سرنوشت آهکی

رمان سرنوشت آهکی پارت 9

رمان سرنوشت آهکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید

سوم شخص 

سایمون وارد اتاق کار پدرش شد و گفت: کاری باهام داشتی؟

کوروش با اخم های درهمش گفت: چه خبرته؟ چرا مدام با این دختر دعوا میکنی؟

به طرف صندلی رو به روی میز پدرش رفت و روش نشست و گفت: زبون درازی کرد.

-چی گفته؟

-بماند.کارتون همین بود؟…..

کوروش از لای دندون های کلید شده اش گفت: سایمون…..

-چی میخواستی بگه.گفت کارهاش به من ربطی نداره. منم جوری حالش رو گرفتم که دیگه زبون نریزه.

-یک سوال دارم راستش رو بهم بگو.

-چی؟

-تو یسنا رو دوست داری یا نه؟

اخم های سایمون در هم شد. صورتش رو از پدرش برگردوند که کوروش گفت: جواب من رو برگردوندن تو نبود…

-جواب سوالی رو که خودت میدونی رو نپرس….

-نه من نمیدونم …

صدای پوزخند ش بلند شد و گفت: واقعا نمیدونی؟

-نه…..

از جاش بلند شد و رو به روی میز پدرش ایستاد. جفت دستهاشو روی میز گذاشت و کمی خم شد و گفت: اگه تو کوروشی منم سایمونم. پسر خودت. زیر دست خودت بزرگ شدم. اینو بدون کلک هایی که سوار میکنی رو از حفظم.

-یعنی چی؟منظورت چیه؟

-یعنی تو فکر میکنی من نفهمیدم از یسنا استفاده کردی تا من بیام ایران؟مدام سعی میکردی اون جلوی چشمام باشه؟فکر میکنی نفهمیدم یسنا رو قربانی کردی تا منو تو دام بندازی؟

کوروش با خشم از جاش بلند شد و با گفت: دام چی؟  هیچ میفهمی چی میگی؟

-آره میفهمم. تو پدرمی. میدونی علایق و سلیقه ی من چجوریه. میدونی که دختر هایی که با هزار و یک عمل زیبایی و آرایش خودشون رو خوشگل میکنند برای من فقط ارزش یک دستمال کاغذی رو دارند. میدونی که من عاشق دختر های ساده ام. برای همین از یک دختر بچه ی هجده ساله سو استفاده کردی. حالا داری ازم میپرسی که دوستش دارم؟ بزار جوابت رو قاطع و بلند بدم….

رو به روی پدرش ایستاد و با صدای نسبتا بلندی گفت: آره دوستش دارم. برام از هر چیزی تو این دنیا با ارزش تره. منکر این نمیشم که اولش فقط قصد بازی کردن با این دختر رو داشتم اما الان دوستش دارم…..دوستش دارم….

-چته سایمون؟ صداتو بیار پایین.میخوای همه بشنوند؟

سایمون در حالی که نفس نفس میزد گفت: بابا شاید به نظرت خنده دار باشه.اما یسنا تمام زندگی کنه.

کوروش پوزخندی زد و گفت: سر الهه هم همین رو میگفتی….

سایمون با شنیدن اسم الهه عصبی شد. جوری که بلند عربده زد: اسم اون سگ نجست رو جلوی من نیار. تو یسنا رو با الهه یکی میکنی؟

-همه ی دختر ها مثل هم اند. با این تفاوت که یکی در باطن خیانت میکنه. یکی در ظاهر و باطن ….

-منظورت چیه؟

کوروش از پشت میزش اومد بیرون و کنار پسرش ایستاد. جفت دستهاشو روی شونه های تنها پسرش گذاشت و گفت: یعنی نمیخوام دوباره ضربه بخوری. نه یسنا و نه هیچ دختر دیگه ای قابل اعتماد نیست. یسنا به تو علاقه ای نداره و یک جورایی محمد رو دوست داره. پس مراقب باش مثل یک 

سال قبل دوباره ضربه نخوری .

و چند ضربه ی آرومی پشت سایمون زد و برگشت سر جاش….

سایمون بدجور تو فکر رفت. یعنی یسنا هم مثل الهه بهش خیانت میکنه؟ ممکنه یسنا هم مثل الهه ولش کنه و بره؟ درسته یسنا رو دوست داره اما عشق اولش الهه بود. زخم الهه بدجور تو روح و روانش تاثیر گذاشته بود. تا حدی که مثل یسنا قصد خودکشی داشت. اگه پدرش به دادش نمیرسید،  اگه اون روز در حموم نشکسته بود،الان سایمون هم زنده نبود.

نگاهی به مچ دستش انداخت. یک تیکه از پوست دستش به شدت جمع شده بود و جای بخیه روش مشخص بود. این یادگاری بود که الهه با رفتنش برای سایمون گذاشت .

یاد تک تک شبهایی که بیدار بود و اشک میریخت تا شاید الهه برگرده افتاد. مرور خاطرات بدجور اعصابش رو نا آروم کرده بود. الان تنها کسی که میتونست اونو آروم کنه یسنا بود .

از تصور اینکه یسنا هم بره و تنهاش بزاره چشم هاشو با درد بست. با خودش گفت: اگه یسنا حتی واسه ی یک لحظه به فرار فکر کنه امونش نمیدم….

و سریعا از اتاق کار پدرش خارج شد و به طرف اتاق مشترکش با یسنا رفت. بهتر بود تو این شرایط یسنا رو زیاد تنها نزاره .

اگه یسنا تنها باشه به رفتن فکر میکنه.

 ******

رو به پنجره دراز کشیده بودم و مثل یک جنین تو خودم جمع شده بودم.

زیر شکم و پهلو هام به طور وحشتناکی درد میکرد. جوری که طاقتم طاق شده بود و اشکام روون…

ای خدا لعنتت کنه سایمون….ازت نمیگذرم….. هیچ وقت …..

با صدای باز و بسته شدن در اشکام رو پاک کردم. اما دیر شده بود و سایمون متوجه شده بود .

با اخم های درهم کنارم روی تخت نشست و گفت: چی شده یسنا؟ چرا گریه میکنی؟

جوابش رو ندادم. دستش رو گذاشت روی پهلوم و گفت: درد داری؟

بازم سکوت… اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم. ناگهان درد وحشتناکی تو پهلوم پیچید که جیغ بلندی زدم. نامرد داشت پهلو مو محکم فشار میداد .

وقتی صدای جیغم رو شنید دستش رو برداشت و گفت: نکنه تو از اون عروسک های آواز خونی که باید یک جایشون رو فشار بدی تا آواز بخونند….

چشم هامو از زور درد بسته بودم و فشار میدادم. دست آرومی روی پهلوم کشید و گفت: حرف میزنی یا محکم تر فشار بدم؟

دیگه نتونستم تحمل کنم و با جیغ و گریه گفتم: چی از جونم میخوای؟ 

-هیچی.فقط نمیخوام ساکت باشی …..

-برو بیرون…. راحتم بزار….

-نمیرم. چون الان عصبی ام. فقط تو میتونی آرومم کنی.

با التماس گفتم: برو بیرون حالم اصلا خوب نیست .

-حال منم خوب نیست. تو هم اینجایی که حال خراب منو خوب کنی. یاد یک سری خاطرات افتادم که عصبیم کرده. کاری کن اونا رو فراموش کنم.

تقریبا با جیغ گفتم: چیکار کنم؟

-باهام حرف بزن. تو زنمی از هر راهی میتونی….

-برو بیرون سایمون….فقط برو….نمیخوام ببینمت….

فشار دوباره ای به پهلوم آورد و گفت: حرف آخرت اینه؟ 

با درد گفتم:ا… آره….بب… برو… ب… ی….بیرون….

-باشه….

با خشم از جاش بلند شد و گفت: اگه تو نمیتونی منو آروم کنی محمد میتونه…..

با چشم های گشاد شده نگاهش کردم و گفتم: محمد چجوری میخواد تو رو آروم کنه.

-وقتی ازش به عنوان کیسه بکس استفاده کردم میبینی که میتونه. هنوز اونقدر ازش کینه دارم که بخوام چند تا مشت و لگد رو تن اش و لاش فرود بیارم.

-سایمون….

-خفه شو. من میرم تا تو ریختم رو نبینی….

نه نباید میزاشتم یا این حال و روزش بره بیرون. حتما یک بلایی سر محمد بیچاره میاورد. به سختی سر جام نشستم و گفتم:

باشه من آرومت میکنم…

کنارم روی تخت نشست منم مشغول ماساژش شدم. بعد از چند دقیقه دست های سایمون هم مشغول نوازش کمرم شد.

سایمون همون جور که کمرم رو نوازش می کردگفت: دیشب که بیهوش بودی هزیون میگفتی. اسم یک دختر مدام روی لبت بود.

-اسم کی؟

-مدام میگفتی شراره…..

شراره…. چرا دیشب یاد شراره افتاده بودم؟ 

با سوال سایمون از فکر اومدم بیرون: شراره کیه؟

-دوست صمیمیم. یا بهتره بگم تنها دوستی که تو دوران مدرسه داشتم .

منو محکم به خودش فشار داد و سرش رو گذاشت روی شونه ام و گفت: خوب؟

-خوب که خوب….چی بگم؟

-چرا دیشب مدام اسمش رو میگفتی؟

-نمیدونم. خودت داری میگی هزیون بود.

اوهومی گفت و آروم سر شونه ام رو بوسید. با بوسه اش از خودم بیزار شدم. اما نباید به روی خودم میاوردم. برای اینکه حواسم پرت بشه گفتم: حالا من یک سوال دارم .

-بگو….

-اون روزی که پدرت منو شکنجه کرد قبل از اینکه تو برسی گفت میخواد زبونم رو مثل ثریا قطع کنه چون این بیشترین عذابه . -خوب؟

-مگه زبون ثریا رو پدرت قطع کرده؟

-آره….

-واقعا قطع کرده؟

-آره جلوی چشم همه ی خدمت کار ها حتی نرگس دخترش….

تا الان فکر میکردم محمد اشتباه گفته اما انگار جدی جدی ….

بیچاره ثریا…بیچاره نرگس….

با بهت سوال بعدیم رو پرسیدم: خوب اگه زبونش بریده شده،پس چطور غذا میخوره؟ برای جوییدن یا مزه ی غذا به زبون نیازه ها…

بهتر نیست تو این مسائل دخالت نکنی …

مثل بچه ها با لج بازی گفتم: میخوام بدونم…..

خنده ی آرومی کرد و گفت: خوب مشخصه. کل زبون بریده نشده.فقط سر زبونش رو برید تا نتونه حرفی بزنه همین…..

-خوب چرا برید؟مگه ثریا چیکار کرده بود؟

-فضولی بیش از حد….

-خوب چیکار….

با عصبانیت گفت: عه بسه دیگه سرم رو بردی با سوال هات….

-بگو خوب میخوام بدونم….

-همین کاری که تو داری میکنی….

با حرص گفتم: سایمون….

-یسنا داری وادارم میکنی بدم زبون تو رو هم ببرند….

اخم هامو کشیدم توی هم و دست به سینه نشستم.

 ******

سوم شخص 

محمد به سختی رو تردمیل راه میرفت. با هر قدمی که بر میداشت درد وحشتناکی رو در ناحیه ی کمرش حس میکرد. اما چاره ای نبود. برای نجات جون یسنا باید سرپا میشد. یک ساعتی بود که بکوب روی تردمیل بود.

نرگس وارد اتاقش شد و یک لیوان آب پرتقال روی پاتختی گذاشت. لبخندی به محمد زد و گفت: خسته نباشی…..

محمد درحالی که نفس نفس،میزد گفت: ممنون ….

-از کی داری روی تردمیل راه میری؟….

-نمیدونم ساعت ده بود فکر کنم….

نرگس نگاهی به ساعت که یازده رو نشون میداد انداخت و سریع تردمیل رو خاموش کرد.

محمد با اخم گفت: چرا خاموش کردی؟

-یک ساعته داری راه میری بسه. انسان سالم هم نمیتونه یک ساعت رو تردمیل راه بره. میخوای به خودت آسیب بزنی؟

-هه نه که اصلا آسیبی هم ندیدم …

-محمد تو با خودت هم لج کردی….

-نه فقط نمیخوام ضعیف بمونم .

-نیستی. ضعیف نیستی تو…

-چرا هستم. اگه ضعیف نبودم الان… الان یسنا… اونجا…..

بغضش اجازه نداد حرف بزنه. نرگس با غم گفت: ما هر چه قدر هم قوی باشیم در برابر کوروش و سایمون هیچیم. پس بهتره یسنا رو فراموش کنی.

-چجوری فراموش کنم؟ بیست و پنج سال از زندگیم بیهوده گذشت. فقط به عنوان یک آشپز. اما از وقتی که یسنا اومد تازه فهمیدم زندگی چیه. داشتم معنی عشق رو میفهمیدم….. داشتم….داشتم زندگی میکردم نرگس….

نرگس درحالی که اشکش رو که از چشمش جاری شده بود پاک میکرد گفت: یسنا هم دوستت داشت؟

یاد داداش داداش گفتن های یسنا افتاد. اشک تو چشماش جمع شد و گفت: آره اما به عنوان برادر نه عشق…..

-پس فراموشش کنی بهتره. چون برادر هیچ وقت عشق نمیشه.

-ای کاش میتونستم نرگس. دردم اینه که جز یسنا کسی رو ندارم. چجوری فراموشش کنم؟

-میتونی. البته اگه خودت بخوای…

و سریع از اتاق زد بیرون….محمد با درد چشم هاشو بست. چند قطره اشکی که سعی در مخفی کردنشون داشت از چشمش روی گونه اش چکید و گفت: نمیخوام….. نمیخوام فراموشش کنم…..

 *****

یسنا 

سایمون  پتو رو روم انداخت و گفت :استراحت کن تا بیام و برای شام صدات بزنم.

دوباره تو خودم جمع شدم و از پنجره به بیرون خیره شدم .دیگه حالم از این اتاق بهم میخورد…. بعد از نهار باید از سایمون اجازه بگیرم که برم بیرون البته اگه بتونم راه برم… نگاهم خیره به درختهای بی برگ توی باغ بود. کمی برف باریده بود و تقریبا باغ رو سفید پوش کرده بود. چقدر دوست داشتم الان برم تو اون برفها قدم بزنم…..

کمی تو جام جابه شدم و خیره شدم به سقف سفیداتاق. وقتی بچه بودم.همیشه ارزو داشتم یه اتاق از خودم داشته باشم.دوست داشتم مثل تمام دخترهای ثروتمند یک اتاق از خودم، یک تخت از خودم،عروسک،اسباب بازی….

تمام اینا ارزوی بچگی ام بود.شاید ازنظر خیلی ها این ارزوها مسخره باشه.اما برای من تمام این ارزوها روزی محال بود.

اما الان تقریبا به همشون رسیدم.اتاق مخصوص خودم،حمام دستشویی جدا مخصوص خودم،زندگی اشرافی،نه غصه ی اینو دارم که امشب شاید شام نداشته باشم،نه غصه ی اجاره ی عقب مونده ی خونه را داشتم.الان اینجا تو این خونه تمام امکانات بود و تنها چیزی که دیده میشد پول بود….فقط پول….

اما خوشبختی نبود،ارامش نبود ، اینجا هیچکس زندگی نمیکرد….

فقط نفس میکشید. اونهم به اجبار…

 چقدر دلم برای شراره ومسخره بازی هاش تنگ شده بود.تو مدرسه تقریبا همه منو میشناختند.هم منو هم پدرم رو…

بخاطر وضعیت پدرم هیچکس حاظر دوستی بامن نبود.اما شراره اصلا این موضوع براش مهم نبود.

 ******

یاد اولین دیدارمون افتادم.وقتی پیشنهاد دوستی بهم داد تعجب کردم.وقتی تعجبم رو دید خندید و چیز جالبی گفت.گفت:خوب بودن انسان به رخت و لباس وکیف و کفش انچنانی اش نیست.به معرفت خودشه توام که مشخصه خیلی با معرفتی.

اون روز بعد از شنیدن این حرفاش اشک تو چشمهام جمع شد.زمانی که  مدرسه میرفتم وکسی حاظر به دوستی باهام نبود،خیلی افسرده و گوشه گیر شده بودم.اما با این حرف شراره انگار یک نور امید تو دلم روشن شد.حس کردم اینقدرها هم بی کس و تنها نیستم.از اون روز دوستی منو شراره شکل گرفت.یک دوستی عمیق که تا الان هم ادامه داشت…

ولی الان ازش بی خبرم.فکر کنم فهمیده گم شدم.شاید نگرانم شده.شاید هم مثل بابام فراموشم کرده….

با یاداوری بابام اشکام ریخت.چقدر نامرد بود که حتی نیومد یه سری بهم بزنه.ببینه زنده ام یا مرده.با باز شدن در اتاق سریع اشکام رو پاک کردم.جمیله با یک سینی غذا وارد اتاق شد.وبا طعنه گفت.بفرمایید خانم غذاتون رو میل کنید تا از دهن نیفتاده….

با اخم گفتم :این چه طرز حرف زدنه؟

-مگه چطوری حرف زدم؟

-جمیله تو خودت هم خوب میدونی که مدام داری بهم متلک می ندازی چرا؟

-هه یعنی نمیدونی؟

-نه تو بگو…

-بسه بابا حوصله حرف زدن با ### ها رو ندارم.

باجیغ گفتم :جمیله هیچ میفهمی چی داری میگی؟

-اره میفهمم.این تویی که نمی فهمی.البته یا خری یا خودت رو زدی به خریت….

بغض بزرگی تو گلوم نشست.با ته مونده ی انرژی که برام مونده بود گفتم: برو بیرون جمیله….دیگه نمی خوام ببینمت…..

پوزخند مسخره ای روی لبهاش نشوند و گفت:منم علاقه ای به دیدن ه… ها ندارم.برم خیلی بهتره.دلم نمیخواد ریختت رو ببینم.

وبه طرف در رفت .جفت دستهام رو،روی صورتم گزاشتم و شروع کردم با صدای بلند گریه کردن….خیلی سخته بیگناه مجازات بشی…

 ******

با صدای باز شدن در،پشت بندش صدای ترسیده جمیله رو شنیدم:س..سلام..آ

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای بلند سیلی تو فضای اتاق پیچید.نیازی به دیدن نبود.صدرصد سایمون زده بودتو گوش جمیله.چون به غیر از سایمون وجمیله و من کسی حق ورود به اتاق رو نداشت.

صدای عربده ی سایمون تنم  من رو لرزوند.چه برسه به جمیله….

سایمون:بی شرف عوضی….چی داشتی زرزر میکردی؟

جمیله:آ…قا….دا….م….من..

دوباره صدای سیلی بلند شد.سایمون باهمون صدای خشمگینش گفت:بی پدر و مادرتو تو این خونه بزرگ شدی…نون نمک مارو خوردی،اون وقت اومدی به زن من توهین میکنی؟

زن من رو تقریبا فریاد زد.جمیله با لحنی که انگار داشت گریه اش میگرفت.گفت:شرمنده ام اقا…

-برو بیرن تا بعدا به حسابت برسم دیگه هم حق نداری پاتو بزاری تو اتاق من…

با صدای بسته شدن در،همونطور که دستام روی صورتم بود گفتم:خیلی نامردی سایمون….خیلی….من پاک بودم.همه به سرم قسم میخوردند…اما….اما الان…..خیلی نامردی….

وصدای هق هقم بلند شد.صدای پاشو که بهم نزدیک میشد رو شنیدم.کنارم نشست و دستشو دور بدنم حلقه کرد.خواستم پسش بزنم که اجازه نداد.

با دست دست ازادش،دستهامو از روی صورتم برداشت وگفت:حرفهای یک زن بی سواد که تنها جایی که رفته از بازار تا خونه و از خونه تا بازار بوده،نباید برات ارزشی داشته باشه…

با هق هق گفتم :فقط جمیله نیست . همه باهام سرسنگین شدن.همه فکر میکنن… من….من…..

سایمون:توچی؟؟

-من یک….

سایمون منو محکمتر به خودش فشار داد و گفت:نظر دیگران برای من ارزشی نداره…

-اما برای من داره…

-بسه یسنا.داری عصبیم میکنی.برای من کشتن جمیله کاری نداره….پس کاری نکن عصبی بشم و کار دست همتون بدم.

راست میگفت.. کشتن جمیله براش مثل آب خوردن بود.جمیله هم مثل من بی کس بود.نباید اجازه میدادم آسیبی بهش برسونه.

پس اشکهامو پاک کردمو دیگه چیزی نگفتم.سایمون هم دستی رو موهام کشید و گفت:پاشو لباس بپوش.

-چرا؟

-میخوام ببرمت بیرون.خیلی وقته پاتو از اتاق بیرون نذاشتی.

-من حوصله ندارم..

-وقتی میگم حاضرشو یعنی حاضر شو.میدونی که از نافرمانی بدم میاد.

چیزی نگفتم. اشاره ای به ظرف غذام کرد و گفت:اول اینو بخور بعد میریم..

نگاهی به سینی غذا انداختم .استیک بود.یاد دستپخت معرکه محمد افتادم.الان کی آشپزی میکنه؟محمد که نیست.نکنه آشپز جدید گرفتن؟….

سوالم رو بلند پرسیدم:آشپز جدید گرفتین؟

سایمون اخمی کرد و گفت: چطور؟

-اخه محمد که نیست.کی آشپزی میکنه؟

-فعلا ثریا و نرگس…..

-بعد میخواین آشپز جدید بگیرین؟

با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت:میتونم بپرسم چرا این سوالا رو میپرسی؟؟

-فقط میخوام بدونم همین …

-نخیر خوده محمد اینجا اشپزی میکنه.توقع داری اون اینجا مفت بخوره مفت بخوابه.بعد ما آشپز جدید بگیریم؟

جوابی بهش ندادم.هروقت اسم محمد میومد باهام تند برخورد میکرد.خودم رو زدم به اون راه و یک تیکه از استیکم رو کندم و داخل دهانم گذاشتم.سایمون متوجه ناراحتیم شد.اما چیزی به روی خودش نیاورد.فقط گفت:نهارتو که خوردی حاضر باش تا بریم.

واز اتاق رفت بیرون.تک تک لقمه های غذامو با بغض قورت میدادم.اینجا همه یه جورایی منو برده و اسیر خودشون کرده بودند….

بعد از خوردن غذا از جام بلند شدم و به طرف کمد لباس رفتم. تمام لباس هایی که سایمون برام خریده بود رو زیر و رو کردم .

هه همه چیز خریده بود جز لباس بیرون. خوب من الان چی بپوشم؟ ناچارا یکی از شلوار جین هامو برداشتم و پوشیدم. نه مانتویی بود نه پالتویی. فقط یک تونیک بلند آستین سه ربع یاسی رنگ بود که قدش تقریبا تا بالای زانو میرسید. اونو به همراه یک شال مشکی پوشیدم و منتظر سایمون شدم.

با برفی که بیرون باریده بود،اگه با این وضعیت میرفتم حتما استخون هام یخ میزد .

با ورود سایمون اخمی کردم. پوزخندی زد و گفت: با اینا میخوای بیای؟

منم مثل خودش پوزخند زدم و گفتم: نه منتظر شدم بیای با سلیقه ات از تو کمدم یک مانتو و پالتو  انتخاب کنم.

پالتوی قهوه ای رنگی به طرفم گرفت و گفت: بیا اینو بپوش….

-این از کجا؟

-مال نرگسه. ازش قرض گرفتم. فعلا بپوش تا بریم .

پالتو رو تقریبا از دستش کشیدم و روی تونیکم پوشیدم. خوب بود. از هیچی بهتر بود.

سایمون بازو شو به طرفم گرفت و گفت: بریم؟

دستم رو انداختم دور بازوش و گفتم: بریم….

از اتاق خارج شدیم و از پله های مارپیچ خونه پایین رفتیم. پایین پله ها چشمم به محمد خورد. روی مبل نشسته بود و داشت با جمیله حرف میزد .

با دیدنش برق شادی تو چشمم روشن شد. خدا رو شکر سایمون بلایی سرش نیاورده بود .

سایمون انگار متوجه خوشحالیم شد که دستم رو فشار محکمی داد و بلند گفت: جمیله…

جمیله وحشت زده برگشت سمتمون و گفت: بله آقا…

-من و یسنا میریم بیرون. چند ساعتی نیستیم. به پدرم بگو….

-چشم آقا…

تمام مدتی که سایمون داشت با جمیله حرف میزد نگاهم روی محمد بود. ولی اون سرش رو پایین انداخته بود و به هیچ عنوان بلند نمیکرد .

تا اینکه بالاخره نتونست مقاومت کنه و سر بلند کرد و چند ثانیه نگاهم کرد.

لبخندی بهش زدم که پوزخندی زد و با نفرت روشو برگردوند.

چشمام از حرکتش گرد شد…. یک جوری بهم نگاه کرد انگار به یک تکه اشغال نگاه میکرد. هنوز تو بهت حرکت محمد بودم که سایمون دستم رو کشید و به طرف در خروجی رفت .

دزدگیر ماشین رو زد و با صدای عصبی اش گفت: سوار شو…..

وا این چرا باز سگ شد؟ آروم سوار ماشین شدم. هنوز در رو خوب نبسته بودم که ماشین با سرعت از جاش کنده شد.

چسبیدم به صندلی و گفتم: چته سایم ….

هنوز حرفم تموم نشده بود که سیلی محکمش تو دهنم فرود اومد….درد وحشتناکی تو دهنم پیچید. با تعجب نگاهش کردم که عربده زد: پسره سگ محلت نمیکنه اونوقت تو عین سگ زل زدی بهش آره؟

پس بگو دردش نگاه خیره ی من روی محمد بود.

با بغض گفتم: فقط از کارش تعجب کردم همین ….

-خفه شو یسنا….فقط خفه….الان اخلاقم سگیه ….

یکی نیست بگه کی مثل آدم بوده….

جوابی بهش ندادم و از پنجره زل زدم بیرون. اونم برای کنترل خشمش فقط پاشو روی پدال گاز فشار میداد. آخ که چی میشد الان تصادف میکردیم فقط سایمون میمرد و من به صورت معجزه آسایی زنده میموندم…

یک ساعتی رو تو خیابون ها ویراژ میدادیم تا اینکه سایمون کمی آروم شد و یک مسیری رو پیش گرفت. زمانی که خونه ی بابام بودم زیاد بیرون نمیرفتم. برای همین دقیق نمیدونستم کجا میریم چون جایی رو بلد نبودم. ازش ناراحت بودم اما حس فضولیم اجازه نمیداد ساکت باشم.پس گفتم: کجا میریم؟

خیلی آروم گفت: بام تهران….

دیگه چیزی نگفتم. چون نه خوشحال شدم نه ناراحت. آخه من اصلا نمیدونستم بام تهران کجاست….

تا رسیدن به مقصد تنها صدایی که تو ماشین میپیچید صدای نفس های من و سایمون بود.

بدبخت این همه پول داده بود دستگاه پخش و باند برای ماشینش گذاشته بود اما زورش میومد روشنش کنه .

ماشین رو پارک کرد و گفت: پیاده شو….

از ماشین پیاده شدم و به همراه سایمون به طرف تلکابین رفتیم. سایمون دوتا بلیط گرفت و سوار شدیم. از پنجره خیره شدم به بیرون. فضای قشنگی زیر پامون بود. با لبخند زل زده بودم به بیرون. متوجه سنگینی نگاه سایمون بودم. اما چیزی به روی خودم نیاوردم. از کارش عصبی بودم. من نه کار اشتباهی کردم نه حرف نا مربوطی زدم که اون اونجوری زد تو دهنم. وقتی تلکابین ایستاد سایمون دستم رو گرفت و پیاده شدیم.

مشغول قدم زدن بودیم که گفت: چیه از دستم ناراحتی؟ 

با لحن دلخوری گفتم: تو بودی ناراحت نمیشدی؟ 

-اولا کسی حق نداره دست روی من بلند کنه. در ثانی تو هیچ وقت نباید از دست من ناراحت شی .

از این همه غرورش اعصابم داغون شد و با لحن بدی گفتم: اونوقت میشه بدونم چرا؟

-چون خودت این سرنوشت رو انتخاب کردی کسی مجبورت نکرد.

-هه آره هیچ کس هیچ اجباری برام نذاشت .

ایستاد….منم پشت سرش ایستادم. برگشت سمتم و گفت: تو آزاد شده بودی. میتونستی به کار قبلت ادامه بدی فقط محمد میمرد که حقش هم بود. اونوقت میشه بدونم کی اجبارت کرد؟

بعد هم با لحن مسخره ای گفت: چه میشه کرد همیشه دوست داری جان نثار باشی ….

دست هامو با عصبانیت مشت کردم. داشت یک جورایی با زبون بی زبونی بهم میگفت که این زندگی رو خودم انتخاب کردم.خودم خواستم بهم ### شه،خودم خواستم معشوقه باشم…..

پوزخندی به صورت عصبیم زد و دستم رو کشید و راه افتاد.منم به ناچار دنبالش رفتم. لجم میگرفت از اینکه همیشه زبونم بیش از حد میچرخه اما مواقعی که باید حرف بزنم،جواب بدم لالم .

جلوی یک بستنی فروشی توقف کرد و دوتا فالوده بستنی سفارش داد. زورش میومد نظر منو بپرسه. شاید من فالوده دوست نداشته باشم.

فکر میکرد هرچی خودش علاقه داره دیگران هم دوست دارند. وقتی سفارش هامون آماده شد، به طرف یک نیمکت رفتیم و روش نشستیم .

از این بالا کل تهران زیر پامون بود. نگاهی به شهر انداختم. گوشه به گوشه ی این شهر بزرگ هر کس یک مشکل و دقدقه ای داشت.

با صدای سایمون چشم از فضای زیر پام گرفتم: بخور آب شد.

به فالوده ها اشاره میکرد. یک قاشق از فالوده رو تو دهنم گذاشتم. طعم خوشمزه ای داشت. با ولع شروع کردم به خوردن .

سایمون پوزخندی بهم زد و با آرامش مشغول شد .

از پوزخندش خجالت کشیدم. سعی کردم آروم تر بخورم. درست مثل این ندید بدید ها رفتار میکردم .

هرچند که ندید بدید بودم….

بعد از خوردن بستنی سایمون گفت: میخوام ببرمت بازار. اون روز میخواستم برات لباس بیرون هم بخرم اما سایزت رو نمیدونستم. گفتم بهتره خودت هم باهام باشی….

و از جاش بلند شد و گفت: بریم که دیر میشه.

از جام بلند شدم و همراه سایمون به طرف خروجی رفتیم. هوای کوه بیش از حد سرد بود. یکی نبود بگه تو این هوا با کدوم عقل بستنی میخورن ….

سایمون که متوجه لرزش خفیف بدنم شده بود گفت: سردته؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم که ادامه داد: الان میرسیم تو ماشین….

هه زکی. زحمت کشیدی. توقع داشتم پالتوشو حداقل بهم تعارف کنه. ظاهرا کوه غرور که میگن همین سایمون بود.

بالاخره به ماشین رسیدم. سریع پریدم روی صندلی و گفتم: فقط بخاری رو آخر کن…

ماشین رو روشن کرد و بخاری رو روی دور آخر گذاشت. چند دقیقه ای که رفتیم حس آبپز شدن بهم دست داد. خواستم خودم بخاری رو کم کنم که نمیدونم دستم به چه دکمه ای خورد و ماشین شروع کرد به آژیر کشیدن.

سایمون دستم رو محکم عقب زد و عصبی گفت: تو که بیشتر از ژیان سوار نشدی غلط میکنی به ماشین من دست میزنی.

دیگه نتونستم تحمل کنم بدجور داشت شخصیتم رو خورد میکرد. با جیغ گفتم: هیچ میفهمی چی میگی؟  اگه دنبال دختر پول دار بودی که هم سطح خودت باشه پس بیخود کردی اومدی سراغ من…

با دادی که زد چسبیدم به سقف: خفه شو…. به من میگی بیخود کردی؟ احمق اگه من نمیگرفتمت که الان از گرسنگی تلف شده بودی.

صدای جیغم دوباره بلند شد: اصلا نگه دار…. همین الان نگهدار و خودت هم وایستا و ببین چند تا ماشین برای من نگه میدارن …

-ببند دهنت رو تا نبستم.

-نه چرا ببندم مگه ### نیستم،مگه خراب نیستم، پس وایستا به شغلم ….

این بار اونقدر محکم کوبید که سرم خورد به پنجره و درد وحشتناکی تو سرم ایجاد شد.

از شدت ضربه گیج بودم اما صدای دادش رو میشنیدم: وایستم که بری به شغلت برسی؟ صبر کن. حالیت میکنم احمق…..بزار برسیم خونه فقط….

دستم رو به دستگیره گرفتم و گفتم: نگه دار تا پیاده شم….

-خفه شو….

دستگیره رو کشیدم. خدا رو شکر قفل مرکزی رو نزده بود. دوباره گفتم:گفتم نگه دار وگرنه خودم رو میندازم پایین….

-بهت گفتم خفه شو و بشین سر جات…

این بار با جیغ گفتم: نگه دار….

مشتش رو بلند کرد تا بکوبه تو سرم. منم مثلا خواستم جا خالی بدم اما حواسم به در باز ماشین نبود و ناگهان پرت شدم از ماشین بیرون…

صدای عربده ی بلند سایمون که اسمم رو صدا زد با جیغ دلخراشی که کشیدم ادغام شد و با صورت روی آسفالت های کف خیابون افتادم.درد سرم وحشتناک تر شد و فقط لحظه ی آخر دیدم که یک ماشین به سرعت به طرفم اومد و….

 *****

سوم شخص 

با پرت شدن یسنا از ماشین به بیرون، سایمون ترمز وحشتناکی کرد و ماشین رو وسط خیابون نگه داشت. تمام ماشین های پشت سرش بوق های بلندی میزدند. با ترس برگشت پشت سرش رو نگاه کرد. یسنا وسط خیابون افتاده بود و یک ماشین دقیقا جلوش ایستاده بود. وحشت کرد .

سریع از ماشین پرید پایین و به طرف ماشینی رفت که به یسنا زده بود. سایمون راننده رو که ترسیده یسنا رو نگاه میکرد از ماشین کشید پایین. از یقه اش گرفت و تو صورتش فریاد زد: احمق عوضی… زدی بهش؟….

راننده که تازه به خودش اومده بود به سختی گفت: چی چی رو زدی بهش؟دختره خودش رو پرت کرد وسط خیابون منم تنها کاری که تونستم بکنم این بود که ماشین رو کنترل کنم بهش نخوره.حالا عوض تشکر کردنته؟ 

سایمون محکم ولش کرد و به طرف یسنا رفت. پیشونی اش خونی شده بود و از درد آروم ناله میکرد. سایمون با استرس گفت:

یسنا…. یسنا صدامو میشنویی؟ 

فقط صدای ناله ی یسنا رو میشنید. آروم کنارش نشست و بازوشو تکون داد و گفت: یسنا… یسنا چشم هاتو باز کن…یسنا….

با صدای مردمی که اطرافش جمع شده بودند به خودش اومد: بهتره زنگ بزنی آمبولانس ….

-زودتر برسونیدش بیمارستان ….

-چی شده تصادف کرده؟

-سرش ضربه خورده سریع ببریدش ….

-راه رو بند آوردین….

-زنگ بزنید به پلیس….

سایمون با خشم یک دستش رو گذاشت زیر زانوی یسنا یکی هم زیر سرش و خواست بلندش کنه که یک نفر گفت: نکن. ممکنه به نخاعش آسیب رسیده باشه. بلندش کنی آسیب میب ….

هنوز حرفش تموم نشده بود که با عربده ی سایمون ساکت شد: خفه شو.پس بزارمش وسط خیابون که چهار تا عوضی مثل تو بیان از روش رد شن؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن