رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت 8

رمان عشق های پنهان

جهت مشاهده بترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلیک کنید

چرا حرف نمی زد!

با صدای بوق های ممتدی که ایجاد شد، گوشی رو از خودم فاصله دادم.

 

مات و مبهوت، به گوشی خیره شدم .

_ چرا قطع کرد؟ کی بودش؟

_ نمی دونم.

 

صدای اون مردِ کت و شلوار پوشیده اومد:

_ خانم!؟

با غیظ نگاهش کردم.

_ تا نفهمم اون آقا کی هستن و برای چی می خوان من و دوستمو ویلا برسونن، جایی نمیایم.

درضمن، اگه بفهمم اون آقا کی هستن هم سوار ماشینتون نمی شم!

اصلا برای چی باید سوار ماشین یه غریبه بشم.

 

شیشه رو بالا دادم.

هانی با عصبانیت به سمتم برگشت.

_ اصلا درکت نمی کنم آلما.

مگه چی می شد ما رو می رسوند؟ بیچاره خواست فقط به ما کمک کنه.

 

حسِ  بدی مثل یک خنجر که توی قلب فرو می ره، افتاده بود به جونم!

 

_ تو اصلا اون مرد رو می شناسی؟ می دونی از آقایی که حرف می زد  کی بوده؟ نه دیگه نمی دونی!

همین طور ی سوار ماشینِ  یه غریبه بشیم. از کجا معلوم راست گفته باشه!

ما دوتا دختریم اون هم کنار یه جاده،  تنها با یه ماشین که روشنم نمی شه.

بعد این میاد می گه بیا سوار ماشین شو، ما هم به همین آسونی سوار بشیم!

یعنی هر کی اومد، باید بریم سوار ماشینش بشیم؟

 

هانی سکوت کرد و چیز ی نگفت.

حرفی هم نداشت که بزنه.

می دونست وقتی عصبی می شم، چه طور ی می شم.

اون هم وقتی که حق با من باشه!

چشم های سبزم، خیلی ترسناک می شد و رگه های خون، حاله ای توی چشمم دیده می شد.

 

هانی کلافه دست هاش رو بهم قلاب کرد.

_ حالا می گی چی کار کنیم؟

خیرسرمون اومدیم مسافرت خوش بگذرونیم.

ببین توی چه دردسر ی افتادیم!

 

صدای پیام کِ گوشیم بلند شد.

نگاهی به صفحه انداختم.

 

این دیگه کیه؟

باز هم همون شماره ناشناس قبلی بود!  

با خوندنش حیرتم بیشتر شد.

 

” من اون ماشین رو فرستاده بودم که سوار بشیین.

ولی این رو نمی دونستم که این لج و لج بازیت به مادرت رفته!

درضمن اینو خوب یادت باشه، اگه من کنارت نباشم، دور تا دور همیشه مواظبتم” .

 

 

با حسِ سنگینی چیز ی که پشت سرم  قرار گرفت، چشم هام رو آروم باز کردم.

به شیشه نگاهی انداختم؛ هوا تاریک شده بود.

تقربیا گرگ و میش…!

 

خواستم برگردم که صدایِ  رسا و محکمی رو کنار گوشم شنیدم:

_ صدات در نیاد! وگرنه کار دوستت رو یه سره می کنم.

زیر چشمی نگاهی به صندلیِ  خالی هانی، انداختم.

 

با عصبانیت غریدم:

_ هانی کجاست!؟ از جوون ما چی می خواین؟  

دستش رو از پشت، جلوی دهنم گرفت. و با لحنِ لاتی گفت:  

_ ببین خانم خوشگله.

یکی از قوانینِ  رئیس اینه که از سوال و جواب کردن بدش میاد.

منم که زیر دستشم، پس منم بدم میاد…

 

با لحنِ مخوفی، ادامه ی جمله اش رو کامل کرد:

_ پس خب حواست رو جمع کن و اعصابِ داغونِ من رو خط خطی نکن!

 

دستش رو که جلوی دهنم بود.

با تمومِ قدرت، محکم گاز گرفتم.  

که از درد، “آخ بلندی گفت” و زود دستش رو از جلوی دهنم برداشت. خیلی سریع دست گیره درِ ماشین رو  باز کردم و پیاده شدم.

نمی دونستم کجا برم!

نگاهی به اطراف انداختم؛ همه جا تاریک بود. حتی ماشینی هم از اون جا رد نمی شد.

 

خواستم قدمی به جلو بردارم که باز هم اون چیز سفت، پشت سرم قرار گرفت.

به سمتش برگشتم.

تازه تونستم چهره اش رو توی تاریکی ببینم.

چشم های مشکیِ  گرگش، خیلی توی شب برق می زد.

من از این برقِ چشم ها،

لبخندِ  مضحکی که گوشه لبش بود،

چشم هایی که حریصانه نگاهم می کرد؛ بدجور خوف کرده بودم.

 

چشم هام رو با حرص، محکم باز و بسته کردم.

_ هانی کجاست!؟ با توام!

 

صدای خشن و عصبانیش به گوش رسید:

_ دختر خوشگل دیده بودم. ولی  چموش ندیده بودم.

عصبی غرید:

_ ساکت باش تا رئیس بیاد!

سوار ماشین می شی و بدون هیچ سرو صدایی رانندگی می کنی.

اگه جوونِ دوستت برات خیلی مهمه هر چی که می گم رو انجام می دی.

اگه خطایی ازت ببینم…

انگشتش رو تهدیدگونه جلو آورد:

_ به ولا من می دونم و تو!

 

نمی تونستم مخالفتی کنم؛ چون جوون هانی در خطر بود.

به ناچار “باشه ایی” گفتم  

 

من رو به سمتِ ماشین مشکی ایی برد و در راننده رو باز کرد و به داخل هلم داد.

 

خودش هم روی صندلیِ  شاگرد نشست و اون چیز سنگین که فکر می کردم، اسلحه بود رو توی سرم نشونه گرفت.

از اول تا آخر به جایی که می گفت برم من رو تهدید می کرد؛ باز هم به ناچار چیز ی نگفتم.

 

با رسیدن به مقصد، نگاهی دقیق انداختم.

کلا توی جنگل بودیم.  

اونم وسط جنگل!

در شاگرد رو باز کرد و زود به سمتِ در راننده اومد و همون طور که اخم می کرد. من رو به سمتِ کلبه کشوند.

کلبه ایی که با چوب درست شده بود.

و سایه ی درخت و برگ های اون، در پشت و کنارِ کلبه، فضای مخوفی رو ایجاد کرده بود.

حصار ی دایره شکل، دور کلبه بود که حق ورود به کسی رو نمی داد!

 

آتشی اون سمت روشن بود.

شعله های آتش این قدر زیاد بود که نمی شد اون طرف تر رو دید!  

مردی کنار آتش، روی صندلی نشسته بود؛ کتابی دستش بود و سرش سربه زیر بود.

مشغول خوندن بود و جرقه های ریز

زیبای آتش هم انگار، با اون هم نوایی می کردن.

همین که نگاهش رو از آتش گرفت و به من دوخت.

چیز ی درونم فرو ریخت.

این چشم ها…

 

با طعنه ای که اون مرد بهم زد، به خودم اومدم.

بازوم رو محکم چنگ زد و به سمت در برد.

همین که در رو باز کرد؛ زنی میانسال روی مبلِ چرمی نشسته بود و پاش رو روی پاش قرار داده بود و با یک انگشت، سیگار ی رو توی دستش گرفته بود و پک عمیقی به سیگار می زد. دود همه اطرافش رو فرا گرفته بود.

انگار خودش رو توی دود، غرق کرده بود و توی فکر فرو رفته بود.

ته مونده ی سیگار رو چندمرتبه به جاسیگار ی زد.

ولی با این حال چهره اش جوون نشون می داد!

 

اون مرد که اسلحه به دست من و نشونه گرفته بود، به اون خانم قد بلند و میانسال تعظیمی کرد و من رو محکم به سمتِ مبل برد و روی مبل نشوندم.

محکم دستم رو از دستش بیرون کشیدم.

و با نفرت صورتم رو برگردوندم و آب دهنم رو جمع کردم و به سمتِ صورتش پرتاپ کردم.

 

چشم هاش رو بست و کف دستش رو روی صورتش گذاشت و یک بار، بالا به پایین کرد.

خواست دستش رو بالا ببره و کشیده ایی به صورتم بزنه.

که اون زنِ میانسال، دستش رو بالا برد. و بلند اون مرد رو صدا کرد:

_ علی!

 

مرد به سمتش برگشت.

زنِ  میانسال، چشم غره ای بهش رفت و حین این که تیکه ای از موهای بلوندش رو با انگشتش، پیچ و تاپ می داد.

گفت:

_ پسره احمق مگه یادت رفته این  دختره کیه؟

این مثل اون دخترایی نیست که راحت روشون دست بلند کنی!

 

اون مرد علی، سر ی پایین انداخت و “چشمی” زیرلب گفت.

زنِ  میانسال لیوانی که روی میز بود رو برداشت و به سمتِ بالا گرفت.

_ به سلامت یِ دزدیده شدنِ خانم آلما شریف مند!

 

بعد از گفتنِ این حرفش، خنده ایی کرد که دندون های سفیدش رو به رخ کشید.

اخمی کردم و نگاهم رو جای دیگه ای سوق دادم.

با عصبانیت گفتم:

_ هانی کجاست؟ شماها کی هستین؟ از جوون ما چی می خواین؟

 

جمله آخر رو با فریادِ  بلندی گفتم.

 

 *****

 

 

نگاه غضبناک و نافذم رو به جواد دوختم.

چشم هام رو بهم فشردم و چند نفسِ عمیق کشیدم.

با تنِ صدایی که بالا نره، گفتم:

_ مگه من اونو به تو نسپرده بودم؟

مگه من نگفته بودم مثل چشمات ازش مراقبت کن؟

 

جواد چیز ی نگفت و این سکوتش…

من رو عذاب می داد!

مشتی به دیوار ی که روبروم بود، زدم.

_ منِ لعنتی یه کار فور ی داشتم که رفتم.

وگرنه…

 

جواد همون طور که سرش پایین بود و دست هاش رو بهم گره زده بود، مِن مِن کنان گفت:

_ آقا… به خدا من حواسم…  ب… بهشون بود. نمی دونم یه دفعه شد.

 

به سمتِ جواد رفتم.  

روبروش ایستادم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم.

و به چشم هاش که به زمین خیره شده بود، چشم دوختم.

 

سنگین و ناآروم زمزمه کردم:

_ اون اطراف مورد مشکوکی ندیدی؟ این دفعه سرش رو بالا آورد و توی فکر رفت.

ناامیدانه دستم رو از روی شونه اش برداشتم و به سمتِ در راه افتادم.

که صداش باعث شد، میونِ  راه توقف کنم.

_ آره، آره.

الان یادم اومد. اون مرد از اولش هم مشکوک بود.

 

با یک چرخش، به سمتش برگشتم و چشم هام رو باریک کردم:

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن