رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت 27

رمان عشق های پنهان

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلکیک نید

_ مثلا چه روزیه؟!

 

حین این که سوئییچ رو توی دستش با سرانگشت هاش می چرخوند، گفت:

_ امروز با روزهای دیگه مون خیلی فرق داره.

امروز می شیم یه ساواش و آلمای عادی، فکر کن نه تو نیرویی دار ی و نه من رئیسم.

امروز می شیم همونی که خودمون دوست داریم.

یه روز ِ متفاوت و آلما و ساواشِ متفاوت…

 

با گفتن این حرفش، چشمِکِ نرمی بهم زد و از ماشین پیاده شد.

 

یک روز متفاوت…

یک آلما و ساواشِ متفاوت.

بدک نبود!

منم بدم نمی اومد؛ می خوام یک امروز رو بی خیال باشم .یک امروز رو کودک درونم رو آزاد کنم.

یک امروز که چیز ی از دنیا کم نمی شد.

 

 ****

دستم همراه دستِ نرم و بزرگ و مردونه ساواش، به جلو کشیده شد.

با خنده لب زدم:  

_ ساواش آروم تر.

 

بی توجه بهم دستم رو همراه ِ خودش کشید و به سمتِ مغازه ای که مانتو و شلوار بود رفت.

 

با ورودمون، فروشنده ازجاش بلند شد.

ساواش با یک نگاه به کلِ مغازه، یک دفعه نگاهش روی مانتویی خشک شد .

لبخندی کنار لبش اومد و رو به اون فروشنده گفت:

_ همون مانتوی سبزِ خوش دوخت رو بیارید لطفا.

 

وقتی فروشنده گفت چه سایز ی.

ساواش همون طور که دستم رو بین دست هاش فشرده بود، از زیرِ  چشم نگاهی بهم کرد و با همون لبخند ِ جذاب و دوست داشتنیش، سرش رو به سمتِ فروشنده برگردوند و جواب رو گفت.

 

با چشم های گرد شده و حیران سرم رو کج کردم و نگاهی عاقل سهیفه بهش کردم.

 

چیز ی نگفتم و لبم رو گزیدم.

مانتو رو به دستم داد و نگاهی دقیق بهش کرد.

_ حتما بهت میاد.

 

مانتو رو از دستش گرفتم و به سمتِ اتاق پرو رفتم.

بعد از پوشیدنِ  مانتو، از توی آینه نگاهی به خودم کردم.

بهم می اومد و همین طور سلیقه ی ساواش هم خوب بود!

 

از اتاق پرو بیرون اومدم.

نگاهم به ساواش افتاد که روی صندلی نشسته بود و مجله ای دستش بود.

 

با صدای در، سرش رو به سمتم کج کرد و با نگاهی دقیق، سرتا پام رو نگاهی کرد و  “نوچی” زیرلب گفت .

  

 مجله رو کنار میز گذاشت و از سرجاش بلند شد و دستش رو پشت قرار داد و به مانتوی بعدی اشاره ای کرد تا فروشنده بعدی رو بیاره.

به سمتش رفتم.

_ حالا همینم خوبه دیگه.

 

ساواش با التهاب نگاهم کرد و با صدای بم شده ای گفت:

_  آره، ولی بدک نیست بقیه هم امتحان کنی.

 

فروشنده بعدی رو آورد.

 

پوشیدم و پوشیدم و  پوشیدم…

در اتاق پرو رو که باز کردم خسته و بی رمق نگاهی به ساواش کردم.

 

من خودم این قدر سخت پسند نبودم که ساواش این طور ی بود.

خیلی حساس و ریز بین بود؛ دقیقا نمی دونم چندمین مانتو بود داشتم می پوشیدم. ولی دیگه نا نداشتم.

 

خسته  نگاهی به ساواش کردم و فکر کردم این دفعه هم می گه ” نه” ولی با چشم های رضایت بخشی نگاهم کرد.

 

بعد از این که از مغازه بیرون اومدیم.

حالا نوبتِ من بود.

چنان کنم باهات آقای ساواش!

 

قرار شده بود هر کدوم به سلیقه ی اون یکی، لباس به سلیقه ی خودش لباس انتخاب کنه.

 

حالا نوبتِ من بود.

با دیدن ِ شلوار لی، چشم هام برق زد و بازوی ساواش رو گرفتم.

 

 

منتظر به در چشم دوختم و دست هام رو بهم قلاب کردم.

 

با باز شدنِ در، نگاهم به قامتِ بلند و کشیده ی ساواش کشیده شد.

 

شلوار جین آبی تیره بهش می اومد ولی…

معلوم بود که خودش زیادی بامیل نبود.

 

خنده ام رو قورت دادم و نگاهی بهش کردم.

_ عالیه. اصلا حرف نداره.

 

روبروی آینه ایستاد و از توی آینه، نگاهی بهم کرد و بعد وسواس گونه، نگاهی به خودش کرد.

_ تو عمرم از این شلوار ها نپوشیدم ک…

خبیثانه گفتم:

_ حالا که پوشیدی.

 

نگاهش به پارگی ای که برای مدلِ شلوار بود افتاد.

_ امروز یه روز متفاوت ِ پس این هم یه تازگی و تجربه ی اول.

 

با لحنی چاشنی از شیطنت گفتم:

_ پس اولین تجربت با من بوده!

متفکر سر ی تکون داد.

_  یه جورایی.

 

چرا مستقیم حرفش رو نمی زد!

 ناخوداگاه به این فکر افتادم.

  تنها چیز ی که خیلی تعجب کرده بودم و برام سوال پیش اومده بود این بود که چرا از وقتی که وارد ِ این پاساژ شده بودیم، فروشنده ها و مغازه دارها و کارکنان اون جا، با یک حالتی عجیب نگاهمون می کردن.

یک جور نگاهِ احترام، توی حرکاتشون خودنمایی می کرد.

حتی وقتی ساواش خواست حساب کنه اصلا اجازه ندادن؛ ولی در آخر ساواش کارِ خودش رو کرد.

نکنه این جا خبرایی بود و من نمی دونستم؟!

 

این دفعه هم این یکی فرشنده نذاشت اصلا ساواش دستش به کارتش برسه.

 

از مغازه که بیرون اومدیم.

نگاه تعجب ِ همه ی اون هایی که از اون جا رفت و آمد می کردن، به ما بود.

 

این ها چرا این طور ی نگاه می کردن؟!

تیپِ  ساواش هم خوب بود. فقط فرقش این بود که ساواش رو همیشه با کت و شلوار می دیدم.

برای همین نظرم این بود که امروز برای اولین بار هم که شده اون رو توی یک لباس لیِ  آبی ببینم.

 

دکمه های پیرهنِ  آبیش، دوسه تای اولش باز بود و همون دو سه تا دکمه ی باز هم، سینه پرصلابت و قویش رو توی پیرهن نمایان می کرد.

 

  از نظر من امروز تیپش کمی فرق داشت و چیز ی از جذابیتش کم نشده بود.

 

ساواش دستی به صورتش کشید:

_ امروز می ریم یه جای خوب که مطمئنم خوشت میاد، خیلی وقته هم که نرفتی!

_کجا؟

 

از درِ خروجی پاساژ خارج شدیم که با دیدنِ  دوچرخه ای که گوشه ی خیابون بود، با تعجب به ساواش خیره شدم.

 

مات و حیرون زمزمه کردم:

_ دوچرخه!

 

سر ی تکون داد و به سمتِ دوچرخه ی مشکی رنگی که انگار تازه بود رفت. به سمتم برگشت:

_ امروز که یه روزِ متفاوته.

 پس باید چیزهایی که استفاده نکردیم رو استفاده کنیم و تجربه…

 

رکاب دوچرخه رو زد و  اشاره ای بهم کرد _ نمی خوای بیای؟!

 

ساواش روی صندلی نشست و چشمک ِ ریز ی زد و با شیطنت ِ خاصی گفت:

_ بپر بالا خانم که می خوام ببرمت به یه جای خاص، جایی که خیلی دوستش دار ی!

 

به سمتِ دوچرخه رفتم و روی لبه جلوش نشستم.

 

صدای ساواش رو نزدی کِ گوشم شنیدم:

_ سمت راست بشین و پاهات رو به یه سمت بده. این طور ی خودت هم راحت تر ی.

 

همون کار ی که گفت رو انجام دادم.

 

دستم رو روی فرمون گذاشتم که بلافاصله یکی از دست هاش رو کنار دستم گذاشت و اون یکی دستش رو نرم روی دستم قرار داد.

 

دوچرخه رو به راه انداخت و همون طور که جدی به روبرو خیره شده بود به داخل کوچه رکاب زد.

 

سرم رو عقب بردم و خواستم چیز ی بگم که بخشی از موهام نرم روی صورتش قرار گرفت.

 

موهایی که جلوی صورتش اومده بود رو کنار داد و تک خنده مردونه ای کرد که خنده اش توی گوشم نوازان شد:

_ ما رو به کشتن می دی دختر.

 

بی اختیار اسمش رو صدا زدم:

_ ساواش

_ جونم.

 

“جونم” رو جور ی سوزان و با محبتی که عشق توی اون نهفته بود گفت، که چیز ی که می خواستم بگم به کل یادم رفت.

 

 باد سردی اومد. طره ای از موهام رو که جلوی صورتم اومده بود کنار گوشم جا دادم.

_ کجا می خوایم بریم؟!

 

فرمون رو به سمتِ چپ چرخوند و چون به جاده ی شیب دار ی رسیده بودیم، پیچِ  خطرناکی داشت.

 

همون طور که یکی از دست هاش روی دستم بود یکی از انگشت هاش رو نوازش وار روی دستم تکون داد  

 _ گفتم که سوپرایزه.

 یه جای خاص، جایی که تو خیلی دوسش دار ی!

 

 

گاهی خودت رو رها کن؛ کمی از جدی بودن دست بکش.

کود کِ درونت رو آزاد کن؛ وقتی کودکیم شیطنت و بچگی می کنیم.

 ولی وقتی بزرگ تر می شیم دیگه از اون شیطنت ها خبر ی نیست.

گاهی این قدر توی مشغله ها و کارهات سرت گرم می شی که خودت رو هم فراموش می کنی.  

کودک درونت رو زنده کن، نذار توی اعماقِ وجودت خاک بخوره.

که اگه بخوره…

گاهی زنده کردنش، حاله خودت رو بهتر و سر زنده تر می کنه.

 

دقیقا حالِ من هم همین طور ی بود.

حس می کردم دیگه از اون آلمای شیطون خبر ی نیست.

این قدر اتفاق پشتِ اتفاق افتاده بود که وقت نشده بود کمی همون آلمای قبلی بشم.

 

ساواش وقتی گفت یک امروز رو بی خیال و بی تفاوت باشیم و یک امروز متفاوت باشه.

از این حرفش خیلی خوش حال و مسرور شدم.

چون من هم دوست داشتم کمی از اون آلمای کمی جدی بیرون بیام.

 

خریدنِ  لباس اون هم به انتخابِ هم دیگه، خیلی لذت بخش بود.

ولی مرحله دوم رو نمی دونستم می خواد چی کار کنه؟!

 

به جایی که داشتیم می رفتیم نگاهی کردم.

معلوم هم نبود داریم کجا می ریم.

 

ناگهان ساواش دوچرخه رو نگه داشت و از دوچرخه پیاده شد.

 تا به خودم بیام، پارچه کرم رنگ رو از پشت گوشم رد داد و جلوی چشمم گرفت و با لحنِ  آمرانه ای گفت:  

_می خوام چشم هات رو ببندم.

_ چرا؟

_ گفته بودم بهت که سوپرایزه!

 

پارچه رو دور چشمم بست.

چشم هام توی تاریکی مطلق فرو رفت.

یکی از دست هام رو توی دستش گذاشت و به جلو راهنماییم کرد.

 

نمی دونستم دقیقا داشت من رو به کجا می برد.

ایستاد و دستش رو از دستم جدا کرد.

 

با رها شدنِ پارچه کرم رنگ از دور چشمم، پلک هام رو آروم باز کردم.

 

با دیدنِ  منظره روبرو، لبخندی کنج  لبم خودنمایی کرد و نگاهم رو از منظره ی زیبا و دلنشینِ  روبروم گرفتم و به سمتِ ساواش برگشتم و به صورتش نگاهی کردم .

 

عمیق به روبرو خیره شده بود.

 

 با لحنی که ذوق در اون بیداد بود گفتم:  

_ این جا خیلی قشنگه ساواش.

 

نگاهش رو عمیق و طولانی بهم انداخت و با گفتنِ اسم ” ساواش”  نگاهش میخ ِ لب های سرخ و صورتی رنگم رفت.

 

 لبخندی زد و دستی به صورتش کشید:

_ می دونی، این که اسمم رو از زبونِ تو بشنوم از هر صدای دلنواز موسیقیِ  دنیا هم برام دلنشین تره! تک خنده ای کرد که اون چال ِ روی گونه اش آشکار شد.

نگاهش رو نافذ بهم دوخت و انگشتِ شصتش رو روی چونه ام نوازش گونه گذاشت و خیره بهم گفت:  

_ شاید فکر کنی دیوونه شدم.

 ولی حقیقتا دیوونم، یه دیونه ی به تمام معنا.

یه دیوونه ای که حاظره برای این که اسمش رو از لب های معشوقه اش بشنوه، دست به هرکار ی بزنه!

 

با گفتنِ حرف هاش، لبم رو از خجالت گاز خفیفی گرفتم.

 

دستش رو از چونه ام برداشت و نگاهی به چشم هام کرد و بعد نگاهش روی لب هام خشک شد.

 

 همون طور خیره بهم آروم لب زد:

 _ نکن آلما!

 

سوالی نگاهش کردم که بدونِ برداشتنِ نگاهش از من، اشاره ای نامفهوم به لبم کرد.

_ لبت رو داغون کردی.

 

  لبِ پایینم رو از حصار دندون هام آزاد کردم.

چیز ی نگفت و به سمتِ پرتگاه راه افتاد و روی لبه اش نشست.

 

به سمتش رفتم و منم روی لبه ی پرتگاه نشستم و پاهام رو روی هم قرار دادم که سرش رو به سمتم متمایل کرد و اخم کمرنگی کرد.

_ چرا این جا نشستی؟  خطرناکه!

_ چرا وقتی تو می شینی خطرناک نیست، اون وقت من بشینم آره؟!

 

چیز ی نگفت و سکوت کرد.

 

به مغازه هایی که از بالای کوه، چراغ هاشون رنگی رنگی و کوچیک و نواسان بودن چشم دوختم.

 

 خونه های کلبه اییِ  کوچک که لبه جاده بودن و کوه های بلند و استوار ی که از میونِ  درخت های سبز رنگ، آشکار بودن.

 

  از این بالا، همه ی خونه ها و مغازه ها و شهرها زیر پات بودن.

منظره خیلی قشنگ و زیبایی بود.

 

به آسمونی که تکه های ابرهاش، دلگیر کنار هم قرار گرفته بودن نگاهی کردم و آروم لب زدم:  

_ آسمون ابریه!

 

ساواش لبخندِ تلخی زد:

_ آره خیلی.

 

به پایینِ  پام نگاهی کردم .یک لحظه ترسیدم و نگاهم رو از پایین دزدیدم.

 

ترسی که توی چشم هام بود رو فهمید.

کمی جابه جا شد و نزدیکم اومد.

_ اگه می ترسی برو عقب تر…

 

طمینانه گفتم:

_ نه!

می خوام از نزدیک ببینم.

_ ولی گاهی اوقات به ضرره آدم تموم می شه.

 

موضوعی که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود رو به زبون آوردم.

 

_ می شه بقیه ی اون داستان رو بهم بگی؟!

ابروهاش سخت درهم شد و فکرش مشغول!

_  کدوم داستان؟

_ همونی که یه پسر بچه بود که باباش رو به جرمی که نکرده بود به زندان می ندازن و توی زندان حالش بد می شه و…

 

نگاهش بوی غم گرفت و چیز ی نگفت.

آروم زمزمه کردم:

_ می خوام از حالِ اون پسر برام بگی و مادرش.

بعدش چی شد؟ چه اتفاقی افتاد.

 

همون طور که به روبرو خیره شده بود. بدون این که نگاهش رو بهم بدوزه گفت:

_ گفتنش چیز ی رو درست نمی کنه.

_ اگه این طوره، از اول این داستان رو نمی گفتی!

 

 

سکوتی مرگبار بینمون برقرار بود.

شاید نمی خواست درباره این موضوع چیز ی بگه؛ منم دیگه اصرار ی نکردم.

 

قطره ای از بارون روی گونه ام لغزید.

به آسمونی که بی مهابا قطره های بارونیش رو روی صورتم می نواخت، نگاهی انداختم و لبخندی زدم .

 

از جام بلند شدم و همون طور که لبخندی گوشه ی لبم بود، دست هام رو از هم باز کردم و چشم هام رو محکم بستم و بدون توجه به حضور ِ ساواش، همون طور دیوونه وار می چرخیدم.

 

شالم از روی موهام کنار رفته بود و افشون دور شونه هام ریخته شده بود.

 

بارون بیاد و من آلمای دیوونه ی بارون نباشم؟!

چشم هام رو یک مرتبه باز کردم.

 

نگاهم به ساواش افتاد که با لبخند ِ ماتِ کنج لبش، با برق عجیب و آشنایی نگاهم می کرد.

 

دکمه های پیرهنِ  آبیش، دو سه تای اولش باز بود. سینه ی پرصلابت و جذاب و ستبرش، انگار ی می خواست  خودش رو  از بندِ پیراهن پاره کنه.

 

قطره های ریز و درشت بارون تمومی نداشت و مثل شلاقی روی سر و گردنمون ریخته می شد.

 

موهای مشکی ای که کمی بلند شده بود و چند تا از تارهای موهاش، با حالت ِ جذابی روی پیشونیش آوار شده بود.

 

با قدم های محکم و جدیش به سمتم قدم برداشت.

روبروم ایستاد.

 

پلکی زد که قطره ای از آبِ بارون، از مژه هاش سر خورد و آروم روی گونه و بعد راهش رو امتداد داد و به زیر چونه اش راه پیدا کرد.

 

نگاه مخمورم رو بهش دوختم.

 

خواست چیز ی بگه که نگاهش، به پشت سرم ثابت شد.

 

همون فاصله ی کمِ بینمون رو کم کرد.

نزدیک ترم اومد.

به نیم وجبی هم…

سینه به سینه و مستحکم…

 

خواستم به پشتِ سرم برگردم که همون طور که نگاهش به پشتِ سرم بود، با لحن کوبنده و جدی ای که مثل قبل داشت و با همون اخمِ غلیظِ  قبلیش گفت:

_ برنگرد!

 

لحنش دستورانه و پر از تحکمِ خاصی بود.

 

بارون همین طور می بارید و نگاه ِ ساواش فقط به پشتِ سرم بود.

 

_ آلما وقتی که گفتم سه، مرحله اول ِ نیروی درخشان رو انجام بده.

 

بدون درنگ گفت:

_ فعلا هیچ سوالی نپرس. فقط کار ی که بهت می گم رو انجام بده!

 

 

چیز ی رو از من می خواست که الان به هیچ وجه نمی تونستم.

حس می کردم نمی تونم.

 همون حس، همون نیرو و همون جاذبه…

 

چشم هام رو بستم و سعی کردم مثل قبل بشه ولی نشد که نشد!

 

ناامید به صورتِ جدی و پر اخمِ غلیظ ساواش خیره شدم.

از گوشه چشمش نگاهی بهم کرد، انگار از نگاهم فهمید.

 

چشم هاش رو آروم روی هم فشرد.

 از فرصت استفاده کردم و کمی سرم رو به عقب متمایل کردم که در یک حرکت….

 

دستی بزرگ و مردنه، کمرم رو فشرد و درهم قفل کرد.

 تا بفهمم چه اتفاقی افتاده و چی شده؟

همون طور که غلتان روی سنگ ریزهای خاِکِ کوه می افتادم.

 دستم به تیز ی ضخیم و تیزِ  لبه ی سنگِ شیشه ی کوچیک فرو رفت.

 

سرم رو از چیز ِ نرمی که فرو رفته بود جدا کردم.

با بلند کردنِ سرم، نگاهم به ساواش افتاد.

 

 دست هام دو طرف ستونِ سینه اش قرار گرفته بود، پیرهنش بین دست هام محکم مشت شده بود.

 

بی قرار لب زدم:

_ چی شده؟

 

انگشتش رو روی لبم گذاشت و با صدای آروم گفت:  

_هیس. هیچی نگو.

 

مکثی کرد و سرش رو به سمتِ راست کج کرد.

برای چی توی خاک و خورها افتاده بودیم؟!

چرا ساواش چیز ی بهم نمی گفت؟

 

به وضعیتمون نگاهی کردم؛ دقیقا توی آغوشِ ساواش حل شده بودم.

پشتِ  سنگِ بزرگ بودیم.

 

صدای عجیب غریبی از اون سمتِ می اومد.

نگاهم به خنجر ی افتاد که به درختی برخورد کرده بود.

 تیز ی و براقی خنجر، به حدی بود که حتی فکر به این که اون خنجرِ تیز، به دستت برخورد کنه عذاب آور بود.

 

دستم روی تخت سینه ی ساواش قرار داشت و موقع ای که من رو به سمتِ خودش گرفت و به سمتِ سنگ ریزهای پایین کوه مایل کرد .

 

جایی پشت سنگی ستون شده بودم و من اون موقع از ترس، بدون این که بدونم، پیرهنِ  ساواش رو توی مشتم مشت کرده بودم.

 

خواستم دستم رو از ستونِ سینه اش بردارم که پنجه هاش، دور مچِ دستم قفل شد.

 

گرمای تنش، مثل تنور ِ داغ و آتشینِ  هیزم بود.

تا خواستم کمی ازش فاصله بگیرم. صدای وحشتناک و ترسناِکِ کلفت و مردونه ای، جور ی با نعره ای مخوف می اومد که ترس رو توی دل ِ هر کسی لونه می کرد.

 

به سمتِ صدا برگشتم.

 

پشتِ  سنگی ستون شده بودیم و دقیقا از اون سمتی که من و ساواش قبلا ایستاده بودیم، از اون طرف کسی بهمون دید نداشت.

 

دوباره صدای خفناک و ترسناک ِ همون مرد شنیده شد.

نگاهی به اون سمت انداختم.

که…

 

 

مردِ  قد بلند و غول پیکر ی که وقتی نگاهش می کردی، ترس و وحشت در وجودت رخنه می کرد.

 

ترسناک تر از اون، دندون های خونیِ  نیش دارش بود.

موهای بلندش، با کِش مو بسته شده بود و با نگاهی خون آلود به اطراف نگاهی می کرد.

 همون طور ضربات بارون، مثل شلاقی آشیون روی سر و صورتمون باریده می شد.

 

کف دستم مقابلِ سینه ی تنومند و داغِ ساواش قرار داشت.

 

 قفسه سینه اش بی نهایت زیر دست های سرد و یخم، با شتابِ فراوان بالا و پایین می شد.

 

گرمای تنش به قدر ی داغ بود که تنِ سرد و یخیِ  من رو می تونست با گرمای التهاب بخشش ذوب کنه.

 

کمی خودم رو از ساواش جدا کردم.

پشتِ  همون سنگِ ستون، دو زانو نشستم.

 

ساواش هم تکونِ خفیفی خورد و از زمینِ  خاکی جور ی بلند شد که سرش بالاتر از سنگ معلوم نشه.

 

پشتِ  لباسش رو با دستش تکونی داد.

آروم زمزمه کردم:  

_ این ها کین؟ چی از جوونمون می خوان؟  

 

کنارم دو زانو نشست و به سنگِ بزرگی که قرار داشت، تکیه داد و کمی به سمتِ راست خم شد و با نگاه به اون مرد گفت:  

_ یه خون آشام دیگه. البته از نوع خون آشام سیاه.

_ سیاه؟ مگه سیاه هم داریم؟!

 

ساواش چشم ازش گرفت و خیره بهم، با تنِ صدای آرومی لب زد; _آره. حتی خون آشام سفید هم داریم.  

وقتی اون کتابِ نیروی درخشان رو که بهت داده بودم تموم کردی، بعد از اون یه کتابی بهت می دم که تمومِ مجهول ها و سوال های بی جوابِ توی ذهنت رو درباره بعضی سوال ها تکمیل کنه.

 

با لحنِ سنگین و ناآرومی گفتم:

_ من خیلی دیر به دیر اون کتاب رو می خونم تا تموم بشه.

 حالا اون کتاب درباره چی هست؟

 

ساواش سرش سنگین شده بود و درد تا پشت پلک هاش نشست.

تنها به این حرف، اکتفا کرد.

_ موقع ای که خوندنِ اون کتابِ نیروی درخشان رو تموم کردی بهت می دم.

 

صدای قدم های مردِ غول پیکر ِ قد بلند، نزدیک به سنگ شنیده می شد.

 

 برخوردِ کفشِ مشکی رنگِ عجیب غریبش، به سنگ ریزه های روی زمین، صدای ناهنجار ی رو ایجاد می کرد.

شالم رو که از خیسی بارون، آب کش شده بود رو یک طرف جمع کردم و کمی از آبِ شال رو توی دستم گرفتم و پیچوندمش.

 با این کارم آب زیادی از شالِ سرمه ایم خارج شد.

 

ساواش دستش رو داخل جیبش برد و گوشیش رو درآورد.

 با یکی از دست هاش گوشی رو گرفت و با انگشت هاش چیز ی رو سریع تایپ کرد.

 

گوشی رو به طرفم گرفت.

_ سعید چند دقیقه بعد خودش رو می رسونه انتهای همون راهی که به کوه کشیده می شه.

 وقتی که دیدیش بهش زنگ بزن.

 

گوشی رو از دستش گرفتم.

_ تو چی نمیای؟

 

 غضبناک از بین دندون هایی که از خشم روی هم سابیده شده بود.

 حین این که نیم رخش سمتِ خون آشامِ سیاه بود غرید:  

_ تا کار این خون آشام رو تموم نکنم فعلا نمیام.  

اول تو سعی کن بتونی اولین مرحله رو به یاد بیار ی.

وقتی تو نامرئی باشی، اون هیچ آسیبی نمی تونه بهت بزنه.

 

سرم رو به طرفین تکون دادم.

_ ولی من می خوام بمونم.

 

چشم های غضبناک و تندش رو به چشم هام دوخت و با صدایی که سعی می کرد تنِ صداش بلند نشه گفت:  

_ می دونی که اون خون آشام هدفش تو بودی!

اگه لحظه ای دیرتر تو رو به سمتِ پایینِ  سخره و سنگ نمی بردم.

 اون خنجرِ لعنتی به تو می خورد و…

 

مکثی کرد و حرف رو انحراف داد.

_ تا اون موقع که من حواسش رو پرت می کنم، تو سعی کن به یاد بیار ی!

 

با گفتنِ این حرفش، به سمتِ اون خون آشام رفت.

 

سعی کردم بتونم مثل ِ دفعه های قبل، همون مرحله ی اول رو انجام بدم.

دوباره همون نیرو مثل سردی سوزناکی بهم تزریق شد و…

 

لبخندی روی لبم نمایان شد.

خوبه! تونستم انجام بدم.

از این به بعد باید تمرین زیادی داشته باشم تا هر وقت که تونستم تسلط پیدا کنم و زود دست به کار شم.

از جام بلند شدم.

گوشیِ  ساواش رو توی جیب مانتوم گذاشتم و به سمتشون برگشتم.

 با دیدنشون یکه ای خوردم.

 

هر دو سخت باهم گلاویز شده بودن.

با این که اون خون آشام از ساواش هیکلی و درشت تر بود ولی ساواش هم دستِ کمی از اون نداشت.

انگار نمی خواست کوتاه بیاد.

نبرد ِ خیلی سختی بود!

 

 

هیچ کدوم حاضر به عقب نشینی نبودن.

 

هر مشتی که ساواش به صورتِ اون خون آشام می زد، اون هم مشتش رو دفع می کرد.

 

سخت با هم گلاویز شده بودن؛ از عاقبتش می ترسیدم.

دیگه چقدر باید این اتفاق ها می افتاد؟

 چرا هر دفعه باید بخاطر این نیروی درخشان در خطر باشم یا دیگران بخاطرم در خطر باشن؟ کی این باز ی ناتموم شدنی، تموم می شد!

 

نمی تونستم همین طور ی ساواش رو تنها بذارم و برم.

اون دفعه هم وقتی سیامند اومده بود، گفته بود برم.

 فقط بخاطر خودم هم که شده برم.

 

همیشه به فکر جوون ِ منه، چرا به فکر خودش نیست؟!

نکنه همیشه این طوریه و نجاتِ جونِ دیگران براش مهمه یا…

 

ولی این دفعه دیگه نمی رفتم.

 این دفعه به حرفش گوش نمی دم.

حس ترسویی بهم دست داده شده بود که می خواد فرار کنه.

 

چرا من هم با اون ها مقابله نکنم؟ چرا مثل یک ترسو فرار کنم؟

چرا به فکر جوون خودم باشم و ساواش رو تنها بذارم.

 

می دونستم می تونه در برابرشون مقاوت و ایستادگی کنه.

 ولی من هم می خواستم کمکش کنم.

 

اگه اون خون آشام هدفش من بودم و اون خنجر چند دقیقه پیش ممکن بود به من اصبات کنه پس منم باهاش می جنگم، با نیرو و قدرتی که دارم!

 

صدای رعد و برق، مثل خطر ی توی گوشم زنگ خورد.

 

 صدای رعد و برقِ بلند و طولانی ای اومد.

 بارون دیگه با سرعت نمی بارید. این دفعه انگار بارون هم زخم خورده بود و می خواست با باریدنش همه رو متوجه حالش کنه.

گویی که آسمون هم دلش خوون شده بود!

تگرها مثل اسیان گر ی وحشتناک به زمین می بارید.

 

نگاهم به ساواش افتاد که گوشه لبش زخمِ عمیقی بود.

خونِ  گرم و عمیقی، گوشه لبش جریان داشت و موهای بهم ریخته و حال دگرگون و آشفته اش، خیلی زیاد داشت خودنمایی می کرد.

 

خون آشام که روی زمین افتاده بود.

با یک ضرب و نعره ای وحشی از جاش بلند شد و به سمتِ ساواش خیز برداشت.

  

ساواش که متوجه خون آشام نشده بود که داره به سمتش میاد، با ضربی محکم و بدی که به گردنِ ساواش زد، ساواش دستش رو به سمتِ گردنش برد و چند ثانیه دستش رو توی اون محل گردنش گذاشته بود.

 

به حدی اون خون آشام بََد به گردنش زده بود که من خودم احساس کردم دردم اومده!

 

خون آشامِ سیاه از این فرصت استفاده کرد و چاقوی تیز ی که پشت کمرش بود رو درآورد.

 

با لبخندی خبیث و چشم های ترسناکش، دستش رو عقب برد و آماده فرو بردنِ چاقوی تیز به کتف ِ ساواش شد.

 

چشم هام رو بستم.

بی حس شده بودم؛ حالم خوب نبود.

 

تا چند لحظه صدایی نیومد.

چشم هام رو به نرمی باز کردم.

 

همون چاقوی تیز و برنده ای که خون آشام می خواست به ساواش بزنه، به بازوی خودش اصبات شده بود.

 

دستش از خون ِ خودش، غلیظ و جار ی شده بود.

 ترسی که توی چشم های خون آشام بود زود فروکش شد.

 

با همون دستِ زخمیِ  پر از خون، دوباره به سمتِ ساواش حمله ور شد.

 

همون چاقویی که قصد داشت به ساواش بزنه، سر خودش اومده بود  و حالا به دستِ خودش توی چال افتاده بود.

 

مرد ِ سیاه پوشی یه کم از سر و قدِ این یکی خون آشام کوتاه تر بود.

 با سرعت به سمتِ ساواش قدم بر می داشت.

ولی ساواش نمی دونست!

 

اون داشت با اون خون آشام مبارزه می کرد.

نمی دونست…

 

اون خون آشامی که لباسِ سیاه به تن داشت، از پشت خواست بهش حمله کنه که در یک حرکت…

 

در کمال ناباور دستم رو به سمتِ همون مردِ سیاه پوش دراز کردم و چشم هام رو بستم و متمرکز شدم.

 

چوبی که توی دستش بود رو با دستم به سمتِ خودم جذب کردم و چوب به سرِ مرد سیاه پوش اصبات کرد و چند لحظه سرجای خودش ایستاد.

 

چشم هاش بسته شد و روی زمین افتاد.

نگاهم به ساواش افتاد.

 

ناباور نگاهشون کردم.

ساواش دستش رو به سمتِ سینه ی اون خون آشام برده بود.

ناگهان چیز ی رو توی دستش از قفسه ی سینه خون آشام بیرون کشید.

چیز ی شبیه قلب بود.

 

خون آشام ناله ای سر داد و با فریادی بلند گفت:

_ رئیسِ  خون آشام های سیاه و قبیله جواب این کارت رو می ده بزرگمهر!

 

ساواش لبش به نشونه ی پوزخند کج شد و فشار دستش رو بیشتر کرد و اخمی کرد.

_ منتظرم!

 

با گفتنِ این حرفش، اون چیز ی که شبیه قلب بود. از سینه خون آشام کامل بیرون کشید و در یک لحظه و یک ثانیه، اثر ی از خون آشام پدیدار نشد و مثل خاکستر ی دود شد و به سمتِ هوا رفت.

 

با تعجب و حیرت به ساواش خیره شدم.

 

 

“سه روز بعد”

 

دستم رو زیرِ  چونه ام گذاشته بودم و روی صندلی نشسته بودم.

 به بیرون از پنجره، به کسایی که درحال نصبِ دوربین های ویژه و همین طور محافظ برای پنجره و در بودن و داشتن کار می کردن، چشم دوختم.

ذهنم به همون روز معطوف شد.

روز ی که بالای کوه بودیم و بارون اومده بود و همون خون آشام…

بعد از این که ساواش قلبِ خون آشام رو از سینه اش بیرون کشید؛ خون آشام خاکستر شد و مثل دودی سیاه به هوا رفت.

 

اون مردِ سیاه پوش هم ساواش به سعید زنگ زد و گفت پیش رئیسش ببرنش تا بفهمن نتونست کارشون اون طور که می خواستن پیش بره.

الان هم توی همون برج و به قول سارا، سازمانِ ساواش بودیم.

این سه روز مثل باد زود گذشت  جور ی که نفهمیدم چی شد!

برای اطمینانِ  بیشتر و امنیت، چندین دوربین های مجهز و حفاظ هایی قرار بود امروز بذارن.

 

صدای در اومد که گواه می داد یکی اومد ِ بدون این که برگردم، همون طور خیره بیرون رو نگاه کردم.

دستی جلوی چشم هام رو گرفت و دیدم رو تار کرد.

لبخندی به لبم اومد و دستم رو روی دستش که روی چشمم بود گذاشتم و زیرکانه گفتم:

_ رویا تویی؟

 

دستش رو با حرص از روی چشمم برداشت و روبروم ایستاد و دست به کمر با اخمی تصنوعی گفت:

_ ای بابا آلما هر دفعه تو من رو می شناسی. اون دفعه که می خواستیم بریم ویلای سیامند هم وقتی که گیریم شده بودیم  کسی من رو نشناخت ولی تو شناختی این دفعه هم که…

 

با دیدنِ  چهره َپَکرم، حرفش رو نصفه ول کرد و ابرویی بالا انداخت.

_ چی شده آلما گرفته ای؟!

_ هیچی

 

سرزنش وار صدام کرد:

_ آلما!

 

لبخند ِ تلخی روی لبم نشست.

 هانی هم بعضی اوقات وقتی دلم می گرفت و بهش جوابی نمی دادم، همیشه سرزنش وار صدام می زد.

 

حس می کردم هانی این جاست.

کلا اخلاق و رفتار رویا مثل ِ هانی بود.

با این تفاوت که هانی شیطون تر بود.

 

نفسم رو با آه بیرون دادم.

 سر ی به نشونه تأسف تکون داد و نچ نچ کنان گفت:  

_ یعنی این قدر حالت داغونه که آه می کشی.

 معلومه وضعت خرابه. ببینم نکنه عاشق شدی؟!

یکی از علامتاش همینه مطمئن باش.

وقتی نمی بینیش ناراحتی و َپَکر  

و وقتی می بینیش با دیدنش، دلت آروم می گیره و…

 

با چشم های گرد شده نگاهش کردم و اسمش رو صدا کردم.

 با خنده شونه ای بالا انداخت _ مگه دروغ می گم؟

 

بالشتی که سمتِ تخت بود رو برداشتم و خواستم به سمتش پرتاپ کنم که دوید و به سمت در رفت.

 

یک دفعه در باز شد و بالشت به جای این که به صورتِ رویا بخوره، به صورتِ طرلان خورد.

خنده رویا بلند شد. منم خنده ام گرفته بود.

طرلان بالشت رو از صورتش کنار داد و به چهره اش رنگ تعجب پاشید:

_ چخبره این جاا

 

خنده ام رو قورت دادم و روی تخت نشستم.

_ هیچی. همش زیر سر این رویاس.

نگاهم رو به رویا سوق دادم و کمی روی تخت جابه جا شدم و با بی تفاوتی گفتم:

_ منو به چه عاشقی!

 

طرلان کنارم روی تخت نشست و شیطنت وار گفت:

_ اوه پس موضوع عشقه.

 

رویا هم کنارمون ملحق شد.

_ یعنی می خوای بگی به عشق اعتقادی ندار ی؟

 

بالشت رو بغلم کردم و به تخت تکیه دادم.

_ چرا دارم. ولی نه هنوز عاشق نشدم.

 

طرلان این دفعه چشم هاش رو ریز کرد و موشکافانه گفت:

_ مطمئنی دیگه.

اصلا ببینم تو که برامون تعریف نکردی؟

وقتی ساواش از قصر زد بیرون رو برامون ریز به ریز بگو که دارم می میرم از فوضولی…

 

خبیث گفتم:

_ پس قبول دار ی که فوضولی!

 

طرلان با جیغ اسمم رو صدا زد.

 

رویا دستی به چونه اش کشید و چشم هاش رو باریک کرد:

_ وایسید سارا هم بیاد، می دونید که اگه بفهمه به ما گفتی و به اون نگفتی، این قدر می گه که دوباره مجبور ی براش تعریف کنی.

 

این دفعه در زده شده و سارا تو اومد.

 

_ چه حلال زاده.

 داشتیم درباره ات حرف می زدیم که خودت پیدات شد.

 

سارا مغموم و گرفته وارد شد.

_ چی شده سارا؟

 

 روی صندلی نشست و با لحنِ سنگین و ناآرومی گفت:

_ هیچی.

راستی شنیدم می خواستین یه چیز ی رو تعریف کنید.

_  اول تو بگو.

 

سارا ابرویی بالا انداخت.

_ نه اول تو تعریف کن.

 بعد من می گم.

 

رویا به آرومی لب زد:

_ درباره آرسامه؟

 

سارا سر ی تکون داد.

_ باشه براتون تعریف می کنم بعد..

 

از اول تا آخر با شور و هیجان خاصی بهم زل زده بودن و با دقت به حرف ها گوش می دادن.

حتی سارا که غمگین بود، خوش حال شد و دستِ کمی از اون دوتا نداشت.

 

بعد از تموم شدنِ حرف هام، رویا بشکنی زد و با تبسمی که به لب داشت گفت:

_ بابا ایول. عجب اتفاق هایی که نیفتاد.  

حالا ما نگرانتون بودیم چی شده ولی نگو…

 

لبم رو گزیدم.  

_ رویا!

مسرور گفت:

_ راست می گم دیگه.

 

سارا از روی صندلی کمی به سمتمون مایل شد.

_ تو هم عجب زندگیِ  پرهیجانی دار ی ها. هر دفعه یه چی می شی.

 

با چشم های گرد شده نگاهش کردم:

_ کجاش خوبه؟

 همش خطر و اتفاق های مختلف می افته.

 

طرلان که تا اون موقع سکوت کرده بود و به فکر فرو رفته بود، متفکرانه گفت:

_ ولی من مطمئنم این ساواش عاشقت شده.

اون حرف ها و اون اتفاق ها.

 

سارا هم حرفش رو تایید کرد.

 

 

حرفشون رو انکار کردم:

_ نه بابا ساواش و عاشقی و…

فکر نکنم.

 

رویا برق ِ خاصی توی چشم هاش در جریان بود.

حس می کردم چیز ی رو می دونه که نمی خواد بهم بگه.

 

ساواش از طرلان و سارا، بیشتر با رویا صمیمی بود.

جز گروه پنج نفر یِ  خودش، زیاد با کسی صمیمی نبود.

 

ولی رویا یک جورایی فرق داشت.

می دونستم حس رویا خواهرانه اس و ساواش رو به دید ِ برادرش می بینه ولی…

 

نمی دونم اون چی بود که رویا می دونست و نمی خواست بگه.

 

تقه ای به در خورد.

 

همون دختر ی که اسمش نهال بود و اولین بار توی اتاق دیده بودمش و بهم گفته بود اتاق ِ ساواش برم، توی اتاق اومد.

 

سینی ای نقره ای با لیوان هایی از شربت توی دستش بود.

سلامی کرد و سینی رو روی میز گذاشت و رفت.

 

حس خوبی بهش داشتم.

خیلی مظلوم بود.

یا…

 شاید هم من این طور فکر می کردم.

 

شربت رو از روی سینی برداشتم.

یک دفعه طرلان روبه من سریع و بی قرار گفت:

_ آلما اون پاساژ بزرگی که با ساواش رفته بودین اسمش چی بود؟

 

شربت رو به لبم نزدیک کردم و جرعه ای از اون رو نوشیدم.

_ فکر کنم، پارسیان بوده باشه.

 

کمی فکر کردم و در آخر شَکم به یقین تبدیل شد.

_ آره، آره همین بود.

 پاساژ بزرگ پارسیانِ  نوین.

 

با گفتنِ این حرف، نصِفِ باقی مونده شربتم رو یک نفس خوردم. طرلان حین این که شُکه شده بود، لبخندی زد.

_ این که…

وای خدای من.

 

رویا ناباور زمزمه کرد:

_ نه!!

این که پاساژ ساواشه توی شمالِ؛ آخه توی شمال یه پاساژ هم داره.

 

با گفتن ِ این حرف رویا، شربت توی گلوم گیر کرد و به شدت سرفه کردم.

 

 

سارا با دستش کمی به پُشتم زد تا سرفه ام بالاخره بند اومد.

 

با بهت زمزمه کردم:

_ مگه می شه؟ اصلا ساواش مگه پاساژ داره؟

 

طرلان حین این که لیوانِ  شربت رو میون دست هاش حلقه کرده بود، سر ی تکون داد:

_ آلما واقعا نمی دونستی؟

 

شونه ای بالا انداختم.

_ نه از کجا باید می دونستم.

 

رویا از روی تخت پایین اومد و با حالت ِ بامزه ای گفت:

_ حالا فکر کنید ساواش بزرگمهر، مهندسِ شرکت نواب، رئیس بزرگِ سازمان، ” اس آ “

و همین طور صاحب پاساژ بزرگِ پارسیان نواب، با اون همه بزرگی و جذبه ای و ابهت و اخم غلیظی که این همه سال داشت و هنوز هم داره حالا….

 

مکثی کرد و با همون لحنِ شیرین و بامزه اش ادامه داد:

_ شلوار لی ای که خیلی ازش بدش می اومد رو پوشیده بود و اون هم توی پاساژ خودش…

خوب معلومه که کارکنان اون جا  با دیدنِ  ساواش شُکه می شن.

ساواشی که همش با اخم می دیدن کجا و این ساواش که بدون هیچ اخم و تخمی توی پاساژ خودش راحت بوده و بدون هیچ سخت گیر ی …

 

 

ذهنم به این جمله رویا دقیق شد.

 

” ساواش بزرگمهر، مهندس شرکت نواب، رئیس بزرگِ سازمان  اس آ.

صاحب پاساژ بزرگ پارسیان نوین.”

 

 

حالا که فکر می کنم، من هیچی از ساواش نمی دونستم!

هیچی.

 

می دونستم شرکت داره ولی نمی دونستم مهندسه.

حالا که می بینم، من خیلی زیاد درباره ساواش چیز ی نمی دونم در عوض اون…

همه چی رو درموردم می دونه.

همه چی رو…

وقتی هم که از رویا پرسیدم گفت پاساژ رو پدرش شاهرخ به نام ساواش زده.

ولی توی سازمان و شرکت همه اش دست رنج خودش بوده، با کمک هیچ کس به این جا نرسیده؛ کمک هیچ کسی رو هم نخواسته.

 

این شاهرخ هم خیلی برام معما شده بود.

نکنه این همون شاهرخِ عاشق صحرای قدیمه؟!

حالا چطور ساواش می شد پسرش؟

وقتی هم که اولین بار شاهرخ خونه مون اومده بود، بابا با دیدنش حسابی اخم کرده بود.

 

شاید هم من دارم اشتباه می کنم.

ولی اگه باشه چی…

 

تاریخ دوباره داره تکرار می شه.

 

چند دقیقیه ای می شد که رویا و سارا و طرلان رفته بودن.

ذهنم حسابی مشغول شده بود.

دوباره سوال های زیاد در برابر سوال های بی جواب…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن