رمان مستر سیبیل

رمان مستر سبیل پارت 1

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

قرارمان  همین بهار  

زیر شکوفه های شعر آنجا که واژه ها  برای تو گل می کنند.

آنجا که حرف های زمین افتاده ام، دوباره سبز می شوند وَ دست های عاشقمان  گره در کارِ سبزه ها می اندازند؛ قرارمان زیرِ  چشم های تو آنجا که شعر  نم نم شروع می شود.

چشمم که باز شد مامان رو دمپایی به دست، بالا سرم دیدم.

_ بلند شو دیگه سحر دیرت شد.

توی جام نشستم.

_ وای مدرسه ام دیر شد!

دمپایی رو توی دستش فشار داد.

_ حواست کجاست؟ الان تابستونه.

_ خب پس دیگه چرا الکی من رو صدا می کنی؟ پتو رو روی صورتم کشیدم و خوابیدم.

با ضربه ای که به نوک دماغم خورد، دوباره توی جام نشستم.

_ ای بابا، خب مامان چرا می زنی؟

_ چون که خنگی مگه تو الان نباید بر ی انتخاب رشته کنی؟ دیرت شدا.

عین برق گرفته ها، سریع از جام بلند و هر چیز ی که دم دستم بود رو پوشیدم.

سر راهم توی آشپزخونه رفتم.

سهیل نشسته بود و صبحانه می خورد.

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

_ سلامت کو؟

_ علیک سلام

چشم غره ای رفت و حرفی نزد.

بعد از خوردن صبحانه، از جام بلند شدم.

اومدم برم که دیدم برام زیر پایی گرفته منم خیلی شیک پام رو روی پاش گذاشتم.

با صدای دادش فرار کردم و بعد از خداحافظی، از در بیرون زدم.

در حال بستن کتونی هام بودم، که گوشیم تک زنگ خورد.

از در بیرون زدم و ماشین زن عموی گلناز که گلناز و فاطمه هم توش نشسته بودند، دیدم.

_سلام سلام عشقتون اومد.

زن عموی گلناز برگشت و گفت:

_ سلام خوبی خاله؟

_ممنون شما خوبید؟ ببخشیدا به زحمت افتادید اول صبحی.

 _خواهش می کنم عزیزم.

به طرف دخترا برگشتم.

_تموم شد؟ 

_چی؟

_خودشیرینی.

فاطمه چشم غره ای رفت و زیر لب ایشی گفت.

_نه هنوز وایسا؛ خاله جون این گلناز خانم بلد نیستش سلام کنه.

_گلناز تو هنوز سلام نکردی؟

_سلام

_سلام

_علیک سلام ای فرزندانم!

با نیشگونی که از پهلوم گرفته شد، دهنم بسته شد.

به مدرسه رسیدیم و رشته مورد نظرمون رو انتخاب کردیم.

تو راه برگشت بودیم که گفتم:

_ خاله، گلناز بیاد خونمون؟

_باشه اونوقت می گم پرهام بیاد دنبالش.

_ممنون فاطمه توهم به مامانت زنگ بزن بگو.

_نه من نمیام شب مهمون داریم.

_ حالا نمی شه بپیچونیشون؟

سرش رو با ناامیدی تکون داد و نچی کرد.

_ باشه پس برو به سلامت

از زن عموی گلناز خداحافظی کردیم و توی خونه رفتیم.

فقط سهیل خونه بود که اونم خودش رو تو اتاقش چپونده بود.

با صدای آیفون به خودم اومدم و به طرف آیفون رفتم.

سوالی به طرف گلناز برگشتم.

_ وا گلناز پرهامه!

_ پرهام؟چه قدر زود اومده، اصلا نذاشت بشینیم.

سهیل از سرو صدای ما از اتاق بیرون اومد و گفت:

_ من گفتم بیاد، باهاش کار داشتم. سلام.

_سلام  

_سلام

همون موقع زنگ در به صدا در اومد و سهیل در رو باز کرد.

از وقتی که یادم بود، با پرهام لج بودم ولی در واقع مثل سهیل دوستش دارم.

با خنده سلام کرد و به همه جز من دست داد.

پرهام در واقع پسر عموی گلناز بود و خیلی وقت بود که گلناز پیش خانواده عموش زندگی می کرد.

دستی که جلوی چشام تکون داده شد، مانع از فکر کردن بیش تر شد پرهام بود.

_ کجایی؟ دارم می گم خوبی؟

_آره آره خوبم.

تا نشستیم یهو صدای زنگ آیفون بلند شد.

همگی با تعجب، هم دیگه رو نگاه کردیم.

_ وا کیه دوباره؟   

با دیدن نگاه های پر از خواهش بقیه گفتم:

_ من در رو باز می کنم.

وارد حیاط شدم و دوان دوان خودم رو به در رسوندم.

.زنگ در حیاطمون دیروز خراب شد

لعنتی زنگ می خوره ها، در رو ولی باز نمی کنه.

در حیاط رو که باز کردم، کسی که پشتش به در بود برگشت و نگاهم کرد.

یک پسر حدودا بیست ساله با یه عینک ریبون و موهای مدل خامه ای به رنگ عسلی، هیکل ورزشکار ی ای که تو لباس یشمی رنگی که تنش بود به خوبی جلوه می کرد.

وای خدای من

جذابیت از سر و روش می ریخت.

چهرهاش هم یه کم آشنا می زد؛ من این پسر رو کجا دیدم؟ احیانا بازیگر هالیوودی نبود؟

پسره انگار از دیدن من تعجب کرده بود، ابروهاش که پشت عینکش قایم شده بود بالا پرید و معلوم شد.

یهو به خودم اومدم و گفتم:

_ بفرمایید!؟

پسره عینکش رو برداشت و با یک ژستی دستش رو توی جیب شلوار جین مشکیش گذاشت و با دست دیگش عینکش رو روی موهاش زد.

با دست آزادش، به من اشاره کرد.

_سحر خانم شمایید؟

_ببخشید به جا نیاوردم.

_عرشیام. تازه اومدم. 

_ ببخشید ولی منم سحرم، الانم از بیرون اومدم.

پسره سرش رو بالا گرفت و قهقهه ای زد که با هر هِندل خنده قلب من، هر ی پایین می ریخت.

_ فکر کنم سوتفاهم شده؛ من عرشیا پسر علی آقا و مریم خانمم و تازه اومدم ایران.

 وای خدای من!

چرا باید جلوی این سوتی می دادم؟ چرا نشناختمش؟

می گم یه نموره آشنا می زدا.

این همون پسر آرومی بود، که من همیشه کوچیک که بودم، می گفتم این شوهرمه

خب اولا اون موقع بچه بودم بعدشم من از دوران طفولیت آینده نگر بودم؛ می دونستم بعدا بی شوهر ی بی داد می کنه.

_ ببخشید به جا نیاوردم. شما خوبید؟ خارج خوب بودند؟

چشم هاش گرد شد.

تازه فهمیدم دوباره چه سوتی گنده ای دادم.

اصلا کار همیشگیام موقع تعارف کردن شده.

نمی دونم چرا!

مثلا یه بار در خونه همسایه نذر ی بردم، بعد کلی تعارف زدن خودم به همسایه گفتم قبول باشه .

یا اینکه یک سر ی همسایه روبه رویی مون که تازه ازدواج کرده بودند رو دیدم که در حال بیرون رفتن بودند.

منم نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم:

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن