سرنوشت آهکی

رمان سرنوشت آهکی پارت 8

رمان سرنوشت آهکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید

با چشم های از حدقه بیرون زده گفتم: منو تو کمه کم ده سایز با هم اختلاف داریم.

تو لحنش کمی خنده موج میزد اما سعی کرد پنهونش کنه و گفت: این تیشرتم برام کوچیک شده. شاید به درد تو بخوره….

دیگه چیزی نگفتم. ساپورتم رو که پایین تخت افتاده بود برداشتم و پوشیدمش.سایمون هم یک تیشرت مشکی رنگ که نوشته های ریز قرمزی داشت رو به طرفم گرفت و گفت :بیا بپوش.

ازش گرفتم و پوشیدم. با پوشیدنش سایمون دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و بلند زد زیر خنده .

تعجب کردم. مگه چه شکلی شده بودم که سایمون نتونست خنده اش رو کنترل کنه؟

یک نگاه از تو آینه به خودم انداختم. حق داشت بهم بخنده. لباس تو تنم زار میزد .

با خشم لباس رو از تنم بیرون آوردم و محکم کوبیدم روی تخت و گفتم: نخواستم اه….

همون جور که خنده اش رو کنترل میکرد گفت: واقعا هیچ لباسی نداری؟

یاد روز اولی که اومدم اینجا افتادم. دو دست لباس کهنه ای که تو خونه ی بابام داشتم رو تو کوله ام گذاشتم و آوردم اینجا. ولی اونا بیش از حد کهنه اند. بهتر بود بسوزونموشون تا اینکه بپوشمشون.

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم که گفت: باشه فعلا همین تیشرتم رو بپوش.بعد از ناهار میرم برات لباس میخرم.

مشتاق گفتم: منم بیام؟

-نه….

اونقدر قاطع گفت نه که تمام بادم خوابید. اخم کردم و گفتم: پس لازم نکرده بری برام بخری.

-چرا مثل بچه ها رفتار میکنی؟از یک طرف میگی لباس ندارم بپوشم از یک طرف میخوای بیای بازار؟ نکنه با همین تیشرت و ساپورت میای؟

راست میگفت. چقدر خنگ بودم من. دیگه چیزی نگفتم که گفت: بریم ناهار….

-من با این لباس نمیام پایین. خجالت میکشم .

-نکنه میخوای گرسنه بمونی؟

شونه هامو انداختم بالا. نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت: خیلی خوب میگم برات بیارن بالا….

و از اتاق رفت بیرون. با خوشحالی دستهامو بهم کوبیدم. اصلا دوست نداشتم با سایمون و کوروش سر یک میز بشینم. همون یک بار برای هفت پشتم بس بود .

خودم رو انداختم روی تخت.اونقدر نرم بود که اگه شور و نشاط گذشته رو داشتم الان روش بپر بپر میکردم. ولی خوب چه میشه کرد….

دستم رو گذاشتم زیر سرم و رفتم تو فکر. الان کی آشپزی میکنه؟محمد آزاد شده؟ سایمون واقعا میخواد با محمد چیکار کنه؟

این سوالات بدجور وهنم رو درگیر کرده بود. با به صدا در اومدن در، از فکر خارج شدم. مرتب روی تخت نشستم و گفتم:

بفرمایید .

جمیله با یک سینی غذا وارد اتاق شد. لبخند پت و پهنی بهش زدم و گفتم: خیلی ممنون .

چیزی نگفت. فقط اخم هاشو کشید توی هم و سینی رو گذاشت روی پام. یا بهتره بگم کوبید روی پام …

و به سرعت به سمت در خروجی رفت. با تعجب گفتم: جمیله خانم چیزی شده؟

بی توجه به من از اتاق رفت بیرون و در رو بهم کوبید. انگار تو این خونه هیچ کس عقل درست و حسابی نداشت. تنها دلخوشیم به جمیله بود که اونم بدتر از بقیه از آب در اومد….

 *****

سوم شخص 

جمیله به سرعت از اتاق سایمون خارج شد و با خشم به سمت پله ها رفت که سینه به سینه ی نرگس شد. نرگس نگران پرسید:چی شد؟ 

-چی چی شد؟

-غذا بردی براش….

پوزخندی زد و گفت :آره برای خانم ملکه غذا بردم.

نرگس ترسیده انگشتش رو روی بینی اش گذاشت و گفت: چه خبرته؟ اگه آقا سایمون بفهمه که بیچاره ای ….

-ببین برای من هی سایمون سایمون نکن.عمرم رو اینجا تلف نکردم که حالا بخواد برای….  های این خونه هم غذا ببرم….

-جمیله….

-بسه نرگس.یادت رفته چقدر راحت بودیم اینجا؟ حالا حال و روز محمد رو نگاه کن.

-چرا همه چیز رو انداختی گردن یسنا؟

-پس بندازم گردن کی؟

-چرا به این فکر نمیکنی که از وقتی که سایمون اومد اینجا اوضاع اینقدر بهم ریخت؟

جمیله سکوت کرد. نرگس هم ادامه داد: هیچ کس نمیدونه که اون شب تو اتاق سایمون چه اتفاقی افتاد و سایمون مست چه کاری با یسنا داشت که باعث شد یسنا حالش اونقدر خراب شه و محمد هم شب بعد قصد جون سایمون رو بکنه. و حالا یسنا بشه معشوقه ی سایمون…. بهتره یک طرفه قضاوت نکنیم.

بعد از زدن این حرف، به طرف پله ها رفت تا برگرده سر کارش و جمیله رو با یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشت .

نرگس وارد آشپزخونه شد و به مادرش لبخندی زد. ثریا نگاه مادرانه ای به تنها دخترش انداخت. این دختر بدجور داشت تو این خونه میسوخت .

نرگس با لبخند کنار مادرش نشست. دستهای پر مهر مادرش رو تو دستش گرفت و بوسه ای به اونها زد. در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت: مامان دلم بحال یسنا میسوزه. اونم مثل تو قربانی شد. هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که جلوی چشم تک تک ماها زبونت رو بریدن تا دیگه نتونی حرف بزنی.ولی الان وضعیت یسنا هم مثل همون زمانه. فقط با این تفاوت که از تو حق حرف زدن رو گرفتن و از یسنا حق زندگی کردن …..

