رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 24

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

سرم رو تکون دادم و گفتم:

_ پنهون بودنش دستور سرهنگ بود.

«گلناز»

دو تا دست پرهام به فرمون بود و هر از چند گاهی با لبخند بر می گشت و نگاهم می کرد.

روش رو برگردوند که با لبخند گفتم:

_ چته چرا می خندی؟ من خیلی خنده دارم یا تو…

 

دستم رو به مغزم نشون دادم و گفتم:

_ عقلت رو از دست دادی؟

 

سرش رو با لبخند تکون داد.

_ همون عقلم رو از دست دادم، دیوانه شدم.

 

_ وا!

 

_والا به خدا تازه قلبمم درد می کنه، هر چند وقت یه بار یک دفعه ضربان می گیره.

 

با دست توی صورتم زدم.

_ خاک تو سرم چرا زودتر نگفتی بریم دکتر؟

 

لبخند خاصی زد و در حالی که نگاهش به جاده بود گفت:

_ نه به دکتر رفتن نیست. این دردی که من توی قلبم دارم با دکتر و قرص و دارو درست نمی شه. _ یعنی چی؟  مگه می شه؟ هر چه قدر هم که بد باشه بازم این قدر دکتر عالی داریم؛ می تونیم بریم پیش اون ها

سرش رو رو با لبخند به چپ و راست تکون داد و گفت:  

_ گفتم که! درد من اصلا اونجوریا نیست. من ضربان قلبم وقتی تند می شه که یک نفر رو ببینم.

 

ابروهام ناخوداگاه بالا پرید.

عرق سرد رو پشت کمرم حس می کردم

 

به جاده تاریک و خلوت رو به روم خیره شدم و با صدای لرزونی گفتم:

_ ک…کی..کیه؟

 

خنده ای کرد و گفت:  

_ کی؟ اون دختره؟

 

دلم هر ی پایین ریخت.

_ مگه دختره؟

 

_ آره، این قدر هم دوست داشتنیه.

اشک توی چشمام حلقه زد.

چقدر ساده بودم که فکر می کردم واقعا قلب درد داره، ولی آقا واسه من عاشق شده بود.

و من چقدر ساده تر بودم که فکر می کردم من رو دوست داره.

 

سرم رو پایین انداختم و اشک سمجی که داشت پایین می اومد رو با دست گرفتم.

 

زمزمه کردم:

_ خوشبخت شی!

 

روی فرمون ضرب گرفت.

_ نه دیگه، خوشبخت شیم.

 

_ بله؟

 

آهنگ تندی گذاشت و سرعتش رو بالا برد.

 

پنجره ها رو پایین کشید و داد زد:

_ عاشقتم، دیوونتم می میرم برات، زندگیمی دوستت دارم.

 

قطره های عرق ضربان قلب و نفس های تندم امونم رو بریده بود.

نمی تونستم حرف بزنم؛ دهنم مثل ماهی باز و بسته می شد.

این چی می گفت؟  قطعا دیوونه شده بود! دستش رو زیر چونه ام زد و آروم دهن بازم رو بست و گفت:

_  چرا ماتت برده عشق من!؟

 

وقتی دید ساکتم، ماشین رو کنار ی پارک کرد.

 

_ با تو بودما کوچولو!

 

به این ور و اون ور نگاه کردم و گفتم:

_ من رو می گی؟

 

همون لحظه توی گرمای عجیبی فرو رفتم.

قلبم تند می زد ولی دلم توی آرامش خالص فرو رفته بود.

 

_ به خاطر همین خنگ بازیاته که عاشقت شدم.

 

مشتی به بازوش زدم.

من رو از خودش جدا کرد و گفت:

_ خیلی می خوامت، دیوونتم.

دست هاش رو قاب صورتم کرد و بوسه آرومی به پیشونی ام زد.

خدای من!

خواب نمی دیدم؟

این همون پرهام بود؟ من چرا گیجم؟

مگه منتظر همین لحظه نبودم؟  الان باید چه کار کنم؟

 

صداش من رو از افکام بیرون اورد.

_ یکم جلوتر یه جیگرکی هست، که جیگراش عالیه. بریم دوتایی یک جیگر عاشقونه دبش بزنیم. نظرت چیه؟

 

بلاخره زبونم رو به کار انداختم.

_ عالیه.

 

 

دقیقه بعد از ماشین خارج شدیم.

دستم رو توی دست های گرمش گرفت و به طرف جیگرکی رفت و من رو دنبال خودش کشوند.

روی یکی از تخت ها نشستم و پرهام برای سفارش از من جدا شد.

 

نگاهی به دور و اطراف انداختم.

فضای دنج و باز ی که کنار خیابون درست شده بود و تخت های زیادی هم دور و اطرافش چیده شده بود.

اکثریت آدم های اونجا، خانوادگی اومده بودند.

با دیدن صمیمیت بینشون و صدای خنده هاشون لبخند غمگینی زدم.

 

دلم خانواده می خواست.

خانواده خودمون فقط خودم و مامانم و بابام.

عمو و زن عمو ذره ای از لحاظ مادی و عاطفی برام کم نذاشته بودند ولی…

دلم برای خودِ خودشون تنگ شده بود.

 

اشکی که چشم هام رو پر کرده بود رو عقب فرستادم و به پرهامی که با چند سیخ دل و جگر نزدیکم می اومد، لبخند زدم.

 

_ به به بدجور ی چشمک می زنه!

 

_ چه خبره این همه سیخ؟

 

_ بخور بابا یک خورده گوشت بچسبه به تنت من زن تپلو بیشتر دوست دارم.

 

با لبخندی مضحک توی چشم هاش خیره شدم.

_ اصلا کی خواست زن تو بشه؟

 

_ تو.

 

_ من؟ نه بابا. حالا مونده از من بله بگیر ی!

 

دستش رو زیر چونهاش زد.

_ بله رو هم می گیریم.

 

 

 

 

 

 

«از زبون سحر»

 

پام رو روی پام انداختم و به بحث سیاسی بابا و آقای ستایش گوش دادم.

طبق معمول مقدمه چینی های کلافه کننده روز خواستگار ی.

مامان و خاله مشغول صحبت بودند و شیوا و سهیل هم هراز گاهی به هم نگاه می انداختند و با صورتی سرخ شده، سر هاشون رو پایین می انداختند.

هوف خوبه به مامان گفتم که من نیام بهتره ها.

حالا من باید مثل مجسمه اینجا بشینم و به صحبت هتای بزرگترها گوش بدم و سرخ و سفید شدن های اون دو تا رو تحمل کنم.

 

سمت شیوا خم شدم و گوشه بازوش رو نیشگون گرفتم.

اونم با عکس العمل بالا روی دستم زد و گفت:

_ هوی چته وحشی؟

 

نچ نچی کردم.

_ واقعا داداشم می خواد بیاد تو رو بگیره؟ عفت کلام که ندار ی، ذره ای…

حرفم رو قطع کرد:

_ ببین گلم، فعلا که من دارم با یک آقا دکتر خوشتیپ ازدواج می کنم و بوی ترشی توئه که داره بلند می شه.

 

_ باشه گلم، من میدون رو برای تّوی شوهر ندیده خالی می کنم تا خودت تنها بتاز ی من اصلا جایگاهم رو در این حد نمی دونم، ولی یادت نره من خواهر شوهرتم.

 

 #272

 

با صدای پدرها حرفش رو خورد.

_ خب آقای ستایش بهتره بریم سر اصل مطلب خواستیم برای این آقا سهیلمون آستین بالا بزنیم، گفتیم کی بهتر از دختر شما.

 

_ اختیار دارید.

آقادی ستایش رشته کلام رو توی دستش گرفت.

_ خب پسرم بگو ببینم چی از خودت دار ی؟

 

سهیل صداش رو صاف کرد و به آرومی گفت:

_ تازگی ها توی یک بیمارستان شروع به کار کردم. از لحاظ مادی هم خیلی پولدار نیستم ولی می تونم از لحاظ مادی دخترتون رو خوشبخت کنم.

 

آقای ستایش سرش رو با لبخند تکون داد و گفت:

_ یعنی از نظر عاطفی خوشبخت نمی شه؟

 

همه خندیدند.

 

سهیل ادامه داد:

_ بله اتفاقا من آدم خیلی عصبی نیستم. ولی خب به زمان نیازه که هم دیگه رو بیشتر بشناسیم.

 

همه سر ی تکون دادند و بعد از چند دقیقه با اجازه بزرگترها به اتاق رفتند تا با هم دیگه صحبت کنند.

حوصله ام سر بود.

برای شستن دستم بلند شدم، که مامان گوشه لباسم رو کشید و گفت:

_ کجا؟

 

_ دستشویی.

 

با تردید دستم رو ول کرد و تا زمانی که توی دستشویی رفتم، نگاهم می کرد.

فکر کرده می خوام برم خونه و فرار کنم.

بعد از اومدن من از دستشویی اون ها هم از توی اتاق اومدند و شیوا برای یک هفته اعلام وقت خواست.

 

 

 

علیرضا با اون نامه ای که داده بود، کلی اطلاعاتی مثل معرفی نفرات چهاردهم و سیزدهم و دوازدم آدرس خونه های جدید و… رو به دستمون رسونده بود.

به اتاق خودمون نزدیک شدم و تا وارد شدم سینه به سینه یک نفر شدم.

این قدر ناگهانی بود، که دستم رو به لبه در گرفتم تا نیفتم.

رایان جلوم ایستاد.

لباس های سبز تیره نظامی عملیات رو با پوتین هاش پوشیده بود.

 

_ خوبی؟

 

فقط سرم رو تکون دادم و به لباسش اشاره کردم.

_ اتفاقی افتاده؟

 

دندون هاش رو روی هم فشار داد و گفت:

_ مردگان شیطان، دوباره…

 

سرم رو به معنی فهمیدن تکون دادم و وارد اتاق شدم؛ اونم اومد.

 

_ یک سر ی اقدام انجام دادم شاید مهمونی خانوادگی بگیریم؛ اونجا حتما عرشیا رو می بینیم باید کلی اطلاعات داشته باشه.

 

چشم هاش رو ریز کرد و گفت:

_ آهان.

 

دستش رو پشتش گره زد و خم شد و گفت:

_ اون وقت مهمونی برای چی؟

 

از کنارش در رفتم و گفتم:

_ دیگه، دیگه اون سوپرایزه.

 

به سمت میز رفتم که همراهم اومد.

ابروم رو بالا انداختم و گفتم:  

_ دیرتون شدا.

 

 

جلوم ایستاده بود.

بدون اینکه سرش رو برگردونه با گوشه چشم به در نگاه کرد و گفت:

_ شما نگران من نباش کوچولو!

 

اخم هام توی هم رفت.

_ اولا من اصلا نگران شما نیستم و گفتم یک وقت سرهنگ جریمهاتون نکنه، دوما من با این قدم کجا کوچولوام؟

 

لبخندی زد و تا اومد حرف بزنه با بی سیم صداش کردند.

در حالی که لبخندش رو حفظ کرده بود چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت.

بی حس روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم.

 

 

بعدازبرگشتن بچه ها از محل قتل سرهنگ دستور جلسه فور ی داد.

با رایان به طبقه پایین اداره رفتیم وبعد از اثر انگشت وارد اتاق شدیم.

سرهنگ هنوز نیومده بود و بین بچه ها بحث افتاده بود.

هیچ کدوممون نمی دونستیم که سرهنگ این جلسه رو برای چی گذاشته بود.

با وارد شدن سرهنگ، همه سلام دادند و اون با کلافگی پشت میز نشست.

 

چند دقیقه ای دست هاش رو توی هم گره زد و گفت:

_ خب اطلاعات جدید چی بدست آوردید؟

 

همه به هم نگاه کردیم و هیچ حرفی نزدیم.

سرهنگ برگه های توی دستش رو روی میز کوبوند و داد زد:

_ مگه قرار نبود مدرک جمع کنید؟ چرا نمی جنبید؟ از شماها فقط پرهام به من یک سر ی اسم داده؛ که اون هام خودم بهش گفته بودم.

خجالت نمی کشید هرروز توی اتاقاتون ول معطلید و از اون ور هزار تا جوون کشته می شوند؟  اصلا حقوق دو برابر می گیرید چه کار؟ که بشیند توی اتاق هاتون پا روی پا بندازید.

این آخرین اخطاره، دفعه بعد ببینم کسی بدون مدرک اومده تک تکتون اخراجید. شیر فهمه؟

 

همه با هم گفتیم:

_ بله قربان!

 

لیوان آب روی میز رو برداشت و سرکشید.

_ خوبه خب حالا بریم سر اصل مطلب.

 

چند تا از برگه هایی رو که روی میز کوبیده بود رو جدا کرد.

از جاش بلند شد و برگه هایی رو که شامل سه عکس بود رو با آهن ربا کنار نقشه تهران چسبوند.

 

سه تا اسم رو هم کنار عکس ها زد.

_ خب این هایی که می بینید، اسم سه نفر از دانشمندهایی هستند که با دلایل گوناگون از محل کار یا تحصیل یا حتی مسابقات علمی اخراج شدند.

ما فعلا احتمال می دیم رئیس اصلی، یکی از این ها باشه

 

به سمت بقیه برگه ها رفت و عکس های کوچیک مختلف رو به قسمت های مختلف نقشه زد.

عکسای اسی، سیا و چند نفر دیگه هم که از طریق دوربین علیرضا دیده بودیمشون هم بینشون بود.

 

سرهنگ دست هاش رو به هم زد و گفت:

_ اینا آدرس محل کار و خونه های افراد این بانده.

دلم می خواد برای پیدا کردن مهره های اصلی، از جون و دل مایه بذارید.

چند نفر از بچه هاتون رو هم بذارید تا مواظبشون باشند.

 

بعد از صحبت های سرهنگ، نازنین که کنارم نشسته بود و متفکرانه به نقشه نگاه می کرد گفت:

_ به نظرم آدرس های محل کارهاشون یک نظم خاصی داره.

 

به دنبال این حرف سرهای همه به سمت نقشه کشیده شد.

 

 

راست می گفت.

آدرس ها کنار هم شبیه یک نیم دایره بود.

 

سرهنگ سر ی تکون داد و گفت:

_ درسته

 

روی صندلی نشست و ادامه داد:

_ این پرونده پیچیده تر از اونیه که فکرش رو بکنیم؛ ولی خب همین هم سرنخ خیلی بزرگیه.  

بچه ها رو بذارید تا کامل کنترلشون کنند.

این ها حتی محل کارشون هم با برنامه ریزیه.

باید حتما عرشیا رو ببینیم؛ اون می تونه اطلاعات زیادی بده.

قرار بعدی کی هست؟

 

نگاهش به من بود.

_ راستش نمی دونم ولی احتمالا آخر هفته یک مهمونی گرفته بشه، اونجا با خانواده دعوت می شن.

 

سرهنگ سر ی تکون داد و گفت:

_ خوبه، پس یادتون باشه روز مهمونی یکی از بچه های چهره نگار ی رو هم بفرستی.

 

_ چشم

 

_ خب می ریم سراغ سه تا نخبه اصلی.

همه تون می رید برام تحقیق

می خوام براشون ریز به ریز اطلاعاتشون رو بدست بیارید.

تقسیم می شید و دو، سه نفر ی برای تحقیقات هر کدومشون می رید.

 

 

_ می گم ها حالا تا کی باید تو این ماشین بشینیم و منتظرش بمونیم؟

 

رایان که از کلافگی یکی از پاهاش رو تند و تند تکون می داد، گفت:

_نمی دونم.

 

_ چرا به بچه ها نگفتیم بیان!؟ حتما واجب بود خودمون می اومدیم؟

 

این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و در جواب حرف هام فقط سرش رو تکون داد.

 

_ با شما بودم ها

 

_ منم در جوابت سر تکون دادم.

 

چشم غره ای رفتم و نگاهم رو ازش گرفتم.

 

چند ثانیه ای گذشت که کنار گوشم زمزمه کرد:

_ حوصلهات سررفته؟

 

برگشتم و نگاهش کردم.

دستش رو از پشتم جور ی که بهم برخورد نکنه، رد کرده بود و صورتش باهام فاصله ای نداشت.

دلم لرزید.

به خودم اومدم و سریع کیفم رو چنگ زدم؛ با کیف تخت سینه اش زدم و به عقب هولش دادم. انگشت اشارهام رو به علامت تهدید بالا بردم.

_ فاصله اسلامی رعایت بشه لطفا!

 

خنده ای کرد و کیفم رو که هنوز تخت سینه اش بود رو پایین برد.

همون دستش رو به علامت تسلیم بالا برد.

_ چشم من تسلیمم فقط…

 

اون یکی دستش رو که قایم کرده بود رو هم بالا برد و چیز ی که بین انگشت اشاره و شصتش نگه داشته بود، نشون داد .

_ می خواستم این رو بگیرم. گفتم یک وقت می ترسی و آبرومون رو می بر ی.

 

با دیدن عنکبوت بزرگی که لای انگشت هاش تکون می خورد، رنگم پرید و نوک انگشت هام به وضوح یخ کرد.

 

با این حال زمزمه کردم:

_ نه! کی گفته من می ترسم؟

 

ابروهاش از تعجب و خنده بالا پرید و با لحن مسخره ای گفت:

_ آهان.

 

عنکبوت رو کمی نزدیکم کرد و وقتی دید تکون نمی خورم، از شیشه بیرون پرتش کرد.

با پرت شدنش به بیرون نفس راحتی کشیدم.

 

_ خوبه اون روز خودم از توی چاه بیرون کشیدمشا.

 

وای اون روز، همون مسافرتی که با بچه ها رفته بودیم.

بدترین روز زندگیم بود؛ هنوزم وقتی یادش میفتم مو به تنم سیخ می شه!

 

_ عه اومد! ببینید خودشه؟

 

نگاهی بین اون مرد و کاغذ توی دستش کرد و گفت:

_ آره خودشه!

 

حمید اعلایی ماشینش رو یک گوشه گذاشت و پیاده شد.

عجب تیپی زده بود.

موهای سفیدش رو با کش مو بسته بود و سیبیل بزرگ و تابدارش، جذابترش کرده بود.

 

از شوق بی اختیار گفتم:

_ وای عجب سیبیلی داره!

 

 

رایان کاملا به طرفم چرخید.

با انگشت اشاره روی فرمون ضرب گرفت و بدون هیچ حسی توی چشم هام خیره شد.

 

_ اولا چهره زیبا می تونه مثل ماسک روی شخصیت کثیف خیلی ها بشینه. هیچ وقت گول ظاهر رو نخور.

 

نگاهش رو ازم گرفت و به رو به رو خیره شد:

_ دوما آخه سیبیل هم شد چیز؟

 

دست هام رو به هم کوبیدم و بی توجه به گزینه اولش گفتم:

_ شما بهش می گید سیبیل؛ ما بهش می گیم زندگی.

 

_ اوهوع بیا بریم پایین حالا وقتشه!

 

انگشترم رو از دست راستم در آوردم و توی انگشت حلقه دست چپم انداختم.

رایان هم همین کار رو کرد و عینک بزرگی هم به صورتش زد.

توی پیاده رو رفتیم و من تخته شاسی ام رو زیر بغلم زدم.

به سمت نازنین که لباس شخصی پوشیده بود رفتم و رایان هم به سمت حمید اعلایی رفت.

از نازنین چند تا سوال پرسیدم و فرم رو الکی پر کردم.

 

به ظاهر ازش خداحافظی کردم و به سمت رایان رفتم؛ صداشون از دور هم می اومد.

_ آقا خواهش می کنم.

 

_ چی رو خواهش می کنی پسر جون؟ برو کلی کار دارم.

 

_ آقای عزیز به خدا یک فرم سادهاست من و همسرم، دانشجوییم؛ برای یک تحقیق باید از افراد نظرسنجی کنیم.

 

_ ای بابا باز حرف خودش رو می زنه.

صدام رو صاف کردم و با لحن نازک و خواهش مانندی گفتم:

_ آقای عزیز خواهش می کنیم. به خدا اگه همکار ی نکنید، ما هم کیس مناسبی مثل شما گیر نمیاریم و اونوقته که اون ترم رو می افتیم اونوقت بعدش هی عذاب وجدان می گیرید و می گید که ای کاش به این جوون ها کمک می کردم.

 

_ ای بابا!

 

_ خواهش کردم دیگه.

 

دستی به چونه اش کشید و گفت:

_ از دست شماها شروع کن پسر ببینم سوالات چیه.

 

 

 

 

توی ماشین نشستیم و رایان تخته شاسی رو روی داشبرد انداخت.

_ خیلی واجب بود موقع خواهش کردن از اون مرتیکه صدات رو نازک کنی سرکار خانم؟

 

بی خیال حرفش نگاهی به برگه اطلاعات کردم.

_  مهم اینه که اطلاعات توپی به دستمون اومد.

 

چپ چپ نگاهم کرد و ماشین رو راه انداخت تا دنبال نازنین بریم.

 

وارد سالن سینما شدیم و روی صندلی نشستیم.

به محض نشستن، فاطمه یکی از چیپس های توی پلاستیک رو برداشت و مشغول خوردن شد.

_  اوم عالیه، خدا بیامرزه کسی که چیپس رو اختراع کرد.

 

بی توجه بهش روی صندلی نشستم و گلناز هم بینمون نشست.

منم تخمه آفتابگردون رو برداشتم و شروع به شکستن کردم.

وسط های فیلم بود و واقعا حوصله امون سررفته بود.

 

_ هوی گلناز، حالا واسه چی می خواستی بر ی خرید؟

 

حواس فاطمه هم جمع شد.

گلناز با خنده یک نگاه به من و یک نگاه به فاطمه کرد و گفت:

_ آخر هفته مراسم عقدمه.

 

با فاطمه همزمان داد زدیم:

_ چی؟

 

اکثریت با نچ نچ و غر غر سمتمون برگشتند و یکی از زن ها گفت:

_ اینجا سینماستا خوبه رعایت کنید.

 

_ بله، عذر می خوام.

 

دوباره به طرف گلناز برگشتم و از حرص دندون قروچه کردم.

_ الان باید به ما بگی؟

 

گلناز در عین بی خیالی یک پفیلا توی دهنش انداخت و به صفحه سینما زل زد.

_ یهویی شد دیگه.

 

فاطمه از بازوی گلناز نیشگونی سفتی گرفت و در حالی که دستش رو بیشتر و بیشتر دور بازوش می پیچوند، گفت:

_ حالا دیگه جور ی شده که ما باید آخرین نفر بفهمیم؟

 

 

_ نه به خدا با خود عمو و زنعمو که دیشب صحبت کردیم، قرار شد آخر هفته عقد کنیم.

 

فاطمه صاف نشست و بعد از چند ثانیه توی پیشونیاش کوبید و گفت:

_ وای من باورم نمی شه! دارم هفته دیگه به مراسم عقد کنون دوست صمیمی ام دعوت می شم.

 

گلناز خنده حرص درار ی زد و باز مشغول خوردن شد.

حیف که مکان عمومی بود، وگرنه حالیش می کردم.

 

 

_ حالا لباس چه رنگی یا اصلا چه مدلی مد نظرته؟

 

دستش رو روی پیشونی اش گذاشت و گفت:

_ والا نمی دونم، خودم هنوز بهش فکر نکردم.

 

فاطمه مردی رو که در حال رد شدن بهش برخورد کرده بود رو چپ چپ نگاه کرد و رو به گلناز گفت:

_ خسته نباشی! اصلا چرا با این آقا پرهامتون نرفتی لباس بخر ی؟

 

دست هاش رو به هم کوبید و به روبه رو خیره شد.

_ می خوام سوپرایزش کنم.

فاطمه دهن کجی نگاهش کرد و اداش رو درآورد.

_ می خوام سوپرایزش کنم، می خوام سوپرایزش کنم!

 

_ ولش کن بچه رو چقدر اذیتش می کنی.

 

فاطمه اومد چیز ی بگه که گلناز دستش رو روی دهن فاطمه گذاشت و به رو به رو اشاره کرد.

_ اونجارو!

 

نگاه هممون به سمت یک مغازه کشیده شد.

لباس کرم رنگی که تن مانکن بود، معرکه بود.

 

_ چه خوشگله.

 

_ آره خیلی.

 

وارد مغازه شدیم.

فاطمه گلناز رو به زور توی اتاق پرو انداخت و لباس رو بهش داد.

بعد از چند دقیقه در اتاق پرو باز شد و گلناز با ناز یک دور چرخید.

لباس توی تنش فوق العاده شده بود.

لباس کرم رنگی که بالا تنه و آستین هاش که تا آرنج بود، گیپور خورده بود.

پایین تنه اش هم ساتن ساده کار شده بود.

در کل عالی بود.

 

_ چه قدر عالی توی تنتون نشسته.

با صدای دختر فروشنده، تکیه ام رو از اتاق پرو گرفتم و صاف ایستادم.

بغض گلوم رو گرفته بود.

چقدر زود بزرگ شدیم.

انگار همین دیروز بود که با هم خاله باز ی می کردیم.

 

از مغازه بیرون رفتم و نفس عمیقی کشیدم و منتظر دخترها موندم.

 

 

 

 

از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.

_ من خوب شدم به نظرت؟

 

فاطمه هم به صورتش دست کشید و گفت:

_ آره بابا، تو که آرایش قشنگ روی صورتت نشسته مال من بد شده.

_ نه بابا تو صورتت به ترکیب آرایش بیشتر می خوره و قشنگتر شدی

_ نه بابا

 

_ آره ولی من از تو خوشگل تر شدما.

به سرعت به طرفم برگشت و گفت:

_ چی چی و تو خوشگل تر شدی؟ ببین ترکیب آرایش روی صورت من چه بهم میاد. _ عجبا حرف خودم رو به خودم تحویل می ده، به نظرم خیلی هم افتضاح درستت کرده.

با صدای کِل کشیدن دست از کل کل برداشتیم.

اول نگاهمون به زن عموی گلناز خورد که به همراه بقیه با خوشحالی کل می کشید.

مسیر نگاهش رو دنبال کردم.

گلناز داشت آروم آروم از توی یکی از اتاق های آرایشگاه بیرون می اومد.

آبجی کوچولوم چه قدر خوشگل شده بود.

 

توی چشم هام اشک جمع شد؛ تا خواست پایین بیاد فاطمه با سر و صدا پام رو لگد کرد و از کنارم رد شد و بغل گلناز پرید.

می دونم برای اینکه من خودم رو جمع و جور کنم این کار رو انجام داده بود.

سریع اشک هام رو پاک کردم و به طرفشون رفتم و سه تایی هم دیگه رو بغل کردیم.

 

زن عموش ما کنار زد و سریع شنلش رو تنش کرد و گفت:

_ الهی دورت بگردم دختر قشنگم شبیه ماه شب چهارده شدی؛ بیا بریم که پرهامم بیرون کشت خودش رو از بس زنگ زد.

 

سرش رو پایین انداخت و به طرف در رفت.

ماهم سریع دنبالش راه افتادیم و از لای در کوچه نگاهشون کردیم.

فیلم بردار اجازه نمی داد بیرون بیایم و هی به پرهام هم دستور می داد که چه کار کنه.

پرهامم حسابی کلافه شده بود.

دست آخر با قدم هایی تند، به طرف گلناز رفت و مچش رو توی دستش گرفت.

 

خانم فیلمبردار با حرص گفت:

_ چه کار می کنید آقا؟

 

پرهام در حالی که گلناز رو به طرف ماشین می کشوند گفت:

_ عروس خودمه، دلم می خواد این مدلی ببرمش.

 

بعد هم در ماشین رو با آرامش باز کرد و گلناز که نشست در رو بست.

من و فاطمه با چشم های گرد شده، به هم نگاه کردیم و پقی زیر خنده زدیم.

اگر کسی از توی کوچه ما رو می دید فقط کله هامون پیدا بود و سر من پایین تر از فاطمه بود.

دختر فیلم بردار پاکوبان به سمت ماشینش رفت و توش نشست.

 

سرم رو به طرز افتضاحی به سمت بالا چرخوندم که فاطمه رو ببینم، که جیغم هوا رفت.

_ آی آخ آخ رگ گردنم گرفت.

 

فاطمه اومد چیز ی بگه که یک جفت کفش مردونه براق مشکی جلوم ظاهر شد.

از پایین نگاهش کردم و بالا اومدم.

 

شلوار براق ذغالی پراهن سفید، کروات مشکی و کت ذغالی پوشده بود.

_ سلام خانم ها.

 

به سرعت سرم رو بلند کردم، که به طرز فجیهی به چونه فاطمه خورد.

 

 

_ آخ سحر

 

حرفی نزدم و خودم داخل شدم و فاطمه روهم کشیدم تو و در رو بستم.

 

فاطمه در حالی ک چونه اش رو می مالید گفت:

_هوی چه کار می کنی؟

 

خودم رو به در تکیه دادم و زمزمه کردم:

_ دیدی؟ خودش بود.

 

فاطمه چپ چپ نگاهم کرد، که سریع در کیفم رو باز کردم و دنبال آینه ام گشتم.

اه جا گذاشته بودمش.

سریع کیف فاطمه رو قاپیدم و در مقابل چشم های متعجبش آینه رو جلوی صورتم گرفتم و آرایشم رو چک کردم.

 

لباس هام رو مرتب کردم و گفتم:

_خوبم؟

 

فاطمه ک هنوز گیج بود فقط سرش رو تکون داد.

نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.

رایان به ماشین سهیل تکیه داده بود و یک کلاه شامورتی روی سرش گذاشته بود.

از شوق و ذوق زیاد، دست فاطمه رو فشار دادم.

نزدیک تر که شدیم سلام کردیم.

 

_مگه قرار نبود سهیل بیاد دنبالمون؟

 

_چرا ولی فرستادنش دنبال دی جی.

_آها.

فاطمه در عقب رو باز کرد و سوار شد اومدم منم بشینم، که رایان دستش رو روی در گذاشت و اون رو بست.

 

_عه چه کار می کنید؟

 

_ماشین داداشتتونه ها باید جلو بشینید.

 

_ماشین از داداشمه، رانندش که داداشم نیست.

 

چشم هاش رو ریز کرد با لبخندکجی گفت:

_ به زودی با رانندشم آشنا می شی.

خودم رو به کوچه علی چپ زدم و سریع از کنارش رد شدم و توی ماشین نشستم.

 

یقه ام رو تکون دادم و گفتم:  

_هوا چقد گرمه.

 

فاطمه به مسخره گفت:

_آره آره، خیلی گرمه منم اگر جات بودم گرمم می شد.

 

با نشستن رایان توی ماشین نتونستم جوابش رو بدم.

دستم رو جلو بردم تا کولر ماشین رو روشن کنم، که به دست رایان خوردم.

عین برق گرفته ها دستم رو عقب کشیدم و به رایان لبخند مضحکی زدم.

شیشه رو پایین کشیدم و خودم رو باد زدم.

صدای آهنگ بلند شد؛ ماشالا چه آهنگ قر دار ی هم بود.

شونه ی سمت پنجره ام که کسی نمی دید و با ریتم آهنگ تکون دادم.

وقتی به خودم اومدم ک داشتم بشکن می زدم و فاطمه سعی در مهار من داشت.

 

_سحر آهنگ غمگین شده به خدا.

بعد رو به رایان با لحن حرصی ای گفت:

_والا ناهار نخورده، به جاش دو تا نوشیدنی انرژ ی زا خورده.

بعد شروع به درآوردن ادای من کرد.

_امشب می خوام بترکونم، والا یکی نیست بهش بگه دختر تو که نخورده مستی اینکارها چیه که می کنی.

صدای قهقهه رایان توی ماشین پیچید.

 

دستم رو از توی دست های فاطمه بیرون کشیدم و گفتم:

_اه ول کن دیگ دستم رو کندی هی بهش هیچی نمی گم!

 

 

فاطمه دست هام رو ول کرد و من در حالی که ماساژشون می دادم، زیر لب بهش فحش دادم.

 

رایان با خنده نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ بهتر ی؟

 

چشم غره ای ازش رفتم و گفتم:

_ بد نبودم که حالا بهتر باشم.

 

با خنده ای که سعی داشت کنترلش کنه، سرش رو تکون داد.

دو دقیقه بعد ماشین رو جلوی یک باغ نگه داشت.

از ذوق لبم رو گاز گرفتم و به باغ خیره شدم.

 

_نمی خوای پیاده شی؟

صدای رایان بود که من رو به خودم  آورد.

 

در رو باز کردم و پیاده شدم و به همراه فاطمه وارد شدیم.

جوون ها و کسایی که می خواستند راحت باشند توی باغ نشسته بودند و بزرگ ترهایی هم که راحت نبودند یا کسایی که می خواستند لباس عوض کنند، توی سالن اصلی می رفتند.

با فاطمه از راهروی کنار سالن سمت یکی از اتاق ها رفتیم و لباس هامون رو عوض کردیم.

 

یک کت و شلوار مشکی و روسر ی ساتن و کیف و کفش مجلسی خریده بودم و واقعا توی تنم  عالی بود.

فاطمه هم لباس و تیپش دقیقا شبیه من بود، ولی ترکیب رنگ هاش بر عکس بود.

از توی آینه نگاهی به هم کردیم.

 

_ خوبه؟ بریم؟

 

_ آره بریم.

 

از توی اتاقی ک توش بودیم بیرون رفتیم و وارد سالن شدیم.

سریع به سمت مامان و بابا که کنار مامان و بابای فاطمه نشسته بودند، رفتیم.

کنارشون هم یک خانوم زیبایی بود که هر دو باهاش سلام کردیم.

 

همون لحظه عمو علی، خاله مریم و عرشیا هم رسیدند و بعد از سلام و احوال پرسی به همراه عرشیا به باغ رفتیم.

عرشیا شروع به صحبت کرد؛ فاطمه به صحبت هاش گوش می کرد و سرش رو تکون می داد، ولی من اصلا توجهی بهش نداشتم.

 

نگاهم به دختر ی افتاد که لباس سبز بلند و عروسکی پوشیده بود و موهاش رو به زیبایی بسته بود؛ لبخندی به این همه زیبایی زدم که همون لحظه دختره پاش لیز خورد و با صورت روی زمین افتاد.

 

سرم رو پایین انداختم و بی صدا شروع کردم به خندیدن  ببین توروخدا زدم دختر مردم رو چشم کردم.

 

-سحر خانوم متوجه اید چی گفتم؟

 

سریع به خودم اومدم و رو به عرشیا گفتم:

_ راستش نه، حواسم اینجا نبود.

 

لبخند مصنوعی زد و ادامه داد:  

_ می گم که کسی رو برای تشخیص چهره آوردید؟

 

سریع ایستادم و همین باعث شد که اونا هم از راه رفتنشون دست بکشند.

 

اطراف رو نگاه کردم و گفتم:

_هیس چرا داد می زنید؟ بله آوردیم.

 

و بعد از این حرفم به اطراف نگاه کردم تا بلکه رایان رو پیدا کنم.

با دیدنش قلبم هر ی پایین ریخت.  

به میز تکیه داده بود و در حالی که سیگار می کشید، به ما خیره بود.

 

 

اخم هاش حسابی توی هم بود.

به طرفش رفتم و فاطمه و عرشیا هم بی صدا دنبالم اومدند.

وقتی به هم رسیدیم، عرشیا دستش رو جلو برد و سلام داد.

رایان هم با چشم هاش عرشیا رو رصد کرد و درحالی که باهاش دست می داد، جواب سلامش رو داد.

 

نگاه گذرایی به من کرد و به عرشیا گفت:

_ بفرما بشین از خودت پذیرایی کن.

 

عرشیا سر ی تکون داد و به سمت یکی از میز ها رفت و پشتش نشست.

فاطمه هم به سمت شیوا که با سهیل گوشه ای نشسته بودند رفت.

به طرف رایان برگشتم هنوز همونجا ایستاده بود.

 

سرتاپاش رو از نظر گذروندم.

از هر نظر تیپش عالی بود.

نگاهم به سیگار بین دوتا انگشتش افتاد.

به سمت لبش برد و پک عمیقی ازش گرفت.

نگاهم به چشم هاش افتاد.

توی چشم هام زوم بود.

 

آروم به سمتش رفتم و دستم رو بالا گرفتم و سیگار رو از بین لبش بیرون کشیدم و روی زمین انداختم.

پام رو روی سیگار گذاشتم و چند بار چرخوندم.

 

درحالی نگاهش می کردم، بهش گفتم:

_ تا حالا ندیده بودم سیگار بکشید!  

 

از بالا نگاه کرد و گفت:

_ حالا دیدی.

 

_ چرا؟

 

_ چی چرا؟

 

_ سیگار رو، چرا سیگار می کشید؟  

 

_ ای بابا چه قدر گیر می دی دختر همیشه که نمی کشم، فقط گاهی.

صدای آهنگ بلند تر شد.

کم کم داشت شلوغ می شد.

روی یکی از صندلی های نزدیکش نشستم.

_ آخه من شنیدم کسایی که دلشون پر از غمه دلشون هوای سیگار می کنه ولی امشب روز عقد کنون دوستتونه. ناراحتید؟

 

لبخند محوی زد.

_ نه ناراحتیم از چیز دیگه ایه.

 

_ چی؟

 

_ بگذریم.

 

نزدیکم اومد و روی صندلی کناریم نشست.

_ ولی این آرایشگرها معجزه می کنند ها.

با تعجب به سمتش برگشتم، که ادامه داد:

_ لولو تحویل می گیرند، هلو تحویل می دهند.

 

_ من لولوام؟

 

خنده ای کردم و گفت:  

_ نه مهم اینه که الان هلو شدی.

دندون قروچه از کردم و با پاشنه کفشم، روی کفشش رو فشار دادم.

 

با صدای آخی که گفت، پام رو برداشتم؛ تا خواستم دوباره بذارم صدای سهیل مانع شد.

_ آخی هلو شدی؟  

 

گردنم به شدت چرخید، طور ی که صدای کل مهرههاش بلند شد.

سهیل دست به سینه پشتمون ایستاده بود و مثل اسکلت های آویزون از ماشین سرش رو بالا و پایین می کرد.

از خجالت آب شدم.

 

رایان هم چند لحظه ای توی شوک بود و بعد به خودش اومد و از جاش بلند شد.

_ عه! کی اومدی؟  

 

سهیل دست رایان رو گرفت و در حالی که با هم دور می شدند، با چشم هاش برام خط و نشون کشید.

 

 

فرصت رو غنیمت شمردم و به سمت شیوا و فاطمه رفتم.

شیوا با صورتی سرخ از جاش بلند شد و من رو توی بغلش گرفت.

_ سلام عزیزم.

 

از خودم جداش کردم و توی صورتش زل زدم و گفتم:

_ سلام، تو چرا هی سرخ و سفید می شی؟

 

دوباره بغلم کرد و گفت:  

_ مامان بهت نگفت؟

 

_ چی رو؟

 

خندید و خودش رو از من جدا کرد.

_ جواب بلهام رو

 

_ آخی مبارکه ولی خب چیز عجیبی نیست، من می دونستم عاشق داداشمی. داداش نیست که یک پا آقاست.

 

شیوا با دهن کجی روی صندلی نشست و گفت:

_ کم هندونه زیر بغل خان داداشتون بذار!

 

سهیل از پشت شیوا با لحن لاتی گفت:

_ یعنی آقاتون بی زور شوما رو به ما داده، ضعیفه

شیوا با دیدن سهیل سرخ و سفید شد ومثل زن های قدیم با روسر ی روش رو پوشوند و گفت:

_ اوا نه به خدا آقا این خواهر شوهره خیلی من رو اذیت می کنه! وگرنه خودتون می دونید که… با گوشه چشم فاطمه رو به بقیه نشون دادم وگفتم:

_ بسه دیگه بچه اینجاست چشم و گوشش باز می شه.

 

فاطمه نیشگونی ازم گرفت و من در حالی که بازوم رو می مالیدم، ادامه دادم:

_ بعد هم، به من چه ربطی داره من رو میانداز ی وسط شیوا خانم؟

 

شیوا به سهیل چسبید و با انگشتش من رو نشون داد و گفت:

_ ببین جلوی چشم خودت به من داره توهین می کنه.

 

سهیل دستش رو دور شونه های شیوا حلقه کرد و در حالی که هر دو توی چشم های هم دیگه خیره بودند، گفت:

_ به خانمم کار ی نداشته باش.

 

نیش شیوا باز و فاطمه لبخند زد.

گردنم رو به سمت راست چرخوندم و گفتم:

_ اوق جمع کنید بابا حالمون به هم خورد.

 

سرم رو که صاف کردم، رایان رو کنارم دیدم که مشغول تماشای ما بود.

 

شیوا با اخم نگاهم کرد که سهیل سرش رو ناز کرد و آروم گفت:

_ ولش کن پیشی ملوسم، این ترشیدهاست نمی تونه یک زوج خوشبخت رو ببینه.

 

شیوا لبخند زد و به سهیل خیره شد.

 

با صورتی جمع شده رو به فاطمه که فقط تماشاچی بود کردم و گفتم:

_ اه اه ،یعنی اگه شوهر من بخواد مثل این لوس باشهها همچون با لگد می رم توی حلقش که دیگه لال بشه.

ادای سهیل رو درآوردم.

_ گربه ملوس من!

 

_ تموم شد؟

به فاطمه نگاه کردم که اشاره به حضور رایان می کرد.

نگاهی به رایان که دست هاش رو توی جیبش زده بود و با لبخند نگاهم می کرد، کردم.

 

با لبخند ضایعی گفتم:

_ آقا رایان که دیگه از خودمونه.

زیر لب جور ی که فقط فاطمه بشنوه لبخونی کردم.

_ آبرو من رو توی ماشین بردی، الان که چیز ی نیست.

 

لبخند رایان عمیق تر شد و پشت میز نشست.

منم کنار فاطمه نشستم و یک خیار برداشتم و شروع به خوردن کردم.

الان اگه مامان کنارم بود، گیر می داد که چرا داری خیار می خور ی!

خیار که همیشه هست؛ باید موز ی چیز ی بخور ی.

 

 

گوشی رایان زنگ خورد.

_الو سلام محمد

 …_

_جان؟

 … _

_آره بیا نزدیک تر

 … _

_ وایسا من دیدمت، اومدم.

 

از جاش بلند شد.

به طرف یک پسره که کت چرم قهوه ای پوشیده بود و یک کیف سامسونت دستش بود، رفت.

به هم رسیدند و دست دادند.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن