رمان شب و تنهایی

رمان شب و تنهایی پارت 8

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

امکان نداشت…اما من که با چشماي خودم دیدم و با گوش هاي خودم شنیدم  پس چطور شک می کنم؟ صداي تشویق دو سه نفر بلند شد  

نگاه کردم باز همون دو دختر همراه با مهرداد  بعضیا شروع کردن به تشویق کردنش  صداي تینا باعث شد نگاهش کنم  

صداي پر از بغض و دردش به دلم چنگ می زد:نباید می خوندم خودم می دونم…اما…براي اثبات بی گناهی مهرداد مجبور شدم  

معذرت می خوام…از اول نباید می اومدم اینجا…باید برم  

راه افتاد که بره…منصرف شد و برگشت و به من و شیدا نگاه کرد:خوشبخت بشین  با این حرفش که با درد و بغض گفت اشک شیدا سرازیر شد  

شیدا گفت:چطور؟با وجود تو و چشماي عاشق و پاکت؟چطوري این زندگی رو شروع کنم؟ لبخند تلخ تینا از صد تا گریه هم بدتر بود:من؟

من فقط یه سایه ي سیاهم…چیزي که نباید براش اهمیتی قائل بشی  دلم لرزید  

عجیب است که دلت می لرزد براي آنکه به تو خیانت کرده است  عقلم گفت حق نداري بلرزي  

یادت رفته زجرات رو؟اون همه تنهایی و بدبختی رو؟

حالا که یکی هست که بهت وفادار بمونه چرا می خواي باز برگردي سمت اونی که رهات کرده؟ مصمم گفتم تو…

تینا نگاهم کرد

گفتم حالا که می دونی تو زندگیم چی هستی  

به در خروج اشاره کردم و گفتم:راه از اون طرفه…حضورت باعث میشه عروسیم تلخ بشه برو بیرون  

چشمانت را می بندي و زخم می زنی بر قلب کسی که بیشتر از همه دوستش داري…کاش می دانستی زخمی که تو زدي ترمیم نخواهد شد تینا:

نگاهم به در خروج دوخته شده بود  

حق داشت…حق داشت نخواد یه ### تو عروسیش باشه  

آه کشیدم…رفتم پایین و رفتم سمت در…وقتی خواستم از کنارشون رد بشم شیدا دستم رو گرفت  نگاهش کردم

گفت:تینا…به من بگو باید چیکار کنم؟قلبم نیما رو می خواد اما وقتی این حست رو می بینه متزلزل میشه…بهم بگو چیکار کنم؟

نیما محکم دستش رو گرفت و گفت تو هیچ کاري نمی کنی فقط باید تا ابد کنارم بمونی  سر شده قلبم…هیچ دردي احساس نمی کند  از بس به من درد زدي…هیچ چیز حس نمی کنم قلبم کم طاقت شده بود  

فقط دوست داشتم بشینم و فریاد بزنم و اشک بریزم  

اما فقط یک بار دیگه خواستم مطمئن باشم…از اینکه اون حالا خوشحاله  به شیدا گفتم:هر کاري من بگم می کنی؟ با ترس نگاهم کرد

می ترسید…از اینکه بهش بگم از نیما جدا شو  نترس…نمی خوام شما رو از هم جدا کنم

نیما با عصبانیت گفت به حرفاش توجه نکن شیدا… اون یه مار خوش خط و خاله که می تونه رنگ عوض کنه و تو رو گول بزنه  

با غم گفتم:چرا هیچ وقت نشناختیم؟ متعجب نگاهم کرد  

رو کردم به دیجی و گفتم این آهنگ رو بذار و فلشم رو پرت کردم سمتش  گرفتش و متعجب گفت باشه میذارم  رو کردم به مهرداد:این آهنگ مال توئه  سرش رو تکون داد  

رو کردم به نیما:می تونم بخونم؟ عصبی گفت:نه  

گفتم براي آخرین بار…آخرین درخواست منه  بعدش قول می دم دیگه من رو نبینی  

زل زد تو چشمام و کمی بعد گفت باشه

زل زدم تو چشماي شیدا و گفتم ازت این رو می خوام  به دیجی گفتم پنجمین آهنگ از فولدر جدید رو بذار  

دیجی آهنگ رو پلی کرد و منم شروع کردم به خوندنش در حالی که رو به روي شیدا ایستاده بودم و توي چشماش خیره بودم و التماسم هم توي چشمام بود:

اونکه این روزا رویاهات تو هر نگاهشه اونکه هر لحظه میترسی از تو جدا بشه  اونکه لبخندش همرنگ دنیاي سادته واسه دیدنش هر لحظه چشمت به ساعته  

اون دنیامه تا اخرین نفس تو زندگی برام مقدسه همین که دیدمش واسه تموم زندگیم بسه  واسم هنوز همه کسه  دستاي شیدا رو گرفتم:

یه خواهش دارم  

تا اخرین نفس تو زندگی مراقبش بمون تو لحظه هاي خوب و بد بخند و عاشقش بمون همیشه قدرشو بدون

زل زدم تو چشماي نیما و اشک هام سرازیر شد:  

اونکه این روزا از دستم ناراحته هنوز می ترسم اخر از فکرش دیوونه شم یه روز  

خوشحالم بازم تو قلبش یه عشق تازه هست اونکه تا دیدش چشماتو رو من چشاشو بست  اون دنیامه تا اخرین نفس تو زندگی برام مقدسه همین که دیدمش واسه تموم زندگیم بسه  واسم هنوز همه کسه  

سریع زانو زدم جلوي شیدا دامن سفید عروسیش رو گرفتم و با اشک خوندم:

یه خواهش دارم  

تا اخرین نفس تو زندگی مراقبش بمون تو لخظه هاي خوب و بد بخند و عاشقش بمون همیشه قدرشو بدون

خواهش میثم ابراهیمی  

شیدا زانو زد جلوم و گفت چیکار می کنی؟بلند شو  

نیم نگاهی به نیمایی که با بهت نگاهم می کرد انداختم و گفتم:شیدا تو عاشقشی…تو رو خدا مراقبش باش  سوسن من رو برگردوند سمت خودش:بیا بریم تینا…نمی تونم بذارم بیشتر از این به خودت آسیب بزنی  

محکم دستم رو گرفت و من رو کشوند سمت در خروج  از در خارج شدیم  

صداي رعد و برق و آسمون سرخ و برف و بارونی که با هم می باریدن  زل زدم به آسمون و گفتم تو هم نی دونی امشب شب عروسیشه؟

خندیدم:نیما عاشق ته دیگ بود و زیاد می خورد آخرشم شب عروسیش برف بارید  گریه کردم:منم دوست داشتم اما هیچ وقت عروس نمی شم…

من تا ابد تنهام…تا ابد…

رو کردم به آسمون و بلند گفتم:تاوان چی بود خدا؟ سوسن گفت سوار شو  

رسیده بودیم به ماشین گفتم دیگه نمی تونم سوسن…نمی تونم…

و دنیا تاریک شد جلوي چشمام جسم بی جونم افتاد رو دستاي سوسن  نیما:

نمی فهمیدم این چه اتفاقی بود که افتاد هنوز تو بهت خواهش تینا بودم که مهرداد جلو اومد و دست شیدا رو گرفت  شیدا نگاهش کرد و با غم گفت داداش…

مهرداد با جدیت گفت:تا امروز بهم گفتی داداش همیشه برادرت بودم…از اولین بار که دیدمت…

من برات مثل شهیاد بودم و تو هم برام مثل مهرسا

اما می دونی چیه؟یکی دیگه هم هست که برام مثل مهرساست  

اون هم به من می گه داداش…اون هم بهم می گه براش مثل داداش عرفانشم  به عرفان نگاه کردم مهرداد از تینا حرف می زد.  

مهرداد نفسی گرفت و ادامه داد:شیدا…هر قدرم عاشق باشی عشقت نسبت به عشق تینا هیچه  اون عاشق نیماست…خوب گوش کن چی میگم

اگه بخواي عشق خواهرم رو ازش بگیري هرگز نمی بخشمت…اگه نیما رو از تینا بگیري نمی بخشمت  نگاه شیدا کدر شد اشک هاش روان شد  

نگاهی به من کرد و گفت دیگه نمی تونم…نمی تونم عصبی گفتم آره تو هم برو اما این رو همه بدونین تینا روزي من رو از دست داد که اعتراف کرد  

زل زدم تو چشماي مهرداد:چرا می خواین خوشبختی رو ازم بدزدین؟ مهرداد فریاد زد:چون تو و تینا با هم خوشبخت می شین  فریاد زدم:تینایی وجود نداره…

براي اثبات حرفم محکم شیدا رو گرفتم و لبم رو گذاشتم روي لبش  

همه با تعجب نگاهمون کردن حتی شیدایی که خودشم متعجب بود و سعی داشت ازم جدا بشه  ازش جدا شدم و گفتم شیدا…حتی اگه خودت هم بخواي دیگه نمی تونی از من فرار کنی…تا ابد باید این مرد دیوونه رو کنارت تحمل کنی  تا ابد دیگه نمیذارم قصه ي تینا تکرار بشه…

دیگه نمیذارم مهرداد گفت اما

حرفم رو زدم تو هم بهتره بري پیش به اصطلاح خواهرت که مطمئنم الان از عصبانیت داره دیوونه میشه چون تیرش به سنگ خورد و نقشه اش نگرفت  

اما بهش بگو اگه یک بار دیگه مزاحم من و زندگیم بشه نابودش می کنم  بی رحم که می شوي نابود می کنی هر آنچه در اطرافت است   دست شیدا رو گرفتم و گفتم بیا بریم بشینیم  

گفت اما تینا…

گفتم من کاري با یه زن خراب…

فریاد ترنج خانوم باعث شد سکوت کنم:نیما… اون هر چی که باشه هنوز تینا مجده…یعنی دختر من…

عرفان با اعتراض گفت اما مامان اون…

آقا رحمان گفت:بس کن پسر حق با مادرته فک عرفان از عصبانیت قفل شد  

دست شیدا رو گرفتم و گفتم بهتر نیست عروسی رو ادامه بدیم؟ شیدا رو کشیدم سمت جایگاه عروس داماد و نشستیم روش بقیه هم کم کم متفرق شدن  موزیک ملایمی گذاشته شد  

مهرداد جلو اومد و گفت من میرم شیدا اما اي کاش امشب می تونستم حقیقت رو به زبون بیارم  حیف که قسم خوردم چیزي نگم…وگرنه حق تمام کسانی رو که درمورد تینا بدگویی می کنن رو میذاشتم کف دستشون  

شیدا ایستاد:داداش خواهش می کنم من رو رها نکن

مهرداد گفت:متاسفم شیدا…وقتی شهیاد رو از دست دادي من کنارت بودم چون به من نیاز داشتی…اما الان تینا بیشتر به من نیاز داره

آهی کشید و گفت:اي کاش می فهمیدي تینا چی می کشه…نیما اي کاش باورش داشتی  با کلافگی گفتم دیگه نمی خوام در موردش حرفی زده بشه پس بس کن مهرداد گفت من میرم…نمی تونم تنهاش بذارم اونم بعد از 4 سال تنهاییش  شیدا گفت داداش…

مهرداد محکم گفت خدافظ شیدا خانوم  

مهرداد رفت بیرون…به شیدا گفتم بهتر که رفت چون اصلا دوست ندارم جاسوساي اون دختر اطراف زندگیم و من پرسه بزنن  

شیدا با غم نگاهم کرد و چیزي نگفت

شام خورده بودیم و کم کم همه می رفتن  بعد از مراسم هاي مسخره رفتیم تو خونه  رفتم تو اتاق شیدا نشسته بود روي تخت  نفسی گرفتم و گفتم می رم حموم  چیزي نگفت  

حوله ام رو برداشتم و رفتم تو حموم  

خبري از وان نبود زیر دوش ایستادم و چشمام رو بستم  

خدایا…کمکم کن…از حال خرابم من رو خارج کن…نذار شیدا بفهمه لغزیدم آره من دچار تردید شدم  اینکه شاید تینا بیگناه باشه  

اما من ترسیدم.ترسیدم اون بخواد دوباره من رو بازي بده…اینکه اون بارم بخواد غرورم رو خورد کنه  براي همینم بود که تمام اون حرف ها رو زدم  

حرف هایی که الان فقط کمی،فقط کمی ازشون پشیمونم.

اما دیگه فایده اي نداره. از امشب قراره با شیدا باشم

از امشب باید همبستر کسی بشم که فقط دوستش دارم…فقط دوستش دارم و هرگز عاشقش نمی شم

یکی بهم نهیب زد:چیکار کردي نیما؟تو با عجله ات همه چیز رو خراب کردي یکی دیگه از درونم به مخالفت پرداخت:کدوم عجله؟مگه قرار بود منتظر اون بمونی؟ آب رو بستم…دستام مشت شد دوباره گفتم هر دو خفه شید  حوله رو پوشیدم و رفتم بیرون  

شیدا یه لباس ساده پوشیده بود و منتظر بود من برم بیرون تا اون بره حموم بعد از رفتن شیدا نشستم روي تختی که پر بود از گل  

گل هایی که اول به شکل قلب بودن و با نشستن من و شیدا روي تخت خراب شده بودن  شروع کردم به بازي با گلبرگ هاي رز  

مشتی از گل ها رو برداشتم و بوییدم  ذهنم باز شد افکارم مرتب شد و لبخند زدم تینا براي همیشه رفت و تموم شد

اون سالها پی لذت دنیاییش ما رو نابود کرد چرا من نتونم لذت ببرم از زندگیم؟ شیدا زن منه.حق منه باید امشب…

با باز شدن در حموم لبخندي به چهره ي خسته ي شیدا کردم و گفتم خسته اي؟ گفت آره  

خندیدم:شب که تازه شروع شده

با خجالت سرش رو انداخت پایین و گفت نیما گفتم:جونم؟

سرجاش ایستاد و لبش رو گزید  

رفتم سمتش عقب کشید رفتم جلو عقب رفت  دستش رو گرفتم و کشیدمش تو بغلم  گفتم:می خوام باهات باشم…میشه؟

سرش رو تو همون حالت هم انداخت پایین  

گفتم شیدا بهت قول می دم که تا همیشه کنارت باشم قول می دم که دیگه گذشته ي تلخم زندگیمون رو خراب نکنه

نفسی گرفتم و گفتم دوستت دارم  نگاهم کدد:منم دوستت دارم  تینا:چشمام باز شد تو خونه بودیم  

رو به لیلا که کنارم درحال چرت زدن بود کردم و گفتم لیلا چند روزه خوابم؟ لیلا پرید و گفت خداروشکر

و انگار که تازه متوجه سوالم شده باشه گفت چند ساعت  گفتم ساعت چنده؟

سه صبح

با یاد آوري اینکه امشب شب عروسیشه و فکر به اون یه لحظه فقط دلم خواست سرم رو بکوبم تو دیوار  

اما فقط اشک هاي حسرتم بود که جاري شد  لیلا گفت واي خداي من چی شد؟

لیلا دارم دیوونه میشم…یه آرامبخش قوي بیار تا فقط بخوابم و نفهمم تو دنیا چه خبره  ترسیده داد زد:سوسن بدو یه خواب آور بیار  

سوسن سریع اومد داخل یه آرامبخشم دستش بود زود بهم تزریق کرد و کم کم چشمام بسته شد  با صداي بوق شدید یه ماشین پریدم تو اتاقم بودم  دلم آرامش دریا رو می خواست  

ایستادم و اول یه دست لباس بیرون پوشیدم وفتم بیرون و کلید رو برداشتم  سوسن که با دیدنم اومده بود جلو گفت کجا میري  تحمل بودن تو این شهر رو ندارم…برمی گردم آرامش  اما من و لیلا چی؟کلاس هات…درس و دانشگاهت؟

من می رم دوست داري بعدا بیا اگه هم نخواستی بمون اینجا درس و دانشگاه هم دیگه برام مهم نیست فقط دیگه نمی تونم تو شهري بمونم که اون هم هست  من میرم بعدا حرف می زنیم  

رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت مقصد بعد از ساعت ها رانندگی رسیدم به آرامش  ماشین رو پارك کردم و رفتم تو

آقا حیدر نگهبان آرامش با دیدنم بهت زده گفت الینا خانوم شما اینجا چیکار می کنید؟ خسته نباشی آقا حیدر دلم لک زده بود براي بودن تو آرامش  خوش اومدین می رم به خانوم مدیر خبر بدم  من فعلا میرم دریا بعدش خودم میام دیدنش  

باشه  

راه افتادم سمت دریا  

دیگه حتی حوصله ي اشک ریختم نداشتم  اونقدر حالم خراب بود که فقط رفتم جلو  آب تا رون هام می رسید  

صداي درونیم بلند شد:دختر احمقِاحمق ترسو  

چرا جلوتر نمیري؟از مردن می ترسی؟تو که چیزي براي از دست دادن نداري پس بهتره بمیري  یک قدم رفتم جلوتر  

صداي قلبم ایستاد:اگه خودت رو بکشی مرتکب گناه شدي  دوست داري تا ابد به خاطر تموم شدن صبرت تو دنیا،زجر بکشی؟ نه دوست ندارم  به چی این دنیا دل بستی؟ به خاطر حامیم  

مگه کسی هم هست که تو رو حمایت کنه؟ هست…اون همیشه هست  

تو که همیشه تنهایی از کی حرف می زنی؟

از خدا…اﷲ…رحمان…رحیم…کریم…نور…از راحم…از کسی که مقدر کرده سرنوشتم رو.

خدا؟اگه دوستت داشت و حامیت بود که هرگز این بلاها سرت نمی اومد  عصبی از دست خودم فریاد زدم خفه شوو برگشتم و روي شن ها دراز کشیدم  پرنده ي خیالم برگشت سمت 18 سالگی  

تینا…دختر قشنگم…بلند شو وقتشه بري روزنامه فروشی  چشمام در کسري از ثانیه گشوده شدن  

مادر مهربونم نشسته بود روي تختم و موهام رو نوازش می کرد  

لبخندي زدم و گفتم صبح بخیر مامان  

صبحت به خیر دختر قشنگم دیشب دیر خوابیدي که هرچی صدات میزنم جواب نمیدي؟ آره از استرس نتیجه ي کنکور خوابم نمی برد  تو که تقریبا مطمئنی پس چرا استرس گرفتی؟ نمی دونم

نشستم و گفتم تانیا بیداره؟ نه می رم اونم بیدار کنم  باشه منم حاضر می شم و میام  مامان لبخندي زد و رفت بیرون  

رفتم تو دستشویی و بعد از انجام کارم صورتم رو شستم  

نگاهی به خودم کردم و گفتم امیدوارم اسمت تو روزنامه باشه تینا مجد  لبخند دیگه اي زدم و گفتم قوي باش…حتما قبول شدي  آب رو بستم و رفتم بیرون  لباس هام رو پوشیدم و رفتم پایین  

همه ي خانواده بی خیال نشسته بودن و صبحانه می خوردن  

به چهره ي پر از استرس خواهرم لبخندي زدم و گفتم بدو بریم تانیا خانوم با دهن پر گفت صبحانه بخورم بعد  

خندیدم و گفتم من که میل ندارم میرم تو هم بعدا بیا  

همین که خواستم برم گفت خیلی بی وفایی یه دقیقه صبر کن خوب  یه لقمه دیگه ایستاده گرفت و دوید سمتم گفتم خفه نشی یه وقت؟

و به دهن پرش که هنوزم داشت لقمه رو گاز می زد اشاره کردم  زد روي بازوم و گفت کوفت سهم تو که نیست مال خودمه  گفتم نخیر تو همیشه حق منم خوردي خپل  

جیغی کشید و گفت کجاي من خپله؟ خندیدم و به شکمش اشاره کردم:اینجا با جیغ جیغ گفت خپل عمته

زدم تو سرش:عمه ایران اصلا خپل نیست  باز با جیغ گفت پس عمه ي شوهرت خپله  

خندیدم:خب باشه ما که بخیل نیستیم اصلا دوست داشته خورده خپل شده  دوباره با جیغ:مرض کوفت زهرمار  

با خنده گفتم واي تانیا چرا اینقدر جیغ جیغ می کنی؟بیچاره شوهرت باید چه موجودي رو تا آخر عمر کنارش تحمل کنه دلم براش می سوزه  

بلند گفت اولا اون دلشم بخواد همچین فرشته اي زنش باشه  دوما خدا به شوهر توي عفریته رحم کنه با این زبونت  سوما دارم از استرس می میرم کارام همه از استرسه  

زدم تو سرش:خاك تو سرت که نگرانیت رو روي من خالی می کنی  زد تو سرم:مثل آدم برخورد کن چون رسیدیم

خندیدم و به دکه ي روزنامه فروشی که اطرافش پر بود از آدم نگاه کردم  در گوش تانیا گفتم:جون ببین چه پسراي خوشگلی اینجان  زد تو سرم:خاك تو سر شوهر ذلیلت کنم  

زدم تو سرش:خاك تو سر تو مثل آدم برخورد کن بلکه عاشق صورتت بشن و نفهمن یه تخته ات کمه  

با اشاره به پسري که چشماي آبی زیبایی داشت گفتم جون اونو ببین  تانیا گفت به خدا خیلی خنگ و هیزي  

خندیدیم و رفتم یه روزنامه خریدم و رفتم پیش تانیا  شروع کردم به گشتن  

تینا مجد…تینا مجد…تینا مجد…

واي خدا نبود بدبخت شدم

گفتم تانیا من نمی تونم اسمم رو پیدا کنم  

گفت با شناختی که ازت دارم اگه باشه هم تو ندیدي  به جون تو نیست  

روزنامه رو از دستم کشید:بده ببینم  

شروع کرد به گشتن و کمی بعد خوشحال گفت قبول شدم آخ جون…طراحی صحنه  زدم تو سرش:آخه اینم خوشحالی داره؟

و رو به آسمون گفتم ما رو باش فکر کردیم خانوم می خواد اسم ما رو پیدا کنه  خندید و گفت باشه بابا وایسا  

کمی که گشت چشماش برق زد اما گفت:واي راست می گیا نیست  چشمام درشت شد:یعنی چی نیست؟ اشکم داشت درمی اومد  

من که خیلی خوب زده بودم تست ها رو  پس چرا قبول نشدم؟

اشکم چکید روي گونه ام تانیا متعحب گفت وا تینا چته؟ بهش پشت کردم:می رم خونه زد تو سرم:دیوونه نترس قبول شدي  گفتم دروغ نگو  

گفت دروغ چیه نگاه کن ایناها تینا مجد معماري باور نکردم و گفتم دستم ننداز  

دیوونه میگم قبول شدي ایناها تینا مجد معماري  به جایی که اشاره می کرد نگاه کردم  راست می گفت تینا مجد معماري

روزنامه رو ازش قاچیدم و گفتم واي خدایا شکرت…واي باورم نمیشه  

خندیدم و محکم زدم تو سر تانیا  گفت خر چرا می زنی  

خوب می کنم منو دست می اندازي؟حقته بکشمت داشتم سکته می کردم میمون هوي به تلافی اراجیفی که درمورد چاقی من گفتی اینکار رو گردم  من راست گفتم همیشه حرف حق تلخه  تینا می کشمت

با خیس شدن صورتم به خودم اومدم  

اشک هام خیلی وقت بود جاري شده بود صداي رعد و برق باز من رو به خودم آورد  سرم رو گرفتم به آسمون  هوا به هم ریخته بود  دریا هم حسابی مواج بود  سوسن صدام زد تینا بیا  برگشتم سمتش  

کی رسیده بود اینجا که من نفهمیدم  

اومد جلو و گفت داري خیس میشی الان سرما می خوري  ایستادم و گفتم کی رسیدي؟ تازه همین الان  گفتم باشه بریم  

همین که خواستم برم جلوتر صداي فریاد کمک یه مرد رو شنیدم  در کسري از ثانیه هردو به دریا نگاه کردیم  یه مرد داشت غرق میشد  

یه قایق هم کنارش بود که انگار ازرو اون  افتاده بود تو آب  من و سوسن شروع کردیم به دویدن به سمت دریا  هر دو وارد آب شدیم و به سمت اون مرد شنا کردیم  

من زودتر از سوسن رسیدم به مردي که هنوزم دست و پا میزد  دستش رو گرفتم و گفتم دست و پا نزن بدتر فرو میري  سرش رو برگردوند سمتم

روح از تنم خارج شد از بین لبهام اسمی بیرون پرید:نیما  نیما:

با صداي آب از خواب بیدار شدم  شیدا رفته بود حموم  

نشستم تو جام و کمی فکر کردم  

با یادآوري دیشب لبخندي زدم و دستی کشیدم به موهام  تو افکارم بودم که در حموم باز شد و شیداي رنگ پریده اومد بیرون  ایستادم:حالت خوبه؟

نگاهش رو از تن عریانم گرفت:آره  شلوارکم رو پام کردم:مطمئنی؟رنگت پریده  سرش رو تکون داد:آره فقط یکم ضعف دارم  سرم رو تکون دادم که صداي زنگ در بلند شد  گفتم تو بشین من جواب میدم  رفتم پشت آیفون مادر شیدا بود  

در رو زدم و گفتم شیدا جان مادرته تو بیا پیشش من یه دوش بگیرم بیام  باشه

وارد حموم شدم و سریع یه دوش گرفتم  

تو اتاق داشتم لباس هام رو می پوشیدم که صداي مادرجون رو شنیدم:

شیدا تو همون دیشب باید همه چیز رو به هم میزدي  شیدا با بغض گفت مامان من نیما رو دوست دارم  به درك که دوستش داري اگه فردا روزي یه بچه کاشت تو شکمت و بعد خودش رفت پی عشق سابقش چی؟

اصلا اگه امروز فردا به خاطر اینکه تانیا کپی اون دختره تیناست بهش دست دازي اي کاري کرد چی؟

عصبی شدم این چه حرفایی بود که مادرجون داشت می زد؟

شیدا جواب داد:مامان توروخدا نمک روي زخمم نشو…مامان دارم میرم از ترس از اینکه اون ازم خسته بشه یا برگرده پیش اون دلم براي شیدا سوخت  

اون فکر می کنه زندگیش رو روي آب ساخته البته حق هم داره با کارهایی که اون تینا کرد منم به شک افتادم واي به حال اونا مادرجون گفت:ببینم…اگه هنوز دیر نشده همین امروز ازش جدا شو شیدا آروم گفت دیر شده  

دختره ي احمق چرا عقلت رو از دست دادي؟ خوشحال بودم دخترم تحصیل کرده و عاقله اما می بینم اصلا یه ذره عقل هم تو مخش نیست  شیدا با اعتراض گفت مامان چیه مگه بد می گم؟

مامان توروخدا الان میاد میشنوه  

خب بشنوه بذار بدونه ما مثل کبک سرمون تو برف نیست  مامان

اصلا می دونی من چی فکر می کنم؟اینکه اون دختر به خاطر رفتار هاي این پسره گذاشته رفته  البته لیاقت این پسره همون دختر ### اس نه دختر پاك من که اولین تجربه ي عشقیش با اون بود  دیگه نمی تونستم بایستم و حرفاي اون رو تحمل کنم  

تا خواستم برم شیدا محکم گفت بسه مامان تا الان هرچی به من و شوهرم گفتی بسه نیما الان دیگه شوهرمه نمی تونم اجازه بدم در موردش اینجوري حرف بزنی  

مادرجون گفت:الحق که احمقی  مادرجون رفت رفتم بیرون

شیدا سرش رو روي میز گذاشته بود و اشک می ریخت  دلم براش سوخت  

دلم براي خودمم می سوخت  نشستم کنارش  

نگاهم کرد و با بغض گفت نیما

دستم رو حلقه کردم دور شونه اش و سرش رو چسبوندم به شونه ام  با دست آزادم موهاش رو نوازش کردم  

کمی که گریه کرد ازش جدا شدم و گفتم شیدا نگاهم کن  نگاهم کرد و گفت نیما من می ترسم  لبخند زدم:مگه به من اعتماد نداري؟ پلک زد و گفت دارم  

لبخند زدم:من بهت قول دادم که تمام سعیم رو می کنم تا خوشبختت کنم پس خواهش می کنم گریه نکن  

اشک هاش رو پاك کردم و گفتم زود صبحانه ات رو بخور تا بریم  متعجب گفت بریم؟کجا؟ ماه عسل  

بهت زده گفت اما ما که بلیط نداریم  

درحالی که یه قاشق از کاچی رو میذاشتم تو دهنش گفتم خدا پدر ماشین رو بیامرزه با ماشین خودمون یه سر تا شمال می ریم و برمی گردیم  گفت اما  

یه قاشق دیگه گذاشتم تو دهنش و گفتم اما و اگر و چرا نداریم خانوم  لبخند زد:چشم  

چشمت بی بلا  

صبحانه رو که خوردیم شیدا رفت وسایل رو جمع کنه منم ظرف ها رو شستم و بعد رفتم تا وسایل خودم رو جمع کنم  

ساعت 12 ظهر بود که راه افتادیم سمت آستارا البته قبلش به بابا گفتم که داریم میریم  

از تهران خارج شدیم و راه افتادیم اونقدر به شیدا محبت کردم که تا رسیدن به آستارا حسابی خوشحال و سرحال شد  

اول رفتیم یه خونه گرفتیم بعد از اینکه وسایل رو گذاشتیم تو خونه به اصرار شیدا رفتیم دریا  یه قایق کرایه کردیم و سوار شدیم  وسطاي دریا ایستادیم  

داشتیم با هم حرف می زدیم که شیدا به شوخی آب ریخت روم  

شروع کردم به ریختن آب تو سر و روش که یه لحظه پام لیز خورد و افتادم تو آب  تینا:

سوسن رسید به من و نیمایی که حالا از شدت امواج بی هوش شده بود  سوسن متعجب به نیما نگاه کرد و گفت این اینجا چیکار می کنه؟ همون طور که نگاهش می کردم گفتم نمی دونم  بیا ببریمش بیرون  باشه

من یک دستش و سوسن دست دیگه اش رو گرفتیم و شنا کردیم سمت ساحل  تن نیمه جونش رو انداختیم رو شن هاي ساحل  

سوسن سینه اش رو فشار داد تا آب هاي داخل ریه اش بیرون بریزه  کمی بعد نیما سرفه کرد و از دهنش آب بیرون ریخت  سوسن نیما رو نیم خیز کرد و گفت خوبی؟

نیما گفت ممنون نمی دونم چی شد که افتادم تو آب فقط وسایلم مونده تو قایق  سوسن گفت الان یکی رو می فرستیم  

ممنون بیشتر نگران گوشیمم که تو کیفم مونده همسرم از هتل زنگ میزنه و نگران می شه  قلبم ایستاد و با غم نگاهش کردم

گفت ممنونم که نجاتم دادین جونم رو مدیون شمام  نیما راه افتاد که بره سمت آرامش  سوسن گفت فقط بهم بگو نیما متعجب گفت چی رو؟

سوسن با بغض گفت به اندازه ي کافی زجر کشیده پس چرا الان اومدي؟ نیما گفت از چی حرف می زنی؟

سوسن درحالی که اشک هاش سرازیر شد گفت تینا از تینا حرف می زنم  نیما گفت تینا دیگه کیه؟

هر دو نگاهش کردیم و سوسن به من اشاره کرد و گفت یعنی نمی شناسیش؟ نیما گفت نه نمی شناسم  

سوسن تقریبا فریاد زد بس کن نیما اینقدر با روح و روان این دختر بازي نکن  نیما گفت اي بابا از چی حرف می زنید اصلا نیما کیه  سوسن گفت بس کن نیما  

نیما عصبی گفت اي بابا خانوم محترم نیما کیه من بابک لطیفی هستم  هردو با هم گفتیم بابک لطیفی؟

عصبی گفت بله من اصلا نیما رو نمی شناسم  

گفتم چطور ممکنه؟چطور ممکنه اینقدر به اون شبیه باشی؟ گفت به کی شبیه باشم؟

گوشیم رو در آوردم و عکسش رو نشون دادم  بهت زده گوشیم رو گرفت و گفت امکان نداره  گفتم چطور ممکنه شما اینقدر بهم شبی…

حرفم رو خوردم و بهت زده گفتم سینا؟

نیما:

دستم رو به قایق بند کردم و سرم رو از زیر آب آوردم بیرون  

شیدا ایستاده بود نزدیک لبه و می گفت خداي من نیما خوبی؟بیا بالا  دستش رو که دراز کرده بود پس زدم و گفتم برو اون طرف  

به طرف مقابل اشاره کردم و گفتم می خوام بیام بالا اگه اینجا وایسی این طرف سنگینی می کنه و قایق چپ می شه  

شیدا گفت باشه و رفت طرف مقابل  

دستهام رو گذاشتم روي لبه و خودم رو کشیدم بالا  تو قایق پهن شدم  

شیدا اومد جلو و گفت خوبی؟ببخشید  لبخند زدم و گفتم فداي سرت  گفت برگردیم می ترسم سرما بخوري  لبخند زدم:نگران نباش خانومم  

بیا بریم نیما نمی خوام ماه عسلمون خراب بشه  چشم عزیزم الان می ریم  

بلند شدم و قایق رو به سمت ساحل هدایت کردم  تینا:

بابک متعجب گفت:سینا؟این که اسم واقعی منه  

به پیراهنم چنگ زدم و گفتم امکان نداره…تو که مردي…من حتی رفتم سر خاکت  گفت تو من رو از کجا می شناسی؟ گفتم من نامزد قل تو بودم  

متعجب گفت نیما…اما اون که مرده  قلبم ایستاد  

سوسن گفت کی؟همین دیروز عروسیش بود  

گفت ممکن نیست؟چطور ممکنه کسی که سال ها پیش مرده الان زنده باشه؟ گفتم نمی فهمم…این تویی که مردي  پوزخند زد:من که الان رو به روتم  گفتم ولی…

میشه بگین یکی بره موبایلم رو بیاره؟خانومم وضع درستی نداره پا به ماهه  سوسن فریاد زد:آقا حیدر بیا  

آقا حیدر سراسیمه اومد و گفت چی شده خانوم؟ سوسن به قایق اشاره کرد و گفت برو اون رو بیار  آقا حیدر گفت چشم خانوم  

بعد از رفتن آقا حیدر به سینا نگاه کردم و گفتم سینا؟ متعجب گفت بله؟

تو زنده رو به روي من ایستادي…همه ي خانواده ات فکر می کنن تو در سال 1367 مردي  اما اون سال من خانواده ام رو از دست دادم

سینا گفت ببین براي من بگو که داستان چیه خوب؟

همون لحظه آقا حیدر اومد و کیف و کت سینا رو گرفت سمتش و گفت:گوشیتون داشت زنگ می خورد  

سینا گوشی رو از کیف درآورد و گفت ممنون  

شروع کرد به ور رفتن با گوشیش کرد کمی بعد گوشی رو گرفت دم گوشش و گفت:الو امیلی  شرمنده عزیزم نگران شدي؟

می دونم می دونم…حال نگین خوبه؟

باشه باشه الان میام دنبالت و داستان رو برات تعریف می کنم  می بینمت  

سینا گوشی رو قطع کرد و رو به من گفت من باید برم همسرم تنهاست  

نه من باید بفهمم داستان چیه حالا که شما زنده اید باید پدر و خواهر و برادرتون خبردار بشن  

اما من نمی تونم همسرم رو تنها بذارم  رفتم جلو:خواهش می کنم..

نگاهم کرد:باید اول به همسرم خبر بدم…فردا میام پیشتون و باهاتون حرف می زنم  بگین بیاد اینجا…اصلا دوستم میره دنبالش  و به سوسن نگاه کردم و گفتم میري؟ اگه تو بخواي حتما

به سینا نگاه کردم و گفتم هتل کجاست؟ سینا گفت چقدر گیري تو لبخند زدم:بگو خوب  پوفی کرد و آدرس رو داد  سوسن رفت  

رو کردم به سینا و گفتم بیا بریم تو  

سینا راه افتاد و گفت اول بذار یه زنگ به زنم بزنم و بگم لباس برام بیاره  باشه اي گفتم و جلوتر ایستادم

کمی بعد اومد سمتم و گفت خب کجا بریم؟ راه افتادم و گفتم:از این طرف  

وارد آرامش شدیم و به اتاق خودم رفتم  

سینا نشست و گفت خب میشه صبر کنیم امیلی هم بیاد؟ براي چی؟

اون دختر برادر کسیه که من رو نجات داد و بهم گفت خانواده ام مردن احتمالش کمه اما شاید چیزهایی بدونه باشه منتظر می مونیم  ایستادم و رفتم سمت در  

اول رفتم آشپزخونه و به خدمتکار ها گفتم پذیرایی کنن بعدش هم لباس هاي خیسم رو عوض کردم و برگشتم پیش سینا

همین که نشستم سوسن وارد اتاق شد و پشت سرش زنی چشم آبی با موهاي بور وارد شد  امیلی تو ماه آخر بارداري بود براي همین هم سنگین بود و به سختی راه می رفت  با هم سلام و احوال پرسی کردیم و همه نشستیم  امیلی گفت اینجا چه خبره بابک؟

سینا گفت عزیزم اول لباس ها رو بده تا برم بپوشم می ترسم سرما بخورم و به تو سرایت کنه  امیلی باشه اي گفت و یه ساك کوچیک رو گرفت سمت سینا  سینا گفت کجا می تونم لباس هام رو عوض کنم؟ به در حموم اشاره اي کردم و گفتم اونجا حمومه سرش رو تکون داد و رفت  

امیلی نگران گفت میشه بگین قضیه چیه؟

نفسی گرفتم و گفتم من و شما به نوعی جاري محسوب میشیم  متعجب گفت یعنی چی؟

سینا اومد و گفت منم دوست دارم بدونم  

نفسی گرفتم و شروع کردم به تعریف کردن داستانی که از نیکا شنیده بودم خواهرت نیکا عکس هاي تو و نیما رو نشونم داد  ازش پرسیدم قل نیما کجاست اونم گفت مرده  

نیکا می گفت سال ها پیش سینا و نیما دو برادر کوچک ترش به کلاس اول می رفتن  تو اردیبهشت سال 1367 سینا سرما می خوره و نمی تونه بره مدرسه  نیما و نیکا می رن مدرسه همیشه پدرشون می اومده دنبالشون  

تا اینکه وقتی برمی گردن خونه می بینن خونه در اثر موشک ها منفجر شده و جز خرابه اي چیزي ازش باقی نمونده  

متاسفانه مادرشون می میره از جسد سینا هم چیزي جز چند تکه استخوان پیدا نمیشه  

و اینجوري می شه که اون رو دفن می کنن اما امروز شما اینجایین چطور ممکنه ؟

به چهره ي متفکرش نگاه کردم و گفتم خواهش می کنم بهم بگین…زنده بودن شما مطمئنا خبر خوبی براي خانواده اتونه  

سینا نفسی گرفت و گفت همه چیز رو مبهم به یاد میارم…

گفتم بگین خواهش می کنم

نفسی گرفت و شروع کرد به تعریف کردن ماجرا

سالها پیش یک روز مادر اومد تا بیدارم کنه و برم مدرسه  

من بچه ي شري بودم، اون روز اصلا حوصله ي مدرسه رفتن رو نداشتم درسته کمی هم سرما خورده بودم اما حالم اونقدري بد نبود که نتونم برم  

مادر اومد دنبالم منم که سرم زیر پتو بود و صورتم گرم شده بود  خودم رو زدم به مریضی و مادرم باور کرد  

خواهر و برادرم رفتن مدرسه منم تا ساعت 9 خوابیدم  ساعت 9 مادرم اومد و برام سوپ آورد ولی فهمید دروغ گفتم  مادر خواست تنبیهم کنه از زیر دستش در رفتم و رفتم تو خیابون  

اونجا یه همسایه داشتیم که دو سالی از من بزرگ تر بود و تو خیابون بازي می کرد  شروع کردیم به بازي کردن  

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن