رمان باغ عشق

رمان باغ عشق پارت 14

رمان باغ عشق

جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا به قسمت منو یا دسته بندی سایت رفته و اسم رمان مورد نظرتون را پیدا کنید با تشکر.

دیگر کارهم خونم را درنمى آورد همچان که نگاهش  مى کردم درلابه لاى دندن هاى بهم ساییده شده از خشمم غریدم :

_تاب را نگهدار

_عاشقتم ، این را باید بگویى..بسیار آسون است. ع..ا..ش..ق..ت..م!

به دنبال حرفش نگاهم کرد و لبخند زد. انقدر از شدت عصبانیت بند هاى تاب را دردستم فشردم که جاى قرمز شده اش را بر کف دستم احساس مى کردم. چشمایم را بستم و از یك تا ده تو دلم شمردم تا بتوانم خشمم را کنترل کنم و سپس پس از چندلحظه دوباره نگاهش کردم و گفتم :

_نگهدار

_احسان_مثل اینكه نمى تونى یه کلمه ى به این سادگى را بگى ، پس انقدر حرف نزن و سرمن هم دردنیار

 با شیطنت گفتم : خب چى باید بگم؟!

_احسان_عاشقتم

بلند خندیدم و به تمسخر گفتم : وظیفته !

بازهم خنده هاى کر کننده ى نیلوفر و نسترن و ریحانه بود که شنیده مى شد. احسان بارى دیگر نگاهم کرد و جدى گفت : زودباش بگو 

همانطور که زل زده بودم بهش آب دهانم را قورت دادم و گفتم :

_ع…عا…ع…ع…ع..عوضى!

اینبار نه تنها اون سه تا بلكه خود احسان هم به خنده افتاد. تاب را تكان محكم ترى داد تاحدى که میتوانستم صداى قرچ و قرچ شاخه ى خشك درخت را بشنوم. دستانم لرزید و ترس بدى به جونم افتاد.

_دیونه این تاب هرچقدرهم که محكم باشد بازهم نمى تواند وزن هردوى مارا به آسانى تحمل کند. انقدر تند نرو!

بلند و مستانه خندید : ترسیدى؟ _نه!

_احسان_پس چرا رنگت پریده. زودباش یك کلام بگو عاشقمى و هردوى مارا از این منجلاب ترس و اضطراب بیرون بكش.

دیگر بدون جوابى فقط بهش زل زدم، برقى خاص در چشمانش دیده مى شد. مى توانستم صداى ضربان قلبش را بشنوم!.

_خب اگرم بگویم نیستم تا ابد میخوایى این تاب را به همین شكل تكان بدهى؟!

احسان با تردید بهم زل زد و بى اختیار تاب را نگهداشت. از موقعیت پیش آمده استفاده کردم و سریعا از تاب پریدم پایین و بدو بدو مسیرم را کج کردم و به سمت ویلا رفتم. صداى خرد شدن برگ هاى خشكى که روى زمین ریخته بودم با قدرت راه رفتن ما شنیده مى شد. بغض گلویم را فشرد درحالى که دستام را جلوى دهانم گرفته بودم و با دندانم لبم را گزیده بودم تا مبادا بقضم بترکد و هق هق گریه هاى غریبانه ام بلند شود همچنان به سمت ویلا مى رفتم. مى توانستم نگاه متعجب ریحانه و نسترن و نیلوفر را روى خودم احسان کنم.

ناگهان با قدرت دستى که بازویم را گرفته بود سرجایم ایستادم. به پشت سر برگشتم و درمقابلم احسان را دیدم که با چهره ى گرفته اى درحالى که اخم بر روى پیشانى اش بود همینطور بهم نگاه مى کرد. من را کامل به سمت خودش برگردوند و با صدایى که ازته چاه بیرون مى امد گفت :

_میدانى عشق چیست؟! تاحالا توانستى طعم شیرینش را بكشى؟!تاحالا شده احساس کنى قلبت به خودت تعلق ندارد و خودت هم به دنیا؟!شده از زندگى خسته شى؟! شده احساس کنى زندگى یك بازى بزرگ بیش نیست؟! نه ، نتونستى .اما من هربار که تو دلم را با غرورت مى شكنى یا احساست را زیرپاهایت له مى کنى این حس قلبم را آزار مى دهد. احساس مى کنم مرده اى متحرکم که جز خارى و بدى براى چیزى ساخته نشدم. همش خودم را مقصر مى دانم ، ازخداوندم شاکى ام که من را اینگونه آفریده ، از دنیا ، از همه چیز. همدیگه رو رنگ مى کنیم من با مداد سیاه ، دنیا با مداد سفید من روزهاى آن را و او نیز موهاى من را! بهار من دوست دارم. هربار که اعتراف به این حقیقت مى کنم من را پس مى زنى و سعى برعوض کردن بحث دارى. من هنوزهم به این عشق شك دارم که مبادا دوطرفه نباشد. من همانند پرنده اى هستم که بال هایش به بدنش چسبیده و قدرت پرواز ندارند، قدرت آزاد بودن ، قدرت فراموش کردن. توام همانند طوفانى خفت ناکى که با امدنت من را از بین مى برى. این طوفان مرگبار را بشكن بهار. بهار باش ، آرامش بخش و زیبا. هرقلبى بخاطر یك کسى است که مى تپد. بدان دلیل تپش و ضربان قلب من خودم نیستم بلكه توهستى که من را تاکنون زنده نگهداشتى ، تو خود زندگى، توبهارى!.

خندیدم ، از همان خنده هایی که با گوشه و کنارش تمام درهاى احسان را از یادش مى برد و بدون اینكه جوابش را دهم فقط خیره خیره نگاهش کردم. احسان ادامه داد :

_احسان_ وقتی فهمیدى سرطان دارم همانند لیلى شدى و منم مجنونى رویایى. اما حال دیگر نمى گویى دوستم دارى، نكند من واقعا باید بمیرم تا اون روى قلب مهربانت را ببینم. تو من را دوست ندارى؟!.

دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و دربرابر این همه حس غربت و ماتم که یكباره بروجودم ریخته شده بود مقاومت کنم ، زبان بازکردم و با تكان دادن سرم به اینطرف و ان طرف گفتم :

_هیس! دیگر نمیخواهم حتى براى یكباردیگر هم این حرف را از دهانت بشنوم. گاهى دوست داشتن پنهان بماند قشنگ تر است . دوست داشتن را باید کشف کرد ، باید درك کرد ، باید فهمید . دوست داشتن دل میخواهد نه دلیل. بعدشم معلومه که عاشقتم والا چطور ممكن بود حاضرشوم باهات ازدواج کنم و تورا به عنوان همسر خودم بپذیرم؟!

احسان که لبخند شوق برلبانش نقش بسته بود بى اختیار دستانش را دور کمرم حلقه کرد و من را بالاى سرش برد و چرخواند. همچان با چرخیدنم مى خندیدم و به احسان نگاه مى کردم . پایینم آورد و بوسه اى برگونه ام زد و گفت : هیچوقت ترکم نكن.

 ***

دراتاقم نشسته بودم و داشتم وسایلم را مرتب مى کرد. هنوزهم اثار قرمزى و لبخند بر چهره ام مشخص بود. از آن بوسه تابه حال نتوانستم از فكر و خیال هاى بیهوده خارج شودم. عشق بین و من و احسان قوى تر ازهرچیزى دردنیا بود ، اما بازهم انقدر هردو پرغرور و مرموز بودیم که انكارش مى کردیم.

صداى باز شدن دراتاق بلند شد . احسان بود که اون هم دست کمى از من نداشت و انگار از خوشحالى یك وجب از زمین بالاتر سپرى مى کرد باخنده درحالى که جعبه اى را زیربغلش نگهداشته بود به سمتم امد. متعجب نگاهش کردم…هردو براى چند دقیقه همانطور بهم زل زدیم.

_احسان_چطورى بهار؟

شانه اى بالا انداختم و همانطور که سرجایم نشسته بودم با لحن تمسخرآمیزى گفتم : دعا گوى جون شما!

خندید. جعبه را از زیربغلش دراورد و به طرفم گرفت. با اشتیاق از دستش کشیدمش و درهمان حال پرسیدم :

_مال منه؟!

احسان با تكان دادن کله اش حرفم را تایید کرد. با خوشحالى به جعبه نگاه کردم ، شكلات بود ، چیزى که بیشتر ازهمه دردنیا دوستش دارم. با این فكر خواستم در جعبه را بازکنم اما انگار که چیزى را بخاطر آورده باشم بیخیال باز کردن جعبه شدم و همانطور به احسان که بالاى سرم ایستاده بود نگاه کردم و شكاك پرسیدم :

_ببینم مار و عقرب که توش ننداختى؟!

صداى قاه قاه خنده اش بلند شد . _احسان_خیالت راحت ، چیزى توش نیست!

دیگر نتوانستم طاقت بیاورم وبا لبخند مشغول باز کردم جعبه شكلات شدم. درجعبه را از رویش برداشتم و به شكلات هاى فندقى بزرگ خیره شدم. دهانم آب افتاد. سریع یكیشو از توى جعبه برداشتم و به طرفم دهانم بردم و گاز کوچكى ازش گرفتم ؛ طعم شیرین شكلات و فندق هاى لابه لایش را احساس کردم .درحالى که چشمامو با اشتیاق بهم مى فشردم همانطور که شكلات داخل دهانم را مى جویدم گفتم : اووووم..خیلى خوشمزه است.

به احسان نگاه کردم که با برق عجیبى که درچشمانش بود با دهان باز مثل مسخ زده ها خیره خیره نگاهم مى کرد. نفسمو باکلافگى بیرون دادم

_اوووف بازم دلت خواست، ببینم تو سر اون قضیه ى پشمك عبرت نگرفتى ، الآنم باز خسیس بازى درآوردى واسه ى خودت نخریدى؟ میدونى که ممكن نیست حتى یكدونه از شكلات هامو بهت بدم!.

بدون حرفى همانطور نگاهم مى کرد.

_باشه ، فقط میتونى یكدانه بردارى

به دنبال حرفم به چشمام به جعبه شكلاتا اشاره کردم و خواستم شكلاتى که در دستم بود را بخورم که صداى احسان بلند شد:

_احسان_ من اون شكلاتى که در دستانت هست را میخوام!

متعجب به شكلات گاز زده ى توى دستم خیره شدم و بعدشم به احسان.

_این دهنیه منه !

_احسان_باشه ، من همون را میخوام.

_نمیشه یكى دیگه بردار، این نصفه شكلات واسه ى خودمه.

ابرویى بالا انداخت

_احسان_نه…اگر میخوایى بهم بدى همان شكلات گاز زده ات را بده

مردود نگاهش کردم و بامكثى کوتاه دستم را دراز کردم و شكلات گاز زده ام را به سمتش گرفتم.

احسان باخنده بهم نگاه کرد و به طرف شكلات نیم خیزشد، دهانش را باز کرد و خواست شكلات را از دستانم بخورد که در لحظه ى آخر با تمام قدرت دستم را کشیدم و سپس خودم یك گاز دیگر از شكلات زدم و شروع کردم باهمان دهان پر به احسان خندیدن!

احسان درحالى که دستانش را به پهلوهایش تكیه داده بود با چهره اى کلافه سرجایش ایستاد و بهم نگاه کرد.

همانطور که شكلات را مى جویدم و سعى داشتم قورتش دهم زیرلب غریدم : الاغ!

احسان براى لحظه اى نگاهم کرد و سپس با یك اشاره با نهایت قدرتش شكلات گاز زده ى در دستم را از دستم بیرون کشید و درحالى که بایكى از دستانش من را سفت نگهداشته بود تا مانع کارى که قصد داشت انجام دهد نشوم. با دست دیگه اش شكلات را دردهانش گذاشت و درست از همان قسمتى که من گازش زده بودم گازى محكم گرفت و با چشمان بسته اش بالذت گفت :

اوووم خیلى شیرین و عسلى ان. چون با لبان تو برخورد داشتند این خاصیت را گرفته اند!. همچنان درمیان دستا قوى اش تمنا مى کردم و سعى داشتم بلند شوم . این الاغ خان عجب زورى داره.

هرچه به زور متوسل شده بودم اما بازهم توان و قدرت شكست دادنش را نداشتم. جیغ کشیدم :

نخورش اون براى منه!

احسان همچنان که شكلات در دهانش را مزه مزه مى کرد به سمتم برگشت و درهمان حال گفت :

واقعا؟ پس چرا داشت به من چشمك میزد؟!..

_منكه راضیم نیست انشالا بپره به گلوت خفه شى الاغ احمق!

احسان خندید : خوب تو یكى دیگه بردار . این همه شكلات دارى

مثل بچه ها پامو به زمین کوبیدم و با کلافگى گفتم : من همون رو میخواستم!

احسان دیگر بدون حرفى فقط به طرفم امد و روى زانوهایش جلویم نشست ، از ترس آرام نشستم سرجام و همانطور نگاهش کردم تا ببینم چه کار میخواهد انجام دهد. که ناگهان احسان در عرض یك لحظه شكلات از دهانش را بیرون آورد و با قدرت توى دهان من فرو برد. چشمانم گشاد شد و احساس خفگى بهم دست داد. بى اختیار مشغول جویدنش شدم و سریع قورتش دادم و همزمان فریاد کشیدم : بیشعور!

_احسان_مگه خودت همین را نمیخواستى؟!

_معلومه که نه ، حالم بهم خورد.. احمق

پشتم را بهش کردم و بدون جوابى ازجایم بلند شدم و به سمت دستشویى قدم برداشتم. هنوزهم مزه ى شكلات را دردهانم احساس مى کردم. وارد دستشویى شدم و در را از پشت بستم و بهش تكیه دادم. مكثى کردم و با یادآورى موضوع پیش امده به انگشتم نگاه کردم که آثار شكلات هنوزهم بر رویش باقیمانده بود. انگشتم را با قدرت داخل دهانم فرو بردم و یك دور چرخوندمش و با لذت خاصى مكیدمش و خیس از تف از دهانم انداختمش بیرون.

خودناخود لبخندى برلبانم نقش بست. این بهترین طعم شكلاتى بود که تابه حال درعمرم خورده بودم.

 ***

        فصل هفتم_7

نسیم خنكى که مى وزید، دلچسب بود، درحالى که در ایوان اتاقم بر روى تك صندلى فلزى خاکسترى رنگ نشسته بودم دستانم را زیربغلم چندبارى بالاوپایین کردم و همانطور به باغ سرسبز چشم دوختم. باران تندى که از صبح شروع به باریدن کرده بود، گویى قصد بند امدن نداشت. خسته از آن همه بارش، نگاهم را از باغ گرفتم و چند قدم به سمت جلو رفتم تا جایى که دیگر بالاى سرم سقفى وجود نداشت و خیس شدم. قطرات باران بى مهابا از دل آسمان فرو مى چكید، همچو سیلى با صداى خوش آهنگى در دل زمین جا مى گرفت و شدت آن به قدرى بود که در چند لحظه سروصورتم را خیس کرد. خودم را عقب کشیدم. امروز قراربود به کمك احسان دیوار اتاقمان را رنگ کنیم تا تنوعى جدید برایمان باشد. احسان با سلیقه و نظر من از بیرون رنگ بنفش و سفید را خریده بود تا اتاق را رنگ کنیم. با صداى احسان به اتاق بازگشتم . تقریبا همه چیزاماده بود؛ روى تخت ، مبل ، تلوزیون و میزتوالتم را پارچه اى سفید کشیده بودو همه را وسط اتاق جمع کرده بود تا مبادا درهنگام رنگ کردن کثیف شود. احسان درحالى که سعى داشت قاب عكس هاى روى دیوار را بردارد گفت : زودباش باید شروع کنیم.

با تكان دادن سرم به نشانه ى تایید به سمت پاکت رنگ ها رفتم و قلمویم را آهشته از رنگ سفید کردم و سطل رنگ راهم برداشتم و خواستم به طرف دیوار اتاق بروم که ناگهان پایم به یه چیزى که جلوى راهم افتاده بود و نمى دانستم چیست گیر کرد و دریك لحظه به طرف زمین سقوط کردم.

اما خداروشكر قبل از اینكه نقش بر زمین شوم توانستم خودم را جمع و جورکنم و سیخ وایسم، ولى متاسفانه در این گیردار سطل رنگ سفید از دستم پرت شد و تمامى محتویات داخلش بر روى دیوار و قاب عكس روى دیوار پخش شد!.

احسان با نگرانى به سمت من دوید و پس از کمى مایعنه کردنم  وقتى خیالش از بابت من راحت شد که سالم هستم، چشمانش را براى لحظه اى برهم فشرد و نفسى از سینه برکشید. سپس به طرف دیوار رفت و به گند کارى ام باقاب عكسش چشم دوخت. این قاب عكس براى احسان معنى و مفهوم خاصى داشت همیشه مى گفت وقتى دلش مى گیرد و یا ناراحت است با خیره شدن به این قاب عكس منظره ى بهارى آرام مى شود و هرجا باخودش این قاب را مى برد.

صداى احسان بلند شد : وایى منظره ى اوج بهارم را رنگى اش کردى . حال چگونه پاکش کنم؟!

من این عكس را خیلى دوست داشتم!

مِِن و مِِن کردم و درهمان حال گفتم : خوب..خوب، چیزى نشد که فقط یكم رنگ سفید ریخت روش. میخواى اسمش را عوض کن بذار اوج زمستان!

احسان همانطور که خطوط اخم بر پیشنانى اش نشسته بود ناخداگاه از حرفم خنده اش گرفت و درمیان خنده گفت : من این قاب را دوست داشتم چون منظره اش بهارى بود ، طراوت داشت ، زیبابود.رنگ و وارنگ بود، هروقت نگاهش مى کردم در منظره اش چهره ى تورا در ذهنم تجسم مى کردم . من را یاد بهارخودم مى انداخت. براى همین برایم ارزش زیادى داشت!.چشمان عسلى

 

ات پوست سفیدت، موهاى همچون زرناب و لبان غنچه  مانند سرخت. تو خود بهارى! پراز شور و رنگ پر از انرژى مثبت! 

_خوب دیگه حتما قسمت بوده اینطورى بشه ، اما همش تقصیرخودت بود.باید تمامى قاب هارا از روى دیوارها برمیداشتى تاچنین اتفاقى برایشان نیفتد!

_احسان_نباباخودم عقلم میرسه

_خوب من فكرکردم عقلت نرسه واسه همین جهت راهنمایى عرض کردم!.

_احسان_میدونى شعورچیه؟!

_آره میدونم ، اما واسه ات توضیح نمیدم چون میدونم نمى فهمى!

احسان همانطور که گوشه ى لبش را گزیده بود تا نخندد سرش را چندبارى به اینور و اونور تكان داد و زیرلب گفت : عجبا!.سپس دیگر بدون هیچ حرفى مشغول کارش شد و سوالى نپرسید. اینبار تمامى قاب ها و ساعت و هرچیزى که بر دیوار نصب بود را برداشت و سپس آرام آرام شروع به رنگ زدم کردیم. یك دیوار را سفید و بقیه رو بنفش خوشرنگى زدیم. همچنان با بالا و پایین و ماساژ دادن قلموام بر روى دیوار رنگ قرمز را پاك مى کردم و جایش را رنگ سفید مى زدم.

زیرلب آهنگى میخواندم و همینطور رنگ را بر سرتا پاى دیوار پخش مى کردم. به احسان نگاه کردم که بدون هیچ حرفى بى سروصدا درحال رنگ کارى بود ، ### کمى شیطنت کردم. قلمویم را در دست فشردم و به احسان نزدیك شدم . پشتش بهم بود. با یادآورى نقشه اى که توى سرم داشتم خنده ام گرفت و ریز ریز خندیم. 

_احسان؟

به طرفم بازگشت که درهمان لحظه سریع قلموام را جلو بردم و بر روى دماغش گذاشتم، همزمان با این کار من احسان خودش را عقب کشید و به سختى چشمانش را بست. دماغش رنگ سفید گرفت. قاه قاه خنده ام بلند شد.حالا نخند کى بخند. همینطور مشغول خندیدن بودم که ناگهان نرمى چیزى که بر لپم کشیده مى شد من را به خودم آورد. چشمانم را باز کردم و دستى بر روى گونه ام کشیدم و با دیدن رنگ بنفش که از دستم مى چكید چشمانم گشاد شد. اینبار احسان بود که به من مى خندید.

211

خونم به جوش آمد، نفسى با صدا بیرون دادم و به طرف سطل رنگ بنفش که بر روى زمین گوشۀ دیوار بود نیم خیز شدم. سطل را برداشتم و با یك حرکت تمام محتویاتش را روى احسان خالى کردم. از پیشانى تا زیرچونه اش بنفش شده بود. فقط درلحظه ى آخر احسان سریع چشمانش را بست تا رنگ وارد چشمانش نشود. دیگر نمى توانستم خودم را کنترل کنم بلند و مستانه شروع به خندیدن کردم. انقدرى که قطرات اشك از چشمانم سرازیر شد. احسان چند لحظه مكث کرد و یه آن به خودش امد و براى تلافى و اینكه انتقامى ازم گرفته باشد سریع به طرف بسته سطل ها رفت و یك سطل رنگ دیگر را برداشت ، سپس دنبال من دوید تا رنگ هاى داخلش را رویم خالى کند.

درحالى که از ترس دستانم را به نشانه ى تسلیم بالا گرفته بودم. بدو .. بدو به اینور و انور مى رفتم و سعى داشتم از چنگالنش فرارکنم. خواستم خودم را به طرف در برسونم و از اتاق بروم بیرون که ناگهان احسان راهم را سد کرد و خودش را زودتر از من به در رساند. صداى تیكى قفل شدن در اتاق بلند شد. مسیرم را کج کردم و به سمت دیگرى دویدم. میتواستم سردى رنگ هایى را که احسان پشت سرم به لباسم مى ریخت را احساس کنم. روى تخت پوشیده شده از پارچه ى سفید ایستادم و چندبارى بالاو پایین پریدم. احسان هم عین کار من را تكرار کرد. پریدم پایین و به سمت میز چوبى وسط اتاق رفتم و رویش ایستادم. خواستم از میزهم بپرم که درلحظه ى اخر احسان خودش را بهم رساند و مچ دستم را سفت گرفت و در دستش فشرد و مانع حرکتم شد. با نگرانى به طرفش برگشتم.

خواستم مچم را از حصار تنگ انگشتانش آزاد کنم که ناگهان با خالى شدن زیرپاهایمان همه چیز عوض شد. میزچوبى که نتوانسته بود وزن هردوى مارا به خوبى تحمل کند با شكستن یكى از پایه هایش ما را به طرف زمین پرت کرد و نقش بر زمین شدیم. من روى زمین افتادم و احسان هم روى من!.

از ترس و شوك به نفس نفس افتاده بودم و بى اختیار جیغ کشیدم. به خودم امدم. احسان همچنان بر رویم خوابیده بود هیچ تكانى نمیخورد، از زور خجالت لپ هایم گل انداخت، سعى کردم خودم را از زیرش بیرون بكشم اما انقدر احسان قدرتش زیاد بود که حتى نتوانستم یك میلى متر هم از جایش تكانش بدهم.

به چشمانش که تنها چندمیلى متر تا چشمانم فاصله داشت چشم دوختم.برقى خاص درآنها بود که معنى اش را درك نمى کردم ، آرنجم را بر روى چونه اش گذاشتم و سفت فشارش دادم و به زورمتوسل شدم تا به عقب هولش دهم و از زیربلندشوم. احسان که نتوانسته بود به خوبى تعادل خودش را حفظ کند با قدرتى که بهش وارد شده بود به عقب پرت شد و روى زمین کنارم افتاد.

سریع از موقعیت پیش امده استفاده کردم و بلند شدم و دستى بر مانتوام کشیدم و گردوخاك نشسته شده رویش را پس زدم سپس باتك سرفه اى مشغول رنگ کردن ادامه اتاق شدم.

 ***

ساعت ها گذشت و بالاخره کار رنگ کارى اتاق به پایان رسید. توى چهارچوب دراتاق ایستادیم و نگاه تحسین برانگیزى از سرتا پاى اتاق انداختم و درحالى که با رضایت کامل از کارمون لبخند برلب داشتیم به سمت هم برگشتیم و بهم نگاه کردیم

 _احسان_خسته نباشید، بالاخره تمام شد فقط باید کمى منتظربمانیم تا رنگ ها خشك شود، اونوقت مى توانیم وسایلمان راهم بچینیم.

باسرم حرفش را تایید کردم : فكرش راهم نمى کردم انقدر خوب و تمیز بتونم اتاق را رنگ کنم.

صداى اعتراضش بلند شد : رنگ کنى ؟!..به تمسخر گفت:اگر نزنى فكمون رو بیارى پایین من هم یك کمك هایى کردم!

به سمتش برگشتم : توکه کارى نكردى تمام زحمت هاى سختش را خودم کشیدم با فك درهم قفل شده اش بدون حرفى همانطور نگاهم کرد.

کمى به چشمانش زل زدم تا از زور خجالت هم که شده چشم از رویم بردارد؛ اما انقدر خیره و پرو بود که حتى پلك کوچكى هم نزد.

دستم را بالا بردم و ضربه اى به پیشانى ام زدم و چشمانم را برهم فشردم و درهمان حال با لحن تمسخرآمیزى گفتم:

_آخ، ببخشید یادم رفت ارث باباتو واسه ات بیارم!

بالاخره صدایش درامد: وایى بهار خداهم تورو نمیشناسه!

_چكارکنم دخترم دیگه ، شیطون و جذاب. هرچه باشه بهترشما پسران بدتیپ و مغرور و از خودراضى ایم. به نظرم اضافى ترین موجودات تو دنیا مردان. البته نه همشون بعضى پسرا واقعا جیگرن!

ریز ریز خندیدم. قصد داشتم با اینطور حرف زدن عصابش را بهم بریزم و حسادتش را جلب کنم.

صداى غرش مانند احسان درامد :

_احسان_ته ریش!..ادکلن تلخ!…پیراهن چهارخانه!..قد صد و نود!…چهارشونه!…سیكس پك!…این ها همه کمبود هاى ذهنى یك دختر عقده ایه..مرد بآس مردونگى بلد باشه!

خواستم باز چیزى بگویم که صداى مامان که با فریاد اسمم را صدا مى زد مانعم شد. درحالى که به احسان نگاه مى کردم با گفتن : الان میان مامانجون از اتاق خارج شدم و به طرف پله ها به راه افتادم تا ببینم مامان چیكارم داره ، چون مطمئن بودم اگر یكم دیر برم با فریاد هایش خانه را بر روى سرم خراب مى کند. وارد آشپزخانه شدم.

_جانم مامان کارتونوبگید؟

_مامان_بهار دخترم، امشب تولد احسانه، میخوایم وسه اش جشن بگیریم.

_خوب چیكارکنم الآن از من دارید اجازه مى گیرید؟! یا میخواید بروم و برایش توپ و کلاه تولدت مبارك بخرم؟!

_مامان_دو دقیقه زبان به دهن بگیر تا بهت بگم چیكارکنى. میخوام به یه بهانه اى از خونه بكشیش بیرون تاوقتى ما داریم اینجارو واسه شب آماده مى کنیم نباشه، خاله سارات میخواد غافلگیرش کنیم. یه چیز دیگه هم هست!.

 اخه اون الاغ غافلگیریش دیگه چیه؟باچشمانى که انتظار درش موج مى زد به صورت مهربان مامان زل شدم.

_خوب حالا  لطفا اون امرتون که باعث شد بنده را کت بسته از اتاق بیرون بكشید بفرمایید!

_مامان_واااا..دختر این چه طرز حرف زدنه؟!

_مگه چطورى حرف زدم؟! مثل خانوما دارم صحبت مى کنم دیگه!

خیره خیره نگاهم کرد.

_خیلى خوب ببخشید، حالا اگر امكانش هست بگید بایدچیكارکنم که کلى کار دارم، باید اتاق را جمع و جورکنم ، لباسامو عوض کنم ، احسان کوچولو روهم ببرم پارك که وقتى شما خواستید نقشه تون را عملى کنید جلوى چشم نباشه! کوزت که نیستم بتونم تمام این کار هارو دو دقیقه اى انجام بدم باید واسه اش وقت بگذارم!

مامان همانطورکه با تعجب به من نگاه مى کرد دستانش را به کمرش تكیه داد و گفت : الآن خیلى دارید مثل خانوما صحبت مى کنید؟!

خندیدم و شرمنده دستى به سرم کشیدم : ببخشید حق باشماست.

_مامان_حدس بزن امروز کى قراره بخاطر احسان بیاد شمال؟

_چه میدونم، از همسایه هاست؟!

_نه!

_دوستمونه؟

_نه!

_عمواینا؟

_نه

_از سازمان حفاظت از محیط زیست میخوان بیان ببرنش؟!

مامان درحالى که باتعجب بهم نگاه کرده بود ریز ریز خندید و گفت : نه!

نفسمو با عصبانیت بیرون دادم : خاستگار؟!

_واا..دیونه آخه خستگارى از کى بابات؟!

_وایى چه خوب دارن میان خاستگارى بابا!…خوب آدم پدر دم بخت داشته باشه همین مشكلاتم داره دیگه !، مشاالله مردم زمان و مكانم حالیشون نیست این همه میخوان بكوبن بیاد خاستگارى؟!، خوب چراکه نیان ماشاالله از هرانگشتش یك هنر میباره!. درسشم که تموم شده.

مامانى میخواى براش وقت آرایشگاه بگیرم . لباس عقد منم هست اگر خواستند عقدش کنن بپوشه. شماهم تا بابا از آرایشگاه بر مى گرده اینجارو آماده کنید!..

مامان دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و قاه قاه شروع کرد به خندیدن. از خنده هاى بلند و پاپیش من هم به خنده افتادم. پس از کمى دست از خندیدن کشید و دوباره شروع کرد به حرف زدن :

_مامان_ماشاالله بهت بهار ، ولت کنیم تا صبح دلقك بازى دربیارى.سپس دوباره بالحن جدى گفت : سیما قراره بیاد شمال!

چشمانم را تنگ کردم و در ذهنم چیزى رد و بدل کردم. سیما..سیما..سیمادیگه کیه. براى لحظه اى به خودم امدم و بلند فریاد زدم:

_سیما؟..سیماى خودمون؟!

_مامان_ نخیر! سیماى جمهورى اسلامى ایران! خب سیماخودمونو مى گم دیگه!

_اون دیگه میخواد بیاد شمال چیكار؟! خاستگار بابا سیما اینااند؟!.بازهم خندیدم.

سیما دختر، خاله ى بزرگم خاله مهناز بود که خیلى وقته باهامون رفت و آمد ندارند. داستانش خیلى مفصله ، از اون سالى که احسان ازمن خاستگارى کرد و من بهش جواب رد دادم رابطه ى من با سیما به کل بهم خورد. چون از قضا چشمش احسان را گرفته بود از جانب او همش بى محلى و بى تفاوتى را دریافت مى کرد. از شدت حسادتش به عشق احسان نسبت من علقش کارنكرد و همه چیز را بهم ریخت و رابطه ى خانوادگى مان را قطع کرد. حتى با اینكه مى دانست من به احسان جواب منفى داده بودم. خاله مهنازم از اون پس دیگر باما هیچ رفت و آمدى نكرد و یواش یواش هم تعداد تماس هایش را باما و مامان بزرگ و پدر بزرگم کم کرد. تا اینكه همه به کل آن خانواده را فراموش کردیم.حال دلیل بازگشتشان پس از این همه سال چه بود؟!

_مامان_مسخره بازى را بذار کنار، نشنیدى چى گفتم؟! سیما داره میاد. دشمن خونیت!

_خاله مهناز ایناهم همراهش میان؟!

_مامان_نه.فقط سیما..اونم بخاطر دانشگاهشه. آمل میره دانشگاه واسه همین میخواد بیاد.

_خوب چرا خوابگاه یا خونه براش نمى گیرند؟!

_مامان_اخلاق خاله مهنازت را که میدانى ، چون سیما مجرده روش حساسه.بعدشم مگه عقلش کم است وقتى ویلاى امن پدرش شمال است پول خوابگاه بدهد.

_سیماهنوزمجرده؟! فكرمى کردم رابطه شون باما قطع شده باشه!

_آره منم همینطور اما نمیدونم آفتاب از کدام طرف درآمده که بازهم سرو کله شون پیداشده. اونم سیما که از نشست و برخاست باما حسابى کفرى و عصبى بود. حتما براى این کارش دلیل خاصى داره!

_از ازدواج من و احسان خبردارند؟!دانشگاه سیما آمله ، چه دلیلى داره این همه راه بیاد و بخواد رویان پیش مابمونه. میدونى چقدرفاصله است؟! اونم توهمچین روزى.مطمئنم بخاطر تولد احسانه که میخواد امشب بیاد!.چون میدونه من و احسان دوباره رابطه مون به روال عادى برگشته و من امدم شمال.

_مامان_اااا..توام با این افكار مسخره ات. چه ربطى داره آخه دختر؟! اتفاقى شده ، بعدشم مطمئن باش سیما پس از این همه سال دورى از احسان حتماً فراموشش کرده. والا یه عاشق نمى تونه چندین سال دور از عشقش باشد و اعتراضش هم درنیاد.

_من که شك دارم. اون دختر خود شیطانه. خدامیدونه واسه انتقام گرفتن ازمن تا حالا چه نقشه هایى که نكشیده!.

_مامان_انقدر چرت و پرت نگو بهار، اون دختر معصوم جز استراحت به هیچ نیت دیگه اى پا به این ویلا نمى گذارد.

_شماخودتونم خوب میدونید که حق با منه. غافلگیرى بهانه است، شما قصد دارید من و احسان را بفرستید بیرون تاوقتى سیما میاد ما نباشیم ،تا بفهمه ما باهم رابطه داریم و عاشقم همینم. این کار شما فقط براى آتیش زدن سیماست!

_مامان_من این چرندیاتت را نشنیده مى گیرم. توام برو احسان را صداکن و باهم برید بیرون.

وقت نداریم باید قبل از تاریك شدن هوا کارارو تمام کنیم.

درحالى که از آشپزخونه بیرون مى رفتم باخنده گفتم :

_ببینید کى بهتون گفتم، اون دختر یه عوضیه به تمام معناست . این خط اینم نشون!.

بازهم صداى مامان بلند شد : بسه انقدر موضوع رو کشش نده. بایدحتما سرت داد بزنم تا سكوت کنى. پاشو دست شوهرت را بگیر برید از خونه بیرون دیگه.

_اوف باشه مامان جان حالا چرا انقدر عصبانى میشى؟!.بذار اولش برم حمام یه دوش بگیرم بعد، با این قیافه کثیف که نمیتونم برم بیرون صورت و دستانم رنگیه. یكم تحمل داشته باش.

مامان زیرچشمى نگاهم کرد و بدون حرفى رویش را ازم برگرداند. به اتاقم برگشتم. احسان بر روى تخت پوشیده شده از ملافه ى سفید خوابیده بود و یكى از دستانش را روى پیشنانى اش گذاشته بود. معلوم بود حمام کرده چون هنوز قطرات ریز آب بر نوك موهایش مشخص بود. روى نوك انگشتان پام راه رفتم تامبادا صدا تولید کند و احسان بیدارش کنم. بوى بد رنگ بینى ام را آزار داد. سریع در پنجره رو گشودم تا مبادا با این همه بو احسان خفه ویا مریض شود. نسیم خنكى که از پنجره به داخل مى وزید و باموهایم بازى مى کرد آرامش بخش بود.

از کمدم یك دست لباس تمیز برداشتمو به حمام رفتم و خودم را زیر شیر آب رها کردم و براى لحظه اى چشمانم را برهم فشردم.

 ***

از حمام خارج شدم. درحالى که حوله اى دورم پیچیده بودم و با حوله ى دیگرى سعى داشتم موهاى بلندم را خشك کنم به طرف احسان که همچان خواب بود رفتم. آخیش خنك شدم. لب تخت نشستم و بهش نگاه کردم.

_احسان بیدارشو؟ جوابى نداد.

دستم را روى بازویش گذاشتم و تكان محكمى بهش دادم و همزمان گفتم : بیدارشو احسان ، بسه دیگه چقد میخوابى!

بالاخره صداى گرفته و خوابالویش درآمد. درحالى که لاى یكى از چشمانش را به زور باز نگهداشته بود گفت : باشه عزیزم فقط یك دقیقه ى دیگه!

و دوباره به دامن امن خواب پنها برد. گویا قصد از بیدارشدن نداشت. روى زانوهایم برروى تشك تخت نشستم و حوله ى موهایم را برداشتم و درهمان حال با خنده گفتم : این یك دقیقه هاى توام که هیچوقت تمومى ندارند!. به دنبال حرفم موهاى خیس بلندم را روى صورتش باز کردم. درحالى که موهاى نرمم به اینور و اونور صورتش کشیده مى شد و از پیشانى تا زیرچونه اش لیز میخورد بهش نگاه کردم و بلند خندیدم. همراه با قطرارت آبى که از موهایم به صورتش مى ریختن احسان هم چشمانش را بهم مى فشرد و صورتش را به اینطرف و آن طرف تكان میداد. صداى خنده اش بلند شد ، با تمام قدرت بازوهایم را گرفت با یك حرکت و من را بر روى تخت خوابوند و خودش هم خوابید روم. هردو همچنان با صداى بلند مى خندیدیم. احسان سرش را توى گودى گردنم فرو برد و بوسه اى به گلویم زد و درهمان حال گفت : خیلى عاشقتم دختر!.

 ***

روبه فروشگاه شیكى ایستادیم و شانه به شانه ى یكدیگر مسیر فروشگاه راه پیش رفتیم و وارد مغازه اى شدیم. به بهانه ى خرید کردن از خانه کشیدمش بیرون تا خاله اینا باخیال راحت و بهتر بتوانند تدارك هاى جشن امشب را ببینند. البته یكى از مهم و اصلى ترین دلایلم این بود که مبادا با سیما روبه رو بشه!.

فروشنده ى مغازه که پسرجوانى بود به سمت ما امد و با جمله هاى : خیلى خوش آمدید. چه کمكى از دستم برمیاد. ازما استقبال کرد.

احسان به دنبال حرفش به ویترین مغازه اشاره کرد و یك مانتو قرمز کوتاه را بهش نشان داد که آستین سه ربع بود و دورتا دور آستین هایش نگین هاى طلایى و قرمزداشت.

_احسان_میشه لطفا اون مانتورو واسه مون بیارید؟!

پسر با نگاه معنى دارى به من سرتا پایم را برانداز کرد و سپس با تكان دادن سرش به طرف انبار مغازه اش رفت و همان مانتوى درخواستى احسان را درست اندازه ى سایز من اورد!. مانتورا از دستش گرفتم و به اتاق پرو کوچك توى مغازه رفتم. مانتو را تنم کرد و توى آینه قدى اش به هیكلم چشم دوختم و آدمسم را یك دور داخل دهانم چرخوندم و سپس بادش کردم و دوباره بایك حرکت ترکوندمش. خیلى بهم میومد. انگار توى تنم دوخته شده بود. دستم را بر روى گودى کمرم قرار دادم و از آینه به پشتم نگاه کردم. همه جاش درست جذب اندامم بود و هیكلم را به خوبى درخودش نمایش میداد. شالم را روى سرم صاف کردم و از اتاق پرو بیرون رفتم. پسرجوان با دیدن من لبخند معنى دارى زد و با برق خاصى که درچشمانش دیده مى شد گفت :

_پسرجوان_بسیار زیبا شدید خانوم، کاملا برازنده ى بانویى چون شماست!

همین یك جمله کافى بود؛احسان که دیگر کاردهم میخورد خونش بالا نمى امد با عصبانیت بهسمتم امد درست روبه رویم طورى ایستاد که تو دید پسرجوان نباشم و باعصبانیت غرید : همین الآن برو و این لباس را از تنت درش بیار!

متعجب نگاهش کردم. این بشر عجب غیرتى و حسود بود ، مكثى کوتاه کردم و براى اینكه احسان را اذیتش کنم و سربه سرش گذاشته باشم باخنده گفتم : چرا؟ قشنگه که مگر ندیدى فروشنده چه استقابلى ازش کرد!

_احسان_مى رى درش بیارى یاخودم این کارو بكنم.

_من میخوام اینو بخرمش

_احسان_بیخود. یه مانتوى دیگر انتخاب کن. این خیلى تنگه!

_چون اون پسر فروشنده ازم تعریف کرد،حسادتت جلب شد و رگ غیرتت اینگونه باد کرد و یه آن یادت افتاد این مانتو زیادى تنگ است؟!

احسان نگاه پرکینه و نفرتش را به پسرجوان انداخت که متعجب به مادوتا نگاه مى کرد.سپس بازهم به من نگاه کرد و گفت :

_احسان_من به چى این پسر حسادت کنم؟واقعا احمقى!

_چرا حسادت نكنى خیلى خوشگل و خوشتپه!

احسان که انگار یك پارچ آب یخ روى سرش خالى شده بود نفسى بیرون داد و دستانش را مشت کرد و سفت فشرد سپس با عصبانیت گفت :

_احسان_تا حالا ندیده بودم یك زنى برگرده به شوهرش بگه چقدر این پسره خوشگل و خوشتپه!

بالبخند نگاهش کردم

_حالا دیدى!

_احسان_برو این لباس صاحاب مرده رو درش بیار تا اینجا رو روى سر همه آدماى توش خراب نكردم!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن