رمان شب و تنهایی

رمان شب و تنهایی پارت 3

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

 

آرمین گفت پدرجون سوسن دیوونه شده اون خونه رو هم آتیش زده  با بودن بابا کنارم احساس قدرت می کردم  

گفتم تو باعث شدي تو هر روز آزارم دادي تو من رو کتک زدي لعنتی تو بعد از کتک زدن بهم ### می کردي تو هر روز با زناي خراب می اومدي خونه تو نصفه شب روم آب یخ می ریختی تو تو حموم حبسم کردي و من رو ترسومدي تو باعث شدي اینجوري بشم ازت متنفرم متنفر متنفر

جیغ می زدم و این ها رو می گفتم با یاد آوري اون روز ها دوباره حس جنون بهم دست داد باز جیغ زدم و جیغ زدم و جیغ زدم  

با سوراخ شدن رگم و تزریق آرامبخش آروم گرفتم دست بابا رو گرفتم و گفتم:من…ازش می ترسم بابا…اجازه نده به من نزدیک بشه  

اشکی از گوشه چشم بابا چکید و گفت آروم باش دخترم…نمیذارم دیگه اذیتت کنه  چشمام بسته شد و به خواب رفتم  

بیدار که شدم یه دکتر بالا سرم بود و پدرم  دکتر گفت بیدار شدي؟

پوزخندي تو دلم به حرفش زدم و جوابش رو تو دلم دادم مگه نمی بینی؟ دکتر گفت خب عزیزم ازت یه سوال داشتم  می تونی جواب بدي؟

نگاهش کردم و آروم پلک زدم  لبخند زد و گفت خوبه…

نگاهی به بابا کرد و گفت می شه تاریخ آخرین عادت ماهیانه ات رو بدونم؟

سرخ شدم درسته یه دیوونه محسوب می شدم اما حضور بابام باعث شد خجالت بکشم  دکتر منتظر نگاهم می کرد خیلی آروم گفتم 21 شهریور  دکتر گفت یعنی سه ماه پیش؟ آروم گفتم آره  

دکتر متفکر گفت باشه من دیگه می رم  

با ترس گفتم براي…براي چی چنین سوالی پرسیدین؟

نگاهی که بین بابا و دکتر رد و بدل شد من رو نگران تر کرد با صدایی لرزون گفتم بچه؟ دکتر گفت بعد از آخرین رابطه ات کتکت می زد؟

ذهنم کشیده شد به سمت آخرین رابطه ام روزي که دو زن دست و پام رو گرفته بودن و آرمین بهم ### می کرد  

و باز با نگاه منتظر دکتر فکر کردم و گفتم آره اون همیشه کتکم می زد  دست بابا مشت شد و دکتر گفت باید آزمایش بگیریم ببینیم بچه سالمه یا نه  بی فکر گفتم من نمی خوامش  

دکتر گفت اگه بچه ناقص باشه چه تو بخواي چه نخواي باید سقط بشه  

من نمی خوامش…اگه…اگه بچه اي باشه مجبور می شم تا آخر عمر سایه ي آرمین رو زندگیم رو تحمل کنم

بابا گفت سوسن جان آروم باش فعلا که چیزي مشخص نیست به بابا نگاه کردم و با بغض گفتم من نمی خوامش  

بابا سرم رو تو آغوش گرفت و گفت باشه…فعلا آروم باش تا بعدا در موردش حرف بزنیم  سرم رو به معنی باشه تکون دادم و آروم چشمام رو بستم  حدس دکتر درست بود بچه ناقص بود  

سقطش کردم و از بابا خواستم کارهاي طلاقم رو انجام بده  

از آخرین بار که آرمین به بیمارستان اومده بود دیگه ندیده بودمش اما شنیده بودم برادرهام حسابی کتکش زدن  

مگه فایده اي داشت؟نه نداشت  

هر چقدر هم آرمین کتک بخوره به پاي عذاب هاي من نمی رسه  حالا صد بار هم کتک بخوره بازم آسیب هاي روحی من جبران نمی شه  

بالاخره از بیمارستان مرخص شدم و به خونه ي بابا رفتم باورم نمی شد که اینقدر راحت طلاق بگیرم  از آرمین جدا شدم ولی هنوزم اوضاع روحی درستی نداشتم  

آزارهاي آرمین اونقدر تو روح و روانم تاثیر داشت که تا مدت ها تحت نظر روان پزشک بودم و دارو مصرف می کردم  

یه روز که خواب بودم با صداي آهنگ بلندي که از پایین اومد از خواب پریدم  ناخودآگاه دست هام رو روي گوشم گذاشتم و شروع کردم به جیغ زدن  به ثانیه نکشیده صدا قطع شد و در باز شد و بابا اومد تو و گفت  چی شده؟ اومد جلو و دستام رو گرفت و گفت بس کن سوسن…جات الان امنه  

به بابا نگاه کردم و گفتم بابا فکر کردم دوباره برگشتم به اون خونه ي لعنتی  با بغض گفت چرا از همون اول هیچی نگفتی؟چرا اینقدر تعلل کردي؟

با بغض گفتم نمی خواستم چیز هایی که اینقدر براشون زحمت کشیدي دست اون آشغال بی افته  هیچ چیز برام به اندازه ي تو مهم نیست  

نه بابا…تو سال ها براي به دست آوردن این پول زحمت کشیدي و عمرت رو پاش گذاشتی چرا باید اون پول می افتاد دست اون؟

بابا گفت هیچ چیز برام به اندازه ي بچه هام مهم نیست  بابا آهی کشید و گفت هر چی که بوده دیگه تموم شده  گفتم آره بابا دیگه نمی خوام به اون روزها فکر کنم  گفت دیگه روزاي تلخ تموم شده سوسن  

به بابا نگاه کردم ادامه داد صداي آهنگی که شنیدي به خاطر این بود که سعید می خواد ازدواج کنه گفتم ازدواج؟  

گفت آره از یه دختر تهرانی خوشش اومده انگار دختره هم راضی شده قراره فردا بریم تهران  کمی فکر کردم و گفتم اما فردا من وقت دکتر دارم  

بابا گفت می دونم اما فردا باید بریم پدرش قراره پس فردا بره خارج و دوماه دیگه برگرده  گفتم پس منم میام  

لبخند زد و گفت نه دخترم دکتر گفته باید مرتب بري پیشش حالا تو خواستگاري نباش بعدا می تونی بیاي  ولی بابا…

دیگه ولی نیار تو کار دخترم  

سرم رو انداختم پایین دیگه نمی تونستم حرفی بزنم گفتم چشم  لبخند زد و سرم رو بوسید  

چه آرامشی به دلم سرازیر شد لبخند زدم و محکم بغلش کردم  

اگه اون روز می دونستم این آخرین باریه که می بینمش هیچ وقت ازش جدا نمی شدم  بابا ازم فاصله گرفت و گفت دختر بابا امروز هواي بچگی هاشو کرده؟

خندیدم و گفتم آره بابا یاد اون روزا افتادم روزایی که مامان موهام رو خرگوشی می بست تو از سرکار می اومدي قبل از اینکه بخواي من رو ناز کنی مامان می گفت مرد دستات کثیفه نزن سر بچه برو اول دستات رو بشور  

می خندیدي و می گفتی چشم خانوم و می رفتی تا دستات رو بشوري مامان به من می گفت بیا سفره رو ببر و داداشات رو صدا کن  من به مامان کمک می کردم  

بعد از شام مامان جاي تو رو می انداخت و تو می خوابیدي منم به مامان کمک می کردم  مامان خسته می شد و من کارهاي باقی مونده رو انجام میدادم بغض تو گلوم صدام رو لرزوند ادامه دادم  

مامان می گفت دخترم انشاﷲ عاقبت به خبر بشی  

به بابا نگاه کردم و ادامه دادم بابا پس چرا عاقبتم شد بدبختی؟

نگاه بابا لرزید با حرفم چشماش پر شد و هیچ چیز نگفت فقط دستاش مشت شد  اشکام ریخت رو گونه ام  بابا با ناراحتی نگاهم کرد  

یه لحظه با خودم گفتم دارم بابا رو ناراحت می کنم  

سریع اشک هام رو پاك کردم و گفتم ببخشید بابا ناراحتت کردم  با غم نگاهم کرد و هیچی نگفت  

گفتم بابا توروخدا ناراحت نباش اینجوري منم ناراحت می شم  بابا یه لبخند تلخ زد و گفت استراحت کن دخترم

همین که بابا رفت زدم زیر گریه چرا این همه بلا باید سر ما بیاد  تو فکر بودم که خوابم برد  

صبح روز بعد بیدار که شدم بابا اینا رفته بودن تهران منم رفتم دکتر  

بعد از ظهر که به بابا زنگ زدم خیلی خوشحال بود جواب مثبت رو گرفته بودن و داشتن برمی گشتن شمال

با شنیدن خبر ازدواج سعید خیلی خوشحال بودم بعد از مدتها ناراحتی و گریه خندیدم  به خاطر این اتفاق از اتاقم بیرون اومدم و شروع کردم به پختن غذا  اونقدر سرگرم بودم که متوجه گذر زمان نشدم  

ساعت 7 بود که کارام تموم شد دوش گرفته بودم و آماده ي برگشتن بقیه بودم  دلم به شدت شور می زد  

گوشی رو برداشتم و شماره ي سعید رو گرفتم اما خاموش بود  یک بار…دو بار…سه بار…

هیچ فایده اي نداشت تا ساعت 9 شب همین جور راه می رفتم و زنگ می زدم  ساعت 10 بود که تلفن زنگ خورد دویدم سمت تلفن و گفتم بله؟ سلام منزل آقاي قهرمانی؟ با نگرانی گفتم بله بفرمایید؟

مردي که پشت خط بود گفت شما دختر آقاي قهرمانی هستین؟ بله  

من از پلیس 110 تماس می گیرم راستش نمی دونم چطور باید این رو بگم با استرس گفتم چیزي شده؟

با من من گفت راستش خانواده ي شما…

سکوت کرد گفتم تورو خدا بگین دارم سکته می کنم  

نفسی گرفت و گفت شما اشخاصی به نامهاي مهرداد رحمانی و آرمین رحمانی می شناسید؟ پدر آرمین رو می گفت با ترس گفتم بله میشناسم  با پدرتون خصومت شخصی داشتن؟ آرمین شوهر سابقم بود مهردادم پدرش بود  سکوت کرد  

با استرس گفتم نمی خواین بگین چی شده؟من دارم از نگرانی می میرم  نمی دونم چطور باید بگم  بگین توروخدا

خانواده ي شما وقتی تو جاده چالوس بودن با آقاي رحمانی و پسرش رو به رو می شن  

برادر شما و آرمین با هم کورس میذارن بعدش آرمین رحمانی از قصد می زنه به ماشین برادرتون  سکوت ناگهانی مرد آزارم می داد  

رد بالاخره حرفاش رو تموم کرد:متاسفانه طی این برخورد برادرتون نمیتونه ماشین رو کنترل کنه  آرمین رحمانی هم کنترل ماشین رو از دست می ده و مهرداد رحمانی و آرمین رحمانی کشته می شن  

با بغض گفتم پس خانوادام چی؟ مرد گفت همه اشون کشته شدن  گوشی از دستم رها شد  

به زانو افتادم دوست داشتم فریاد بزنم اما نمی تونستم  باورم نمی شد بابام و برادرام همه اشون باهم نفسم بالا نمی اومد   

آروم گفتم این انصاف نیست این انصاف نیست  

فریاد زدم خداااا چراااااا؟چرااا من؟چرا این همه بلا باید سر من بیاد؟چرااااا

به هق هق افتادم خدمتکار سریع اومد پیشم و گفت واي خاك بر سرم خانوم چی شده؟ زدم زیر گریه گفتم خدایا چرا من  

فریاد می زدم و به سر و روم می کوبیدم خدمتکار همش سعی داشت آرومم کنه  اونقدر بی قراري کردم که از حال رفتم  

اصلا نمی دونم مراسم خاك سپاري و ختم چطور برگزار شد چون کلا بیمارستان زیر سرم بودم بعد چهلم دیگه نمی تونستم تو اون خونه بمونم خونه رو رها کردم به حال خودش و به خواسته ي خودم به آرامش رفتم  

تا یه مدت حال خوبی نداشتم ولی وقتی تو رو دیدم…تو چشمات سرسختی اي بود که تو نگاه هیچ کس ندیدم  

تو قوي بودي و محکم  

شاید من تو زندگی به آدمی مثل تو نیاز داشتم تا دوباره سرپا بشم و شدم از وقتی با تو آشنا شدم حال روحیم تقریبا خوب شده  

تو خیلی قوي هستی الینا حتی اگه سنگ هم بود زیر بار این همه سختی می شکست اما تو هنوزم سر پا هستی  

لبخند زدم و گفتم سوسن من اگه تو رو نداشتم خیلی وقت پیش شکسته بودم این تو بودي که به من قدرت دادي تا خم نشم و نشکنم  

لبخند زد:اگه بدونی این انرژیت چقدر من رو به زندگی امیدوار می کنه…

نفسی گرفت و گفت ممنون الینا…به اندازه ي تمام این سالها احساس سبکی می کنم  من ازت ممنونم که بهم اعتماد کردي و حرف دلت رو بهم گفتی  خندید و دیگه حرفی نزد  

منم چشمام رو بستم و به خواب رفتم

چند روز گذشت روي شن هاي ساحل نشسته بودم و به افق خیره شده بودم که سوسن کنارم نشست و گفت خیلی تو فکري  

خندیدم و گفتم اره داشتم فکر می کردم که برم  لبخندش محو شد با ترس گفت بري؟کجا؟

خندیدم و گفتم نترس جایی نمی رم اگه هم بخوام نمی تونم سکوت کردم و باز خیره شدم به افق  گفت کجا دوست داري بري؟ آهی کشیدم و گفتم نمی دونم  متعجب گفت نمی دونی؟

نمی دونم اما احساس می کنم دیگه نمی تونم یه جا بشینم و منتظر بمونم  پس می خواي چیکار کنی؟ دوست دارم برم کل ایران رو بگردم  چی؟

دکتر خودش گفت که اگه تو موقعیت هاي مشابه قرار بگیرم امکان داره به یاد بیارم منم دوست دارم ایران رو بگردم شاید چیزي به یاد آوردم

اما الینا تو یه دختر تنها چطور می خواي این کار رو بکنی؟ نمی خوام این کار رو بکنم فقط می گم اي کاش می شد  گیریم که بشه اونوقت تنها چیکار می خواي بکنی؟

نگاهش کردم و ضربه اي به پاش زدم و گفتم فکرت رو بیخودي مشغول نکن من نمی تونم این کار رو بکنم  اگه تونستی چی؟

شاید یکی رو از مراکز ایران گردي پیدا کردم که هم خوب بتونه ایران رو نشونم بده هم من تنها نباشم  

چشمام رو بستم و گفتم ولی این فقط یه رویاي پوچه که هیچ وقت تحقق پیدا نمی کنه  سوسن گفت پاشو…پاشو دختر هرچی بیشتر فکر کنی خودت عصبی تر می شی  

با هم به سمت خونه رفتیم سوسن گفت یه هفته اس واسه شام و ناهار می ریم آرامش اما الان شام نداریم  

گفتم من که نمی تونم غذا درست کنم  گفت از کجا می دونی؟

گفتم با اون خونه زندگی اي که من دیدم فکر نمی کنم دختر همچین خانواده اي آشپزي که سهله ساده ترین کار رو بلد باشه  

گفت از کجا می دونی؟شاید شما هم مثل ما باشین؟ مثل شما؟

آره خانواده ي من از اول پولدار نبودن براي همین من هر کاري بلدم  

گفتم اوم شاید حق با تو باشه ولی امروز تو غذا درست کن منم یه روز امتحانی یه چیزي می پزم  گفت خب حالا چی بپزم؟

گفتم یه چیز که تا دو ساعت دیگه بپزه  گفت اول برنج میذارم بعدش کتلت می پزم

گفتم اخ جون هر چی باشه به نظرم خوشمزه می شه  

گفت از کجا می دونی خورشت شور و برنج شفته تحویلت نمی دم  گفتم از اونجا که دوست منی و هر کی دوست من باشه فرد فوق العاده ایه  زد زیر خنده و گفت یکم خودت رو تحویل بگیر  گفتم می گیرم تو به کارت برس  

خندید و گفت باشه اگه یه غذاي بدمزه تحویلت ندادم  

زدم زیر خنده و گفتم من می رم یکم پیانو تمرین کنم تو هم درحالی که داري آشپزي می کنی به آهنگ گوش کن

یک هفته گذشته بود و هیچ چیزي تغییر نکرده بود  

اون روز تنها تو ساحل نشسته بودم که سوسن کنارم نشست و گفت الینا هوم

اگه یه روز خانواده ات رو پیدا کنی من رو فراموش می کنی؟ نگاهش کردم و گفتم دیوونه شدي؟من فراموشت کنم؟ یعنی همیشه من رو دوست خودت می دونی؟ اتفاقی افتاده سوسن؟ نه هیچ اتفاقی…

حرفش رو قطع کردم و گفتم من تو رو خوب می شناسم یه چیزي شده وگرنه تو بی دلیل هیچ حرفی رو نمی زدي  

گفت یادته چند وقت پیش بهم گفتی دوست داري بري ایران رو بگردي؟ اره چطور؟

پاکتی رو گرفت سمتم و گفت بازش کن پاکت رو گرفتم و بازش کردم  

با دیدن محتواش متعجب گفتم این…اینکه…

گفت آره…بلیط هواپیماست  به مقصدش نگاه کردم تبریز  گفتم ولی براي چی؟

تو دوست داشتی ایران رو بگردي تا شاید بتونی به خاطر بیاري من کمکت می کنم چه جوري جبران کنم این همه خوبی هات رو؟ همیشه دوست من بمون  

بغلش کردم و گفتم ممنونم…ممنونم سوسن  

خندید و گفت لوس نشو حالا هم پاشو وسایلت رو جمع کن که فردا مسافري  از کی نقشه کشیدي شیطون؟

از همون روز که مطرح کردیش فکرم مشغول بود یکم تحقیق کردم و فهمیدم می تونم این سفر رو برات محیا کنم  

خندیزم و گفتم اگه تو رو نداشتم می مردم  

این رو نگو براي اینکه تو به خانواده ات برسی حاضرم هر کاري بکنم  

دوباره بغلش کردم که این بار اون هم من رو بغل کرد و گفت من تا مدت ها از داشتن نعمت خواهر محروم بودم اما به لطف تو می تونم حسش کنم  

خندیدم و گفتم منم نمی دونستم چه احساسیه درسته قبلا تجربه اش کردم اما می دونم تو خواهر خوبی هستی  

من رو از خودش جدا کرد و گفت پاشو…پاشو دختر پاشو وسایلت رو جمع کن که فردا مسافري با هم به سمت خونه رفتیم گفت من شام آماده می کنم تو هم وسایلت رو براي یک سفر 5 ماهه آماده کن  

لبخندي زدم و سریع رفتم تو اتاقم

من همیشه تنها بودم اما همیشه سوسن تنهایی هام رو پر می کرد و حالا دارم از سوسن هم فاصله می گیرم  

اشکام گونه ام رو خیس کرد نشستم رو زمین

کمی بعد آروم تر شدم وسایلم رو جمع کردم و برگشتم پایین  از چشماي سرخ سوسن معلوم بود اون هم اشک ریخته  گفتم سوسن گفت جونم؟

آهی کشیدم و گفتم تنها نمون و به آرامش برگرد تا وقتی که برگردم

نگاهم کرد و گفت لازم نکرده نگران من باشی برو و فقط به پیدا کردن خانواده ات و برگشتن حافظه ات فکر کن

اما من به تو هم فکر می کنم  گفتم لازم نکرده الینا

نگاهش رو از من دزدید و خودش رو با خورد کردن سیب زمینی ها سرگرم کرد  خواستم صداش بزنم خواستم بگم سوسن اما درست لحظه ي آخر حرفم رو تغییر دادم:

آبجی سوسن…

چاقو از دستش رها شد و در کسري از ثانیه جواب داد جانم داداشی!

چشمام درشت شد سوسن درحالی که اشکش روي گونه اش روان شد گفت ببخشید یه لحظه فکر کردم داداش سعیدم صدام می کنه آخه همیشه بهم می گفت آبجی سوسن  

رو به روش ایستادم و محکم بغلش کردم تو همون حال گفتم سوسن توروخدا تنها نمون می ترسم دوباره افسردگیت برگرده  

خندید و گفت من نگران توام به هرکسی اعتماد نکن و به چیزاي بیخود هم فکر نکن فقط به پیدا کردن خانواده ات فکر کن  

گفتم حتی اگه پیداشون کنم بازم تو آبجی سوسن منی  گفت تو هم تا ابد خواهر کوچیک من خواهی بود  از هم جدا شدیم

سوسن گفت بذار من شام درست کنم  گفتم پس من هم پیانو می زنم برات  گفت چه خوب  

اون روز تا صبح بیدار موندیم و همین جور صحبت کردیم

روز بعد با همه ي سختی ها از سوسن جدا شدم و سفر من شروع شد  

قرار بود تو هر شهري یک هفته بمونم اما تهران نمی رفتم چون تهران خیلی بزرگ بود قرار بود با سوسن یک ماه به تهران بریم  

تو هواپیما بودم می دونستم قراره با زن و شوهري جوان همسفر بشم  

وارد فرودگاه تبریز شدم یه مرد و زن جوون رو دیدم درحالی که  تو دستشون یه مقوا بود که نوشته بود الینا احمدي

احمدي…اسمی که دکتر محبی برام انتخاب کرده بود اسمی که تو شناسنامه ام بود شناسنامه اي که فقط نام و نام خانوادگی داشت و بقیه ي قسمت هاش خالی بود شناسنامه اي که دکتر محبی با دادن پول برام درستش کرده بود  افکارم رو پس زدم و جلو رفتم و گفتم سلام  با دیدن من هر دو گفتن سلام  

لبخند زدم و گفتم من الینا احمدي هستم  

زن خندید و گفت واي چه چشماي خوش رنگی دارین  خندیدم و گفتم ممنون  

مرد گفت من کمال برغمدي هستم ایشون هم خانومم هما برغمدي هستن  گفتم خوشبختم  

کمال گفت بدین من چمدون رو بیارم  گفتم ممنون خودم می تونم

در حالی که چمدون رو از کنارم برمی داشت گفت این چه حرفیه تا وقتی من اینجام باید من این کار رو بکنم

گفتم زحمتتون می شه  

چه زحمتی بفرمایید از این طرف با هم به سمت خروجی راه افتادیم  سوار تاکسی شدیم و به سمت هتل رفتیم تو راه به اطرافم نگاه می کردم بلکه چیز آشنایی به چشمم بخوره و چیزي به یاد بیارم  

به هتل رسیدیم وارد اتاقم شدم و از کمال و هما هم تشکر کردم و گفتم که بعد از کمی استراحت و یه دوش میام که باهاشون بریم تو شهر

لباسام رو عوض کردم اواسط آذر بود ولی هوا تو تبریز سردتر بود بعد از آماده شدن رفتم تو لابی هتل  

کمال و هما هر دو آماده منتظر من بودن

با هم به سطح شهر رفتیم و کمی گشتیم چون من بین زنجان و تبریز بودم به تبریز خیلی نگاه می کردم چون حس می کردم اینجا جایی بود که می خواستم برم اما در کمال نا امیدي هیچ چیزي به یاد نیاوردم و یک هفته تموم شد  با هما گرم گرفته بودم و حالا می دونستم کمال پسر عموش بوده

ازدواجشون هم یه ازدواج سنتی بوده اما هما عاشق کمال بود و کمال هم هما رو می پرستید  روزها پشت سر هم عبور می کرد و از شهري به شهر دیگه می رفتم البته تو این مدت با سوسن هم در تماس بودم  

گذر روز ها من رو می ترسوند اي کاش حداقل یه خاطره یادم بیاد فقط یکی  

بالاخره سفر خاطره انگیزم تموم شد و حالا من تو فرودگاه بودم و داشتم از هما و کمال تشکر می کردم  

شماره ي هما رو گرفتم و به سختی ازش جدا شدم تازه سوار شده بودم که به یاد سفر مشهد افتادم  

روز آخر رفتم حرم و از امام رضا خواستم که اجازه نده دست خالی از اینجا برم  همین که وارد محوطه شدم یکی صدام کرد اما نه با اسم الینا  

وقتی برگشتم برادرم رو دیدم که صدام میزد:تینا سه ساعته دارم دنبالت می گردم  کجا موندي تو؟بیا بریم تا مامان سکته نکرده  دوباره چهره ي برادرم محو شد و خاطراتم پر کشید  

بهت زده زیر لب گفتم تینا…تینا…

اسمم رو به یاد آوردم با چشماي پر به سمت گنبد برگشتم و گفتم ممنونم…ممنونم که اجازه ندادي دست خالی از اینجا برم

مدتی گذشت بالاخره هواپیما فرود اومد  سریع پیاده شدم و به سمت سالن انتظار رفتم  سوسن منتظرم بود همین که دیدمش دویدم سمتش  محکم بغلش کردم گفت واي بذار ببینمت الینا  

ازش جدا شدم و گفتم دلم برات تنگ شده بود خواهري  گفت من بیشتر دلتنگت بودم الینا جان خندیدم و گفتم تینا…

گفت چی؟

آهی کشیدم و گفتم این اسممه تینا…اسممه بهت زده گفت حافظه ات برگشت؟ گفتم نه فقط فهمیدم اسمم تیناست

گفت واي خیلی قشنگه ال…نه نه تینا…اسمت خیلی بهت میاد  

خندیدم و گفتم آره…ولی می دونی بدیش چیه؟اینکه من تازه داشتم به الینا بودن عادت می کردم که فهمیدم تینام

دوباره آه کشیدم و گفتم هنوز هیچ خبري نشده؟ نه هنوز هیچ خبري نشده  

نگرانم سوسن…من حتی کل ایران رو هم گشتم اگه قرار بود پیدا بشن تا حالا پیداشون می کردم  ولی الی…اه یعنی تینا تو هنوز تهران رو نگشتی  

وقتی تو کل ایران نبودن چطور قراره تو تهران پیداشون کنم؟ تهران بزرگتر از اونیه که تو فکر می کنی تینا جان  

دلم لرزید و چشمام پر شد و گفتم آره من تینام…تینایی که تا مدت ها فکر می کرد الیناست

لبخند زد و گفت آروم باش عزیزم بیا بریم خونه  

با هم به سمت خونه رفتیم رسیدم که گفت عزیزم نمی خواي به من سوغاتی بدي؟ خندیدم و گفتم چمدون قرمزه هست  گفت این کوچولوئه؟

آره هر چی توش هست مال توئه واقعا؟

معلومه مگه من جز تو کسی رو دارم که براش سوغاتی بیارم؟ گونه ام رو بوسید و گفت متشکرم  گفتم خواهش می کنم

دو روز گذشت اون روز رفته بودم ساحل آفتاب داشت غروب می کرد  

نشسته بودم رو شن ها و به گذشته ي مبهم و آینده ي نا معلومم فکر می کردم  

تو همین حال بودم که صدایی من رو از افکارم بیرون کشید:تینا می بینی دریا چقدر بزرگ و قشنگه؟

سریع به سمت راست چرخیدم یه پسر جوان زیبا کنارم نشسته بود و می دونستم که برادرم نیست  ادامه داد می دونی وقتی دریا رو می بینم یاد تو و چشمات می افتم وقتی به چشمات خیره می شم احساس می کنم اونقدر عمیقه که دارم غرقشون می شم نفسم حبس شده بود این پسر کیه؟

پسر ادامه داد:دوستت دارم تینا…به اندازه ي کل دنیا  

بهت زده نگاهش کردم و انگار صداي من بود که می گفت منم دوستت دارم  با پلک زدنم دوباره همه چیز محو شد  

مثل این دیوونه ها بلند شدم و اطرافم رو نگاه کردم انگار که اون اینجا بود همه جا رو نگاه کردم  صداي سوسن نگاهم رو به سمتش کشوند: دنبال چی می گردي تینا؟ گفتم کجا رفت؟ندیدیش؟ از کی حرف می زنی؟

اون…اون پسر…

کسی اینجا نیست…بازم چیزي یادت اومده؟

به سوسن نگاه کردم و با یه عالمه بغض گفتم:گفت دوستم داره با تعجب گفت:چی؟

ادامه دادم:بهش گفتم دوستت دارم  

باز با تعجب نگاهم کرد گفتم سوسن این فقط یه حرف نیست…من…من واقعا دوستش دارم  دستم رو روي قلبم گذاشتم و گفتم این بهم می گه که تینا تو هم دوستش داري سوسن من دوستش دارم  

دستام رو گرفت و گفت باشه…باشه توروخدا فقط یکم آروم باش  آروم؟چطوري؟چطور ازم می خواي آروم باشم  براي چی اینقدر بی قراري؟اتفاقی نیفتاده که آره چیزي نشده فقط من فهمیدم که عاشقم مطمئنی این عشقه؟شاید اونم مثل آرمین…

حرفش رو قطع کردم نمی دونم…نمی دونم اما من دوستش دارم  نشستم تو جام و با گریه گفتم این انصاف نیست خدایا این انصاف نیست  من هنوز به تینا بودن عادت نکردم چرا یادم آوردي قلب تینا عاشقه؟ سوسن نشست روبه روم و گفت حالا می خواي چیکار کنی؟

این سوال خودمم هست حالا با دلتنگی براي خانواده ام و عشقم به اون پسر چیکار کنم؟

دوباره دستم رو روي قلبم گذاشتم که دستم به انگشتر خورد از زیر لباسم در آوردمش و گفتم یعنی این حلقه…این N مربوط به اون پسره؟ سوسن گفت باید به اون مربوط باشه

با بغض گفتم سوسن قلبم بی قراري می کنه سوسن…حالا می دونم که دلتنگشم  اشک هاي نا امیدي روي گونه ام روان شد  

سوسن گفت پاشو تینا…پاشو بریم تو…هوا ابریه قراره بارون بیاد  

بلند شدم و همراهش رفتم داخل گفت بیا میوه بخوریم  

میل ندارم می خوام برم تو اتاقم  اما

با صداي بلندي گفتم گفتم نمی خورم  به اتاقم رسیدم چهره اش رو به یاد آوردم  چه چهره ي آرامش بخشی داشت  

واي چه چشمایی داشت…چشماش پر بود از…از عشق…محبت…و آرامش دستم رو روي دهنم گذاشتم تا صدام بیرون نره  

خدایا دوستش دارم…خدایا دلتنگم…دلتنگ اون…دلتنگ خانواده…دلتنگ خونه ام تا کی این تنهایی ادامه داره؟تا کی؟

نمی دونستم چی شد که به سمت بوم نقاشی رفتم  

یک ساعت بعد به خودم اومدم و به نقاشی تموم شده نگاه کردم  چهره ي اون پسر همراه من و همه ي خانواده ام  صداي در بلند شد  گفتم بیا تو سوسن  

سوسن اومد و گفت شام آماده است تینا  گفتم سوسن ببخشید که سرت داد زدم  گفت اشکال نداره می دونم چقدر تحت فشاري  گفتم سوسن بیا

اومد تو و گفت الان کشیدیش؟  آره این پدرمه(پدرم رو نشون دارم) این مادرمه و این برادر و اینم خواهرمه  اینا هم…من و اون پسر…

نگاهی به پسر کرد و گفت این رو دوست داري؟ گفتم و اونم دوستم داره  گفت شاید اونم مثل آرمین…

نه…اون مثل آرمین نیست…از چشماش خوندم که اونم دوستم داره  آهی کشید و گفت دیگه نمی دونم باید چیکار کنم تا تو به حقیقت برسی  گفتم تو هر کاري که تونستی انجام دادي  شاید حق با تو باشه حالا بیا شام بخوریم  

با اینکه میل نداشتم اما براي اینکه دلش رو نشکونم باهاش رفتم تا شام بخوریم  

خوردن که نه هردو فقط با غذا بازي می کردیم آخرش هم بلند شدم و زیر لب تشکر کردم و باز به اتاقم پناه بردم

روز هاي زیادي گذشته روزهایی که بازهم من همیشه تنهام  

با وجود حضورهاي گاه و بیگاه سوسن کنارم…با وجود شلوغی شهر…با وجود پیدا کردن دوستان زیاد باز هم من تنهام

من هرشب تنهام…بدون عشقم…بدون خانواده ام…و بدون هویت  تنها که باشی کم کم گم می شی تو شلوغی هاي اطراف  

شادي دیگران…خنده هاي مردم…دیدن دختران همسنت کنار خانواده و عشقشون همه باعث حسرتت می شه  

و مدام مجبورت می کنه آه بکشی…با وجود تمام خنده هاي تصنعیت  بازم لبت خندونه و دلت بی قرار  

و این تویی که باز مجبوري شاد باشی و به خودت امید بدي این نیز بگذرد  ولی یه چیز ته دلت می گه اگه قرار بود تموم بشه تا حالا شده بود  

با گذشت 3 سال از عمرم تو فراموشی احساس می کنم 30 سال پیرتر شدم  گذر عمر آزارم می ده و من رو می ترسونه  خدایا من امشب بازم تنهام

کنار عکس ها که نه…نقاشی هاي عزیزانم…بازم تنهام تلفن رو تازه قطع کرده بودم  

سوسن بود که می گفت به زودي میاد دیدنم  هم خونه ام لیلا از شنبه برمی گشت  شنبه…یعنی 6 روز دیگه

بزودي هاي سوسن هم مربوط می شد به حداقل یک ماه دیگه  و باز من حالا حالاها تنها خواهم موند  

گوشی رو رو میز گذاشتم و رفتم سراغ نقاشی هام  

کوچک ترینشون رو برداشتم و رفتم تو بالکن و نشستم روي صندلی آهنی  شب بود و باید همه جا ساکت می بود  

اما نه اینجا…تو این شهر شلوغ و دود گرفته که هیچ کس از دیگري خبر نداشت

تو این شهر اگه قرار باشه از درد هات بگی یا می شی مضحکه یه عده دلقک…یا بهونه ي ترحم آدم هاي به اصتلاح خیر خواه

نه همه ي اونا…عده اي هستن باهات همدردي میکنن ولی عده اي با ترحمشون نمک رو زخمت میپاشن  

پس تو مجبوي همه ي دردات رو تو دلت مخفی کنی و نقابی از جنس لبخند روي صورت بذاري صداهاي ماشین هاي عبوري آزارم میداد  دلم صداي امواج دریا رو می خواست  باز از خودم پرسیدم تو اینجا چیکار می کنی؟ چرا برنمی گردي به جایی که آرامش می گیري ازش؟

و باز خودت هستی که تو تنهایی توجیح می کنی علت بودنت در این شهر رو  باید دنبال خانواده ام بگردم  

خسته نشدي؟یک ساله که اینجا موندي به امید پیدا شدنشون وقتشه که برگردي نه هنوز خیلی جاها از این شهر مونده که نگشتمش باید خانواده ام رو پیدا کنم  اما اگه اینجا هم نباشن چی؟باز می خواي بمونی تو این شهر پر دود و دم؟ نه…آره اصلا نمی دونم  

ویبره ي گوشیم من رو از افکارم بیرون کشید  دوستم بود که می گفت فردا برم پیشش  

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن