رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت آخر

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

شونه های خاله مریم رو گرفتم و در حالی که بهش خیره شده بودم گفتم:

_ خاله جان، حتما کار خطایی کرده که خودش هم اعتراف کرده.

 

خاله یک دفعه خم شد جلو پام و در حالی که گریه می کرد جلوی پام نشست.

_ تو رو خدا خاله تورو خدا یک کار ی کن الهی خیر از جوونیت ببینی تو رو خدا یک کار ی کن…

 

سریعا خم شدم و بلندش کردم، مامان هم به طرفش اومد و بازوش رو گرفت.

عمو علی که تا به الان سکوت کرده بود گفت:

_ حالا کار ی نمی تونی بکنی دخترم؟

 

نیم نگاهی به خاله مریم که مامان روی مبل نشونده بودش، انداختم.

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

_ متاسفانه نه اولا اینکه جرمش سنگین بوده باید تاوانش رو پس بده دوما درجه من در حدی نیست که بتونم حتی کار ی از پیش ببرم.

 

عمو علی سر ی از تاسف تکون داد و لبخند تلخی به روم پاشید.

با اجازه ای گفتم و وارد اتاقم شدم.

خواستم بگم…

خواستم بگم که اگر هم که درجهام بالا بود، برای پسر شما حتی یک قدم هم بر نمی داشتم.

نه اون حق آزاد شدن داشت و نه این که من آدمی بودم که بخوام برای کسی پارتی باز ی کنم.

 

یک ساعت بعد از رفتن عموعلی و خاله مریم بابا وارد اتاقم شد.

به احترامش از جا بلند شدم.

وقتی نشستیم گفت:

_ عمو علی قبلا خیلی بهمون کمک کرده بود؛ اگر اون و لطف هاش نبود قطعا ما توی این وضعیت زندگی نمی کردیم. کمک تو به عرشیا، کم ترین چیزیه که می شه لطف هاش رو جبران کرد.

 

لبخندی به روش پاشیدم.

_ می دونم باباجان ولی من که کار ی از دستم بر نمیاد؛ خود عرشیا اونقدر با پلیس همکار ی کرده که قطعا براش تخفیف گرفته می شه در ضمن اگر هم که کار ی از دست من بر می اومد هم اقدامی نمی کردم چون وقتی به اون چند نفر ی فکر می کنم که بی گناه کشته شدند، دلم نمیاد بهش کمک کنم.

 

بابا سر ی تکون داد.

_ باشه مشکلی نیست راستش اومدم درباره آقا رایان صحبت کنم.

 

ضربان قلبم بالا رفت.

سرم رو پایین انداختم.

 

_ تصمیم اصلی رو که خودت می گیر ی البته خودت گرفتی ولی خب منم به عنوان پدر، وظایفی دارم .

درموردش تحقیق کردم، پسر خوب و پاکیه از این نظر خیالت راحت

از لحاظ رفتار ی هم خودت بیشتر باهاش برخورد داشتی و بیشتر آشنایی ولی باز از سهیل در موردش پرسیدم، اونم گفت در مدت دوستیشون تا حالا رفتار بی موردی ندیده جوابشون دیگه با خودت.

 

_ اصلا نگران چیز ی نباش هر اتفاقی بیفته من پشتتم.

 

پیشونیام رو رو بوسید و من رو توی بغلش گرفت.

بابای عزیزم، مرسی که هستی.

 

 

آرایش مختصر ی کردم.

از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.

مانتوی صورتی ملایم و شلوار و روسر ی سفید خیلی توی تنم می اومد.

خانواده رایان برای نشون کردن قرار بود بیان و در صورت لزوم، صیغه ای هم خونده بشه.

در اتاق باز شد و شیوا وارد شد.

مامان برای اینکه خیلی مراسم خلوتی نباشه، اون ها رو هم دعوت کرده بود ولی در اصل هدف یک مراسم ساده بود.

 

به سمت شیوا برگشتم.

_ خوب شدم به نظرت؟

فورا بغلم کرد و گفت:

_ آره دوست جونیم چرا بد باشی!؟

 

_ استرس دارم.

 

_ برو بابا باعث جدا شدن دو جوون شدی، استرس هم دار ی!؟

 

بعد با لودگی ادامه داد:

_ من و سهیل داریم از فراغ هم می سوزیم.

 

با حرص هلش دادم.

_ برو گمشو.

 

چشم غرهای رفت و گفت:

_ واقعا که حیف من اصلا می دونی چیه؟ از الان دار ی خواهر شوهر باز ی در میار ی دار ی ذات پلید خودت رو نشون می دی!

 

با صدای زنگ در هردومون از جا پریدیم.

شیوا در اتاق رو باز کرد و من رو هم همراهش به بیرون کشید.

 

هم زمان در خونه هم باز و خانواده رایان وارد شد.

 

 

ضبط رو روشن کرد و گفت:

_ آهان که اینطور!

 

بله کشیده ای گفتم و ادامه دادم:

_ سر ظهر تو این گرما، اومدیم بیرون مگه شب رو از ما گرفتن؟

 

دماغم رو کشید و گفت:

_ غر نزن کوچولو؛ ببینم کارهای خونهمون رو کردی؟  

 

دست هام رو به هم کوبیدم و با ذوق شروع به تعریف کردم.

خودش می دونه که چه طور ی باید حواسم رو پرت کنه.

 

بعد از گذشت ده دقیقه و توضیح دادن های من لبخندی زد و گفت:

_ خیلی خوبه، فقط آشپز ی رو از مامانت یاد گرفتی؟ نیام غذا بخورم کارم به اورژانس بکشه.

 

با مشت به بازوش کوبیدم.

به نزدیکی یک رستوران رسیدیم.

بعد از خوردن غذا چند بار دیگه توی خیابون دور زدیم و به سمت خونه راه افتادیم.

سر کوچه که رسیدیم گفتم:

_ همین جا نگه دار، نمی خواد توی کوچه بر ی.

 

_ چرا؟

 

_ ایناها دیگه یک قدم بیشتر نیست، خودم می رم بعد بلاخره این همه غذایی که می خورم باید هضم شه یا نه!؟

 

با خنده ماشین رو سر کوچه نگه داشت.

_ از دست تو دختر.

 

دستم رو به طرف در ماشین بردم، که بازش کنم که یهو مچم رو گرفت و توی آغوش گرمش فرو رفتم.

بعد از گذشت چند دقیقه من رو از خودش جدا کرد و دو تا دستش رو قاب صورتم کرد.

_ برو عزیزم، مواظب خودت باشیا.

با لبخند چشم هام رو روی هم گذاشتم.

بوسه ای روی پیشونیام زد و ولم کرد.

ازش خداحافظی کردم و وارد کوچه شدم؛ وسط های کوچه که رسیدم رایان رو دیدم که هنوز ایستاده بود.

دستی تکون دادم و اشاره کردم که بره.

 

نزدیک خونه بودم.

باز هم برگشتم و با نبود رایان تازه نگاهم به کوچه خلوتی خورد، که سر ظهر ی حتی پرنده هم توش پر نمی زد.

قدم هام رو تند کردم.

برای اولین بار توی زندگیم ترسیدم؛ دلم شور افتاد.

و این حس با دیدن ون مشکی رنگی که توی کوچه پیچید، به یقین تبدیل شد.

 

تمام تنم یخ بست.

سر جام ایستادم.

عقب گرد کردم و با تمام توانم دویدم.

اما، ماشین با سرعت جلوم پیچید و درش باز شد.

مچم گرفته شد و دستمال نمناکی جلوی دهنم گرفته شد.

 

یعنی تمام؟

کی می خواست من رو بدزده؟ اونم کِ ی؟

دو روز مونده به عروسیم؟ چرا من هیچ کار ی نمی کنم؟ یک نفس…

دو نفس…

سه نفس…

دیگه هیچ چیز متوجه نشدم.

 

 

«از زبون رایان»

 

ماشین رو حرکت دادم و بعد از پنج دقیقه، شماره سحر رو گرفتم.

با شنیدن صدای گوشیش روی صندلی خم شدم و برش داشتم.

دختره حواس پرت یادش رفته موبایلش رو ببره.

نگاهی به صفحه گوشیش انداختم.

«یک تماس غیر پاسخ از آقا رایان»

 

 

نگاهم به اسم آقا رایان افتاد.

لبخندی کنج لبم نشست.

دختره یک دنده لجباز!

گوشی رو توی جیبم انداختم و سرعت ماشین رو زیاد کردم.

نگاه بی تفاوتی به آینه انداختم اما، با دیدن ماشین مشکی که از اون موقع پشتم می اومد، شک کردم.

 

سریع کوچه و خیابون ها رو پشت سر هم رد کردم و با دیدنش که هنوز هم دنبالم می اومد، شکم به یقین تبدیل شد.

قضیه بودار بود.

وارد کوچه دیگه ای شدم که با دیدن بن بست بودنش آه از نهادم بلند شد.

گوشیام رو درآوردم و تا خواستم شماره بگیرم، در ماشین باز شد و به بیرون پرت شدم.

 

از جام بلند شدم.

صورت های همه پوشیده بود.

باهاشون درگیر شدم.

حمله هاشون رو دفع می کردم ولی چون چهار نفر بودند و خیلی حرفه ای مبارزه می کردند، داشتم کم می آوردم.

دو نفرشون دست هام رو گرفتن و یک نفرشون هم سرم رو سفت توی دست هاس گرفت.

دستمال سفیدی جلوی بینیام قرار گرفت.

آه از نهادم بلند شد.

 

 

نفسی کشیدم و دیگه چیز ی متوجه نشدم.

 

صدای مبهم چند تا مرد رو می شنیدم و حس چیز ی که هی روی صورتم مالیده می شد.

بدون اینکه چشم هام رو باز کنم، دست هام رو تکون دادم.

در کمال تعجب باز بود.

سرم رو تکون دادم و تا خواستم چشم هام رو باز کنم، گونهام به شدت سوخت.

 

صدای آشنای یکی از مردها بلند شد.

_ اه صورتش رو بریدم.

 

و صدای آشنای دیگه.

_ بس که دست و پا چلفتی!

 

آروم لای چشم هام رو باز کردم.

کمی تار می دیدم.

صدای یکیشون بلند شد.

_ اوه اوه، بهوش اومد.

 

صدای آهنگ بلند شد.

دستم رو به سمت چشم هام بردم و آروم مالشش دادم.

با تعجب به پرهام سهیل و علیرضا که با نیش باز جلوم ایستاده بودند، نگاه کردم.

مات دور و اطرافم رو رصد کردم.

نمی دونم کجا بودم ولی هر چی که بود، زیر سر این سه تا بود.

 

از جام بلند شدم.

نگاهی به دور و اطرافم انداختم.

این مسخره باز ی ها چیه؟

سهیل به طرف پرهام خم شد و گفت:

_ هنوز خودش رو توی آینه ندیده و این طور ی پاچه می گیره.

 

علیرضا و پرهام چپ چپ نگاهش کردند و باز به من خیره شدند.

پرهام کنترل ضبط رو برداشت و صداش رو زیاد کرد.

همون وسط شروع به رقصیدن کرد؛ اما، وسط رقص زیر چشمی نگاهم می کرد.

 

بدون توجه بهشون نگاهم رو دور تا دور خونه گردوندم و روی شیشه ای که صورتمم مشخص بود، رد شدم اما، با دیدن یک تغییر دوباره برگشتم و به خودم نگاهی انداختم.

اوه خدای من!

همه ریش هایی رو که برای عروسی  بلند کرده بودم، تا آرایشگر بهش مدل بده شش تیغه شده بود و پشت لبم، سیبیل بلند بالایی سبز شده بود.

با حرص به طرف پسرها برگشتم.

همشون با لبخند مضحکی روبه روم ایستاده بودند.

 

 

«از زبون سحر»

 

با حس برخورد چیز ی به لب هام هوشیارتر شدم.

بین ابروهام چین انداختم.

صداها کم کم واضح شد.

_ بدو برق ها رو خاموش کن، به هوش اومد.

 

آروم چشم هام رو باز کردم و نگاهی به سیاهی مطلق اطرافم انداختم.

از روی صندلی که روش نشسته بودم، بلند شدم.

چیز ی روی پام سر خورد جمعش کردم و متوجه پیراهنی که تنم بود، شدم.

من کِ ی پیرهن تنم کردم؟ اصلا اینجا کجاست؟

 

همون لحظه برق ها روشن شد و صدای بلند آهنگ توی فضا پیچید و گلناز و فاطمه و شیوا در حالی که بالا و پایین می پریدند، جیغ می زدند.

و من از ترس روی صندلی افتادم و با تعجب به کارهاشون نگاه کردم.

_ اینجا چه خبره؟

 

شیوا در حالی که قر می داد گفت:

_ مبارکه.

 

_ چی؟

 

فاطمه قر ی به گردنش داد و گفت:

جشن مجردی.

با تعجب پرسیدم:

_ جشن مجردی دیگه چیه؟ اصلا اینجا کجاست؟ شما بودید که…

 

گلناز رو به من گفت:

_ یعنی داماد و دوست هاش قبل از مراسم عروسی، یک جشن می گیرند و دور هم عشق و حال می کنند.

 

شیوا ادامه داد:

_ ما هم گفتیم بازهم بین آقایون و خانما تبعیض قائل شدند، تصمیم گرفتیم عروس و دوست اش واسه خودشون و دوماد و دوستاش هم واسه خودشون جشن بگیرند.

 

از روی صندلی بلند شدم.

_ الان پسرها اینجان؟

 

گلناز با شصتش به دیوار پشت سرش اشاره کرد و گفت:

_ واحد کنار ی.

 

ابروهام بالا پرید.

_ اینجا کجاست؟

 

گلناز با عشوه گفت:

_ ویلای عموی پرهامه.

 

 

شیوا بی توجه به بقیه آینه بزرگی رو به طرفم گرفت و گفت:

_ ببین چه ملوسکی شدی.

 

نگاهی به خودم انداختم.

پیراهن قرمز حریر بلند و زیبایی تنم بود و صورتم به طرز معرکه ای آرایش شده بود.

 

رو به فاطمه که مطمئن بودم کار خودشه، نگاهی انداختم.

_ بابا دختر چی ساختی.

 

کنترل رو از دست گلناز گرفتم و یک آهنگ بیس دار گذاشتم و صدای باندها رو تا ته بالا بردم.

تا دوساعت مشغول رقص و مسخره باز ی بودیم.

از خستگی روی زمین نشستم.

همون لحظه تصاویر گذرایی از ذهنم رد شد.

من که دزدیده شده بودم.

 

با جیغ گفتم:

شما من رو دزدیده بودید؟

صدای خنده همه شون بلند شد.

فاطمه با خنده گفت:

_ تازه یادش افتاده ما که نه، بیشتر سهیل و پرهام کمکمون کردند.

 

با دندون قروچه از جام بلند شدم.

مانتویی رو از گوشه اتاق برداشتم و تنم کردم.

روسر یای رو روی سرم انداختم و بدون اینکه فرصت عکس العمل به بچه ها بدم، از در بیرون رفتم.

روبه روی در کنار ی ایستادم و با همه وجود در زدم.

صدای آهنگ قطع شد و در باز شد.

 

با دیدن رایان که جلوی در بود، نفس توی سینهام حبس شد و موضوع اصلی یادم رفت.

سیبیلی که گذاشته بود بیشتر از قبل پر جذبه و جدیاش کرده بود.

 

جیغ خفیفی از هیجان کشیدم و در حالی که دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم جیغ زدم:

_ وای رایان!

 

بدون اینکه چشم از من برداره، من رو توی بغلش کشید و من از پشت سر بچه ها رو دیدم که با قیافه های مشتاق مشغول دید زدن ما بودند.

از رایان جدا شدم و به پشت سرش اشاره کردم.

رایان که برگشت همشون قایم شدند.

 

رایان خواست به طرفشون بره که بازوش رو گرفتم.

_ وای رایان سیبیلت!

 

به سیبیلش تابی داد و سینه سپر کرد و گفت:

_ بوگو بهم میاد ضعیفه!؟

 

_ وای آره عالی شدی، خیلی بهت میاد.

 

دست هاش رو بلند کرد و در حالی که شالم رو که افتاده بود روی سرم مرتب می کرد، گفت:

_ تو هم زیبا شدی ملکه من.

 

صدای پرهام بلند شد.

_ بسه دیگه تو ملآعام.

 

رایان به طرفش برگشت و گفت:

_ مجبور نیستی مثل فضول ها از پنجره نگاه کنی.

 

_ ولشون کن، بیا بریم قدم بزنیم.

 

ما که کمی دور شدیم بقیه هم از خونه بیرون زدند.

نگاهی به باغ بزرگ خونهشون انداختم.

همینطور که کنار هم راه می رفتیم فکر ی به ذهنم رسید و جلوی رایان، عقب عقبکی راه رفتم و اون هم جلو می اومد.

 

_ رایان.

 

_ جانم، چه عجب من رو خالی صدا زدی!

 

دست هام رو به هم کوبیدم و گفتم:

_ وای می دونی می خوام از این به بعد چی صدات کنم؟

 

دست هاش رو به پشتش زد و ایستاد.

_ چی؟

 

_ مستر سیبیل.

 

خندید.

ادامه دادم:

_ همیشه آرزوم بود که شوهرم سیبیلو باشه؛ مستر سیبیلم می شی؟ بعد هم سرم رو کج کردم.

 

 

لبخند شیطنت آمیز ی زد و در حالی که روی صورتم خم می شد، گفت:

_  اوم، قبوله.

 

نگاه شیطنت آمیز ی بهش انداختم چشمکی زدم و عقب عقبکی شروع به دویدن کردم.

با خنده از زیر دست رایان در می رفتم و توی دلم، شعر ی رو زمزمه می کردم زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن

 

دیدهام بر شاخه احساس ها می تپد دل در شمیم یاس ها

 

زندگی موسیقی گنجشک هاست زندگی باغ تماشای خداست…

شهرام محمدی

 

 

«از زبون سوم شخص»

 

گذشت…

یک هفته از اون روز گذشت.

هرکس در تلاطم زندگی خودش بود.

سحر که از دنیا و افکار دخترونهاش فاصله گرفته بود، سعی می کرد که همه عشقش رو به پای همسرش بریزه.

 

شیوا و سهیل هم همچنان در تکاپوی ازدواج با هم دیگه بودند.

 

گلناز که حالا ثمره عشقش توی وجودش در حال رشد بود، به فکر این بود که هرچه زودتر باید عروسی شون رو بگیرند.

 

و اما، فاطمه…

هیچ کس اون شب صورت سرخش رو ندید و قضیه خواستگار ی علیرضا رو هم نفهمید. این چیز ی بود که بین خودشون محفوظ مونده بود تا بعدا رسمیاش کنند.

 

عرشیا، تنها شکست خورده این پرونده بود. اون به ده سال حبس و دو میلیارد جریمه نقدی محکوم شده بود و همه جوونی اش رو باید توی زندان سپر ی می کرد.

و مردگان شیطان، اصلی ترین موضوع

رئیس اصلی و همه اون پونزده نفر، به اعدام محکوم شدند و بقیه زیر دست ها هم به چندین سال حبس محکوم شدند.

و اما، کلام آخر پرونده مستر سیبیل هم بلاخره بسته شد.

به پایان آمد این دفتر        حکایت همچنان باقیست.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن