محشر بود مطمن بودم هارموني محشري با صورتم خواهد داشت لباس روو در مقابل چشمان سايه گرفتم و گفتم –به نظرت اين چه طوريه

؟ اين؟خيلي محشره منتها به نظرم رنگش تو ذوق ميزنه بيا اين پيرهن رو بپوش – پيرهن ماكسي فسفري رنگي را جلوي چشمانم گرفتواقعا تنها صفتي كه ميشد به ان داد زيبا بود  اين قشنگه …ولي به خورده بازه – سايه خنديد و گفت خوب ميتوني اون كت جين منو روش بپوشي فقط تو رو خدا شال رو بي خيال شو

با بيچارگي سر تكان دادم و لباس را روي ميز تحريرم گذاشتم تا شب منو سايه مشغول اماده شدن بوديم من موهايم را سشوار زدم انقدر لخت بود كه هيچ حالتي به خود نميگرفت موهايم را روي شانه ام ريختم واقعازيبا شده بودم به خاطر اين زيبايي اگر روزي هزار بار هم خدا را شكر ميكردم كم بود اما از طرفي هم اين زيبايي كار دستم  ميداد

خونه باغ خانواده راد خيلي شلوغ بود انقدر دود در فضا پخش يود كه نميشد نفس كشيد دختر پسرها با وضع زننده اي در باق ميرقصيدند واقعا حركات و ظااهراكثرشان خجالت اور بود صداي بلند موسيقي گوش ادم را كر ميكرد از  ترس محكم دست سايه رو گرفته بودم و به بازوي او چسبيده بودم روشنك-بريد دخترا بريد توي باغ بشينيد كنار جوونا و لذت ببريد منو پدرتون هم ميريم توي سالن پيش هوشنگ – و مهين

سايه سر تكون داد و اونها هم با قدمهاي بلند از ما فاصله گرفتند