ثریا با چشم های پر از اشک سر دخترش رو تو آغوشش گرفت و اجازه داد دخترش خودش رو خالی کنه.دختری که شاهد تک تک زجر و عذاب های مادرش بود.

 *****

مشغول بازی کردن با غذام بودم. حتی یک قاشقش رو هم لب نزده بودم. وهنم یک درگیری دیگه هم پیدا کرد. چرا جمیله اینجوری رفتار کرد؟ محلم نداد. انگار جلوی یک حیوون غذا گذاشت.

با باز شدن در،رشته ی افکارم پاره شد. سایمون با دیدن ظرف غذای دست نخورده ام اخمی کرد و گفت: چرا نخوردی؟

-میلی نداشتم.

به طرف کمدش رفت و گفت: باشه ولی تا شام از گرسنگی هم بمیری کسی بهت غذا نمیده .

و مشغول تعویض لباس هاش شد. سرم رو پایین انداختم تا لباس هاشو عوض کنه. وقتی لباس پوشیدنش تموم شد گفت: سایزت چنده؟

با تعجب گفتم :چی؟

-سایزی که لباس میپوشی چنده؟

خنده دار بود اگه میگفتم نمیدونم؟آخه من تو عمرم لباس نخریدم. فقط لباس کهنه ی دیگران رو پوشیدم .

دوباره سرم رو پایین انداختم. اونم ظاهرا منظورم رو گرفت که بی هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون .

چقدر امروز جلوش تحقیر شدم. لعنت به بی پولی… لعنت….

رفتم کنار پنجره و کمی پرده رو کنار زدم و خیره شدم به بیرون. چند دقیقه ای طول کشید تا اینکه سایمون از خونه خارج شد و به طرف پورشه ی بژ رنگش رفت .

زمانی که خونه ی بابام بودم همیشه آرزوم بود یکی از این ماشین ها رو از نزدیک ببینم. اما الان تنها آرزویی که دارم اینه که برگردم تو خونه ی سی متری بابام.

معلوم نیست الان چیکار میکنه. پول رو جور کرده یا نه؟ شاید هم باز بدهی بالا آورده. شبی که اومدم اینجا بابا بهم گفت صد میلیون بدهی بالا آورده. پنجاه میلیونش که با پیش فروش شدن من پرداخت شد میمونه پنجاه میلیون دیگه….

پرده رو انداختم و برگشتم تا روی تخت بشینم که چشمم خورد به کامپیوتر گوشه ی اتاق. شراره یک کامپیوتر از خودش داشت منم گاهی وقتا باهاش بازی میکردم. شاید تو اینم چندتا بازی وجود داشته باشه.

رفتم پشت میزش نشستم و روشنش کردم. با بالا اومدن صحفه ی مانیتور نفس آسوده ی کشیدم.پس رمز نمیخواست. به محض اینکه ویندوز بازی شد چشمم به GTA افتاد. بازی محبوبم.

سریع بازی رو آوردم و مشغول شدم. اونقدر محو بازی بودم که متوجه گذر زمان نشدم. با صدای در با وحشت از جام پریدم .

نکنه سایمون از اینکه با کامپیوترش ور رفتم ناراحت بشه؟

با صدای لرزونی گفتم :بفرمایید .

با ورود جمیله نفس آسوده ای کشیدم. با همون اخم های در همش سینی غذا رو برداشت و از اتاق رفت بیرون.

 هه انگار ارث باباشو خوردم. دوباره نشستم پشت میز کامپیوتر. ولی از بازی اومدم بیرون. کمی تو فایل ها و پوشه هاش گشتم. چیز خواصی نبود. فقط یک پوشه توجهم رو جلب کرد. به انگلیسی نوشته بود infidelity )خیانت……(

یعنی چی بود؟روی پوشه پلی کردم اما لعنتی کد میخواست. اه شانس فضولی کردن هم ندارم…

از قسمت اون پوشه خارج شدم و خواستم یکم دیگه بگردم که…..

-چیکار میکنی؟ 

با شنیدن صدای سایمون درست پشت سرم جیغ فرا بنفشی کشیدم. جوری که سایمون هم ترسید. با اخم های در هم گفت: چه خبرته؟ 

آب دهنم رو قورت دادم و با من من گفتم: میدونی…. راستش… من… من…..

کلافه گفت :تو چی؟

-من…حوصله ام سر رفت….یکم….بازی….GTA….

-خیلی خوب فهمیدم .

یکی از نایلون هایی که دستش بود رو به طرفم گرفت و گفت: بیا این ها رو ببین چطوره؟ 

با دیدن لباس های جدید ووق کردم. اولین باری بود که لباس نو میپوشیدم. سریع لباس ها رو روی تخت ریختم.اکثرش بلوز و شلوار و سارافون بود. یعنی مخصوص خونه.

سریع تیشرت سایمون رو از تنم در آوردم و یکی یکی لباس ها رو از نظرم گذروندم. همشون به قدری قشنگ بودند که مونده بودم کدوم رو انتخاب کنم. بالاخره یکی از  بلوز ها رو که رنگ صورتی داشت و تقریبا تا زیر باسنم بود انتخاب کردم و پوشیدم. یک شلوار چسب مشکی هم انتخاب کردم و پوشیدم .

خواستم نظر سایمون رو بپرسم که دیدم با لبخند نگاهم میکنه. وقتی دید متوجه نگاهش شدم لبخندش رو جمع کرد و گفت: بیا بریم پایین.

سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم و از جام بلند شدم. کمی لباس رو تو تنم مرتب کردم و به طرف در خروجی رفتم که

سایمون سریع دستم رو گرفت و گفت :از این به بعد اگه حتی واسه یک لحظه پاتو از این اتاق بزاری بیرون باید دستت تو دست من باشه.

و بی توجه به قیافه ی متعجبم از اتاق رفت بیرون و منو دنبال خودش کشید. اینم مشکل داره یک بار میخنده یکبارم آنچنان جدیه که ازش میترسم. البته خندیدنش موقع لباس عوض کردن من بخاطر ووق بیش از حدم بود. آخه سایمونی که هر روز یک دست لباس جدید میگیره و اگه خوشش نیومد میندازه دور کجا و منی که باید لباس کهنه ی دیگران رو میپوشیدم کجا. پس ووق زده شدنم به نظر سایمون مسخره بود….

 وارد پذیرایی شدیم. کوروش جلوی تلوزیون نشسته بود و مشغول بالا و پایین کردن شبکه ها بود. سایمون با صدای بلند سلام کرد.کوروش نگاه تحقیر امیزی بهم انداخت و جواب سلام سایمون رو داد.منم اروم سلام کردم اما جوابی دریافت نکردم .

سایمون به طرف مبل ها رفت و روی مبل دو نفره ای نشست .منم کنارش نشستم. 

کوروش بدون اینکه نگاهش رو از تلوزیون بگیره گفت: چه خبر از کار های شرکت؟

سایمون پرتقالی از تو ظرف میوه برداشت و همون جور که پوست میکند گفت: هیچ.طبق روال گذشته.همه چیز خوب پیش میره.

کوروش سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد و خوبه ای گفت.

داشتم با انگشت های دستم بازی میکردم که سایمون نصف پرتقال رو به طرفم گرفت. اروم ازش گرفتم و ممنونمی گفتم . 

کوروش و سایمون مشغول حرف زدن درباره ی شرکتشون بودند. فقط نمیدونستم این چجور شرکتیه که انقدر رمزی درموردش حرف میزدند. مشغول خوردن پرتقالم بودم که گوشی سایمون زنگ خورد. اونم با یک ببخشید از جاش بلند شد و از پذیرایی رفت بیرون.

بعد از رفتنش کوروش گفت: چقدر از پوشیدن این لباس ها خوشحالی؟

نگاهی به لباس های تنم انداختم. چیز خواصی نبود .پس گفتم :جنسش از طلا نیست که از داشتنشون شاد باشم.

قهقهه ی بلندی زد.جوری که از جام پریدم. وقتی خنده اش تموم شد گفت:هر کس ندونه من که خوب میدونم وضعیت لباس پوشیدنت تو خونه ی پدرت چجوری بوده بیچاره……

سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. یعنی چیزی نداشتم که بگم. پرتقال رو اروم تو پیش دستی گذاشتم و منتظر اومدن سایمون شدم.

با ورود جمیله به پذیرایی سر بلند کردم. سینی قهوه تو دستش بود. اول سینی رو جلوی کوروش خان گرفت. کوروش هم یک لیوان برداشت و روی میز جلوش گذاشت. جمیله به توجه به حضور من تو اون سالن یک لیوان قهوه روی میز کنار مبل سایمون گذاشت و با یک با اجازه از پذیرایی رفت بیرون. یک جورایی انگار من اصلا آدم نبودم اونجا….

بعد از خروج جمیله، سایمون وارد سالن شد. با عجله رو به کوروش گفت: برای یکی از دوستام مشکل جدی ایجاد شده من باید برم .

کوروش فقط سرش رو تکون داد. سایمون هم یک نگاه به من انداخت. از جام بلند شدم و گفتم: باشه منم میرم تو اتاق .

خوبه ای گفت و سریع از سالن زد بیرون. ظاهرا برای دوستش مشکل بزرگی ایجاد شده بود که انقدر عجله داشت  .

منم به طرف در خروجی رفتم که با صدای کوروش متوقف شدم:اینجا حتی پسرم هم برای ورود و خروجش اجازه میگیره. چه برسه به خدمه و ….

پوزخندی زد و ادامه داد: معشوقه های پسرم…..

دست هامو با خشم مشت کردم. همه اش قصد تحقیر کردنم رو داشت. برگشتم سمتش و گفتم: اجازه هست برم اتاقم؟ 

فقط سرش رو تکون داد. منم به سرعت از سالن زدم بیرون و به طرف پله ها رفتم. میخواستم یک تعداد از وسایل شخصیم که تو اتاق سابقم مونده بود رو بردارم. مثل مسواک و شونه ام. پس به طرف اتاق سابقم رفتم که چشمم به اتاق محمد افتاد .

دلم پر میزد برم اتاقش اما عقلم میگفت کار اشتباهیه. به هر حال محمد و سایمون با هم دشمن بودند ولی الان من همسر سایمون ام .

اما دلم بر عقلم پیروز شد و به طرف اتاق محمد رفتم. نفسم رو با ترس بیرون دادم و چند تقه ای به در زدم. با شنیدن صدای گرفته ی محمد دلم هری ریخت پایین: بفرمایید….

صداش پر از بغض بود. چشم هامو یک دور بستم و باز کردم و وارد اتاق شدم.

 محمد با دیدن من سریع نیم خیز شد که صدای اخش بلند شد. در رو بستم و نگاهی به صورت پر از بهت و رنگ پریده ی محمد انداختم .

با صدایی که تعجب توش مشهود بود گفت: یس… یسنا….ت…تو….

قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمم افتاد پایین. لبخند پر از غمی بهش زدم و گفتم: آره…. منم.

-یسنا….

از ته قلبم گفتم: جانم؟

اشکاش روی گونه هاش روون شد. اولین باری بود که اشک یک مرد رو میدیدم. قلبم به شدت فشرده شد. سریع به سمتش رفتم و محکم کشیدمش تو بغلم. سرم رو روی سینه اش گذاشتم و با صدای بلند زدم زیر گریه. دست های محمد روی کمر و موهام نشست و مشغول نوازشم شد.

 ******

سوم شخص….

سایمون سریع از پورشه اش پیاده شد و به سرعت به طرف در ورودی خونه رفت. کوروش با دیدنش متعجب گفت: چرا برگشتی؟

سایمون همون جور که به طرف پله ها میرفت گفت: کیف پولم رو جا گذاشتم. الان میرم.

و پله ها رو دوتا یکی کرد و به سرعت خودش رو به سالن بالا رسوند.

خواست به طرف اتاق مشترکش با یسنا بره که صدای هق هق آرومی رو شنید. این صدا براش آشنا بود. این صدا رو شبی که داشت به یسنا ### میکرد هم شنیده بود. با تعجب به سمت صدا رفت که به در نیمه باز اتاق محمد رسید. از لای در نگاهی به داخل اتاق انداخت .

یسنا تو بغل محمد بود و با صدای بلندی گریه میکرد. محمد هم مشغول نوازشش بود. با دیدن این صحنه یاد گذشته افتاد. زمانی که با الهه بود.اون زمان هم همچین چیزی رو دیده بود. خشم تمام وجودش رو گرفت. صدای محمد باعث شد از گذشته بیرون بیاد: آروم باش عزیزم… آروم باش…. من طاقت گریه هاتو ندارم…..

دیگه نتونست خودشو کنترل کنه. در اتاق رو به شدت باز کرد. جوری که در به شدت با دیوار برخورد کرد و صدای نهیبی ایجاد کرد.

یسنا وحشت زده از محمد جدا شد و به چهره ی خشمگین سایمون نگاه کرد……

 ******

با صدای بلند برخورد در به دیوار وحشت زده از محمد جدا شدم .

سایمون تو چهار چوب در ایستاده بود و با چشم های اتشینش نگاهم میکرد. اونقدر نگاهش ترسناک بود که ناخوداگاه یک گام به عقب برداشتم. صدای نفس های عصبیش تو کل اتاق پیچیده بود.

با چند گام بلند خودش رو بهم رسوند و بازوم رو تو دستش گرفت و به سرعت به سمت در خروجی رفت. از شدت ترس اب

دهنم قورت دادم و خواستم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون که اجزه نداد و دستم رو محکم فشار داد. جوری که از درد اخی گفتم .اما انگار نه انگار…

یک راست به طرف اتاق خوابمون رفت. منم جرات اعتراض نداشتم. در اتاق رو باز کرد و منو محکم هل داد داخل اتاق که افتادم روی زمین .

درد بدی تو زانوم پیچید. اما الان وقت فکر کردن به این درد ها نبود. باید سایمون رو اروم میکردم .

اروم از جام بلند شدم و برگشتم سمتش که دیدم کمربندش رو باز کرد. با استرس و ترس گفتم:س..سایمون…ب..بز…بزار برات…تو…توضیح .بدم….

سرش رو تکون داد و با صدای فوق خشنش گفت:اتفاقا منتظر توضیحت هستم .چرا رفتی اتاق اون پسره؟مگه بهت نگفتم حق نداری بری اتاقش؟مگه نگفتم حق نداری باهاش حرف بزنی؟بعد تو رفتی تو بغلش؟اره؟…..

اره ی اخر رو جوری بلند گفت که از ترس لرزیدم. اما سعی کردم خودم رو کنترل کنم و گفتم:نه بخدا من فقط میخواستم ببینم حالش چطور…

با سیلی محکمی که  کوبید تو صورتم پرت شدم روی زمین و حرفم نصفه موند.

جیغی از شدت ضربه اش کشیدم و دستم رو روی گونه ام گذاشتم. با چشم های اشکیم نگاهش کردم که کمربندش رو بلند کرد و گفت:من خرم؟

و کمر بند رو روی پهلوم فرود اورد. دوباره صدای جیغم بلند شد. اونم ادامه داد:اره من خرم؟

و ضربه ی بعدی که روی کمرم بود…..

-منو چی فرض کردی هان؟

دستم رو روی کمرم گذاشته بودم تا کمی دردم کم بشه که اینار سگک کمربند روی دستم فرود اومد…..

گلوم از جیغ هایی که میزدم میسوخت. ولی اون رحمی نمیکرد شکم و پهلوهام رو با کمر بندش نشونه گرفته بود. از درد داشتم جون میدادم و مثل یک جنین تو خودم جمع شده بودم…..

جیغ میزدم و التماسش میکردم تا اینکه بالاخره دست از زدنم کشید. نفسم بالا نمیومد . انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید جلوم تکون داد و گفت:اگه یک بار دیگه فقط یکبار دیگه همچین چیزی ببینم به این راحتی ازت نمیگذرم.

حتی اون قدر جون تو تنم نبود که سرم رو به نشونه ی باشه تکون بدم. فقط چشم هامو با درد بستم. وقتی باز کردم دیگه سایمون تو اتاق نبود. اشکام بند نمیومد. هم بخاطر دردام بود و هم بخاطر بی پناهیم…..

روی دستم به شدت وق وق میکرد .دست و پاهام رو هم نمیتونستم از شدت درد تکون بدم. با کوچکترین تکنی درد وحشتناکی تو کمر و پهلوهام میپیچید .

بیچاره محمد….. حتما الان میرفت سروقتش…..

 ********

سوم شخص

صدای جیغ های پر از درد یسنا و عربده های سایمون تو کل عمارت پیچیده بود. محمد وحشت داشت از حال و روز یسنا .

مسلما سایمون بهش رحم نمیکرد. میخواست بره سراغش اما نمیتونست. دکتر گفته بود تا یک مدت توانایی راه رفتن رو نداره .

تنها کاری که از دستش برمیومد این بود که دعا کنه. ای کاش حداقل یکم رحم و مروت تو وجود  سایمون بود……

سایمون بعد از تنبیه یسنا از اتاق خارج شد و به طرف اتاق محمد رفت. باید حساب اونو هم میرسید. تنها یسنا تو این موضوع مقصر نبود…

همین که رسید جلوی اتاق محمد کوروش رو که صدای داد و فریاد هاشون رو شنیده بود دید. کوروش  با اخم های درهم پسرش رو که از شدت عصبانیت میلرزید نگاه کرد و به طرفش رفت. بازو های پسرش رو تو دستاش گرفت و گفت:چه خبرته سایمون؟کل خونه رو گذاشته بودی روی سرت……

سایمون با خشم و حرص گفت:بیشرف عوضی رو اینبار میکشم…..

-کی؟

– همین محمد بی پدر رو……

خواست به طرف اتاق محمد بره که کوروش مانعش شد و گفت: از تو دعوا هاتون یک چیز هایی فهمیدیم. یسنا رفته بود سراغ محمد درسته؟

سایمون فقط سرش رو تکون داد. کوروش هم گفت: محمد رو من درست میکنم. نیازی نیست تو کاری بکنی.

-ولی بابا….

-گفتم نه. خودم این موضوع رو حل میکنم. گفتی برای دوستت مشکل پیش اومده پس برو…..

محمد یاد صادق افتاد. تصادف کرده بود و شدیدا به پول نیازمند بود. باید خودش رو بهش میرسوند. پس گفت: باشه من میرم ولی….

هنوز حرفش تموم نشده بود که کوروش یک بسته تراول پنجاه هزار تومانی جلوش گرفت و گفت: اینو  برای دوستت ببر. من میدونم با محمد ….

سایمون تراول ها رو از پدرش گرفت و سریع از خونه رفت بیرون. سوار ماشینش شد و یک راست به سمت محل تصادف رفت.

کوروش برگشت سمت اتاق خودش و در گاوصندوق گوشه ی اتاقش رو باز کرد. یک مقدار از پول ها رو برداشت و داخل کیف چرم سامسونتش گذاشت و به طرف اتاق محمد رفت .

میتونست به راحتی با این پول ها محمد رو از سر راه پسرش برداره و هیچ نیازی به تهدید یا کشت و کشتار نداشت.

در اتاق محمد رو باز کرد. محمد با دیدن کوروش سر جاش نشست. هیچ وقت سابقه نداشته بود که کوروش به اتاقش بیاد. سرش رو پایین انداخت و با من من گفت: س…. سلام…آقا…..

کوروش فقط سرش رو تکون داد و کیف رو جلوش گذاشت و گفت: رمزش تاریخ تولد خودته بازش کن …

چشم های محمد گرد شد. با دست های لرزونی رمز کیف رو باز کرد و نگاه حیرت زده اش روی بسته های تراول صد هزار ی موند.مدام دهنش باز و بسته میشد که چیزی بگه اما نمیتونست. از شدت حیرت زبونش نمیچرخید چیزی بگه….

کوروش پوزخندی بهش زد و گفت: نظرت درموردشون چیه؟

محمد فقط نگاهش میکرد. کوروش کنارش نشست و گفت: تو تا آخر عمرت همین جا زندگی میکنی. بخاطر حماقتی که سر سایمون انجام دادی. ولی میتونی با همین پول یک خونه ای برای خودت دست و پا کنی. یا یک سرمایه ی بزرگ. یا هر چیز دیگه. این پول ها مال تو میشه منتهی زمانی که ….

محمد بالاخره به خودش اومد و گفت: مگر اینکه چی؟

-مگر اینکه از یسنا متنفر بشی…..

چشم های محمد گرد شد. با لحن ناباوری گفت: چیکار کنم؟

کوروش به سمتش رفت و کنارش ایستاد و گفت: از یسنا متنفر شی ….

-ولی….چرا؟

-ببین بهتره برات اینجوری توضیح بدم. تو اگه به یسنا علاقه مند باشی کاری از دستت برنمیاد. یسنا مال سایمونه. سایمون هم اجازه نمیده تو از یک کیلو متریش رد بشی. از دستت هم کاری برنمیاد چون اگه سایمون ببینه بیش از حد دم پر یسنا میگردی بهت امان نمیده. اما اگه از یسنا فاصله بگیری، بهش بی محلی کنی، اگر سمتت اومد از خودت دورش کنی،اونوقت نه سایمون بهت کاری داره نه من .

و همون جور که به پولها اشاره میکرد گفت: اینها هم همه مال توست. میتونی باهاشون هر کاری بکنی. منتها زمانی که ببینم واقعا یسنا رو از خودت روندی…..

نه نمیتونست. چجوری باید یسنا رو از خودش دور میکرد در حالی که برای یک لحظه دیدن یسنا پر پر میزد؟یسنا مال اون بود .

باید یسنا رو از سایمون جدا میکرد. پس گفت: من نمیتونم.

کوروش تو صورتش فریاد زد: باید بتونی…. البته اگه دوست داری جون خودت و مثلا عشقت رو در امان نگه داری. فکر نکنم یسنا دیگه تاب این کتک خوردن ها رو داشته باشه.

محمد تقریبا با داد گفت: چی؟

-پس چی فکر کردی؟سایمون یسنا رو برده تو اتاق و قربون صدقه اش رفته؟نخیر تا تونسته زدش. فقط بخاطر تو…..

و همون جور که در کیف رو میبست گفت: این پول ها زمانی مال تو میشه که از یسنا فاصله گرفته باشی. پس بهتره از همین الان تلاشت رو بکنی….

و خیلی سریع از اتاق رفت بیرون .

محمد دستش رو به پیشونیش گرفت و رفت تو فکر. حالا باید چیکار کنه؟یسنا رو به حال خودش رها کنه؟ نه این امکان پذیر نبود….یسنا تنها بهانه ی زندگیش بود. پس باید چیکار میکرد؟

سایمون به سرعت تو خیابون ها میروند تا به خونه برسه. وقتی به این فکر میکرد که یسنا رو با چه حال و روزی تنها گذاشته و از خونه زده بیرون عصبی میشد. اگر بلایی سر یسنا میومد هیچ وقت خودش رو نمیبخشید. هنوز هم از دست یسنا عصبی بود اما نه اونقدر که اجازه بده یسنا درد بکشه و بمیره. جلوی عمارت متوقف شد و دستش رو با قدرت گذاشت روی بوق تا

نگهبان ها در رو باز کنند. به محض باز شدن در با آخرین سرعت وارد حیاط شد و از ماشین پرید پایین. سویچ رو داد به نگهبان تا ماشین رو پارک کنه. خودش هم به سرعت وارد عمارت شد و از پله ها رفت بالا. در اتاق رو باز کرد که دید یسنا روی زمین افتاده. بدون هیچ تکونی. با ترس بهش نزدیک شد و آروم گفت: یسنا….

صدای نفس های نا منظم و دردناک یسنا تو گوشش اکو میشد. سریع یک دستش رو انداخت زیر زانو و یکی دور کمرش و از روی زمین بلندش کرد و گذاشت روی تخت.بدنش مثل کوره ی آتیش داغ بود و لرز داشت. طاقت از دست دادن یسنا رو نداشت. فوری شماره ی پزشک خانوادگیشون رو گرفت و ازش خواست بیاد اینجا….

دوباره دستی روی پیشونی یسنا گذاشت که صدای ها نا مفهومی از دهان یسنا خارج شد . کمی گوشش رو به دهان یسنا نزدیک کرد تا بهتره بشونه. کلمات درهمی میشنید:ش…شرا… ره…نیس…. تم…..با…با… کمک…. کن…..ش…شرا… ره…..

صورت یسنا رو تو دستش گرفت و گفت :یسنا صدامو میشنوی؟

ولی بازم همون صدا ها رو شنید. داشت از نگرانی سکته میکرد. تا رسیدن دکتر ده بار مرد و زنده شد. به محض رسیدن دکتر سایمون با داد گفت: کجا بودی تو؟مگه نگفتم حال مریضم اورژانسیه؟

دکتر که یک جورایی ترسیده بود گفت: آخه ترافیک تهران مریض اورژانسی و غیر اورژانسی میشناسه؟

ببخشید دیگه.حالا برو کنار تا کارم رو انجام بدم.

سایمون چشم غره ای بهش رفت و کمی از یسنا فاصله گرفت. دکتر مشغول معاینه ی یسنا شد. لباسش رو کمی بالا زد که سایمون با فریاد گفت: چیکار میکنی؟ 

-فقط دارم معاینه میکنم.

-لازم نکرده ….

و سریع بلوز یسنا رو داد پایین. از شدت خشم نفس نفس میزد. چطور دکتر به خودش اجازه داده بود بدن یسنا رو ببینه؟

دکتر با کمی تامل گفت: پسرم ببخشید قصدی نداشتم اما فکر کنم این خانم داره درد میکشه. تمام دردش هم از ناحیه ی کمر و شکمشه. باید معاینه کنم یا نه؟

-نه.

-پس من چجوری بفهمم مشکلش چیه؟

-خودم میگم.

-خیلی خوب بگو.

-کتک خورده. با کمر بند….همین….

 دکتر با ناباوری سایمون رو نگاه کرد. اون از بچگی سایمون رو میشناخت. از زمانی که مادر سایمون کرد اون شد پزشک خانوادگیشون. تا بحال نشده بود سایمون دست روی کسی بلند کنه. دعوا یا عربده ازش شنیده بود اما کتک زدن نه. برای همین پرسید: خودت زدیش؟ 

سایمون فقط سرش رو تکون داد که دکتر گفت: وای سایمون ….

-بهتر نیست به جای این حرفها یک فکری به حال یسنا بکنی.داره میمیره.

-یسنا دیگه کیه؟

سایمون با داد گفت: دکتر….یسنا زنمه …..

دکتر با ناباور ترین لحن ممکن گفت: تو کی زن گرفتی؟

سایمون چشم غره ای بهش رفت که دکتر تازه به خودش اومد. سریع یسنا رو به پشت برگردوند و همون جور که آرامبخش رو آماده میکرد بهش تزریق کنه گفت: اینجا اجازه هست؟

سایمون دوباره چشم غره رفت.ولی دکتر بی توجه به سایمون شلوار یسنا رو کمی پایین داد و آرامبخش رو بهش تزریق کرد .

در حالی که میدید سایمون داره خون خونشو میخوره.

دوباره یسنا رو به حالت اولش برگردوند و یک نسخه نوشت و به سایمون داد و گفت: برو اینا رو براش بگیر. سرم دارم خودم بهش وصل میکنم اما بقیه اش رو تهیه کن ….

سایمون نگاهی به نسخه انداخت و گفت: خودت برو….

-چی؟

پوزخندی زد و گفت: چطور اجازه بدم با زنم تنها باشی…..

دکتر با خشم گفت: خجالت بکش من هم سن پدرتم. از اول که اومدم فقط داری بهم توهین میکنی.

-توهینی نیست دکتر اما نمیتونم اجازه بدم با همسرم تنها باشی.

-خیلی خوب نسخه رو بده یکی از خدمه تهیه کنه. تا من سرم رو وصل کنم.

سایمون باشه ای گفت و به طرف در خروجی رفت تا نسخه رو به جمیله بده. دکتر هم مشغول وصل کردن سرم بود. در همون هین نگاهش به صورت معصوم و بچگانه ی یسنا افتاد. بهش نمیخورد بیشتر از هفده هجده سال داشته باشه. این دختر از کجا

پیداش شد؟ چطور با سایمون ازدواج کرد؟ سایمون که از بعد از رفتن الهه گفته بود دیگه به هیچ کس حتی فکر هم نمیکنه. پس چی شد که به یک سال نرسیده ازدواج کرد؟

پوزخندی زد و با خودش گفت: سایمونه دیگه توقعی نیست.

با ورود مجدد سایمون به اتاق، دکتر از یسنا فاصله گرفت و گفت: کار من تموم شد. بهتره بریم پایین تا تو یکم از این دختر برام بگی.

سایمون متعجب گفت: چی بگم؟

-حالا بریم پایین.همین خانمت استراحت میکنه هم ما باهم حرف میزنیم.

سایمون که از لحن خانمت دلش قنج رفته بود،با خوش رویی گفت: بریم.

هر دو از اتاق رفتند بیرون. فقط لحظه ی آخر سایمون نگاه دوباره ای به یسنا انداخت. خواب بود. ظاهرا آرامبخش تازه داشت روش اثر میگذاشت .

برق اتاق رو خاموش کرد و در رو بست و همراه دکتر به سمت پذیرایی رفت .

فقط تو دلش آرزو میکرد یسنا زودتر بیدار شه. اصلا تحمل بیهوش بودن یسنا رو نداشت .

 ******

محمد همچنان تو فکر بود. باید یک جوری یسنا رو از دست سایمون نجات میداد. اما چجوری؟ 

یسنای بی کس و تنها که جز اون کسی رو نداشت. اگه قرار بود اون هم یسنا رو تنها بزاره که یسنا دق میکرد .

اما از همه مهمتر این بود که محمد پولی از خودش نداشت. جایی رو هم جز این عمارت نداشت که یسنا رو ببره. باید یک فکر درست و حسابی میکرد. ولی هر چی بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید. یاد پول ها و تراول هایی که کوروش جلوش گذاشته بود افتاد. نصف اون پول هم میتونست زندگیشو از این رو به اون رو کنه. ولی چجوری اون پولو به دست میاورد؟ 

کوروش گفته بود زمانی که از یسنا فاصله بگیره اون پولو بهش میده. اما نمیخواست حتی واسه یک لحظه هم از یسنا دور باشه .

یاد جیغ و داد های یسنا افتاد.مگه سایمون نامرد چجوری زده بودش؟ 

ناگهان فکری تو وهنش جرقه زد. آره این بهترین راه بود. باید از یسنا دور میشد. جوری رفتار میکرد که انگار از یسنا بیزاره .

اونوقت زمانی که پول ها رو به دست آورد یک خونه ی کوچیک برای خودش دست و پا میکرد و یسنا رو میبرد اونجا……

لبخندی از فکری که تو سرش بود روی لبش اومد. اینجوری هم صاحب کلی پول میشد،هم یسنا رو از دست این ظالم نجات میداد…..

تو دلش گفت: یسنا عزیزم طاقت بیار….بعد از این باید بی محلی ها و توهین های منو بشنوی…. هرچند میدونم قلب بزرگی داری…..اما ازت خواهش میکنم ازم بیزار نشو…..خواهش میکنم…..

نگاه سایمون به دست های دکتر بود که مدام در هم گره و باز میشد. کمی از قهوه اش رو که جمیله آورده بود مزه مزه کرد که دکتر گفت: خوب بگو.

-چی بگم؟

دکتر کمی به جلو خم شد و گفت: از این که چرا اینقدر بی سر و صدا ازدواج کردی.

-من که ازدواج نکردم .

-اما به من گفتی اون دختر همسرته .

سایمون نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت: یسنا نامزدمه. هنوز ازدواج نکردیم.

-آهان که اینطور. یعنی در دوران نامزدی دست روش بلند کردی آره؟

سایمون همون جور که از جاش بلند میشد گفت: اختلاف و مشکلات زناشویی فقط مختص به دوران بعد از ازدواج نیست.

-اما سایمون….

-بسه دکتر. بهتره شما برید به پدرم سر بزنید منم میرم پیش همسرم.فعلا خداحافظ …..

و بدون اینکه به دکتر اجازه ی حرف زدن بده به طرف اتاق خودشون رفت .

در رو آروم باز کرد. یسنا همچنان غرق خواب بود. اما دیگه هزیون نمیگفت. انگار راحت خوابیده بود. بدون درد….

سایمون کنارش نشست و دستی روی صورتش کشید. از یک طرف دلش بحال همسرش میسوخت اما از طرف دیگه به خودش حق میداد که دست روی یسنا بلند کنه .

اگه در یک سال گذشته هم کمی الهه رو تنبیه کرده بود شاید الان اینجوری زخم خورده نبود.

بوسه ی نرمی روی پیشونی یسنا گذاشت و دست های کوچکش رو توی دست های بزرگ و مردونه اش گرفت. امشب قصد داشت تا زمانی که یسنا بهوش نیومده خواب به چشم هاش راه نده.

فقط زمانی با خیال راحت میخوابید که یسنا رو بیدار ببینه.

دلش برای چشم های سبز آبی همسرش تنگ شده بود…..

 ******

با برخورد نور خورشید به صورتم، آروم چشم باز کردم. اولین چیزی که حس کردم درد وحشتناکی بود که زیر دلم و کمرم میپیچید. یاد اتفاقاتی که افتاد،افتادم. سایمون منو به قصد کشت زده بود. فقط بخاطر دیدن محمد…..

چشم هامو با درد بستم. خواستم دستم رو بلند کنم تا روی پیشونی درد ناکم بزارم که دیدم نمیتونم .

متعجب به دستم خیره شدم. یک دست بزرگ و مردونه دستم رو گرفته بود .

با تعجب نگاهی به کسی که دستم رو گرفته بود انداختم. سایمون بود.سرش رو گذاشته بود لب تخت.ظاهرا خواب خواب بود.

با خشم دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون که از خواب بیدار شد .

با نگاه گیجش اول کمی نگاهم کرد و دوباره سرش رو گذاشت روی تخت. دعا دعا میکردم دوباره بخوابه اما از شانس بد من یهو سیخ نشست سر جاش و خیره شد به صورتم .

چشم هاش قرمز قرمز بود. مثل دوکاسه خون. انگار دیشب تا صبح بیدار بوده. دستی روی صورتم کشید و گفت: کی بیدار شدی؟

جوابش رو ندادم. فقط نگاهش کردم. اخم کوچکی روی صورتش نشوند و گفت: سوال پرسیدم ها….

بازم سکوت….

اصلا حوصله ی اینو که بخوام باهاش حرف بزنم رو نداشتم. هر اتفاقی هم میفتاد حق نداشت دست روم بلند کنه.

این بار با لحن عصبی گفت: یسنا با تو دارم حرف میزنم.مردی جواب بدی؟

بدجور حرصش در اومده بود. با عصبانیت پتو رو کشیدم روی صورتم که پتو رو کنار زد و چونه ام رو تو دستش گرفت و فشار محکمی داد و گفت: دارم باهات حرف میزنم برای من ناز میکنی؟

درد بدی تو صورتم حس میکردم. به خصوص که دیشب چندتا سیلی محکم هم بهم زده بود. اما سعی کردم خم به ابرو نیارم .

نمیخواستم پیشش ضعیف جلوه کنم.

چونه ام رو محکم تر فشار داد و گفت: اگه قراره اون زبونت برای حرف زدن با من نچرخه منم نمیزارم توی دهنت باقی بمونه…..

صورتم رو کمی تکون دادم تا از حصار دستهاش خارج بشه.فشار محکمی به صورتم وارد کرد و بعد ولم کرد. دستی روی

گونه های دردناکم کشیدم. تو چشمام خیره شد و گفت: اگه دوست نداری کتک بخوری نباید منو عصبی کنی.پس بهتره خوب به حرف هام گوش بدی.

پوزخندی زدم که عضلات صورتم از شدت درد جمع شدن.به سختی گفتم: مگه من چیکار کردم.

چشم غره ای بهم رفت و گفت: لاس زدن با محمد خان،رفتن تو بغلش،سو استفاده از نبود من، بازم بگم؟   ..

-تو فکرت مریضه. من فقط خواستم به محمد سر بزنم تا از حالش باخبر شم همین…..

با عربده اش ساکت شدم: تو چرا باید از حال اون بیشرف باخبر بشی هان؟

-اون بخاطر من کتک خورد ….

-خفه شو یسنا.فقط خفه شو….برای من بهانه های بنی اسرائیلی نیار. من شما دختر ها رو خوب میشناسم. هر گندی که دلتون میخواد میزنید اما بعدش ادعای پاکی دارین….

چشمه ی اشکم جوشید و چند قطره اشک روی گونه ام فرود اومد. به سختی با بغض وحشتناکی که داشتم گفتم: من پاک بودم.تو منو کثیف کردی….

و دوباره پتو رو کشیدم روی صورتم. باورم نمیشد سایمون بخواد اینجوری درموردم حرف بزنه.

با صدای وحشتناک بسته شدن در اتاق بغضم رو با صدای بلند شکوندم. این درد وحشتناکی که توی قلبم نشسته بود به هیچ عنوان با این گریه ها آروم نمیشد. دل من یک مرحم میخواست.یک مرحم واقعی…. ولی هیچ کس مرحم زخم های من نبود ….

هیچ کس….

 ********

به سختی سر جام نشستم. با کوچکترین حرکت درد های وحشتناکی حس میکردم. ای خدا لعنتت کنه سایمون که یک جای سالم تو بدنم نزاشتی.

همون جور زیر لب داشتم سایمون رو فحش میدادم که یهو در اتاق باز شد .

سایمون با یک سینی صبحانه وارد اتاق شد. اخم هاش همچنان تو هم بود. هه انگار من به این ### کردم و بعد به زور صیغه اش کردم….

سینی رو جلوم گذاشت. خودش هم رو به روم نشست و گفت: بخور از دیشب چیزی نخوردی .

خواستم لج کنم که چشمم به آب پرتقال و پنیر خامه ای افتاد. با دیدنشون قار و قور شکمم هم در اومد. پس ترجیح دادم فعلا بیخیال لج بازی شم و مثل بچه ی آدم غذامو بخورم.

لقمه اول رو که تو دهنم گذاشتم ناگهان یاد ثریا افتادم. نمیدونم چرا ولی همون جور که لقمه ام رو میجوییدم به این فکر کردم که ثریا چجوری غذا میخوره اگه زبونش بریده است. شاید محمد بهم اشتباه گفته. اما کوروش هم تو انباری که شکنجه ام میکرد گفت میخواد مثل ثریا زبونم رو ببره.

. بهتر بود در این مورد از سایمون سوال بپرسم. به هر حال اون بهتر از من از مسائل اینجا با خبر بود.

نگاهی بهش انداختم. خیلی آروم مشغول غذا خوردن بود. الان فرصت مناسبی برای حرف زدن باهاش نبود. مثلا باهاش قهر

بودم. اما داشتم از فضولی میمردم. ولش کن بهتره از کس دیگه بپرسم. مثلا جمیله یا نرگس. به هر حال اونا جوابم رو بهتر از سایمون میدن .

سایمون که متوجه سنگینی نگاهم شده بود آروم سر بلند کرد و گفت: چیه؟

اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم. صدای پوزخندش رو شنیدم. اما هیچی به روی خودم نیاوردم. بزار هر چی دلش میخواد با خودش تصور کنه.

دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت: چرا چیزی نمیخوری؟

تازه متوجه شدم که جز همون یک لقمه،لقمه ی دیگه ای نخورده بودم. لیوان آب پرتقالم که دست نخورده کنارم بود رو برداشتم و یک نفس سر کشیدم. لیوان خالی رو تو سینی گذاشتم و گفتم: نمیخوام.

-یعنی چی که نمیخوای؟

-یعنی گرسنه ام نیست.میل ندارم.

با خشم کنترل شده ای گفت: یسنا…غذاتو بخور با اعصاب من بازی نکن…

-گفتم که نمیخوام.

با داد گفت: چرا؟چرا نمیخوای؟تو که از دیشب چیزی نخوردی …..

-دلم و کمرم بخاطر هنر نمایی تو درد میکنه چیزی هم بخورم؟

-یسنا….

اونقدر حالت صورتش ترسناک شد که لرزیدم. خداییش عصبی که میشد خیلی ترسناک میشد. درست شبیه همون شبی که بهم ### کرد.

اما نمیخواستم نقطه ضعفی دستش بدم. اینجوری فکر میکرد هر وقت عصبی بشه منم مثل یک گوسفند مطیع میشم پس با صدای فوق بلندی گفتم: چی از جونم میخوای؟  من غذا نمیخوام زوره؟

ناگهان سینی رو از روی تخت پرت کرد پایین که صدای وحشتناکی ایجاد کرد. از شدت ترس جیغ بلندی زدم. با عربده گفت:

آره زوره. هرچی که من میگم باید گوش بدی…..

سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و گفتم: مگه تو کی هستی؟ 

موهای بلندم رو دور دستش پیچید و محکم کشید. درد وحشتناکی تو سرم پیچید. آی بلندی گفتم که تو صورتم فریاد زد: الان بهت نشون میدم من کیم….

مشتش رو بلند کرد تا بکوبه تو صورتم که سریع جفت دستهامو حایل صورتم کردم و با جیغ گفتم: نزن….خواهش میکنم …..

چند دقیقه ای گذشت. با ترس دستم رو از روی صورتم برداشتم که دیدم مشت آماده شده اش رو هوا معلق مونده.

موهام رو ول کرد و دستی لای موهای خوش حالیش کشید و گفت: چرا عصبیم میکنی؟من خیلی اعصابم ضعیفه.پس لطفا روش اسکی نکن ….

بغضم شکست و با گریه گفتم: مگه من چی گفتم؟  فقط گفتم غذا نمیخوام. تو فقط بلدی منو اویت کنی. اون از اون شبی که مست کردی و دخترانگیم رو گرفتی اینم از وضعیت الانت…..

از روی تخت بلند شد و رو به روی پنجره ایستاد و گفت: این چیزها به تو ربطی نداره یسنا. قبلا گفتم دوباره هم میگم اگه دوست نداری کتک بخوری عصبیم نکن. چون وقتی عصبی میشم هیچ کنترلی روی کارهام ندارم.

نفسش رو فوت کرد و برگشت سمتم و گفت: وقتی آرومم برات مشکلی ایجاد نمیکنم. اما وقتی عصبی ام….

با صدای در حرفش رو قطع کرد و گفت: بیا تو….

جمیله خیلی آروم وارد اتاق شد و گفت: ببخشید آقا سایمون پدرتون باهاتون کار داره.

سایمون سرش رو به نشونه ی باشه تکون داد و جمیله از اتاق رفت بیرون .

موهام که پریشون تو صورتم ریخته بود رو کنار زدم که سایمون گفت: یسنا من دوست ندارم دست روت بلند کنم. پس وادارم نکن…..

و به طرف در خروجی رفت و از اتاق رفت بیرون.

همین قدر که هر شب باهاش میخوابیدم برام سخت بود. چه برسه به اینکه بخوام بابت هر حرفی هم که میزنم کتک بخورم .

هر چند شرعا زن و شوهر بودیم ولی قلبا ازش بیزار بودم.خیلی سخته هر شب کنار کسی باشی که ازش متنفری ….

اما چاره ای نبود.بخاطر محمد….یاد لحظه ای که دیدمش افتادم. دستش تو گچ بود و سر و صورتش کبود….بخاطر من تو اون وضعیت بود. پس کمترین کاری که من میتونستم براش انجام بدم تحمل سایمون بود. فقط از خدا میخواستم که بهم صبری بده تا بتونم تحملش کنم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن